مجموعه خاطرات از ابتدایی تا پیش دانشگاهی

شروع موضوع توسط albatross.ir ‏10 آپریل 2013 در انجمن خاطرات

  1. albatross.ir

    albatross.ir Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏8 مارس 2013
    نوشته ها:
    4,205
    تشکر شده:
    328
    محل سکونت:
    تهران
    یادش بخیر کلاس اول ابتدایی یه ذره بچه بودم جزو ریزه میزه های کلاس یادم نیست دقیقا ولی فکر کنم اوایل سال بود معلم کلاس اولمون که زن هم بود تکلیف خیلی زیاد داده بود منم کلا از اول با تکلیف حال نمی کردم نمی نوشتم خلاصه تکلیفارو نگاه کرد دید من تکلیف ندارم یه خطکش چوبی خوشگل داشت باهاش محکم زد توی سرم خطکش از وسط دو نصف شد انقد خوشحال شدم که اصلا دردو حس نکردم و زدم زیر خنده کل کلاس هم زد زیر خنده بنده خدا مونده بود چیکار کنه
    سال چهارم بود فکر کنم یکی از بچه ها بود یکم شر بود نمرش خیلی کم شده بود من شده بودم دومین نمره کلاس داشت گریه می کرد منو نگاه کرد دید دارم میخندم فکر کرد دارم به اون می خندم هیچی دیگه افتاد دنبالم دم در خونمون منو گرفت زد منم بدجور کینه به دل گرفتم هفته بعدش سر کلاس دستش زیر چونش بود سرش پایین بود اومدم برم بشینم سر جام یه پس گردنی محکم بهش زدم انقدر محکم بود که دستش از زیر چونش در رفت و محکم صورتش خورد روی میز و دماغش خون اومدم آخ که جیگرم حال اومد
    یه سری سر صف وایساده بودیم یه بی شرف با لگد زد زیر جیب روپوشم لیوانم پرت شد بیرون صف رفتم بردارمش ناظم داشت حرف میزد گفت برو دفتر رفتم دفتر دیدم سه نفر دیگه هم به علت بی انضباطی اونجا وایسادن وقتی بچه ها رفتن سر کلاس به ما گفت برید پاهاتونو خیس کنید میخام فلک کنم همه زدن زیر گریه منم انگار نه انگار رفتم دم آبخوری جورابارو در آوردم پامو خیس کردم اومدم ناظمه هنگ کرده بود گفت پاهاتو خیس کردی گفتم آره گفت خیل پر رو هستی برو سر کلاس
    یه سری دوران ابتدایی به زور مارو بردن نماز بخونیم اونی که جلو من بود یه حرکتی از خودش زد و ازش یه صدایی در اومد منم از خنده وسط نماز نمی تونستم خودمو جمع کنم ناظم گفت گمشو دفتر 2 نمره از انظباتت کم می کنم
    وای هیچوقت یادم نمیره لواشک می خریدم با دوستم میاوردیم توی مدرسه می فروختیم سودشم نصف می کردیم ما کلاس پنجم بودیم به این بچه های اول دوم می فروختیم آخرش مدیر مدرسه فهمیده بود نگو دعوت اولیا کرده بوده بدون اینکه ما بفهمیم حالا ما هم توی خونه نمی دونیم قضیه از چه قراره مامانه میگه توی مدرسه چیزی فروختی منم با خونسردی مییگم آره یه چند تا از بچه ها هستن یه چیزایی می فروشن ولی من ازشون نمی خرم وای که چقد ساده بودم من
    انقدر خاطره دارم که نگو مخصوصا دبیرستان که دیگه واقعا تر من پر رو تر خودم بودم
     
    new24-5, miladgraph, hadi.pro و 2 کاربر دیگر از این نوشته تشکر کرده اند.
  2. بازدیدیار - افزایش بازدید سایت و سیگنال های برندخرید بک لینک
  3. Mahdi-MA

    Mahdi-MA Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏28 مارس 2012
    نوشته ها:
    1,994
    تشکر شده:
    420
    یادش به خیر ابتدایی بودم یکبار دیکته رو با مداد قرمز نوشتم معلم دعوام کرد رفتم روی نیمکت زدم توی صورتش...
    چه معلم خوبی هم بود نصف سال فقط غش میکرد آمبولانس میومد میبردش.
     
    new24 و albatross.ir از این نوشته تشکر کرده اند.
  4. new24

    new24 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 دسامبر 2010
    نوشته ها:
    1,301
    تشکر شده:
    306
    محل سکونت:
    مشهد
    ولی خوب کتکی خوردی!!!

