• پایان فعالیت بخشهای انجمن: امکان ایجاد موضوع یا نوشته جدید برای عموم کاربران غیرفعال شده است

نقد و بررسی تئاترهای ایرانی

cupid.

Registered User
تاریخ عضویت
5 آگوست 2006
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
0
تئاتر ایرانی زیبا اما کمیاب(کسی تئاتر نداره شیر کنه!;) )
من عاشق کارای بیضایی و پری صابریم!شما چی !؟
16.gif
 

live for what?

مدیر بازنشسته
تاریخ عضویت
18 آگوست 2006
نوشته‌ها
9,078
لایک‌ها
374
محل سکونت
Wish! In Your Mind!
آخرین تئاتر ایرانی که من در موردش زیاد خوندم تئاتر فنز FANS بود!
با بازی پرویز پرستویی و ترانه علیدوستی!
اخیرآ یکی از دوستام از کانادا اومده بود ایران!
خب این تئاتر رو تو کانادا دیده بود! برام خیلی جالب بود!
البته کلی هم پیش خودم شرمنده شدم که من ندیدم!!!!
 

kakoo

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
16 می 2006
نوشته‌ها
217
لایک‌ها
1
يک زمانی، دوران جوونيمون، يه بيضايی بود که برای ديدن فيلماش 7-8 ساعت تو برف وا ميستاديم تا اولين
سئانس فجر اون ها رو ببينيم، بی خيال اينکه دانشگاه چی داشتيم و ...

البته از آن دوران خاطرات و آزموده ها کم نيست که مديون ايشان هستم ولی سال هاست که ديگر سبک
بيضايی و در واقع مفاهيم مندرج در بطن آثار ايشان چندان به حال و هوای ما نميخورد.

با اين حال هنوز فکر ميکنم کارهای مرحوم ساعدی از پس اين همه تحولات که در کشور ما رخ داده جايگاه
ديگری دارند و هنوز مورد پسند حداقل من قرار ميگيرند.

منظور کم شماردن بيضايی نيست (گر چه ديده شده است که ايشان قدری توهم برشان داشته و گمان ميکنند
حق دارند به تمامی يک ملّت ايرد بگيرند که چرا ميگويند کلوپ و نه کلاب!!!!!) غرض اينکه شايد کارهای ايشان قدری
تاريخ دار شده اند، که ايرادی هم ندارد، و نمونه اين جور کارهای هنری در هر شاخه وجود دارد، شاملو هم از اين کار ها دارد و خيلی های ديگر حآل آنکه سهراب سپهری يا اخوان بيشتر از زمان فرا رفته اند و کمتر گرد تاريخ بر آثارشان مينشيند.

سالها است که نمايش های داخلی را نديده ام و دريغ :( امّا همين بگويم که تا عمر هست مخلص دست اندر کاران تئاتر اين خاک و بوم ام. با کمترين امکانات و در سخت ترين شرايط، بهترين کارها را ارائه ميدهند.

بنده هم به نوبه خود از هر کسی که نمايشنامه اي را در اينجا پست کند سپاس گذاری ميکنم.
 

BRADER SHIAN

Registered User
تاریخ عضویت
19 ژانویه 2006
نوشته‌ها
1,491
لایک‌ها
2
محل سکونت
مینشن

cupid.

Registered User
تاریخ عضویت
5 آگوست 2006
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
0
نمايش آژانس ونوس به كارگرداني جمشيد جهانزاده، تئاترشهر، 1368
 

فایل های ضمیمه

  • mohebi%2015-.jpg
    mohebi%2015-.jpg
    254.5 KB · نمایش ها: 9

cupid.

Registered User
تاریخ عضویت
5 آگوست 2006
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
0
كارگردان:‌ حميد ليقواني نمايش"دو جلاد" اثر فرناندو آرابال يكشنبه دوم ارديبهشت ويژه خبرنگاران و هنرمندان اجراي ويژه خواهد داشت.
داستان نمايش"دو جلاد" بين سال‌هاي 1940 تا 1956 ميلادي مي‌گذرد كه ژنرال فرانكو پيروز شده بود و اين شرايط موجب شد تا خانواده‌ها تحت فشار قرار گيرند.
در اين نمايش بازيگراني چون فريبا آقاپور، ساناز كيهان، رزيتا مدينه، سياوش ثقفي‌راد، اميرحسين حسيني و احمد زارعي ايفاي نقش دارند. همچنين علي عالي دستيار كارگردان، فرنوش آل‌احمد مديرصحنه و جواد تولمي مسئول روابط عمومي نمايش هستند.
اين نمايش ساعت 30/18 در خانه نمايش اداره برنامه‌هاي تئاتر واقع در ميدان فردوسي، خيابان پارس اجرا مي‌شود.
:تمرين دو جلاد:cool:
 

فایل های ضمیمه

  • do%20jalad-%20tamrin%20(14).jpg
    do%20jalad-%20tamrin%20(14).jpg
    227.2 KB · نمایش ها: 14
  • do%20jalad-%20tamrin.jpg
    do%20jalad-%20tamrin.jpg
    263.4 KB · نمایش ها: 22

cupid.

Registered User
تاریخ عضویت
5 آگوست 2006
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
0
فنز:cool: :cool:
 

فایل های ضمیمه

  • 03.jpg
    03.jpg
    47.6 KB · نمایش ها: 23
  • vy607d.jpg
    vy607d.jpg
    86.9 KB · نمایش ها: 20

cupid.

