آژانس هواپیمایی

نقش اسب در ادبیات

شروع موضوع توسط bizinetman ‏9 اکتبر 2007 در انجمن ادبیات

  1. bizinetman

    bizinetman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏3 آگوست 2005
    نوشته ها:
    69
    تشکر شده:
    2
    سلام
    دوستان عزیز کسی میدونه در چه جاهایی در ادبیات از اسب استفاده شده؟

    www.asb.ir
    www.horse.ir
     
  2. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    می شود توضیحات بیشتری بفرمایید،

    یعنی منظورتان این است که مثلا در کدام سروده ها از شاعران ایران از اسب و مفاهیمی ازین دست استفاده شده یا چیز دیگر؟
     
  3. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    برخی ضرب المثل های ایرانی و خارجی درباره اسب...:


    از اسب فرود آمد و بر خر نشست.

    اسب خوشرو هم گاهی سکندری می‌خورد.

    اسب دونده جو خود را زیاد می‌کند.

    اسب را عقب درشکه بستن.

    اسب را گم کرده عقب نعلش می‌گردد.

    اسب، ران را می‌شناسد.

    اسب زین‌ کرده است.

    اسب شاهی را بردند نعل ببندند، سوسک هم پایش را بلند کرد. :D

    اسب عاریه کم‌خوراک و تندرو است.

    اسب نجیب را یک تازیانه بس است.

    اسب و استر به هم لگد نزنند.

    اسب و خر را که پهلوی هم ببندند، اگر هم‌خو نشوند، هم‌بو می‌شوند.

    اسبی را که سر پیری سوقانش کنند، به درد میدان قیامت می‌خورد.

    اگر آقایت را سوار الاغ دیدی بگو: عجب اسب قشنگی.:D

    بارالها به حق هشت و چهار، گیوه‌ پا را مکن به اسب سوار.

    به اسب شاه گفته يابو.

    به قاطر گفتند پدرت کیست؟ گفت: اسب آقادائیم است.:blink:

    سر خر بودن بهتر از دم اسب بودن است.

    دندان اسب پیشکشی را نمی شمارند.

    اسب پیر نصیب دباغ می‌گردد.
    (ضرب‌المثل آلمانی)
     
  4. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    اینا هم هست
    عجب اسبیه
    مثل اسب میدوه و ...
     
  5. bizinetman

    bizinetman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏3 آگوست 2005
    نوشته ها:
    69
    تشکر شده:
    2
    منظورم کمی عمیقتره
    جاهایی که اسب هم تراز انسان بوده
    جاهایی که یار جدایی ناپذیرش بوده
    مثل شبدیز
    مثل رخش
    اصلا اطلاعاتی درباره رخش و شبدیز و یا اسبهایی که در تاریخ اسمشون اومده دارید؟
    مثل جهان پیما اسب نادر
    مثل وزیر اسب فتحلیشاه که به ناپلئون هدیه داد و چندین اسب که توی تاریخ هستند


    لطفا" براى شناساندن انجمن مورد نظرتون يا آدرس آنرا در امضايتان قرار دهيد و يا اينکه در بخش معرفی وبلاگ و وب سایت آنرا معرفى‌ نماييد. مرسى.






    .
     
  6. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    شبدیز

    شاپور، صورتگر زرین دست بارگاه خسرو پرویز، در راه ارمنستان بود. بر سر کوهی بلند، معبدی دید. راهش را کج کرد، چرا که از راه، نیمی باقی مانده بود و شب نزدیک می شد. شاپور به مَرکبش مهمیزی زد و از کوه بالا رفت تا به معبد رسید. میهمان پیری شد. راهب دِیر از شاپور پذیرایی کرد. شاپور به گوشه ای خزید و قلم بدست گرفت، شروع به کشیدن پیکره ای کرد راهب نزدیکش آمد خواست باب گفتگو را باز کند دقت کرد، شاپور محو نگارش نقاشی بود، دستش مانند دست چنگ نواز بر کاغذ بالا و پایین می شد. در نظرش چهره ماهروی شیرین را ستایش می کرد و با دستش چهره نگارین خسرو را تندیس می کرد. او در راه انجام کاری بزرگ بود. رساندن خسرو و شیرین به هم...

