آژانس هواپیمایی
pop up

و ماندلا می ماند

شروع موضوع توسط nima15 ‏3 سپتامبر 2007 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. nima15

    nima15 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    4
    تشکر شده:
    0
    امروز در سايت مسعود بهنود مقاله خوبي ديدم .

    گفتم دوستان علاقه مند هم بخوانند .

    ****************

    [​IMG]

    پریروز در لندن، در میدانی جلو پارلمان که خود تاريخ پرجدل دموکراسی در اين بخش کوچک از جهان و کشمکش های بر سر آن بين قدرتمداران و مردم را نشانه می زند، چند قدم آن سوتر از محلی که مجسمه هائی از وينستون چرچیل مرد سیاسی تمام تاريخ بريتانيا و ابراهام لینکلن مرد بزرگ تاريخ آمریکا ایستاده اند و آن سوتر از چهار مجسمه دیگر از بزرگان تاريخ، از مجسمه نلسون ماندلا پرده برداشته شد.

    در مراسمی ساده کن لیونیگستون شهردار چپ گرای لندن، سر ريچارد آتن برو فیلمساز و هنرشناس برجسته و گوردون براون نخست وزير بريتانیا با کلماتی ستايش آمیز از مردی سخن گفتند که یک گام مانده به نود سالگی ديگر ناتوان و نزديک به ناشنوائی نشسته بود و تماشا می کرد. مردی که روزگاری سخنش آتش در جان ها می زد حالا به زحمت کلماتی دال بر سپاس گفت. افتخار امروز را نيز نصيب مردمانی دانست که رنج تبعيض کشیده اند و اينک مهر مهربانی و تعقل و کین ورزی هم بر دلشان زده شد.

    نلسون ماندلا به شرحی که از تاريِخ پنهان نیست، وقتی در بيست و هفتمین سال زندانی که برای مبارزه با آزادی سیاهان عليه محکم ترين ستون آپاراید در جهان می کشيد با ملاقاتی تازه ای روبرو شد که نماينده ای از بانک جهانی بود، کاری کرد که ديگر قهرمانان و زندان ديده ها نمی کنند. بيش تری از مبارزان سياسی جهان در مقابل رنج زندان ها کشيده اند توقع دارند جهان همان شود که خواسته اند. و اگر نشود حاضر نیستند سرمايه افتخاری که اندوخته اند را صرف راهی ديگر کنند. اما ماندلا افتخار می بيند چرا که چنین نبود. او تنها کسی در جهان نبود که بيست و هفت سال را در زندان سخت گذراند در راه آرمانی که به درستی آن اطمینان داد. تنها کسی نبود که تحقير شد، شکنجه ديد، با استخوانش درد تبعيض و تحقير را حس کرد، اما تنها کسی بود که آن روز مقابل نماينده ای از بانک جهانی نگاهی به او انداخت و هشيارانه و بی دروغ گفت ما سياهان نمی توانيم به تنهائی آفريقای جنوبی را بسازيم. اما تصور اين است که می توانیم به تنهائی ويرانش کنیم. همين پیام راه بعدی را گشود و کشور بزرگی را و اکثريت مردمانش را بی خونريزی و درد به امروز رساند و ماندلا را در ستایش شده ترین جای بشری.

    بانک جهانی وقتی به اين نتيجه رسيد که نظام تبعيض نژادی ديگر کارآمدی ندارد و هزينه نگهداریش چنان سنگين است که از عهده تامين آن مگر به بهای فقر و گرسنگی میلیونی برنخواهد آمد. وقتی دريافت که وام هائی که داده ممکن است در جريان انقلابی بزرگ و چندین ساله و پرخونریزی و ویرانگر هدر رود، دست به سوی دکلرک دراز کرد که اصلاح طلبی بود به نخست وزيری رسيده و از همان جا بود که پروژه ای کلید خورد که سرش به زندان سوتو رفت و در گفتگوی نماينده بانک با ماندلا رهبر جنبش سیاهان شکل گرفت. فرستاده بانک جهانی می خواست بداند که ايا سیاهان قصد دارند همانند کاری که هم اکنون موگابه در زيمبابوه دارد انجام می دهد، قصد دارد با تهييج سیاهان جامعه را ویران کند. اما دید در ذهن این مرد همه ساختن است. و جمله مشهورش که اينک جز سندهای ثبت شده از قرن بیستم است به گوش ها رسید که وقتی پرسیدند 27 سال از زندگیت ، یعنی همه آن را آپارتاید از تو گرفت با عاملان چه می کنی، پاسخش اين بود که به همين دلیل زمانی برای کین ورزی ندارم.

