کارگاه داستان

شروع موضوع توسط fbgh ‏14 مارس 2007 در انجمن داستان

  1. fbgh

    fbgh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏13 فوریه 2007
    نوشته ها:
    8
    تشکر شده:
    0
    سلام
    من تعجب کردم از این که چرا این جا قسمتی نیست که بچه ها کارهای خودشون رو بنویسند و سایر دوستان در موردش نظر بدهند. اگر هست و من پیدا نکردم لطف کنید راهنمایی کنید کدام قسمت باید رفت.
     
  2. خدمات پی پالبازدیدیار - افزایش بازدید سایت و سیگنال های برند
  3. fbgh

    fbgh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏13 فوریه 2007
    نوشته ها:
    8
    تشکر شده:
    0
    خیلی خب .. ظاهرا خبری نیست!
    من خودم اولین داستانم رو می ذارم:​

    [​IMG]

    گلبرگ های خاکی غالی
    هوا نزدیک سرد شدن بود. دوباره دست انداختم داخل خورجینم تا مطمئن شم همه چیز رو آوردم.دستم که خورد به بالاپوشی که بی بی برام بافته بود، دلم گرم شد. خدام با من بود، امشب برعکس شبهای گذشته ماه روشن بود و ابرها تا سر کوه دور شده بودن. همیشه انتظار که با هیجان همراه می شد فک پایینم شروع به لرزیدن می کرد. با این که امشب شب ششمی هست که اینجا منتظر نشستم ولی هنوزم اضطراب شب دوم رو دارم. با این تفاوت که امشب بالاخره تصمیمم رو گرفتم. شاید خطرناک باشه ولی به خلاص شدن از سرگشتگی این چند سال می ارزه. بنابر قانون نا نوشته ای از قدیم ، سرک کشیدن به این قسمت از شهر ممنوع که نه ، گناهی بدون بخشش بود. دقیقا شصت و شش سال پیش همین خرابه ای که من الان در اون منتظر نشستم عشرتکده بزرگی بود که از چند میخانه و قمار خانه و اتاقهای شب نشینی و عیاشی گری و غرفه هایی برای همخوابگی تشکیل شده بود. در حقیقت خودش برای خودش دهکده بزرگی بود خارج از شهر ما. از صاحب عشرتکده چیز زیادی برای دونستن نبود. جز اینکه ظاهرا اسمش خدامراد بوده ولی چون موهای سر و صورتش بور بوده و یه پاش اینجا بوده و یه پاش فرنگ ، بهش می گفتن مستر گادویل!
    هوا خیلی سرد شده بود. صدای چق چق دندونام هم بلند شده بود. ظاهرا کمی زود اومده بودم. صدای موسی کو تقی موسیجه های شهر از اطراف بلند شده بود و تا اینجا هم می رسید. فقط خدا خدا می کردم که امشب بیاد چون بی بی تا حالا حتما متوجه نبودن من شده. دیگه برگشتن راحت نبود. حالا فرض که برگشتم. اونوقت دیگه از کجا معلوم بتونم دوباره خورجینم رو ببندم و این همه جرات جمع کنم و بیام اینجا؟
    چند دقیقه ای می شد که بالاپوش بی بی رو روی شونه هام انداخته بودم ولی هیچ فرقی نکردم. فک پایینم درد گرفته . نوک پاهام و انگشتهای دستم هم بی حس شدن. حس می کنم یه مورچه داره از پام بالا می آد ولی حس این رو ندارم که دستهام رو تکون بدم. انگار سنگ آسیاب میز مهدی رو بستن به سینم. نفسم جفت کرده و بالا نمی آد. چشمام سیاهی می ره . به پشت می افتم و آسمون رو نگاه می کنم . ابرها با سرعت دارن میان به سمت ماه...
    از صدای محکم بسته شدن در از خواب پریدم و نیم خیز شدم. همیشه عذاب آور ترین حالت برای من این بود که وسط ظهر تابستون از خواب بپرم و ببینم لباس زیرم خیس عرق شده و موهام چسبیده به پیشونیم. چند تا نفس خشک کشیدم تا برگردم به دنیای اتاق. به زحمت خودم رو از روی تشک کنار زدم و همینجور که نشسته بودم تشک رو لوله کردم و سرش دادم گوشه اتاق.
