آژانس هواپیماییexchanging

متنهای توصیفی که از خواندن آن لذت بردید ...

شروع موضوع توسط iman_n21 ‏30 ژوئن 2010 در انجمن داستان

  1. iman_n21

    iman_n21 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    291
    تشکر شده:
    16
    سلام
    از دوستان خواهش میکنم در کتابها و متونی که خوندن، بخشهایی رو که توصیفی بوده و به نظرشون جالب بوده رو در اختیار بقیه هم قرار بدن ...
    اول هم خودم میزارم
    مهم نیست در چه موردی و موضوعی باشه ،البته من خودم از توصیف اشخاص بیشتر لذت میبرم به خصوص عشق و معشوقه!، همچنین از توصیف حالات روحی یک شخص (با چیزی شبیه این، شبیه شرح حال)


    -----------------------------------------​

    شب کارنوال داشتم با زنی که هیچوقت صورتش را ندیدم تانگوی آپاچه میرقصیدم. شاید بیست کیلو از من سنگین تر و دو وجب بلندتر بود و با این حال مثل پری در باد با من همقدمی می کرد. آن چنان چسبیده میرقصیدیم که گردش خون را در رگهایش حس می کردم. نفس نفس زدنهایش ، بوی عرق بدن و سینه های نجومی اش مرا در حالت رخوت لذت بخشی فرو برد. در این هنگام بود که زوزه مرگ برای اولین بار تکانم داد و چیزی نمانده بود که به زمین بیافتم. همچون ندایی وحشیانه در گوش هایم: چه حالا چه صد سال دیگه، هر کاری کنی بالاخره می میری. وحشت زده مرا از خودش جدا کرد: چت شد؟ سعی کردم قلبم را آرام کنم: هیچی ، به خاطر تو دارم میلرزم.


    روسپیان سودا زده ی من - گابریل گارسیا مارکز
     
  2. King.V@hid

    [email protected] کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژوئن 2010
    نوشته ها:
    97
    تشکر شده:
    0
    زیبا بود با تشکر از شما . ............
     
  3. نگین

    نگین کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    226
    تشکر شده:
    70
    محل سکونت:
    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑ ๑Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑
    تاپيك زيبايي زديد منم هميشه ازتوصيف انسان ها بخوص معشوق بيشترلذت مي برم نمي دونم چرا البته توصيف منظره را اگه جين آستين كرده باشه خيلي دوست دارم من خودم توصيف هايي كه بالزاك وموام واستين ازانسان ها مي كنند خيلي دوست دارم به خصوص بالزاك جوري توصيف مي كنه كه با دونستن خصوصيات ظاهري فردپي به عاداتو ورفتارشم ميبريم دقت عجيبي توتوصيف داره وموام هم كه همه جا بالزاكو استاد خودش ميدونه كمي ازتيز بيني اونو كسب كرده وچون موام پزشكم بوده عادات افراد روبه گونه ي جالبي وصف مي كنه چخوف هم فكركنم چون علم پزشكي روميدونسته توصيف هاش يه جورايي با بقيه فرق داره درموردآستينم بايد بگم هميشه توصيفاش با طنز مخصوصي همراه كه چاشني كاراشه البته بقيه ي نوي سندگان هم توصيفاي بسيارزيبايي دارند مثل اين توصيف اميلي برونته ازصحنه ي مرگ كاترين(منظورم معشوق هيت كليفه نه اون يكي كاترين كه دختراين يكيه من خودم چون اسماشون عين همه بعضي وقتا قاطي مي كنم)
    دران لحظه كاترين چهره ي كاترين صفايي ملكوتي يافته بود پلك هايش به روي هم آمده بودوچنان مي نمود كه به خوابي عميق وشيرين فرو رفته است برلبان زيبايش تبسمي دل پذيري پديدار بودهيچ فرشته ي آسماني نيز نمي توانست به پاي زيبايي وفريبنده گي دران لحظه اي كه دربسترمرگ آرميده بود برسد.درهمان حال بي اختيار به ياد سخناني كه كاترين چندساعت پيش گفته بود افتادم; من بالاتر وبرترازهمهي شما خواهم بود.خواه هنوزبراين كره ي خاكي بوده وخواه درآسمان ها ماوا گزيده باشد روحش اكنون ازآرامش درگاه ايزدي برخورداراست. بلندي هاي بادگيراميلي برونته ترجمه ي پرويزپژواك
    [/
    COLOR]
    توي اين توصيف آدم باورنمي كنه اون همه شروشوروزيبايي كاترين تموم شده باشه واون به ارامش رسيده باشه وهمين طورتوصيف احساسات هيت كليف بعدازمرگ كاترين وصحنه ي مرگ خودهيت كليف توي مادام بواري هم صحنه ي خودكشي مادام بواري همين طوره واقعا منقلب كننده است وهمين طورمرگ شوهرش دكتربوواري وتوي كتاب مولن روژ(زندگي نامه ي هانري لوترنيك نقاش امپرسيونيست)توصيف هادرآخركتاب يعني مريضي هانري وفكرايي كه باخودش درمورددنياي اخرت ميكنه اشك آدمو درمياره فوق العاده زيباست واي كه من چقدرتايپ كردم:blush:
     
