آژانس هواپیماییexchanging

مدرسه ای که میرفتیم.........

شروع موضوع توسط batoobato ‏2 می 2010 در انجمن خاطرات

  1. batoobato

    batoobato کاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    1,569
    تشکر شده:
    5,277
    پشت پنجره کلاس با حسرت نگاهی به حیاط مدرسه می انداختم یچه های کلاس 12 مشغول ورزش کردن توی حیاط

    بودن آهی کشیدم و پیش خودم گفتم چند سال یا چند روز باید بیام مدرسه تا تازه بشم قد اینا ..................الان 20 سال از اون ماجرا میگذره روزهای مدرسه به سرعت سپری شدن ولی نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت.............
    وودی آلن یک جمله ی معروف داره میگه انسان ها خیلی قدر نشناسن چون وقتی کودکن همیشه دعا میکنند مدرسه زودتر تموم بشه و وقتی تموم میشه و بزرگ میشن دیگه یادشون نمیاد که چقدر دعا میکردن و از خدا تشکر نمیکنن بابت نموم شدن مدرسه.....................
    از یک جهت های مدرسه سخت بود صبح بیدار شدنانش... استرس مشق حاضر کردانش ....ولی خوب گاهی دلم برای نیمکت های کهنه مدرسه تنگ میشه اون شور و هیاهویی که شاید هیچوقت دیگه انسان نتونه تجربه اش کنه ...................ما بچه هایی که دهه 60-70 مدرسه رفتیم خیلی محدودیت ها و تنش ها رو پشت سر گذاشتیم یادتون میاد چقدر روزهای هفته رو میشمردیم تا زودتر جمعه بشه تا ساعت 2 بعد از ظهر 2 تا کارتون برامون نشون بدن بلو سپاستین ...خانواده دکتر ارنست.....فوتبالیست ها.........چقدر آدامس میخریدم تا عکس برگردان بهتری نصیبمون بشه کارت بازی و گاهی تمام عشق من این بود یک یک فیلم 4لبه آتاری دارم........
    اونموقع ها وقتی زنگ مدسه میخورد انگار بزرگ ترین واقع قرن رخ داده صدای جیغ و هیاهو بچه ها کر کننده بود همه بدون فکر فقط میدویدند به سمت درب خروجی اون وسط یکی هم برای بقیه جفت پا میگرفت و هرزگاهی میشد که اگر حواست جمع نبود با سر به زمین میخوردی ................

    حتی محبت کردن معلم ها هم بعضا با ترکه و خط کش نمود میکرد...........ولی باز هم با این وجود من دلم گاهی برای مدرسه تنگ میشه برای قسمت کردن خوراکی ها با دوستان البته این رو هم بگم گاهی یک عده دم بوفه کمین میکردن تا کسی چیزی میخرید مانند شیری که به شکار آهو میره به سرو کول اون بنده خدا میپریدن و تا خوراکی طرف رو تموم نمیکردن دست بر نمیداشتند...........چقدر توی صف زیر آفتاب ایستادیم و مدیر و ناظم برای ما حرف زدند ولی
    الان یک کلام از هیچ کدوم از اون حرف های زبان نافهمشون رو یادم نمیاد ..............جقدر مشق نوشتیم و معلمها خطش زدند ولی یک کدام از اون درسها یادم نمیاد ...........
    معمولا حرفهای معلمها بیشتر به دل مینشست نمیدونم بیچاره معلمها .............یادم میاد یک بار معلممون دیر کرد ناظم اومد توی کلاس و گفت معلمتون سکته کرده میتونید امروز برید خونه ........صدای دست و سوت توی کلاس پر شد......چه رسمی بود گاهی که معلمها دیر میکردند همگی با بچه های کلاس دست به دعا می نشستیم که معلم یا مرده باشد یا مریض شده باشد برای اینکه یک روز هم که شده بتونیم بریم تو حیاط بازی یا بریم خونه...............البته شاید زیاد هم تقصیر ما نبود نمیدانم فقط میدانم امروز که روز معلم بود دلم برای مدرسه تنگ شد همین.............
     