    چند لحظه در همون حالت نشستم وخیره شدم به گلبرگ های خاکی قالی. یادم اومد که توی یکی از نمایشگاه های نقاشی سونا استادش هم اومده بود ، انقدر اسمش دم دستی بود که یادم نمی ره . استاد مهدی میرزایی . تابلوها رو با دقت نگاه می کرد و همه منتظر بودن یه چیزی از دهنش بشنون. خوب که تماشا کرد برگشت سمت ما و گفت می دونین بچه ها ، کسی که قالی می بافه همیشه خودش رو می بافه ، درست مثل نقاشی که همیشه خودش رو می کشه یا یه نویسنده که خودش رو می نویسه و یا یه قاتل که همیشه خودش رو می کشه. منم همونجا هر چی به تابلوهای سونا نگاه کردم جز یه مشت خطهای صاف و کج و معوج که به قول خودش تلقی جدیدی از فضا بود چیز دیگه ای نگرفتم. تابلوهایی که حتما همیشه یکی باید برام تفسیرشون می کرد و گر نه من هیچوقت چیزی ازشون نمی فهمیدم. هر چند که بعد از تفسیر هم همون خری بودم که قبل از اون. در هر صورت من محکوم به خر بودن شده بودم و باهاش ازدواج کردم. چه قبل از چک و چونه های مادرم و چه بعد از اون.
    یک مرتبه یاد صدایی افتادم که باهاش از خواب پریده بودم. با همون آرایش غلیظ و مانتوی تنگش مجسمش کردم که داره پاورچین پاورچین از کنار من رد می شه تا بیدارم نکنه و وقتی به در رسید، در رو محکم می کوبه به هم که بیدارم کنه، و من هم مثل همیشه خودم رو به خریت می زنم و حرف و حدیث های در و همسایه و فک و فامیل رو نشنیده می گیرم. دلم می خواد به پچ پچ هایی که دور و برم می شنوم عادت کنم و بازم مثل همیشه ما بین خر بودن و انسان بودن شناور باشم. البته خودم خوب می دونم که همیشه چوب هنر مدرن رو خوردم، زندگی مدرن، تفکر مدرن، کار مدرن، ذهن مدرن، احساس مدرن، عشقبازی مدرن، کوفت مدرن، درد مدرن و هزار تا چیز دیگه.
    اوایل حماقتم خودم رو بیشتر از همه آزار می داد ولی الان که فکر می کنم می بینم بهش عادت کردم. سونا هم همینطور، و چون تفکر مدرن می گه همیشه از هر حادثه ای باید بهترین استفاده رو کرد ، اون هم داره بهترین استفاده رو می کنه، و من هم هیچ شکایتی ندارم و کلا باهاش کنار اومدم. به این می گن یک زندگی مدرن تمام عیار.
    نگاهی به تابلوهای خط خطی سونا که محاصرم کرده بودن انداختم. واقعا زیبا بودن ، درست به زیبایی خودش. حیف ، چند سالی می شد که نقاشی رو کنار گذاشته بود ولی هنوز هم نقاش ماهری بود! یک مرتبه احساس نفس تنگی کردم، در همون حالت به سمت کشوی میز سنگی گوشه اتاق خزیدم و پیف پاف آسمم رو چپوندم تو دهنم و پیس .. پیس .. و به همین راحتی دوباره زنده شدم و درود بلندی نثار حیات مدرن کردم. در واقع این تنگی نفس نکبتی بود که از زندگی سنتی برام به یادگار مونده بود.البته بجز گلبرگ های خاکی این قالی پوسیده. یادمه یک بار که از سونا پرسیده بودم به نظر تو چرا گلبرگ های این قالی انقدر خاکی شدن، خندید و گفت خب ، زنگ بزن بیان بشورنش، و منم ساده ترین جواب رو دادم ، خودم رو به خریت زدم و خندیدم. این گلبرگ های خاکی همیشه من رو یاد اشک های مادرم می ندازه. اشک هایی که بالاخره نتونست از پس هنر مدرن بر بیاد. آخرین یادگاری که برام گذاشت دستهای گرمی بود که دور شونه هام حلقه کرد بعدش پیشونیم رو بوسید و برام عاقبت به خیری کرد.
    صدای تلق تولوق کلید و باز شدن در ، دوباره به اتاق برگردوندم. نیم تنم رو کج کردم تا ازچارچوب در ببینمش. مثل همیشه زیبا بود. با لوندی همیشگیش به طرفم اومد و گفت خوب خوابیدی عزیز دلم؟ سری تکون دادم و خطوط بدنش رو از روی مانتوی تنگش تعقیب کردم. حسادت و غیرت جزو همون احساساتی بود که مدتهاست فراموششون کردم ، مثل خیلی از چیزهای مغایر با مدرنیته.
    هنوز ایستاده بود و به من خیره شده بود. بدون اینکه حرفی بزنم خودم رو از روی زمین کندم، بوسه کوتاهی از گونه های برجسته اش کردم و خودم رو کشیدم به سمت دستشویی. جلوی آینه ایستادم، موهای خیسم رو از پیشونیم جدا کردم و کنار زدم. مشتم رو پر از آب کردم و به صورتم پاشیدم ، باز هم صدای بسته شدن در اومد. شاید دیگه وقتش بود.باید از بیرون رفتن های گاه و بیگاهش سر در می آوردم.شاید باید تعقیبش می کردم و براش کمین می کردم، ولی هوس یک دوش آب سرد پشیمونم کرد و تجسمش فک پایینم رو به لرزه انداخت . حس و حالی نمونده بود. درست مثل شش سال گذشته . کسی چه می دونه ، شاید يه روزی رفتم...​
     