    Last edited: ‏13 جولای 2010
  4. iman_n21

    iman_n21 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    291
    تشکر شده:
    16
    خواهش میکنم

    نه تو رو خدا، این کاری بود که من میخواستم انجام بدم !
    منتظریم !



    سپاسگزارم نگین عزیز، حظ بردیم
    آرتور کنن دویل هم تو توصیف اشخاص و مکانها کارش خیلی درسته !

    منتظر دست نوازش بقیه اساتید هم هستیم
     
  5. iman_n21

    iman_n21 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    291
    تشکر شده:
    16
    باز هم از همون کتاب:

    خون در رگ هایش مثل آواز جریان داشت و تا پنهان ترین مرزهای تنش می رفت و باز تطهیر شده از عشق به قلب بازمی گشت.


    جای دیگه کتاب:

    یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیکها بود روز و شب در نیاوردم. حمام نمی گرفتم ، ریش هایم را نمی تراشیدم و دندانهایم را مسواک نمیزدم، چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب میکند، برای کسی لباس میپوشد و برای کسی عطر میزند و من هیچ وقت کسی را نداشتم.
     
  6. نگین

    نگین کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    226
    تشکر شده:
    70
    محل سکونت:
    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑ ๑Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑
    خواهش مي كنم ايده اش از شما بود بله خيلي ازنويسنده هاي ديگرم هستن كه مهارتشون تو توصيف عاليه منم فقط اسم چندتا شونو گفتم راستي نمي دونم چراتوصيف ها تو ترجمه هاي قبل ازانقلاب قشنگ ترازهمون ترجمه ها تو بعدازانقلابند كلماتي كه اون موقع مترجما انتخاب مي كردند يه جورلحن صميمانه تري داشته البته اين موضوع همه ي اثاري روكه هم قبل ازانقلاب وهم بعد ازانقلاب ترجمه شدندو شامل نميشه ولي يه جوريايي ترجمه هاي قبل از انقلاب جالب تره .راستي اون توصيفي هم كه شمااز ماركز گذاشته بودي خيلي قشنگ بود من توصيفو اين جوري دوست دارم لحن صميمانه وساده اي داره ولي واقعا زيباست
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. iman_n21

    iman_n21 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    291
    تشکر شده:
    16
    توصیف شخصیت مراد:

