آژانس هواپیماییexchanging

ترانه هاي خيام - به روايت صادق هدايت

شروع موضوع توسط Behrooz ‏19 دسامبر 2005 در انجمن شعر

  1. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    سلام خدمت دوستان عزيز

    اهميت صادق هدايت بر ادب دوستان پوشيده نيست . به همين جهت در مورد ايشان سخني نمي رانيم .

    خيام كه خود از بحث انگيزترين شاعران اين ديار است اكنون به روايت صادق هدايت تقديم حضورتان ميگردد .

    بحث انگيزترين نويسنده معاصر روايت ميكند بحث انگيز ترين شاعر اين ديار را

    باشد كه مورد اقبال دوستان عزيز قرار گيرد .
     
    -BaHaRe-, khabaloo, DayAfterTomorrow و 2 کاربر دیگر از این نوشته تشکر کرده اند.
  2. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    صادق هدايت
    ترانه هاي اصيل خيام
    گرد آوري و ويراستاري: دكتر گلمراد مرادي

    ( به مناسبت صدمين سال تولد صادق هدايت )

    با پيش سخن و تنظيم

    صادق هدايت

    1382 خورشيدي - 2003 ميلادي

    چاپ چهارم

    گرد آوري و ويراستاري اين نسخه

    از

    دكتر گلمراد مرادي
     
    -BaHaRe-, SilentStar و lilyrose از این نوشته تشکر کرده اند.
  3. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    كوتاه سخني بر اين چاپ
    بدون شك دهها تصحيح و مجموعه از ترانه هاي خيام در همين هفتاد سال اخير توسط اديبان و فرهنگ دوستان و عاشقان شعر و فلسفه خيام و نيز بازاريان سودجو بطبع رسيده است، ولي دور از اغراق هيچ كدام از آنها مستند تر و دقيق تر از اين مجموعه صادق هدايت كه در مهر ماه سال 1313 با پيش گفتار دراز و بسيار با ارزشش، بچاپ رسيده، نبوده و نيستند. هيچ دليلي براي اثبات اين ادعا بهتر و بالاتر از نظرات خود مردم و بويژه روشن فكران جامعه ما نميتواند باشد. زيرا فقط در خلال 34 سال گذشته كه نگارنده اين سطور كوشش نموده، كم و بيش، با محتواي ترانه ها و فلسفه خيام آشنا شود، شخصا گواه بوده است كه بويژه در محفلهاي شعر خواني، بحثهاي ادبي و سيمينارهاي فرهنگي و غيره، هنگامي صحبت از اين آثار بس كوچك ولي جهاني از معنا و پر مغز بميان مي آمد، بدون استثنا همه از ترانه هاي خيام با مقدمه صادق هدايت سخن مي راندند و آنرا بهترين و اصيل ترين نسخه دانسته و كما كان ميدانند. اكنون نيز اكثر جوانان، كنجكاوانه بدنبال يافتن نسخه اي ازاين ترانه ها باهمين پيش سخن صادق هدايت هستند. قابل ذكر است كه در اينجا قصد نگارنده اين سطور مقدمه نويسي مجدد نيست، زيرا آنچه كه بايد درباره خيام گفته شود، داستانسرا و نويسنده نامدار ايران، زنده ياد صادق هدايت، حدودا هفتادسال قبل در پيش گفتارش بطور روشن بيان داشته است. در اينجا فقط توضيح مختصري براي انگيزه تجديد چاپ اين اثر پر محتوا بيان ميشود.
    در سالهاي 1985 تا 1993 كه در دانشگاه هايدلبرگ، دانشكده خاور شناسي جنوب آسيا، مشغول به كار بودم، روزي يكي از دانشجويان آلماني رشته ي ملت شناسي كه در كلاسهاي درس زبان فارسي نيز شركت ميكرد و من مضافا به او كمك درسي مي نمودم، قطعه رباعي معروف “ابريق مي مرا شكستي ربي“ كه جز درسش هم نبود، نزد من آورد كه برايش ترجمه كنم. من مفهوم آنرا به آلماني براي او توضيح دادم و اضافه كردم كه اين رباعي طنز آميز و اعتقادي، گويا متعلق به عمر خيام هم نيست و احتمالا ديگران آنرا به مجموعه رباعيات خيام افزوده اند كه فيلسوف و شاعر بزرگ را از گزند افراطيون مذهبي حفظ كنند. صادق هدايت هم بدرستي در پيش سخنش به ترانه هاي اصيل خيام، تعلق آنرا به عمر خيام رد كرده است. متاسفانه، من در آن موقع نسخه تصحيح شده صادق هدايت را نداشتم كه دليل ردش را براي آن دانشجو بيشتر توضيح بدهم. تصادفا همكار دانشگاهي من، دكتر مانول سيوروگيان، نوه ي آقاي سيوروگيان ارمني، عكاس دربار ناصرالدين شاه، و فرزند درويش نقاش (تخلص هنري)، دوست صميمي صادق هدايت و نقاش تابلو هاي ترانه هاي خيام (شش تابلو) براي چاپ سال 1313، نيز يك نسخه از اين رباعيات را كه هديه ي صادق هدايت به پدرش بود، به من نشان داد و خواهش كرد كه عنوانها يا سرتيترها را برايش به آلماني برگردانم، چون خودش فارسي روان نمي دانست. من هم ضمن ترجمه آنها، از ايشان خواهش كردم كه اجازه دهند يك كپي از اين نسخه براي خودم بر دارم. اين نسخه كپي شده، در هفده سال گذشته، مورد استفاده صدها علاقمند قرار گرفته است، ولي اكنون به مرور زمان دارد رنگ و رخ خود را از دست مي دهد. بنا بر اين تصميم گرفته شد تا قبل از ناخوانا شدن، آنرا از نو با كامپيوتر تايپ كنيم و در صورت امكان براي علاقمندان و شيفتگان به شعر و ادب فارسي و فلسفه خيام، تجديد چاپ نمائيم. اكنون اين نسخه كه در اختيار داريد، آنست كه بعنوان چاپ چهارم در خارج از ايران انجام گرفته و با نسخه هاي چاپ اول سال 1313 و چاپ سوم سال 1339 خورشيدي “صادق هدايت“ مقايسه گرديده است.
    هايدلبرگ اول ماه مه 2003 دكتر گلمراد مرادي
     
    -BaHaRe- و lilyrose از این نوشته تشکر کرده اند.
  4. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    پيش سخن صادق هدايت بر ترانه هاي خيام نيشابوري
    شايد كمتر كتابى در دنيا مانند مجموعه ترانه هاى خيام تحسين شده، مردود و منفور بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، حلاجى شده، شهرت عمومى و دنيا گير پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده. اگر همه كتابهائى كه راجع به خيام و رباعياتش نوشته شده جمع آورى شود تشكيل كتابخانه بزرگى را خواهد داد. ولى كتاب رباعياتى كه به اسم خيام معروف است و در دسترس همه مى باشد مجموعه اى است كه عموما از هشتاد الى هزار و دويست رباعى كم وبيش دربر دارد‌؛ اما همه ى آنها تقريبا جنگ مغلوطى از افكار مختلف را تشكيل ميدهند. حالا اگر يكى از اين نسخه هاى رباعيات را از روى تفريح ورق بزنيم و بخوانيم درآن به افكار متضاد، به مضمونهاى گوناگون و به موضوعهاى قديم و جديد بر مى خوريم؛ بطوريكه اگر يك نفر صد سال عمر كرده باشد و روزى دومرتبه كيش و مسلك و عقيده ى خودرا عوض كرده باشد قادر به گفتن چنين افكارى نخواهد بود. مضمون اين رباعيات روى فلسفه و عقايد مختلف است از قبيل:الهى، طبيعى، دهرى، صوفى، خوشبينى، بدبينى، تناسخى، افيونى، بنگى، شهوتپرستى، مادى، مرتاضى، لامذهبى، رندى و قلاشى، خدائى، وافورى . . . . آيا ممكن است يك نفر اين همه مراحل و حالات مختلف را پيموده باشد و بالاخره فيلسوف و رياضى دان و منجم هم باشد؟ پس تكليف ما در مقابل اين آش در هم جوش (شله قلمكار) چيست؟ اگر بشرح حال خيام در كتب قدما هم رجوع بكنيم بهمين اختلاف نظر بر مى خوريم. اين اختلافى است كه هميشه در اطراف افكار بزرگ روى ميدهد. ولى اشتباه مهم از آنجا ناشى شده كه چنانكه بايد خيام شناخته نشده و افسانه هائى كه راجع به او شايع كرده اند اين اشكال را در انتخاب رباعيات او توليد كرده است.
    در اينجا ما نمى خواهيم بشرح زندگى خيام بپردازيم و يا حدسيات و گفته هاى ديگران را راجع باو تكرار بكنيم. چون صفحات اين كتاب خيلى محدود است. اساس كتاب ما روى يك مشت رباعى فلسفى قرار گرفته است كه به اسم خيام، همان منجم و رياضى دان بزرگ مشهوراست و يابخطا باو نسبت ميدهند. اما چيزيكه انكار ناپذير است، اين رباعيات فلسفى در حدود (قرون) 5 و 6 هجرى بزبان فارسى گفته شده.
    تا كنون قديمترين مجموعه ى اصيل از رباعياتى كه به خيام منسوب است، نسخه ى "بودليَن" اكسفورد ميباشد كه در سنه ى 865 (هجرى) در شيراز كتابت شده. يعنى سه قرن بعداز خيام و داراى 158 رباعى است، ولى همان ايراد سابق كم و بيش به اين نسخه وارد است. زيرا رباعيات بيگانه نيز در اين مجموعه ديده ميشود.
    فيتز جرالد كه نه تنها مترجم رباعيات خيام بوده، بلكه از روح فيلسوف بزرگ نيز ملهم بوده است، درمجموعه ى خود بعضى رباعياتى آورده كه نسبت آنها به خيام جايز نيست. قضاوت فيتز جرالد مهم تر از اغلب شرح حالاتى است كه راجع به خيام در كتب قديم ديده ميشود؛ چون با ذوق و شامه ى خودش بهتر رباعيات اصلى خيام را تشخيص داده تا نيكلا مترجم فرانسوي رباعيات خيام كه اورا بنظر يك شاعر صوفى ديده و معتقد است كه خيام عشق و الوهيت را بلباس شراب و ساقى نشان ميدهد، چنانكه از همان ترجمه ى مغلوط او شخص با ذوق ديگرى مانند رنان خيام حقيقى را شناخته است. قديمترين كتابى كه از خيام اسمى بميان آورده و نويسنده ى آن هم عصر خيام بوده و خودش را شاگرد و يكى از دوستان ارادتمندخيام معرفى ميكند و با احترام هرچه تمامتر اسم اورا ميبرد، نظامى عروضى مولف "چهارمقاله" است. ولى او خيام را در رديف منجمين ذكر ميكند و اسمى از رباعيات او نمى آورد. كتاب ديگرى كه مولف آن ادعا دارد در ايام طفوليت (507 هجري) در مجلس درس خيام مشرف شده "تاريخ بيهقى" و "تتمه صوان الحكمة" نگارش ابوالحسن بيهقى ميباشد كه تقريبا درسنه 562 (هچري) تاليف شده. او نيز از خيام چيز مهمى بدست نميدهد. فقط عنوان اورا ميگويد كه: "دستور، فيلسوف و حجة الحق" ناميده ميشده! پدران او همه نيشابورى بوده اند، درعلوم و حكمت تالى ابوعلى بوده ولى شخصا آدمى خشك، و بد خلق و كم حوصله بوده. چند كتاب از آثار او ذكر ميكند و فقط معلوم ميشود كه خيام علاوه بر رياضيات و نجوم در طب و لغت و فقه و تاريخ نيز دست داشته و معروف بوده است. ولى درآنجا هم اسمى ازاشعار خيام نمى آيد گويا ترانه هاى خيام در زمان حياتش بواسطه ى تعصب مردم مخفى بوده و تدوين نشده و تنها بين يكدسته از دوستان همرنگ و صميمى او شهرت داشته و يا در حاشيه جنگها (دفاتر بزرگ) و كتب اشخاص با ذوق بطور قلم انداز چند رباعى از او ضبط شده، و پس ازمرگش منتشر گرديده كه داغ لا مذهبى و گمراهى رويش گذاشته اند و بعدها با اضافات مقلدين و دشمنان او جمع آورى شده. انعكاس رباعيات اورا در كتاب "مرصادالعباد" خواهيم ديد.
    "خريدالفصر" تاليف عمادالدين كاتب اصفهانى بزبان عربى است كه در 572 (هجرى) يعنى قريب 50 سال بعد از مرگ خيام نوشته شده و مولف آن خيام را در زمره ى شعراى خراسان نام برده و ترجمه حال اورا آورده است.
    كتاب ديگرى كه خيام شاعر را تحت مطالعه آورده "مرصاد العباد" تاليف نجم الدين رازى ميباشد كه در سنه 610 - 621 (هجرى) تاليف شده. اين كتاب وثيقه ى بزرگى است زيرا نويسنده ى آن صوفى متعصبى بوده و از اين لحاظ بعقايد خيام بنظر بطلان نگريسته و نسبت فلسفى و دهرى و طبيعى باو ميدهد و ميگويد: (ص 18) "... كه ثمره ى نظر ايمانست و ثمره ى قدم عرفان فلسفى و دهرى و طبايعى از اين دو مقام محرومند و سر گشته و گم گشته اند. يكى از فضلا كه بنزد نابينايان بفضل و حكمت و كياست معروف و مشهور است و آن عمر خيام است، از غايت حيرت و ضلالت اين بيت را ميگويد:
    رباعى: در دايره ى كامدن و رفتن ماست.
    آن را نه بدايت، نه نهايت پيداست؛
    كس مى نزند دمى درين عالم راست،
    كين آمدن از كجا و رفتن بكجاست!
    رباعى: دارنده تركيب طبايع آراست.
    باز ازچه سبب فكندش اندر كم و كاست؟
    گر زشت آمد اين صور، عيب كراست؟
    ور نيك آمد، خرابى از بهر چه خواست؟“

    (ص 227) “... اما آنچه حكمت در ميرانيدن بعد از حيات و در زنده كردن بعد از ممات چه بود، تا جواب به آن سر گشته ي غافل و گم كشته ي عاطل ميگويد:
    “دارنده چو تركيب طبايع آراست ... “

