آژانس هواپیماییexchanging

پاستور ,‌ دشمن ميكروب ها

شروع موضوع توسط vahidrk ‏23 فوریه 2006 در انجمن علم و دانش

  1. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    توي اين تاپيك زندگي دانشمند بزرگ , پاستور رو شرح مي دم.چون مرجع درست و حسابي از اينترنت پيدا نكردم اين مطالب رو از روي يه كتاب كه خودم دارم براتون مي نويسم.كتابش حدودا 95 صفحه هست.
    اميدوارم خوشتون بياد.
     
  2. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    فصل 1(دوران شگف انگيز كودكي)
    «جان ژوزف پاستور» از كساني بود كه در دوران اوج عظمت و قدرت حيرت آور ناپلئون بنا پارت زندگي مي كرد و از علاقه مندان و طرفداران او به شمار مي رفت.
    «جان» وارد ارتش شد و به لشكري پيوست كه در جنگ اسپانيا به شجاعت و شهامت شهرت يافت.اين لشكر با تعدادي حدود 8000 نفر توانست در برابر ارتش قدرتمند اسپانيا ايستادگي كند تا آنجايي كه توانست لقب «لشكر دلاوران» را به خود اختصاص دهد.يكي از نويسندگان در مورد اين لشكر مي نويسد:«اگر تمام ارتش ناپئون مانند سربازان اين لشكر بودند نتيجه جنگ عوض مي شد».
    پاستور به خاطر لياقت خود توانست به درجه سرجوخگي برسد و نشان «جوخه شرف» را كسب كند.او اسلحه را مانند ميهنش دست مي داشت و همواره از ناپلئون حمايت مي كرد ; تا آنكه جنگ «واترلو» اتفاق افتاد.ارتش ناپلئون در اين نبرد شكست خورد.اين شكست ضربه روحي جبران ناپذيري به پاسور وارد كرد به گونهاي كه پس از آن جنگ , بسيار كم حرف و گوشه گير شد و ساعات بسياري را در جنگل ها و مزارع , به گشت و گزار سپري مي كرد.
    خانواده پاستور در شهرك «سالار» دباغي كوچكي داشتند.«جان» پس از جنگ , در اين دباغي شروع به كار كرد و سعي مي كرد تا بدين وسيله , اندوه شكست هاي ارتس فرانسه را از ياد ببرد.درست در همين هنگام , يكي از طرفداران خانواده سلطنتي به شهرداري آن منطقه انتخاب شد ; و چون از مخالفان ناپلئون بود به آزار و اذيت طرفداران او پرداخت و دستور داد تا سلاح طرفداران ناپلئون را جمع آوري كنند.سرجوخه پاستور كه در ارتش آموخته بود , اسلحه يكي از مقدس ترين چيز ها براي يك نظامي است , دوست نداشت به چنين كاري تن در دهد ; اما سرانجام مجبور شد شمشيري را كه براي او مظهر شجاعت و وطن دوستسي به شمار مي رفت ,‌تحويل دهد.
    در يكي از روزها , پاستور شمشير خود را در دست پليسي مشاهده كرد ; آتش خشم در وجودش شعله ور شد و به او حمله ور گشت و شمشيرش را پس گرفت.مردم با ديدن اين صحنه اجتماع كردند و طرفداران ناپلئون نيز به حمايت از پاستور برخاستند.شهردار مجبور شد از سربازان اشغالگر اتريش كمك بخواهد ; اما فرمانده نيروهاي اتريش كه يك نظامي حرفه اي بود , با زيركي دريافت كه چه عواملي موجب شده كه سرجوخه به پس گرفتن شمشيرش اقدام كند , به همين خاطر , شهامت و نجابت او را ستود و از دخالت در اين ماجرا خودداري كرد.بدين ترتيب شهردار مجبور به عقب نشيني شد و پاستور در حالي كه شمشير را به دست گرفته بود , پيروزمندانه به طرف خانه راه افتاد و سيل جمعيت نيز با شادي وهلهله او را همراهي مي كردند.
    خانه سرجوخه در كنار شهر , در ساحل ساحل رودخانه كوچكي قرار داشت.در آن سوي رودخانه در ميان مزارع و باغ هاي سرسبز – خانواده كشاورزي زندگي مي كردند.هر روز صبح دختري زيبا در سبزه زار ها گردش مي كرد.پاستور بارها او را ديده بود و عشق و محبت او در قلبش جاي گرفته بود ,‌چندي بعد اين دو با يكديگر ازدواج كردند.زندگاني آنان مثل زندگي هر كشاورز شريفي , سرشار از آرامش , سادگي و صفا و پاكي بود.ثمره اين ازدواج چند دختر و پسر بود.يكي از آنان پسري بود كه در سال (1822.م) ديده به جهان گشود.نام اين پسر را «لوئي» گذاشتند.اين پسر قهرمان كتاب ماست.
    با آنكه پدر و مادر لوئي از نعمت علم و دانش بهره چنداني نداشتند , اما از بخت بلند او به دانش و دانشمندان احترام مي گذاشتند و تمام تلاششان اين بود كه فرزندشان از اين نعمت بزرگ بي بهره نگردد.پدر , هرشب پس از كار به خانه مي آمد و بر پشت بام دباغي , در كنار لوئي مي نشست تا او داستان هاي جنگي ناپلئون را برايش بخواند.بدين ترتيب لوئي خواندن را به خوبي فرا گرفت و علاقه اش به مطالعه افزايش يافت.
    زمستان كه هوا سرد مي شد , پدر و پسر در اتاقي ساده و بي زرق و برق به مطالعه مشغول مي شدند.روي يكي از ديوار هاي اتاق تصوير ناپلئون قرار داشت.بالاي بخاري ديواري هم ,‌عكس ديگري از ناپلئون به چشم مي خورد.مشاهده اين عكس ها , از همان ابتدا عشق به ميهن و خدمت به وطن را در درون پسر كوچك پاستور شعله ور ساخت.
    والدين لوئي , كه آثار تيز هوشي و زيركي را در فرزند خردسال خود به وضوح احساس مي كردند , با وجود درآمد اندك , به هر مشكلي كه امكان داشت مخارج تحصيل او را تهيه مي كردند.
    اين خانواده به منظور يافتن زندگي بهتر , چند بار از جايي به جي ديگر كوچ كردند تا آنكه بالاخره در شهر «آربوئيس» ماندگار شدند.لوئي در اين شهر وارد مدرسه ابتدائي شد.او هر سال شاگرد ممتاز مي شد و به خاطر نقاشي هاي زيبايي كه مي كشيد جوايز بسياري دريافت مي كرد تا آنكه به دانشكده راه يافت.در سيزده سالگي , تصويري از مادش كشيد كه در حال رفتن به بازار بود لباس هاي معمولي بر تن داشت.پدر نيز كه مانند تمام همسايگان , از ديدن چنين كار هنرمندانه حيرت كرده بود ; خوشحالي خود را پنهان نكرد.ولي چيزي كه براي پدر اهميت داشت و فكر او را مشغول مي كرد اين بود كه آيا پسرش مي تواند زندگي شرافتمندانه براي خود به وجود آورد يا خير؟
     