    نمره دوم کلاس+این چنین بی انضباطی؟



    معلمتون وقتی که وایستاده بود هم غش میکرد؟مثلا چونه اش میخورد به میز و..؟(صرفا جهت آگاهی)

    ولی واقعا که خیلی پررو بودین شماها
     
  5. javad93

    javad93 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏3 ژانویه 2011
    نوشته ها:
    1,712
    تشکر شده:
    754
    سلام دوستان
    سال دوم راهنمایی بودم.یه مدرسه سختگیر فرستاده بودند منو.منم بتنگ اومده بودم.یروز بسرم زد که.....

    چند تا لباس و... ریختم توی کوله مدرسم!+یکمقدار پولی که داشتم(حدودا 15 هزار!)
    سوار سرویس شدم.
    بعد که سرویس ما رو پیاده کرد جلوی در مدرسه!من پیچوندم.تاکسی به ترمینال.بعد از ترمینال هم تهران.بعد هم زنگ زدم به یکی از فامیلام قضیه رو گفتم.فکر کرد سرکاریه!ولی اخرش اومد دننبالم!
    کل فامیل کف کرده بودند!البته بما کلی اَنگ هم چسبوندند.....
    2 هفته مونده بود به عید.تا عید موندم تهران پیش فامیلم!
    اما نمیدونم چرا بعدش یکمدت رفتار والدینم تغییر کرد.:blink:
     
    MyLGcookie, f.totti و patteerr از این نوشته تشکر کرده اند.
  6. Another Day

    Another Day Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏22 فوریه 2012
    نوشته ها:
    2,177
    تشکر شده:
    1,236
    محل سکونت:
    Waste Land
    رفتارشون چطور تغییر کرد؟ دلیلت از این کار چی بود.
    اگر من بودم چنان میزدمت که دیگه فکر این خوش خوری ها به سرت نزنه. (بی شوخی)
     
    new24 از این نوشته تشکر کرده است.
  7. nima_00989166

    nima_00989166 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژانویه 2012
    نوشته ها:
    3,702
    تشکر شده:
    5,820
    محل سکونت:
    اهواز
    حالا تو که کار خاصی نکردی
    ولی انقدرررر جونور هست...!!!
    من تو روستاها نوجون چوپان 15 ساله دیدم که توی تاریکی مطلق (فقط نور مهتاب)فاصله ی 3 ساعتی بین دو روستا رو پیاده میرفت..
    بماند اون شهری هاش که فقط با پول کرایه اتوبوس بی برنامه میزنن میرن مسافرت..تمام خورد و خوراک و تفریحاتشون به صورت دزدی و کیف قاپی میکردن..و آخر سر هم با یه گونی سوقاتی برمیگشتن..
     
  8. javad93

    javad93 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏3 ژانویه 2011
    نوشته ها:
    1,712
    تشکر شده:
    754
    بد شده بود یکمدت!زیاد جالب نبود برام.
    انگیزم فرار از مدرسه بود!و اعتراض به قطع کردن اینترنت بخاطر امتحانات!یادش بخیر.اون زمان تراوین بازی میکردیم!

    من بین خانواده و همکلاسی های خودم کار غیر قابل باوری کرده بودم!
    ولی اونا ادمایی که شما میگی معلوم ال حالند.تفریح کوچیکشون اینه
     
