• پایان فعالیت بخشهای انجمن: امکان ایجاد موضوع یا نوشته جدید برای عموم کاربران غیرفعال شده است

نمايش نامه

liyapeng

کاربر فعال تاریخ
تاریخ عضویت
11 می 2006
نوشته‌ها
1,826
لایک‌ها
259
سن
39
محل سکونت
سرزمين آريا
اين تاپيك به منظور معرفي نمايشنامه هاي ايراني و خارجي ايجاد شده است .
 

liyapeng

کاربر فعال تاریخ
تاریخ عضویت
11 می 2006
نوشته‌ها
1,826
لایک‌ها
259
سن
39
محل سکونت
سرزمين آريا
نمایش نامه در سه بخش :

عوضي

تنگ جادو

اول بازي

نويسنده : عباس شادروان

بخش نخست : عوضی

آدم ها :

مرد يك و مرد دو

صحنه : اتاقي دانگال با آشپزخانه اي كوچك و بي در و ديوار و دري نزديك آن كه راه به دستشوئي دارد. تختخوابي يك نفره در گوشه اي كه كنارش ميز عسلي كوچكي قرار گرفته است و روي آن چراغ مطالعه اي رنگ و روي پريده با چند جلد كتاب نيمه خوانده شده و چند دفتر و ورق كاغذ و خودكار در هم شده اند. در ورودي از روبرو ديده مي شود.

آغاز : شب است صداي باراني تند و يكنواخت شنيده مي شود مرد يك روي تخت با پاهاي جمع شده در شكم زير پتو خوابيده است. زماني مي گذرد كسي آرام به در تقه مي زند. سكوت .دوباره تقه زده مي شود. سكوت . صداي زنگ در فضا طنين مي اندازد. مرد يك هول و پريشان به يك ضرب پتو را پس مي زند و از جا مي جهد.

مرد يك : خداي من ! باورم نمي کنم . كيه ؟

مرد دو : ( از پشت در آرام ) بازكن، منم .

مرد يك: خودشه .

( مرد يك ضمن روشن كردن چراغ مطالعه و برخاستن و پوشيدن پيراهن و بالا كشيدن پيژامه ، نزديك در مي آيد و از چشمي به بيرون نگاه مي اندازد. آرام در را باز مي كند . مرد دو با چمداني در دست و خيس از باران در حالي كه روزنامه اي خيس در دست ديگر دارد، وارد مي شود).

مرد دو : سلام ، ببخش ، ببخش بد موقع است.

مرد يك : ( مبهوت و شيدايي ) چي مي گي؟ ميدوني چند وقته منتظرتم ؟

(مرد دو وارد مي شود و مرد يك در را مي بندد) ببين ، ببين باز سر تا پا خيس شده ... ( براندازش مي كند) دلم برات تنگ شده بود. بذار خوب تماشات كنم. ( كليد برق را مي زند اتاق با لامپي آويزان از سقف روشن مي شود) ها؟ تو؟

مرد دو : ( با شك به مرد يك اتاق را نگاه مي كند) إ... ببخشين ! اجازه بدين! ( در را باز مي كند و سرك

مي كشد و دوباره به داخل مي آيد) درسته .

مرد يك : پس چي خيال كردي،تو هم فكر ميکنی عوض اومدي؟ تو هم ميخواي تنهام بذاري؟ همه ی شباي باروني منتظر بودم كه يکی سرزده از راه بررسه. همينطور خيس و ليچ ...بذاربرات حوله بيارم سرت رو خشك كني.(به دستشوئي مي رود صداي افتادن ليوان پلاستيكي به گوش مي رسد. با حوله مندرسي بيرون مي آيد.) ليوان مسواك وخميردندون بود . بگير.

مرد دو : (هاج و واج) روي زنگ نوشته شده هفت ... مگه اينجا شماره هفت نيس؟

مرديك : درسته ... حرف زياده . اگه بدوني چقدر دلم برای يه گپ وگفت حسابي لك زده!

ميدوني حرف نزدن واسه يه هنرپيشه يعني چي؟ حرفام جمع شدن، قلمبه شدن تو گلوم . بيا، بيا تا چايي رو رو به راه مي كنم يه جايي واسه خودت پيدا كن و بنشين ( به آشپزخانه مي رود و مرد دو همچنان حيران مانده سرش را خشك مي كند) برو رو تخت بنشين . بهترين جاي اين اتاق همون جاس. ( كتري آب را روي اجاق مي گذارد) با چاي كه موافقي ، نه ؟ زود عمل مي آد.

مرد دو : متشکرم ، ولي ...

مرديك : ( تختخواب را مرتب مي كند و سپس دست او را مي گيرد و به سوي تخت مي كشد) بيا ، بيا بشين و قول بده توديگه تنهام نذاري.( سكوت )خب بذار يه خورده به خودم برسم.( به دستشويي مي رود از داخل آن جا ) غافلگيرم كردي با اين كه مثل روز برام روشن بود امشب يکی ميآيد؛ از ديروز هوا گرفته بود. از غروب امروزم بارون شروع شد. دلم مثل سير و سركه مي جوشيد. ولي خب باز غافلگير شدم. ( صداي سيفون توالت به گوش مي رسد سپس او شلوار پوشيده و آراسته بيرون مي آيد) خيلي وقته بوگير توالت تموم شده يه كم بو ميده.