    قضاوت اين شخص ارزش مخصوصي در شناسانيدن فكر و فلسفه ي خيام دارد. مولف صوفي مشرب از نيش زبان و فحش نسبت به خيام خود داري نكرده است. البته بواسطه ي نزديك بودن زمان، از هر جهت مولف مزبور آشنا تر به زندگي و افكار و آثار خيام بوده، و عقيده ي خودرا در باره ي او ابراز ميكند. آيا اين خود دليل كافي نيست كه خيام نه تنها صوفي و مذهبي نبوده، بلكه بر عكس يكي ازدشمنان ترسناك اين فرقه بشمار ميآمده؟
    اسناد ديگر در بعضي از كتب قدما مانند، نزهه الارواح، تاريخ الحكاما‘ آثار البلاد، فردوس التواريخ و غيره درباره خيام وجود دارد كه اغلب اشتباه آلود و ساختگي است‘ و از روي تعصب و يا افسانه هاي مجعول نوشته شده و رابطه ي خيلي دور با خيام حقيقي دارد. ما در اينجا مجال انتقاد آنهارا نداريم. تنها سند مهمي كه از رباعيات اصلي خيام در دست ميباشد‘ عبارتست از رباعيات سيزده گانه “مونس الاحرار“ كه در سنه ي 741 هجري نوشته شده، در خاتمه ي كتاب رباعيات روزن استنساخ و دربرلين چاپ شده(رجوع شود به نمرات: 8، 10، 27، 29، 41، 45، 59، 62، 64، 67، 93، 115، 127) رباعيات مزبور علاوه بر قدمت تاريخي، روح و فلسفه و طرز نگارش خيام درست جور ميآيند و انتقاد مولف “مرصاد العباد“ به آنها نيز وارد است. پس دراصالت اين سيزده رباعي ودو رباعي “مرصاد العباد“ كه يكي از آنها در هر دو تكرار شده (نمره 10) شكي باقي نميماند و ضمنا معلوم ميشود كه گوينده ي آنها يك فلسفه مستقل و طرزفكر و اسلوب معين داشته، و نشان ميدهد كه ما با فيلسوفي مادي و طبيعي سر و كار داريم. از اين رو با كمال اطمينان ميتوانيم اين رباعيات چهارده گانه را از خود شاعر بدانيم و آنها را كليد و محك شناسائي رباعيات ديگر خيام قرار بدهيم.
    از اين قرار چهارده رباعي مذكور سند اساسي اين كتاب خواهد بود، و در اين صورت هر رباعي كه يك كلمه و يا كنايه مشكوك و صوفي مشرب داشت نسبت آن بخيام جايز نيست. ولي مشكل ديگري كه بايد حل بشود اين است كه ميگويند خيام به اقتضاي سن، چندين بار افكار و عقايدش عوض شده، در ابتدا لاابالي و شرابخوار و كافر و مرتد بوده و آخر عمر سعادت رفيق او شده راهي بسوي خدا پيدا كرده و شبي روي مهتابي مشغول باده گساري بوده؛ ناگاه باد تندي وزيدن ميگيرد و كوزه ي شراب روي زمين ميافتد و ميشكند. خيام برآشفته بخدا ميگويد:

    ابريق مي مرا شكستي ربي،
    بر من در عيش را به بستي ربي،
    من مي خورم و تو ميكني بد مستي ؟
    خاكم بدهن مگر تو مستي ربي ؟
    خدا اورا غضب ميكند، فورا صورت خيام سياه ميشود و خيام دوباره ميگويد:
    ناكرده گناه در جهان كيست؟ بگو ؛
    آنكس كه گنه نكرده چون زيست؟ بگو ؛
    من بد كنم و تو بد مكافات دهي!
    پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگو .
    خدا هم اورا مي بخشد و رويش درخشيدن ميگيرد، و قلبش روشن ميشود. بعد ميگويد: “خدايا مرا بسوي خودت بخوان!“ آنوقت مرغ روح از بدنش پرواز ميكند! اين حكايت معجز آساي مضحك بدتر از فحشهاي نجم الدين رازي بمقام خيام توهين ميكند، و افسانه ي بچگانه اي است كه از روي ناشيگري بهم بافته اند. آيا ميتوانيم بگوئيم گوينده ي آن چهارده رباعي محكم فلسفي كه با هزار زخم زبان و نيش خندهاي تمسخر آميزش دنيا و مافيهايش را دست انداخته، در آخر عمر اشك ميريزد و از همان خدائي كه محكوم كرده بزبان لغات آخوندي استغاثه ميطلبد؟
    شايد يكنفر از پيروان و دوستان شاعر براي نگهداري اين گنج گرانبها، اين حكايت را ساخته تا اگر كسي برباعيات تند او بر خورد بنظر عفو و بخشايش بگوينده ي آن نگاه كند و برايش آمرزش بخواهد!
    افسانه ديگري شهرت دارد كه بعد از مرگ خيام مادرش دايم براي او از درگاه خدا طلب آمرزش ميكرده و عجز و لابه مينموده، روح خيام در خواب باو ظاهر مي شود و اين رباعي را ميگويد:
    اي سوخته ي سوخته ي سوختني ؛
    اي آتش دوزخ از تو افروختني ؛
    تاكي گوئي كه بر عمر رحمت كن ؟
    حق را تو كجا برحمت آموختني ؟
    بايد اقرار كرد كه طبع خيام در دنيا خيلي پس رفته كه اين رباعي آخوندي مزخرف را بگويد. از اين قبيل افسانه ها در باره ي خيام زياد است كه قابل ذكر نيست، و اگر آنها جمع آوري بشود كتاب مضحكي خواهد شد. فقط چيزيكه مهم است باين نكته بر ميخوريم كه تاثير فكر عالي خيام در يك محيط پست و متعصب خرافات پرست چه بوده، و ما را در شناسائي او بهتر راهنمائي ميكند. زيرا قضاوت عوام و متصوفين و شعراي درجه سوم و چهارم كه باو حمله كرده اند از زمان خيلي قديم شروع شده، و همين علت مخلوط شدن رباعيات اورا با افكار متضاد بدست مي دهد كسانيكه منافع خودرا ازافكار خيام درخطر ميديده اند تا چه اندازه در خراب كردن فكر او كوشيده اند. ولي ما از روي رباعيات خود خيام نشان خواهيم داد كه فكر و مسلك او تقريبا هميشه يكجور بوده و از جواني تا پيري شاعر پيرو يك فلسفه ي معين و مشخص بوده و در افكار او كمترين تزلزل رخ نداده. و كمترين فكر ندامت و پشيماني يا توبه از خاطرش نگذشته است. در جواني شاعر با تعجب از خودش ميپرسد كه چهره پرداز ازل براي چه اورا درست كرده. طرز سئوال آنقدر طبيعي كه فكر عميقي را برساند مخصوص خيام است:

    هرچند كه رنگ و روي زيباست مرا ،
    چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا ؛
    معلوم نشد كه در طربخانه ي خاك ،
    نقاش ازل بهر چه آراست مرا !
    از ابتداي جواني زندگي را تلخ و ناگوار ميديده و داروي دردهاي خودرا در شراب تلخ ميجسته:
    امروز كه نوبت جواني من است ،
    مي نوشم از آن كه كامراني من است ؛
    عيبم مكنيد، گرچه تلخ است خوش است.
    تلخ است، چرا كه زندگاني من است.
    در اين رباعي افسوس رفتن جواني را ميخورد:
    افسوس كه نامه ي جواني طي شد!
    وان تازه بهار زندگاني دي شد!
    حالي كه ورا نام جواني گفتند،
    معلوم نشد او كه كي آمد و كي شد!

    شاعر با دست لرزان و موي سپيد قصد باده ميكند. اگر او معتقد بزندگي بهتري دردنياي ديگر بود، البته اظهارندامت ميكرد تا بقيه ي عيش و نوشهاي خودرا بجهان ديگرمحول بكند. اين رباعي كاملا تاسف يك فيلسوف مادي را نشان ميدهد كه در آخرين دقايق زندگي سايه ي مرگ را دركنار خود مي بيند و ميخواهد بخودش تسليت بدهد ولي نه با افسانه هاي مذهبي، و تسليت خودرا در جام شراب جستجو ميكند:

    من دامن زهد و توبه طي خواهم كرد،
    با موي سپيد، قصد مي خواهم كرد،
    پيمانه ي عمر من به هفتاد رسيد،
    اين دم نكنم نشاط كي خواهم كرد؟
    اگر درست دقت بكنيم خواهيم ديد كه طرزفكر، ساختمان و زبان وفلسفه ي گوينده ي اين چهار رباعي كه درمراحل مختلف زندگي گفته شده يكي است، پس ميتوانيم بطور صريح بگوئيم كه خيام از سن شباب تا موقع مرگ مادي، بد بين و ريبي (شكاك) بوده (و يا فقط در رباعياتش اينطور مينموده) و يك لحن تراژديك دارد كه بغير از گوينده همان رباعيات چهارده گانه ي سابق كس ديگري نميتواند گفته باشد، و قيافه ي ادبي وفلسفي او بطوركلي تغيير نكرده است. فقط در آخر عمر با يك جبر ياس آلودي حوادث تغيير ناپذير دهر را تلقي نموده و بدبيني كه ظاهرا خوش بيني بنظر ميآيد اتخاذ ميكند. بطور خلاصه، اين ترانه هاي چهار مصراعي كم حجم و پر معني اگر ده تاي از آنها هم براي ما باقي ميماند، بازهم ميتوانستيم بفهميم كه گوينده ي اين رباعيات در مقابل مسائل مهم فلسفي چه رويه اي را در پيش گرفته و ميتوانستيم طرزفكر اورا بدست بياوريم. لهذا ازروي ميزان فوق، ما ميتوانيم رباعياتيكه منسوب بخيام است از ميان هرج و مرج رباعيات ديگران بيرون بياوريم. ولي آيا اينكار آسان است؟
    مستشرق روسي ژوكوفسكي، مطابق صورتي كه تهيه كرده در ميان رباعياتي كه بخيام منسوب است 82 رباعي “گردنده“ پيدا كرده، يعني رباعياتي كه بشعراي ديگر نيز نسبت داده شده؛ بعدها اين عدد بصد رسيده. ولي باين صورت هم نميشود اعتماد كرد، زيرا مستشرق مذكور صورت خودرا بر طبق قول (اغلب اشتباه) تذكره نويسان مرتب كرده كه نه تنها نسبت رباعيات ديگران را از خيام سلب كرده اند بلكه اغلب رباعيات خيام را هم بديگران نسبت داده اند. از طرف ديگر، سلاست طبع، شيوائي كلام، فكر روشن سرشار و فلسفه ي موشكاف كه از خيام سراغ داريم بما اجازه ميدهد كه يقين كنيم بيش از آنچه از رباعيات حقيقي او كه در دست است، خيام شعر سروده كه از بين برده اند و آنهائي كه مانده بمرور ايام تغييرات كلي و اختلافات بيشمار پيدا كرده و روي گردانيده. علاوه بر بي مبالاتي و اشتباهات استنساخ كنندگان و تغيير دادن كلمات خيام كه هر كسي بميل خودش در آنها تصرف و دستكاري كرده، تغييرات عمدي كه بدست اشخاص مذهبي و صوفي شده نيز در بعضي از رباعيات مشاهده ميشود مثلا:
    شادي بطلب كه حاصل عمر دمي است.
    تقريبا در همه نسخه نوشته “شادي مطلب“ در صورتي كه ساختمان شعر و موضوعش خلاف آنرا نشان ميدهد. يك دليل ديگر به افكار ضد صوفي و ضد مذهبي خيام نيز همين است كه رباعيات او مغشوش و آلوده به رباعيات ديگران شده. علاوه برين هر آخوندي كه شراب خورده و يك رباعي درين زمينه گفته از ترس تكفير آنرا بخيام نسبت داده. لهذا رباعياتي كه اغلب دم از شرابخواري و معشوقه بازي ميزند بدون يك جنبه ي فلسفي و يا نكته زننده و يا ناشي ازافكار نپخته و افيوني است و سخناني كه داراي معاني و مجازي سست و درشت است ميشود با كمال اطمينان دور بريزيم. مثلا آيا جاي تعجب نيست كه در مجموعه ي معمولي رباعيات خيام باين رباعي بر بخوريم:
    اي آنكه گزيده ي تو دين زرتشت ،
    اسلام فكنده اي تمام از پس و پشت ؛
    تاكي نوشي باده و بيني رخ خوي ؟
    جائي بنشين عمر خواهندت كشت .
    اين رباعي تهديد آميز آيا درزمان زندگاني خيام گفته شده و باو سوء قصدكرده اند؟جاي ترديد است، چون ساختمان رباعي جديد تر از زمان خيام بنظر ميآيد. ولي درهر صورت قضاوت گوينده را درباره ي خيام و درجه اختلاط ترانه هاي اورا با رباعيات ديگران نشان ميدهد.
    بهر حال، تا وقتيكه يك نسخه خطي كه از حيث زمان و سنديت تقريبا مثل رباعيات سيزده گانه كتاب “مونس الاحرار“ باشد بدست نيامده، يك حكم قطعي در باره ي ترانه هاي اصلي خيام دشوار است، بعلاوه شعرائي پيدا شده اند كه رباعيات خود را موافق مزاج و مشرب خيام ساخته اند و سعي كرده اند كه از او تقليد بكنند ولي سلاست كلام آنها هر قدر هم كامل باشد اگر مضمون يك رباعي را مخالف سليقه و عقيده ي خيام به بينيم با كمال جرئت ميتوانيم نسبت آن را از خيام سلب بكنيم. زيرا ترانه هاي خيام با وضوح وسلاست كامل وبيان ساده گفته شده؛ در استهزاء و گوشه كنايه خيلي شديد و بي پروا است. از ين مطالب ميشود نتيجه گرفت كه هر فكر ضعيف كه در يك قالب متكلف و غير منتظم ديده شود از خيام نخواهد بود. مشرب مخصوص خيام، مسلك فلسفي، عقايد و طرز بيان آزاد و شيرين و روشن او اينها صفاتي است كه ميتواند معيار مسئله ي فوق بشود. ما عجالتا اين ترانه ها را باسم همان خيام منجم و رياضي دان ذكر ميكنيم، چون مدعي ديگري پيدا نكرده. تا ببينيم اين اشعار مربوط بهمان خيام منجم و عالم است و ياخيام ديگري گفته. براي اينكار بايد ديد طرز فكر و فلسفه ي او چه بوده است.
     
