آژانس هواپیماییexchanging

م.آزاد در گذشت

شروع موضوع توسط Behrooz ‏21 ژانویه 2006 در انجمن بایگانی

  1. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    محمود مشرف تهرانی (م. آزاد) شاعر نوپرداز ايرانی پس از يک بيماری طولانی صبح روز پنجشنبه 19 ژانويه (29 دی) در تهران درگذشت.


    م. آزاد در طول يک سال گذشته بارها به دليل شدت گرفتن بيماری سرطان روده در بيمارستان بستری شد که نهايتا صبح پنجشنبه در سن 72 سالگی در بيمارستانی در تهران درگذشت.

    بنا به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران، ايسنا، به نقل از خانواده م. آزاد كليه مراسم تدفين و سوگواری او به صورت خانوادگی و در جمع دوستان اين شاعر برگزار خواهد شد.

    هفته گذشته در جريان چهارمين دوره جايزه ادبی بيژن جلالی، هيئت داوران اين جايزه را به م. آزاد و يدالله مفتون امينی، دو شاعر از نسل پس از نيما برای مجموعه فعاليت های فرهنگی آنان در چهار دهه گذشته اهدا کرد.

    م. آزاد در 18 آذر سال 1312 در تهران به دنيا آمد و دانش آموخته رشته ادبيات از دانشگاه تهران بود. نخستين کتاب او در زمينه شعر با عنوان "ديار شب" در سال 1334 با مقدمه ای از احمد شاملو چاپ شد.

    يکی از معروف ترين اشعار او به نام "گل باغ آشنايی" را محمدرضا شجريان و گيتی و شعر ديگری از او را فرهاد خوانده اند. حسين عليزاده و ژيوان گاسپاريان نيز مجموعه ای با عنوان "به تماشای آبهای سپيد" از اشعار آزاد را اجرا کرده اند.

    به رغم سکوت م. آزاد در سال های پس از انقلاب، هنوز اشعار او، به ويژه اشعار مجموعه های "قصيده بلند باد" ، " آينه های تهی" و "با من طلوع کن" مورد توجه نسل پس از انقلاب است.

    او علاوه بر شعر و نقد آن، در زمينه ادبيات کودکان نيز آثاری در کارنامه هنری خود داشت.

    م. آزاد از فعال ترين نويسندگان ادبيات کودکان بود که کار در اين حوزه را با شکل گيری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آغاز کرد و نزديک به پنجاه عنوان کتاب و نوار کاست در اين زمينه از او منتشر شده است.

    از کارهای او در زمينه ادبيات کودک و نوجوان بازنويسی گزيده ای از داستان های مثنوی، گزيده شعرهای عاميانه کودکان، گردآوری لالايی های منظوم با عنوان مادرانه ها و مهم ترين کار او بازنويسی کامل شاهنامه به زبانی ساده در دو بخش جداگانه برای کودکان و نوجوانان است که مراحل نهايی چاپ را می گذراند.


    فرياد
     
  2. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    گل باغ آشنايي
    گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
    مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
    گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
    كه نه سرو مي شناسد
    نه چمن سراغ دارد؟
    نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
    نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
    نه بنفشه يي،
    نه جويي
    نه نسيم گفت و گويي
    نه كبوتران پيغام
    نه باغ هاي روشن!
    گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
    به كدام راه خواندي
    به كدام راه رفتي؟
    گل من
    تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
    كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.
    منم اين گياه تنها
    به گلي اميد بسته.
    همه شاخه ها شكسته.
    به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
    در آن سياه منزل،
    به هزار وعده مانديم
    به يك فريب خفتيم...
     
  3. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    اين شعر زيبا را هم تني چند از هنرمندان ايران اجرا نموده اند
    1 - استاد محمد رضا شجريان در كاستي با همين نام در قبل از انقلاب
    2 - آقاي بيژن بيژني خواننده محبوب و نام آشنا كه در كاستي با نام كوچه و در سال 1370 اجرا نموده اند .
     
  4. thomson762

    thomson762 مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏19 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    2,083
    تشکر شده:
    9
    خدايش بيامرزتش
     
  5. ghizh

    ghizh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2005
    نوشته ها:
    299
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    اِصـــــــــــفُهون
    بهروز جان دمت گرم واقعا شعر زیبایی بود . خدا بیامرزدش. من که خودم شعر کم میخونم اما بعضی وقتا واقعا به دل میشینه. این شعره یه حس خوبی بم داد. اگه شعر قشنگ دیگه ای داره و شما اینجا بزاری لطف کردی.
     