    راهب معبد از نزدیک شدن پشیمان شد. دست شاپور می رقصید و می نواخت و رنگ می پرداخت. راهب عقب رفت. خلوت شاپور را بهم نزد. ساعتی گذشت.

    ممکن است غذایی برای خوردن به من بدهید؟!

    راهب دیر به سمت شاپور برگشت و گفت: برایت غذا آوردم، ولی آنقدر غرق کار نگارگری بودی که خود را راهیاب خلوتت ندیدم. شاپور گفت: تندیس کردن صورت خوبچهر برای نظاره ماهرو کار سختی است. مشغول این کار بودم. از شیرین و اسبش شبدیز، برای خسرو گفتم و حالا آمده ام که شیرین را به سوی خسرو ببرم...

    راهب نانی به دست گرفت و به سوی شاپور دراز کرد. سپس گفت: آه! شیرینِ خوش اندام. شبدیزِ تیزگام. من تولد هر دو را به یاد دارم. در هنگام تولد شیرین در بارگاه مهین بانو بودم و در هنگام تولد شبدیز در غاری نهفته بر دل همین کوه، مادیان را هنگام وضع حمل پاس می دادم.

    شاپور مشتاق شد. گفت: بیشتر بگویید! پیر گفت: تو چنین وصف ناقصی از شبدیز برای خسرو گفته ای و او را این گونه مدهوش کرده ای؟ پس حالا وصف شبدیز را بشنو...
     
  7. خرید بیت کوین3eo
  8. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    هوا دم کرده بود. مادیان در حال وضع حمل بود. پلک چشم چپش می پرید. پیر مرد داخل غار شد و دستی بر یال مادیان کشید. مجسمه مرمرین اسب سیاه بر گوشه غار بود. شاید او هم انتظار می کشید. نفس های مادیان کشدار تر و عمیق شد. به ناگاه نفس بریده ای کشید و سپس با آسودگی چشمانش را بست. پیرمرد به اسب نوزاد نگاه کرد که سعی می کرد روی پایش بایستد. چقدر زیبا بود. شبدیز متولد شده بود.


    راهب معبد گفت:

    آری. در غاری در داخل کوهی که این معبد بر آن قرار دارد اسبی از سنگ مرمر سیاه قرار گرفته است. به یاد دارم که مادیانی از دشت روم به این جانب آمد. خود را به اسب سنگی مالید و بارور شد. شبدیز را حامله شد. شبدیزی که به قدر چهار وجب از دیگر اسبان بلندتر بود و پرقدرت تر. سیاه رنگ بود و چون برق و باد می تاخت. به زودی این اسب را ملاقات خواهی کرد. زمانی که به درگاه مهین بانو برسی و آن شمایل هنرمندانه خسرو را به شیرین بنمایی.

    شاپور سکوت کرد. به آتش پاک نگریست و ستایش کرد. پیر به سمت در معبد رفت و خارج شد. شاپور خوابید...
     
  9. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    فرهاد ِ کوهکن، پتک می کوبید و بر کوه بیستون چهره خسرو پرویز را سوار بر شبدیز تندیس می کرد.

    می کوبید و تصنیف عاشقانه می خواند. ضربه هایش را کمی ظریف تر کرد. کار نگارش شبدیز بر کوه بیستون پایان یافت. فرهاد نگاهی به پیکره سنگی شبدیز کرد و با دستش خاک های آنرا کنار زد. سپس به سمت دیگر کوه رفت. پتک بزرگی برداشت و شروع به کوبیدن کرد. کوه می کند و آواز می خواند.

    خوش داشت فکر کند که شیرین صدای تصنیفهایش را می شنود. خوش داشت فکر کند که خسرو از صدای مهیب ضربه های پُتکش رعشه می گیرد. محکم تر کوبید. بلندتر خواند. وصف باربد را شنیده بود. سعی کرد پیش خود آواز خوانی و بربط نوازی باربد را مجسم کند. از شدت ضربه های پتکش کمی کاست. صدای کوبیدن پتک به صدای چهارنعل اسب شبیه شد.

