آژانس هواپیماییexchanging

نوری در دوردست

شروع موضوع توسط batoobato ‏19 فوریه 2010 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. batoobato

    batoobato کاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    1,570
    تشکر شده:
    5,280
    سلام خیلی وقت ها هست که دل آدم میگیره من خودم اسمش رو گذاشتم کوچه بن بست !!............
    از لحاظ روحی و ذهنی گاهی هر انسانی به جایی میرسه که دقیقا به بن بست میخوره بعضی دلتنگی ها یک جوری شیرینه و بعضی هاشون تلخه.......
    نمیدونم چرا خاطرات تلخ خیلی دیرتر از خاطرات شیرین پاک میشن کلا در زندگی چیزهای تلخ خیلی ماندگار ترن به نظر من خاطرات تلخ پاک نمیشن فقط انسان یک جاهایی سعی میکنه کمتر بهش فکر کنه تو پست اول زیاد پرچونگی نکنم من خودم هر وقت دلم میگیره مینویسم ......این تاپیک رو باز کردم که هر وقت دلمون گرفت توش یک چیزی بنویسیم...................
     
  2. batoobato

    batoobato کاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    1,570
    تشکر شده:
    5,280
    فاصله بین تولد تا مرگ را زندگی می‌نامند . موجود زنده ، پس از تولد شروع به رشد و تکامل می‌کند و در نهایت ، به واسطه مرگ ، این روند متوقف می‌گردد .

    در بعضی از دین ها، زندگی پس از مرگ نیز تعریف شده‌است. زندگی می‌تواند از لحاظ مادی و معنوی جدا سازی شود.

    تو ویکیپدیا زندگی رو اینجوری تعریف کرد چقدر خشک تلخ ولی واقعی................
     
  3. batoobato

    batoobato کاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    1,570
    تشکر شده:
    5,280
    شعر پنجره فروغ فرخزاد

    يك پنجره براي ديدن
    يك پنجره براي شنيدن

    يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي

    در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

    و باز مي شود بسوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ

    يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را

    از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم

    سرشار مي كند.

    و مي شود از آنجا

    خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد

    يك پنجره براي من كافيست.

    من از ديار عروسك ها مي آيم

    از زير سايه هاي درختان كاغذي

    در باغ يك كتاب مصور

    از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق

    در كوچه هاي خاكي معصوميت

    از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا

    در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول

    از لحظه اي كه بچه ها توانستند

    بر روي تخته حرف �سنگ� را بنويسند

    و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.



    من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم

    و مغز من هنوز

    لبريز از صداي وحشت پروانه اي ست كه او را

    در دفتري به سنجاقي

    مصلوب كرده بودند.



    وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

    و در تمام شهر

    قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند.

    وقتي كه چشم هاي كودكانه ي عشق مرا

    با دستمال تيره ي قانون مي بستند

    و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من

    فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد

    وقتي كه زندگي من ديگر

    چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري

    دريافتم، بايد. بايد. بايد.

    ديوانه وار دوست بدارم.



    يك پنجره براي من كافيست

    يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت

    اكنون نهال گردو

    آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ هاي جوانش

    معني كند

    از آينه بپرس

    نام نجات دهنده ات را

    آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد

    تنهاتر از تو نيست؟

    پيغمبران، رسالت ويراني را

    با خود به قرن ما آوردند

    اين انفجارهاي پياپي،

    و ابرهاي مسموم،

    آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟

    اي دوست، اي برادر، اي همخون

    وقتي به ماه رسيدي

    تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.



    هميشه خواب ها

    از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند

    من شبدر چهارپري را مي بويم

    كه روي گور مفاهيم كهنه روييده ست

    آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟

    آيا دوباره من از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت

    تا به خداي خوب، كه در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم؟



    حس مي كنم كه وقت گذشته ست

    حس مي كنم كه �لحظه� سهم من از برگ هاي تاريخ است

    حس مي كنم كه ميز فاصله ي كاذبي ست در ميان گيسوان من و دست هاي

    اين غريبه ي غمگين

    حرفي به من بزن

    آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را بتو مي بخشد

    جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟



    حرفي به من بزن

    من در پناه پنجره ام

    با آفتاب رابطه دارم.
     
  4. Cp Helmut

    Cp Helmut کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏18 فوریه 2010
    نوشته ها:
    2
    تشکر شده:
    0
    "در زندگی زخمهایی هست که در انزوا روح را مثل خوره میخورند.." نمیدونم چرا تازگیا این جمله همش تو ذهنم میاد
     
  5. sourena_8888

    sourena_8888 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏10 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    347
    تشکر شده:
    65
    بعضی وقتا با خودم میگم : خدا ، ر ید با این شاهکارش !!






    .
     
  6. vahiddddd

    vahiddddd Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2006
    نوشته ها:
    1,043
    تشکر شده:
    352
    به اين باور رسيدم که يک انسان هيچ کاری برای انسان ديگر انجام نميدهد مگر رضايت خود را در آن کار ببيند

    عشق...ايثار...محبت...عاطفه...گذشت و... همه کلماتی هستند انسان ها برای رنگ و بو بخشيدن به زندگی ازش استفاده ميکنند.
    انسان طالب قدرت است و بس.

    تو اين زندگی کسی برندست که معامله گر خوبی باشه.
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. batoobato

    batoobato کاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    1,570
    تشکر شده:
    5,280
    جمله معروف هدایت توی بوف کور اگر از بوف کور خوشت اومد پیشنهاد میکنم پیکر فرهاد عباس معروفی رو هم اگر نخوندی بخونی..............
     
