خرید بک لینک,خرید رپورتاژ آگهی
zula

هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست

شروع موضوع توسط S.T.S ‏7 نوامبر 2007 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. S.T.S

    S.T.S کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 نوامبر 2005
    نوشته ها:
    176
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    یه سرچ بزن تو کائنات حتما پیدا میکنی ! اگه نکردی ا
    شبی که همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم...
    ارزشمندترين وقايع زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.لطفا به اين ماجرا كه دوستم برايم روايت كرد توجه كنيد،.اوميگفت كه پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه ميكند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد. به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست
    منبع از گروه جرقه...
     
  2. کوتاه کننده لینک
  3. Domain

    Domain Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏9 می 2007
    نوشته ها:
    1,696
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    f34.html ♪♫♪
  4. Mohammadirani@

    [email protected] Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏7 می 2006
    نوشته ها:
    1,181
    تشکر شده:
    9
    محل سکونت:
    GraphicStore.ir
  5. mehrdad201

    mehrdad201 همکار بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏10 سپتامبر 2005
    نوشته ها:
    15,132
    تشکر شده:
    16,430
    محل سکونت:
    ایران
    متن زیبایی بود....
     
  6. saeid.z

    saeid.z Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2005
    نوشته ها:
    2,004
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    آمستردام
    ممنون خیلی زیبا و مهم بود
     
  7. Luxor

    Luxor Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 آپریل 2007
    نوشته ها:
    624
    تشکر شده:
    17
    محل سکونت:
    real WORLD :}
  8. خرید بیت کوین
  9. Romain_Gary

    Romain_Gary Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 فوریه 2005
    نوشته ها:
    1,711
    تشکر شده:
    6
  10. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    132
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    بله روزگار عجیبیه رامین :rolleyes::rolleyes:
     
  11. S.T.S

    S.T.S کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 نوامبر 2005
    نوشته ها:
    176
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    یه سرچ بزن تو کائنات حتما پیدا میکنی ! اگه نکردی ا
    روز شهادت بود اومدم تاپیک زدم برای امام صادق بعدش پاک کردن ....آقای پایلوت مدیر ماهواره...چون مثلا مذهبی بود. . .
     
  12. S.T.S

    S.T.S کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 نوامبر 2005
    نوشته ها:
    176
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    یه سرچ بزن تو کائنات حتما پیدا میکنی ! اگه نکردی ا
    بله دوست عزیز برای منم ایمیل شد:دی
    خواستی وبلاگتو پخش کنی:دی
    اقا 360 منم تو امضامه ببینین:دی
     
  13. MineMoZa

    MineMoZa کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 فوریه 2007
    نوشته ها:
    219
    تشکر شده:
    1
    خدا خیرت بده که اشکم رو در آوردی...
     
  14. آبراهام_66

    آبراهام_66 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏12 جولای 2007
    نوشته ها:
    85
    تشکر شده:
    0
    بنازم به قدرت خدا !
     
  15. azad az zad

    azad az zad کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏15 سپتامبر 2007
    نوشته ها:
    67
    تشکر شده:
    0
    واقعا تاثیر گذار بود
    از خودم تعریف نباشه ولی هیچ وقت آدمی نبودم که بخوام کسی را اذیت کنم به همین خاطر این موضوعی که الان
    می خوام تعریف کنم برای خودم خیلی قابل لمس نیست ولی تاثیر گذار هست...
    کلاس سوم دبیرستان بودم یه ناظم داشتیم که پیر بود ! آدم شوخی بود ولی یه خورده هم شوت میزد! یکی از بچه
    تیکه های این را یاد گرفته بود و تو راه پله و کلاس و ... هی عداشو در می آورد ! بعد این ناظم ما سکته کرد و مرد
    ( شب که خوابیده بود مثل اینکه تو خواب سکته هه را زده بود ) خلاصه اتوبوس گرفتن و کل دبیرستانمونا بردن سر خاک
    بعد همون پسره که عداشو در میوورد خون گریه می کرد حتی بیشتر از خانواده خود یارو ....(عذاب وجدان )
    مشابهش را بازم دیدم
    پسر خالم 4/5 ماهی بود که سرطان گرفته بود و من خیلی هواشا داشتم و تحویلش می گرفتم که روحیشا نبازه !
    خلاصه سر همین قضیه سرطانش ارتباطم باهاش خیلی زیادتر شد و با اینکه 8 سال از من بزرگتر بود حسابی با هم
    رفیق شده بودیم اصلا انگار نه انگار که 8 سال از من بزرگتره ...(البته احترامش را داشتم )
    سر یه قضیه خیلی ساده که جزو اعتقادات هرکس بود داداش من به این پسر خالمون گیر داد و حالش را گرفت :blink:
    البته داداشم با پسر خالم مثل من رفیق نبود . خلاصه وقتی این پسر خاله ما مرد این عذاب وجدان به سراغ داداش ما
    هم اومد و....
    این همه داستانو گفتم که همینو بگم : در حق هیچ کس بدی نکنیم - دل هیچ کسیو نشکنیم تا هیچ وقت پشیمون نشیم
     
  16. S.T.S

    S.T.S کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏10 نوامبر 2005
    نوشته ها:
    176
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    یه سرچ بزن تو کائنات حتما پیدا میکنی ! اگه نکردی ا
    درسته اینو هستم کاش هممون همینطوری باشیم...کاش:(
     
  17. asedel

    asedel کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 نوامبر 2007
    نوشته ها:
    2
    تشکر شده:
    0
    خیلی زیبا نوشتی ...منم مثل تو از آزادی لذت می برم ... ولی فعلا" ایجوریه.... هیچ حکومتی ابدی نیست داداش من
     
  18. Ninaynay

    Ninaynay کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 نوامبر 2007
    نوشته ها:
    5
    تشکر شده:
    0
    [​IMG] رومن گاری

    یا افشین پیشی[​IMG][​IMG]
     
  19. Romain_Gary

    Romain_Gary Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏23 فوریه 2005
    نوشته ها:
    1,711
    تشکر شده:
    6
    افشین پیشی خوبه :دی [​IMG]
     
  20. Luxor

    Luxor Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏6 آپریل 2007
    نوشته ها:
    624
    تشکر شده:
    17
    محل سکونت:
    real WORLD :}
    افشین پیشی!![​IMG][​IMG][​IMG]

    پ.ن: هیچ کدوم از اسمایلی های پیشیم نشون داده نمیشه!
     
  21. mahi58

    mahi58 مدیر انجمن عکس و عکاسی مدیر انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏3 دسامبر 2006
    نوشته ها:
    6,919
    تشکر شده:
    9,657
    محل سکونت:
    Tehran
    قشنگ بود.
    ولی به طور قریب به یقین از روی یک متن خارجی ترجمه شده! ;)
     
  22. slipknot_james

    slipknot_james کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏8 می 2007
    نوشته ها:
    338
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    Vancouver
    من متن رو نخوندم ولی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
    ohhh my god.
    واقعا زیبا بود.
    شوخی کردم الان میخونمش.
     
avanak عسل طبیعی و گرده گل ایرانی همکاری در فروش