Registered User
تاریخ عضویت
5 آگوست 2006
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
0
گفتگو با پرویز پرستویی•بيشتر به سراغ خود متن و جزئيات نقش فرانكى شلتون برويم. گفتيد اولش محمد رحمانيان چارچوبى را مشخص كرد و بعد در طول تمرين ها، متن نوشته و تكميل شد. آن چارچوب، چه بود؟ هسته كار چه بود؟
يادم هست دفعه اولى كه جمع شديم، محمد رحمانيان گفت چندى بعد از جام جهانى ۱۹۶۶ در انگلستان، جام جهانى براى مدتى گم شده و اين به شكل قطعى و با سند و تاريخچه در فوتبال ثبت شده. گفت داستان مان اين است كه خانواده اى داريم با طرفدارى شديد از منچستريونايتد بعد جوانى وارد اين خانوده مى شود كه طرفدار منچسترسيتى است و تعارضاتى شكل مى گيرد. در اين حد گفت و بعد، برگ هاى اوليه كار را رو كرد و چند صحنه اول را دورخوانى كرديم و كدهاى خاصى از طرف آقاى رحمانيان براى هر نقشى داده شد كه ضمناً نشان مى داد او كل كار را با وجود تكميل نكردن متن، در ذهن دارد و خطوط و مسيرهاى اصلى برايش روشن است. من طى همان مونولوگ اول، براى خودم يك كارنامه كلى از يك شخصيت ساختم. اين آدم، گوينده وضعيت آب و هوا در راديو است. همسرى دارد كه باز در راديو فال مى گيرد. با خواهر و برادر كوچك ترش كه بعد از مرگ پدر و مادر بزرگ شان كرده، زندگى مى كنند...
•پدر و مادرى كه باز در راه استاديوم يك بازى فينال منچستر يونايتد و آستون ويلا در تصادف قطار مرده اند!
شايد آن موقع اين در نمايشنامه قطعى نبود، شايد هم بود. يادم نيست. ولى مهم اين بود كه تمام دغدغه اين آدم طرفدارى از تيم محبوبش بود.
• از همين زاويه به نوع مرگ والدين اشاره كردم.
حتى علاقه شديد اين آدم به اين كه در راديو برنامه گزارش فوتبال داشته باشد، باز به طرفدارى از تيمش و اشتياق براى گزارش بازى هاى منچستر يونايتد برمى گردد. براى همين من نقبى زدم و در خودم جست وجو كردم كه ببينم از اين حس شديد متعصبانه اين آدم چه دستگيرم مى شود؟ بحث طرفدارى در حد Fan بودن، براى يك آدم چه شكلى مى تواند داشته باشد؟ فوتبال هاى اروپايى را از تلويزيون ديده ام. وقتى چهره تماشاگران را نشان مى دهد، ديده ام كه با چه حس و حالى نگاه مى كنند يا چه قدر روى قضيه تعصب دارند يا بگوييم برايشان اهميت دارد. در دنياى اطرافم هم گشت و گذارى كرده بودم و نمونه هايى يادم بود. با آقاى مرتضى احمدى رفاقت كرده ام. منزل شان رفته ام و به اصطلاح خودمان نان و نمك شان را خورده ام. مى دانم به چه شكلى طرفدار پر و پا قرص پرسپوليس هستند. خب، از طرف ديگر گذشته اين آدم، كارهايى كه كرده، سوابق مختلف اش، انديشه هايى كه دارد و جايگاه هنرى اش را هم مى دانم. با همين دانش و ديد خاص خودش نسبت به تيم محبوبش تعصب دارد. من براى شناخت علاقه تعصب آميز فرانكى شلتون، نمى توانستم فقط به همين آدم هاى فضاى هنرى و تعصبات تقريبى با دوز معقول بسنده كنم. يك موردش را از خود آقاى احمدى شنيده بودم كه در يك خانواده مى گذشت. دو برادر بودند كه يكى شان پرسپوليسى بود و آن يكى استقلالى و سال ها است كه اينها طرفداران اين دو تيم اند. وقتى دو تيم بازى دارند، اگر يكى برنده شود، برادرى كه طرفدارش است مى رود دم خانه آن يكى و از دم در شروع مى كنند به رجز خوانى و چه بخواهند و چه نخواهند بحث جدى مى شود و تا آخر شب همديگر را خونين و مالين مى كنند و برمى گردند خانه! دفعه بعد اگر آن يكى تيم برنده شود، برادر ديگر همين كار را مى كند و همين آبروريزى در محل و بين در و همسايه، مدام تكرار مى شود. دست خودشان هم نيست. من اين را در ذهنم وصل كردم به شرايط شهرى عجيب و غريبى كه بعد از بازى پرسپوليس - استقلال اتفاق مى افتد. شيشه هايى كه مى شكنند، ماشين هايى كه پنچر يا تخريب مى كنند. با پرچم هاى آبى و قرمز در فضاى شهر پراكنده مى شوند و حس مى كنند هر رفتار تخريبى شان، نوعى جان فشانى براى تيم محبوب شان است! اينها براى من كدهاى خوبى بود كه بدانم حس هوادارى دو آتشه از درون اين آدم ها مى آيد و هيچ منفعت طلبى يا ادا و تظاهرى در آن نيست. حتى در فوتبال هاى اروپايى وقتى هم نوايى هاى تماشاچيان را مى شنيدم، مثلاً در ليگ انگلستان، حس مى كردم مى فهمم كه چه چيزى در وجود اينها اتفاق مى افتد.ما به عنوان بازيگر اين كدها را داشتيم متن هم مرحله به مرحله جلو مى رفت ولى همه منتظر بوديم زودتر به انتها برسيم و ببينيم اين پازل هايى كه كنار هم چيده شده در آخر به كجا مى رسد؛ كه بعد برويم توى ريزه كارى ها و جزئيات را بچينيم. شخصيت ها را اين طورى شناختيم و بعد رحمانيان به تدريج اين شناخت را كامل كرد. ولى جالب اين بود كه خودش هم در طول تمرين ها و پيشبرد كار، شناختش كامل مى شد و شخصيت هايى را كه خلق كرده بود، از مسيرهاى تازه به مقصدى كه مورد نظرش بود، مى رساند. اين قصه تعصبى بود كه باعث تخريب فرديت آدم ها در يك جامعه كوچك خانوادگى مى شود و حتى باعث فروپاشى و ويرانى خانواده مى شود. تعصبى كه تا اين حد پيش مى رود، بايد خيلى از درون بجوشد و من بايد خيلى روى اين كار مى كردم. بخش عمده رسيدن به شخصيت فرانكى برايم از اينجا مى آمد.
• مى خواهم اشاره اى به ساختار فنز بكنم و به بحثى درباره بازى شما برسم. ببينيد، اين تعصب از اول حول محور فوتبال شكل مى گيرد. از وقتى كار شروع مى شود، خود رحمانيان هم مى داند كه اغلب تماشاچى هاى جدى تئاترش هم مقاديرى اهل فوتبال هستند و حتماً به آن جمله فرانكى عقيده نسبى دارند كه مى گويد «طرفدارى قانون خودشو داره» در حقيقت يك زمانى اين تابو بود و مى گفتند فلان روشنفكر خجالت نمى كشد حنجره اش را براى فوتبال پاره مى كند؟! يك دوره اى در سال هاى ۷۱ و ،۷۲ من و چند نفر ديگر كه آن موقع در مجله «فيلم» مطلب مى نوشتيم، درباره فوتبال و گزارش ها و علايق فوتبالى هم نوشتيم و انگار حالا بعد از سال ها ديگر روشنفكرها هم خجالت نمى كشند كه بگويند طرفدار فلان تيم اند يا حتى درباره فوتبال بنويسند. به اين ترتيب، نه فقط براى تماشاچى اهل ورزش، بلكه حتى براى تئاترى ها و به اصطلاح خواص هم نيمه اول كار تا قبل از آنتراكت، اين حس را ايجاد مى كند كه اين كارى است حول محور روابط آدم ها با هم و با فوتبال و هوادارى هايش. اما بعد از آنتراكت با خون بالا آوردن نانسى، مسئله آگنس و رفتنش، طرفدارى جى جى از منچسترسيتى و كتك كارى هاى فرانكى در متن مناسبات خانوادگى، تلخى ها رو مى شود و ديگر هر تماشاگرى بايد بفهمد كه مسئله طرفدارى و حواشى اش فقط براى نمك قضيه نيست، يك جلوه تمثيلى از تعصباتى است كه مى تواند در جامعه انگليس يا ايران وجود داشته باشد و زمينه اش به جاى هوادارى كور و شديد فوتبالى، مثلاً زمينه هاى جناحى يا سياسى يا ايدئولوژيك باشد. نشانه هاى مختلف و هوشمندانه اى هم در كار وجود دارد. بگذريم كه ديده ام نقدهايى را كه اين را نگرفته اند و فكر مى كنند رحمانيان كار مفرحى با زمينه فوتبال و درگيرى هاى داخلى يك خانواده بر سر آن نوشته و ساخته!