  9. batoobato

    batoobato کاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    1,570
    تشکر شده:
    5,280
    از خواب بلند شدم سرم سنگینه آنقدر دیشب تا صبح سیگار کشیدم دهنم از خشکی وا نمیشه بوی سیب نیمه خورده شده گندیده با مخلوطی از بوی سیگار قاطی شده و تهوع برانگیزه.....
    دارم بالا میارم آره حتما بالا میارم اینو نگاه کن زل زده داره به من نگاه میکنه چی میخوای از جونم همین تو منو به این روز انداختی امثال تو یک مشت شعار میدن میرن ته خاک بعد آدمای بدبختی که مخشون از چرت و پرتهای شما پر میکنن دم به دم هر شب بالا میارن منتها این دفعه معده مشکلی نداره این مغزمه که دیگه نمیکشه ......................
    کاش من هیچوقت با آدمهای مثل تو آشنا نمیشدم به من چه که زندگی چند بعد داره یا فلان فیلسوف چی میگفته اینا رو گفتی که چی که آبم کنی؟؟؟؟؟؟
    که یک درو باز کنی هزاران در بسته دیگه بزاری پیش روم من دیگه نمیتونم کم آوردم واسم سخته تو پاهام ضعف شدیدی احساس میکنم بهتره که برم سر وقت مشروبهای توی یخچال................................... این بخشی از داستانم بود که میخوام برای این تاپیک و اندر احوالات بچه های توی نت و پی تی بنویسم بعدا ادامه اش و میگذارم................
     
    Last edited: ‏22 فوریه 2010
  10. s e v d a

    s e v d a Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 آگوست 2009
    نوشته ها:
    336
    تشکر شده:
    618
    محل سکونت:
    Tehz
    مرسی
    شروعش که باحال بود
    منتظر میمونیم
     
  11. Damn

    Damn Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏8 سپتامبر 2007
    نوشته ها:
    3,079
    تشکر شده:
    599
    محل سکونت:
    sin country / El Alamein / normandie /In Lousy tim
    عالیه ادامه بده
     
  12. dedboy

    dedboy Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏7 جولای 2007
    نوشته ها:
    652
    تشکر شده:
    100
    محل سکونت:
    TEHROON !

    امیر علی آواتور نو مبارک . میبینم که از اون آواتور های خشن خبری نیست ؟ عاشق شدی ؟
     
  13. Damn

    Damn Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏8 سپتامبر 2007
    نوشته ها:
    3,079
    تشکر شده:
    599
    محل سکونت:
    sin country / El Alamein / normandie /In Lousy tim
    اتفاقا اومدم یه سلامی بدم :ی
    همه همین میگن ولی از این خبرا نیست
    ینی عشق جدیدی در کار نیست فقط یه عشقی بر میگرده
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. batoobato

    batoobato کاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    1,570
    تشکر شده:
    5,280
    ادامه..................

    .در بطری رو که باز کردم بوی الکل زد زیر دلم ولی همین بوشم مستم میکنه آخه ناشتا مشروب خوردن بیشتر میچسبه شاید مسخره و خنده دار باشه ولی واسه آدمی مثل من فرقی نمیکنه...................
    .دیگه نمیتونم آنقدر بخورم تا بالا بزنم یکمشو ریختم تو لیوان و اومدم توی اتاق دوباره زل زده توی چشام حرفهاش مخه منو پر کردهمش جلوی چشممه................
    شاید مسخره باشه با آدمی که ندیدیش خیلی ارتباط برقرار کنی ولی من بیشتر از هر کس دیگه ای بهش نزدیک شدم..............
    قدیما خیلی دوس داشتم با مشروب موسیقی گوش بدم و با هر نوعش یک ریتمو انتخاب میکردم ولی الان اصلا با موسیقی حال نمیکنم خیلی بهش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که قبلا ریتمها توی دستم بود و با نوع حال و روزم بهشون جهت میدادم ولی حالا هیچ ریتمی رو نزدیک به خودم نمیبینم همه چیز ساکت و خفه است شاید سکوت هم قبل از هر ریتمی وجود داشته باشه ولی این سکوت داره خفم میکنه نمیتونم هضمش کنم همه جیز و همه کس ساکتن............
    حتی پویان هم ساکته و وقتی علتش رو ازش میپرسم سری تکون میده و رد میشه سکوتش منوزجر میده ولی سنگینی نگاهش منو دیوونه میکنه......................
    یکبار به هر زوری که بود به حرفش اوردم مقداری بریده بریده با ترس و لرز شروع به حرف زدن کرد ولی در دم اون عوضی نگاهش کرد و پویان ساکت شد.................
    نمیدونم چرا انقدر ازش حساب میبره خوب منم کاری نمیتونم بکنم چون جذبش کرده اگر منو آذار میده اگه همش داره منو نگاه میکنه واسه اینکه من چیزی به بقیه نگم چون میدونه که هیچی نیست و خیلی بهش نزدیکم و همه تفکراتش و بالا و پایین بررسی کردم تا جایی که خودم هم مثل اون شدم.................................!!!!
     
  16. s e v d a

    s e v d a Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 آگوست 2009
    نوشته ها:
    336
    تشکر شده:
    618
    محل سکونت:
    Tehz
    ادامه بده
     
  17. batoobato

    batoobato کاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 ژانویه 2005
    نوشته ها:
    1,570
    تشکر شده:
    5,280
    سلام داش حسین دارم کاملش میکنم که خیلی تیکه تیکه نشه................به زودی بقیه اش رو میگزارم...............
     
  18. Rex_Kamnia

    Rex_Kamnia Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏7 مارس 2009
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    76
    تایید میشه فقط خدا هست که بی دلیل به همه بندگانش لطف میکنه
    البته مادر رو هم بهش اضافه کنید