مرد دو : اينجا آپارتمان شماره هفته ؟

مرد يك : آره...شماره هفت همكف (مکث) چرا اينطور نگاه م ميکنی؟ مثل اين که به جا نمياری!آره، ديگه هيچکس منو به جا نمياره. حتی اون که اون همه سال سرش روی شونه و بالشم بود... (خنده ای تلخ ) به نظر غريبه مي آم. اما تو همون آشناي هميشگي مني. خب همه ی بد مستی هات رو مي بخشم.

مرد دو : اشتباه گرفتين.

مرد يک : آره ، هربار هرکي با هر قيافه ای مياد همينو ميگه تا منو به اشتباه بندازه.ولی من شبا اونقدر فكر كردم كه ديگه هيچکس برام غريبه نيست. فقط بعضي وقتا شكل و شمايل هارو قاطي مي كنم. خوب نميتوونم صورتا رو مجسم كنم . مي فهمي كه ؟ فقط قد و بالاها رو مي بينم و اين چمدون رو .صورتا هميشه تو تاريكين، تا يه شب با يه چمدون از تاريكي بيرون بيان و منو غافلگير كنن. مثل همين حالا... تو هم اينقدر بي زبون نباش. اگه جلوم رو ول كني يه ريز حرف مي زنم، تو هم يه چيزي بگو از اون طرفا بگو ...

مرد دو : اون طرفا ؟

مرديك : مگه از اونور آبا نمي آيي؟

مرد دو : درسته تازه رسيدم .کسی به شما خبر رسونده؟

مرديك : بُه!گوش نميكني هان؟(مكث) آب جوش اومد( به طرف آشپزخانه مي رود)گفتم زودآماده ميشه...

مرد دو : ( دست در جيبش مي كند و پاكت نامه اي را بيرون مي آورد و مي خواند. بالافاصله بر مي خيزد) آخ .خ ببخشين. واقعاً شرمنده ام . من تو يه سانحه کند ذهن شدم! در هر حال ببخشين؛ من بايد به آپارتمان هفتم طبقه سوم مي رفتم. اين وقت شب واقعاً مزاحم شدم. عوضي اومدم...

مرديك : (دستپاچه از آشپزخانه بيرون مي آيد و جلوي او را مي گيرد) عوضي كدومه ؟چرا هركي ميآد بايد عوضي اومده باشه ؟ درسته!

مرد دو : نه آقا ببين، روي پاكت آدرس رو دقيق نوشته، ولي من حافظه زياد خوبي ندارم ديگه. حقيقتش اگه کمک های فدک نبود، به کلی بی خاطره ميشدم ...

مرد يک : فدک ؟

مرد دو : آره همسرم.اون شده بايگانی خاطره و حافظه ی من ( به نرمی می خندد. ) اونقدر كه معمولاً شماره تلفن ها و پلاك ها و طبقه ها رو اون يادم مي اندازه.

مرد يک : فدک ؟

مرد دو : آره زنم؛ اصلاً من با عدد مشكل هميشگي دارم . حالا هم فراموش كرده بودم بايد برم طبقه سوم ، چشمم فقط دنبال شماره هفت بود تا پله رو اومدم بالا زنگ هفت رو ديدم... اين چطور همكفيه ؟

مرديك : همكفه ... اين سه چار پله رو حساب نكن همكفه، درسته؟

مرد دو : يعني چه ؟ من خودم مهندسی هم خووندم. زنگ هفت با آپارتمان همكف فرق داره. برقكار ساختمون ناشي بوده ... عجيبه!

مرديك: آره همه چيزعجيبه.به خصوص اينكه بعد از هر انتظار طولاني يكي بياد و بگه عوضي اومدم ( روي چمدون مي نشيند) بيا دوست من بيا نذار تصور کنم تو هم عوضي هستي.

مرد دو : ولي آقا من بايد مي رفتم طبقه سوم هفتمين آپارتمان.

مرد يك : اونجا هيچ كس منتظرت نيس. اينقدرم يكي به دو نكن.

مرد دو : يعني چي؟ من از کند ذهنيم گفتم ، ولی نگفتم بی شعورم . من عوضي اومدم، چرا حاليتون نيست؟

مرد يك : هيس! صدات رو بيار پائين؛ بعضي از همسايه ها خيلي عوضين، دايم دنبال بهونه مي گردن كه مثل گربه خودشون رو بمالن به آدم، نه اينكه خيال كني از روي حسن نيته، نه اونا مثل موش ميمونن. مي خوان سر از همه جا در آرن، فضولن ، فضول. ممكنه همين حالا بيان و تق تق به در بزنند كه" آقاي مهندس بالاخره مهمون دار شدين؟" بي شعورا، چند بار بگم من مهندس نيستم. ولي مگه گوش ميدن... بشين تا برات بگم اوضاع اين ساختمون از چه قراره ، بشين. يه خاله زنك توي طبقه آخر زندگي مي كنه كه جيك و پوك همه رو مي دونه، الا من. وقتي گاهي توي راه يا توي ميوه فروشي مي بينمش ول كن نيس، مثل يه قارقارك شروع مي كنه به قارقار. يه بند حرف مي زنه، سير تا پياز همسايه ها رو ميدونه . همه رو رو مي كنه و آخر سر مي گه.. بذار تاببينی..."آقاي مهندس شأن شما بالاتر از ايناس.اگه چيزي خواستين،كاري داشتين رو در واسي نكنين تو رو خدا، من جاي مادر شما... البت من اونقدرام سن وسال دار نيستم مهندس جون...اگه از دس خودم كاري ساخته بود روي چشم،اگرنه بي بي خاتون ميادكارارو رو به راه ميكنه.شمام صنار سه شي بذارين كف دستش... ولی ترروبه خدا همسايه ها نفهمن ، حرف در ميارن والله ...حيف از جووني مثل شما كه تنها باشه"( با خنده به آشپزخانه مي رود.) ميوه مي خوري؟