  3. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    به نظر مي رسيد كه لوئي تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته دباغي طي كند تا در كنار نقاشي در اين فن هم مهارت يابد.تنها عاملي كه باعث تغيير مسير تحصيل لوئي شد , راهنمايي هاي دورانديشانه آقاي «رومانت» (رئيس دانشكده) بود.او به تمامي دانشجويان علاقه مند بود و در جهت شكوفايي استعداد آن ها تلاش مي كرد.وي گذشته از آموختن علوم به دانشجويان سعي داشت روش تفكر و انديشيدن صحيح و اصولي را به آن ها بياموزد.
    لوئي در درس هاي خود به كندي پيشرفت مي كرد , اما اين امر به خاطر ناتواني ذهني او نبود.آقاي رومانت توجه داشت كه لوئي در ار هاي خود فوق العاده دقيق , زيرك و باتوجه است و در پشت اين آرامش و كندي ظاهري , هوشي سرشار نهفته است ; لذا سعي داشت به هر شكلي او را تشويق كند.
    رومانت با مهرباني در مورد آينده با لويي صحبت مي كرد و به او اميد مي داد كه بتواند به دارالمعلمين مشهور پاريس راه يابد و از اين طريق به عنوان استاد رسمي مدارس برگزيده شود.براي ورود به دارالمعلمين شركت كردن در آزمون ورودي آن ضروري بود , اما دانشكده آربوئيس محصلان خود را براي شركت در چنين امتحاني آماده نمي كرد , لذا لوئي براي دست يافتن به آرزوي خود , مجبور بود محل زندگي خود را ترك كند.پدر لوئي تمايل داشت كه فرزندش به «بيزنسون» برود به همين خاطر از رفتنش به پاريس جلوگيري مي كرد ; اما بالاخره رومانت او را متقاعد كرد كه لوئي داراي استعداد بسيار درخشاني است و شايستگي رفتن به پايتخت را دارد.
    جان پاستور , هنوز هم دو دل بود و نمي دانست چه بايد بكند!درست در همين زمان يكي از دوستان قديمي اش را با نام «سروان باربير» - كه آن وقت در پليس پاريس مسئوليت مهمي داشت- به «آربوئيس آمد» و ميهمان پاستور پد.وقتي صحبت از رفتن لوئي به پاريس مطرح شد , جان به دوست قديمي اش گفت:«پاريس شهر بزرگي است به اندازه بزرگي اش , خطرات بسياري هم در آن هست.چه كسي در آنجا از پسرم مواظبت مي كند؟»
    هنگامي كه سروان باربير قول داد كه شخصا از لويي نگهداري كند , پدر تا حد.د زيادي خيالش راحت شد.اما يك مشكل ديگر باقي مي ماند و آن مساله هزينه تحصيل بود ; سروان اين مشكل را هم آسان كرد و به جان گفت:«در محله لاتين پاريس , مدرسه اي را مي شنام كه مديرش , اهل آربوئيس است , مطمئنم اگر لوئي از او درخواست كند كه شهريه كمتري بپردازد قبول مي كند.»
    پدر لوئي ديگر كاملا از سرنوشت پسرش مطمئن بود و راضي به نظر مي رسيد ; زيرا با اين حساب ديگر جايي براي ترس و ترديد وجود نداشت.
     