    Last edited: ‏2 می 2010
    iranescence, crashday, pegu206 و 10 کاربر دیگر از این نوشته تشکر کرده اند.
  2. Mr.mohandes

    Mr.mohandes کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏11 آگوست 2014
    نوشته ها:
    63
    تشکر شده:
    67
    خداییش من حاظر نیستم حتی یک بار دیگه به مدرسه برم
    اصلا خوشم نمیومد
    خوب شد تموم شد اون دوران
     
    The Destroyer, raminonline و rozmad+ از این نوشته تشکر کرده اند.
  3. http2iran

    http2iran Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 آگوست 2014
    نوشته ها:
    251
    تشکر شده:
    1,672
    محل سکونت:
    بَلمی به سوی بندر
    یادش بخیر دهه هفتاد
    تارسیدن من به مدرسه 30 دقیقه طورل میکشید برای همین همیشه 10 دقیقه دیر میرسیدم بچه ها همه سر صف بودن قدیما پسر دخترا کلاس اولش تو یه کلاس بودن یه ردیف دخترا یه ردیف .. خلاصه آقا قضیه ما همین آش و همین کاسه
    صبح ها همه سر صف طبق کلاس ها می ایستادیم کلاس پنجمی ها مرد شده بودن واسه خودشون مثل الان نبود که بچه کلاس پنجمی تازه شده 120 سانت ! راستش اینقدر تجربیات تلخش الان برام شیرینه که بعد از دهه 70 دیگه تکرار نشد !
    *موها رو با ماشین دستی کوتاه میکردی اشک تو چشمات حلقه میزد تا کچل بشی !
    *معلم یوقت ما رو تو کوچه ها مشغول بازی نبینه بعد تو کلاس کتک خورمون میکنه اما الان !!!
    * اون مهر صد آفرین زیزیگولو زیر 20 املا اندازه جایزه اسکار برامون ارزش داشت ..
    * دنبال کارت روبرتو کارلوس میگشتیم تا امتیازمون صد بشه جایزه برنده بشیم :)
    * شب های دوشنبه ناوارو میذاشت با اون آهنگش که هنوزم تو گوشمونه
    * جمع کردن عکس های آیدین و آتانا و بازی های گروهی عکس بازی دوره ای داشت وقتی عکس رو فوت میکردی والدراما می افتاد امتیازش بیشتر بود ..
    * دفتر پرنده با جانمازش ..
    * زدن چوب ناظممون سر انگشتا برای اینکه دیروز جمعه بود ناخنت نگرفتی !
    دوره ای بود مدرسه که هیچ وقت خاطرش برای ما تکرار نمیشه حتی بچه های امروز هم نمیتونن اون تجربیات دیروز ما رو بدست بیارن ..
     
    * کدخدا, sasannnnn و farhad021 از این نوشته تشکر کرده اند.
  4. Amir_Ghost

    Amir_Ghost Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏9 مارس 2012
    نوشته ها:
    540
    تشکر شده:
    229
    گور بابای مدرسه رسما رفتیم دانشگاه راحت شدیم!
    بیچاره اینا ساعت 8صبح باید مدرسه باشند تا خود2ظهر!اونم هر رووووووووووز!
     
    The Destroyer, raminonline و todaybazar از این نوشته تشکر کرده اند.
  5. aryamehr1368

    aryamehr1368 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 ژوئن 2014
    نوشته ها:
    1,337
    تشکر شده:
    3,855
    محل سکونت:
    گیلان
    واسه ما دهه 60 مدرسه فقط دوران بدبختی بود ما که تو شمالیم 6 ماه از سال بارون بود اگر هم نبود آبگرفتگی و تو گل مدرسه رفتن و سیستم آموزشی ک فقط دانش آموزا رو فراری میداد و فقری ک اون موقع بین خیلی ها بود و لباس حتی کم گیر میومد اینها بعلاوه بی فایده بودن تحصیلات وقتی ک از دانشگاه میای بیرون بخاطر پارتی نداشتن و ... اضافه باید کرد و در آخر باید گفت کاش مدرسه ای وجود نداشت
     
    The Destroyer, msn_eti و sasannnnn از این نوشته تشکر کرده اند.
  6. mazyar123

    mazyar123 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 دسامبر 2010
    نوشته ها:
    1,058
    تشکر شده:
    723
    برای خودش داستانیه اون زمانا
    از دوره ابتدایی خیلی کم یادمون مونده بنظرم هزار قرن میاد! اما شاید بهترین زمان همون دوره بود نه فقط برای ما که بچه بودیم بلکه شاید برای همه بهترین بود خوندن عمو زنجیر باف یکی دو تا خاطره هم از پیشاهنگی یادم مونده عکساشم داشتم نمی دونم چی شد و بعد دوره راهنمایی که همش جنگ و موشک بارون تهرون اضطراب زنده موندن یا نموندن اون موقع یوسف اباد بودیم یه موشک گنده خورد دم اس اس پ یکی از همکلاسی ها درجا دود شد فرداش می خواستن برن خارج برا همیشه موشک می خوره تو سوپر مارکت که اونم اونجا خرید می کرد شاید باورتون نشه اما درست از بالای سر من رد شد اینا رو که تحمل می کردیم تازه تو مدرسه باید با معلمای موجی پرت پلا هم که کلاس رو با میدون جنگ اشتباه گرفته بودن! تعامل می کردیم! کلا جنگ اضطراب ناراحتی
    اما خوب همش هم این داستانا نبود اوقات خوش هم هرچند اندک داشتیم اما هنوز مزه دوره ابتدایی زیر زبونمه
     