    این بار موزون ضربه زد. کوه از ضربه هایش تکان می خورد. نقش سنگی شبدیز بر کوه می لرزید... لرزید و لرزید... جان گرفت... راه افتاد... چهار نعل تاخت... به کنار چشمه ای رسید... شیرین را که سوارش بود پیاده کرد. شیرین جامه کند و به داخل دریاچه رفت. باید برای اولین دیدار با خسرو آماده می شد. شبدیز از دور سوارانی دید. شیهه کشید. شیرین از آب بیرون آمد و موهای بلند سیاهش را به دور بدنش پیچید.

    خسرو رو برگرداند. شیرین را نشناخت. فقط پیکری سیمگون دید و رفت. شیرین به سمت مداین رهسپار بود. شبدیز تاخت. تیز رو و خوش پرش و خوش خرام. شیرین به قصر مداین رسید. خسرو را نیافت. شبدیز در اسطبل شاه ماند. شیرین به ارمنستان بازگشت...

    شبدیز این بار مرکب خسرو شد. یادگاری بود برای خسرو از شیرین. مونس خسرو بود و در فراق شیرین با او همدردی می کرد...
     
  10. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    شبدیز قدم زنان رفت. آرام و بی صدا بی آنکه صدای پایش به گوش کسی برسد. آخر نمی بایست بزمِ مرکّب خوانی های باربد و نکیسا را در شب ازدواج خسرو و شیرین با هیچ صدایی خدشه دار کرد.

    باربد از زبان خسرو غزل می خواند و نکیسا از زبان شیرین سرود می گفت. یکی بربط به دست داشت و دیگری چنگ. شبدیز شاد بود. در کنار گلگون خرامیده بود و از صدای طرب انگیز جشن لذت می برد. بی رمق بود. خوابید.

    ... خسرو بر پشت شبدیز نشست. مهمیز زد. شبدیز اسب همیشگی نبود. خسرو دل نگران شد. دستور مراقبت داد. به سر کوه بیستون رفت. پیکره شبدیز ترک خورده بود. غمگین شد. به قصر بازگشت. تهدید کرد. فریاد کشید. مرگ شبدیز چقدر تلخ است. باور نکردنیست. خسرو هشدار داد:

    هر کس خبر مرگ شبدیز را بیاورد گردن زده خواهد شد...


    شبدیز مُرد.

    اسب افسانه ای، جان داد.

    [​IMG]

    تنها یک نفر می توانست در سوگ شبدیز خسرو را آرام کند... باربد. مطرب خوش آواز، بربط بدست گرفت و تصنیفی غمگین خواند. وصف شبدیز کرد. خسرو را یارای حرف زدن نبود. یارای گریستن هم نبود.

    باربد غمگینانه زخمه می زد. خسرو در غم اسب تیز رو و زیبایش شیرین را در آغوش گرفت. بغضش باز شد. آرام گریست...


    احسان شارعی
     
  11. bizinetman

    bizinetman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏3 آگوست 2005
    نوشته ها:
    69
    تشکر شده:
    2
    ببین
    مدارکی وجود داره که نشون بده نزاد شبدیز و رنگش چی بوده؟
     
  12. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    گمان نمی کنم در بنمایه های تاریخی به این مورد اشاره ای شده باشد. شاید هم من ندیده ام!
     
  13. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    سر اسب در یکی از مینیاتورهای ایرانی مربوط به یکی از دست نوشته‌های مثنوی مولوی از سال ۸۹۱ق./۱۴۸۶م.

    [​IMG]

    مر سگان را عید باشد مرگ اسب .......... روزی وافر بود بی‌جهد و كسب
     
  14. bizinetman

    bizinetman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏3 آگوست 2005
    نوشته ها:
    69
    تشکر شده:
    2
    میشه لطف بکنی و این بحث رو در انجمن اسب ادامه بدیم؟
    اونجا بروبچ اسبی هم هستن

    ممنون



    لطفا" براى شناساندن انجمن مورد نظرتون يا آدرس آنرا در امضايتان قرار دهيد و يا اينکه در بخش معرفی وبلاگ و وب سایت آنرا معرفى‌ نماييد. مرسى.