    -BaHaRe-, khabaloo, SilentStar و 1 کاربر دیگر از این نوشته تشکر کرده اند.
  5. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    خيام فيلسوف

    فلسفه خيام هيچوقت تازگى خود را از دست نخواهد داد. چون اين ترانه هاى در ظاهر كوچك ولى پر مغز تمام مسائل مهم و تاريك فلسفى كه در ادوار مختلف انسان را سرگردان كرده و افكارى كه جبرا باو تحميل شده و اسرارى كه برايش لاينحل مانده مطرح ميكند. خيام ترجمان اين شكنجه هاى روحى شده: فريادهاى او انعكاس دردها، اضطرابها، ترسها، اميدها و ياسهاى ميليونها نسل بشر است كه پى در پى فكر آنها را عذاب داده است. خيام سعى ميكند در ترانه هاى خودش با زبان و سبك غريبى همه اين مشكلات، معماها و مجهولات را آشكارا و بى پرده حل بكند. او زير خنده هاى عصبانى و رعشه آور مسائل دينى و فلسفى را بيان ميكند. بعد راه حل محسوس و عقلى برايش ميجويد.
    بطور مختصر، ترانه هاى خيام آئينه اى است كه هر كس ولو بى قيد و لاابالى هم باشد يك تكه از افكار يك قسمت از ياسهاى خود را در آن مىبيند و تكان ميخورد. ازين رباعيات يك مذهب فلسفى مستفاد ميشود كه امروز طرف توجه علماى طبيعى است و شراب گس و تلخ مزه خيام هر چه كهنه تر مىشود برگيرندگيش ميافزايد. بهمين جهت ترانه هاى او در همه جاى دنيا و در محيطهاى گوناگون و بين نژادهاى مختلف طرف توجه شده. هر كدام از افكار خيام را جداگانه ميشود نزد شعرا و فلاسفه بزرگ پيدا كرد. ولى رويهمرفته هيچكدام از آنها را نميشود با خيام سنجيد و خيام در سبك خودش از اغلب آنها جلو افتاده . قيافه متين خيام او را پيش از همه چيز يك فيلسوف و شاعر بزرگ همدوش لوكرس، اپيكور، گوته، شكسپير و شوپن آور معرفى ميكند.
    اكنون براى اينكه طرز فكر و فلسفه گوينده رباعيات را پيدا بكنيم و بشناسيم ناگزيريم كه افكار و فلسفه او را چنانكه از رباعياتش مستفاد ميشود بيرون بياوريم، زيرا جز اين وسيله ديگرى در دسترس ما نيست و زندگى داخلى و خارجى او، اشخاصيكه با آنها رابطه داشته، محيط و طرز زندگى، تاثير موروثى، فلسفه اى كه تعقيب ميكرده و تربيت علمى و فلسفى او بما مجهول است.
    اگر چه يكمشت آثار علمى، فلسفى و ادبى از خيام بيادگار مانده ولى هيچكدام از آنها نميتواند ما را در اين كاوش راهنمائى بكند. چون تنها رباعيات افكار نهانى و خفاياى قلب خيام را ظاهر مىسازد. در صورتيكه كتابهائى كه به مقتضاى وقت و محيط يا بدستور ديگران نوشته حتى بوى تملق و تظاهر ازآنها استشمام ميشود و كاملا فلسفه او را آشكار نميكند.به اولين فكرى كه در رباعيات خيام برميخوريم اين است كه گوينده با نهايت جرئت و بدون پروا با منطق بىرحم خودش هيچ سستى، هيچ يك از بدبختيهاى معاصرين و فلسفه دستورى و مذهبى آنها را قبول ندارد. و بتمام ادعاها و گفته هاى آنها پشت پا ميزند. در كتاب "اخبارالعلماء باخبارالحكماء" كه در سنه 646 تاليف شده راجع به اشعار خيام اينطور مينويسد:
    “. .. باطن آن اشعار براى شريعت مارهاى گزنده و سلسله زنجيرهاى ضلال بود. و وقتيكه مردم او را در دين خود تعييب كردند و مكنون خاطر او را ظاهر ساختند، از كشته شدن ترسيده و عنان زبان و قلم خود را باز كشيد و بزيارت حج رفت ... و اسرار ناپاك اظهار نمود... و او را اشعار مشهورى است كه خفاياى قلب او در زير پرده هاى آن ظاهر ميگردد و كدورت باطن او جوهر قصدش را تيرگى ميدهد.“
    پس خيام بايد يك انديشه خاص و سليقه فلسفى مخصوصى راجع به كائنات داشته باشد. حال به بينيم طرز فكر او چه بوده: براى خواننده شكى باقى نمي ماند كه گوينده رباعيات تمام مسائل دينى را با تمسخر نگريسته و از روى تحقير به علماء و فقهائى كه از آنچه خودشان نميدانند دم ميزنند حمله ميكند. اين شورش روح آريائى را بر ضد اعتقادات سامى نشان ميدهد و يا انتقام خيام از محيط پست و متعصبى بوده كه از افكار مردمانش بيزار بوده. واضح است فيلسوفى مانند خيام كه فكر آزاد و خرده بين داشته نميتوانسته كوركورانه زير بار احكام تعبدى، جعلى، جبرى و بىمنطق فقهاى زمان خودش برود و به افسانه هاى پوسيده و دامهاى خر بگيرى آنها ايمان بياورد.
    زيرا دين عبارتست از مجموع احكام جبرى و تكليفاتى كه اطاعت آن بى چون و چرا بر همه واجب است و در مبادى آن ذره اى شك و شبهه نميشود بخود راه داد. و يكدسته نگاهبان از آن احكام استفاده كرده مردم عوام را اسباب دست خودشان مينمايند. ولى خيام همه اين مسائل واجب الرعايه مذهبى را بالحن تمسخر آميز و بى اعتقاد تلقى كرده و خواسته منفردا از روى عمل و علل پى به معلول ببرد. مسائل مهم مرگ و زندگى را بطرز مثبت از روى منطق و محسوسات و مشاهدات و جريانهاى مادى زندگى حل نمايد، ازين رو تماشاچى بىطرف حوادث دهر ميشود.
    خيام مانند اغلب علماى آنزمان به قلب و احساسات خودش اكتفا نميكند، بلكه مانند يك دانشمند بتمام معنى آنچه كه در طى مشاهدات و منطق خود بدست ميآورد ميگويد. معلوم است امروزه اگر كسى بطلان افسانه هاى مذهبى را ثابت بنمايد چندان كار مهمى نكرده است؛ زيرا از روى علوم خود بخود باطل شده است. ولى اگر زمان و محيط متعصب خيام را در نظر بياوريم بىاندازه مقام او را بالا ميبرد. اگر چه خيام در كتابهاى علمى و فلسفى خودش كه بنا بدستور و خواهش بزرگان زمان خود نوشته، رويه كتمان و تقيه را از دست نداده و ظاهرا جنبه بى طرف بخود ميگيرد، ولى در خلال نوشته هاى او ميشود بعضى مطالب علمى كه از دستش در رفته ملاحظه نمود. مثلا در "نوروزنامه" (ص4) ميگويد: "بفرمان ايزد تعالى حالهاى عالم ديگرگون گشت، و چيزهاى نو پديد آمد. مانند آنك در خور عالم و گردش بود." آيا از جمله آخر فورمول معروف
    Adaptation du milieuاستنباط نمىشود؟ زيرا او منكر است كه خدا موجودات را جدا جدا خلق كرده و معتقد است كه آنها بفراخور گردش عالم با محيط توافق پيدا كرده اند. اين قاعده علمى كه در اروپا ولوله انداخت آيا خيام در 800 سال پيش بفراست دريافته و حدس زده است در همين كتاب (ص3) نوشته: "و ايزد تعالى آفتاب را ازنور بيافريد و آسمانها و زمينها را بدو پرورش داد." پس اين نشان ميدهد كه علاوه بر فيلسوف و شاعر ما با يكنفر عالم طبيعى سر و كار داريم.
    ولى در ترانه هاى خودش خيام اين كتمان و تقيه را كنار گذاشته. زيرا درين ترانه ها كه زخم روحى او بوده بهيچوجه زير بار كرم خورده ي اصول و قوانين محيط خودش نميرود. بلكه بر عكس از روى منطق همه ي مسخره هاى افكار آنان را بيرون مىآورد. جنگ خيام با خرافات و موهومات محيط خودش در سرتاسر ترانه هاى او آشكار است و تمام زهرخنده هاى او شامل حال زهاد و فقها و الهيون مىشود و بقدرى با استادى و زبردستى دماغ آنها را ميمالاند كه نظيرش ديده نشده. خيام همه مسائل ماوراء مرگ را با لحن تمسخر آميز و مشكوك و بطور نقل قول با "گويند" شروع مىكند:

    گويند: "بهشت و حور عين خواهد بود . . (88 (
    گويند مرا: "بهشت با حور خوش است . . (90(
    گويند مرا كه:"دوزخى باشد مست . . (87 (

    در زمانيكه انسان را آينه ي جمال الهى و مقصود آفرينش تصور ميكرده اند و همه افسانه هاى بشر دور او درست شده بود كه ستاره هاى آسمان براى نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمين و زمان و بهشت و دوزخ براى خاطر او برپا شده و انسان دنياى كهين و نمونه و نماينده جهان مهين بوده چنانكه بابا افضل مىگويد:
    افلاك و عناصر و نبات و حيوان،
    عكسى ز وجود روشن كامل ماست.
    خيام با منطق مادى و علمى خودش انسان را جام جم نمىداند. پيدايش و مرگ او را همانقدر بى اهميت مىداند كه وجود و مرگ يك مگس:
    آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟
    آمد مگسى پديد و ناپيدا شد! (41)
    حال به بينيم در مقابل نفى و انكار مسخره آلودى كه از عقايد فقها و علما مىكند خودش نيز راه حلى براى مسائل ماوراء طبيعى پيدا كرده؟ در نتيجه مشاهدات و تحقيقات خودش خيام باين مطلب برمىخورد كه فهم بشر محدود است از كجا مىآئيم و بكجا مىرويم؟ كسى نميداند، و آنهائى كه صورت حق بجانب بخود ميگيرند و در اطراف اين قضايا بحث مىنمايند جز ياوه سرائى كارى نميكنند، خودشان و ديگران را گول مىزنند. هيچكس به اسرار ازل پى نبرده و نخواهد برد و يا اصلا اسرارى نيست و اگر هست در زندگى ما تاثيرى ندارد. مثلا جهان چه محدث و چه قديم باشد آيا به چه درد ما خواهد خورد؟
    چون من رفتم. جهان چه محدث چه قديم. (93)
    تا كى ز حديث پنج و چار اى ساقى؟

    بما چه كه وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانيم؟ پس به اميد و هراس موهوم و بحث چرند وقت خودمان را تلف نكنيم. آنچه كه گفته اند و بهم بافته اند افسانه محض مىباشد. معماى كائنات نه بوسيله علم و نه بدستيارى دين هرگز حل نخواهد شد و بهيچ حقيقتى نرسيده ايم. در وراء اين زمينى كه رويش زندگى مىكنيم نه سعادتى هست و نه عقوبتى. گذشته و آينده دو عدم است و ما بين دو نيستى كه سرحد دو دنياست دمى را كه زنده ايم دريابيم! استفاده بكنيم و در استفاده شتاب بكنيم. بعقيده خيام كنار كشتزارهاى سبز و خرم، پرتو مهتاب كه در جام شراب ارغوانى هزاران سايه منعكس مىكند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقيان ماهرو، گلهاى نوشكفته. يگانه حقيقت زندگى است كه مانند كابوس هولناكى مىگذرد. امروز را خوش باشيم، فردا را كسى نديده. اين تنها آرزوى زندگى است.
    حالى خوش باش زانكه مقصود اينست. (134)
    در مقابل حقايق محسوس و مادى يك حقيقت بزرگتر را خيام معتقد است، و آن وجود شر و بدى است كه بر خير و خوشى ميچربد. گويا فكر جبرى خيام بيشتر در اثر علم نجوم و فلسفه مادى او پيدا شده. تاثير تربيت علمى او روى نشو و نماى فلسفيش كاملا آشكار است. بعقيده خيام طبيعت كور و كر گردش خود را مداومت ميدهد. آسمان تهى است و بفرياد كسى نمىرسد:
    با چرخ كن حواله كاندر ره عقل،
    چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است! (34)

    چرخ ناتوان و بىاراده است. اگر قدرت داشت خودش را از گردش باز ميداشت:
    در گردش خود اگر مرا دست بدى.
    خود را برهاندمى ز سرگردانى. (33)

    بر طبق عقايد نجومى آنزمان خيام چرخ را محكوم مىكند و احساس سخت قوانين تغيير ناپذير اجرام فلكى را كه در حركت هستند مجسم مينمايد. و اين در نتيجه مطالعه دقيق ستاره ها و قوانين منظم آنهاست كه زندگى ما را در تحت تاثير قوانين خشن گردش افلاك دانسته، ولى به قضا و قدر مذهبى اعتقاد نداشته زيرا كه بر عليه سرنوشت شورش مىكند و ازين لحاظ بدبينى در او توليد مىشود. شكايت او اغلب از گردش چرخ و افلاك است نه از خدا. و بالاخره خيام معتقد مىشود كه همه كواكب نحس هستند و كوكب سعد وجود ندارد:
    افلاك كه جز غم نفزايند دگر . . . (28)

    در نوروزنامه (ص 40) بطور نقل قول مىنويسد: ". . . و چنين گفته اند كه هر نيك و بدى كه از تاثير كواكب سياره بر زمين آيد بتقدير و ارادت باريتعالى، و بشخصى پيوندد، بدين اوتار و قسى گذرد." نظامى عروضى در ضمن حكايتى كه از خيام مىآورد مىگويد كه ملكشاه از خيام در خواست مى كند كه پيشگوئى بكند هوا براى شكار مناسب است يا نه و خيام از روى علم نيورنيوا Métérologie پيشگوئى صحيح مىكند بعد مىافزايد: “اگر چه حكم حجة الحق عمر بديدم، اما نديدم او را در احكام نجوم هيچ اعتقادى . .“
    در رباعى ديگر علت پيدايش را در تحت تاثير چهار عنصر و هفت سياره دانسته:
    اى آنكه نتيجه ي چهار و هفتى،
    وز هفت و چهار دايم اندر تفتى. (29)

    چنانكه سابق گذشت بدبينى خيام از سن جوانيش وجود داشته (نمره ی16) و اين بدبينى هيجوقت گريبان او را ول نكرده. يكى از اختصاصات فكر خيام است كه پيوسته با غم و اندوه و نيستى و مرگ آغشته است (1) و در همان حال كه دعوت به خوشى و شادى مىنمايد لفظ خوشى در گلو گير مىكند. زيرا در همين دم با هزاران نكته و اشاره هيكل مرگ، كفن، قبرستان و نيستى خيلى قوى تر از مجلس كيف و عيش جلو انسان مجسم مىشود و آن خوشى يكدم را از بين مىبرد.
    طبيعت بى اعتنا و سخت كار خود را انجام مىدهد. يك دايه خونخوار و ديوانه است كه اطفال خود را مىپروراند و بعد با خونسردى خوشه هاى رسيده و نارس را درو مىكند. كاش هرگز بدنيا نمىآمديم، حالا كه آمديم، هر چه زودتر برويم خوشبخت تر خواهيم بود:

    ناآمدگان اگر بدانند كه ما،
    از دهر چه مىكشيم، نايند دگر. (28)
    خرم دل آنكه زين جهان زود برفت،
    و آسوده كسيكه خود نزاد از مادر. (23) (2)

    --------------------------------------------------------------------------------
    (1) (1) نوروز نامه (ص 9): “.. و دنيا در دل كسي شيرين مباد“. (صفحه 69) همين كتاب: “مردان مرگ را زاده اند.“
    (2) (2) در رومان پهلوي “يادگار زريران“ وزير گاماسپ ميگويد: “خوشبخت كسيكه از مادر نزاد و يا اگر زاد مرد و يا هرگز بدين جهان نيامد!“
    اين آرزوى نيستى كه خيام در ترانه هاى خود تكرار مي
    كند آيا با نيروانه بودا شباهت ندارد؟ در فلسفه بودا دنيا عبارتست از مجموع حوادث بهم پيوسته كه تغييرات دنياى ظاهرى در مقابل آن يك ابر، يك انعكاس و يا يك خواب پر از تصويرهاى خيالى است:

    احوال جهان و اصل اين عمر كه هست،
    خوابى و خيالى و فريبى و دمى است. (190)