    نادر. و worship_u از این نوشته تشکر کرده اند.
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. javadth

    javadth همکار بازنشسته فروشنده معتبر [؟]

    تاریخ عضویت:
    ‏28 جولای 2012
    نوشته ها:
    10,038
    تشکر شده:
    7,929
    محل سکونت:
    mordor
    تنها نکته ای که هستش انه که من همیشه حالم از مدرسه به هم میخوره
    از درس و دانشگاه و مدرسه و همه موارد مربوطه
     
    AbolTheRocker, The Destroyer و coldboy از این نوشته تشکر کرده اند.
  9. amir3408

    amir3408 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏20 ژانویه 2009
    نوشته ها:
    3,240
    تشکر شده:
    1,412
    مدرسه ابتدایی منو کوبیدن آپارتمان کردن

    Sent from my SM-G900FD using Tapatalk
     
  10. worship_u

    worship_u Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 فوریه 2010
    نوشته ها:
    289
    تشکر شده:
    193
    محل سکونت:
    تو طاقچه
    این دوست شما عجب شانسی داشته طفلک
     
  11. mazyar123

    mazyar123 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 دسامبر 2010
    نوشته ها:
    1,058
    تشکر شده:
    723
    اره خیلی حیف شد الکی الکی از دس رفت چی باید گفت واقعا حالاتو اون هیری ویری دیدم یه سری ملت دارن می دوون اون سمت بیل و کلنگ و گونی فرقون اون جای که موشک خورده بود تا اون جایی که یادم میاد نزدیک پل یوسف اباد بود زیر ا اس پ من گفتم لابد این ملت برا کمک میرن نگو داستان اینه چون محله اعیونی بوده رفته بودن غنیمت جمع کنند! با چه شور شوقی بدو بدو می گفتن تا کسی هم جا نمونه از دستشون بپره! چه چیزا که ندیدیم
     
  12. juve1900

    juve1900 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏14 ژوئن 2008
    نوشته ها:
    88
    تشکر شده:
    165
    محل سکونت:
    sin city
    مدرسه به جدا آهنگم برامون میذاشتن انگار داریم میریم مدرسه سلطنتی انگلستان ( باز آمد بوی ماه مدرسه
    بوی بازی های راه مدرسه)
     
  13. diaclost

    diaclost Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏16 دسامبر 2014
    نوشته ها:
    138
    تشکر شده:
    81
    اگر جای این درس خوندن, پای یک درخت ر....ده بودند تا الان ثمر داده بود.
     
    iranescence, mehdiima و msn_eti از این نوشته تشکر کرده اند.
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. ctcn8311885

    ctcn8311885 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏20 سپتامبر 2014
    نوشته ها:
    3,308
    تشکر شده:
    1,197
    محل سکونت:
    ★★★★★
    تو قبرشون...
    چه قدر شلنگ و تسمه خوردیم
     
    mehdiima از این نوشته تشکر کرده است.
  16. amir.tabatabai

    amir.tabatabai Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏18 نوامبر 2014
    نوشته ها:
    2,957
    تشکر شده:
    1,222
  17. raminonline

    raminonline Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏27 مارس 2004
    نوشته ها:
    657
    تشکر شده:
    773
    محل سکونت:
    سرزمین پارسم آرزوست!
    مدرسه هیچ خاطره خوشی ندارم. یعنی 12 سال زندگی + 4 سال بعدش دانشگاه بگاج رفت:general306:. الان هم هیچی جز ضرب و تقسیم به کارم نمیاد.:general507:
     
    AbolTheRocker, mehdiima, aryamehr1368 و 1 کاربر دیگر از این نوشته تشکر کرده اند.
  18. * کدخدا

    * کدخدا Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏18 مارس 2015
    نوشته ها:
    89
    تشکر شده:
    615
    محل سکونت:
    سرزمین جماعت خواب ، جماعت خواب زده ، ملت چورتی
    مدرسه که میرفتیم ، یک روز موقع نماز طهر از طبقه دوم یه شیشه نصفه اب معدنی دست مبارکمون بود دیدم مدیر پایین کنار سالن ایستاده از بالا اروم درش رو باز کردیم ، قر قر قر آب ریختم رو سر کچلش گفت ه هه هه کی بود نگاه بالا کرد سریع رفتیم تو نماز خونه جهت اقامه نماز ، مدیر اومد دم در نمازخونه نگاه غضب آلودی کرد ولی هیچ چیز نمیتونست بگه چون ضایع میشد رفت و از آن روز ما خیلی خندیدیم زیرا مدیر ما کچل بود :D ولی دو سال قبل ازش عذر خواهی کردم و گفتیم که جوان بودیم و جاهل مدیر کلی خندید گفت اگه اون روز دیده بودمت مطمئن باش پروندت رو داده بودم ، یا یه شاه کشیده میزدمت :general711:
     
  19. corpse

    corpse Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏29 آگوست 2013
    نوشته ها:
    1,343
    تشکر شده:
    433
    حالم از هر چی درس و مدرسه بهم میخوره خدا رو شکر که تو سن 15 سالگی ترک تحصیل کردم -خدا رو شکر که دانشگاه نرفتم اگه میرفتم کلی پول باید به این عوضی ها میدادم !!!!!
     