  9. rashiddivx

    rashiddivx Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2010
    نوشته ها:
    394
    تشکر شده:
    583
    محل سکونت:
    گنبد کاووس
    والا این مدل فرار از مدرسه رو نشنیده بودیم از مدرسه در رفتی به یه شهر دیگه؟! شما با مارکوپولو نسبتی داری؟ (!)
    سال اول دبیرستان رو یادمه بعد از عید نوروز به بعد تقریبا دو زنگه تموم کردم یعنی زنگ آخر جیم فنگ!
    هوا گرم بود توی کلاس بدون پنکه بدن آدم بیشتر از دو زنگ نمی کشید حضور غیاب هم دست مبسر کلاس که از بچه های خودی بود از این لحاظ هم غمی نداشتیم زنگ آخر با یکی دو تا از بچه ها در می رفتم باغ ملی (برج قابوس) کنار مدرسه زیر سایه ی درخت و توی چمن ها دراز می کشیدیم بعد مدرسه که باز می شد با بچه های دیگه بر می گشتیم خونه
     
    faridcboy و javad93 از این نوشته تشکر کرده اند.
  10. nima_00989166

    nima_00989166 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 ژانویه 2012
    نوشته ها:
    3,702
    تشکر شده:
    5,820
    محل سکونت:
    اهواز
    عجیب که بود... ولی عجیبیش بیشتر این بود که انتظار داشتن مدرسه باشی..ولی رفتی یه شهر دیگه!!

    اتفاقا اینو گفتی یاد یکی از همبازی کانرت آنلاینم افتادم..
    قضیه مال 3 سال پیشه.. طرف بچه یزد بود.. یه رفیق فابریک داشت.. خیلی بچه خوشگل بود.. چند تا خلاف کار رفیقش رو گرفتن و بهش تجاوز کردن..
    بعدش اومد برام تعریف کرد..اعصابش خیلی $#$ بود.. گفت میخوام تلافیش رو سرشون در بیارم..
    گفت برو مواد بخر بذار کف ماشینشون.. بعد از یه تلفن عمومی گذارششون رو به 110 بده

    چند روز بعدش آنلاین شد..گفت همون کار رو کردم و الان اومدم تهران..(ترسیده بود).. حالا اینکه واقعا این کارو کرد یا نه ش رو نمیدونم...
     
    new24 و javad93 از این نوشته تشکر کرده اند.
  11. parstafrih

    parstafrih Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2011
    نوشته ها:
    990
    تشکر شده:
    198
    این قسمتش خیلی باحال بود.
     
  12. albatross.ir

    albatross.ir Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏8 مارس 2013
    نوشته ها:
    4,205
    تشکر شده:
    328
    محل سکونت:
    تهران
    اینم یه خاطره دیگه
    توی دانشگاه سر کلاس فیزیک 2 یه دختره بود خیلی خوشگل بود و با دوست پسرش میومد سر کلاس و از بس حرف میزد و می خندید استاد بیرونشون کرد و گفت دیگه سر کلاس نیا ولی باز میومد سر کلاس خلاصه موقع امتحان ترم این دختر خانوم دقیقا پشت سر من افتاده بود و قبل امتحان به من گفت بلدی گفتم هی یه چیزایی خوندم گفت دستتو باز بگذار چون من هیچی بلد نیستم منم گفتم ببینم چی میشه از اونجایی که از دختر جماعت بدم میاد مخصوصا این که دوس پسرم داشت یه جوری خیمه زدم روی برگه که هیچ خرخونی اونجوری خیمه نمی زنه سرتونو درد نیارم این دختره چون هیچی نخونده بود همش یا با خودکار میزد تو کمرم یا با لگد میزد زیر صندلی خلاصه در شرایط سخت امتحان دادم ولی تقلب نرسوندم تا درس عبرتی بشه واسه دیگران
     
    new24-5 از این نوشته تشکر کرده است.
  13. faridcboy

    faridcboy Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 دسامبر 2012
    نوشته ها:
    2,180
    تشکر شده:
    1,259
    دوستان از خاطرات دانشگاه يا دختر بازي هاتون بگيد يكم كپ كنيم! !! :D:D:D:D:D:D:D

    Sent from my GT-I5500 using Tapatalk 2
     
  14. takesh

    takesh Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2012
    نوشته ها:
    5,395
    تشکر شده:
    4,344
    محل سکونت:
    جَـفَـنـگِـــستــانــ...... . . . . .
    باوو مگه آدم از دوران تحصیل چقدر خاطره داره که واسش 60تاتا تاپیک میزنید
    یدونه K-boy زده بود دیگه
    غیر از کتک آدم چه خاطره ای میتونه داشته باشه آخه
     
    shahab99 و Hmd74 از این نوشته تشکر کرده اند.
  15. .:smr:.