    و تا بدانند که جز این هم طریقت او نیست، وقتی قانون اساسی را می نوشتند چنان کرد که حاصلش این بود که دو کاندیدای رقیبش [که معلوم بود یکی همان آخرين رييس جمهور آپارتاید خواهد بود] معاونان رييس جمهوری شوند [که پیدا بود جامه اش برای او دوخته شد]. و وقتی در اولين انتخابات چند نژادی آفريقای جنوبی به رياست جمهوری انتخاب شد اولين حکمی که صادر کرد نصب زندانبان خودش به عنوان فرمانده پلیس بود. تا بدانند که شکنج ها بخشیدنی شد و دوران زندگی و ساختن رسید. با هم در کنار هم. و چنين آدمیانی در تاريخ می مانند و چنان که شهردار لندن گفت شهری به نام و یاد آن ها مفتخر می شود. چنین آدمیان می مانند که مهر و سازندگی پراکنده باشند وگرنه قهر و غصب مانند ستمگری است که هر که تو بینی ستمگری داند به قول حافظ. نه موگابه که در اقيانوسی از فقر و ایدز، از بدتدبیری و خودخواهی دیکتاتوری وحشتناکی ايجاد کرده، در حالی که همجنسگرائی در حرکاتش مشهود شده لباس هائی فوق العاده گرانقيمت به تن می کند – نه مانند ماندلا پیراهن های سنتی و دست دوز سرزمینش – لباس های مارک های مشهور جهان که پادشاهان و ثروتمندان می پوشند اما هزار هزار از مردمش از فقر و نداشتن بهداشت می میرند. تنها هنرش شعار شده است. شعار شعار شعار و مردم درد کشیده هم دلخوش به شعار در فقر دست و پا می زنند و برای او دست. این شده که قهرمان استقلال زیمبابوه از نامش افتاده . مردمی که برایش هورا می کشیدند روزهای نخست امروز آرزو می کنند که کاشکی در آپارتاید مانده بودند. و او که چیزی ندارد به مردم بدهد با دادن ميدان به قتل و غارت های فجيع و گاهی غيرانسانی، کاری می کند که سپیدها از زبمبابوه بروند. این که اقتصاد زیمبابوه ثروتمند [رودزيا قبلی] همزمان با مزارع آباد ویران گردیده، مالکیت بی معنا شده و تورم سه رقمی، مشکل او نیست. او کینه اش را به سفیدها نشان می دهد و کین خواهان هم برایش هورا می کشند. این قهرمان دارد گام به گام با مسولیت کشتارهائی که به گردنش می افتد، با بی میلی که برای ترک قدرت از خود نشان داده به سوی دادگاه جنايتکاران جنگی نزديک می شود.

    رودزيا [حالا زيمبابوه] و آفريقای جنوبی از بسياری جهات شبیه به هم بودند. آباد و سبز و ثروتمند. اولی تفاوت عمده اش با دومی این بود که ماندلا نداشت. و اين چیزی است که باعث تحسین از ماندلا شد.

    و چون دوربین را از تصویر میدان پارلمان لندن بچرخانی، جهانی شوی و جهانی ببینی. آن وقت است که تفاوتی آشکار می شود بين آن ها که فرصت می جویند تا قدرت را به قبضه درآورند، و در خود و همفکران و هواداران یا خاندان خود پایدار کنند یا کسانی که اگر هم به ضرورتی قدرت به کفشان افتاده در پی فرصت بوده اند که آن را به نظامی سازنده آبادانی و سازنده آزادی بسپارند. به زبان ديگر بی توجه به آن که از کجا آمده اند و آمدنشان بهر چه بوده است قدرتمندان به دو گونه اند. گروهی که شاهان شرقی و شیوخ و خلیفه ها، صدام و مبارک ها، قذافی، کیم ایل سونگ و حافظ اسدها از آنانند، قدرت را برای قدرت خواسته اند و رها نمی کنند هم. برخی از اينان از باب ضرورت، وقتی که آمدند آزادی ها را محدود کرده اند اما بعد قدرت بدون پاسخ گوئی و نقد چنانشان معتاد کرد، چنانش خو گرفتند، که ديگر تشخيصشان از دشمنان ازادی ممکن نیست. اینان می پندارند خلق تاب آزادی ندارد. راز نگاه مردم در نمی یابند و به حساب عشق به خود و علاقه به خود می گیرند. طرفه آن که همه شان هم از خلق طلبکارند که من برای تو از همه چیز گذشته ام. و همه شان را خلق به چیزی نمی خرد و دست می اندازد و مردم در انتظار فرصت اند تا جل و پلاسشان را در خيابان بگرداند.

    در اين هير و ویر خبر می رسد که ژنرال مشرف هم هوس ماندن کرده و پیام فرستاده بی نظیربوتو و نواز شریف را که بیایئد و احزاب خود برگیرید و آماده انتخابات شوید. یعنی می خواهم فرانکو باشم که مجسمه ها و یادش در اسپانیا هست، حتی می خواهم اتاتورک باشم، نه ملاعمرم، نه صدام که آمده باشم تا جا خوش کنم و زير انداز قدرت نرم را ترجيح دهم. و گفته باشم بعضی از کسان که قدرت را رها نمی کنند از حساب می ترسند. چون وقتی خانه را خالی کنی و صندلی قدرت را خالی گذاری. دیگر دستبوسی و فرصت طلبی و آماده فدا کردن جان در راه رییس جای خود را به حسابرسی می دهد. و آه که حسابرسی چه سخت است. از کندن جان گاهی سخت تر.