منتخب بازارچه

برگزیده های پرشین تولز

.::. مصرع گم شده يا اشعاری که دنباله یا شاعر آنها را بلد نیستیم!!! .::.

sodiom

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
18 فوریه 2012
نوشته‌ها
1
لایک‌ها
0
سلام دوستان .
معذرت می خوام که راجع به این باره اینجا تاپیک میزنم ! چون دقیقا نمی دونستم کجا باید این رو مطرح کنم اینجا گفتم !
خیلی وقت پیش من یه شعر از فکر می کنم قیصر امین پور خوندم که یه مظمون به این شکل که دلم برای خودم تنگ شده است توش بود !
امروز که یه جایی این عبارت رو خوندم یاد اون افتادم ! ولی خوب سرچ که کردم چیزی به دست نیاوردم ! ممکنه کسی از شما متن این شعر رو بدونه یا یه راهنمایی که از کجا می تونم پیداش کنم !؟!
اگه کمک کنید خیلی ممنون میشم !
مرسی .
 

manuela89

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
5 نوامبر 2007
نوشته‌ها
1,642
لایک‌ها
1,241
سلام دوستان .
معذرت می خوام که راجع به این باره اینجا تاپیک میزنم ! چون دقیقا نمی دونستم کجا باید این رو مطرح کنم اینجا گفتم !
خیلی وقت پیش من یه شعر از فکر می کنم قیصر امین پور خوندم که یه مظمون به این شکل که دلم برای خودم تنگ شده است توش بود !
امروز که یه جایی این عبارت رو خوندم یاد اون افتادم ! ولی خوب سرچ که کردم چیزی به دست نیاوردم ! ممکنه کسی از شما متن این شعر رو بدونه یا یه راهنمایی که از کجا می تونم پیداش کنم !؟!
اگه کمک کنید خیلی ممنون میشم !
مرسی .

سلام

دوست عزیز میتونید اشعار این تاپیک http://forum.persiantools.com/t112513.html استفاده کنید.

از سایت شعر نو هم میتونید استفاده کنید شاید شعر مورد نظرتون و پیدا شد.
 