    .:smr:. Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏22 آگوست 2012
    نوشته ها:
    3,171
    تشکر شده:
    5,037
    محل سکونت:
    tehran
    بی انصاف ! همین شوما هایید که مانع پیشرفت جوونای اسلام میشید دیگه !
     
    Tragzes از این نوشته تشکر کرده است.
  16. hadi.pro

    hadi.pro Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 فوریه 2012
    نوشته ها:
    107
    تشکر شده:
    8
    محل سکونت:
    WORLD
    بیچاره ..اخه چراااااااااااااااااااااا
     
  17. mohamadreza-23

    mohamadreza-23 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏26 فوریه 2013
    نوشته ها:
    651
    تشکر شده:
    414
    کلاس سوم یا چهرم ابتدایی بودیم با دوستم رفتیم مسجد. رفتیم صف اول:)) یه حاج حسن نامی بود ازونا که سجاده از آب میکشن خیلیم بد عنق بود. دستمونو گرفت انداخت تو صفهای قبلی. این دوست منم ناراحت شد آقا اینا که نیت کردن بدو بدو اومد پشت حاج حسن یه هولش داد حاجی هم پرت شد جلو افتاد رو زمین کم مونده بود بخوره به آخونده:)) سریع فرار کردیم دیگه هم مسجد نرفتیم:|
     
    new24-5 از این نوشته تشکر کرده است.
  18. ansar

    ansar کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏16 فوریه 2010
    نوشته ها:
    403
    تشکر شده:
    247
    آغاز سال نو.....با شادی و سرور....هم دوش و هم زبان....حرکت به سوی نور
    آغاز مدرسه....فصل شکفتن است.....در زنگ مدرسه .......بیداری من است
    در دل دارم امید...بر لب دارم پیام
    همشاگردی سلام....همشاگردی سلام
    مهر از افق دمید...فصلی دگر رسید.....فصل کلاس و درس...ما را دهد نوید
    در دل دارم امید...بر لب دارم پیام
    همشاگردی سلام...همشاگردی سلام
    ای در کنار ما٬آموزگار ما.......چون شمع روشنی در روزگار ما
    روشن زنور توست٬کاشانه ی دلم......در کار من توئی حلال مشکلم
    در دل دارم امید...بر لب دارم پیام
    همشاگردی سلام...همشاگردی سلام
    فردا از آن توست٬ ای نسل چاره ساز....با یاری خدا آینده را بساز
    فردای روشن است٬ با وحدت کلام......از ما تورا درود....از ما تورا سلام
    همشاگردی سلام...هم شاگردی سلام
     
  19. arambash

    arambash Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏24 می 2013
    نوشته ها:
    835
    تشکر شده:
    558
    محل سکونت:
    گرم ترین شهر دنیا (کوره آجرپزی!!)
    فرار از مدرسه نکردم ولی خیلی وقتا که خوابم میومد بلند نمیشدم تا زنگ اول تموم شه بعدشم اون روزو کلاً مدرسه نمیرفتم
    اون روزاش که یه زنگ ورزش داشتیم یه زنگ پرورشی(یا به اسم دیگه الان یادم نیست) هم که با وجدان راحت میخوابیدم اکثراً بقیه بچه ها هم نمیومدن و با هماهنگی اون یه زنگم تعطیل میکردیم معلمه هم هیچ حرفی نمیزد خودشم نمیومد : )))))
    اتفاقاً یه بار روز پنجشنبه برنامه این بود یعنی دو روز تعطیلی داشتیم چقدر حال میداد ...
    یادش به خیر تعطیلی و بیکاری اون موقع خیلی کیف میداد اما الان بیشتر باید تلاش کنم وضع اقتصادیمو درست کنم و روزای عیشو نوش و استراحت تقریباً رو به پایانه متأسفانه
     
  20. hamed-nvidia

    hamed-nvidia Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 دسامبر 2013
    نوشته ها:
    382
    تشکر شده:
    33
    محل سکونت:
    << رشت >>
    این ربطش چی بود!!
     
عسل طبیعی و گرده گل ایرانیخدمات پی پال، وسترن یونیون