آژانس هواپیماییexchanging

مصاحبه با نيكل كيدمن

شروع موضوع توسط vahidrk ‏21 دسامبر 2005 در انجمن بایگانی

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.
  1. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    [​IMG]




    مترجم : برنا مسرورى






    اشاره :
    نيكل كيدمن برنده جايزه اسكار بهترين‏هنرپيشه زن در مارس گذشته همچنان‏پركار به پيش مى‏رود. آخرين فيلم او با نام‏لكه انسانى در ماه اكتبر به نمايش درآمد و بعد از آن فيلم كوهستان سردبه كارگردانى آنتونى مينگلا روى پرده‏رفت. همچنين دو فيلم داگويل وهمسران استپفورد كه هنوز به‏اكران عمومى در نيامده است. به علاوه اودر كريسمس امسال جايزه سالانه‏هجدهمين دوره سينما تك آمريكا را نيزدريافت نموده است. استفن گالووى،خبرنگار هاليوود ريپورتر، درباره كارهاى‏اخير كيدمن با او گفتگو كرده است.
    ************************************
    ◊ اولين خاطره شما از هنرپيشگى چه‏بوده است؟
    ● من هميشه جذب شخصيتهاى مختلف ازدنياهاى گوناگون و به طور كلى زندگى‏مردم ديگر مى‏شوم و اين مسئله از زمان‏كودكى من شروع شد، چون مادرم از زمانى‏كه خيلى كوچك بودم، داستانهاى بسيارى‏را برايم مى‏خواند و من عاشق شخصيتهاى‏داستانها بودم و حتى برايشان مى‏مردم!يادم مى‏آيد زمانى كه شش ساله بودم،مادرم داستان «جيمز و هلوى غول پيكر» رابرايم خواند و من تا مدتها دلم نمى‏خواست‏هلو بخورم، يا وقتى كه داستان «ويلى ونكا وكارخانه شكلات» را برايم مى‏خواند، دلم‏مى‏خواست توى آن دنيا بودم و آن شكلات‏ناشناخته را مى‏خوردم و خودم را در آن‏دنيا مجسم مى‏كردم. قدرت آن كتابها و هرچيز ديگرى كه يك بچه را تشويق و دلگرم‏مى‏كند كه به زندگى روياييش فكر كند،خلاقيت را زياد مى‏كند.

    ◊ پدر و مادرتان نيز در تئاتر فعاليت‏داشتند؟
    ● نه، پدر و مادرم هر دو تحصيل‏كرده‏اند. پدرم بيوشيميست و روانشناس‏است و مادرم نيز يك پرستار است و مدركى‏هم در ادبيات انگليسى و فلسفه دارد.اما هردوى آنها مرا تشويق مى‏كردند و به من قوت‏قلب مى‏دادند.

    ◊ بعد از تشويق آنها، شما چگونه شروع‏به كار كرديد؟
    ● زمانى بود كه خودم را غرق در اين‏حرفه ديدم. من در مدرسه هنرپيشگى‏تحصيل مى‏كردم و آخر هفته‏ها سواراتوبوس مى‏شدم و به تئاتر كوچكى كه‏وسط شهر سيدنى قرار داشت مى‏رفتم.تئاتر نسبتاً پيشرو و مدرنى كه من روزهاى‏شنبه و يكشنبه خود را در آنجا مى‏گذراندم‏و در آنجا نمايشنامه‏ها را مى‏خواندم وگاهى نيز به عنوان دستيار صحنه كارمى‏كردم. بابت همه اين كارها وجهى به من‏پرداخت نمى‏شد و فقط گاهى براى‏نمايشنامه‏ها پول كمى مى‏پرداختند. خوب‏به ياد دارم زمانى كه يكى از نمايشنامه‏هاى‏جرج برنارد شاو را اجرا كردم فقط يازده‏سال داشتم و حاضر بودم هر كارى انجام‏بدهم تا در تئاتر باشم. آنجا احساس امنيت‏و آرامش بيشترى داشتم. به زبان ديگر من‏يك بچه تنها بودم كه والدينم، در جستجوى‏چيزهايى بودند كه سر من را گرم كند و ازتنهايى خارج شوم. من بسيار خجالتى بودم‏و قسمتى از اين كارها براى اين بود كه من‏اعتماد به نفس پيدا كنم و قسمت ديگرش‏آرزوى من بود كه در كنار مردمى باشم كه‏سليقه و عقيده‏شان به من شباهت داشت وبيشتر از اينكه دلشان بخواهد كنار دريابروند و يا ورزش كنند مايل بودند كه به كارتئاتر بپردازند. بدين ترتيب بود كه من كاربازيگرى را شروع كردم و زمانى كه‏چهارده ساله بودم كارى از طرف شركت«بوته كريسمس» به من پيشنهاد شد و من‏هم شش هفته از مدرسه مرخصى گرفتم وبه كوئينزلند نقل مكان كردم و براى آن مدت1500 دلار دستمزد گرفتم، هر چند كه به اين‏ترتيب مجبور شدم بروم و دور از خانه‏زندگى كنم.