مرد دو : شما خيلي مهمون نوازين.درس همونطور كه از ما جماعت انتظار ميره. ادب حكم مي كنه حالا كه اين وقت شب مزاحمتون شدم به حرفاتون گوش بدم. منم دلم ميخواد با هموطنم حرف بزنم. خيلی دلم ميخواد از اون سانحه و فداکاری های فدک بگم. آخه ميدونين زندگی تو غربت يواش يواش عاطفه هارو کمرنگ ميکنه؛ همينه که وقتی باآدمی مثل اون مواجه شدم،انگار دنيارو بهم دادن ...

مرد يک : ولی دنيارو از کس ديگه ای گرفتی !

مرد دو : منظورتون رو نفهميدم.اما بايد يه سر برم بالامي فهمين كه ؟ميتونيم اين حرفاروبذاريم براي وقتي كه بيشتر با هم آشنا شديم.

مرد يك : آشنا شديم؟ ( ظرف ميوه را مي آورد) آره. درسته .همه منو فراموش کردن... بايد دوباره باهام آشنا بشن.ولی باور نميكني اگه بگم من حتي زير و بم صدات رو هم به خاطر داشتم . فقط چهره ات برام گنگ شده بود. يعني هميشه چهره ها گنگن! بذار كمي برات فضل فروشي كنم بلكه نرم بشي و پيشم بموني علم روان شناسي ميگه هيچ خواب و خيالي بي ريشه نيس؛همه ی واكنش هاي رواني ماپی در اعماق روح متأثر از زندگي روزمره داره... ( كتاب هاي روي ميز را جا به جا مي كندتا براي ظرف ميوه جايي فراهم شود).

مرد دو : آقاي محترم نمي دونين از اين كه با آدم چيز خونده و با شعوري مثل شما آشنا شدم چقدر خوشحالم. به خصوص اين كه شما اهل تعمق هم هستين ولي ...

مرد يك : آره . اين روزا كتاباي فلسفي و روان شناسي خوراكمه ... واسه اين كه ميخوام بدونم چطوري آدما عارف مسلك مي شن.

مرد دو : بله ميبينم... ( اشاره به كتابهاي روي ميز ) منم به مقوله ی روان شناسی علاقه مندم.آخه ميدونين، بعد از اون واقعه همه ی خاطراتم محو شد، فقط يه اسم تو ذهنم مونده بود که همون باعث نجاتم شد. بعد از لابه لای همين مطالعه ها متوجه شدم انسان با خاطراتش معنا پيدا ميکنه ...

مرد يک : حالا با غارتگر خاطره ها چکار بايد کرد ؟

مرد دو : خيلی ميشه حرف زد . ولي اول بايدروشن كنيم كه من عوضي اومدم يا نه .

مرديك : خير! اينقدرم " اما " و " ولي " نيار . درس اومدي.

مرد دو : يعني چی ؟ آقا من مي خوام خيلي محترمانه همونطور كه اومدم برگردم. خيال رنجوندن شما رو هم ندارم...

مرديك : اشتباه مي كني.

مرد دو : شما دارين به من تلقين مي كنين كه درس اومدم؟ در حالي كه وقتي در مي زدم ميدونستم انتظار رو به رو شدن با كي رو دارم.

مرد يك : درس مثل من. وقتي اولين تقه رو شنيدم، باور نمي كردم . فكر كردم دچار وهم شدم. آخه ميدونی اين شبا گاهي از خواب مي پرم و دچار اوهام مي شم. به نظرم ميرسه پدر و مادرم اومدن كنارم نشستن... اصلاً ازشون نمي ترسم. ولي نميتوونم لمس شون كنم، نميتوونم چيزي بهشون بگم . فقط اونا كنارم ميشينن و گريه مي كنن، مادرم از اين كه تنهام،بي تابي ميكنه،ولي من نميتوونم براشون توضيح بدم . تا لب باز مي كنم همه چيز محو ميشه . نميدونم چقدر وضع منو درك مي كني، صداي در رو كه شنيدم، گفتم بازم گرفتار وهم شدم. اما زنگ در كه به صدا در اومد، ديگه معطل نكردم. ديگه ميدونستم در رو روي كي باز مي كنم.ولی انتظار نداشتم يکی از اونا تو باشی.شايد به همين دليل شيوه ی در زدن عوض شد.آخه اين اولين باري بود كه زنگ به صدا در اومد.

مرد دو : خيلي متأسفم كه زنگ زدم ...

مرديك : (در حال خودش) هميشه تقه مي زنن، ولي همين كه در رو باز مي كنم، مي بينم يه آدم بي چهره پشت دره كه مي گه" ببخشين ، عوضي اومدم!" مي شنوي چي مي گم؟ ديگه تصميم گرفته بودم در رو باز نكنم ولي اين بار نوع در زدن عوض شده بود.

مرد دو : ولي قصدم مزاحمت نبود...