  6. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    دوست من
    اگر منظور شما از همين شاعر باشد كه چشم حتما اشعاري از ايشان را قرار خواهم داد .
    اگر منظور شما از كليه شاعران باشد تاپيكي با عنوان شعرهاي زيبا ساخته ام كه هر شعر زيبايي مي يابم در آنجا اضافه ميكنم .
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    فرهاد گمفرياد

    در شب بيداد من فرهاد می گريد
    و چه بی فرياد
    جهان پيراست و بی بنياد
    می گريد
    در شب بيداد
    در فروبستم
    و فروماندم در آن خاموش گمفرياد
    تا نگريد در شب بيداد من فرهاد
    نشنوم ديگر
    های های زاری خاموشوارش را
    و سکوت سوگوارش را
    باز می گريد
    در شب بيداد من فرهاد و چه بی فرياد
     
  9. ghizh

    ghizh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2005
    نوشته ها:
    299
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    اِصـــــــــــفُهون
    منظورم از همین شاعر بود اما اون تاپیک فکر کنم بهتر تر هم باشه.

    راستی من از اون شعر اولیه و مخصوصا آهنگی که توشه بیشتر خوشم اومد.
     
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    آن شعر يكي از شاهكارهاي شادروان م.آزاد است . فوق العاده زيبا و پر احساس است . اگر مايل باشيد ميتوانيم در همين تاپيك روي اين شاعر و جلوه هاي ادبي ايشان بيشتر با هم سخن بگوييم .
     
  11. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    من براي آشنايي بيشتر شما با اين شاعر چند شعر ديگر از ايشان را هم تقديم حضورتان ميكنم .
     
  12. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    چند سال پيش يك كاست زيبا از آقاي بهرام حصيري منتشر شد با نام " بي تو خاكسترم "

    جالب است كه بدانيد اين شعر را هم آقاي م.آزاد سروده اند .

    اگر آن كاست را نشنيده ايد حتما تهيه كنيد و اين ترانه را گوش كنيد . مطمئن هستم خوشتان خواهد آمد



    بي تو خاكسترم

    بي تو خاكسترم
    بي تو اي دوست
    بي تو تنها و خاموش
    مهري افسرده را بسترم
    بي تو در آسمان اخترانند
    ديدگان شررخيز ديوان
    بي تو نيلوفران آذرانند
    بي تو خاكسترم
    بي تو اي دوست
    بي تو اين چشمه سار شب آرام
    چشم گرينده آهوان است
    بي تو اين دشت سرشار
    دوزخ جاودان
    بي تو مهتاب تنهاي دشتم
    بي تو خورشيد سرد غروبم
    بي تو بي نام و بي سرگذشتم
    بي تو خاكسترم
    بي تو اي دوست
    بي تو اين خانه تاريك و تنهاست
    بي تو اي دوست
    خفته بر لب سخنها است
    بي تو خاكسترم
    بي تو
    اي دوست
     
  13. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    آيينه ها تهي است

    عروسك ها را در شب
    تاراج كرده اند
    در شهر چهره يي نيست
    در شهر دكه ها باز
    باز و خالي و تاركيست
    سوداگران سودايي از باد
    از باران
    وز سيل خيل بيكاران شكوه مي كنند
    سوداگران سودايي خسته
    مي گويند : باران ؟
    چه باراني بيمانند ؟
    مي دانيد ؟
    باران سختي ‌آمد
    و خريداران
    ناباورانه از همه ي شهر
    ديدار مي كنند
    در پشت ويترين ها
    كنسرو چيده اند و گل كاغذي
    و از زلال آبي كاشي ها
    تصوير ماهيان قزل آلا را پاك كرده اند
    در شهر تاك ها را در خاك كرده اند
    سوداگران سودايي در شهر خم هاي خالي را
    بر سنگفرشهاي خيابان ها
    پرتاب كرده اند
    در شهر چهر ه ها را در خواب كرده اند
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    با من طلوع كن