    ◊ منظور شما از اينكه گفتيد «من يك بچه‏تنها بودم» چيست؟
    ● يعنى ساكت و آرام و تنها. من هميشه‏يك دفتر يادداشت روزانه همراه داشتم وهميشه هم در حال نوشتن بودم، افكارزيادى داشتم. افكار تاريك، افكار احمقانه‏و... و هميشه هم آنها را به نگارش درمى‏آوردم هنوز هم همه آنها را دارم تمام‏دفتر يادداشتهايم را از هشت سالگى نگه‏داشتم. حتى الان هم خيلى اوقات در اتاقم‏مى‏نشينم و وقتم را با تنهايى خودم‏مى‏گذرانم. پدر و مادرم هميشه نگران اين‏مسئله بودند و مادرم اعتراف كرده كه‏يادداشتهاى مرا مى‏خوانده و من متحيربودم كه چرا چنين كارى مى‏كرده! اما حالاعلتش را خوب مى‏فهمم. به هر حال آنهانگران فرزندشان بودند. من يك بچه‏درونگرا و منزوى بودم. البته هنوز هم‏تنهايى‏ام را دوست دارم و حتى گاهى ترجيح‏مى‏دهم به جاى اينكه با گروهى از مردم‏باشم، تنها باشم. من خيلى اوقات دوست‏دارم تنهايى به رستوران بروم و فقط يك‏كتاب با خودم ببرم. من سالهاى نوجوانى‏ام‏را در اروپا زندگى كرده‏ام و هميشه هم‏همين كار را مى‏كردم. در پاريس، آمستردام‏و لندن زندگى كرده‏ام و اين شايد همان‏كارى باشد كه اگر شما هم يك استراليايى‏بوديد انجام مى‏داديد يعنى يك هواپيما سوارمى‏شديد و مى‏رفتيد آن طرف درياها به‏قصد كشف و سياحت اروپا.

    ◊ در حال حاضر مشغول مطالعه چه‏كتابى هستيد؟
    ● «زندگى پيكاسو» را مى‏خوانم و«ارتباطات ونيزى» را نيز خريده‏ام، چون ازعنوانش خيلى خوشم آمد و همچنين ازاينكه راجع به ونيز است.

    ◊ اولين موفقيت مهم شما چه بود؟
    در سال 1986 در يك سريال كوتاه باعنوان ويتنام بازى كردم كه درباره جنگ‏ويتنام بود و آثار جنگ را بر روى يك‏خانواده استراليايى در طول ده سال نشان‏مى‏داد. من در آن فيلم نقش دخترى را ازچهارده سالگى تا 24 سالگى ايفا كردم.سپس در سال 1989 در فيلم آرام بميربازى كردم...

    ◊... كه بازى در «آرام بمير» شما را درمسير بين‏المللى شدن قرار داد آن فيلم‏چگونه زندگى شما را عوض كرد؟
    ● مى‏توانم بگويم كه آنها مرا به امريكاكشاندند و ناگهان ديدم آژانسم ترتيب‏كارهايم را مى‏دهد. به طور كلى بايد بگويم‏به اين نوع زندگى و كار كشيده شدم، چون‏در استراليا كارها و دلبستگيهاى زيادى‏داشتم كه حقيقتاً نمى‏خواستم تركشان كنم.در ابتدا فقط آمدم كه در يك فيلم بازى كنم‏ولى بعد با شوهر سابقم (تام كروز() ملاقات‏كردم و مسير زندگى‏ام عوض شد. در آن‏زمان من فقط 21 سال داشتم.

    ◊ تام كروز با شما از نظر شغلى چه‏برخوردى داشت؟
    ● خوب وقتى شما عاشق هستيدچيزهاى ديگر اهميت چندانى برايتان ندارند.او مرا به دنيايى برد كه خيلى بزرگتر ازدنيايى بود كه تا آن زمان مى‏شناختم.زمانى كه ما همديگر را ملاقات كرديم اوبزرگترين هنرپيشه در دنيا بود و هنوز هم‏هست او خيلى نيرومند و بزرگ بود.