    AbolTheRocker از این نوشته تشکر کرده است.
  20. 606060

    606060 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 آپریل 2015
    نوشته ها:
    404
    تشکر شده:
    250
    من از مدرسه غير جنگ و دعوا و پيچوندن كلاس و كتك و مردودي و تك ماده خاطره اي ندارم يه بار آخراي كار موقع ديپلم گرفتن يك دادي سر مدير مدرسه جلوي بقيه زدم كه آخر بابام رفت ديپلمم رو گرفت چون با من لج كرد و به من نميداد / البته الان كه فكر ميكنم با خودم ميگم يك بار دادكشيدن كمش بوده / ولي در عوض دانشگاه مثل بهشت بود براي من
     
  21. amir.tabatabai

    amir.tabatabai Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏18 نوامبر 2014
    نوشته ها:
    2,957
    تشکر شده:
    1,222
  22. * کدخدا

    * کدخدا Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏18 مارس 2015
    نوشته ها:
    89
    تشکر شده:
    615
    محل سکونت:
    سرزمین جماعت خواب ، جماعت خواب زده ، ملت چورتی
    فکر کنم سال 85 الی 86 بود کلاس ما دوساله هم توش زیاد بود ، دبیرستان اوج زندگی و فضول بازی های ما بود کودک درون و انرژی ذخیره شده بچگی تو اون سالهای دوم تا سوم دبیرستان استفاده کردیم طوری شده بود کلاس سی نفری انگار اومده بودیم جنگلی ..
    یه روز یکی بچه ها گوشی 5 بانده چینی آورده بود همه پای صف بودیم یهو از طبقه بالایی صدای دیونه دیونه منصور بلند شد کل صف چرخید سمت کلاس ما صف کلاس ما همه تو فاز بالا میخندیدن معاون قبل از اینکه بره بالا دوستمون از پله ها در رفته بود پشت مدرسه ، زنگ کتاب روانشناسی داشتیم معلم میگفت اگر شما یک مزرعه داشته باشید و گاو همسایه بیاد قسمتی از محصولات شما رو بخوره باید چطور با صاحبش صحبت کنید : یکی میگفت باید بهش سم داد ، یکی میگفت باید با داس گاوه رو راحت کرد ، یکی کشتن صاحب گاو ... خلاصه اون سال ما تو منطقه از لحاظ بی نظمی مدارس اول بودیم طوری شد ریس آموزش پرورش خودش اومد کلاسمون تذکر جدی داد ، :general709:
    دوستان اجازه میگرفتن میرفتن دستشویی 40 دقه مینشستن تا کلاس تموم بشه معلم روانشناسی میگفت خب بیایید بگید از کلاس شما خوشمون نمیا بهشون اجازه میدم 10 دقه برن بیرون اینطوری آینده ساییدگی زانو پیدا میکنید ، :general105:
    دانش آموز اجازه میگرفت بره آب بخوره معلم از طبقه بالا نگاه میکرد توی کافه کنار مدرسه رویت میشد داره سمبوسه میزنه :D

    یکی بچه های کلاسمون دوستم بود یه روز مارمولک بازی در میاره از ته صف صبگاهی خودشو به بیهوشی زد افتاد رو زمین مدیر و معاون نگو همه دویدن سمتش کل صف صبگاهی بهم خورد همه دورش حلقه زده بودن آب آوردن زدن صورتش ، مدیر رفت از کافه مدرسه کیک با آبمیوه براش آورد طوری موزمار شده بود گفت صبح چیزی نخوردم ، ظهر که میرفتیم خونه گفتم امروز چه مرگت بود گفت : میخواستم زنگ اول امتحان ریاضی ندم معلم هم مراعاتش کرده بود بیشرف فیلمی بود الان راننده آژانسه :D
    میگفتیم اومدیم زندان آلکاتراز داریم زندگی میکنیم .
    کلآ خاطراتش زیاده اگه دوست داشتید بیام بگم بخندیم ...:D
     
    Last edited: ‏12 می 2015
    ali/24, ali2040 و AbolTheRocker از این نوشته تشکر کرده اند.