    مراد در زندگی هيچ چيز نداشت. يک مشت استخوان متحرّک و يک فهم تند آميخته با بدبينی شديد و يک رشته معلومات زنگ زده که حتی بدرد خودش هم نمیخورد، وجود او را تشکيل داده بود. در يک ثانيه هزار جور فکر میکرد و بی آنکه به نتيجه آنها اهميت بدهد آنها را عوض میکرد و به يکی ديگر میچسبيد.
    اين آدم وصله ناجوری بود که به خشتک گنديده اجتماع خورده بود و زير آن درز مرزها برای خودش وجود داشت ـ مثل شپش؛ ولی ابدا زندگی نمیکرد. برای همين بود که به هيچوجه همرنگ و هم آهنگ مردم نمی توانست باشد. خوشیهايش؛ زجرهايش و فکرهايش با ديگران از زمين تا آسمان فرق داشت. از زجر کشيدن خودش مانند خوشيهايش خوشش می آمد و آن را جزی جدا نشدنی زندگیاش میدانست. از مردم، حتی از بچه شير خوره بيزار بود. خودش را به تنهايی عادت داده بود. در شلوغترين جاها خود را تنها میدانست و ابدا به اطرافيانش محل نمیگذاشت ـ هر کس میخواست باشد؛ مراد نمیديد و نمیخواست ببيند. او دور خودش قشری مثل؛ پوست تخممرغ درست کرده بود و برای خودش آن تو وُول میزد.


    گل های گوشتی - صادق چوبک
     
  9. Kasandra

    Kasandra کاربر قدیمی پرشین تولز*كاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    2,596
    تشکر شده:
    4,828
    محل سکونت:
    Among the untrodden ways...
    سلام

    جناب iman_n21 عزيز، بايد بگم كه واقعا تاپيك جالبي ايجاد كرده ايد! :happy: من هم با اجازه تون مي خوام هر از گاهي اينجا فعاليت كنم! :blush:

    براي شروع توصيف آيدين از نگاه سورملينا در رمان سمفوني مردگان اثر جاودان عباس معروفي رو انتخاب كردم:



    هيچ كس نمي توانست به عمق چشمهاش پي ببرد.و من اين را از همان اول دريافتم. آن شب كه به زندگي ما وارد شد، شولاپوشي تبر بر دوش بود كه قدم هاي بلند بر مي داشت ، به يك ضربت كنده درخت را به دو نيم مي كرد و همراه با ضربه مي ناليد: "هه." اما جوري تربيت شده بود كه رفتارش با ديگران تفاوت داشت. دنيا را جدي تر از آن مي دانست كه ديگران خيال مي كنند. آن شب فكر كردم از ترس دچار اين حالت شده ، اما بعدها به اشتباه خود پي بردم و دانستم كه درك او آسان تر از بوييدن يك گل است ، كافي بود كسي او را ببيند. و من نمي دانم آيا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آيا كسي مي توانست بفهمد كه دوست داشتن او چه لذتي دارد ، و آدم را به چه ابديتي نزديك مي كند؟ آدم پر مي شود. جوري كه نخواهد به چيزي ديگر فكر كند. نخواهد دلش براي آدم ديگري بلرزد ، و هيچ گاه دچار ترديد نشود. نه. او با همان پالتو بلند و بلوز دستباف زبر و پاپاخ كهنه تنها ظاهر را نداشت. اين پوشش ها را كه از تنش برميداشتي ، آفتابت طلوع مي كرد.
     
    Last edited: ‏13 جولای 2010
    Emerald1991 از این نوشته تشکر کرده است.
  10. نگین