  4. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    در يكي از روزهاي سرد ماه اكتبر سال (1838 . م) در ميدان شهر آربوئيس درشكه اي آماده حركت به سوي پاريس بود.اسباب و اساسيه مسافران بالاي درشكه قرار داشت و داخل آن جاي سوزن انداختن نبود.لوئي پاستور و دوستش «جولز مرسل» وقتي به درشكه رسيدند به خاطر نبودن جاي خالي ناچار پش سر درشكه چي نشستن.
    بالاخره لحظه وداع و جدايي فرار رسيد.لوئي مانند گل تازه شكفته اي بود كه گويي او را با ريشه و ساقه از گلستان خانواده جدا مي كردند.
    پدر و مادرش كه در كنار درشكه ايستاده بودند سعي مي كردند از ريختن اشك جلوگيري كنند ; اما تلاششان بي هوده بود.درشكه به راه افتاد...مناظر و صحنه هاي دوران كودكي يكي پس از كودكي از مقابل چشمان لوئي عبور مي كردو او را در خاطرات شيرين گذشته غرق مي ساخت.خانه كوچكشان را به ياد مي آورد كه در كنار پل رودخانه قرار داشت و در پشت آن , ميدان رنگ رزي را كه با همكلاسي هايش در آنجا بازي مي كردند.گويي مدير دانشكده كه دائما او را نصيحت مي كرد و به او دلگرمي مي داد , در برابر چشمانش قرار دارد.درشكه از برابر باغ هاي وسيع و سرسبز انگور مي گذشت.باغ هايي كه او به همراه دوستانش در اوقات فراغت در آن ها به گشت و گذار تفريح مي پرداخت.البته او هيچگاه مانند دوستانش براي گنجشك ها دام نمي گذاشت.آن روز را به ياد آورد كه گرگي از ميان جنگل بيرون آمد و به مردم و حيوانات حمله ور شد و افراد دهكده او را محاصره كردند و از پاي درآوردند و تا مدت ها اين واقه نقل مجالس شده بود...واقعا جه خاطرات شيريني!!!
    لوئي و دوستانش همينطور كه در پشت درشكه چي نشسته بودند به تدريج از آربوئيس دور مي شدند.اندوهي جانكاه قلب اين دو نوجوان را در چنگال خود مي فشرد.تپه ها يكي پس از ديگري در پشت پرده زخيم قطرات باران از نظر ها ناپديد مي شدند.افسردگي و اندوه آنان كم كم به ترس و وحشت مبدل شد.در زير لحافي كه به روي خود انداخته بودند به همديگر نزديك شدند.مثل اينكه هريكي مي خواست از ديگري قوت قلب بگيرد و خود را براي برخورد با سرنوشت ناشناخته اي كه در انتظارشان بود , آماده بكند.
    پس از دو شبانه روز حركت سرانجام به پاريس رسيدند...مناظر جديد شهر , تا حدي از وحشت لوئي و دوستش كاست.اما محل مدرسه برايش جالب نبود.بار ديگر طعم تلخ نااميدي را با تمام وجود احساس كردند.
    چند روزي كه گذشت «جولز مرسل» توانست شادابي و شادماني كودكانه خود را باز يابد ; اما «لوئي پاستور» شديدا براي پدر و مادر و خانه كوچكشان دلتنگ شده بود.و هرشب وقتي همه دوستانش در خواب عميق بودند او در رختخواب به گوشه اي چشم مي دوخت و به فكر فرو مي رفت.
    با گذشت ايام , بر افسردگي و دلبنگي لوئي افزوده مي شد تا آنجايي كه نسبت به درس ها , بي علاقه شد و تلاش مدير مدرسه هم براي باز گرداندن حالت عادي به او فايده اي نبخشيد.سرانجام دست به قلم برد و به پدرش نامه نوشت و او را از وضعيت تاسف بار خود آگاه گرداند.پدر مهربان و دلسوز , بي درنگ راهي پاريس شد.زماني كه پدر و پسر همديگر را ديدند هر دو يك احساس داشتند.
     