    اغلب شعراى ايران بدبين بوده اند ولى بدبينى آنها وابستگى مستفيم با حس شهوت تند و ناكام آنان دارد. در صورتيكه درنزد خيام يك جنبه عالى و فلسفى دارد و ماهرويان را تنها وسيله تكميل عيش و تزيين مجالس خودش مىداند و اغلب اهميت شراب بر زن غلبه مىكند. وجود زن و ساقى يكنوع سرچشمه كيف ولذت بديعى و زيبائي هستند. هيچكدام را بعرش نمىرساند و مقام جداگانه اى ندارند. از همه ي اين چيزهاى خوب و خوش نما يك لذت آنى ميجسته. ازين لحاظ خيام يكنفر پرستنده و طرفدار زيبائى بوده و با ذوق بديعيات خودش چيزهاى خوشگوار، خوش آهنگ و خوش منظر را انتخاب مىكرده. يك فصل از كتاب “نوروزنامه“ در باره ي صورت نيكو نوشته و اينطور تمام مىشود: ". . . و اين كتاب را از براى فال خوب بر روى نيكو ختم كرده آمد." پس خيام از پيش آمدهاى ناگوار زندگى شخصى خودش مثل شعراى ديگر مثلا از قهر كردن معشوقه و يا نداشتن پول نمىنالد. درد او يك درد فلسفى و نفرينى است كه به اساس آفرينش مىفرستد. اين شورش در نتيجه مشاهدات و فلسفه دردناك او پيدا شده. بدبينى او بالاخره منجر به فلسفه دهرى شده. اراده، فكر، حركت و همه چيز بنظرش بيهوده آمده:

    اى بيخبران، جسم مجسم هيچ است،
    وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است (101)

    بنظر مىآيد كه شوپن آور از فلسفه ي بدبينى خودش بهمين نتيجه خيام مىرسد: "براى كسيكه بدرجه اى برسد كه اراده خود را نفى بكند. دنيائى كه بنظر ما آنقدر حقيقى مىآيد. با تمام خورشيدها و كهكشانهايش چيست؟ هيچ!"
    خيام از مردم زمانه برى و بيزار بوده. اخلاق، افكار و عادات آنها را با زخم زبانهاى تند محكوم مىكند و بهيچ وجه تلقينات جامعه را نپذيرفته است. از اشعار عربى و بعضى از كتابهاى او اين كينه و بغض خيام براى مردمان و بىاعتمادى به آنان بخوبى ديده مىشود. در مقدمه جبر و مقابله اش مىگويد:
    " ما شاهد بوديم كه اهل علم از بين رفته و به دسته ای كه عده شان كم و رنجشان بسيار بود منحصر گرديدند. و اين عده انگشت شمار نيز در طى زندگى دشوار خود همتشان را صرف تحقيقات و اكتشافات علمى نمودند. ولى اغلب دانشمندان ما حق را به باطل مىفروشند و از حد تزوير و ظاهر سازى تجاوز نمىكنند؛ و آن مقدار معرفتى كه دارند براى اغراض پست مادى بكار مىبرند، و اگر شخصى را طالب حق و ايثار كننده صدق و ساعى در رد باطل و ترك تزوير بينند استهزاء و استخفاف مىكنند." گويا در هر زمان اشخاص دورو و متقلب و كاسه ليس چاپلوس كارشان جلو است!
    ديوژن معروف روزى در شهر آتن با فانوس روشن جستجوى يكنفر انسان را مىنمود و عاقبت پيدا نكرد. ولى خيام وفت خود را به تكابوى بيهوده تلف نكرده و با اطمينان مىگويد:
    گاويست بر آسمان، قرين پروين،
    گاويست دگر بر زبرش جمله زمين:
    گر بينائى چشم حقيقت بگشا:
    زيرو زبر دو گاو مشتى خر بين.
    واضح است در اينصورت خيام از بسكه در زير فشار افكار پست مردم بوده بهيچوجه طرفدار محبت، عشق، اخلاق، انسانيت و تصوف نبوده، كه اغلب نويسندگان و شعرا وظيفه خودشان دانسته اند كه اين افكار را اگر چه خودشان معتقد نبوده اند براى عوام فريبى تبليغ بكنند. چيزيكه غريب است. فقط يك ميل و رغبت يا سمپاتى و تاسف گذشته ايران در خيام باقى است. اگر چه بواسطه اختلاف زياد تاريخ ما نمىتوانيم به حكايت مشهور سه رفيق دبستانى باور بكنيم كه نظام الملك با خيام و حسن صباح هم درس بوده اند. ولى هيچ استبعادى ندارد كه خيام و حسن صباح با هم رابطه داشته اند. زيرا كه بچه يك عهد بوده اند و هر دو تقريبا در يك سنه 517 - 518 مرده اند. انقلاب فكرى كه هردو در قلب مملكت مقتدر اسلامى توليد كردند اين حدس را تاييد مىكند و شايد بهمين مناسبت آنها را با هم همدست دانسته اند. حسن بوسيله اختراع مذهب جديد و لرزانيدن اساس جامعه آن زمان توليد يك شورش ملى ايرانى كرد. خيام بواسطه آوردن مذهب حسى، فلسفى، و عقلى و مادى همان منظور او را در ترانه هاى خودش انجام داد. تاثير حسن چون بيشتر روى سياست و شمشير بود بعد از مدتى از بين رفت. ولى فلسفه مادى خيام كه پايه اش روى عقل و منطق بود پايدار ماند.
    نزد هيچيك از شعرا و نويسندگان اسلام لحن صريح نفى خدا و بر هم زدن اساس افسانه هاى مذهبى سامى مانند خيام ديده نمىشود و شايد بتوانيم خيام را از جمله ايرانيان ضد عرب مانند: ابن مقفع، به آفريد، ابومسلم، بابك و غيره بدانيم. خيام با لحن تاسف انگيزى اشاره به پادشاهان پيشين ايران مىكند. ممكن است از خواندن شاهنامه فردوسى اين تاثر در او پيدا شده و در ترانه هاى خودش پيوسته فر و شكوه و بزرگى پايمال شده ي آنان را گوشزد مينمايد كه با خاك يكسان شده اند و در كاخ هاى ويران آنها روباه لانه كرده و جغد آشيانه نموده. قهقهه هاى عصبانى او، كنايات و اشاراتى كه به ايران گذشته مىنمايد پيداست كه از ته قلب از راهزنان عرب و افكار پست آنها متنفر است، و سمپاتى او بطرف ايرانى ميرود كه در دهن اين اژدهاى هفتاد سر غرق شده بوده و با تشنج دست و پا ميزده.
    نبايد تند برويم، آيا مقصود خيام از يادآورى شكوه گذشته ساسانى مقايسه بى ثباتى و كوچكى تمدنها و زندگى انسان نبوده است و فقط يك تصوير مجازى و كنايه اى بيش نيست؟ ولى با حرارتى كه بيان مىكند جاى شك و شبهه باقى تمى گذارد. مثلا صداى فاخته كه شب مهتاب روى ويرانه تيسفون كوكو مىگويد مو را به تن خواننده راست مىكند:
    آن فصر كه بر چرخ همى زد پهلو . . (56)
    آن قصر كه بهرام درو جام گرفت . . (54)

    چنانكه سابقا ذكر شد خيام جز روش دهر خدائى نمىشناخته و خدائى را كه مذاهب سامى تصور ميكرده اند منكر بوده است. ولى بعد قيافه ي جدى تر بخود مىگيرد و راه حل علمى و منطقى براى مسائل ماوراء طبيعى جستجو مىكند. چون راه عقلى پيدا نمىكند به تعبير شاعرانه اين الفاظ قناعت مىنمايد. صانع را تشبيه به كوزه گر مىكند و انسان را به كوزه و مىگويد:
    اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف،
    مىسازد و باز بر زمين مىزندش! (43)

    مجلس اين كوزه گر ديوانه را به قيافه احمق و خونخوارش كه همه ي همّ خود را صرف صنابع ظريف مىكند ولى از روى جنون آن كوزه ها را مىشكند، فقط قلم آقاي درويش نقاش توانسته روي پرده خودش مجسم بكند.
    بهشت و دوزخ را در نهاد اشخاص دانسته:
    دوزخ شررى ز رنج بيهوده ي ماست،
    فردوس دمى ز وقت آسوده ي ماست. (142)

    گلهاى خندان، بلبلان نالان، كشتزارهاى خرم، نسيم بامداد، مهتابى، مهرويان پريوش، آهنگ چنگ، شراب گلگون، اينها بهشت ماست. چيزى بهتر از اينها روى زمين پيدا نمىشود، با اين حقايقى كه درين دنياى بىثبات پر از درد و زجر برايمان مانده استفاده بكنيم. همين بهشت ماست، بهشت موعودى كه مردم را باميدش گول ميزنند! چرا باميد موهوم از آسايش خودمان چشم بپوشيم؟
    كس خلد و حجيم را نديده است، اى دل،
    گوئى كه از آنجهان رسيده است؟ اى دل . . (91)

    يك بازيگر خانه غريبى است. مثل خيمه شب بازى يا بازى شطرنج، همه كائنات روى صفحه گمان مى كنند كه آزادند. ولى يك دست نامرئى كه متعلق بيك ابله يا بچه است مدتى با ما تفريح مىكند. ما را جا بجا مى كند، بعد دلش را ميزند، دوباره اين عروسكها يا مهره ها را در صندوق فراموشى و نيستى مىاندازد:
    ما لعبتكانبم و فلك لعبت باز،
    از روى حقيقتى نه از روى مجاز . . . (50)

    خيام ميخواسته اين دنياى مسخره، پست غم انگيز و مضحك را از هم بپاشد و يك دنياى منطقىترى روى خرابه آن بنا بكند:
    گر بر فلكم دست بدى چون يزدان.
    برداشتمى من اين فلك را ز ميان . . (25)

    براى اينكه بدانيم تا چه اندازه فلسفه ي خيام در نزد پيراوان او طرف توجه بوده و مقلد پيدا كرده اين نكته را مىگوئيم كه مؤلف "دبستان مذاهب" در چند جا مثل از رباعيات خيام مىآورد و يك جا رباعى غريبى باو نسبت مىدهد (ص 63): ". . سمراد در لغت و هم پندار را گويند فره مند شاگرد فر ايرج گفته: اگر كسى موجود باشد داند كه عناصر و افلاك و انجم و عقول و نفوس حق است. و واجب الوجودى كه مىگويد هستى پذير نشد و ما از وهم گمان بريم كه او هست و يقين كه او هم نيست. من الاستشهاد حكيم عمر خيام بيت:
    “صانع به جهان كهنه همچون ظرفى است.
    “آبيست بمعنى و بظاهر برفى است؛
    “بازيچه كفر و دين بطفلان بسپار،
    “بگذر ز مقامى كه خدا هم حرفى است!“

    در جاى ديگر (ص 159) راجع به عقايد چارواك مىگويد: ". . عاقل بايد از جمع لذات بهره گيرد و از مشتهيات احتراز ننمايد. از آنكه چون بخاك پيوست باز آمدن نيست. ع:
    "باز آمدنت نيست، چو رفتى رفتى.
    "روشن تر گوئيم عقيده، چارواك آنست كه ايشان گويند: چون صانع پديدار نيست و ادراك بشرى به اثبات آن محيط نيارد شد، ما را چرا بندگى امرى مظنون، موهوم، بل معدوم بايد كرد؟ . . و بهر نويد جنت و راحت آن ازكثرت حرص ابلهانه دست از نعمتها و راحتها باز داشت؟ عاقل نقد را به نسيه ندهد . . . آنچه ظاهر نيست باور كردن آن را نشايد تركيب جسد مواليد از عناصر اربعه است، بمقتضاى طبيعت يك چند با هم تاليف پذير شده . .، چون تركيب متلاشى شود، معاد عنصر جز عنصر نيارد بود. بعد از تخريب كاخ تن، عروجى به برين وطن و ناز و نعيم و نزول نار و حجيم نخواهد بود .“
    آيا تجزيه ي افكار خيام را از اين سطور درك نمىكنيم؟ هرو آلن دراضافات به رباعيات خيام (ص291)از كتاب "سرگذشت سلطنت كابل" تاليف الفينستن كه در سنه 1815 ميلادى بطبع رسيده نقل مىكند و شرح مى دهد كه فرقه اى دهرى و لامذهب باسم ملازكى شهرت دارند: "بنظر مىآيد كه افكار آنها خيلى قديمى است و كاملا با افكار شاعر قديم ايران خيام وفق مىدهد، كه در آثار او نمونه هاى لامذهبى بقدرى شديد است كه در هيچ زبانى سابقه ندارد . . . اين فرقه عقايد خودشان را در خفا آشكار مىكردند و معروف است كه عقايد آنها بين نجباى رند دربار شاه محمود رخنه كرده بود."
    اختصاص ديگرى كه در فلسفه خيام مشاهده مىشود دقيق شدن او در مسئله ي مرگ است كه نه از راه نشئات روح و فلسفه الهيون آنرا تحت مطالعه در مىآورد، بلكه از روى جريان و استحاله ذرات اجسام و تجزيه ماده تغييرات آنرا با تصويرهاى شاعرانه و غمناكى مجسم مىكند.
    براى خيام ماوراء ماده چيزى نيست. دنيا در اثر اجتماع ذرات بوجود آمده كه بر حسب اتفاق كار مىكنند. اين جريان دايمى و ابدى است، و ذرات پى در پى در اشكال و انواع داخل مىشوند و روى مىگردانند. ازين رو انسان هيچ بيم و اميدى ندارد و در نتيجه تركيب ذرات و چهار عنصر و تاثير هفت كوكب بوجود آمده و روح او مانند كالبد مادى است و پس از مرگ نميماند:
    باز آمدنت نيست، چو رفتى رفتى. (29)
    چون عاقبت كار جهان "نيستى" است. (140)
    هر لاله پژمرده نخواهد بشكفت. (47)
    اما خيام بهمين اكتفا نمىكند و ذرات بدن را تا آخرين مرحله نشاتش دنبال مىنمايد و بازگشت آنها را شرح مىدهد. در موضوع بقاى روح معتقد به گردش و استحاله ذرات بدن پس از مرگ مىشود. زيرا آنچه كه محسوس است و به تميز در مىآيد اينست كه ذرات بدن در اجسام ديگر دوباره زندگى و يا جريان پيدا مىكنند. ولى روح مستقلى كه بعد از مرگ زندگى جداگانه داشته باشد نيست. اگر خوشبخت باشيم، ذرات تن ما خم باده مىشوند و پيوسته مست خواهند بود، و زندگى مرموز و بى اراده اى را تعقيب مىكنند. همين فلسفه ذرات سرچشمه درد و افكار غم انگيز خيام مىشود. در گل كوزه، در سبزه، در گُل لاله در معشوقه اى كه با حركات موزون به آهنگ چنگ مىرقصد، در مجالس تفريح و در همه جا ذرات تن مهرويان را مىبيند كه خاك شده اند، ولى زندگى غريب ديگرى را دارند. زيرا در آنها روح لطيف باده در غليان است.
    در اينجا شراب او با همه كنايات و تشبيهات شاعرانه اى كه در ترانه هايش مىآورد يك صورت عميق و مرموز بخود مىگيرد. شراب در عين حال كه توليد مستى و فراموشى مىكند، در كوزه حكم روح را در تن دارد. آيا اسم همه قسمتهاى كوزه تصغير همان اعضاى بدن انسان نيست مثل: دهنه، لبه، گردنه، دسته، شكم . . . و شراب ميان كوزه روح پر كيف آن نميباشد؟ همان كوزه كه سابق بر اين يكنفر ماهرو بوده! اين روح پرغليان زندگى دردناك گذشته كوزه را روى زمين يادآورى ميكند! ازاين فرار كوزه يك زندگى مستقل پيدا مىكند كه شراب بمنزله روح آنست.(1)
    لب بر لب كوزه بردم از غايت آز. (139)
    اين دسته كه بر گردن او مىبينى،
    دستى است كه بر گردن يارى بوده است. (72)