نه، كار صددرصد همين مضمونى را دارد كه گفتيد.
• بحث من اين است كه بار انتقال اين تم خيلى به دوش شخصيت فرانكى است. فرانكى يك تنه و به تنهايى نماينده اين تعصب است. يكى از دلايل اهميت آن ساختار دو نيمه همين است كه در نيمه اول ما فكر مى كنيم همه شايد به غير از نانسى، در اين تعصب شريك اند. ولى در نيمه دوم مى بينيم كه سانى از اولدترافورد مى ترسد و آگنس موقع فينال جام جهانى تلويزيون اش خاموش است! يعنى فقط فرانكى مى ماند كه سرسختانه پاى آن تعصب ايستاده و اين وظيفه سختى براى شماست. ضمناً اين از همان خصوصياتى است كه محمد رحمانيان را از من، استثنايى جلوه مى دهد. چون حتى از پديده اجرايى ساده اى مثل آنتراكت هم در مسير تنظيم ساختار دو نيمه اى و حتى دو لحنى كارش استفاده مى كند. ولى در عين حال، اين كه شما آن نمك هاى قضيه را از فوتبال كم كم بياوريد به اين طرف كه ما ببينيم آن تعصب نماينده چه مواضع وحشتناكى است، اهميت خودش را دارد.
يك نكته اى در اين كار وجود داشت كه به ميزان منفى بودن شخصيت فرانكى مربوط مى شد و اتفاقاً چند روز پيش با محمد رحمانيان درباره اش صحبت مى كرديم. چيزى كه مى خواهم بگويم، نظر اوست. با اين توضيح كه البته در كارگردانى آدم بسيار منصفى است. مى گفت از كسانى كه كار را ديده اند، به اين نتيجه گيرى رسيده كه در وهله اول، فرانكى آدمى است كه مى تواند نفرت همه ما را برانگيزد. تعصباتى دارد كه به هر قيمتى پايشان ايستاده و با اين تعصبات آدم ها را ويران مى كند. آگنس را از خانه فرارى مى دهد و او مجبور مى شود با جى جى برود كه تازه خودش هم گير و گرفت هايى دارد...
• كه در مورد جلوگيرى از ادامه فوتبال و بادنجان كاشتن پاى چشم آگنس، فرقى با فرانكى ندارد...
شايد. يا همين فرانكى با سانى كارى مى كند كه بارها از خانه مى رود و آن هم پايان سرنوشت و زندگى اش. يا با نانسى كارى مى كند كه مى رود و خداحافظى كامل مى كند و زندگى را تعطيل مى كند. اين آدم يعنى فرانكى مى تواند خيلى مورد محاكمه قرار بگيرد. ولى محمد رحمانيان نظرش اين بود كه من كمك كرده ام اين آدم را قابل قبول تصوير كنيم. در سينما هم خيلى اوقات اين كار را كرده ام.
• البته حتماً اقتضاى فيلمنامه هم مهم است. چون خيلى از بازيگران سينماى ايران انگار اصلاً از اين كه نقش منفى را منفى بازى كنند، وحشت دارند و مى خواهند حتماً توجيهاتى برايش بياورند. كارى كه مثلاً براندو در «اينك آخرالزمان» كاپولا يا رابرت دونيرو در «تنگه وحشت» برعكس اش را انجام مى دهند و وقتى قرار است نفرت انگيز جلوه كنند مى توانند به قدر كافى منفى باشند.
خب، معلوم است كه به اقتضاى فيلمنامه بستگى دارد. ضمن اينكه خودم هم چنين اعتقاداتى دارم. به خودم مى گفتم «جواد كولى» در فيلم آدم برفى كه فطرتش اين طورى نيست، از بد روزگار و در شرايط اطراف، به اين وضع دچار شده، يا در آژانس شيشه اى شايد حاج كاظم از خيلى جهات قابل دفاع نباشد. ولى به اقتضاى آن چيزى كه در فيلمنامه وجود داشت، كمك كردم اين آدم را قابل قبول كنيم. خودم هم دارم در همين جامعه زندگى مى كنم و يك جورهايى گاهى حق مى دهم كه چنين احوالاتى براى اين آدم پيش بيايد. اين نه كارش را به قول شما توجيه مى كند و نه از آن طرف باعث مى شود كه ذات او را هم بد بدانيم.سر كار فنز هم رحمانيان به عنوان صاحب اثر بسترى براى من به عنوان بازيگرش فراهم كرد كه دغدغه قديمى ام بود. سعى كردم خودم را در قالب آن شخصيت اتود بزنم و ببينم آيا مى توان اين آدم را چند درصد تبرئه كرد؟ يا دست كم به تماشاگر باوراند؟ چه جورى مى شود برائت اين آدم را گرفت؟ آيا فرانكى كه باعث مرگ برادرش مى شود يا دربه درى خواهرش و زنش، بايد برود ته چاه؟ بايد او را كشت؟
• خودتان چه جوابى به اين سئوال ها مى دهيد؟
ببين! من مدت ها با مار زندگى كرده ام، براى بازى در فيلم مار.
• كه همبازى تان مرحوم جلال مقدم بود...
بله. در حالى كه در عمرم هيچ وقت مارمولك هم دستم نگرفته ام، با مار كلى زندگى كردم.
• ولى براى نقش مارمولك خيلى بيشتر مطرح شديد!
خب ديگر... من فكر مى كردم همانطور كه در تصويرها ديده ايم، وقتى براى مار كبرى نى بزنى، خيلى خوب مى رقصد. در حالى كه در آن زندگى موقت با مار، فهميدم اصلاً اين طور نيست. قدعلم كردن اين مار هيچ ربطى به رقص ندارد و اصلاً اين كار را بلد نيست. اين ايستادن يك نوع حالت تدافعى است در برابر كسى كه نشسته و از نزديك برايش نى مى زند. كسى كه استاد اين كار بود و معركه گيرى هم مى كرد، برايم گفت و من اين را امتحان كردم. ديدم هر وقت دستم را مى برم طرف اين مار، درست همان حالت موقع نى زدن را به خود مى گيرد. يعنى مواظب است كه شما او را نزنى، دارد دفاع مى كند. اتفاقاً دفاعش هم طورى است كه اولش هشدار مى دهد. خاصيت مار كبرى اين است كه دفعه اول نمى زند. اولش يك حركتى مى كند و پس مى نشيند. اگر دستت را نكشى يا خودت عقب نشينى نكنى، بار دوم مى زند. مى خواهد مطمئن شود كه شما هنوز ايستاده اى و حتماً مى خواهى ضربه اى به او وارد كنى. به نظر من فرانكى هم همين خصلت ها را دارد. اگر كارى با او نداشته باشى، راهش را مى گيرد و مى رود. مثلاً آن جايى كه بايد بنشيند و غم برادرش را بخورد، واقعاً اين كار را مى كند. يا آنجا كه مى خواهد برود آن ضربدر را بزند يا در واقع شناسنامه سانى را باطل كند، نشان مى دهد كه چقدر برايش سخت و غم انگيز است. حتى انگار از رفتارهاى خودش تاسف مى خورد. من سعى كردم آن چيزى را كه رحمانيان مى خواست، در اجرا دربياورم. او مى گفت تو كارى مى كنى كه ما هم بخش لمپنى شخصيت فرانكى را ببينيم و هم بخش عاطفى و فرهنگى اش را. يعنى دو وجه از اين شخصيت را ببينيم.
• اين حالت دو بعدى خيلى به نفع متن و كار است. چون فرانكى به نماينده اى از تعصب تبديل مى شود كه بعدها كم كم مى بينيم خودش هم از سرنوشت تلخ و محتوم خود و بقيه دارد رنج مى كشد. آن اشك پايانى فرانكى در داستان خصوصى اين خانواده، گريه اى است براى تلخى اتفاقاتى كه ازش حرف زديم. ولى از يك جهت هم گريه اى است كه يك متعصب دارد پاى خود تعصب مى ريزد و براى سرنوشت تلخى كه خود «تعصب» دارد، گريه مى كند. تعصب، بيش از همه تنها مى ماند و رنج مى برد.
در اين مورد، نكته اى در ذهنم هست كه بهتر است بگويم. در پايان كار البته نمى دانم به چه شكلى درآمده و چقدر موفق يا ناموفق بوده. ولى در تمرين ها اتفاقى افتاد كه منجر به ايده اى در اواخر كار شد. آنجا كه فرانكى قوطى رنگ را برمى دارد و روى حرف اول اسم سانى ضربدر مى زند، وقتى برمى گردد و قوطى را مى گذارد، موسيقى شروع مى شود و فرانكى جلو مى آيد و توى صورت تك تك آدم هاى رديف جلويى نگاه مى كند و تبسم تلخى روى چهره اش مى نشيند. رحمانيان مى خواست طورى بشود كه اين انگار يك جور ابراز ندامت است. انگار مى خواهد به آن جماعت بگويد كارهايى را كه كرده ام، مى پذيرم. انگار به شكلى متنبه مى شود.