    نگین کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    226
    تشکر شده:
    70
    محل سکونت:
    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑ ๑Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑
    خوب اينم يه توصيف ديگه توصيف اسكندرمقدوني درنگاه اول ازديد ركسانا دختري ايراني كه درمقابل اسكندرباروبنده مي رقصه واسكندرعاشقش ميشه و اونو به همسري خودش درمياره زني كه با وجودهمه ي ظلمايي كه شوهرش به كشوراون ميكنه همچنان عاشقش بوده ازكتاب ركسانه واسكندراثرجوان كريسپي وترجمه ي عبدالحميد فريدي عراقي
    تصورميكنم كه درنگاه هايم افسون آتش موج مي زد چشم هايم را چون دوشعله ميديدم كه براي شاه كه لبخند ميزد وچون سربازان جوان به شراب روي مي آوردزبانه ميكشيدند.اوپوستي برافروخته داشت وچشماني روشن چون آب اما درخشانترازآتش و لبخندي كه ازچشمانش هم درخشنده تربود بزرگترين سربازجهان درمقابل من نشسته بودومن دست هارا درازميكردم كه گويي مي خواهم اورابه سوي خودبكشم من براي چشمان او مي رقصيدم وآن ها با من حرف مي زدند ومرادنبال مي كردند.چشم هايي كه نظيرآن هارا تاكنون نديده بودم كه آبي وبه رنگ آسمان بودند وبه من نگاه مي كردند دلم مي خواست براي هميشه به اين چشمها نگاه كنم كه آن گونه مرا ميتگريستندكه نفوذآن نگاه را به داخل گوشت بدن خوداحساس مي كردم موهايش طلايي بود به رنگ گندم رنگ نورخورشيد.چهره اوچون موسيقي مرامجذوب مي كرد بيگانه بودوزيباوهريك ازخطوط چهره اش درست نقطه مقابل خطوط چهره ي من بود
     
    Last edited: ‏13 جولای 2010
  11. iman_n21

    iman_n21 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    291
    تشکر شده:
    16
    با اون بخش کتابهای چاپ قدیم، قبل از 57 و ممنوعه شدیدا موافقم
    نمیدونم چرا نمیتونم به کتابهای چاپ جدید اطمینان کنم و باهاشون ارتباط برقرار کنم ! :cool:

    گرامی سلام :)
    سپاس از محبتتون
    حتما، باعث افتخار و خوشحالیه منه :happy:

    هر دو بینهایت زیبا و با شکوه بود، بسیار لذت بخش، مخم حال اومد !
    یه دنیا سپاس
     
  12. Kasandra

    Kasandra کاربر قدیمی پرشین تولز*كاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    2,596
    تشکر شده:
    4,828
    محل سکونت:
    Among the untrodden ways...
    درودي ديگر!

    با سپاس از لطف و محبت شما ، اين هم متني زيبا در توصيف احساسات آتشين سام ، يكي از شخصيتهاي رمان "چرخ بازيگر" يا همان "Kaleidoscope" نوشته دنيل استيل:

    آن شب سام با آرتور و سه دختر پاريسي شام خورد. سپس بي سرو صدا از سر ميز بلند شد و راهي خيابان آركول شد. فقط مي خواست نزديك خانه آن دختر باشد. خودش هم مي دانست كه اين كار احمقانه ست ، اما دست خودش نبود. آرزو مي كرد كه يك بار ديگر ، ولو از دور، دختر را ببيند. تنها اسير نگاه او نبود، بلكه نيرويي در آن دختر وجود داشت كه او را بي اختيار به سوي خود مي كشيد. دقيقا نمي دانست اين نيرو چيست. زيرا خودش هم آن را درك نمي كرد. اما آرزومند آشنايي يا دست كم ديدار او بود. بايد او را مي ديد!
     
    Last edited: ‏13 جولای 2010
  13. نگین

    نگین کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    226
    تشکر شده:
    70
    محل سکونت:
    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑ ๑Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑
    براي اين كه همه ي كتابا روبعدازانقلاب سانسورميكنندودرموردلذتي كه ازخوندن كتاباي ممنوعه به آدم دست ميده باهات موافقم مثلا كتاب كريستين وكيد گلشيري وصحراي محشرجمالزاده ممنوع اند منم هردوشونو خوندم نمي دوني وقتي فهميدم ممنوع هستند چه لذتي بهم دست داد كتاباي ترجمه شده ي قبل از57 فوق العاده اند يه جورايي ميشه گفت متن كتابا بكرودست نخورده است وصدنفرتوش دست نبردند كاري كه توبعدازانقلاب به شدت انجام ميگريه واسه همينم لذت خوندنشون خيلي زياده درمورد متنا هم بايد بگم خواهش مي كنم به پاي توصيفاي شما نميرسه:blush:
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. Kasandra