    .
     
  15. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    دوست گرامی، من نوشتارها را همینجا قرار می دهم، زحمت انتقال آن به فروم دیگر با خود شما. :)
     
  16. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    خاقانی برای دوستی، اسب و این شعر را فرستاد...



    زهی عقد فرهنگیان را میانه .......... میان پیشت اصحاب فرهنگ بسته

    علی رغم خورشید دست ضمیرت .......... حلی بر جبین شباهنگ بسته

    چنان جادوی بخل را بسته جودت .......... که جادو زبان را به نیرنگ بسته

    کفت عیسی‌آسا به اعجاز همت .......... تب آز را پیش از آهنگ بسته

    دلت گوهر راز حق راست حقه .......... درون بس فراخ و سرش تنگ بسته

    سراید نوای مدیح تو زهره .......... ببین گیسوی زلف در چنگ بسته

    فلک چنگ پشت است و ساعات رگ‌ها .......... که رگ بیست‌ و چار است بر چنگ بسته

    فرستادمت اسب و دستار و جبه .......... ز مه طوق بر اسب شب‌رنگ بسته

    سپید است دستار لیکن مذهب .......... سیاه است جبه ولی رنگ بسته

    به دستار و جبه خجل سارم از تو .......... در عفو مگذار چون سنگ بسته

    مسیح آیتی من سلیمانت کردم .......... که بادی فرستادمت تنگ بسته
     
  17. bizinetman

    bizinetman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏3 آگوست 2005
    نوشته ها:
    69
    تشکر شده:
    2
    عزیز
    منبعشم میگی؟

    شبدیز تموم شد؟
    رخش؟
    از اسب نادر(جهان پیما)اطلاعی هست؟
    یا اسبهای دیگر
     
  18. bizinetman

    bizinetman کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏3 آگوست 2005
    نوشته ها:
    69
    تشکر شده:
    2
    معنی بعضیاشو نمیفهمم
     
  19. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    پهلوان نو

    افراسیاب با لشکری انبوه از جیحون گذر کرد و بیم در دل بزرگان ایران افتاد، چه گرشاسب درگذشته بود و جانشینی نداشت و ایران بی ­خداوند بود. خروش از مردمان برخاست و گروهی از آزادگان روی به زابلستان نزد زال نهادند و چاره خواستند و از بیم پریانی سخن درشت گفتند که:

    « کار جهان را آسان گرفتی. از هنگامی که سام در گذشت و تو جهان پهلوان شدی یک روز بی­ درد و رنج نبودیم. باز تا زو و گرشاسب بر تخت بودند کشور پاسبانی داشت. اکنون آنان نیز رفته ­اند و سپاه بی ­سالار است. هنگام آنست که چاره­ ای بیندیشی.»

    زال در پاسخ گفت:

    « ای مهتران ! از زمانی که من کمر به جنگ بستم سواری چون من بر زین ننشست و کسی را در برابرم یارای ستیزه نبود. روز و شب بر من در جنگ یکسان بود و جان دشمنان یک آن از آسیب تیغم امان نداشت. اما اکنون دیگر جوان نیستم و سال­های دراز که بر من گذشته پشت مرا خم کرده. ولی سپاس خدای را که اگر من پیر شدم شاخ جوانی از نژاد من رسته است. فرزندم «رستم» اکنون چون سرو سهی بالیده است. جگر شیر دارد و آماده­ ی جنگ آزمایی است. باید اسبی که در خور او باشد برای او بگزینم و داستان ستمکاری افراسیاب و بدهایی که از وی به ایران رسیده است یاد کنم و او را بکین خواهی بفرستم.»

    همه بدین سخنان امیدوار و شادمان شدند...
     