• آن لحظه، براى تماشاچى هم حسابى غافلگيركننده است. چون مشخصاً در چشم چند نفر نگاه مى كند و انگار مى گويد ديديد سرنوشت من و تعصباتم به كجا كشيد؟ لبخند خيلى تلخى مى زند كه وقتى در بعضى اجراها با فروافتادن اشكى از چشم شما همراه و همزمان مى شود، حال و روز فرانكى و سرانجام تعصب را خوب تر نشان مى دهد. در واقع ما مقدمه اين آگاهى فرانكى نسبت به وضع و حالش را قبلاً يكى دو جا ديده ايم. يكى جايى است كه نانسى موقع رفتن به او مى گويد «تو طرفدار خودتى» فرانكى چند لحظه به فكر فرو مى رود و ما كاملاً مى بينيم اين را. طورى بازى مى كنيد كه گويى فرانكى يك لحظه فكر مى كند نكند بقيه راست مى گويند...
دقيقاً، كه البته سعى مى كردم اين حس زياد نشود و حالت اغراق نداشته باشد. نبايد طورى مى شد كه مثل يك لحظه تحول به نظر بيايد و همه چيز عوض شود. سريع برش مى گرداندم و باز همان فرانكى خودخواه و خودراى را مى ديديم.
• يكى هم جايى است كه سانى مى گويد هميشه از اولدترافورد مى ترسيده. ظاهراً شيفته منچستريونايتد است، ولى از استاديوم اختصاصى تيم مى ترسد و فرانكى خيلى جا مى خورد كه...
كه چقدر به اين بچه فشار آورده است. روزهاى اولى كه اين ميزانسن ايجاد شد، براى خودم تصويرى خيالى ساختم. تخيل كردم كه سانى هميشه از شلوغى و نعره كشى هاى دسته جمعى در اولدترافورد چه هراسى داشته. بعد خيال كردم كه او رفته در تاريكى اولدترافورد و ديده هيچ كس آنجا نيست و چقدر خلوت و مرده است. اين جورى استاديوم بزرگتر به نظر مى رسد و اين تصوير، كلى فضاى ذهنى و حسى بهم داد. اين هم يك تيك يا تلنگر جدى براى فرانكى بود كه فكر مى كند انگار خيلى خطا رفته.
• و بعد مى رسد به آگاهى از فرجامش در آن نگاه چشم توى چشم با تماشاچى.
آنجا ديگر اشكالى ندارد اگر طورى پيش برويم كه اين مثل يك لحظه تحول به نظر برسد. چون ديگر كار به انتها رسيده و وقتى نمانده كه بخواهيم نتيجه اين تحول را در رفتار فرانكى ببينيم. فايده اى هم نداشت اگر اين طور مى شد. موضوع همان است كه گفتيد: اين خود «تعصب» است كه دارد مى فهمد چه كرده و كارش به كجا كشيده.
•فرض كنيد يك بازيگر آنقدر در خودش و در نقش كند و كاو كند كه هميشه دليل يا انگيزه يا لااقل احساسى را كه باعث رفتارهاى شخصيت مى شود، براى خودش پيدا كند. در اين صورت او آن كاراكتر را از درون فهميده و دليل هر عملش را ادراك كرده. پس كثيف ترين شخصيت ها را هم مى تواند طورى نشان دهد كه از درون خودش، منطق خودش را داشته باشد.
كاملاً به اين معتقدم. من در تمام كارهايى كه مى كنم دغدغه ام اين است يا لااقل دوست دارم به لحظه لحظه آن شخصيت فكر كنم. خيلى از مسائل قبل و بعد از مرحله اى كه داستان در آن مى گذرد را توى ذهنم تخيل مى كنم. يكى از چيزهايى كه به لحاظ روانى رويم تاثير زيادى مى گذارد دست خط است...
•توى تمرين ها ديدم كه متنى در دست داشتيد با نوشته هايى به چندين رنگ مختلف!
بله. يادم است كه در فيلم «آدم برفى» هم اين كار را كردم. اينجا هم روى نوشته محمد رحمانيان متن را يك بار دوباره نوشتم. يعنى در واقع پررنگش كردم. بعد هم يك بار كل نمايش را از اول نوشتم. تمام جاهايى را كه فرانكى هست مثلاً با سبز و توضيحات را با نارنجى نوشتم.
•روش عجيبى است. كمى شخصى يا حتى خرافاتى به نظر مى رسد. ولى در واقع اين كار به لحاظ ذهنى، موقعيت ها را برايتان تفكيك مى كند، نه؟
دقيقاً. انگار همه چيز متن در ذهنم شكل مى گيرد. چون روى نوشتن خودم تاكيد مى كنم. روى تمام كلمات و لحظاتش فكر مى كنم. تمام لحن ها برايم به وجود مى آيد و تمام لحظات برايم شكل مى گيرد. اين جورى حس مى كنم همه جاهايى كه دليل يك ديالوگ يا حس يا رفتار يا واكنش شخصيت برايم روشن نيست، هنوز جاى مكث كردن و غوركردن دارد و تا به قدر كافى مكث نكنم و با پرس و جو از كارگردان و نويسنده كه در اينجا بودند- و همين طور بازيگران و همكاران ديگر به نتيجه نرسم، به نوشتن نسخه دست خطى خودم هم نمى رسم.
•مثل شخصيت لئونارد شلبى در فيلم «به يادآور/ Memento» كه فقط به دست خط خودش اعتماد دارد (چون حافظه كوتاه مدتش را از دست داده!)
حسم همين است. اگر متنى را با دست خط ديگرى حفظ كنم، احتمال ريپ زدن و تپق زدنم بيشتر مى شود. حتى در مورد خاص فنز چون گاهى سرعت ديالوگ هاى فرانكى شلتون خيلى بالا است و تسلط روى آنها خيلى مهم است، بعد از تمام اين كارها يك روز متن را كنار گذاشتم و همه ديالوگ هاى خودم را از حفظ روى كاغذ آوردم تا مطمئن شوم آن طورى كه بايد در ذهنم مانده اند. فقط اين طورى حس مى كنم متن در ذهنم حك شده و مى توانم براى اجرا اعلام آمادگى كنم.
•براى اين آمادگى پيشاپيش ديگر چه عادت يا روش شخصى اى داشته ايد كه در كار به خصوصى به كار گرفته باشيد؟
گاهى روش ها طورى است كه آدم يادش مى ماند. در تمرين هاى «عشق آباد» چيزى پيش آمد كه اينجا مى توانم به آن اشاره كنم. اوايل تمرين ها يكهو وضعى پيش آمد كه ۴۸ ساعت به سفر شمال رفتيم. همه به طور عادى در سفر برنامه شان به هم مى ريزد و وقت ناهار، صبحانه مى خورند و...
•و اين وضع در شمال به طور ويژه اى تشديد مى شود!
بله. ولى من از روى عادت اين طورى نمى شوم. همه چيز همانى است كه در زندگى عادى هست. يعنى صبح زود بيدارم، فرقى هم نمى كند كه شب يا بعد از نيمه شب، چه ساعتى خوابيده باشم. آنجا كه رفتيم من متن «عشق آباد» را با خودم برده بودم كه از فرصت استفاده يا شايد سوء استفاده كنم. اولين شب كه به صبح رسيد همه خواب بودند و من پا شدم و زدم بيرون. از در ويلاى دوستمان كه بيرون آمدم ديدم سگى آنجا نشسته. محلى و آرام بود. من راه افتادم و سگ هم با من آمد. رفتم توى جنگل و سگ هم آمد. نشستم گوشه اى و شروع كردم به مرور ديالوگ ها با خودم. ديدم سگ هم نشسته و دارد همين جور مرا نگاه مى كند! كم كم سگ برايم به همبازى يا Partner بازى تبديل شد انگار كاملاً با او حس تبادل داشتم. سگ آرامى بود و به شكل عجيب و غريبى نشسته بود و نگاه مى كرد. پيش خودم حس مى كردم لابد دارد گوش هم مى كند! ديالوگ هاى آدم هاى مقابل را توى ذهنم مى گفتم و كاملاً با حس يك همبازى با او پيش مى رفتم. فردايش هم كه صبح راه افتادم بروم طرف جنگل، باز سگ پا شد و با من آمد و همان ماجرا...
•تكرارش ديگر خيلى عجيب است!
واقعاً جالب بود. همان مبادله ادامه داشت و انگار باز سگ داشت گوش مى داد!
•اين يكى هم مثل ارتباط بى كلامى است كه بين گوست داگ و آن سگ سياه در فيلم جارموش شكل مى گيرد! فقط با نگاه.
براى خودم هم جالب بود كه دارم آن را بازگو مى كنم. بعدازظهر روز دوم آن سفر توى ويلا همه را نشاندم و گفتم مى خواهم «عشق آباد» را تنهايى برايتان اجرا كنم و بدون استفاده از متن اين كار را كردم. وقتى بعد از ۴۸ ساعت برگشتيم تهران و رفتم سر اولين جلسه دورخوانى و تمرين جمعى متن را دستم نگرفتم. بچه هاى گروه تعجب كردند چون هم كارم چند نقشى بود و هم پرحجم. ولى به ميرباقرى گفتم كه ديالوگ ها در ذهنم است و همين شد.
منبع: شرق
:)
 