مرد يك : شايد تو هم دچار توهم شدي؟! ميدونم توهم اونور آبا هم وجود داره ... خودت خوب ميدونی که منم بعد ازکار گل چند سال سگی رو اونورا گذروندم؛ تو اونجا ترکمون زدی به زندگی من...

مرد دو : من اصلا" شما رو به جا نميارم آقا !

مرد يک : پس فدک کدوم بخش از خاطراتت رو بيدار کرده ؟

مرد دو : ازتون خواهش ميکنم مؤدب باشيد .

مرد يک : باشه فعلا" بااون کاری ندارم؛اون سال ها متوجه شدم يه جور خوابي رو همه مي بينن، مثلاً مي ديدن از اونجا به ولايت ميان، مي خوان برگردن نميشه،نميتوونن، مشكل براشون پيش مياد. پاسپورتشون گم مي شه يا گشتي ها دنبالشون ميكنن.ديربه هواپيما ميرسن.پاشون به چيزي گيرميكنه وسكندري مي خورن...

مرد دو : درسته، حرفای شما درسته..

مرد يک: حتماً تو هم توهمات خودت رو داري . هيچ زندگي ای بدون توهم نيس. حتي زندگي از ما بهترون.

مرد دو : اين حرفا قشنگه !

مرد يک : قشنگه ؟

مرد دو : بله. بذارين براي بعد، فعلاً از شما اجازه مي خوام تا بذارين برم پی کار خودم .

مرد يك : كجا؟

مرد دو : طبقه سوم ، آپارتمان هفتم .

مرديك : هيچ كس اون جا انتظار تو رو نمي كشه... ( سكوت . مرد دو با نارضايتي تسليم مي شود)

(مرد دو نعره ای بلند می کشد و بر زمين می افتد. تمام نورها و صداها يکباره قطع می شود.

با آمدن نور ، مرد دو روی تختخواب نشسته است و مرد يک با ميوه ای در دست به سوی او می رود .)

مرديك : ميوه بخور ... ( مكث) گفتی يه اسم باعث نجاتت شد!؟

مرد دو : آره ، خيلی پيش از اينا عاشق يه بازيگر زن بودم به اسم فدک ...

مرد يک : خب بعد ؟

مرد دو : اين زن يه شوهر عصبی و عاصی داشت ...

مرد يک : منم همين جورم .

مرد دو : مثل خيلی ها که وقتی پاشون به خارج از کشور باز ميشه ،فرصت عقده گشايی پيدا ميکنن و کارشون به جدايی ميکشه ، اونام سر آخر از هم جدا شدن ....

مرد يک : شايد يه جّلنبوری تو زندگيشون موش ميدوند ؟

مرد دو : من چيز زيادی نمیدونم؛ فقط وقتی به کمک اومد که من درب و داغون ، بی کس و تنها گوشه ی بيمارستان افتاده بودم... گفت من فدکم، چشاتو باز کن... يهو احساس کردم يه فرشته ی نجات اومده؛ يه کسی که ميدونه اين اسم منو نجات ميده... هيچ وقت ازش نپرسيدم اسم واقعيش چيه...

مرد يک : ( با چشمانی پوشيده در پرده ی اشک ) كي رسيدي؟

مرد دو : يك ساعت ميشه .

مرد يك : از كجا ؟

مرد دو : منظورتون به اينجاست يا از اونجا ؟

مرد يك: هم اين هم اون .

مرد دو : از اونور آبا مي آم. ولي يه ساعت پيش به در اين خونه رسيدم.

مرد يك : يعني از اون وقت همينطور وايسادي زير بارون؟

مرد دو : نميدونستم چيكار كنم. زير طاقي كتابفروشي سر كوچه پناه گرفتم. آخه بارون تنده خيلي اين پا و اون پا كردم. همه چيزاز سرم پريده...فقط اين نامه دوباره منو به اين جا متصل کرده... نميدونستم زنگ بزنم يا نه. آخه ميدونين كه مريضه.

مرد يك : كي ؟ هان بالايي! آره مريض بود. گفتم كه من زياد تو موش و گربه بازي اينا نيستم. همينجوري اتفاقي متوجه شدم. خاله باجی توي بقالي موقع خريد ماست وسط درد دلاش و وراجي در باره كم سو شدن چشاش و پادردش، ظرف چند دقيقه از حال همه با خبرم كرد، همونجا متوجه شدم توي طبقه سوم مريض داريم...

مرد دو : اون برادرمه.

مرد يك : مي فهمم، همه ما خودمون رو برادر هم ميدونيم!

مرد دو : سر در نمي آرم، ( خيز بر مي دارد) همين حالا بايد برم بالا.

مرد يك : آروم باش دوست من. اطمينان ميدم كه عوضي نيومدي و اون كه منتظرته منم! اون بالا كسي نيس!

(سكوت. مرد دو درمانده روي زمين مي نشيند و مرد يك به آشپزخانه مي رود و چاي مي آورد)

مرد يك : چطور در ساختمون رو نزدي ؟ آخه عدد هفت روي زنگ اونجام نوشته شده ( مي خندد)

مرد دو : نميدونم چرا يهو سردم شد...سردمه ...

مرد يك : چاي بخور،گرم مي شي (سكوت) بازرودرواسي ؟ تو كه اونورا زندگي مي كني ديگه چرا؟

مرد دو : ما اونورم همينطور زندگي مي كنيم که اين جا. همين خلق و خوي ماس كه اجازه نميده بلند شوم و بزنم توي سر شما .