  5. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    لوئي همراه پدر به آربوئيس بازگشت و نشاط و شادابي خود را دوباره بازيافت.تمام پولي كه پدر و مادر به زحمت تمام براي مسافرت او خرج كرده بودند به هدر رفته بود ; ولي با اين حال حتي يك سخن سرزنش آميز هم از دهانشان بيرون نيامد.آن همه اميد هايي كه مدير مدرسه قديمي , آقاي رومانت – به او بسته بود , همه بر باد رفت.ديگر بازگشت به آن مدرسه براي لوئي دشوار به نظر مي رسيد.خانواده جولز مرسل هر از گاهي موفقت فرزندشان را در تحصيل علم مي شنيدند و براي همسايگان و دوستان نقل مي كردند.در اين وضعيت , لوئي احساس نااميدي و ناكامي مي كرد ; اما با اين حال چون از لحاظ اخلاقي بسيار متين بود , اعتماد به نفسش را حفظ مي كرد.
    پس از يك سال و نيم دوري از هنر نقاشي , مجددا به اين هنر روي آورد و عكس هاي بسياري را از پيران و جوانان شهر كشيد.نقاشي هايش حس احترام و اعجاب همگان را برانگيخت.خصوصا تصويري كه از شهردار در لباس رسمي كشيد , قابل تحسين بود.لوئي عكس شهردار را در جشن پاياني سال تحصيلي به نمايش گذاشت.شهردار از مشاهده آن نقاشي بسيار شادمان شد و پس از تشكر و تقدير از پاستور گفت:«آيا درست است اين جوان نابغه در شهر كوچك ما بماند و گمنام و ناشناس زندگي كند؟»
    اين جمله شديدا در روحيه لوئي تاثير گذاشت و بار ديگر او را به فكر رفتن به دارالمعلمين پاريس انداخت.احساس كرد براي موفق شدن لازم است بر عواطف و احساسان دروني خود غلبه كند.ولي پدر تصميم گرفت كه او را به «دانشكده پادشاهي» شهر «بيزنسون» كه در حدود يك فرسنخ با آربوئيس فاصله داشت , بفرستد.لوئي عازم بيزنسون شد و چون فاصله آنجا با آربوئيس بسيار كم بود احساس جدايي و دوري از خانواده اش نمي كرد.او مي توانست در دانشكده بيزنسون سطح علمي لازم براي ورود به يكي از مدارس بزرگ را كسب كند..همين موضوع فكر رفتن به پاريس را در وجود او قوت بخشيد و باعث شد تا لوئي تمام وقت مشغول كسب علم گردد , استاد فلسفه او يكي از فارغ التحصيلان دارالمعلمين بود.پاستور از اين استاد , بهره فراوان برد.او علاقه بسياري به تحصيل و افزايش معلومات خود نشان مي داد.بيش از همه , در كلاس درس سوال مطرح مي كرد تا جايي كه يك روز استاد علوم , سرزنش كنان بر سرش فرياد كشيد:«تو آمده اي كه به سوالات من جواب بدهي نه اينكه براي من سوال طرح كني!»
    لوئي با يكي از همكلاسي هايش به نام «چارلز چاپيوس» دوستي صميمانه اي برقرار كرد و همين دوستي موجب شد تا اندازه زيادي دوري از خانواده اش را فراموش كند.بسياري از اوقات ترجيح مي داد تعطيلات خود را با چارلز بگذراند.
     