  20. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    گزیدن رخش

    آن­گاه زال پیکی تندرو به هرسو فرستاد و به گرد کردن سپاه پرداخت و آن­گاه پیش رستم آمد و گفت:

    « فرزند! هرچه با این جوانی هنوز هنگام رزمجویی تو نیست و تو هنوز باید در پی بزم و شادی باشی اما کاری دشوار و پر رنج پیش آمده است که به رزم تو نیاز دارد. نمی­دانم پاسخ تو چیست ؟»

    رستم گفت: « ای پدر نامدار، گویی دلیری ­های مرا فراموش کرده­ ای. گمان داشتم که کشتن پیل سپید و گشودن دژ کوه سپند را از یاد نبرده باشی. اکنون هنگام رزم و جنگ آزمایی من است نه بزم و رامش. کدام دشمن است که من از وی گریزان باشم ؟»

    زال گفت: « ای فرزند دلیر ، داستان پیل سپید و دژ کوه سپند را از یاد نبرده ­ام ولی جنگ آزمایی با افراسیاب کاری دیگر است. افراسیاب شاهی زورمند و دلیری پرخاشجوست. اندیشه ­ی او خواب و آرام را از من ربوده است. نمی­ دانم ترا چگونه به نبرد با او بفرستم ؟»

    چنین گفت رستم بدستان سام .......... که من نیستم مرد آرام و جام

    چنین یال و این چنگهای دراز .......... نه والا بود پروریدن بناز

    اگر دشت کین است و گر جنگ سخت .......... بود یار یزدان و پیروز بخت

    هر آنگه که جوشن ببر در کشم .......... زمانه بر اندیشید از ترکشم

    یکی باره باید چو کوه بلند .......... چنان چون من آرم بخم کمند

    یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه .......... گر آید به پیشم زتوران گروه

    سران شان بکوبم بدان گرز بر .......... نیاید برم هیچ پرخاشگر

    شکسته کنم من بدو پشت پیل .......... زخون رود دانم دریای نیل
     
  21. جاوید ایران

    جاوید ایران مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2007
    نوشته ها:
    1,250
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    اسپادانا
    گزیدن رخش

    زال از گفتار رستم شاد شد و گفت:

    « گرزی که در خور توست گرز پدرم سام نریمان است که از گرشاسب پدر نریمان به یادگار مانده است. این همان گرز است که سام نامدار در مازندران با آن کارزار کرد و دیوان آن سامان را بر خاک انداخت. اکنون آن­را به تو می­سپارم.»

    رستم شاد شد و سپاس گذاشت و گفت : « اکنون مرا اسبی باید که یال و گرز و کوپال مرا بکشد و در نبرد دلیران فرو نماند.»

    زال فرمان داد تا هرچه گله اسب در زابلستان و کابلستان بود از برابر رستم بگذرانند تا وی اسبی به دلخواه بگزیند.
    چنین کردند اما هر اسبی که رستم پیش می­ کشید و پشتش را با دست می­افشرد پشتش را از نیروی رستم خم می­شد و شکمش به زمین می­رسید. تا آن­که مادیانی پیدا شد زورمند و شیر پیکر:

    دو گوشش چو دو خنجر آبدار .......... برو یال فربه، میانش نزار

    در پس مادیان کره­ ای بود سیه چشم و تیز تک، میان باریک و خوش گام:

    تنش پر نگار از کران تا کران .......... چو برگ گل سرخ بر زعفران

    به نیروی پیل و به بالا هیون .......... بزهره چو شیر که بیستون


    رستم چون چشمش بر این کره افتاد کمند کیانی را خم داد تا پرتاب کند و کره را به بند آورد. پیری که چوپان گله بود گفت:

    « ای دلاور اسب دیگران را مگیر.»

    رستم پرسید: « این اسب کیست که بر رانش داغ کسی نیست ؟ »

    چوپان گفت: « خداوند این اسب شناخته نیست و درباره ­ی آن همه گونه گفتگو ست. نام آن «رخش» است و در خوبی چون آب و در تیزی چون آتش است. اکنون سه سال است که رخش در خور زین شده و چشم بزرگان در پی اوست. اما هربار که مادرش سواری را ببیند که در پی کره اوست چون شیر به کارزار در می­آید. راز این بر ما پوشیده است. اما تو بپرهیز و هشدار

    که این مادیان چون در آید بجنگ .......... بدرد دل شیر و وچرم و پلنگ
     
avanak عسل طبیعی و گرده گل ایرانی