cupid.

Registered User
تاریخ عضویت
5 آگوست 2006
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
0
ايران تئاتر: پرى صابرى يكى از دو نمايش «امشب از خود مى سازيم» نوشته لوئيجى پيراندللو و «ليلى و مجنون» از نوشته هاى خود را در بيست وچهارمين جشن بزرگ تئاتر روى صحنه مى برد. وى در گفت وگو با سايت ايران تئاتر، درباره وضع اين دو كار گفت: «ابتدا بايستى شرايط كار فراهم شود. من با سابقه كارى كه دارم و تلاش فوق العاده اى كه كارهايم مى طلبد نمى توانم با ۳۰ يا ۴۰ نفر در يك وضع بلاتكليف كار را آغاز كنم.» وى افزود: «شنيده ام كه قرار است نمايش ها حدود ۲۰ شب اجرا شوند. اين در حالى است كه بايد فرصت عرضه كار پيش بيايد.» صابرى در ادامه تصريح كرد: «تئاتر ما مشكلات زيادى دارد. از تالار گرفته تا بودجه. تئاتر هم مجبور است با اين نابسامانى ها برنامه ريزى كند، اما برنامه هاى تنظيم شده به سوى كارهاى آماتورى و كم پرسوناژ مى رود كه كارهاى كم دردسرى هم براى گروه ها و هم براى اداره كل هنرهاى نمايشى است. كارهاى من تلاش زيادى مى طلبد ولى بايد امكان عرضه وجود داشته باشد و اگر عرضه نشود به درد نمى خورد.» صابرى در ادامه خاطرنشان كرد: «براى شروع اين كارها بايد قرارداد بسته شود. چون من در قبال گروه مسئوليت مى پذيرم و بايد بتوانم جوابگوى دوستانم باشم. آقاى نشان هم در ارتباط با بسته شدن قرارداد قول هايى داده بودند اما هنوز به مرحله عمل نرسيده است.» صابرى در ادامه گفت: «تئاتر مرجع هنرهاى نمايشى است. اگر در اين جا سست پيش برويم در بقيه جاها هم كار خراب مى شود. من دوست دارم كار كنم اما نه در هر شرايطى.»
لیلی و مجنون تمرینات
:)
 