مرد يك : همين بده . اونجايي ولي اينجايي ، اينجايي اما اونجايي. به عبارتي اصلاً نيستي، آخه خاصيت پا در هوا بودن همينه. اگه آدم اينجاييه ، مي تمرگه و ماست خودش رو مي خوره ، اگرم نميتونه پس ميزنه به چاك و اونجايي ميشه يعني بايد سعي كرد كه بشه، نميشه مدت زيادي رو وسط دو تا صندلي نشست. بايد انتخاب كرد يا اين يا اون؟

مرد دو : شما كدوم رو انتخاب كردين؟ شما كه مدتي اونورا زندگي كردين، حالا چرا منتظر كسي از اونورا هستين؟

مرد يك : من ديگه انتخاب نمي كنم. انتخاب ميشم. توي اين همه وقت انتخاب شدم براي فكر كردن به كسي كه از اونور آب مياد و پيشم ميمونه؛ اصلا" فکر نميکردم تو از خيالم ميپری بيرون. به کسی فکر ميکردم كه حرف منو مي فهمه،کسي كه مثل من اونورا رو ديده و تحمل نكرده ،ضمناً از اينورم روي خوشي نديده؛ كسي كه بفهمه انتخاب كردن و پي اش دويدن و با سر زمين خوردن چقدر سخته !كسي مثل خودم كه بياد نگاهم كنه تا از ني ني هاي زرد چشام بخونه كه چه مرگمه ! ديگه كاري به هيچ كس نداشته باشيم. بشينيم فلسفه، روانشناسي يا تاريخ بخوونيم. بريم توي لاك خودمون تا سر از عرفان در بياريم ،گاهي هم موسيقي گوش كنيم... ديگه شبها تنها نباشيم. ديگه حضورش باعث بشه روح پدر و مادرم دس از سرم بردارن. ديگه به حرف كسي گوش نديم. حتي به حرفاي خاله باجی. براي خودمون بخوونيم و بشنويم و ببينيم. براي خودمون توي اين چار ديواري بازي كنيم. "چار ديواري ، اختياري ، تو مختاري ... چار ديواري ، اختياري ، تو مختاري" ... آخه تو بگو تنهايي اينا شدنيه؟ پس بايد يكي بياد، اونم از اونور آب ، آب به آب شده، دنيا ديده ، درد چشيده (سكوت ) .

مرد دو : دارم فکر ميکنم اين حرفا منو ياد چی ميندازه. شايد يه زمانی با کسی تو يه چارديواری خودمون رو سرگرم چيزی کرده بوديم !

مرد يك : بعد بعد چي شد؟ بعد از اين كه گرفتار تعارف و رو درواسي با خودت شدي؟

مرد دو : هيچي با خودم گفتم يه تك زنگ كوچولو مي زنم . اومدم جلوي در ديدم در بسته نيس... عجيبه ها كه توي اين اوضاع و احوال در ورودي باز باشه ، نه ؟

مرد يك : نه ، نبايد باز باشه. شايد كسي كليد اف اف رو زده كه لاي در باز مونده ، اينجا همه چيز عجيبه حتي حضور من و تو! ( سكوت )

مرد دو : خب خيلی حرف زديم. حالا اجاز بدين برم خبري از برادرم بگيرم دوباره بر مي گردم. من از شما خوشم اومده آقاي ...؟

مرد يك : مهم نيس که وانمود کنی حتی اسمم رو هم فراموش کردی . مهم اينه كه من به تو حالي كنم درست اومدي وتو همون همکار پست فطرت منی و غير از من هيچ كس منتظرت نيس... اصلاً مطمئني كه واقعيت داري و با خواست من لب نمي جنبوني؟

مرد دو : كم كم دارين منو مي ترسونين.

مرد يك : ترس ! آدم دقلی مثل تو ، که زيرآب زندگی زناشوئی ديگران رو اونطور ميزنه بايدم بترسه.

مرد دو : رفتار و گفتار توهين آميز شما ترسم رو بيشتر ميکنه ...

مرد يک : ترس همزاد آدمه ، آدم با ترس از مادر متولد مي شه، ... مگه نه اينكه به محض ورود به دنيا از ترس داد مي زنيم، گريه مي كنيم؟

مرد دو : ببينين آقای محترم، اين حرفای قشنگ قشنگ ، اگر به دور از تهمت و اهانت باشه، ميتوونن موضوع گپ و گفت خوبي باشن. من اونجا کارم سخت و خشكه. پس ميتوونيم بعداً با اينجور حرفا به زندگي تنوع بديم.

مرد يك : داري رودست مي زني آره ؟

مرد دو : رودست ؟ يعني چي ؟

مرد يك : ميخواي مجابم كني كه تو واقعی هستي، آره ؟

مرد دو : اينطوري به من نگاه نكنين. ديگه بيشتر از اين نميتوونم شما رو تحمل كنم . نه تحمل نمي كنم.

مرد يك : اگر نكني چيكار مي كني؟

مرد دو : يعني چی ؟ اينجوري ميذارم ميرم.

مرديك : اگه منم اينجوري اجازه ندم چي ؟

مرد دو : سعي كردم احترامتون رو نگه دارم ، چون نصف شبي مزاحمتون شدم. ولي شما

نميتوونين جلوم رو بگيرين.

مرديك : كي ميگه ؟

مرد دو : كي ميگه؟معلومه،من! من عوضي درخونه شما رو زدم و از اين بابت معذرت مي خوام.