    از مطالب فوق بدست مىآيد كه خيام در خصوص ماهيت و ارزش زندگى يك عقيده و فلسفه مهمى دارد. آيا او در مقابل اينهمه بدبختى و اين فلسفه چه خط مشى و رويه اى را پيش مىگيرد؟
    در صورتيكه نمىشود به چگونگى اشياء پى ببرد، در صورتيكه كسى ندانسته و نخواهد دانست كه از كجا مىآئيم و بكجا ميرويم و گفته هاى ديگران مزخرف و تله خر بگيرى است. درصورتيكه طبيعت آرام، بى اعتنا وظيفه
    --------------------------------------------------------------------------------
    (1) اين گونه تشبيه زياد در افكار خيام ديده ميشود. مثلا در نوروزنامه (ص 40) در مورد گمان ميگويد: “. . و بيكروي گمان بر صورت مردم نگاشته است از رگ و استخوان و پي و استخوان و پوست و گوشت، وزه وي چون جان وي بود كه بوي زنده است، با جان كه از هنرمند بيابد.“
    خودش را انجام مىدهد و همه كوششهاى من در مقابل او بيهوده است و تحقيقات فلسفى غير ممكن مىباشد، در صورتيكه اندوه و شادى ما نزد طبيعت يكسان است و دنيائى كه در آن مسكن داريم پر از درد و شرّ هميشگى است و زندگى هراسناك ما يك رشته خواب، خيال، فريب و موهوم مىباشد، در صورتيكه پادشاهان با فر و شكوه گذشته بخاك نيستى هم آغوش شده اند، و پريرويان ناكامى كه به سينه خاك تاريك فرو رفته اند ذرات تن آنها در تنگناى گور از هم جدا مىشود و در نباتات و اشياء زندگى دردناكى را دنبال مىكند. آيا همه اينها بزبان بى زبانى سستى و شكنندگى چيزهاى روى زمين را بما نمىگويند؟ گذشته بجز يادگار درهم و رويائى بيش نيست، آينده مجهول است. پس همين دم را كه زنده ايم، اين دم گذرنده كه بيك چشم بهم زدن در گذشته فرو مىرود همين دم را دريابيم و خوش باشيم. اين دم كه رفت ديگر چيزى در دست ما نميماند: ولى اگر بدانيم كه دم را چگونه بگذرانيم؛ مقصود از زندگى كيف و لذت است. تا مىتوانيم بايد غم و غصه را از خودمان دور بكنيم: معلوم را به مجهول نفروشيم و نقد را فداى نسيه نكنيم. انتقام خودمان را از زندگى بستانيم پيش از آنكه در چنگال او خرد بشويم!
    برباى نصيب خويش كت بربايند. (45)
    بايد دانست هر چند خيام از ته دل معتقد به شادى بوده ولى شادى او هميشه با فكر عدم و نيستى توام است. ازين رو همواره معانى فلسفه خيام در ظاهر دعوت بخوشگذرانى مىكند اما در حقيقت همه گُل و بلبل، جامهاى شراب، كشتزار و تصويرهاى شهوت انگيز او جز تزيينى بيش نيست، مثل كسيكه بخواهد خودش را بكشد و قبل از مرگ به تجمل و تزيين اطاق خودش بپردازد. ازين جهت خوشى او بيشتر تاثرآور است.خوش باشيم و فراموش بكنيم تا خون، اين مايع زندگى، كه از هزاران زخم ما جارى است نبينيم!
    چون خيام از جوانى بدبين و در شك بوده و فلسفه كيف و خوشى را در هنگام پيرى انتخاب كرده بهمين مناسبت خوشى او آغشته با فكر ياس و حرمان است.
    پيمانه عمر من به هفتاد رسيد،
    اين دم نكنم نشاط، كى خواهم كرد؟ (141)
    اين ترانه كه ظاهرا لحن يكنفر رند كار كشته و عياش را دارد كه از همه چيز بيزار و زده شده و زندگى را مىپرستد و نفرين مىكند، در حقيقت شتاب و رغبت به باده گسارى در سن هفتاد سالگى اين رباعى را بيش از رباعيات بدبينى او غم انگيز مىكند و كاملا فكر يكنفر فيلسوف مادى را نشان ميدهد كه آخرين دقايق عمر خود را در مقابل فناى محض مى خواهد دريابد!
    روى ترانه هاى خيام بوى غليظ شراب سنگينى مىكند و مرگ از لاى دندانهاى كليد شده اش مىگويد: "خوش باشيم؟"
    موضوغ شراب در رباعيات خيام مقام خاصى دارد. اگر چه خيام مانند ابن سينا در خوردن شراب زياده روى نمىكرده ولى در مدح آن تا اندازه اى اغراق مىگويد. شايد بيشتر مقصودش مدح منهيات مذهبى است. ولى در "نوروزنامه" يك فصل كتاب مخصوص منافع شراب است و نويسنده از روى تجربيات ديگران و آزمايش شخصى منافع شراب را شرح مىدهد و در آنجا اسم بوعلىسينا و محمد زكرياى رازى را ذكر مىكند (ص60) مىگويد: "هيج چيز در تن مردم نافعتر از شراب نيست، خاصه شراب انگورى تلخ و صافى. خاصيتش آنست كه غم را ببرد و دل را خرم كند،" (ص 70): " . . همه دانايان متفق گشتند كه هيچ نعمتى بهتر و بزرگوارتر از شراب نيست." (ص61): " . . . و در بهشت نعمت بسيار است و شراب بهترين نعمتهاى بهشت است." آيا مىتوانيم باور كنيم كه نويسنده اين جمله را از روى ايمان نوشته در صورتيكه با تمسخر مىگويد:
    گويند: بهشت و حوض كوثر باشد! (89)
    جوي مي و شير و شهد و شكر باشد؛
    ولى در رباعيات شراب براى فرو نشاندن غم و اندوه زندگى است. خيام پناه بجام باده ميبرد و با مى ارغوانى مى خواهد آسايش فكرى و فراموشى تحصيل بكند. خوش باشيم، كيف بكنيم، اين زندگى مزخرف را فراموش بكنيم. مخصوصا فراموش بكنيم، چون در مجالس عيش ما يك سايه ترسناك دور ميزند. اين سايه مرگ است، كوزه شراب لبش را كه بلب ما مىگذارد آهسته بغل گوشمان مىگويد: منهم روزى مثل تو بوده ام، پس روح لطيف باده را بنوش تا زندگى را فراموش بكنى! بنوشيم، خوش باشيم، چه مسخره غمناكى! كيف، زن، معشوق دمدمی، بزنيم، بخوانيم، بنوشيم كه فراموش بكنيم پيش از آنكه اين سايه ترسناك گلوى ما را در چنگال استخوانيش بفشارد. ميان ذرات تن ديگران كيف بكنيم كه ذرات تن ما را صدا ميزنند و دعوت به نيستى ميكنند و مرگ با خنده چندش انگيزش بما مىخندد. زندگى يكدم است. آن دم را فراموش بكنيم!
    مى خور كه چنين عمر كه غم در پى اوست.
    آن به كه بخواب يا بمستى گذرد! (143)

    خيام شاعر

    آنچه كه اجمالا اشاره شد نشان مىدهد كه نفوذ فكر، آهنگ دلفريب، نظر موشكاف، وسعت قريحه، زيبائى بيان، صحت منطق، سرشارى تشبيهات ساده بى حشو و زائد و مخصوصا فلسفه و طرز فكر خيام كه به آهنگهاى گوناگون گوياست و با روح هر كس حرف مىزند در ميان فلاسفه و شعراى خيلى كمياب مقام ارجمند و جداگانه اى براى او احراز مىكند.
    رباعى كوچكترين وزن شعرى است كه انعكاس فكر شاعر را با معنى تمام برساند(1)، هر شاعرى خودش را موظف دانسته كه در جزو اشعارش كم و بيش رباعى بگويد. ولى خيام رباعى را به منتها درجه اعتبار و اهميت رسانيده و اين وزن مختصر را انتخاب كرده، در صورتيكه افكار خودش را در نهايت زبردستى در آن گنجانيده.
    ترانه هاى خيام بقدرى ساده، طبيعي و بزبان دلچسب ادبى و معمولى گفته شده كه هركسى را شيفته آهنگ و تشبيهات قشنگ آن مىنمايد، و از بهترين نمونه هاي
    --------------------------------------------------------------------------------
    (1) در كتاب كريستنسن راجع به خيام (ص 90) نوشته كه رباعي وزن شعري كاملا ايراني است و بعقيده ي هارتمان رباعي ترانه ناميده ميشد و اغلب به آواز ميخوانده اند.
    شعر فارسى بشمار مىآيد. قدرت اداى مطلب را به اندازه اى رسانيده كه گيرندگى و تاثير آن حتمى است و انسان به حيرت مىافتد كه يك عقيده فلسفى مهمى چگونه ممكن است در قالب يك رباعى بگنجد و چگونه مىتوان چند رباعى گفت كه از هر كدام يك فكر و فلسفه مستقل مشاهده بشود و در عين حال با هم همآهنگ باشد. اين كشش و دلربائى فكر خيام است كه ترانه هاى او را در دنيا مشهور كرده، وزن ساده و مختصر شعرى خيام خواننده را خسته نمىكند و باو فرصت فكر
    مى دهد. خيام در شعر پيروى از هيچكس نمىكند. زبان ساده او بهمه اسرار صنعت خودش كاملا آگاه است و با كمال ايجاز، به بهترين طرزى شرح مىدهد. در ميان متفكرين و شعراى ايرانى كه بعد از خيام آمده اند، برخى از آنها بخيال افتاده اند كه سبك او را تعقيب بكنند و از مسلك او پيروى بنمايند. ولى هيچكدام از آنها نتوانسته اند بسادگى و گيرندگى و به بزرگى فكر خيام برسند. زيرا بيان ظريف و بى مانند او با آهنگ سليس مجازى كنايه دار او مخصوص بخودش است. خيام قادر است كه الفاظ را موافق فكر و مقصود خودش انتخاب بكند. شعرش با يك آهنگ لطيف و طبيعى جارى و بىتكلف است، تشبيهات و استعاراتش يك ظرافت ساده و طبيعى دارد.
    طرز بيان، مسلك و فلسفه خيام تاثير مهمى در ادبيات فارسى كرده و ميدان وسيعى براى جولان فكر ديگران تهيه نموده. حتى حافظ و سعدى در نشئات ذره، ناپايدارى دنيا، غنيمت شمردن دم و مى پرستى اشعارى سروده اند كه تقليد مستقيم از افكار خيام است. ولى هيچكدام نتوانسته اند درين قسمت بمرتبه خيام برسند. مثلا سعدى مىگويد:

    بخاك بر مرو ای آدمى به نخوت و ناز،
    كه زير پاى تو همچون تو آدميزاد است. (63)
    عجيب نيست از خاك اگر گل شكفت،
    كه چندين گل اندام در خاك خفت! (58)
    سعديا دى رفت و فردا همچنان موجود نيست.
    در ميان اين و آن فرصت شمار امروز را. (120)
    بر ساز ترانه اي و پيش آور مي. (116)

    بعدها اعراب اين وزن را از فارسي تقليد كردند. اين عقيده
    را لابد هارتمان از خواندن گفته ي شمس قيس رازي راجع برباعي پيدا كرده. و درين اشعار حافظ:
    چنين كه بر دل من داغ زلف سركش تست،
    بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم. (63)
    هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار،
    كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست! (112)
    روزى كه چرخ از گل ما كوزه ها كند،
    زنهار كاسه سرما پر شراب كن. (66)
    كه هر پاره خشتى كه بر منظريست؛
    سر كيقبادى و اسكندريست: (109)
    قدح بشرط ادب گير زانكه تركيبش،
    ز كاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد. (70)

    حاقظ و مولوى و بعضى شعراى متفكر ديگر اگر چه اين شورش و رشادت فكر خيام را حس كرده اند و گاهى شلتاق آورده اند، ولى بقدرى مطالب خودشان را زير جملات و تشبيهات و كنايات اغراق آميز پوشانيده اند كه ممكن است آنرا بصد گونه تعبير و تفسير كرد. مخصوصا حافظ كه خيلى از افكار خيام الهام شده و تشبيهات او را گرفته است، مىتوان گفت او يكى از بهترين و منفكرترين پيروان خيام است. اگرچه حافظ خيلى بيشتر از خيام رويا، قوه تصور و الهام شاعرانه داشته كه مربوط به شهوت تند او مىباشد. ولى افكار او بپاى فلسفه مادى و منطقى خيام نمى رسد و شراب را بصورت اسرار آميز صوفيان در آورده. در همين قسمت حافظ از خيام جدا مىشود. مثلا شراب حافظ اگر چه در بعضى جاها بطور واضح همان آب انگور است، ولى بقدرى زير اصطلاحات صوفيانه پوشيده شده كه اجازه تعبير را مىدهد و يكنوع تصوف مىشود از آن استنباظ كرد. ولى خيام احتياج به پرده پوشى و رمز و اشاره ندارد، افكارش را صاف و پوست كنده مى گويد. همين لحن ساده، بى پروا و صراحت لهجه او را از ساير شعراى آزاد فكر متمايز مى كند. مثلا اين اشعار حافظ بخوبى جنبه صوفى و روياى شديد او را مىرساند:

    اينهمه عكس مى ونقش و نگارين كه نمود.
    يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد.
    ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم،
    اى بيخبر ز لذت شرب مدام ما.
    حافظ نيز به زهاد حمله مىكند ولى چقدر با حمله خيام فرق دارد:
    راز درون پرده ز رندان مست پرس،
    كاين حال نيست زاهد عالى مقام را. (85)
    خيلى با نزاكت تر و ترسوتر از خيام به بهشت اشاره مىكند:
    باغ فردوس لطيف است، و ليكن زنهار،
    تو غنيمت شمر اين سايه ي بيد و لب كشت. (88)
    چقدر با احتياط و محافظه كارى به جنگ صانع مىرود:
    پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت،
    آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد! (11)
    شعراى ديگر نيز از خيام تبعيت كرده اند و حتى در اشعار صوفى كنايات خيام ديده مىشود؛ مثلا اين شعر عطار:
    گر چو رستم شوكت و زورت بود،
    جاى چون بهرام در گورت بود. (54)

    غزالى نيز مضمون خيام را استعمال مىكند:
    چرخ فانوس خيالى عالمى حيران در او،
    مردمان چون صورت فانوس سرگردان دراو. (105)
    بر طبق روايت “اخبار العلما“ خيام را تكفير مىكنند به مكه مىرود و شايد سر راه خود خرابه تيسفون را ديده و اين رباعى را گفته:
    آن فصر كه بر چرخ همى زد پهلو؛ . . (56)

