• پایان فعالیت بخشهای انجمن: امکان ایجاد موضوع یا نوشته جدید برای عموم کاربران غیرفعال شده است

مهدیه لطیفی

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
نام: مهدیه

نام خانوادگی: لطیفی (دختر محمدحسین لطیفی کارگردان سینما و تلویزیون)

تاریخ تولید: اسفند 1362

سابقه: لیسانس عکاسی از دانشگاه هنر، عکاسی از برنامه‌های تلویزیونی گروه کودک، تله فیلم و سریال



اشعار قشنگی داره...........


تـــو کـــﮧ از راه می رســے / ..

مـے رود

هــر چـــــﮧ دل کـــﮧ

ذره

ذره اندوخــتــﮧ ام

یکــــجــا بر بــــاد / .. !
 
Last edited:

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
تــو کجــــا مانــده اے کـــﮧ

این روزهـــا

بهار اســـت امــــا

بهـــارے نیســـت ؟

تـــو کجـــا مانــــده ای

کـــﮧ صـنــدلی رو به رویـــم

این همــﮧ خالی ســـت ؟ !
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
حــال و روز تــــو را / ..

دلتنگــے هـــای ســال بـﮧ ســال تــو را

و تردید هاـے تـــو را / ..

کـــﮧ ضرب در عشــق کنـیـــم

و بـــﮧ تــوان دلواپسے برسانیـــم

تـــازه مےشــود مــن .. / .
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
اگر این درد
دمی
نفسی
بیخیال این جان به لب رسیده شود
شاید بهاری.بهشتی.چیزی هم درکار باشد...
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
شوربختی من از شوری چشم های توست

که بی آنکه به تخته بزنی

عشقت را به رخ کشیدی
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
عطرت بیخودم از خود نمی کند

شبت رامم نمی کند

حالا که رفته ای

خاطراتت به هیچ کاری نمی آیند

دیوانه شده ام این روزها

گفتم رفته ای؟

مگر آمده بودی؟
 

Rainy Sky

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
1 می 2008
نوشته‌ها
1,278
لایک‌ها
846
دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد...
 

Rainy Sky

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
1 می 2008
نوشته‌ها
1,278
لایک‌ها
846
سایه ام روی دیوار ....

شبیه خودم نیست !

شبیه دلی است که

به ترانه ای میمیرد

و به بوسه ای زنده می شود !
 

Rainy Sky

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
1 می 2008
نوشته‌ها
1,278
لایک‌ها
846
با یک عالمه فاصله از خودم

انتظار دارم به تو برسم !

از اول هم آرزوهایم محال بودند ...
 

Rainy Sky

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
1 می 2008
نوشته‌ها
1,278
لایک‌ها
846
بنای طوفان می گذاری و

از ریشه نمی کنی ....

بنای طوفان می گذاری و

شاخه شاخه می شکنی ....
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
من نمی دانـم این دلتنگی دلتنگی که می گوینـد چیـست

همین حـس مبهـم نفـس گیری

که دامن گیـرمان می شود

وقتی چیـزی را

کسـی را

جایی جـا گذاشته ایم

همان دلتنگـی ست!؟
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
به جهنـم که نیـستی

مگـر مغـول ها یک قـرن تمـام حمله نکردنـد؟

مگر نگـذشت؟

نبـودن تـو هـم مـی گـذرد!
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
و مسلمـا ما سلام هایی به هم بدهـکاریم

که ادامـه ی هر کدامشان

می توانستـه دیوانی شود

یا رمـانی

و بعیـد است

که شبـی چرخ و فلک های این شهر بازی را

به افتخـار علاقـه ی ما به سرگیجه

به ما اختصـاص دهند

و بعیـد است

سـلام هایی که از خیرشان گذشتیم

از ما بگـذرند!

لا اقل رد که می شوی

بی هـوا بگو: دوستت داشتـم

و تا برگشتـم

لای به لای جمعیت گـم شده باش
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
بر صخـره ای سرد

با پیراهن حریـر ایستاده ام

و ترانه زمزمـه می کنـم

اینجا نقطه ی عطـف خواب های مردی ست

که هر شب خـواب مـرا می بیند

و هر صبـح به خودش

و گاهی به دوست دختـرهـای جدیـدش

می گویـد:

"نمی دانم چرا من هیچ وقت خواب نمی بینم"
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
نبین تنهایم

تنهایی ام دروغی ست

شهری ست شلوغ توی دلم

پر از آدم هایی که همه شان منم

پر از آدم هایی که همه شان تویی

من دوست بارانم

با خیال راحت برو

من تنها نمی مانم
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
شما نمی دانید چه ام شده است

از کوچه پس کوچه های پشت پنجره تان می گذرم

و دلم به اندازه ی تمام ظرفهای آشپزخانه مان شکسته است ....

و شما نمی دانید چه ام شده است !

دلم به اندازه ی نبض تن تمام گنجشک ها حوالی شما تند می تپد

دلم به اندازه ی همه ی کسانی که برای رسیدن به جایی

دیرشان شده است ، شور می زند !

دلم قدر همه ی تا به حال خواستنم دیگر تو را نمی خواهد

و قرار هم نیست

شما بفهمید چه ام شده است . .
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
ایستگاه آخر است

پیاده شو

می خواهم بزنم کنار بخوابم

همین جا وسط جاده

باقی راه را با دیگر همسفری

از جنس خودت طی کن

بی رویا

من نه نفس دارم برای ادامه

نه بنزین

نه پا
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
بودن من بی مخاطب مانده است

من و عشق تنها مانده ايم ،

تا تنهايی نيز بر راز آفرينش افزوده شود

امشب از آن شب هايی ست که سکوت حرف اول را می زند . .

امشب از ان شب هايی ست که دل می گيرد
 

بـا ر ا ن

کاربر فعال ادبیات
کاربر فعال
تاریخ عضویت
27 می 2008
نوشته‌ها
1,156
لایک‌ها
4,026
سن
32
آن شب که روزنامه ها را به پنجره می کشیدم

نمی دانستم پشت پنجره ها

هیچ خبری نیست

نمی دانستم خبرهای خوب

توی مشت تو جا ماندند
 
بالا