مرديك : از كجا معلوم ؟ از كجا بدونم تو اوني نيستي كه من ميگم؟

مرد دو : اين ديگه ديوانگيه آقا! من دارم از بيرون ميآم ، ديدين كه موهام خيسه، چون بيرون بارون ميآد، شما به من حوله دادين ، من مطالب اين روزنامه رو توي هواپيما خوندم. هواشناسي ناپايداري هوا و كاهش دما رو پيش بيني كرده ... اونم چمدون منه كه شما روش نشستين.

مرد يك : ( بلند مي شود ) دلخور نشو.ما بايد از هر وسيله اي استفاده كامل بكنيم.درست مثل اونور آبا.خب اين ازحالابه بعدميتونه هم چمدون باشه هم صندلي .

مرد دو : توي اون سوغاتي هاي كس و كارمه .... من تحمل نمي كنم... من بايد برم.

مرد يك : كجا؟

مرد دو : براي هزارمين بار ، پيش برادر مريضم .

مرد يك : حالا گيريم كه برادرتو بوده ، پس برادر من هم بوده ، چون من و تو يكي هستيم. به هر حال آپارتمان هفتمِ طبقه سوم خاليه ...

مرد دو : خاليه ؟

مرد يك : بله ، يك ماهي ميشه . به گفتة مفتش ساختمون بيماري روده كار شو ساخت.زن و بچه شم كوچ كردن به خونه پدربزرگ بچه ها ، خيلي هم عجله داشتن، چون اجاره خونه شون چند ماه عقب افتاده بود...

مرد دو : خداي من باور نمي كنم ( مكث) تو دارين دروغ مي گين.

مرد يك : واسه چي ؟

مرد دو : ميخواين منو نگهدارين...

مرد يك : تو درس اومدي و گرنه پيش از مرگ اون مي رسيدي.

مرد دو : زودتر از اين نميتوونستم ( گريه مي كند)

مرد يك : چرا نتوونستي ؟

مرد دو : شش ماه پيش براي من نامه نوشته بود... گفته بود :" مريضم يه كاري بكن، بيا ." به کمک فدک متوجه شدم برادری تو اينجا دارم که محتاج کمک منه...چطوري ميتوونستم كاري بكنم؟ شما كه اونجا بودين،ميدونين كه وضع چطوره، اوضاع اونطور نيس كه بشه زياد بريز و بپاش كرد. تازه كار اونجا نظم و قاعده داره، نميشه ول كنيم و بياييم ، بايد ميذاشتم تعطيلات پشت هم مي افتاد. چار روزه اومدم كه اونو ببينم.

مرد يك : قشنگه ... حرفات رنگ و بوي قشنگي داره .

مرد دو: ديوانه ايد اقا! حرفاي من مث مزه زهرمار ميمونه .

مرد يك : حرفاي من هم برام همين مزه رو داره، ولي براي تو كه خيال من هستي،قشنگه، حالا بگيرجامون عوض شده باشه. پس حرفاي تو هم براي من كه خيال تو هستم قشنگه .

مرد دو : بسه ديگه ، دارين ديوانه ام مي كنين.

مرد يك : ديوانه شدين آقا؟! ( سكوت براي او آب مي آورد )آب بخور.

مرد دو : ممنونم.(نيمي از آب را مي نوشد و نيمه ديگر را مرد يك سر مي كشد.)

مرد يك : پيشنهاد ! ( مكث ) پيشنهادي دارم .

مرد دو : احساس ميکنم ديگه با شما غريبه نيستم...تا فردا ميتوونم اينجا باشم؟

مرد يك : با پيشنهاد من ميتوونيم هميشه با هم باشيم.

مرد دو : چه پيشنهادي ؟

مرد يك : با هم خيال بافي كنيم.

مرد دو : خيال بافي ؟

مرد يك : جايي خووندم كه فانوس خيال هم مردم رو سرگرم كرده و هم باني زمينه اختراع و اكتشاف چيزهايي مثل سينما شده .

مرد دو : شما خيلي از اين شاخ به اون شاخ مي پرين... حال منم اصلاً خوب نيس.

مرد يك : ما بايد بتوونيم هم خودمون رو از شر كابوس و وهم خلاص كنيم و هم سرگرم بشيم. شايدم توونستيم چيزي را اختراع يا كشف كنيم ...

مرد دو : شما هي سرهم مي كنين. ملاحظه ندارين ... اگه اجازه بدين تا فردا ميمونم.

مرد يك : بعد چي ؟

مرد دو : ميرم ... ميرم شايد توونستم آدرسی از پدربزرگ بچه هاپيدا کنم.

مرد يك : بعد چي ؟

مرد دو : بر مي گردم.

مرد يك : كجا؟

مرد دو : به همون جايي كه بودم.

مرد يك : تو تو خيال من بودي.

مرد دو : دست بردارين ديگه .

مرد يك : تو دس بردار نيستي ، تو منو بی سر وسامون کردی. چرا بايد هميشه يکی عوضی اومده باشه؟ ولي اينبار تو گير افتادي؛ تو با پاي خودت اومدي و منم نميذارم بري...بايد بمونی تا خفه بشی ...

مرد دو : شما خيلي مسخره اين . اون موقع كه مي خواستم برم، به زور نگهم داشتين. حالا كه ميخوام بمونم، دارين سر به سرم ميذارين، اينجا همه چيز اعصاب خورد كنه.