گردافرین

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
12 مارس 2012
نوشته‌ها
4
لایک‌ها
1
قطعه "بازگشت عقاب" یا "آشتى" از شادروان فخر الدین مزارعى را در زیر مى خوانید: آشتى، جوابى است به منظومه "عقاب" لحظه‏اى چند بر این لوح کبود نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود همه آفاق به زیر نظرش‏ کهکشان زیر پَر تیزپرش‏ تند، چون مرغ نظر مى زد بال‏ تیز، مى رفت چو شاهین خیال‏ **** قافله‏اش زنگ سکوت‏ راه‏پیماى دیار ملکوت‏ زیر و بالاش نبودى انباز غیر شاهین زمانش، به فراز درنوشتند همه ملک و مکان‏ ناگهان دیده شاهین زمان، لامکان دید هویدا از دور حوریانش همه در چشمه نور لامکان، گلشن جان‏پرور جان‏ که در او پر نزند مرغ زمان‏ لامکان، دام‏صفت کام گشاد واندر آن دام، شب و روز افتاد شادمان گشت دل شاه سپهر خیمه‏افروز به بام مه و مهر از شب و روز چنان باد گذشت‏ همچو صید از بَر صیّاد گذشت‏ برد از دست زمان گوى سَبَق‏ گشت در اوج، خداى مطلق‏ از شب و روز فراشد به شتاب‏ واندر آن لحظه، چنین گفت عقاب: "راست است این‏که زمان تیزپر است‏ لیک بال من از او تیزتر است‏ بسته شد بال و پَر همسفران‏ منم از روز و شب اینک گذران" رخت بربست ز زندان مکان‏ رست از قید گرانبار زمان‏ ابدیت شد و از هستى رست‏ تا به بحر ابدیت پیوست‏ عالمى دید همه زیبایى‏ چون بهشت دل من رؤیایى‏ از شراب کهن خمّ اَلَست‏ ملکان فلکى جام به دست‏ گِرد او نغمه‏زنان حلقه زدند گَرد ره از پَر و بالش ستدند باده خوردند و به او نوشاندند خونش از آتش مى جوشاندند روحش افسوس که آماده نبود جان او ساغر این باده نبود که به کُنجى نخزد دنیایى‏ به سبویى نرود دریایى‏ عالمى داشت همه مستى و ذوق‏ جان شایق به لب آمد از شوق‏ شوق، چندان‏که ز حد درگذرد آب خضر است که از سر گذرد آمد از سطوت گردون به ستوه‏ همچنان کاه که از هیبت کوه‏ تا دلش را نگزد رنج سکوت‏ گفت: کاى پردگیان ملکوت، من نِیَم درخور این جاه و جلال‏ این جلالت به شما باد حلال‏ این‏چنین گفت و ز اوج افلاک‏ بال بگشود سوى عالم خاک! به سر لایتناهى زده پاى‏ شده زان مرحله چونان که خداى‏ بال بر سقف فلک ساییده‏ دیده‏اش دیده خدا، تا دیده‏ خسرو خطه پهناور عرش‏ عرش را دیده به زیرش چون فرش‏ همه‏جا پر زده چندى گستاخ‏ اندر آن‏طُرفه پرشگاه فراخ، خرّمى دیده نشاط و شادى‏ بهتر از آن، همه‏جا آزادى‏ دیده او ز نظرگاه بشر به نظرگاه خدا بسته نظر خاک هندوى ملک، دانه او مزرع سبز فلک، لانه او شد پرش بسته به دست تردید لحظه‏اى ماند و بسى اندیشید کز چه برتافت رخ از اوج صعود وز چه آمد به دلش میل فرود؟ گر ره آمده را بسپارد به از اینجا به کجا روى آرد؟ به دلارایى این چشم‏انداز دور از اینجا به کجا یابد باز؟ یادش آمد ز پذیرایى زاغ‏ خوان گسترده اندر پس باغ‏ آنچه خود گفت بدان زاغ پلید وآنچه را زاغ بدو گفت و شنید خواست تا همچو شرر دود شود ناگهان سوزد و نابود شود دید بالا همه عمر است و بقاست‏ سوى دیگر همه مرگ است و فناست‏ لرزه انداخت به جانش یک دم‏ رنج هستى غم جانکاه عدم‏ بیم مرگ از تن و جانش مى کاست‏ رنج هستى ز روانش مى کاست‏ دلش از آتش تردید به تاب‏ مى گرفت آتش و مى گفت عقاب: میوه باغ بقا دربدرى است‏ سود بازار عدم بى خبرى است‏ نیستى نیست بود در همه‏حال‏ نیست هستى را امید زوال‏ گر ز زندان بقا سیر آیم‏ به در از آن، به چه تدبیر آیم؟ هیچ دردى بتر از بودن نیست‏ بودنى کش سر فرسودن نیست‏ چیست سود من از این دربدرى‏ به کِه دل بندم در بى خبرى‏ زاغ اگر از غم هستى به در است‏ سود آنست که او بى خبر است‏ به کِه دل فارغ از این داغ کنم‏ وآنچه عمرى است کند زاغ کنم‏ در دلش وسوسه بود و نبود کرد از اوج مهى میل فرود رفت واندر پس آن باغ نشست‏ زاغ را دید و بر زاغ نشست‏ یافت گسترده یکى سفره نغز شربتش خون و خوراکش همه مغز چون ورا شوکت شاهینى کاست‏ شیون از خیل عقابان برخاست‏ کاى فرود آمده از اوج مهى‏ رو نهاده به دیار سیهى‏ دشمن ما همگان شاد ز تست‏ آبروى همه بر باد ز تست‏ دل ما از تو به یک‏باره برید برو اى ساخته با زاغ پلید قطره را تا که به دریا جایى‏ست‏ پیش صاحبنظران دریایى‏ست‏ ور ز دریا به کنار آید زود شود آن قطره ناچیز که بود قطره دریاست اگر با دریاست‏ ورنه او قطره و دریا دریاست‏
 

گردافرین

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
12 مارس 2012
نوشته‌ها
4
لایک‌ها
1
اگر نفهمیدین
ایمیلت را بده تا بفرستم چون اینجا اینطوری نوشتم توهم توهم تایپ کرده
 
Last edited by a moderator:

manuela89

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
5 نوامبر 2007
نوشته‌ها
1,642
لایک‌ها
1,241
اگر نفهمیدین
ایمیلت را بده تا بفرستم چون اینجا اینطوری نوشتم توهم توهم تایپ کرده

فک میکنم بیت ها را با اینتر از هم جدا نکردید به خاطر همین تو هم تاپیپ شده، یکبار دیگه ادیتش کتید بین مصرع ها با نقطه فاصله بزارید و بعد از هر بیت اینتر و بزنید تا خط بعدی بره فک میکنم اینطوری مشکل حل بشه.
 