    Kasandra کاربر قدیمی پرشین تولز*كاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    2,596
    تشکر شده:
    4,828
    محل سکونت:
    Among the untrodden ways...
    درود

    امشب توصيف اجراي Mavis Cottrell در بخش پاياني رمان تاثيرگذار و بسيار غم انگيز "پر" /"The Feather "نوشته C. M. Matheson رو براتون در نظر گرفتم:

    صداي او در جايي كه بايد با موسيقي همراهي كند بيرون نيامد مثل مجسمه بي حركت گردنش از غم و اندوه خم بود و غرق در رويا ايستاده بود. رهبر اركستر آهنگ را از نو شروع كرد و معلوم بود سعي مي كند توجه خواننده را جلب نمايد ، مردم به پچ پچ افتادند و در جاي خود حركت مي كردند. من به جلو خم شده با ناراحتي منتظر نتيجه بودم. باز موسيقي به نقطه اي رسيد كه بايستي خواننده با آن هم آهنگي كند ولي خواننده گويي از سنگ تراشيده شده بود. ناراحتي من به حد اعلي رسيده بود.

    ولي ناگهان صدايش بلند شد. ابتدا آواز ضعيف او در نواي قوي موسيقي محو مي شد. كم كم سرش را بلند كرد. چشم به نقطه نا معلومي دوخته بود. يواش يواش صدا بلندتر و قويتر مي شد ، گويي قواي از دست رفته اش را به تدريج جمع آوري مي كند. مكنونات قلبي و احساسات خود را در آهنگ مي آميخت ، غوغا مي كرد ، قلب و روح خود را بر بالهاي سحرآميز موسيقي مي گذاشت و به سوي محبوب از دست رفته اش مي فرستاد و به قدومش نثار مي كرد.

    ترجمه از ميمنت دانا
     
    Last edited: ‏13 جولای 2010
  16. نگین

    نگین کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    226
    تشکر شده:
    70
    محل سکونت:
    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑ ๑Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑
    واي خانم ماتيسن من كتاب موروناي سبزپوش روازش خوندم فوق العاده زيبا مينويسه
    اينم ازكتاب موروناي سبزپوش.توصيف خودمورونا ازنگاه بن عاشق مورونا كه بعدها شوهرش ميشه
    درشعاع بي شرم چراغ مورونا درلباس چروكيده اش كه زماني رنگ سبز روشن داشته واكنون با گذشت ايام نه تنها قادربه پوشانيدن برآمدگي هاي بدن او نبودبلكه خطوط زيباي بدن اورا به خوبي آشكارميساخت نشسته بود.جمال طبيعي اودراين لباس كهنه باشكافي كه ازگلو تا ميان سينه هايش دويده بود دوچندان شده ومانع ازآن مي شد كه پسرك دلداده متوجه ژندگي آستين هايش بشود.دخترك نه تنها در طرزلباس پوشيدن با ديگران متفاوت بودبلكه صورت ورنگ بدن وطرزصحبت كردنش تمايز اوراازديگران واضح ميساخت .دسته اي ازگيسوان سياهش كه دراطراف سربه حلقه هاي زيبايي منتهي ميشد به روي پيشانيش ريخته بودوبر چشمانش سايه مي انداخت .درصورت اورازي خفته بود كه گويي ضامن خوشبختي ابدي است. پوست مفرغي رنگ بدنش بيگانه بودن اورا بيشترواضح مي كرد.ديدگان مخمورش كه گاه وبي گاه ازپس توده ي مژ گان اوديده ميشدنددرخشش عجيبي داشتند كه چشمان قهوه اي رنگ بسي(دختردائي مورونا )هرگز نمي توانست اميدرقابت باآن ها را داشته باشد تمام ذرات وجود بن طوري بسوي اين همه زيبايي جذب شده بود كه بسي خسته ازانچه دركنارش ميگذشت نگاهي حاكي ازرنجش ونارضايتي به مادرش نمود
    موروناي سبزپوش (morwenna of the green grown)اثر س.م.ماتسين ترجمه ي حسن صفوي
     
    Last edited: ‏13 جولای 2010
  17. iman_n21

    iman_n21 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    291
    تشکر شده:
    16
    روز قیامت، صحرای محشر، مردم خسته و تشنه زیر آفتاب سوزان ...