    هنگام انتحار
    هنگامه ي خزانست
    هنگام انتحار گل سرخ
    در كوچه هاي سنگي
    هنگامه ي طلوع شب از شب
    و رود را ببين كه چه هرزابي ست
    عشقي تمانده است و نمي داني ديگر
    عشقي نمانده است
    نامش فراموش است
    از يادم
    زيرا كه من نه ديگر فرهادم
    و او نه ديگر شيرين
    بيگانه وار در شب شاديگسار ما
    ديگر بهاري نيست
    او را نشسته مي بينم بر سرير سنگ
    هنگام انتحار گل سرخ
    ماننده ي چكاوك پيري
    او را نشسته
    خسته و بيزار مي بينم
    فرهاد وش منم كه چنين عريان
    در زير تازيانه رها كرده تن
    خم كرده پشت
    با تيشه مي كوبم
    مي كوبم
    بر قلب بيستون
    و خواب تازيانه ي الماس
    از جان سرد سنگ
    تهي مي شود
    بر قلب بيستون
    بر بيستون سرد تهي مي كوبم مشت
    خم كرده پشت
    مي خوانم شيرين را شيرينم را
    باري چگونه فرهاد
    از ياد مي تواند بردن
    نام تمام شيرين را ؟
    هنگامه ي طلوع شب از شب
    خم كرده پشت عريان
    فرياد فريادا
    آشفته مي شوم
    فرياد بر مي آورم از دهشت جدايي
    اي شهر آشنايي آيا تمام ياران
    رخت سفر بستند
    و هيچ كس نمانده ست
    بر سنگواره يي كه نشان از شهري داشت ؟
    هنگام انتحار گل سرخ
    مانند سهره مي رود و مي سرايي از باغ
    و نيلگونه خوابي
    مي رويد
    از قلب سهره وارت
    اي نازنين بمان و بدان
    كاين شب بلند
    اين جاودانه وار نمي ماند
    و انتحار گل
    و سوگوار خواندن خونين هر چكاوك
    آغاز پاياني ست
    اين جاودانه واري را
    آري
    تنها اگر بماني
    تنها اگر بماني با من
    مانند سهره يي كهنمي داند
    چه نيلگونه خوابي دارد
    و آفتابي طالع
    در خون خوابناكش فرياد مي زند
    من سوگوارم اي يار
    من آن چكاوكم كه در آفاق سنگواره شهري
    كه زيسته ام
    و خوانده ام
    و خواسته ام تا در آن ويران
    نامي نشاني حتي يادي را فرياد گر باشم
    و سوگوار
    آري
    من سوگوار اي يار ؟
    با من بمان
    هميشه بمان با من
    و بخوان با من
    با من اگر بماني اي يار
    گرم خيال تسليم
    تسليم عشق بودن تسليم عشق آري
    اما نه با شكنجه تسليم واماندن
    من انتحار شوق گل سرخم
    و در تو منتحر
    وقتي كه عشقي نيست
    نامي نمي ماند
    تاعاشقانه باز بنامي
    گلهاي سرخ را
    وقتي كه گلسنگي
    بي ريشه مي ماند
    و ابرهاي سرد سترون
    از آسمان شهر گذر مي كنند
    يادي نمي ماند
    در اين حصار سنگي
    تو مي روي
    تو مي روي و باز مي گذاري
    تنها مرا دراين شهر
    مانند ابر سرد سترون
    آهسته وار مي گذري از فراز شهر
    و از كنار من
    مانند رود هر رهگذري از كنار دشت
    در چشم هاي خسته وش تو
    شكي درخشانست
    مانند تازيانه ي الماسي
    كه مي درد
    خاراي مرده يي را
    اي نازنين !‌ هميشه بمان با من
    و در كنار من
    و مرگ عاشقانه ي گل هاي سرخ را
    گريان وسوگوار و پريشان خيال باش
    من مي خواهم
    مي خوانم
    و با تمام تشويشي كز تمام هستي من
    با تشويش
    از انتحار سرخگلي مي گويم
    مي گريم در خويش
    در شهر آشنايي
    ياران خدا را ياران
    هنگام انتحار گل سرخ
    فرياد سهمگين چكاوك ها را بشنويد
    كه بر سرير سنگ
    از خونبهاي غنچه ي سرخي
    فرياد بر مي دارند
    كه در حصار كور فراموشي تنها ماند
    ياران خدا را لحظه يي درنگي
    اي نازنين چگونه رهامي كني مرا
    تاريكوار و عريان ؟
    شك تو
    الماس ست بي شك
    الماسي
    كه مي درد و مي شكافد
    و مي كشد
    و هيچ ديگر هيچ
    شك تو شك ست
    بر يقيني
    كه منم
    كه من بايد باشم
    با هم برهنه تن
    و برهنه جان تر
    دو آينه ي برابر هم روشن
    نه مرده و مكدر
    در گردباد طاغي چشمانت
    مي بينم
    فرياد ارغنون را
    وقت طلوع خون
    در باغ ارغوان
    هنگام انتحار گل سرخ
    و انفجار شوق
    سر مي گذارم آرام بر سينه ات
    خاموش و خسته مي گريم از شوق
    وقتي صداي گرم مسلسل
    تحرير عاشقانه ي شوق ست
    در اين زمان زمانه ي تاريكوار بودن
    و عطر انتحار تو را مي رهاند از خويش
    زيرا كه انتحار نه تسليم
    هنگامه ي شكفتن
    هنگامه ي بهار
    و انفجار شوق هزاران نه
    يك چكاوك
    از دوردست جنگل شهري كه مرده است
    يا مرده وار مي نمايد از دور
    تنها اگر بماني با من
    آري بيا اي دوست
    و از تمام اين شب يلدايي
    با من طلوع كن
    اي بي تو من وزيده خزاني به خون برگ
    اي بي من هميشه ي يلدايي
    با من
    طلوع كن
    آنجا
    با من تويي
    چكاوك بيداري
    بي هيچ سوگواري
    كه عطر انتحار تو را مي رهاند از خويش
    هنگامه شكفتن
    هنگامه ي بهار
     
