خرید بک لینک,خرید رپورتاژ آگهی
zula

کک سوم

شروع موضوع توسط moon_1364 ‏25 اکتبر 2007 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. moon_1364

    moon_1364 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏11 سپتامبر 2007
    نوشته ها:
    21
    تشکر شده:
    1
    يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .

    سه تا کک بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسه‌ي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.

    کک اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو کک ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.

    کک اول گفت: «من مي‌روم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»

    کک دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»

    کک سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»

    باري سه کک جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.

    کک اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. کک بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به کک افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» کک بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.

    ملك التجار به کک گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» کک كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»

    کک زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.

    کک دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. کک با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف کک و گفت: «بفرما.» کک رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.

    کک سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»

    کک سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.

    آخرين خبر
    با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم کک سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:

    بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
    «ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!

    ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره کک ها افسانه بنويسد.
     
  2. کوتاه کننده لینک
  3. dedboy

    dedboy Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏7 جولای 2007
    نوشته ها:
    652
    تشکر شده:
    100
    محل سکونت:
    TEHROON !
    اگر اشتباه نکنم این داستان باید از آقای ابولفضل زروئی نصرآباد باشد .
     
  4. mehdidj

    mehdidj Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏4 ژوئن 2006
    نوشته ها:
    1,164
    تشکر شده:
    11
    محل سکونت:
    Iran
    ما نتیجه دیگری گرفتیم و آن اینکه پشت دست خود را داغ کرده دیگر وقت برای خواندن پست های طولانی نگذاریم .
     
avanak عسل طبیعی و گرده گل ایرانی همکاری در فروش