    بالاخره از بس همه لَهْ لَهْ زدیم دل یک نفر از ملائکه که معلوم شد رئیس آبدارخانه مبارکه است و بیلش خیلی خاک برمیدارد به حالمان سوخت و کلید زمهریر را از جیب خود بیرون آورده به یکنفر از گماشتگان خود که طرف وثوق و اطمینانش بود سپرده ، گفت: آی سرت را بنازم، میخواهم سر تاخت بروی به قاطرخانه و یک قطار قاطر برداشته خود را به زمهریر برسانی و از قول من به اعضای زمهریر بگویی که باید هر چه زودتر مقداری از آن یخهای بلوری مخصوص بار این قاطرها بکنند و به مشکدارها و مطاره چیها هم بسپاری بیدرنگ مشکها و مطاره های خود را از آب پر کرده شلاق کش خود را به اینجا برسانند تا به همه انعام چاقی بدهم.
    طولی نکشید که سقاها با مطاره های قدرت دوان دوان فرا رسیدند، ولی افسوس و هزار افسوس که یخ هنوز به ما نرسیده آب شده بود و آب مشک و مطاره هم به قدرت پروردگار چنان داغ شده بود که جگر را مثل زرنیخ میسوزاند و مقدار بسیار کمی هم که باندازۀ یک کف دست از آب باقی مانده بود در جام بلوری ریخته آنچه را هم از یخ در ته گاله ها بدست آمد در آن قلیه کرده در مقابل چشم ما خود جناب آبدار باشی لاجرعه نوش جان فرمودند و تنها چیزی که نصیب ما شد عافیت گفتن و حسرت خوردن بود و بس.


    صحرای محشر – سید محمدعلی جمال زاده
     
  18. نگین

    نگین کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    226
    تشکر شده:
    70
    محل سکونت:
    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑ ๑Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑
    جاي اين شاهكارجمالزاده اينجا خالي بود بينهايت كتاب زيباييه
    اينم رباعيي ازخيام كه اول اين كتاب نوشته شده

    شيخي به زني فاحشه گفتا مستي
    هرلحظه به دام دگران پابستي
    زن گفت اي شيخ هرآنچه گويي هستم
    آياتوچنان كه مي نمايي هستي
    [​IMG]
    [​IMG]
     
    Last edited: ‏10 جولای 2010
  19. Kasandra

    Kasandra کاربر قدیمی پرشین تولز*كاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    2,596
    تشکر شده:
    4,828
    محل سکونت:
    Among the untrodden ways...
    من خيلي دلم مي خواهد وقتي اين رنگهاي آرايشي را از چهره تان شسته و پاك كرده ايد ، وقتي كه موهايتان باز و افتاده ست و مي تواند نور آفتاب را بنوشد و در نسيم دريا بلرزد ، شما را با تمام كك و مكهايتان ببينم.

    كنت برندن اولييري در عروس مدينا/Donleary نوشته مونيكا هيث/Monica Heath

    ترجمه محمد علي كريمي
     
    Last edited: ‏13 جولای 2010
  20. Kasandra

    Kasandra کاربر قدیمی پرشین تولز*كاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    2,596
    تشکر شده:
    4,828
    محل سکونت:
    Among the untrodden ways...
    بي شك يكي از پر احساس ترين و عاشقانه ترين رمانهاي ايراني رمان پر سوز و گداز "چشمهايش" از بزرگ علوي است.