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    هزاران كوچه در خوابست


    هزاران كوچه در خوابست
    هزاران كوچه ي تاريك
    هزاران چهره ي ترسيده پنهان
    هزاران پرده ي افتاده ي سنگين
    هزاران خانه در خوابست
    هزاران چهره ي بيگانه در خوابست
    ميان كوچه ي تنها ميان شهر
    ميان دستهاي خالي نوميد
    هزاران پرده يكسو مي رود آرام
    هزاران پرده ي افتاده ي سنگين
    ميان كوچه ي تنها
    ميان شهر
    ميان رفت و آمدهاي بي حاصل
    ميان گفت گوهاي ملال آور
     
  17. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    به من سكوت بياموز


    مرا به آتش بسپار اي پرنده سرخ
    كه در كوير صداهاي دور مي نگري
    و در نگاه تو گلهاي ياس مي خشكند
    سفال خالي گلدان ماه را بشكن
    مرا بسوزان اي بانگ روشن اي خورشيد
    مرا به دوزخ بسپار
    باد را بگذار
    كه در كوير صداهاي دور بگريزد
    مرا به آتش بسپار اي برهنه ي تاك
    مرا به خوشه ي زرين بادهاي هراسان كه در خزان شعله ور مرگ رها شده اند
    بپيوند
    در آن هياهوي سبز
    سفال آبي گلدان هميشه خالي ماند
    مرا به دريا بسپار اي هياهوي سبز
    سفال خالي خاموشي از تو مي شكند
    و ابر خسته ي مرداب را
    كه در هميشگي آبها رها شده است
    به صخره مي راند
    در آن هياهوينيلي پرنده مي خواند
    و روشنايي فرياد صخره در همه ي آفتاب مي تازد
    مرا بباران اي جام روشن اي باران
    كه در كوير صداهاي دور مي باري
    و در نگاه تو گلهاي ياس مي رويند
    به من رميدگي ماه نيمه روشن را
    در آبهاي خليج
    و ساقه هاي گياهان و نخلهاي بلندي كه شط شعله ور از ماه خفته مي طلبند
    به من شكفتن و باريدن و سپيد شدن
    به من زمستان بودن ميان گلدانها
    به من سكوت بياموز
    اي برهنه ي تاك
    و آبهاي زمين
    درون بستر شط
    به سوي باغ خليج
    كه در هياهوي سبز بهار پنهانست
    هميشه مي رانند
     