مرد يك : ديگه بد مستی تموم !

مرد دو : ملاحظه ديگه بی ملاحظه ! ( چمدانش را برمي دارد ، مرد يك را پس مي زند و با غضب خارج مي شود و در را به شدت به هم مي زند).

مرد يك : بمون ، بمون ( در را باز مي كند و سرش را بيرون مي برد ) بمو... آخ ( سرش را به داخل مي كشد و در را مي بندد) آخ ، همسايه ها ! همسايه ها ! ( از پا افتاده ) پدر ... مادر ... گريه نكنين، اون مياد.... اون فقط دلخوره که چرا به درد سر انداختمش. خودش گفته بود که ديگه هيچ وقت ، تحت هيچ شرايطی منو به جا نياره... اون خودشو ناشناس نشون ميده، چون خجالت ميکشه از اين که همسرم رو پابند خودش کرد و اونور آب نگهداشت ... شما گريه نكنين ... من ديگه تنها نميمونم ... يه نفر مياد ... كه هميشه پيشم بمونه .... اون ديگه ميفهمه من چي مي گم... اون منو مي فهمه ... من ديگه تنها نميمونم، شما بي خود ، خودتون رو عذاب ندين، ناراحت نباشين ، راحت بخوابين ... من .... من ...

(سكوت، صداي باران، زنگ در به صدا در مي آيد، سكوت ، بار ديگر زنگ در، سكوت ، باران شدت مي گيرد ، زنگ در )

مرد يك : بازم خيال( زنگ پي در پي ، سكوت مرد با خودش مي جنگد) دس از سرم بردار... بذار راحت باشم.

( در حالي كه چراغ را خاموش مي كند، روي تختخواب مي افتد و پتو را به دور خود مي پيچد. آرام نور صحنه در حالي رو به خاموشي مي رود كه زنگ در مدام و پيوسته شده است) .



بخش دوم : تنگ جادو

آدم ها : مرد یک – مرد دو

صحنه تبدیل شده است به اتاقي كوچك با ديوارهاي منقوش به خطوطي منظم كه با ذغال رسم شده است:نه خط عمودي و يك خط اريب روي آنها: تكرار 5999 خط، سلولي از اتاق ساخته است. پنجره اي كوچك روي ديوار شمالي، تختخواب يكنفرة صحرايي كنار ديوار سمت راست. در آشپرخانه پايين تر همين ديوار. در توالت و دستشويي سمت چپ. راهرو ورود به اتاق در همين سمت است. تنگ جادو تنها شيئ اضافي اين اتاق ، در وسط، كف زمين، زير لامپي قرار دارد كه با رشته اي سيم از سقف آويخته است.



از پنجره نمايان است كه خورشيد رو به غروب مي رود. مرد يك روي تختخواب پاهايش را در شكم جمع كرده و خوابيده است. مرد دو وارد مي شود ،كليد برق را مي زند. نور زرد، زردي نور خورشيد را زائل مي كند. مرد پاچه هاي شلوارش تا زانو به بالا تاخورده و پاهايش آغشته به گل است. مرد يك درجا مي غلتد، مرد دو به دستشويي مي رود، صداي شستشو مي آيد. سپس با پاچه هاي پايين داده شده، در حال خشك كردن سروصورت بيرون مي آيد.



مرد دو: بيداري؟

مرد يك: اهم.

مرد دو: پاشو ، بسه ديگه…

(مرد دو به آشپزخانه مي رود. صداي ريختن چاي در ليوان و به هم زدن شكر در چاي به گوش مي رسد. مرد يك برمي خيزد و در جا مي نشيند. چشمانش هنوز بسته است.مرد دو با ليواني لعاب ريخته پر از چاي و تكه اي نان بربري بيرون مي آيد. به انتهاي خطوط نگاه مي كند.)

مرد دو: خط امروز رو كشيدي؟

مرد يك: (يك چشمش را باز مي كند و پس گردنش را مي خاراند.) هوم؟… نه هنوز .



(مرد يك بلند مي شود و به دستشويي مي رود. مرد دو با ذغال ، خطي اريب بر نه خط آخر مي كشد. صداي سيفون و آب دستشـويي مي آيد. مـ‍رد دو همان طور كه سرگرم خوردن نان و نوشيدن چاي است، به تنگ جـادو نزديك مي شودودورش مي گردد.مرد يك درحال خشك كردن سرو صورتش بيرون مي ايد.)



مرد يك: چطوري؟

مرد دو: خسته.

مرد يك: خط رو كشيدي؟

مرد دو: آره.

مرد يك: چند تا شده؟

مرد دو: نشمردم. خواب چی دیدی ؟

مرد يك: بازم صحنه ... این بار تنها بازی می کردم ؛ انگار مضرات دخانیات بود.

مرد دو: خوش به حالت . من دلم برای خوابشم لک زده .

مرد یک : کسی که اونقدر بیرحمه ، بهتره اصلاً خوابشم نبینه .

مرد دو : دلمو نسوزون؛ منو به آتیش خودت سوزوندی،بسه دیگه .

مرد يك: ولش کن بابا... چقدر وقت داريم؟

مرد دو: اندازه اي كه اين خط ها رو بشماريم. (شروع به شمارش مي كند) تا اون جا كه پنج هزارتا..اينم پنجاه تا، يعني پونصد تا ميشه پنج هزار و پونصد تا، اينم چهارتا، يعني چهارصد، اينم نود، ميشه پنج هزارو نهصدونود…. اينجام ده تا شش هزارتا تموم.