    اين هم بخشي از توصيف فرنگيس-كه نام اصليش هيچوقت نه فاش شد و نه مورد استفاده قرار گرفت- از عاشقانه ترين ديدار با استاد ماكان ، تنها عشق زندگي او :

    آن شب، در كنار نهر كرج چه به من گذشت گفتني نيست. كلمات نمي توانند احساسات مرا بيان كنند. در پرتو مهتاب، عاشق و خوشبخت ،محبوب او، فارغ از گذشته، اميدوار به آينده، غرق در حالتي كه در زندگي چه كم نصيب هر جنبنده اي مي شود، دست به دست هم، زير درختان زبان گنجشك پرسه مي زديم. نغمه آرام و عشق انگيز آب را مي شنيدم. هر وقت فرصتي به دستمان مي افتاد و دور و برمان عابري ديده نمي شد، بوسه مي گرفتيم و بوسه مي داديم. كف دست او را، سر انگشتان او را، چشم هاي درشت و زلف هاي پريشانش را مي بوسيدم و مي بوييدم.گوي مي ترسيدم كه اين حالت ديگر تكرار نشود و از همين جهت بايد براي يك عمر بدبختي توشه گرفت.چه وعده ها به او دادم!چه ها گفتم!اقرار كردم كه از نخستين روز ملاقات با او تا امروز دوستش داشته ام. گفتمش كه اولين بار او را در آتليه اش ديده ام. با چه حرص و ولع شيريني سخنان مرا سر مي كشيد! برايش مفصل حكايت كردم كه نقاشي را كنار گذاشتم، چونكه مورد تشويق او قرار نگرفتم. چه سيماي غمزده اي داشت!لبانش خشك شده بود و مي لرزيد. با دستهايش چنان تن مرا فشار مي داد كه نفس من بند مي آمد. چه درد شيريني!گفتم كه مي خواهم تمام عمر مال او باشم، رفيق و همدوش،همكار و همرزم،همبازي و همدرد او باشم.
     
    Last edited: ‏13 جولای 2010
  21. iman_n21

    iman_n21 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    291
    تشکر شده:
    16
    نیم ساعتی بیش نگذشته بود که با شخص بزرگواری که فوراً فهمیدم خودش است وارد شد.
    با آن موهای انبوه سفید و ابریشمی شهریار تاجداری بود که به اطاقم قدم میگذاشت. آفتابی بود که در کلبۀ احزانِ چون منِ لچک به سر ناچیز و روسیاهی میتابید. پیرمرد جلیل القدری بود سیه چرده با قدی افراشته و قدمی استوار که هر چند دست کم هفتاد سال از عمرش گذشته بود هنوز قد و قامتش مثل سرو، راست و رشید و رسا مانده بود. انوار بزرگی و بزرگواری از ناصیۀ با حشمتش ساطع و همینه و شوکت و سطوت چون آفتابی که بر دامنۀ البرز تابیده باشد بر سراسر سیمای گیرا و دلپذیرش پرتو افکنده بود.
    ابروان پر پشتش که هنوز مقداری از موهای آن مشکی بود چشمهایی را در زیر گرفته که مانند آنرا هرگز ندیده بودم. به چشمهای آدمیزادی میماند که مدتی مرده باشد و باز از نو زنده شده از قبر بیرون آمده باشد. صورتش از صورتهایی بود که انگاری هرگز رنگ خنده به خود ندیده است و انسان همینکه یکبار دید دیگر تا عمر دارد فراموش نمیکند.


    خیام در نگاه معصومه
    صحرای محشر – محمدعلی جمال زاده

    پ.ن: این فصل کتاب بینهایت زیباست، مخصوصا قسمتی که خدا با حکیم صحبت میکنه ...
    پ.ن: از نگین و Kasandra عزیز به خاطر گزینش های فوق العاده ای که دارن بسیار سپاسگزارم



    [​IMG]
     
  22. نگین

    نگین کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    226
    تشکر شده:
    70
    محل سکونت:
    Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑ ๑Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ๑
     
    Last edited: ‏11 جولای 2010