  18. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيد


    اكنون زمان سبز فراز آمده ست
    و لوليان خفته به خاكستر
    در بركه هاي آتش تن شسته اند
    باد از چهار سوي وزيده ست
    و ابرهاي نازك تابستان
    بر قامت بلند شبانان
    زيبا و شاهوارند
    ما را رواي رود به دريا سپرده بود
    تا باده ي شبانه فروغي شد از ارتفاع شرقي
    مستغرق زمستان بوديم
    و خوف رازيانه ي سبزي كه زير خاك
    پوسيده بود
    آري
    مستغرق سكوت زمستان
    مرگاوران گذشتند
    آن جام هاي زهر تهي شد
    و ماه سرد سيمين در باغ استوايي آتش گرفت
    اينك فريادي در خط سرخ آتش
    پشت فلق ستاره ي سرخيست
    و از شفق صداي پلنگي مي آيد
    ما را رواي رود به دريا سپرده است
    و آفتاب طالع
    از ارتفاع شرقي تابيده ست
    در كوچه هاي شيراز
    وقتي كه از شراب
    رودي روان شديم
    نارنج ها شكفتند
    و خفتگان و رود آرامان
    گلهاي آبزي رااز باغهاي جاري چيدند
    حافظ صداي مستوران بود
    تا هر بنفشه گيسوي ياري شد
    در كوچه باغ ها
    وقتي كه از شراب
    رودي روان شديم
    ما را رواي عشق به صحرا سپرده بود
    آن ابرهاي سيمين
    از قله ي بلند گذر كردند
    و بر سرير دشت نشستند
    و نيمروز شرقي بر شهرها نشست
     
  19. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    تو آينه سپيد بخت مني

    قلب تو پناه مهر پاك منست
    وين سينه پناه مهرباني تو
    اي شاخه ي سبز مهر خسته مباد
    گلهاي سپيد شدماني تو
    از بوي بنفشگان گيسوي تو
    پرواز پرستوان سركش ياد
    پرواي شكيب آهوان گريز
    سرشاري تاك و ميگساري باد
    تو آينه ي سپيد بخت مني
    مهر تو گواه بختياري من
    اي بي تو يگانه غمگساري من
    با ياد مني و يادگار مني
    افسانه مهري اي به ياد تو ياد
    اي سينه پناه جاودان تو باد
     
  20. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    تنها انسان نيست


    تنها انسان گريان نيست
    من ديده ام پرندگان را
    من برگ و باد و باران را
    گريان ديده ام
    تنها انسان گريان نيست
    تنها انسان نيست كه مي سرايد
    من سرودها از سنگ
    نغمه ها از گياهان شنيده ام
    من خود شنيده ام سرودي از باد و برگ
    تنها انسان سرود خوان نيست
    تنها انسان نيست كه دوست مي دارد
    دريا و بادبان
    خورشيد و كشتزاران يكسر
    عاشقانند
    تنها انسان تنهايي بزرگست
    انسان مرگ راي
    انديشه هاي مرگش ويرانگر
     
  21. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    باد ها در گذرند


    بايد عاشق شد و خواند
    بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست
    پشت ديوار كسي مي گذرد مي خواند
    بايد عاشق شد و رفت
    چه بيابانهايي در پيش است
    رهگذر خسته به شب مي نگرد
    مي گويد : چه بيابانهايي بايد رفت
    بايد از كوچه گريخت
    پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
    و زناني ديگر
    به حكايت ها دل مي سپرند
    پشت ديوار كسي درياواري بيدار
    به زنان مي نگريست
    چه زناني كه در آرامش رود
    باد را مي نوشند
    و براي تو
    براي تو و باد
    آبهايي ديگر در گذرست
    بايد اين ساعت انديشه كنان مي گويم
    رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
    و شب و ساعت ديوراي و ماه
    به تو انديشه كنان مي گويند
    بايد عاشق شد و ماند
    بايد اين پنجره را بست و نشست
    پشت ديوار كسي مي گذرد
    مي خواند
    بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند
     
  22. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    244
    محل سکونت:
    Tehran
    تو روح باراني

    فرياد فرياد
    تو ساحرانه زيبايي زيبا
    تو جادوي غريب تماشايي
    و برق هوشياري
    در چشمهايت رخشان
    تو مثل خواب كودكانه
    شاد به افسانه اي
    تو شادي بزرگ مني
    اي دوست
    تو عاشقانه باروري از مهر
    و آن جنين زيبا
    در خون و خواب و خاطره ات
    مي رويد ناگاه
    مثل طلوع سرخگلي در باد
    در روزگار اينهمه بيداد
    در روزگار اين همه تنهايي
    تو عدل و آفتابي
    نور و نوازشي
    تپشي در دل
    وزشي بر جان
    در اين زمان زمانه تاريكوار بودن
    وقتي كه مي بينم
    درد خموشوار نگاهت را
    سر مي گذارم آرام بر سينه ات
    و چشمه وار مي گويم از شوق
    تو روح باراني