  6. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    لوئي امتحانات پايان سال تحصيلي را با موفقيت پشت سر گذاشت.در بيشتر مواد درسي نمره اش خوب بود و در درس علوم با رتبه «ممتاز» قبول شد.با اين حال اين موفقيت براي نشان دادن نبوغ سرشار او يعني نبوغي كه از او دانشمندي تاريخي ساخت , كافي نبود اما در حدي بود كه توجه مدير مدرسه را جلب كند.مدير مدرسه , پاستور را موظف كرد تا در دوره كردن درس ها به دانشجويان كمك كند.
    متانت و اخلاق و برخورد خوب لوئي , مي توانست احترام تمام دوستان را نسبت به او جلب كند.اين مساله باعث شد تا اعتماد وي نيز روز به روز افزايش يابد.پس از چندي مدير مدرسه , تدريس برخي از دروس رياضي را به لوئي واگذار كرد و در مقابل ضمن آنكه او را از پرداخت هزينه غذا و تحصيل معاف ساخت , سالانه هشتصد فرانك بابت حق التدريس براي وي در نظر گرفت.لوئي با موفقيت كامل از عهده اين امر برآمد.
    اين موضوع براي او , يك پيروزي بزرگ به شمار مي آمد , لذا براي آنكه خانواده اش را نيز در اين پيروزي سهيم كند , نامه اي برايشان نوشت و ماجرا را در آن برايشان ذكر كرد.به علاوه ديگر استقلال مالي يافته بود ; زيرا با مبلغي كه دريافت مي كرد ديگر نه تنها باري بر دوش خانواده اش نمي گذاشت بلكه مي توانست با تدريس خصوصي , هزينه تحصيل خواهر كوچكش «ژوزفين را نيز تامين كند».اما پدر با اين كار موافقت نكرد.از نظر او اين كار براي سلامتي لوئي ضرر داشت و اورا از ادامه تحصيل موفقيت آميز , باز مي داشت.
    در همين هنگام «چارلز چاپيوس» , «بيزنسون» را ترك كرد و راهي پاريس شد تا براي ورود به دارالمعلمين آمادگي بيشتري كسب كند.لوئي تصميم گرفت به دوست خود بپيوندد...اما وقتي مساله را براي پدرش مطرح كرد با مخالفت او روبرو شد.با اين حال پاستور مايوس نشد و با عزمي استوار تصميم گرفت تا نه تنها به دارالمعلمين بلكه به «پلي تكنيك» راه يابد.ماجرا را براي دوستش «چارلز» نوشت.چارلز او را بسيار تشويق كرد.در يكي از نامه هايش به لوئي نوشت:
    «بايد درباره خودت بيشتر فكر كني , ببين به چه چيز هايي علاقه و تمايل داري.بعد يكي از دو راه را انتخاب كن:يا زندگي آرام در يكي از مدارس رسمي يا استفاده از فرصت هاي طلايي كه راه موفقيت تو را در پلي تكنيك باز مي كند.به جايي برو كه خوشبختي تو را تضمين كند.هروقت فرصتي يافتي يادي هم از ما بكن.»
    به راستي اين قبيل پند ها چقدر سودمند و زيباست.نصيحتي كه راه كمال و پيشرفت را به سوي انسان باز مي كند.»
    لوئي مجددا دارالمعلمين را انتخاب كرد.يك سال ديگر را با جديت تمام در همان مدرسه سپري كرد و در ميان همقطاران خود مقام بالايي را كسب كرد و آمادگي رفتن به پاريس را به دست آورد.
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. vahidrk