  4. Simple Clean

    Simple Clean کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏16 آگوست 2005
    نوشته ها:
    283
    تشکر شده:
    2
    این که به زبان محاوره است ارزش ادبی نداره که کسی نظر بده و نقد کنه
     
  5. erfan005

    erfan005 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏3 نوامبر 2005
    نوشته ها:
    509
    تشکر شده:
    5
    محل سکونت:
    تهران
    داستانت رو خوندم !
    فقط زمان فعل هات عوض می شد .مثلا در موقعیت هم زمان هم فعل ماضی بکار بردی هم حال .؟! نثرت یکپارچه نیست.
    خوب شروع کردی یعنی آدم تحریک می شه خوندن رو ادامه بده این مهمه .
    *صدای موسی کو تقی *صدای چق چق *انگار سنگ آسیاب میز مهدی رو بستن به سینم* اینا آدم رو یاد بعضی ! نویسنده ها می ندازه که خیلی دوستدارن از اصطلاحات روستایی استفاده کنن.
    داستانت می شد ادامه پیدا کنه این آدم رو ببری توی موقعیت های دیگه زندگی .زود تمام شد.
    اگر هم نمی خواستی وارد موقعیت های دیگه بشی بد نبود اون موقعیت اصلی رو بیشتر بسط بدی.
    چون خودت گفتی نظر بدین منم نظر دادم !
     
    Morak از این نوشته تشکر کرده است.
  6. hajagha

    hajagha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    436
    تشکر شده:
    4
    سلام
    من در قسمت داستان، دنبال یک همچین تاپیکی گشتم ولی چیدا نکردم.
    غرض شرکت در مسابقه نیست، فقط دست نوشته هایی که خودمان نوشتیم و بذاریم اینجا بقیه هم بخوانند و نظر بدهند و در نهایت پیشرفت خودمان حاصل گردد.
    اگر یک همچین تاپیکی هست، لطفاً لینکش را اینجا بگذارید و این تاپیک را ببندید.
    اگر هم نیست، اعلام نمایید تا خشت اول را بنهیم!!
     
  7. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    بهله:happy: میبینیم که ایده هامون استفاده میشود :D خداروشکر :cool:
     
  8. hajagha

    hajagha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    436
    تشکر شده:
    4
    آره مگه چیه؟
    آدمی باید ایده های ناب و خوب رو بگیره و استفاده کنه و در احتیار دیگران قرار بده تا اونها هم استفاده کنند.
     
  9. hajagha

    hajagha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    436
    تشکر شده:
    4
    خب از قرار نبود مشکلی و مدیران عزیز با سکوت خود رضایت خویشتن را اعلام نمودند.
    پس فردا نیام ببینم بن شده ام و تاپیک قفل گردیده است و خودم ممنوع الکیبورد گشته ام و بهمن خان و دون فان خان(م) علیرضا خان و سایر خانین اومدند و دارند چپ چپ نگاهم میکنندها!!
    ما در اینجا داستان، دست نوشته، نامه، هرچی که خود خود خودمان نوشته ایم قرار میدهیم. هم ملت شهید پرور حالش رو ببرند، هم اساتید اگر ایرادی داشتیم متذکر میگردند و هم ما پیشرفت مینماییم هم دیگران.
     