    آيا خاقانى تمام قصيده معروف خود "ايوان مدائن" را از همين رباعى خيام الهام نشده؟
    از همه تاثيرات و نفوذ خيام در ادبيات فارسى چيزيكه مهمتر است رشادت فكرى و آزاديست كه ابداع كرده و گويا بقدرت قلم خودش آگاه بوده. چون در "نوروزنامه" (ص 48) در فصل "اندر ياد كردن قلم" حكايتى مىآورد كه قلم را از تيغ برهنه موثرتر مىداند و اينطور نتيجه مىگيرد: ". . و تاثير قلم صلاح و فساد مملكت را كارى بزرگست و خداوندان قلم را كه معتمد باشند عزيز بايد داشت."
    تاثير خيام در ادبيات انگليس و امريكا، تاثير او در دنياى متمدن امروز همه ي اينها نشان ميدهد كه گفته هاى خيام با ديگران تا چه اندازه فرق دارد.
    خيام اگر چه سر و كار با رياضيات و نجوم داشته ولى اين پيشه ي خشك مانع از تظاهر احساسات رقيق و لذت بردن از طبيعت و ذوق سرشار شعرى او نشده! و اغلب هنگام فراغت را به تفريح و ادبيات مىگذرانيده. اگرچه ما بين منجمين مانند خواجه نصير طوسى و غيره شاعر ديده شده و اشعارى به آنها منسوب است ولى گفته هاى آنها با خيام زمين تا آسمان فرق دارد. آنان تنها در الهيات و تصوف يا عشق و اخلاق و يا مسائل اجتماعى رباعى گفته اند. يعنى همان گفته هاى ديگران را تكرار كردهاند و ذوق شاعرى در اشعار و قافيه پردازى آنها تقريبا وجود ندارد.
    شب مهتاب، ويرانه، مرغ حق، قبرستان، هواى نمناك بهارى در خيام خيلى موثر بوده. ولى بنظر مىآيد كه شكوه و طراوت بهار، رنگها و بوى گل، چمنزار، جويبار، نسيم ملايم و طبيعت افسونگر، با آهنگ چنگ ساقيان ماهرو و بوسه هاى پرحرارت آنها كه فصل بهار و نوروز را تكميل مىكرده، در روح خيام تاثير فوقالعاده داشته. خيام با لطافت و ظرافت مخصوصى كه در نزد شعراى ديگر كمياب است طبيعت را حس مىكرده و با يك دنيا استادى وصف آن را مىكند:

    روزى است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد . . (118)
    بنگر زصبا دامن گل چاك شده . . (60)
    ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست . . . (61)
    چون ابر به نوروز رخ لاله بشست . . . (62)
    مهتاب به نور دامن شب بشكافت . . . (111)

    خيام در وصف طبيعت تا همان اندازه كه احتياج دارد با چند كلمه محيط و وضع را مجسم و محسوس مىكند. آنهم در زمانى كه شعر فارسى در زير تاثير تسلط عرب يكنوع لغت بازى و اظهار فضل و تملق گوئى خشك و بى معنى شده بوده و شاعران كميابى كه ذوق طبيعى داشته اند براى يك برگ و يا يك قطره ژاله بقدرى اغراق مىگفته اند كه انسان را از طبيعت بيزار مىكرده اند. اين سادگى زبان خيام بر بزرگى مقام او مى افزايد، نه تنها خيام به الفاظ ساده اكتفا كرده، بلكه در ترانه هاى خود استاديهاى ديگرى نيز بكار برده كه نظير آن در نزد هيچيك از شعراى ايران ديده نمىشود. او با كنايه و تمسخر لغات قلنبه آخوندى را گرفته بخودشان پس داده. مثلا درين رباعى:
    گويند: "بهشت و حور عين خواهد بود،
    آنجا مى ناب و انگبين خواهد بود."
    اول نقل فول كرده و اصطلاحات آخوندى را در وصف جنت به زبان خودشان شرح داده، بعد جواب مىدهد:
    گر ما مى و معشوقه گزيديم چه باك؟
    چون عاقبت كار همين خواهد بود!
    درين رباعى القاب ادبا و فضلا را به اصطلاح خودشان مىگويد:

    آنانكه "محيط فضل و آداب شدند،
    در جمع كمال شمع اصحاب شدند،"
    بزبان خودش القاب و ادعاى آنها را خراب مىكند:
    ره زين شب تاريك نبردند بروز،
    گفتند فسانه اى و در خواب شدند!
    در جاى ديگر لفظ "پرده" صوفيان را مىآورد و بعد به تمسخر مىگويد كه پشت پرده ی اسرار عدم است:
    هست از پس "پرده" گفتگوى من و تو،
    چون "پرده" برافتد، نه تو مانى و نه من!
    گاهى با لغات بازى مىكند، ولى صنعت او چقدر با صنايع لوس و ساختگى بديع فرق دارد. مثلا لغاتى كه دو معنى را مىرساند:
    بهرام كه گور مىگرفتى همه عمر،
    ديدى كه چگونه گور بهرام گرفت؟
    تقليد آواز فاخته كه در ضمن بمعنى "كجا رفتند؟" هم باشد يك شاهكار زيركى، تسلط بزبان و ذوق را مىرساند:
    ديديم كه بر كنگره اش فاخته ای،
    بنشسته همى گفت كه: " كوكوكوكو!"
    در آخر بعضى از رباعيات قافيه تكرار شده، شايد بنظر بعضى فقر لغت و قافيه را برساند مثل:
    دنيا ديدى و هر چه ديدى هيچ است . . (102)
    بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هيچ. (107)
    ولى تمام تراژدى موضوع در همين تكرار "هيچ" جمع شده. چندين اثر فلسفى و علمى بزبان فارسى و عربى از خيام مانده. ولى آثار علمى او هرگز در ميزان شهرتش دخالتى نداشته. خوشبختانه اخيرا يك رساله ادبى گرانبهائى از خيام بدست آمده موسوم به: "نوروزنامه" كه بسعى و اهتمام دوست عزيزم آقاى مجتبى مينوى در تهران به چاپ رسيد. اين كتاب بفارسى ساده و بيمانندى نوشته شده كه نشان مىدهد اثر قلم تواناى همان گوينده ترانه ها مىباشد. نثر ادبى آن يكى از بهترين و سليس ترين نمونه هاى نثر فارسى است و ساختمان جملات آن خيلى نزديك به پهلوى مىباشد و هيچكدام از كتابهائى كه كم و بيش در آن دوره نوشته شده از قبيل "سياست نامه" و "چهار مقاله" و غيره از حيث نثر و ارزش ادبى بپاى "نوروزنامه" نمىرسند.
    نگارنده موضوع كتاب خود را يكى از رسوم ملى ايران قديم قرار داده كه رابطه مستقيم با نجوم دارد، و در آن خرافات نجومى و اعتقادات عاميانه و خواص اشياء را بر طبق نجوم و طب Empirique شرح مىدهد. اگر چه اين كتاب دستورى و بفراخور مقتضيات روز نوشته شده، ولى در خفاياى الفاظ آن همان موشكافى فكر، همان منطق محكم رياضىدان، قوه تصور فوقالعاده و كلام شيواى خيام وجود دارد و در گوشه و كنار بهمان فلسفه علمى و مادى خيام كه از دستش در رفته بر مىخوريم. درين كتاب نه حرفى از عذاب آخرت است و نه از لذايذ جنت، نه يك شعر صوفى ديده مىشود و نه از اخلاق و مذهب سخنى به ميان مىآيد. موضوع يك جشن با شكوه ايران، همان ايرانى كه فاخته بالاى گنبد ويرانش كوكو مىگويد و بهرام و كاووس و نيشاپور و توسش با خاك يكسان شده، از جشن آن دوره تعريف مىكند و آداب و عادات آنرا مىستايد.
    آيا مىتوانيم درنسبت اين كتاب به خيام شك بياوريم البته از قراينى ممكن است. ولى بر فرض هم كه از روى تصادف و يا تعمد اين كتاب به خيام منسوب شده باشد، مىتوانيم بگوئيم كه نويسنده آن رابطه فكرى با خيام داشته و در رديف همان فيلسوف نيشابورى و به مقام ادبى و ذوقى او مىرسيده. بهر حال، تا زمانى كه يك سند مهم تاريخى بدست نيامده كه همين كتاب "نوروزنامه" را كه در دست است به نويسنده مقدم بر خيام نسبت بدهد هيچگونه حدس و فرضى نمىتواند نسبت آنرا از خيام سلب بكند. بر عكس، خيلى طبيعى است كه روح سركش و بيزار خيام، آميخته با زيبائى و ظرافتها كه از اعتقادات خشن زمان خودش سرخورده، در خرافات عاميانه يك سرچشمه تفريح و تنوع براى خودش پيدا بكند. سرتاسر كتاب ميل ايرانى ساسانى، ذوق هنرى عالى، ظرافت پرستى و حس تجمل مانوى را بياد مىآورد. نگرنده پرستش زيبائى را پيشه خودش نموده، همين زيبائى كه در لغات و در آهنگ جملات او بخوبى پيداست. خيام شاعر، عالم و فيلسوف خودش را يكبار ديگر در اين كتاب معرفى مىكند.
    خيام نماينده ذوق خفته شده، روح شكنجه ديده و ترجمان ناله ها و شورش يك ايران بزرگ، باشكوه و آباد قديم است كه در زير فشار فكر زمخت سامى و استيلاى عرب كم كم مسموم و ويران مىشده.
    از مطالب فوق بدست مىآيد كه گوينده اين ترانه ها فيلسوف، منجم و شاعر بىمانندى بوده است. حال اگر بخواهيم نسبت اين رباعيات را از خيام معروف سلب بكنيم، آيا به كى آنها را نسبت خواهيم داد؟ لابد بايد خيام ديگرى باشد كه همزاد همان خيام معروف است و شايد از خيام منجم هم مقامش بزرگتر باشد. ولى در هيچ جا بطور مشخص اسم او برده نشده و كسى او را نمىشناخته، در صورتيكه بايستى در يك زمان و يك جا و به يك طرز با خيام منجم زندگى كرده باشد. پس اين بغير از خود خيام كه ژنى بىمانند او به انواع گوناگون تجلى مىكرده و يا شبح او كس ديگرى نبوده. اصلا آيا كس ديگرى را بجز خيام سراغ داريم كه بتواند اينطور ترانه سرائى بكند؟
    چند قطعه شعر عربى از خيام مانده است، ولى از آنجائيكه هيچيك از شعرا نتوانسته اند آنها را به شعر فارسى بزبان خيام در بياورند از درج آن چشم پوشيديم.
    بنا بخواهش دوست هنرمندم آقاي درويش نقاش، اين مقدمه را اجمالا به ترانه هاي خيام نوشتم تا راهنماي تابلوهاي ايشان بشود. در اين كتاب ترانه هاي خيام مطابق سبك و افكار فلسفي مرتب شده و رباعياتي كه بنظر مشكوك ميآمده جلو آنها يك ستاره گذاشته شده، اين رباعيات بر فرض هم از خود خيام نباشد از پيروان خيلي زبردست او خواهد بود كه مستقيما از فكر فيلسوف و شاعر بزرگ الهام شده است.

    صادق هدايت
    تهران: 4 مهر – 1313
     
    -BaHaRe-, khabaloo, SilentStar و 1 کاربر دیگر از این نوشته تشکر کرده اند.
  6. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    راز آفرينش:
    (1)
    هرچند كه رنگ و روي زيباست مرا ،
    چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا ،
    معلوم نشد كه در طرخانه ي خاك
    نقاش ازل اهر چه آراست مرا ؟
    (2)
    آورد به اظطرارم اول بوجود ،
    جز حيرتم از حيات چيزي نفزود ،
    رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود
    زين آمدن و بودن و رفتن مقصود ؟
    (3)
    از آمدنم نبود گردون را سود ،
    وز رفتن من جاه و جلالش نفزود ؛
    وز هيچكسي نيز دو گوشم نشنود ،
    كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود !
    (4)
    اي دل تو به ادراك معما نرسي ،
    در نكته ي زير كان دانا نرسي ؛
    اينجا ز مي و جام بهشتي ميساز ،
    كانجا كه بهشت است رسي يا نرسي !
    (5)
    دل سر حيات اگر كماهي دانست ،
    در مرگ هم اسرار الهي دانست ؛
    امروز كه با خودي، ندانستي هيچ ،
    فردا كه ز خود روي چه خواهي دانست ؟
    (6)
    ٭ تا چند زنم بروي درياها خشت ،
    بيزار شدم ز بت پرستان و كنشت ؛
    خيام كه گفت دوزخي خواهد بود ؟
    كه رفت بدوزخ و كه آمد ز بهشت ؟
    (7)
    اسرار ازل را نه تو داني و نه من ،
    وين حرف معما نه تو خواني و نه من ؛
    هست از پس پرده گفتگوي من و تو ،
    چون پرده بر افتد، نه تو ماني و نه من .
    (8)
    اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت ،
    كس نيست كه اين گوهر تحقيق بسفت ؛
    هركس سخني از سر سودا گفتند ،
    زان روي كه هست، كس نميداند گفت .

    (9)
    اجرام كه ساكنان اين ايوانند ،
    اسباب تردد خردمندانند ،
    هان تا سر رشته خرد گم نكني ،
    كانان كه مدبرند سر گردانند !
    (10)
    دوري كه در آمدن و رفتن ماست ،
    اورا نه نهايت، نه بدايت پيداست ،
    كس مي نزند دمي درين معني راست ،
    كاين آمدن از كجا و رفتن بكجاست !

    (11)
    دارنده چو تركيب طبايع آراست ،
    از بهرچه او فكندش اندر كم و كاست ؟
    گر نيك آمد، شكستن از بهر چه بود ؟
    ور نيك نيامد اين صور، عيب كراست ؟
    (12)
    آنانكه محيط فضل و آداب شدند ،
    در جمع كمال شمع اصحاب شدند ،
    ره زين شب تاريك نبردند بروز ،
    گفتند فسانه اي و در خواب شدند .

    (13)
    ٭ آنانكه ز پيش رفته اند اي ساقي ،
    در خاك غرور خفته اند اي ساقي ،
    رو باده خور و حقيقت از من بشنو :
    باد است هر آنچه گفته اند اي ساقي .
    (14)
    ٭ آن بيخبران كه در معني سفتند ،
    در چرخ به انواع سخنها گفتند ؛
    آگه چو نگشتند بر اسرار جهان ،
    اول زنخي زدند و آخر خفتند !
    (15)
    گاويست بر آسمان قرين پروين ،
    گاويست دگر نهفته در زير زمين ؛
    گر بينائي، چشم حقيقت بگشا :
    زير و زير دو گاو مشتي خر بين .
     
    -BaHaRe- و lilyrose از این نوشته تشکر کرده اند.
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    درد زندگي:
    (16)
    امروز كه نوبت جواني من است ،
    مي نوشم از آنكه كامراني من است ؛
    عيبم مكنيد. گرچه تلخ خوش است ،
    تلخ است، از آنكه زندگاني من است .
    (17)
    گر آمدنم بمن بدي، نامدمي .
    ور نيز شدن بمن بدي، كي شدمي ؟
    به زان نبدي كه اندرين دير خراب ،
    نه آمدمي، نه شدمي، نه بدمي .
    (18)
    از آمدن و رفتن ما سودي كو ؟
    وز تار وجود عمر ما پودي كو ؟
    در چنبر چرخ جان چندين پاكان ،
    ميسوزد و خاك ميشود: دودي كو ؟
    (19)
    افسوس كه بيفايه فرسوده شديم ،
    وز داس سپهر سرنگون سوده شديم ؛
    دردا و ندامتا كه چشم زديم ،
    نابوده بكام خويش، نابوده شديم !
    (20)
    ٭ با يار چو آرميده باشي همه عمر ؛
    لذات جهان چشيده باشي همه عمر ،
    هم آخر كار رحلتت خواهد بود ،
    خوابي باشد كه ديده باشي همه عمر ،
    (21)
    اكنون كه ز خوشدلي بجز نام نماند ،
    يك همدم پخته جز مي خام نماند ؛
    دست طرب از ساغر مي باز مگير
    امروز كه در دست بجز جام نماند !
    (22)
    ايكاش كه جاي آرميدن بودي ،
    يا اين ره دور را رسيدن بودي ؛
    كاش از پي صد هزار سال از دل خاك ،
    چون سبزه اميد بر دميدن بودي !
    (23)
    چون حاصل آدمي درين جاي دو در ،
    جز درد دل و دادن جان نيست دگر ؛
    خرم دل آنكه يك نفس زنده نبود ،
    و آسوده كسيكه خود نزاد از مادر !