گردافرین

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
12 مارس 2012
نوشته‌ها
4
لایک‌ها
1
]
لحظه‏اى چند بر این لوح کبود/ نقطه‏اى بود و سپس هیچ نبود/ همه آفاق به زیر نظرش‏/ کهکشان زیر پَر تیزپرش‏/ تند، چون مرغ نظر مى زد بال‏/ تیز، مى رفت چو شاهین خیال‏/ **** قافله‏اش زنگ سکوت‏/ راه‏پیماى دیار ملکوت‏/ زیر و بالاش نبودى انباز/ غیر شاهین زمانش، به فراز/ درنوشتند همه ملک و مکان‏/ ناگهان دیده شاهین زمان،/ لامکان دید هویدا از دور/ حوریانش همه در چشمه نور/ لامکان، گلشن جان‏پرور جان‏/ که در او پر نزند مرغ زمان‏/ لامکان، دام‏صفت کام گشاد/ واندر آن دام، شب و روز افتاد/ شادمان گشت دل شاه سپهر/ خیمه‏افروز به بام مه و مهر/ از شب و روز چنان باد گذشت‏/ همچو صید از بَر صیّاد گذشت‏/ برد از دست زمان گوى سَبَق‏/ گشت در اوج، خداى مطلق‏ از شب و روز فراشد به شتاب‏/ واندر آن لحظه، چنین گفت عقاب:/ "راست است این‏که زمان تیزپر است‏/ لیک بال من از او تیزتر است‏/ بسته شد بال و پَر همسفران‏/ منم از روز و شب اینک گذران"/ رخت بربست ز زندان مکان‏/ رست از قید گرانبار زمان‏/ ابدیت شد و از هستى رست‏/ تا به بحر ابدیت پیوست‏/ عالمى دید همه زیبایى‏/ چون بهشت دل من رؤیایى‏/ از شراب کهن خمّ اَلَست‏/ ملکان فلکى جام به دست‏/ گِرد او نغمه‏زنان حلقه زدند/ گَرد ره از پَر و بالش ستدند/ باده خوردند و به او نوشاندند/ خونش از آتش مى جوشاندند/ روحش افسوس که آماده نبود/ جان او ساغر این باده نبود/ که به کُنجى نخزد دنیایى‏/ به سبویى نرود دریایى/ عالمى داشت همه مستى و ذوق/ جان شایق به لب آمد از شوق‏/ شوق، چندان‏که ز حد درگذرد/ آب خضر است که از سر گذرد/ آمد از سطوت گردون به ستوه‏/ همچنان کاه که از هیبت کوه‏/ تا دلش را نگزد رنج سکوت‏/ گفت: کاى پردگیان ملکوت،/ من نِیَم درخور این جاه و جلال‏/ این جلالت به شما باد حلال‏/ این‏چنین گفت و ز اوج افلاک‏/ بال بگشود سوى عالم خاک!/ به سر لایتناهى زده پاى‏/ شده زان مرحله چونان که خداى‏/ بال بر سقف فلک ساییده‏/ دیده‏اش دیده خدا، تا دیده‏/ خسرو خطه پهناور عرش‏/ عرش را دیده به زیرش چون فرش‏/ همه‏جا پر زده چندى گستاخ‏/ اندر آن‏طُرفه پرشگاه فراخ،/ خرّمى دیده نشاط و شادى‏/ بهتر از آن، همه‏جا آزادى‏/ دیده او ز نظرگاه بشر/ به نظرگاه خدا بسته نظر/ خاک هندوى ملک، دانه او/ مزرع سبز فلک، لانه او/ شد پرش بسته به دست تردید/ لحظه‏اى ماند و بسى اندیشید/ کز چه برتافت رخ از اوج صعود/ وز چه آمد به دلش میل فرود؟/ گر ره آمده را بسپارد/ به از اینجا به کجا روى آرد؟/ به دلارایى این چشم‏انداز/ دور از اینجا به کجا یابد باز؟/ یادش آمد ز پذیرایى زاغ‏/ خوان گسترده اندر پس باغ‏/ آنچه خود گفت بدان زاغ پلید/ وآنچه را زاغ بدو گفت و شنید/ خواست تا همچو شرر دود شود/ ناگهان سوزد و نابود شود/ دید بالا همه عمر است و بقاست‏/ سوى دیگر همه مرگ است و فناست‏/ لرزه انداخت به جانش یک دم‏/ رنج هستى غم جانکاه عدم‏/ بیم مرگ از تن و جانش مى کاست/ رنج هستى ز روانش مى کاست‏/ دلش از آتش تردید به تاب‏/ مى گرفت آتش و مى گفت عقاب:/ میوه باغ بقا دربدرى است‏/ سود بازار عدم بى خبرى است‏/ نیستى نیست بود در همه‏حال‏/ نیست هستى را امید زوال‏/ گر ز زندان بقا سیر آیم‏/ به در از آن، به چه تدبیر آیم؟/ هیچ دردى بتر از بودن نیست‏/ بودنى کش سر فرسودن نیست‏/ چیست سود من از این دربدرى‏/ به کِه دل بندم در بى خبرى‏/ زاغ اگر از غم هستى به در است/ سود آنست که او بى خبر است/ به کِه دل فارغ از این داغ کنم‏/ وآنچه عمرى است کند زاغ کنم‏/ در دلش وسوسه بود و نبود/ کرد از اوج مهى میل فرود/ رفت واندر پس آن باغ نشست‏/ زاغ را دید و بر زاغ نشست‏/ یافت گسترده یکى سفره نغز/ شربتش خون و خوراکش همه مغز/ چون ورا شوکت شاهینى کاست‏/ شیون از خیل عقابان برخاست/ کاى فرود آمده از اوج مهى‏/ رو نهاده به دیار سیهى‏/ دشمن ما همگان شاد ز تست‏/ آبروى همه بر باد ز تست‏/ دل ما از تو به یک‏باره برید/ برو اى ساخته با زاغ پلید/ قطره را تا که به دریا جایى‏ست‏/ پیش صاحبنظران دریایى‏ست‏/ ور ز دریا به کنار آید زود/ شود آن قطره ناچیز که بود/ قطره دریاست اگر با دریاست‏/ ورنه او قطره و دریا دریاست‏/
 

