آژانس هواپیماییexchanging

متون كوتاه من ....

شروع موضوع توسط Arastoo_Photo ‏23 جولای 2005 در انجمن بایگانی

  1. Arastoo_Photo

    Arastoo_Photo Guest

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2005
    نوشته ها:
    108
    تشکر شده:
    0
    [​IMG]

    باز در تنگناي آغوش سرد قلب شکسته تو بايد جا بگيرم ؟

    آنجايي که مرکزيت زندگيت است از تمام سردي هاي دنيا که در دلت ريخته اند و رفته اند و من اکنون بايد متحمل شوم آن همه بار سنگين شکستگي هاي قلب تو را ، اما جاي ميگيرم در آغوشت و مداوايي خواهم بود بر دردهاي درون سينه ات که ميدانم مانند مخملک ميخاراند اعصابت را و رنجت ميدهد شب و روز و شبها ميتاباند رشته هاي آوازت را تا شايد دردي در درون حنجره خشکت و خسته ات ايجاد شود و بغض بزرگ دردهاي اين دنياي سرد و بي نهايتت را منفجر کند و اشکي سرد و شور از چشمان مشقت کشيده ات بر روي گونه هاي زار و رنجورت بريزد و صفحه اي در دلت ورق بخورد و باز هم دوباره باز آواز خشک ديگري درون حنجره ات و باز هم دوباره من بچسبم به آن دلي که شکسته تا شايد نگذارم دوباره باز بشکند
     
  2. Arastoo_Photo

    Arastoo_Photo Guest

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2005
    نوشته ها:
    108
    تشکر شده:
    0
    ساعت 12 بود که رسیدم. در رو باز کردم. اتاق تاریک تاریک بود ، طوری که یک لحظه احساس کردم کور شدم و سرم دور خودم میچرخه . چشمام رو بستم و چند ثانیه به هم فشار دادم. بعد چشمام رو باز کردم و رفتم تو. سعی کردم کلید چراغ رو پیدا کنم و بعد کلید رو زدم اما چراغ روشن نشد. چشمم کمی به سیاهی تاریکی عادت کرده بود. رفتم تو و در اتاق برادرم رو باز کردم. صدای در رو که شنید با صدایی خفیف گفت : نیا تو ، همونجا وایسا. خشک شدم و ایستادم. دستم هنوز روی دستگیره در بود

    برادر چیزی شده ؟

    آره تو که نبودی اتفاق زیاد افتاده

    چی شده ؟؟؟ چرا انقدر نگرانی؟

    کشتمش

    [​IMG]

    یخ کردم و عرق سردی روی پیشونیم زد و احساس کردم خشک شدم، احساس کردم سرم گیج میره و دوباره سیاهی اتاق به نور کمی که به چشمام میرسید غلبه کرد و همه جا رو تاریک دیدم. چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم

    چی؟؟؟؟

    کشتمش، وقتی فهمیدم چیکار کرده عصبی شدم، دیگه هر چی داد میزد نمیشنیدم. فقط زدمش

    سکوت سردی دوباره برقرار شد و بعد از چند لحظه ادامه داد

    وقتی اومد خونه خسته بود . ازش پرسیدم

    کجا بودی ؟

    دنبال کار بودم خودت که میدونی

    پیدا کردی؟

    ........................نه اما با مردی آشنا شدم که

    منم انقدر زدمش تا افتاد و دیگه بلند نشد

    دستم روی دستگیره در خشک شده بود و احساس میکردم دیگه نمیتونم تکونش بدم.کنترل اعصابم رو از دست داده بودم و فقط میخواستم این موضوع دروغ باشه و به خوبی تموم بشه. رفتم جلوتر و به خواهرم که روی زمین افتاده بود نگاه کردم. دستش رو توی دستم گرفتم اما سرد سرد بود. سرم دوباره گیج رفت. نگاهم رو به گوشه ای دوختم. همونجایی که پدرم قبل از مرگش همیشه به اونجا نگاه میکرد. اصلحه ای که همیشه پر بود و جنونی که پدرم رو در بر گرفته بود همیشه با نگاه کردن به اون آروم میشد. به سرعت بلند شدم و با ضربه ای محکم برادرم رو از روی صندلی به زمین انداختم و با همون سرعت اصلحه رو از روی دیوار برداشتم. اصلا نمیفهمیدم که در حال انجام چکاری کاری هستم. فقط عذاب کشته شدن خواهرم که تنها زنی بود که توی این زندگی لعنتی بهش عشق میورزیدم توی سرم بود

    [​IMG]



    تو دیوونه ای

    نه تقصیر خودش بود سرم داد زد

    تو هم مثل پدر جنون داری

    نه تقصیر خودش بود اون اول سرم داد کشید

    خفه شو

    انتهای سر اصلحه رو روی سینم گذاشتم و انگشتم رو روی ماشه و چشمام رو بستم

    تفکری کوتاه و اتاقی خالی از اونچیزی که همیشه دوستش داشتم، و بوی گند باروتی که از زمان جنگ تا به حال هرگز به مشامم نرسیده بود. جنونی که تا به امروز مثل کرم سرد و لزجی توی وجودم حرکت میکنه
     
  3. Arastoo_Photo

    Arastoo_Photo Guest

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2005
    نوشته ها:
    108
    تشکر شده:
    0
    خوشحال ميشم شما هم اگر متن و نوشته اي داريد كه از خودتونه اينجا بذاريد تا همه بخونن ...

    هنوز هم ميشه پيشرفت كرد ...

    فقط بايد منتظر بقيه بود ...
     
  4. Arastoo_Photo

    Arastoo_Photo Guest

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2005
    نوشته ها:
    108
    تشکر شده:
    0
    [​IMG]

    ابلیس، این نگاه جنون آمیز را از دیده من برگیر. چهره ای معصوم کودکانه با صدایی مهربان و دلگیر که نگاهم

    میکند و سایه ام را گاز میگیرد. نعره ای از وجودش برمیخیزد که مبهوت میگند و نگاهی شیطان وار از درون

    چشمانش بیرون میریزد که صدایم را میبلعد. عشقی گرم از درونش فوران میکند که جاذبه ای زیبا دارد و مست

    میسازد چنانکه انگور مانده و بد بو مغز را متلاشی میسازد. در آغوشش عشق انتهاست و در میان دستانش

    احساس بینهایت وار تا آخر شهوت میرسد و لبنخدی آسان و زیبا که روح را میخورد. اشتباهی که سنگ میاندازد

    و دردی که مثل ناله ای برمیخیزد و آهی که بلند میشود همانند احساسی و تند و زننده. در میان بازوانش آتشی

    که میسوزاند و پوست را خراش میدهد و باز هم شهوتی که میرسد به انتهای روحی شیطانی که حسی داغ و

    احساس برانگیز از آن سرازیر میشود و در این سرازیری تند با خود به سمت پایین میکشد هر آنکس را که

    میخواهد و میرود به سوی دیواری سنگی و آتش دانی که در پشت آن شعله ور میشود هر آنگاه که کسی در این

    شیب تند به سقوط سرد راه میپیوندد و خنده ای نعره وار از درون چشمان شیطان​