    ◊ آيا او راه بازيگرى شما را تغيير داد؟
    ● فكر مى‏كنم كه راههاى بازيگرى‏مان‏متفاوت است، اما هر دو در اين موردصبوريم. من خيلى صبور بودم چه زمانى‏كه تام كروز بازى مى‏كرد و من مشغول‏تماشاى او بودم و چه زمانى كه خودم بازى‏مى‏كردم و حتى زمانى كه نمايشنامه‏اى رامى‏خواندم و او همزمان در فيلمهاى‏خارق‏العاده‏اى با كارگردانهاى بزرگ بازى‏مى‏كرد. من حقيقتاً تا سال 1995 در نقش‏مهم و بزرگى ظاهر نشده بودم و در سال1995 در فيلم مردن به خاطر بازى‏كردم كه اولين تجربه حرفه‏اى مهم من به‏شمار مى‏آمد. اما هميشه كارگردانهاى‏بزرگ نظير سيدنى پولاك و راب‏راينر و استيون اسپيلبرگ ومارتين اسكورسيزى را مى‏ديدم‏كه تام با همه آنها كار كرده بود و همه آنهادر زندگى او موجود بودند. من هميشه‏دوست داشتم وقتى كه تام بازى مى‏كرد اورا تماشا كنم، من عاشق استعداد او بودم.

    ◊ با تأثيرى كه او بر شما گذاشت، آياعقيده و نظر شما در مورد بازيگرى تغييرى‏كرد؟
    ● بعد از جدا شدنمان و پايان ازدواجمان‏عقيده و نظرات من كاملاً عوض شد، حالا من‏مى‏توانستم بروم و مى‏بايست تمام‏تجربياتم را به كار مى‏گرفتم. تجاربى كه‏اندوخته بودم ولى هرگز در عمل از آنهااستفاده نكرده بودم. حالا مى‏رفتم كه خودم‏را نشان بدهم، اين بستگى به توانايى وظرفيت و آرزوى قلبى و خواسته‏هاى من‏داشت كه تا چه اندازه بتوانم خودم را نشان‏بدهم و اين امر به شما حقيقتى را نشان‏مى‏دهد. من به مردم نگاه مى‏كردم. مثلاًشاعرى كه روح خود را در غزليات وترانه‏هايش به جا مى‏گذارد، بسيار قابل‏تحسين است، و من هم دوست دارم كه چنين‏راهى را بروم.

    ◊ آيا فكر مى‏كنيد علت اينكه بينش عموم‏نسبت به شما عوض شد همين مسائل بود.شما حالت خاصى از درونگرايى وخونسردى داشتيد كه هيچ يك از كسانى كه‏شما را مى‏شناختند نمى‏توانستند با نيكل‏كيدمن واقعى تماس داشته باشند.
    ● اين مربوط مى‏شود به ترس؛ چه آن رابه خونسردى تعبير كنيد، چه به خجالت به‏علاوه من اين احساس را داشتم كه هميشه‏عقب بودم و هيچ وقت توجهى را به خودم‏جلب نمى‏كردم. من كاملاً احساس‏دستپاچگى مى‏كردم كه توضيح دادنش‏خيلى سخت است. من احساس راحتى‏نمى‏كردم و گاهى اين موضوع به‏خونسردى تعبير مى‏شد. من در معاشرتهاو زندگى خصوصى خودم احساس راحتى‏مى‏كردم، اما در اين سطح گسترده ازمعاشرت با مردم ابداً احساس راحتى‏نمى‏كردم. به همين دليل بود كه وقتى با تام‏كروز بودم، احساس آرامش مى‏كردم و هيچ‏جاى ديگرى اين احساس امنيت و آرامش رانداشتم.