Kasandra

کاربر افتخاری و فعال خاطرات
کاربر قدیمی پرشین تولز
تاریخ عضویت
11 سپتامبر 2009
نوشته‌ها
2,859
لایک‌ها
5,888
محل سکونت
Among the untrodden ways...
ميگم آيا كسي نسخه كامل اين شعر رو داره يا ميدونه تو چه كتابي پيدا ميشه؟:

برادرانه بیا قسمتی کنیم رقیب

جهان و هر چه در اوست از تو یار از من
درود بر جناب hamineh بسیار عزیز و بزرگوار

نمی دانم همچنان در جستجوی نسخه کامل این شعر هستید چرا که خودم هم اتفاقی این نوشته شما را امروز دیدم. به هر روی در جستجوها چنین برآمد که شاعر گویا جناب عماد خراسانیست:



ديده ام زلف پريشان تو در چنگ رقيب بي سبب نيست كه شب خواب پريشان بينم​


دي مي‌گذشت يار و رقيب ازعقب رسيد گفتم كه عمر مي‌رود و مرگ در قفا است​

فرصتم گر مي‌دهد يك شب رقيب با سر زلف تو دارم كــــــــارها​

حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان اين توانم كه بيايم سر كويت به گدائي​

اگر تو زهر دهي چون عسل بياشامم به شرط آنكه به دست رقيب نسپاري​

مخوان به جلوه گه ناز خود رقيبان را همين‌بس است كه اي نازنين تو باشي و من​

برادرانه بيا قسمتي كنيم رقيب جهان و هرچه در او هست از تو يار از من​

نام رقيب بر لب جانان من گذشت آگه نشد كسي كه چه برجان من گذشت​
خدا را اي رقيب،امشب زماني ديده برهم نه كه من بالعل خاموشش نهاني صدسخن دارم​
 

الهه.آتش

Registered User
تاریخ عضویت
19 دسامبر 2012
نوشته‌ها
4,467
لایک‌ها
2,235
سلام یه شعر هست که در مورد استفاده از ثروت در طول زندگی هست که همچین چیزی هست تقریبا:
مصرص اخرش اینه :
وگرنه آخر یا کافر میخورش یا یهودی
 

mostafa_1366

Registered User
تاریخ عضویت
25 فوریه 2012
نوشته‌ها
1,432
لایک‌ها
3,592
محل سکونت
DEZ
سلام یه شعر هست که در مورد استفاده از ثروت در طول زندگی هست که همچین چیزی هست تقریبا:
مصرص اخرش اینه :
وگرنه آخر یا کافر میخورش یا یهودی
مطمئنی یکی از حکایتهای سعدی نیست اونجا که میگه یا "دزد به یکباره ببرد یا خواجه به تفاریق"
 

mostafa_1366

Registered User
تاریخ عضویت
25 فوریه 2012
نوشته‌ها
1,432
لایک‌ها
3,592
محل سکونت
DEZ
سلام دوستان .
معذرت می خوام که راجع به این باره اینجا تاپیک میزنم ! چون دقیقا نمی دونستم کجا باید این رو مطرح کنم اینجا گفتم !
خیلی وقت پیش من یه شعر از فکر می کنم قیصر امین پور خوندم که یه مظمون به این شکل که دلم برای خودم تنگ شده است توش بود !
امروز که یه جایی این عبارت رو خوندم یاد اون افتادم ! ولی خوب سرچ که کردم چیزی به دست نیاوردم ! ممکنه کسی از شما متن این شعر رو بدونه یا یه راهنمایی که از کجا می تونم پیداش کنم !؟!
اگه کمک کنید خیلی ممنون میشم !
مرسی .
اینم حالا بعد 10 سال درسته طرف نمیبینه ولی نوشتنش بهتر ننوشتنشه
احتمالا منظورش اون شعر محمدعلی بهمنی هست که میگه:
دلم برای خودم تنگ میشود گاهی
همیشه بیخبر از حال خویشتن بودم
 
بالا