    (24)
    ٭ آنكس كه زمين و چرخ افلاك نهاد ،
    بس داغ كه او بر دل غمناك نهاد ؛
    بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشك
    در طبل زمين و حقه ي خاك نهاد !
    (25)
    گر بر فلكم دست بدي چون يزدان ،
    بر داشتمي من اين فلك را ز ميان ؛
    از نو فلك دگر چنان ساختمي ،
    كازاده بكام دل رسيدي آسان .
     
    -BaHaRe- و lilyrose از این نوشته تشکر کرده اند.
  9. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    ز ازل نوشته:
    (26)
    بر لوح نشان بودنيها بوده است ،
    پيوسته قلم ز نيك و بد فرسوده است ؛
    در روز ازل هر آنچه بايست بداد ،
    غم خوردن و كوشيدن ما بيهوده است ،
    (27)
    چون روزي و عمر بيش و كم نتوان كرد ،
    خودرا بكم و بيش دژم نتوان كرد ؛
    كار من و تو چنانكه راي من و تست
    از موم بدست خويش هم نتوان كرد .
    (28)
    افلاك كه جز غم نفزايند دگر ؛
    ننهند بجا تا نربايند دگر ؛
    نا آمدگان اگر بدانند كه ما
    از دهر چه ميكشيم، نايند دگر ؛
    (29)
    اي آنكه نتيجه چهار و هفتي ،
    وز هفت و چهار دايم اندر تفتي ،
    مي خور كه هزار باره بيشت گفتم :
    باز آمدنت نيست، چو رفتي رفتي .
    (30)
    ٭ تا خاك مرا بقالب آميخته اند ،
    بس فتنه كه از خاك برانگيخته اند :
    من بهتر ازين نمتوانم بودن
    كز بوته مرا چنين برون ريخته اند .
    (31)
    ٭ تاكي زچراغ مسجد و دود كنشت ؟
    تاكي ز زيان دوزخ و سود بهشت ؟
    رو بر سر لوح بين كه استاد قضا
    اندر ازل آنچه بودني بود، نوشت .
    (32)
    ٭ اي دل چو حقيقت جهان هست مجاز ،
    چندين چه بري خواري ازين رنج دراز !
    تن را به قضا سپار و با درد بساز ،
    كاين رفته قلم ز بهر تو نايد باز .
    (33)
    در گوش دلم گفت فلك پنهاني :
    حكمي كه قضا بود ز من ميداني ؟
    در گردش خود اگر مرا دست بدي ،
    خودرا برهاندمي ز سر گرداني .

    (34)
    نيكي و بدي كه در نهاد بشر است ،
    شادي و غمي كه در قضا و قدر است ،
    با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل ،
    چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است .
     
    -BaHaRe- و lilyrose از این نوشته تشکر کرده اند.
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    گردش دوران
    (35)
    افسوس كه نامه جواني طي شد ،
    وان تازه بهار زندگاني دي شد ؛
    حالي كه ورا نام جواني گفتند ،
    معلم نشد گه او كي آمد، كي شد !
    (36)
    افسوس كه سرمايه ز كف بيرون شد ،
    در پاي اجل بسي جگرها خون شد !
    كس نامد از آنجهان كه پرسم از وي :
    كاحوال مسافران دنيا چون شد .
    (37)
    يكچند به كودكي به استاد شديم ؛
    يكچند ز استادي خود شاد شديم ؛
    پايان سخن شنو كه مارا چه رسيد :
    چو آب بر آمديم و چون باد شديم !
    (38)
    ياران موافق همه از دست شدند ،
    در پاي اجل يكان يكان پست شدند ،
    بوديم بيك شراب در مجلس عمر ،
    يكدور زما پيشترك مست شدند !
    (39)
    اي چرخ فلك خرابي از كينه ي تست ،
    بيداد گري پيشه ي ديرينه ي تست ،
    وي خاك اگر سينه ي تو بشكافند ،
    بس گوهر قيمتي كه در سينه ي تست.
    (40)
    چون چرخ بكام يك خردمند نگشت ،
    خواهي تو فلك هفت شمر، خواهي هشت،
    چون بايد مرد و آرزوها همه هشت ،
    چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت.
    (41)
    يك قطره آب بود و با دريا شد ،
    يك ذره ي خاك و با زمين يكتا شد ،
    آمد شدن تو اندرين عالم چيست ؟
    آمد مگسي پديد و ناپيدا شد .
    (42)
    ٭ ميپرسيدي كه چيست اين نقش مجاز ،
    گر بر گويم حقيقتش هست دراز ،
    نقشي است پديد آمده از دريائي ،
    و آنگاه شده بقعر آن دريا باز .

    (43)
    جامي است كه عقل آفرين ميزندش ،
    صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش ؛
    اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف
    ميسازد و باز بر زمين ميزندش !
    (44)
    اجزاي پياله اي كه درهم پيوست ،
    بشكستن آن روا نميدارد مست ،
    چندين سر و ساق نازنين و كف دست،
    از مهر كه پيوست و به كين كه شكست ؟
    (45)
    عالم اگر از بهر تو مي آرايند ،
    مگر اي بدان كه عاقلان نگرايند ؛
    بسيار چو تو روند و بسيار آيند .
    برباي نصيب خويش كت بربايند .
    (46)
    از جمله ي رفتگان اين راه دراز ،
    باز آمده اي كو بما گويد راز ؟
    هان بر سر اين دو راهه از روي نياز ،
    چيزي نگذاري كه نمي آيي باز !

    (47)
    مي خور كه بزير گل بسي خواهي خفت ،
    بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت ؛
    زنهار بكس مگو تو اين راز نهفت :
    هر لاله كه پژمرد، نخواهد بشكفت .
    (48)
    ٭ پيري ديدم بخانه ي خماري ،
    گفتم: نكني ز رفتگان اخباري ؟
    گفتا، مي خور كه همچو ما بسياري ،
    رفتند و كسي باز نيامد باري !
    (49)
    بسيار بگشتيم بگرد در و دشت ،
    اندر همه آفاق بگشتيم بگشت ؛
    كس را نشنيديم كه آمد زين راه
    راهي كه برفت، راهرو باز نگشت !
    (50)
    ما لعبتگانيم و فلك لعبت باز ،
    از روي حقيقتي نه از روي مجاز ؛
    يكچند درين بساط بازي كرديم ،
    رفتيم بصندوق عدم يك يك باز !

    (51)
    اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود ،
    ني نام ز ما و نه نشان خواهد بود ؛
    زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل ،
    زين پس چو نباشيم همان خواهد بود .
    (52)
    بر مفرش خاك خفتگان مي بينم ،
    در زير زمين نهفتگان مي بينم ؛
    چندانكه بصحراي عدم مينگرم ،
    نا آمدگان و رفتگان مي بينم !
    (53)
    اين كهنه رباط را كه عالم نام است
    آرامگه ابلق صبح و شام است ،
    بزمي است كه وامانده ي صد جمشيد است ،
    گوريست كه خوابگاه صد بهرام است !
    (54)
    آن قصر كه بهرام درو جام گرفت ،
    آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت ؛
    بهرام كه گور ميگرفتي همه عمر ،
    ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت ؟

    (55)
    مرغي ديدم نشسته بر باره ي توس ،
    در چنگ گرفته كله ي كيكاوس ،
    با كله همي گفت كه: افسوس، افسوس !
    كو بانك جرسها و كجا ناله ي كوس ؟
    (56)
    آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو ،
    بر در گه او شهان نهادندي رو ،
    ديديم كه بر كنگره اش فاخته اي
    بنشسته همي گفت كه: “كوكو، كو كو؟“
     
    -BaHaRe- و lilyrose از این نوشته تشکر کرده اند.
  11. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    ذرات گردانده:
    (57)
    از تن چو برفت جان پاك من و تو ،
    خشتي دو نهند بر مغاك من و تو ؛
    و آنگه ز براي خشت گور دگران ،
    در كالبد كشند خاك من و تو ،
    (58)
    ٭ هر ذره كه بر روي زميني بوده است ،
    خورشيد رخي، زهره جبيني بوده است ،
    گرد از رخ آستين به آذرم فشان ،
    كان هم رخ خوب نازنيني بوده است .
    (59)
    اي پير خردمند پگه تر بر خيز ،
    وان كودك خاك بيز را بنگر تيز ،
    پندش ده و گو كه، نرم نرمك مي بيز ،
    مغز سر كيقباد و چشم پرويز !
    (60)
    بنگر ز صبا دامن گل چاك شده ،
    بلبل ز جمال گل طربناك شده ؛
    در سايه ي گل نشين كه بسيار اين گل ،
    از خاك بر آمده است و در خاك شده !
    (61)
    ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست ،
    بي باده ي گلرنگ نميشايد زيست ؛
    اين سبزه كه امروز تماشا گه ماست ،
    تا سبزه ي خاك ما تماشا گه كيست !
    (62)
    چون ابر به نوروز رخ لاله بشست ،
    بر خيز و بجام باده كن عزم درست ،
    كاين سبزه كه امروز تماشاگه تست ،
    فردا همه از خاك تو بر خواهد رست !
    (63)
    هر سبزه كه بر كنار جوئي رسته است ،
    گوئي ز لب فرشته خوئي رسته است ؛
    پا بر سر هر سبزه به خواري ننهي ،
    كان سبزه ز خاك لاله روئي رسته است .
    (64)
    مي خور كه فلك بهر هلاك من و تو ،
    قصدي دارد بجان پاك من و تو ؛
    در سبزه نشين و مي روشن ميخور ؛
    كاين سبزه بسي دمد ز خاك من و تو ؟

    (65)
    ديدم بسر عمارتي مردي فرد ،
    كو گل بلگد ميزد و خوارش ميكرد ،
    وان گل بزبان حال با او ميگفت :
    ساكن، كه چو من بسي لگد خواهي خورد !
    (66)
    بردار پياله و سبو اي دلجو ؛
    بر گرد بگرد سبزه زار و لب جو ؛
    كاين چرخ بسي قد بتان مهرو ،
    صد بار پياله كرد و صد بار سبو !
    (67)
    بر سنگ زدم دوش سبوي كاشي ،
    سرمست بدم چو كردم اين اوباشي ؛
    با من بزبان حال ميگفت سبو :
    من چون تو بدم، تو نيز چون من باشي !
    (68)
    زان كوزه ي مي كه نيست در وي ضرري ،
    پر كن قدحي بخور، بمن ده دگري ،
    زان پيشتر اي پسر كه در رهگذري ،
    خاك من و تو كوزه كند كوزه گري .

    (69)
    ٭ بر كوزه گري پرير كردم گذري ،
    از خاك همي نمود هردم هنري ؛
    من ديدم اگر نديد هر بي بصري ،
    خاك پدرم در كف هر كوزه گري .
    (70)
    ٭ هان كوزه گرا بپاي اگر هشياري ،
    تا چند كني بر گل مردم خواري ؟
    انگشت فريدون و كف كيخسرو ،
    برچرخ نهاده اي، چه مي پنداري ؟
    (71)
    در كار گه كوزه گري كردم راي ،
    بر پله ي چرخ ديدم استاد بپاي ،
    ميكرد دلير كوزه را دسته و سر ،
    از كله پادشاه و از دست گداي !
    (72)
    اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است
    در بند سر زلف نگاري بوده است ،
    اين دسته كه بر گردن او مي بيني :
    دستي است كه بر گردن ياري بوده است !

    (73)
    در كارگه كوزه گري بودم دوش ؛
    ديدم دوهزار كوزه گويا و خموش ،
    هر يك بزبان حال با من ميگفتند :
    “كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش ؟“
     
    -BaHaRe- و lilyrose از این نوشته تشکر کرده اند.
  12. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    هرچه بادا باد:
    (74)
    گر من ز مي مغانه مستم، هستم ،
    گر كافر و گبر و بت پرستم، هستم ،
    هر طايفه اي بمن گماني دارد ،
    من زان خودم، چنانكه هستم هستم .
    (75)
    مي خوردن و شاد بودن آئين منست ،
    فارغ بودن ز كفر و دين ؛ دين منست ،
    گفتم بعروس دهر : كابين تو چيست ؟
    گفتا : - دل خرم تو كابين منست .
    (76)
    من بي مي ناب زيستن نتوانم ،
    بي باده ، كشيد بار تن نتوانم ،
    من بنده ي آن دمم كه ساقي گويد :
    “ يك جام دگر بگير “ و من نتوانم .
    (77)
    امشب مي جام يكمني خواهم كرد ،
    خودرا به دو جام مي غني خواهم كرد ؛
    اول سه طلاق عقل و دين خواهم داد ،
    پس دختر رز را بزني خواهم كرد .
    (78)
    ٭ چون مرده شوم ، خاك مرا گم سازيد ،
    احوال مرا عبرت مردم سازيد ،
    خاك تن من به باده آعشته كنيد ،
    وز كالبدم خشت سر خم سازيد .
    (79)
    ٭ چون در گذرم به باده شوئيد مرا ،
    تلقين ز شراب ناب گوئيد مرا ؛
    خواهيد بروز حشر يابيد مرا ؟
    از خاك در ميكده جوئيد مرا .
    (80)
    ٭ چندان بخورم شراب، كاين بوي شراب
    آيد ز تراب ، چون روم زير آب ،
    گر بر سر خاك من رسد مخموري ،
    از بوي شراب من شود مست و خراب .
    (81)
    روزي كه نهال عمر من كنده شود ،
    و اجزام ز يكد گر پراكنده شود ؛
    گر زانكه صراحئي كنند از گل من ،
    حالي كه ز باده پر كني زنده شود .

    (82)
    ٭ در پاي اجل چو من سر افكنده شوم ،
    وز بيخ اميد عمر بر كنده شوم ،
    زينها ، گلم بجز صراحي نكنيد ،
    باشد كه ز بوي مي دمي زنده شوم .
    (83)
    ٭ ياران بموافقت چو ديدار كنيد ،
    بايد كه ز دوست ياد بسيار كنيد ؛
    چون باده ي خوشگوار نوشيد بهم ،
    نوبت چو بما رسد نگونسار كنيد .
    (84)
    ٭ آنانكه اسير عقل و تميز شدند ،
    در حسرت هست و نيست ناچيز شدند ؛
    رو با خبرا ، تو آب انگور گزين ،
    كان بي خبران بغوره ميويز شدند !
    (85)
    ٭ اي صاحب فتوي ، ز تو پر كار تريم ،
    با اينهمه مستي ، از تو هشيار تريم ؛
    تو خون كسان خوري و ما خون رزان ،
    انصاف بده ؛ كدام خونخوار تريم ؟

    (86)
    شيخي بزني فاحشه گفتا : مستي .
    هر لحظه بدام دگري پا بستي .
    گفتا ؛ شيخا، هر آنچه گوئي هستم ،
    آيا تو چنانكه مينمائي هستي ؟
    (87)
    ٭ گويند كه دوزخي بود عاشق و مست ،
    قولي است خلاف ، دل در آن نتوان بست ،
    گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود ،
    فردا باشد بهشت همچون كف دست !
    (88)
    گويند : بهشت و حور عين خواهد بود ،
    و آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود ؛
    گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باك ؟
    آخر نه بعاقبت همين خواهد بود ؟
    (89)
    ٭ گويند : بهشت و حور و كوثر باشد ،
    جوي مي و شير و شهد و شكر باشد ؛
    پر كن قدح باده و بر دستم نه ،
    نقدي ز هزار نسيه بهتر باشد .

    (90)
    گويند بهشت عدن با حور خوش است ،
    من ميگويم كه : آب انگور خوش ؛
    اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار ،
    كاواز دهل برادر از دور خوش است .
    (91)
    كس خلد و جحيم را نديده است اي دل ،
    گوئي كه از آن جهان رسيده است اي دل ؛
    اميد و هراس ما بچيزي است كزان ،
    جز نام و نشان نه پديده است اي دل !
    (92)
    من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت ،
    از اهل بهشت كرد ، يا دوزخ زشت ؛
    جامي و بتي و بربطي بر لب كشت .
    اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت .
    (93)
    چون نبست مقام ما درين دهر مقيم ،
    پس بي مي و معشوق خطائي است عظيم .
    تا كي ز قديم و محدث اميدم و بيم ؟
    چون من رفتم ، جهان چه محدث چه قديم .

    (94)
    چون آمدنم بمن نبد روز نخست ،
    وين رفتن بي مراد عزميست درست ،
    بر خيز و ميان ببند اي ساقي چست ،
    كاندو جهان بمي فرو خواهم شست .
    (95)
    چون عمر بسر رسد ، چه بغداد چه بلخ ،
    پيمانه چو پر شود ، چه شيرين و چه تلخ ؛
    خوش باش كه بعد از من و تو ماه بسي ،
    از سلخ بغره آيد ، از غره بسلخ !
    (96)
    - جز راه قلندران ميخانه مپوي ،
    جز باده و جز سماع و جز يار مجوي ؛
    برا كف قدح باده و بر دوش سبو ،
    مي نوش كن اي نگار و بيهوده مگوي .
    (97)
    - ساقي غم من بلند آوازه شده است ،
    سرمستي من برون ز اندازه شده است ؛
    با موي سپيد سر خوشم كز مي تو ؛
    پيرانه سرم بهار دل تازه شده است .

    (98)
    - تنگي مي لعل خواهم و ديواني ،
    سد رمقي بايد و نصف ناني ،
    وانگه من و تو نشسته در ويراني ،
    خوشتر بود آن ز ملكت سلطاني .
    (99)
    - من ظاهر نيستي و هستي دانم ،
    من باطن هر فراز و پستي دانم ؛
    با اينهمه از دانش خود شرمم باد ،
    گر مرتبه اي وراي مستي دانم .
    (100)
    از من رمقي بسعي ساقي مانده است ،
    وز صحبت خلق ، بي وفائي مانده است ،
    از باده ي دوشين قدحي بيش نماند .
    از عمر ندانم كه چه باقي مانده است !
     
    -BaHaRe- و lilyrose از این نوشته تشکر کرده اند.
  13. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    هيچ است:
    (101)
    اي بيخبران شكل مجسم هيچ است ،
    وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است ،
    خوش باش كه در نشيمن كون ، فساد .
    وابسته ي يك دميم و آنهم هيچ است !
    (102)
    دنيا ديدي و هرچه ديدي هيچ است ،
    و آن نيز كه گفتي و شنيدي هيچ است ،
    سر تا سر آفاق دويدي هيچ است ،
    و آن نيز كه در خانه خزيدي هيچ است .
    (103)
    دنيا بمراد رانده گير ، آخر چه ؟
    وين نامه ي عمر خوانده گير ، آخر چه ؟
    گيرم كه بكام دل بماندي صد سال ،
    صد سال دگر بمانده گير ، آخر چه ؟
    (104)
    - رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين ،
    نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين ،
    ني حق ، نه حقيقت ، نه شريعت نه يقين ،
    اندر دو جهان كرا بود زهره ي اين ؟
    (105)
    اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم ،
    فانوس خيال از او مثالي دانيم :
    خورشيد چراغ دان و عالم فانوس ،
    ما چون صوريم كاندر او گردانيم .
    (106)
    چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست ،
    چون هست زهرچه هست نقصان و شكست ،
    انگار كه هست ، هرچه در عالم نيست ،
    پندار كه نيست ، هرچه در عالم هست .
    (107)
    بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هيچ ،
    وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ ،
    شمع طربم ، ولي چو بنشستم ، هيچ ،
    من جام جمم ، ولي چو بشكستم ، هيچ .
     
    -BaHaRe- و lilyrose از این نوشته تشکر کرده اند.
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    دم را دريابيد:
    (108)
    از منزل كفر تا بدين ، يك نفس است ،
    وز عالم شك تا به يقين ، يك نفس است ،
    اين يك نفس عزيز را خوش ميدار ،
    كز حاصل عمر ما همين يك نفس است .
    (109)
    شادي بطلب كه حاصل عمر دمي است ،
    هر ذره ز خاك كيقبادي و جمي است ،
    احوال جهان و امل اين عمر كه هست ،
    خوابي و خيالي و فريبي و دمي است .
    (110)
    تا زهره و مه در آسمان گشته پديد ،
    بهتر ز مي ناب كسي هيچ نديد ؛
    من در عجبم ز مي فروشان ، كايشان
    زين به كه فروشند چه خواهند خريد ؟
    (111)
    مهتاب به نور دامن شب بشكافت ،
    مي نوش ، دمي خوشتر از اين نتوان يافت ؛
    خوش باش و بينديش كه مهتاب بسي ،
    اندر سر گور يك بيك خواهد تافت !
    (112)
    چون عهده نميشود كسي فردارا ،
    حالي خوش كن تو اين دل سودا را ،
    مي نوش به ماهتاب ، اي ماه كه ماه
    بسيار بگردد و نيابد ما را .
    (113)
    اين قابله ي عمر عجب ميگذرد !
    درياب دمي كه با طرب ميگذرد ؛
    ساقي ، غم فرداي حريفان چه خوري ؟
    پيش آر پياله را ، كه شب ميگذرد .
    (114)
    هنگام سپيده دم خروس سحري ،
    داني كه چرا همي كند نوحه گري ؟
    يعني كه : نمودند در آئينه ي صبح
    كز عمر شبي گذشت تو بيخبري !
    (115)
    وقت سحر است ، خيز اي مايه ي ناز ،
    نرمك نرمك باده خور چنگ نواز ،
    كانها كه بجايند نپايند كسي ،
    و آنها كه شدند كس نميآيد باز !

    (116)
    هنگام صبوح اي صنم فرخ پي
    بر ساز ترانه اي و پيش آور مي ؛
    كافكند بخاك صد هزاران جم و كي
    اين آمدن تير مه و رفتن دي .
    (117)
    صبح است ، دمي بر مي گلرنگ زنيم ،
    وين شيشع ي نام و ننگ برسنگ زنيم ،
    دست از امل دراز خود باز كشيم ،
    در زلف دراز و دامن چنگ زنيم .
    (118)
    روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد ،
    ابر از رخ گزار همي شويد گرد ،
    بلبل بزبان پهلوي با گل زرد ،
    فرياد همي زند گه : مي بايد خورد !
    (119)
    فصل گل و طرف جويبار و لب كشت ،
    با يك دو سه تازه دلبري حور سرشت ؛
    پيش آر قدح كه باده نوشان صبوح ،
    آسوده ز مسجد و فارغ ز بهشت .

    (120)
    بر چهره ي گل نسيم نوروز خوش است ،
    در صحن چمن روي دلفروز خوش است ؛
    از دي كه گذشت هرچه گوئي خوش است ؛
    خوش باش وز دي مگو ، كه امروز خوش است .
    (121)
    ساقي ، گل و سبزه بس طربناك شده است ،
    درياب كه هفته ي دگر خاك شده است ؛
    مي نوش و گلي بچين ، كه تا در نگري
    گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است .
    (122)
    چون لاله به نوروز قدح گير بدست ،
    با لاله رخي اگر ترا فرصت هست ؛
    مي نوش به خرمي ، كه اين چرخ كبود
    ناگاه ترا چو خاك گرداند پست .
    (123)
    ٭ هر گه كه بنفشه جامه در رنگ زند ،
    در دامن گل باد صبا چنگ زند ،
    هشيار كسي بود كه ، با سيمبري
    مي نوشد و جام باده بر سنگ زند .

    (124)
    برخيز و مخور غم جهان گذران ،
    خوش باش و دمي به شادماني گذران
    در طبع جهان اگر وفائي بودي ،
    نوبت بتو خود نيامدي از دگران .
    (125)
    در دايره ي سپهر نا پيدا غور ،
    مي نوش به خوشدلي كه دور است بجور ؛
    نوبت چو بدور تو رسد آه مكن ،
    جامي است كه جمله را چشانند بدور !
    (126)
    از درس علوم جمله بگريزي به ،
    و اندر سر زلف دلبر آويزي به ،
    ز آن پيش كه روزگار خونت ريزد ،
    تو خون قنينه در قدح ريزي به .
    (127)
    ايام زمانه از كسي دارد ننگ ،
    كو در غم ايام نشيند دلتنگ ؛
    مي خور تو در آبگينه با ناله ي چنگ ،
    ز آن پيش كه آبگينه آيد بر سنگ !

    (128)
    - از آمدن بهار و از رفتن دي ،
    اوراق وجود ما همي گردد طي ؛
    مي خور، مخور اندوه، كه گفته است حكيم :
    غمهاي جهان چو زهر و ترياقش مي .
    (129)
    زان پيش كه نام تو ز عالم برود
    مي خور، كه چو مي بدل رسد غم برود ؛
    بگشاي سر زلف بتي بند ز بند ،
    زان پيش كه بند بندت از هم برود !
    (130)
    - اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم ،
    وين يكدم عمر را غنيمت شمريم ؛
    فردا كه ازين دير كهن در گذريم ؛
    با هفت هزار سالگان سر بسريم .
    (131)
    - تن زن چو بزير فلك بي باكي ،
    مي نوش چو در جهان آفت ناكي ؛
    چون اول و آخرت بجز خاكي نيست ،
    انگار كه بر خاك نه اي در خاكي .

    (132)
    - مي بر كف من نه كه دلم تابست ،
    وين عمر گريز پاي چون سيما بست ،
    درياب كه، آتش جواني آبست ،
    هش دار، كه بيداري دولت خواب است ،
    (133)
    مي نوش كه عمر جاوداني اينست ،
    خود حاصلت از دور جواني اينست .
    هنگام گل و مل است و ياران سر مست ،
    خوش باش دمي، كه زندگاني اينست .
    (134)
    با باده نشين، كه ملك محمود اينست ؛
    وز چنگ شنو، كه لحن داود اينست ؛
    از آمده و رفته دگر ياد مكن ،
    حالي خوش باش، زانكه مقصود اينست .
    (135)
    امروز ترا دسترس فردا نيست ،
    و انديشه فردات بجز سودا نيست ،
    ضايع مكن اين دم ار دلت بيدار است ،
    كاين باقي عمر را بقا پيدا نيست !

    (136)
    - دوران جهان بي مي و ساقي هيچ است ،
    بي زمزمه ي ناي عراقي هيچ است ؛
    هر چند در احوال جهان مينگرم ،
    حاصل همه عشرت است و باقي هيچ است .
    (137)
    تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه ،
    وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه ،
    پر كن قدح باده، كه معلوم نيست
    كاين دم كه فرو برم بر آرم يا نه .
    (138)
    تا دست به اتفاق بر هم نزنيم ،
    پايي ز نشاط بر سر غم نزنيم ،
    خيزيم و دمي زنيم پيش از دم صبح ،
    كاين صبح بسي دمد كه ما دم نزنيم !
    (139)
    لب بر لب كوزه بردم از غايت آز ،
    تا زو طلبم واسطه ي عمر دراز ،
    لب بر لب من نهاد و ميگفت براز :
    مي خور، كه بدين جهان نمي آيي باز !

    (140)
    خيام، اگر ز باده مستي، خوش باش ؛
    با لاله رخي اگر نشستي، خوش باش ؛
    چون عاقبت كار جهان نيستي است ،
    انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش .
    (141)
    فردا علم نفاق طي خواهم كرد ،
    با موي سپيد قصد مي خواهم كرد ،
    پيمانه ي عمر به هفتاد رسيد ،
    اين دم نكنم نشاط، كي خواهم كرد ؟
    (142)
    گردون نگري ز قد فرسوده ي ماست ،
    جيحون اثري ز اشك پالوده ي ماست ،
    دوزخ شرري ز رنج بيهوده ي ماست .
    فردوس دمي ز وقت آسوده ي ماست .
    (143)
    عمرت تا كي بخود پرستي گذرد ،
    يا در پي نيستي و هستي گذرد ؛
    مي خور كه چنين عمر كه غم در پي اوست
    آن به كه بخواب يا بمستي گذرد .
     
    lilyrose از این نوشته تشکر کرده است.
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    پايان
    Sadeq Hedayat

    Taraneh (Weise) des Khayyam


    Mit Bildern des Malers Darvish und Anderer





    1382 – 2003

    4. Auflage

    Edition dieses Drucks
    von
    Dr. Golmorad Moradi


    nachdruck beim Herausgeber
    عنوان نوشته هاي صادق هدايت:
    موسسه مطبوعاتي امير كبير
     
    lilyrose از این نوشته تشکر کرده است.
  17. mrt bboy

    mrt bboy کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژانویه 2013
    نوشته ها:
    32
    تشکر شده:
    1
    خیلی از رباعیات منتصب به خیام هست این جور که من شنیدم و رباعیات خیام شصت و خورده ای هست
     
  18. املت شهید پرور

    املت شهید پرور کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏17 می 2013
    نوشته ها:
    51
    تشکر شده:
    17
    دوست عزیز امکانش هست اینارو پی دی اف کنید عالیه

    ادسال شده توسط املت به کمک امت 2
     
  19. parsifar

    parsifar Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏20 دسامبر 2011
    نوشته ها:
    557
    تشکر شده:
    475
    جالب بود

    مرسی
     
  20. drdrhair

    drdrhair Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏20 ژوئن 2013
    نوشته ها:
    90
    تشکر شده:
    60
  21. netmsm

    netmsm Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏17 فوریه 2012
    نوشته ها:
    1,253
    تشکر شده:
    1,273
    محل سکونت:
    عربستان چینی
    همینطور به نظر میرسه
    برای بقیه شعرا هم همینطور بوده
    بسیاری از شعرا بودن که برای ماندگاری آثارشون، هنگامی که دیوان یک شاعر شناخته شده و معروف رو تالیف می کردن، بخش هایی از اشعاری که سروده بودن و یا حتی کل یک شعر خودسروده رو، در دیوان شاعر معروف، می گنجاندن. خیلی هم دوووور نیست! به عنوان نمونه، دیوان حافظ تالیف احمد شاملو(که حتی خودش هم شناخته شده س!!!)، مملو از دست کاری های شاملو هست! تا حدی که سایه شاملو تو بعضی از اشعار سنگین تر از شاعر شده! این نسخه رو می تونین با نسخ مرجع مقایسه کنین