    ◊ حالا اين احساس را دارى؟
    ● من فكر مى‏كنم هر چه آدم بزرگ‏ترمى‏شود. احساس اينكه مى‏تواند چيزهايى رانجات بدهد، در او بيشتر مى‏شود. امنيت وناامنى آنقدر مهم نيست، مهم اين است كه‏بتوانيد با مردم ارتباط داشته باشيد. اين‏اشتياق را داشته باشيد كه شهامت خودتان‏را نشان بدهيد و مسئله مهم اين است كه‏بدانيد چگونه مى‏خواهيد بر مشكلات فائق‏شويد. زندگى مى‏تواند ظالم باشد و در همان‏زمان مى‏تواند بى‏نهايت لذت بخش باشد، وشما دست به گريبان چيزهاى مختلف درزمان‏هاى خاصى از زندگى‏تان هستيد. اين‏كشمكشها هميشه در زندگى وجود دارد ومن با خيلى از آنها رو به رو شده‏ام و حالاقدرت آن را يافته‏ام كه تنها باشم. آنتونى‏مينگلا كارگردان فيلم كوهستان‏سرد مى‏گويد: «بهترين چيز اين است كه‏شما با مردم صادق باشيد.» و من حالاصادق هستم.

    ◊ آيا ارتباط شما با كارگردانهاى‏فيلمهايتان خوب است؟
    ● من كارگردانها را دوست دارم، اما به‏نويسندگان هم احترام زيادى مى‏گذارم،اشخاصى چون ديويد هير، باك هنرى ومينگلا. شما بايد به كارتان احترام بگذاريد واين نعمت بزرگى است كه بتوانيد كلمات رابيان كنيد و به آنها جان بدهيد. البته شمانبايد به دام كلمات بيفتيد، بلكه بايد به آنهاجان ببخشيد و من اين تجربه را با مينگلا وفيلم كوهستان سرد داشتم. كسى كه‏حالا ستايشش مى‏كنم، چون هنرپيشه براى‏او قسمتى از مغزش و فكرش مى‏شود. آنهاتو را مى‏نويسند و كارگردانى مى‏كنند و به‏طريقى مواظبت هستند كه همه اينها تو رااحاطه مى‏كند و اين احساس بسيارخوشايندى است.

    ◊ آيا اين صحبتها در مورد فيلم‏داگويل به كارگردانى لارس فون تريرنيز صدق مى‏كند؟
    ● كار با او يكى از تجربيات خوبى است‏كه تا به حال نداشته‏ام. او هنوز قسمتى اززندگى من است، هر چند كه ما در طول كارفراز و نشيب زيادى داشتيم، ولى اميدواريم‏باز هم با او همكارى داشته باشم. كار با اويكى از غير عادى‏ترين ارتباطات ممكن بين‏بازيگر و كارگردان بود، چون لارس موقع‏كار خيلى عميق و در عين حالى خيلى‏پرهيجان است، او مى‏تواند بشدت خشن‏باشد و بعد در زمان ديگر مى‏تواند خيلى‏مورد علاقه واقع شود. او مى‏تواند بسيارظالم باشد و بلافاصله تبديل به يك فرددوست داشتنى شود. اما به عقيده من اوخارق‏العاده است و در كارش همچون يك‏جواهر است.

    ◊ درباره استنلى كوبريك و فيلم‏چشمان كاملاً بسته چه نظرى‏داريد؟
    ● من هنوز نتوانسته‏ام از حال و هواى‏آن فيلم بيرون بيايم استنلى و مراحل ساخت‏فيلم و دنيايى كه در آن بوديم هنوز درخاطرم هست. فيلم فضاى خاصى داشت كه‏فراموش كردن آن به اين راحتى صورت‏نمى‏گيرد و آن دوران به نحوى قسمتى اززندگى من بود و من به شدت در استنلى‏كوبريك حل شدم. وقتى كه به لحظات فيلم‏فكر مى‏كنم مى‏بينم كه اثر استنلى وروزهاى فيلمبردارى در من بشدت زياداست. من هيچ راهى براى قضاوت آن ندارم.آن دوران از زندگى من به نوعى تصفيه وپالايشى براى من بود. او يكى از فلاسفه ومتفكرين معاصر بود واى كاش فيلمهاى‏بيشترى را با او كار كرده بودم.

    ◊ زمانى كه از مرگ او مطلع شديد، كجابوديد؟
    ● من در نيويورك بودم. وقتى تلفن زنگ‏زد فكر كردم يكى از دوستانم است. ما شب‏قبلش با هم صحبت كرده بوديم. در آن‏لحظه من مشغول درست كردن شكلات‏براى بچه‏ها بودم، اما بعد از شنيدن خبرسينى را به طرفى انداختم و به كليسا رفتم وساعتها براى او ادعا كردم. هواى نيويورك‏بسيار سرد بود و واقعاً برايم غيرقابل‏تصور بود كه شخصى ديروز باشد وامروز ديگر وجود نداشته باشد، برايش دعاكردم...
     
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.