فایل های ضمیمه

  • lily%20va%20majnon%20(8).jpg
    lily%20va%20majnon%20(8).jpg
    166.6 KB · نمایش ها: 16
  • tamrin%20leli%20va%20majnon%20(1).jpg
    tamrin%20leli%20va%20majnon%20(1).jpg
    228.3 KB · نمایش ها: 23
  • tamrin%20leli%20va%20majnon%20(7).jpg
    tamrin%20leli%20va%20majnon%20(7).jpg
    260.8 KB · نمایش ها: 19

cupid.

Registered User
تاریخ عضویت
5 آگوست 2006
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
0
فنز رو دیدی؟!
اجرا که فکر نکنم دیگه بشه!
فیلمی ازش هست؟!

ديدمش !در ضمن از هر تئاتري اگه بگرديم يه نسخه گير مياد!(راستي نظرتون را جع به تشكيل يه بانك تئاتر چيه!)هركسي كه تئاتر داره بده به يكي از بچه ها شيركنن!كسيايي كه تئاتر ندارن كمك مالي كنن برا تهيه تئاترها!;)
 

live for what?

مدیر بازنشسته
تاریخ عضویت
18 آگوست 2006
نوشته‌ها
9,078
لایک‌ها
374
محل سکونت
Wish! In Your Mind!
ديدمش !در ضمن از هر تئاتري اگه بگرديم يه نسخه گير مياد!(راستي نظرتون را جع به تشكيل يه بانك تئاتر چيه!)هركسي كه تئاتر داره بده به يكي از بچه ها شيركنن!كسيايي كه تئاتر ندارن كمك مالي كنن برا تهيه تئاترها!;)

من موافقم البته خودم در حال حاظر فقط شهر قصه رو دارم!
میتونم براتو چند ساعت در مورد این اثر استثنایی صحبت کنم!
تئاتری که مخاطبش همه هستند به جز بچه ها در حالیکه اکثرآ خلاف اینو فکر میکنن!
من به شدت دنبال فنز هستم اگر کسی داره یه ندایی به من بده!
 

jerii

همکار بازنشسته
تاریخ عضویت
11 مارس 2007
نوشته‌ها
7,946
لایک‌ها
9,663
سن
38
محل سکونت
اهواز
من تاتر ندیم تا حالا
خیلی دوست دارم ببینم
 

cupid.

Registered User
تاریخ عضویت
5 آگوست 2006
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
0
من موافقم البته خودم در حال حاظر فقط شهر قصه رو دارم!
میتونم براتو چند ساعت در مورد این اثر استثنایی صحبت کنم!
تئاتری که مخاطبش همه هستند به جز بچه ها در حالیکه اکثرآ خلاف اینو فکر میکنن!
من به شدت دنبال فنز هستم اگر کسی داره یه ندایی به من بده!

من عروسی خونو دارم با مرگ یزرگرد سوم(کار بیضاییه!)!تو ملاقات میارمشون!;)

اینم اولین گام در راستای ایجاد بانک بزرگ تئاتر!:happy:
 

BRADER SHIAN

Registered User
تاریخ عضویت
19 ژانویه 2006
نوشته‌ها
1,491
لایک‌ها
2
محل سکونت
مینشن
طفلكي دادشم اين بخش چقدر سوت وكوره!;)
 

Smiley

Registered User
تاریخ عضویت
17 مارس 2003
نوشته‌ها
625
لایک‌ها
0
بانك تاتر هم فكر خيلي خوبيه ها ! من نميدونستم فيلمهاشون هم گير مياد :blush: اگر اين بانكه راه بيافته من مشتري پايه يكش هستم ...هر جور كمكي هم از دستم بر بياد دريغ نميكنم
 

cupid.

