مي فروشان همه دانند عمادا كه بود
عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه حدیث ما بود دراز
شب شرابی خوردم و مستی مرا در بر گرفتیکی به حکم نظر پای در گلستان نه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا