برگزیده های پرشین تولز

داستان هاى کوتاه جالب و تفکر برانگيز

zahra62

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
26 جولای 2017
نوشته‌ها
3
لایک‌ها
1
سن
27
داستان های واقعی برای ما همواره جذابیت بیشتری داشته اند. با خواندن این داستان ها خود را جای شخصیت اول داستان می گداریم و با خود فکر می کنیم اگر ما جای او بودیم در آن موقعیت چگونه رفتار می کردیم یا می توانستیم به جایگاهی که او اکنون در آن قرار دارد برسیم یا نه..
داستان سرزمین زیبای من هم یک داستان واقعی است. یک زندگی واقعی با تمام فراز و نشیب هایش.. زندگی واقعی مردی در آن سوی مرزها با مشکلاتی که در کشورش روبرو شده و چگونگی مواجهه با نژادپرستی.. چون او یک سیاه پوست است...

قسمت اول
داستان دنباله دار سرزمین زیبای من



استرالیا ... ششمین کشور بزرگ جهان ... با طبیعتی وسیع... از بیابان های خشک گرفته تا کوهستان های پوشیده از برف ...


یکی از غول های اقتصادی جهان ... که رویای بسیاری از مهاجران به شمار می رود ... از همه رنگ ... از چینی گرفته تا عرب زبان ... مسیحی، یهودی، مسلمان، بودایی و ...


در سرزمین زیبای من ... فقط کافی است ... با پشتکار و سخت کوشی فراوان ... تاس شانس خود را به زمین بیاندازی... عدد شانست، 4 یا بالاتر باشد ... سخت کوش و پر تلاش هم که باشی ... همه چیز به وفق مرادت سپری خواهد شد... آن وقت است که می توانی در کنار همه مردم ... شعار زنده باد ملکه، سر دهی ... هم نوا با سرود ملی بخوانی ... باشد تا استرالیای زیبا پیشرفت کند ... .

این تصویر دنیا ... از سرزمین زیبای من است ... اما حقیقت به این زیبایی نیست ... حقیقت یعنی ... تو باید یک سفید پوست ثروتمند باشی ... یا یک سفید پوست تحصیل کرده که سیستم به تو نیاز داشته باشد ... یا سفید پوستی که در خدمت سیستم قرار بگیری ... هر چه هستی ... از هر جنس و نژادی ... فقط نباید سیاه باشی ... فقط نباید در یک خانواده بومی متولد شده باشی ...

بومی سیاه استرالیا ... موجودی که ارزش آن از مدفوع سگ کمتر است ... موجودی که تا پنجاه سال پیش ... در قانون استرالیا ... انسان محسوب نمی شد ... .

در هیچ سرشماری، نامی از او نمی بردند ... مهم نبود که هستی ... نام و سن تو چیست ... نامت فقط برای این بود که اربابت بتواند تو را با آن صدا کند ... شاید هم روزی ... ارباب سفیدت خواست تو را بکشد ... نامت را جایی ثبت نمی کردند ... مبادا حتی برای خط زدنش ... زحمت بلند کردن یک قلم را تحمل کنند ... سرزمین زیبای من ... .

ادامه مطلب...
 

Ashkan.2549

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
21 فوریه 2013
نوشته‌ها
95
لایک‌ها
108
محل سکونت
Tehran
چندین دهه پیش، بیماری داشتم که مبتلا به سرطان سینه بود. تمام نوجوانی اش را در کشمکشی تلخ و طولانی با پدری منفی باف گذرانده بود. او که مشتاق برقراری نوعی صلح میان خود و پدرش بود و میخواست رابطه ای تازه و با نشاط را با او آغاز کند، بهترین فرصت را موقعی دید که قرار بود پدر او را با اتومبیل به کالج برساند و چند ساعتی با پدر تنها بود. ولی سفری که مدتها در انتظارش بود، به یک فاجعه بدل شد: پدر تمام وقت را به غرولندی طولانی درباره ی نهر زشت و مملو از زباله ی کنار جاده گذراند. او، برعکس، در نهر دست نخورده و زیبای روستا هیچ زبالهای نمی دید. راهی برای پاسخ به پدر پیدا نکرد و در نهایت، در سکوت فرورفت و آن دو، باقی سفر را با گریختن از نگاه یکدیگر گذراندند. بعدها، او همان سفر را به تنهایی رفته و با حیرت دریافته بود که آنجا دو نهر وجود داشته است: یکی در هر سوی جاده. با اندوه برایم گفت: «این بار خودم راننده بودم ونهری که از پنجره ی سمت راننده می دیدم، همان قدر زشت و کثیف بود که پدرم توصیف کرده بود.» ولی زمانی که آموخته بود از پنجره ی پدرش به بیرون نگاه کند، دیگر خیلی دیر بود: پدرش مُرده و به خاک سپرده شده بود. این داستان در ذهن من باقی مانده و بسیاری از اوقات به خود و دانشجویانم یادآوری می کنم که: «از پنجره ی دیگری به بیرون نگاه کنید.
 

Ashkan.2549

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
21 فوریه 2013
نوشته‌ها
95
لایک‌ها
108
محل سکونت
Tehran
داستان(بخشندگی)

تو یکی از روزهای گرم تابستون، وسیله ای خریدم و دو تا کارگر گرفتم برا حمل کردنش، گفتن ۴۰ هزار تومن ...
من هم چونه زدم تا کردمش ۳۰ هزار تومن
بعد پایان کار،سه تا 10 هزار تومنی دادم بهشون
یکی از کارگرا 10تومن برداشت و 20 تومنو داد به اون یکی.
گفتم مگه شریک نیستید؟
گفت چرا ولی اون عیالواره، احتیاجش از من بیشتره.
من هم برای این طبع بلندش دوباره 10 تومن بهش دادم.
تشکر کرد و دوباره 5 تومنش رو داد به اون یکی و رفتن..
رفتم تو فکر،
که هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم.
اونجا بود یاد جمله زیبایی که روی پل عابر خونده بودم افتادم
"بخشیدن دل بزرگ میخواد نه توان مالی بزرگ..."
«همه میتونن پولدار بشن اما همه نمیتونن بخشنده باشن
پولدار شدن مهارته اما بخشندگی فضیلت»
 

Ashkan.2549

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
21 فوریه 2013
نوشته‌ها
95
لایک‌ها
108
محل سکونت
Tehran
داستان(ریشه مشکلات)

مردى در ساحل رودخانه اى نشسته بود كه ناگهان متوجه شد مرد ديگرى در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و كمك مى طلبد. داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورد، جراحاتش را پانسمان كرد و پزشك را به بالينش آورد. هنوز حال غريق جا نيامده بود كه شنيد دو نفر ديگر در حال غرق شدن در رودخانه اند و كمك مى خواهند. دوباره به رودخانه پريد و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد.

اما پيش از آنكه فرصت پيدا كند صداى چهار نفر ديگر را كه در حال غرق شدن بودند، شنيد. بلاخره آن مرد آنقدر قربانى نجات داد كه خودش خسته شده و از پا افتاد. ولى صداى فرياد كمك از طرف رودخانه قطع نمى شد. كاش اين مرد خيرخواه چند قدمى به طرف بالاى رودخانه مى رفت و متوجه مى شد كه ديوانه اى مردم را يكى يكى به آب مى اندازد.

در اين صورت اين همه انرژى صرف نمى كرد و به جاى رفع معلول به مبارزه با علت مى پرداخت و جان افراد بيشترى را نجات مى داد.

در زندگى همه ما علتى بزرگ وجود دارد كه سرمنشأ همه اتفاقات و رويدادهاى زندگى ماست. علت و منشأ تمام شادى ها، غم ها و رنج ها، پيروزى ها، شكست ها، اميدها و يأس هاى زندگى يك چيز است :
افكار و عقايدى كه برگزيده ايم.
در دنياى بيرون، هيچ عاملى وجود ندارد. ریشه تمام مشکلات در درون خودتان است. هرچه هست معلول انديشه ها و طرز تفكرات ماست. اگر مى خواهيد زندگى تان تغيير كند، انديشه هاى خود را تغيير دهيد.
 

roshi.whitewolf

Registered User
تاریخ عضویت
31 دسامبر 2017
نوشته‌ها
503
لایک‌ها
1,450
محل سکونت
Confidential
سالها پیش بیمار بودم
مدتی می ترسیم
مدتی دیگر افسرده بودم
بعد خشمگین بودم
الان کم کم دارم خوب می شوم
این داستان معنویات و خود بود من است
 

kyle

مدیر بورس و بانکداری
مدیر انجمن
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
1 ژانویه 2013
نوشته‌ها
10,431
لایک‌ها
23,201
محل سکونت
SHomal SarSabZ
نیکی و بدی



لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست
"نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام
شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا
مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا
يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه
سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا
مدل مناسبي پيدا نكرده بود.
كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام
كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي
يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري
طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا
آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي،
گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد
و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو
را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از
آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم ,
زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي
بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام
كي سر راه انسان قرار بگيرند."

پائولو كوئيلو
 

soheyl14

Registered User
تاریخ عضویت
15 نوامبر 2013
نوشته‌ها
1,467
لایک‌ها
1,236
محل سکونت
کرج
معلمی در سر کلاس از بچه‌ها می‌خواد نفری یک کاغذ بردارن، اسمشون رو روش بنویسن و بعد مچاله‌اش کنن. بعد سطل آشغالی رو پای تخته می‌ذاره و می‌گه هر کس بتونه از جایی که نشسته کاغذش رو داخل سطل بندازه، در زندگی موفق / پولدار / مشهور و ... خواهد بود. نفرات جلویی با درصد موفقیت بیشتری پرت می‌کنن و اصلا حواسشون نیست که عقبی‌ها شانس خیلی کمتری دارن. کاملا می‌شه پذیرفت که کسی که در عقب کلاس بیشتر تلاش و تمرین و پیگیری و .. کنه شانسش بالا می‌ره ولی در نهایت جایی که شما نشستین اولین تعیین کننده است و درصد موفق‌ها در آخر کلاس در پایین‌ترین مقدار ممکن.
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
3,999
لایک‌ها
7,614
محل سکونت
Wish I Knew
روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.
 

Madabbas

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
19 جولای 2018
نوشته‌ها
11
لایک‌ها
3
سن
25
محل سکونت
تهران
وای واقعا تاثیر گزار بود چقد زیبا بود تشکر.:general503:
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
3,999
لایک‌ها
7,614
محل سکونت
Wish I Knew
دلم خواسته بود بگویم نرو ، به تو نه ، به همه آدم های کوچه ، به پرنده هایی که می نشستند روی درخت های تازه برگ داده ، به گربه هایی که توی حیاط می دویدند، به کلاغی که بلند می پرید و صدای قارقارش تو را یاد حیاط مادربزرگ می انداخت .



دلم خواسته بود به پستچی بگویم نرو ، به باغبان پیر و غمگینی که شمشادهای خانه همسایه را کوتاه می کرد بگویم نرو، به کفاش سبزه و خنده رویی که می نشست دم درخانه و سراغ کفش های تو را می گرفت از من .



دلم خواسته بود همشان بگویند نمی روم ، هستم ، برای همیشه ایستاده ام که شمشاد های خانه همسایه را کوتاه کنم ، من همیشه این جا هستم که برایت از آن طرف دنیا نامه بیاورم ، من همیشه می نشینم که مبادا کفش هایت خط بردارند و رنگشان را خاک بگیردیا من همیشه هستم که از آسمان کوچک حیاط بگذرم و قار بکشم و صدایم کسی را یاد کودکی هایش بیندازد .



اما می رفتند گمانم ، هیچ چیزی ابدی نبود ، «بودن» مثل همان نوری بود که از لابه لای برگ درخت های عرعر و گردو می افتاد توی حیاط و هر لحظه جایی را روشن می کرد و دست آخر جایش را می داد به تاریکی .



گفته بودی برمی گردم ، دروغ گفته بودی ، راست گفته بودی ، شوخی می کردی ، می خواستی نترسم ، می خواستی دلم را خوش کنی ، می خواستی برای همیشه بروی ، می خواستی برگردی .



دلم خواسته بود بگویم نرو ولی نتوانسته بودم ، حق نداشتم ، من زمین حیاط بودم که اگر هزار سال برای گرفتن نوری که از لابه لای درخت های عرعر و گردو می تابید دست دراز می کرد هم دستش به جایی بند نمی شد .



می بایست تن بدهد ،به همان یک لحظه تابیدن نور ،بعد با چشم های غمگین رفتن روزهای روشن را نگاه کند و منتظر بماند که روز دیگری شب های تاریک وسردش را دوباره روشن کند .
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,902
لایک‌ها
11,872
محل سکونت
0098
معلم یک کودکستان به بچه‌های کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازی کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم‌هایی که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ۲ بعضی‌ها ۳، و بعضی‌ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روز‌ها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه‌ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب‌زمینی‌های گندیده. به علاوه، آن‌هایی که سیب‌زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلم از بچه‌ها پرسید:«از اینکه یک هفته سیب زمینی‌ها را با خود حمل می‌کردید چه احساسی داشتید؟»
بچه‌ها از اینکه مجبور بودند، سیب‌زمینی‌های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آن‌گاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:«کینه آدم‌هایی که در دل دارید و همه جا با خود می‌برید نیز چنین حالتی دارد. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود می‌برید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور می‌خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

فرستاده شده از POCOPHONE F1ِ من با Tapatalk
 

soheyl14

Registered User
تاریخ عضویت
15 نوامبر 2013
نوشته‌ها
1,467
لایک‌ها
1,236
محل سکونت
کرج
إ ، صُبح شُد .
إ ، شَب شُد
إ ، صُبح شُد .
إ ، شَب شُد
إ ، صُبح شُد .
إ ، شَب شُد

إ ، صَب شد . إ ، شُب صُد

إ صسصسششبسش . إ ، مُردی :)))) نارو خوردی :)))

#نامجو❤️

 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
3,999
لایک‌ها
7,614
محل سکونت
Wish I Knew
پند دزد
گویند ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت. وقتى (زمانی) با كاروانى در سفر بود و نوشته ها را یك جا بسته با خود برداشت ... در راه گرفتار راهزنان شدند.
غزالى رو به آنان كرد و به التماس گفت: این بسته را از من نگیرید دیگر هر چه دارم از آن شما.
دزدان را طمع زیادت شد، آن را گشودند و جز دفترهاى نوشته چیزى نیافتند.
دزدى پرسید كه این ها چیست؟
چون غزالى وى را به آنها آگاهى داد، دزد راهزن گفت:
علمى را كه دزد ببرد به چه كار آید.
این سخن دزد، در غزالى اثرى عمیق گذاشت و گفت: پندى به از این از كسى نشنیدم و دیگر در پى آن شد كه علم را در دفتر جان بنگارد.
آرى بهترین دفتر دانش و صندوق علوم براى انسان گوهر جان و گنجینۀ سینۀ او است. باید دانش را در جان جاى داد و بذر معارف و علوم را در مزرعۀ دل به بار آورد كه از هر گزند و آسیبى دور، و دارایى واقعى آدمى است.
 

sahar.hg

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
22 می 2019
نوشته‌ها
10
لایک‌ها
4
سن
36
ماجرا این است که مردی جوان هر روز با قطار به زوریخ می‌رود و سپس به برن بازمی‌گردد. در مسیر همیشگی، تونلی وجود دارد که قطار داخل آن می‌شود، مرد جوان تعجب نمی‌کند، چون زمان خارج‌شدن آن را می‌داند. اما این‌بار قطار از تونل خارج نمی‌شود و همچنان باسرعت در تاریکی پیش می‌رود و هردم شتاب می‌گیرد. مرد جوان سراسیمه می‌شود و در واگن به این‌طرف و آن‌طرف می‌رود اما شگفت‌زده می‌بیند همه چنان رفتار می‌کنند که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده و وضع کاملا طبیعی است، فقط رئیس قطار می‌پذیرد که اتفاقی غیرعادی روی داده است. آن دو- رئیس قطار و مرد جوان- خودشان را به اتاق راننده قطار- لکوموتیوران- می‌رسانند اما آنجا هیچکس نیست، بااین‌حال قطار در مسیر خود پیش می‌رود. مرد جوان که رئیس قطار را مردی خوشفکر تلقی می‌کند از او علت را می‌پرسد و رئیس قطار پاسخ می‌دهد از اول می‌دانستم که راننده و دیگر کارکنان همه به فاصله پنج‌دقیقه از ورود به تونل از قطار بیرون پریده‌اند و وقتی مرد جوان از او می‌پرسد پس چرا خود شما بیرون نپریدید؟ می‌گوید «من همیشه بدون امید زندگی کرده‌ام.»
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
3,999
لایک‌ها
7,614
محل سکونت
Wish I Knew
دانه ای که سپیدار بود
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.?
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
نویسنده: عرفان نظرآهاری
 

roya7

کاربر قدیمی پرشین تولز
کاربر قدیمی پرشین تولز
تاریخ عضویت
24 آگوست 2007
نوشته‌ها
651
لایک‌ها
3,494
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم‌فرما شد. بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخاست و گفت: آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا.
پیرمرد به دنبال جوان به راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند. جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت: می‌خواهم تمام آنها را قربانی کنم و بین فقرا پخش کنم و به کمک احتیاج دارم.
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد باز گردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش‌نماز مسجد دوختند. پیش‌نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه می‌کنید؟ به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی‌شود.
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
3,999
لایک‌ها
7,614
محل سکونت
Wish I Knew
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ... محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
3,999
لایک‌ها
7,614
محل سکونت
Wish I Knew

داستان کوتاه معروف پل؛ اثر فرانتس کافکا​



سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟....

برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.
 

kyle

مدیر بورس و بانکداری
مدیر انجمن
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
1 ژانویه 2013
نوشته‌ها
10,431
لایک‌ها
23,201
محل سکونت
SHomal SarSabZ
زمانی که کافکا به دلیل بیماری به برلین نقل مکان میکنه در پارک دختر کوچکی رو میبینه که عروسک مورد علاقه‌ش را گم کرده و گریه میکنه کافکا با دخترک تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده اما پیداش نمی‌کنن و به دخترک میگه، فردا به پارک بیا تا با هم به دنبالش بگردیم.

فردا کافکا نامه‌ای را به دخترک می‌ده که توسط عروسک نوشته شده و به دخترک گفته، گریه نکن، من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم. کافکا هر روز نامه‌ای برای دخترک می‌آورد و دخترک از شنیدن ماجراها لذت می‌برد

تا روزی که کافکا عروسکی را با خودش میاره و دخترک با دیدنش شروع به گریه می‌کنه و به کافکا میگه این شبیه عروسک من نیست، همونجا کافکا نامه دیگری به دخترک می‌ده که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییرش شده.

دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکنه و به خانه ش میره . یک سال بعد کافکا میمیره و دخترک سالها بعد زمانی که یه دختر جوان شده داخل عروسک نامه‌ای با امضای کافکا پیدا میکنه که نوشته

هر چیزی را که بدان عشق می‌ورزی، احتمالا زمانی از دست خواهی داد اما عشق به طریق دیگری به تو باز خواهد گشت.
 
بالا