  10. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    125
    محل سکونت:
    Persian Empire
    در گذشته تاپيکى داشتيم با نام کارگاه داستان در همين رابطه که استقبال چندانى ازش نشد، مى‌ توانيد در آنجا ادامه دهيد و اينجا را ببنديم يا اينکه هر دوشان را با هم ادغام نماييم و بعد ببينيم کسى ‌داستانى‌ميگذارد يا خير ^_^
     
  11. hajagha

    hajagha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    436
    تشکر شده:
    4
    سلام
    خيلي ممنون كه جواب داديد.
    اون كارگاه داستان، خيلي خوب است. منتها منظور نظر من اين بود كه هر نوع نوشته اي. الزامي روي داستان بودنش نداشتم و ندارم.
    حالا اگر فكر ميكني كه اونجا هم ميشه يك همچين كاري كرد، من حرفي ندارم.
    به هر حال، شمال مدير هستيد و امرتان نافذ!
    در ذيل هم يك نوشته كه نه داستان است نه شعر است و شايد منظور نظر من رو برسونه پست ميكنم.
     
  12. hajagha

    hajagha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    436
    تشکر شده:
    4
    سرها پایین بود. نه كه جرات بالا كردن نداشته باشن، تاب تحمل نبود. تاب تحمل اون نگاهها. تحمل اون برق چشمها ، لبخند دلنشین و اون نور.
    "من اكنون بیعت خویش را از شما پس گرفتم. هر كسی كه خواهد میتواند برود. اكنون برای آسودگی بیشتر..."
    و بیشترینشان رفتند. رفتند و او را تنها گذاشتند.
    *****
    همهمه ای بود. همه نگران.
    زمین گفت بلرزم؟ باد گفت بوزم؟ خورشید گفت خاموش شوم؟ آسمان گفت بگریَم؟ "هدهد! ملكه و دیگران را فرمان ده !" یكی فرزند خود را آورد. یكی عصای خویش را. دیگری گفت میتوانم همه را زنده كنم تا به كمك آیند. آن یكی با پیراهن خویش آمد ودیگری گفت آیا جهانیان را صداكنم؟ پدر، با شمشیر و آخرین، باكتاب شریف. مادر هم دست بر پهلو نگران نظاره میكرد.
    *****
    چه شده؟ اینان چرا آمده اند؟ امروز مگر چه روزیست؟ اینان برای كه آمده اند؟
    مگر نشنیدی تو؟ مگر نشنیدی كه گفت هل من ناصر ینصرنی؟
     
  13. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    125
    محل سکونت:
    Persian Empire
    سلام،

    خب اشکال نداره، کاراتون رو همينجا بگذاريد، منتها اگر اکثرشون به صورت غير داستانى باشند اونوقت مناسب بخش اصلى‌ادبيات ميشه و تاپيک رو بايد ببريم اونجا ^_^
     
  14. hajagha

    hajagha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    436
    تشکر شده:
    4
    عليك سلام!
    كاملاً موافقم.
    شما دستورش را صادر كن، ما اطاعت ميكنيم.
     
  15. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    125
    محل سکونت:
    Persian Empire
    اختيار داريد، شما شروع بفرماييد که البته فرموديد، ادامه اش بدهيد تا ببينيم وزنه ى تاپيک به سمت کدامين بخش بيشتر سنگينى‌خواهد نمود ^_^
     