Registered User
تاریخ عضویت
5 آگوست 2006
نوشته‌ها
104
لایک‌ها
0
NEWS

سرقت 180 صندلی و سقف کاذب تئاتر نصر، یکی از مضحک ترین و در عین حال تلخ ترین اتفاقاتی است که در حاشیه تئاتر کشور ما افتاده است.
تئاتر نصر در سال 81 به شماره ثبت 6527 در فهرست آثار ملی جای گرفته و در این پنج سال به علت بی توجهی برخی از مسئولان زیربط روز به روز شاهد تخریب آن و امروز با خبر سرقت از آن جا رو به رو می شویم.
اگر تئاتر نصر بنا بر ضرورت کارشناسانه جزء آثار ملی به شمار می آید، بنا بر همین ضرورت باید هزینه ای برای نگهداری این مکان فرهنگی شود، مدیر مرکز هنرهای نمایشی پیش از این خبر داده بود که باید تئاتر نصر را به موزه تئاتر تبدیل کنیم و بعداً کمبود بودجه این مرکز را دلیل عمده ای برای عدم تحقق این خواسته در حال حاضر ارزیابی کرد و تا امروز هم چنین هدف مهمی به وقوع نپیوسته است.
تئاتر نصر در نخستین دهه قرن با همت سیدعلی نصر بنیانگذار تئاتر نوین ایران در بخشی از "گراند هتل" ساخته شد، البته هدف از راه اندازی این تئاتر هم در آن زمان رونق گرفتن کار و بار کساد شده گراند هتل بود که گویا چندان هم در این زمینه مؤثر نبود، اما تئاتر نصر به عنوان یک نهاد فرهنگی با استقرار اولین هنرستان هنرپیشگی، نقش مؤثری در سر و سامان گرفتن هنر تئاتر در کشورمان داشته است.
همه از سال 1318 به عنوان آغاز کار هنرستان هنرپیشگی یاد می کنند که پس از این تاریخ بسیاری از بهترین و کارآمدترین هنرپیشه های تئاتر، سینما و تلویزیون از این هنرستان فارغ التحصیل شده و بعدها این افراد به عنوان استاد و پیشکسوت در جهت آموزش، تعالی و شکوفایی هنر تئاتر پیشگام بوده اند.
این محل فرهنگی تا پیش از 28 مرداد 1332 به عنوان یک مرکز روشنفکری در خدمت تئاتر بوده و پس از آن نیز با توجه به فشارهای دستگاه امنیتی **** پهلوی، صرفاً به عنوان یک محل فرهنگی با هدف ارائه آثار نمایشی سرگرم کننده تا پایان دهه 50 فعال بوده است. پس از انقلاب هم هرازگاهی فعال شده و در نهایت با تعطیلی روبه رو شده است. همین تعطیلی باعث شد که عده ای از کسبه سودجو از فرصت استفاده کنند تا این مکان را تخریب و آن را به عنوان یک مکان تجاری برای عرضه کالاهای برقی و الکترونیکی مورد استفاده قرار دهند.
اعتراض جمعی از هنرمندان و اصحاب مطبوعات در جلوگیری از این اتفاق مؤثر بود و در نهایت میراث فرهنگی مجاب شد که برای هرگونه سوء استفاده و یا بروز اتفاقات ناگوار این مکان را به عنوان یکی از آثار ملی ثبت کند. این کار به دنبال خود یک سری تعهدات و مسئولیت هایی به همراه دارد، اما اتفاقات ناگواری مانند همین سرقت، دلالت بر بی توجهی های مسئولان دارد و برای پیشگیری از تکرار آن باید برای حفظ و نگهداری این مرکز مهم تاریخی و فرهنگی اقدامات مؤثری انجام شود. موزه تئاتر شدن تئاتر نصر، از هر لحاظ با تدابیر کارشناسانه ای همراه است. از آن جا که تاکنون تئاتر کشورمان از چنین عنوان و جایگاهی دور مانده و با توجه به سابقه بیش از 150 ساله هنر تئاتر در کشورمان، ضرورت ایجاد موزه تئاتر احساس می شود. تئاتر نصر هم سابقه زیادی در ارائه خدمات فرهنگی بر عهده داشته و ساختمان آن از معماری قابل ملاحظه ای برخودار است و از سوی دیگر مساحت مناسب این مکان نیز به لحاظ جادار بودن، می تواند با یک طراحی ساده تبدیل به موزه ای چشمگیر و کاربردی در عرصه تئاتر شود. ناگفته نماند که هنوز هم تئاتر نصر می تواند به عنوان محلی برای عرضه تئاترهای سنتی ایرانی ـ البته به صورت موزه ای ـ مورد استفاده عموم مرم قرار گیرد.
بدیهی است که برای تبدیل تئاتر نصر به موزه تئاتر نیاز به بودجه اولیه است و پس از آن هم برای نگهداری و مرمت اساسی آن به بودجه ای تعریف شده نیاز است. در کنار سازمان میراث فرهنگی، مرکز هنرهای نمایشی هم به عنوان متولی تئاتر می تواند در این موضوع سهیم باشد. حتی خانه تئاتر هم به عنوان خانه اصناف هنرمندان تئاتر، باید در این زمینه نظرات کارشناسانه خود را ارائه کند. در مجموع با همکاری این نهادها می توان انتظار داشت که اسناد و ابزار معتبری برای ارائه در این موزه فراهم خواهد شد که برای تمام مردم علاقه مند به تئاتر در سراسر دنیا مفید خواهد بود.
بالأخره تئاتر ایران با یک پیشینه قابل تعمق و تأمل، نیاز به محلی برای ارائه نمونه ها و سیر تحولات بنیادین این هنر در کشورمان دارد. باید دیگران در یک محل به طور موجز و خلاصه به این درک و دریافت درست از تئاتر برسند که ما از چه داشته های غنی فرهنگی در حاشیه و بطن هنر تئاتر برخوردار هستیم. تئاتر هنوز هم به عنوان یک هنر مؤثر و پویا در ساختار جامعه حضور دارد، هرچند در برخی از نقاط با مشکلات و کمبودهایی روبه رو می شود، در عین حال در آن جا هم کج دار و مریز به راه خود ادامه می دهد. فردای تئاتر ایران زمین هم در گرو تداوم چنین حرکت هایی و ایجاد مکان های جهانی مانند موزه تئاتر است.
هنر تئاتر یک هنر زنده و نامیراست، با وجود پیشرفت های تکنولوژیکی بشر و حضور سرسام آور شبکه های تلویزیونی و ماهواره ای، تئاتر اصالت خود را از دست نداده و با تمام گونه های مختلف هنوز هم می تواند مخاطب پذیر باشد.
تدوام هنر تئاتر در کشورمان به پیگیری های مسئولان و هنرمندان بستگی دارد. اگر امروز نسبت به سرقت 180 صندلی و سقف کاذب تئاتر نصر بی توجه باشیم، فردا اتفاقات عجیب و غریب تری برای تئاتر خواهد افتاد که از هم اکنون قابل پیش بینی است.
با این اوصاف باید با برگزاری برخی جلسات بین مسئولان ذی ربط و تشکیل سمینارها و همایش هایی برای شناساندن جایگاه تئاتر نصر، مسئولان رده بالا به حفظ و نگهداری این محل فرهنگی آگاه کرده و ضرورتِ "بودن" آن را به همگان اثبات کرد. این اثبات پذیری هم در رونق گرفتن جایگاه معتبر تئاتر نصر برای همگان آشکار خواهد شد. به امید آن روز...
 

dashakol

Registered User
تاریخ عضویت
23 می 2006
نوشته‌ها
67
لایک‌ها
44
محل سکونت
Shiraz
خب فرض کنین شما تصمیم میگیرین یه بعد از ضهر تعطیل رو برید و تئاتر ببینین .
چند تا سؤال پیش میاد.
1- چطور میفهمید که چه تئاترهائی در کدام سالنهای شهر در حال اجرا هستند ؟ به تک تکشون زنگ میزنین؟!!!
(این لیست سالنهاست خیلی بیشتر از اون هستن که فکر میکردم.