    vahidrk کاربر قدیمی پرشین تولز

    تاریخ عضویت:
    ‏2 جولای 2005
    نوشته ها:
    3,377
    تشکر شده:
    505
    محل سکونت:
    Home
    فصل دوم:عشق به دانش در دوران نوجواني

    در يكي از روز هاي اكتبر (1842 .م) , لوئي يك بار ديگر در ميدان شهر , منتظر درشكه بود تا عازم پاريس شود.در اين حال به فكر دوستش «چارلز» افتاد.قبل از آنكه آماده سفر شود , عكسي از پدرش كشيد.مثل اينكه مي خواست از اين طريق با پدر دلسوزي كه براي سعادت او نهايت تلاش خود را كرده بود , خداحافظي كند.
    كار خود را در پاريس با تدريس در مدرسه «باربيه» آغاز كرد , تا بتواند مقداري پول به دست آورد.بيشتر اوقاتش را صرف شركت در سخنراني هاي علمي دانشگاه سوربن مي كرد.در اين ميان آقاي «دوماس» - شيمي دان بزرگ آن دوران- بيش از همه نظر او را به خود جلب كرد.سخنراني هاي وي از لحاظ «قدرت» موشكافي واطلاعات گسترده , برتر از سخنراني هاي ديگر بود.ايام تعطيل را نيز همراه با چارلز به گردش هاي طولاني مي رفتند و در طول اين گردش ها درباره مسائل مختلف علمي بحث و تبادل نظر مي كردند.
    لوئي براي پدرش كه دورادور مراقب او بود , مرتب نامه مي نوشت.پدر لوئي با آنكه از داشتن چنين فرزندي احساس سر بلندي مي كرد ولي اندكي نگران حال او بود.بساري از اوقات به لوئي سفارش مي كرد مواظب سلامتي خود باشد و از مظاهر دلفريب و بي ارزش زندگي در پاريس دوري گزيند.در امتحانات آن سال , لوئي در مجموع رتبه چهارم و در درس فيزيك رتبه اول را به خود اختصاص داد.
    روز به روز علاقه و اشتياق لوئي به تحقيقات و پژوهش هاي علمي افزايش مي يافت و بيشتر غرق در مطالعه و تفكر مي گشت.اكثر اوقات خود را به تدوين يادداشت ها , انجام آزمايش ها , شركت در سخن راني هاي علمي و مطالعه مي گذراند.يك بار چارلز در نامه اي به پدر لوئي چنين نوشت:«براي لوئي خوب نيست اينقدر به خودش فشار بياورد , لطفا سفارش كنيد مقداري هم به فكر سلامتي خودش باشد و اندكي هم استراحت كند.»اما لوئي پاستور حتي در روز هاي يكشنبه و عيد ها نيز از آزمايشگاه بيرون نمي آمد و كار را به گردش در هواي آزاد ترجيح مي داد.اگر زماني هم به گزدش مي رفت به گفتگو در مسائل ادبي , فلسفي و علوم ديگر مي پرداخت.چارلز متوجه شده بود كه پاستور به پاره اي از حالات عجيبي كه در بعضي از بلور ها وجود دارد , توجه خاصي پيدا كرده است ; حالت هايي كه تا آن زمان هيچ دانشمندي به بررسي آن نپرداخته بود.