  16. hajagha

    hajagha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    436
    تشکر شده:
    4
    اولش سفید بود ، یه جورایی به آبی كمرنگ میزد ولی نه اون قدر كه فكر كنی . بعد یواش یواش درجه آبیش بیشتر میشد . اونقدر كه در بعضی موقعها به سورمه ای میزد . یك لكه زرد هم همیشه تو خودش داشت، منتها این لكه هه از بس شیطون بود ، هیچ وقت سر جاش نمی موند . همش هی تكون میخورد و راه میرفت .
    نزدیكیهای ظهر كه میشد سردش میشد . با چند تا پنبه سفید یك پتوی خوشگل برای خودش درست میكرد . این پتوها اونقدر سفید بودند كه دلت میخواست دستتو دراز كنی و برای خودت برشون داری . بعد یواش یواش خوابش میگرفت . هی خمیازه میكشید هی دهن دره میكرد و دستاشو باز میكرد وهمین باز كردن دستاش ، باعث میشد كه اون پتوی نرم و سفیدش بیفته كنار و صداهای عجیب و غریبی بكنه . اون هم اونقدر احساساتی بود اونقدر پاك و ساده بود كه خیلی زود ناراحت میشد و میزد زیر گریه . حالا گریه نكن كی بكن . یه خورده دلداریش میدادی آروم میگرفت . حالادیگه واقعا" خسته بود میخواست بخوابه ولی روش نمیشد بهت بگه از خجالت سرخ میشد و تو میفهمیدی كه بله .... میخواد بخوابه . میرفت توی رختخوابش و پتوی سیاه وگرم خودشو میكشید روی خودش و چراغ خوابش رو هم كه مثل اون لكه زرده از بس شیطون بود كه هی چاق میشد و هی رژیم میگرفت و خودش رو لاغر میكرد ، روشن میكرد و میخوابید .
    كار هر روزش همین بود . سالهای سال . نمیدونم شاید هزاران سال كارش این بود ولی حالا دلش گرفته بغض تو گلوش گیر كرده، داره خفه میشه و صورتش خاكستری شده . دیگه مثل سابق نبست كه صبح كه بیدار میشد سفید بود بعد آبی میشد. الان همیشه خاكستریه دیگه از اون پتوی خوشگلش خبری نیست .
    آره . آسمون شهر یه روزی آبی بود من كه خیلی دلم براش تنگ شده تو چی ؟
     
  17. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    125
    محل سکونت:
    Persian Empire
    .
    قشنگ بود، معما گونه، پر احساس و البته وسوسه انگيز که خط آخر رو آدم اول بخونه که ببينه اين چيز چى هست و آيا حدسش درسته يا نه ^.^

    فکر کنم آسمون هم ديروز اين نوشته ى شما رو خوند و براى‌همين انقدر گريه کرد تا کمى ‌از رنگ زيباى آبيش و پنبه هاى سفيد قشنگش الان ديده ميشه ^^
     
  18. hajagha

    hajagha کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    436
    تشکر شده:
    4
    خیلی ممنون از تعریفت. تا حالا کسی اینجوری ازم تعریف نکرده بود!! البته بیشتر خیلی تحویلم گرفت ولی تعریف شما خیلی احساسی بود! مرسی.
     
  19. jerii

    jerii همکار بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏11 مارس 2007
    نوشته ها:
    7,848
    تشکر شده:
    9,705
    محل سکونت:
    اهواز
    ای سرزمین سراسر اعجاز من،ای وطن زیبا و عاشق من،ای خانه ی پر از عشاق افسانه ای من؛هر چه بیشتر از گذشته ات می فهمم بیشتر عاشقت می شوم و هر چه از بی خیالی امروزی ها می بینم بیشتر خجالت می کشم
     
  20. jerii

    jerii همکار بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏11 مارس 2007
    نوشته ها:
    7,848
    تشکر شده:
    9,705
    محل سکونت:
    اهواز
    با بغض می گوید:
    زمانه ،زمانه ی من نیست....
    ................
    ...................
    ................

    ای خدا ،پس کی زمانه ی ماست،وقت دل تنگی فریاد بر می اریم که زمانه ی ما نیست،همه بر ما چیره شده اند،دل ها سنگ است،قلب ها خالی ست............

    چرا؟چرا این قدر تیره؟این همه بغض؟این همه پوچی و گریه و دل های شکسته و تنگ.....

    در تمام این پوچی ها و دل تنگی ها و بغض ها به این فکر کنم که خدا من هست،هست و جواب این دل شکسته رو خواهد داد،مرهم این دل را خواهد فرستاد....

    جهان ناپاک شده،قلب ها سنگ شده،گلوها پر از بغض شده ولی به خدا قسم
    هنوز لبخند مهربانی هست،جای امن وجود دارد و دل گرم و عاشق پیدا می شود فقط باید از ته دل خواست،از خدا خواست....
     
  21. jerii

    jerii همکار بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏11 مارس 2007
    نوشته ها:
    7,848
    تشکر شده:
    9,705
    محل سکونت:
    اهواز
    آرزو دارم آرزوی کسی شوم:(
     
عسل طبیعی و گرده گل ایرانی