آژانس هواپیماییexchanging
dakhlestan

كودك احساس

شروع موضوع توسط zoono ‏11 ژوئن 2007 در انجمن بایگانی

  1. zoono

    zoono کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏16 مارس 2007
    نوشته ها:
    24
    تشکر شده:
    0
    قطعــــه اي از يک قصه. قصه اي نيمه تــــمام

    {...}و ذهــــن تـــو، چـــه چيــزها که نمي سازد. چه اوهامي که نمي پرورد. گاه نسيمي روح پـرور و لحظــه اي، شعله هاي بي امان.
    و بـــــاز صــــداي هق هق او، تــو را بخود مي آورد. وه! چه کودک لجبازيست. چه بدپيله. ناله هايش عذابت مي دهد. دلت ريش مي شود ولي عقلت، نهيب مي زند... آيااين عقوبت است؟

    مي خـــــواهي بــــاز ســـاکتش کنــي، ولي چه فايده؟ خسته اي. در آغوش مي گيري او را. بدن ظريف و کوچکش، بــه آرامي مي لرزد. سرش روي شانه ات است. شايد مي خواهي - اينگونه - چشمهايش را نبيني. معصوميتي که ناتوانت مي سازد. پوست لطيف گونه اش، خيس است.

    بــــــــاز چشمـــــانت بــــه بــاغ مي افتد. سکوت غريبي دارد. خلوت است. همانند ذهن تو، مانند وقتي کـــه عاشق هستي. وقتي جزاو نمي بيني. وقتي "خالي" هستي. وقتي آمادۀ رشــد هستي. باز به باغ مي انديشي. اين روزها هرآنچه کاشته بودي، خشک شــده. انگار در اين خاک، ديگر هيچ چيز نمي رويد. هيچ چيز، بجز "گل سرخ" .

    کــــــودک، کمـــــي آرام گــــرفته.
    چشمانت را مي بندي و آناً به گذشته مي روي. هر چه دورتر مي روي، بـاز هم "او" حضور دارد. آخر چگونه ممکن است؟ "او" در سراسر پهن دشت خاطراتـم حضور دارد. ذهن تو لحظات با "او" بودن را بسط مي دهد. آنقــــدر که به گسترۀ تمام عمرت مي رسد. و تو مي انديشي که: هيچگاه از او مفري نداري.

    لـــــرزش کـــــودک، تــــو را بخـود مي آورد. هوا کم کم تاريک مي شود. خورشيد، چنان در چاه غرب مي لغزد، کــه مي پنداري فغانش را مي شنوي. مي انديشي، اين آخرين ديدارش است، با تو.

    و چشمـــــانت - در بــــاغ - بدنبـال سرخ گل مي گردد. آنقدر کوچک و ظريف است، که ديگر بسختي مي توان آنـــرا باور کرد. ولي تو به آن ايمان داري. همانقدر که به "کــودک احســاست" ايمان داري. آخـــرين گلبـــرگ آن نيز پـژمرده و تو براي لحظات افـول او، چه مي تواني انجام دهي؟ حسرتا از يک قطره آب. مي داني که اين آخرين شب خودنمايي گل سرخ است ... و قطرۀ شبنم، هنوز هم مي درخشد. و تــــو مي داني که سرخ دل زنده است، تا او را دارد.

    بغــــــض کــــودک بــــاز مي تـرکد و بياد تو مي آورد، شب بيداريهايت را، افسوس هايت را، آرزوهايت را، غـــم جانکاهت را و خشم فروخورده ات را. و اينبار، صبرت تمــام مي شود. بـــا بي رحمي و شقاوت، دستان ظريفش را مي گيري و بزور به خانه مي بري. ولـــي نه، جاي او خانه نيست. خانۀ قلبت ديگر ظرفيت ندارد. اينبار او را به گوشۀ حياط مي بري. در انتهاي باغ، سردابي است که سالهاست متـروک است. سالهاست از آن استفاده نکرده اي ...

    ديگـــــر حســــي نـــداري. درِ سرداب را باز مي کني و کودک را در آن مي اندازي. صداي هق هق و ناله و شيــون اش بلند است. ديوانه ات کرده. در را محکم مي بنــدي و از آن دور مي شـــوي. صدايش ضعيف و ضعيفتر مي شود و تو میدانی، صدایش را تا ابد، از درون خواهی شنید. نمي خواهي، غرورت اجازه نمي دهد تا ديگـــر بار "او"، کودکت را ببيند. او نبايد گل سرخ را نيــز ببيند، آنهــم در اينحال ... ولي ديگر دير شده.

    درِ بــــــاغ بــــاز مي شـــود و تــو "او" را مي بيني. شاداب و سرحال، وارد مي شود. باهيجان و تقريبــــــاً با فرياد، از دوستانش خداحافظي مي کند. از گوشۀ باغ نگاهش مــــي کني. سرا پا رنگي است. ولي بروشني، مرگِ رنگ را در او مي بيني. چشمهـــــا و موهاي مشکي او، پيشاني زيبايش، بيني خوش فرمش، مي خواهد تو را به گذشته ببرد. خدايا، آنشب چقدر زيبا شده. و از باغ خارج مي شوي.

    ً"او" درب بــــــاغ را مي بنـــــدد. و آنگاه که در ظلمات انديشه، براي آخر بار و از روي اکراه به باغ نگاهي مي اندازد، قطرۀ شبنم با درخشش خود روي آخــرين گلبــرگ "ســـرخ گل"، خودنمايي مي کند. حس مي کند حتي رنگ برنگ شدن شبنم را نيز مي بيند. شايد اين اثر جانسوز رنگ سرخ بر اوست . دوباره باغ را ورانداز مــي کند. همه جا، پر از شاپرکهاي رنگارنگ است - که با زرق و برق خویش، توجه هرناظری را بخود جلب می کنند - و از باغ خارج مي شود.

    فــــــردا کـــــه آفتــــاب هشيـاري درخشيدن مي گيرد، سراسيمه به باغ بازمي گردد تا خواب آشفتۀ شب قبـل را بزدايد. ولي باغ را دگرگون مي يابد. همه چيز عوض شده. در اين برهــوت، پس کــــو آن گل سرخ. و يکباره، درمي يابد. گل سرخ، به آنچه همواره وعده مي داد عمل کرده. او به سـراي لامکان شتافته. او به افقهايي وسيع و دست نيافتني از گذشته پيوسته. او به خارستان تن داده، تا چشم بـراه باراني ديگر باشد. هر چند ديگر هيچ سيلابي سيرابش نخواهد ساخت.

    بــــــه بـــــالا مي نگـــرد. چلچلــه بي آنکه ديگر نغمه اي سر دهد، براي اول بار مي پرد و بسوي قفسها مي شتابد. قفسهايي بدون در. قفسهايي نهاده بر شاخه ها.

    بــــــــاز بجـــــاي خــــالي گل سرخ مي نگرد. تنها، قطره اي بر زمين يافت مي شود. چند شاپرک، بي دغـدغه از آن مي نوشند تا فقط لحظه اي، تشنگي بنشانند. قطــره اي که جايش بر "خـــاک" نيست و تو اينرا مي داني. قطره اي که روزي براي آن سرخ دل، شبنم بود.

    رامين عزیزی. ​
     
عسل طبیعی و گرده گل ایرانیavanak