2-بعد اگر به احتمال خیلی کم فهمیدین که چه کارهائی در حال اجراست (با این اطلاع رسانی توپی که ما داریم و کاملاً به روز بودن سایتهامون!!) حالا چطور میتونین بفهمین کدوم نمایش رو دوست دارین برین؟ فقط از روی اسمش تصمیم میگیرین؟ یا میرین دم در سالن اگه از پوسترش خوشتون اومد میرید تو؟یا فقط از روی بازیگراش تصمیم میگیرین؟

من که جواب این سؤالها رو پیدا نکردم و اتفاقاً میخواستم به یکی از دوستان پیشنهاد بدم که این هفته بریم تئاتر
اما منصرف شدم و دیدم بهتره همون سینما رو انتخاب کنیم.

من وقتی یه مغازه دار کرکره مغازه رو تا نصفه کشیده پائین تابلو هم نداشته باشه که معلوم بشه چی میفروشه مرض ندارم که برم تو مغازش
 

silensio21

Registered User
تاریخ عضویت
19 دسامبر 2005
نوشته‌ها
961
لایک‌ها
250
محل سکونت
Black Ops
افرا را از دست ندهید. چون:
:: ریتم فوق‌العاده‌ای دارد. تماشاچی را از همان شروع نمایش چنان درگیر خودش می‌کند که با تمام شدن تئاتر تازه متوجه می‌شوید که دو ساعت و نیم گذشته‌ست و تکان نخورده‌اید. هرچند که ناهماهنگی‌های طبیعی در شب اول اجرا وجود داشت، اما...

:: به‌نظرم بر خلاف عقیده‌ی تعدادی از دوستانم، بازی‌ها بسیار خوب هستند. مژده شمسایی مثل همیشه خوب بود و مگر می‌توان از حضور فوق‌العاده‌ی مرضیه برومند در یکی از جذاب‌ترین شخصیت‌های نمایش چیزی نگفت و قدرت بیان‌اش را تحسین نکرد؟ علاوه بر این، حضور دوباره‌ی حسن پورشیرازی بعد از بازی‌های درخشانی که در چند وقت اخیر از او در تلویزیون دیدیم، بسیار جذاب و لذت‌بخش است..

:: نورپردازی و دکور افرا هم جالب است. نمی‌دانم امکانات بهتر تالار وحدت نسبت به تالار اصلی تئاتر شهر به این مساله کمک کرده یا چیز دیگر. هرچه هست دکور ساده اما خوب‌اش حسابی به چشم می‌آید. تمام اجزای دکور متحرک هستند و بسته به موقعیت با چرخ حرکت می‌کنند و به کمک فضاسازی می‌آیند. تصور کنید با چند تکه چوب و آهن کاملاً احساس کنید بازیگران در بقالی مشغول چک و چانه زدن هستند. بدون این‌که نور برود و دکور شلوغ و درهم برهم جلوی چشم‌تان ظاهر شود!

:: نمایش پر است از استعاره‌ها و تکه‌های سیاسی. هرچند که بیضایی آخرش طاقت نیاورده و مستقیم، چپ و راست و مملکت و دستگاه‌ها را می‌کوبد. بهرام بیضایی‌ست دیگر. می‌شناسیدش!

:: حس بد اتفاقی که در نمایش می‌افتد، آن‌قدر خوب به تماشاچی منتقل می‌شود که علاوه بر خودم، می‌توانستم استرس و کلافگی تمام کسانی را که در ردیف‌ام نشسته بودند، ببینم. دل‌تان برای این‌طور درگیر شدن با تئاتر و ماجرا تنگ نشده؟

:: در نهایت... افرا را از دست ندهید چون تئاتری‌ست از بهرام بیضایی (با تاکید بر نام کارگردان!) که معتقدم حضور بیضایی در سینما، هیچ‌گاه به پای حضورش در تئاتر نمی‌رسد و نخواهد رسید.

و اما سه حاشیه‌ی کوتاه از شب اول:


:: تپق‌زدن‌ها و ناهماهنگی‌ها دیگر رسم اجراهای اول شده است. چند جای اجرای امشب هم شاهد این تپق‌زدن‌ها بودیم که خب... مهم نیست. هست؟

:: تالار وحدت لب‌به‌لب پر بود! و جذاب‌تر از آن، این بهرام بیضایی آن‌قدر محبوب است و آن‌قدر دوست‌اش دارند و آن‌قدر کارهایش، چه خوب و چه بد، به دل تماشاچی می‌نشیند که ۵ دقیقه‌ی تمام صدای تشویق تماشاچیان بعد از پایان نمایش ادامه داشت و باید می‌بودید و اوج آن‌را وقتی بیضایی وارد صحنه شد، می‌شنیدید!

:: بارش وحشتناک برف مانع حضور این همه علاقه‌مند نشده بود، اما دیدن سرخوردن و حتا با مغز زمین خوردن خیلی از آن‌ها روی پله‌های خروجی تالار وحدت حسابی همه را به خنده انداخته بود.
 

f@rzad

مدیر بازنشسته
تاریخ عضویت
15 آگوست 2007
نوشته‌ها
8,501
لایک‌ها
18,797
محل سکونت
Tehran
سلام

متاسفانه مدت زیادی یه که از تأتر دور موندم ..

ولی هنوزم که هنوزه تا اسم تأتر میاد یاد "معرکه در معرکه " سیاوش طهمورث ( فکر کنم ) میفتم ...

یادش بخیر ..... 6 ،7 شب پشت هم با دوستم رفتم و دیدم و لذت بردیم ..

الان هم با این فقر " فیلم خوب " در سینما بدم نمیاد یک تجدید میثاقی با تأتر داشته باشم

اگه دوستان مطلع یه راهنمائی از اجرا ها یه فعلی بکنن ممنون میشم :)

البته تو این مدت چند کار طنز رو رفتم از جمله کارهای تأتر گلریز رو

الان هم کاری درحال اجراس با نام " دراکولا در کافی نت " ! اگه به کار طنز علاقه دارید حتما ببینید بسیار شاده
 
بالا