مرد يك: شش هزارتا؟

مرد دو: آره شش هزار روز تموم.

مرد يك: معركه ست…

مرد دو: چيش معركه ست؟

مرد يك: اينكه به اين عدد روند رسيديم.

مرد دو: ول كن تو هم حوصله داري. به جاي اين حرف ها خودت رو آمادة كار كن.

مرد يك: بزن زير كار بابا…امشب كار گل بي كار گل.

مرد دو: يعني چي؟

مرد يك:‌ يعني اينكه برو تو نخ يه جشن درست حسابي.

مرد دو: باز طوري حرف مي زني كه ازش سر در نميارم.

مرد يك: بابا به افتخـارششميـن هزارةروزهم كه شده، بايدامشب روجشن بگيريـم.(روي تختخـواب مينشيند.)

مرد دو: پاشو جمعش كن بابا… هر بار نابغه میشی و فکری به سرت میزنه ، دودش تو چشم ما میره .

مرد يك: يعني چي؟ نميشه يه امشب واسة دل خودمون خوش باشيم؟

مرد دو: همينطوريشم كه چارشيفته كار مي كنيم، هنوز از وعده و وعيدا هيچ خبري نيست، چه برسه كه بفهمن يه شيفتم لگد نكردي.

مرد يك: بفهمن ؟ خيالاتي شدي. يعني اينطوري كردنمون. كدوم كشك، كدوم دوغ.

مرد دو: هيچ معلومه از كدوم دنده پاشدي؟

مرد يك: از دنده بكش بيرون ، من از كارگل خسته شدم.

مرد دو: نه بابا !

( مكث. مرد يك بلند مي شود و به آشپزخانه مي رود. ضمن ريختن چاي، صدايش مي آيد.)



مرد يك: راست مي گم جون تو…. ديگه رمق برام نمونده.

(سكوت.مرد دو ليوان را گوشه اي پرتاب مي كند. در برابر تنگ جادو زانو مي زند و آن را مي بوسد. سپس روي تختخواب دراز مي كشد. مرد يك با ليواني مشابه، پر از چاي وارد مي شود.)



مرد يك: كردنمون تو پوست گاو و انداختنمون زير آفتاب.

مرد دو : این سزای بشکن بشکنه توست داداش ...من ازدست کی بنالم که پا سوخته ی تو شدم...دیگه م

وزوز موقف؛ میخوام بخوابم.

مرد يك: پس كي درست ميشه؟

مرد دو: (دستها را روي چشمانش گذاشته است كه بخوابد.) درست ميشه.

مرد يك: كي؟

مرد دو: فعلاً برو گلت رو لگد كن.

سكوت. مرد يك به تنگ جادو نزديك مي شود و دورش مي چرخد.

مرد يك: ما بي خود دلمون رو خوش كرديم…. (صداي خر و پف) خوابيدي؟

مرد دو: (درجا مي غلتد) اگه سركار بزارن،آره.

مرد يك: يعني نميشه بي دلخوشكنك به سر برد.

مرد دو: اگه اینو بهمون نداده بودن که تا حالا دق کرده بودیم... تا بوده اينطور بوده.

مرد يك: مي شه زد زير عادت…آخه بايد همينطور قبول كنيم كه يه حكمت پشت اين تنگ جادو هست.

مرد دو: تو رو به خدا باز از سر نگير... تو نمیخوای خب نخوا، پای منو به میون نکش .

مرد يك: اين طور نميشه كه.ما بايد بتونيم اون چه رو كه از ذهنمون مي گذره، بيرون بريزيم….چرا فكر مي كني با چشم بستن، ذهنمون واقعيت خودش رو از دست ميده.

مرد دو: چي داري مي گي ؟ واقعيت، ذهن… برو پي كارت يذار كپة مرگم رو بذارم.

مرد يك: خلاصه ما آخرش بايد دربارة اين تنگ به توافق برسيم يا نه.

مرد دو: نه، نه، نه... هر کدوم از ما میتونیم اعتقاد خودمونو داشته باشیم؛ البته با حفظ احترام...وگرنه باز

باید باز به سروكول هم بكوبيم.

مرد يك: يعني بي زد و خورد نميشه به حرف حساب رسيد.

مرد دو: نكنه مي خواي بازم گوشت رو گاز بگيرم؟

مرد يك: من مي خوام دربارة اين چه كه مي بينيم، اين كه ديگه خيالم نيست، به يه نتيجة معقول

برسيم…..اين چيه آخه؟

مرد دو: حالا دیگه بعد از شش هزار روز، اين براي من همه چيزه…شكه،يقينه،كفره،باوره….ولش كن

ديگه، دست از سرش بردار.

مرد يك: تا كي مي خواي ميون دوتا صندلي بنشيني؟ يا شكه يا يقينه.نميشه هم اين باشه، هم اون….

مرد دو: من به وجودش اعتقاد پیدا کردم .

مرد يك: بزن زير اعتقاد.

مرد دو: ساكت! ديگه نمي خوام راجع به این تنگ حرف بزني.(مي خوابد.)

مرد يك: جادو كرده، لا مذهب…

سكوت.مرد يك كنار تنگ جادو مي نشيند و چاي مي نوشد.در سكوت تنها صداي مصنوعي خرناسه و هورت كشيدن چاي به گوش مي رسد. مرد يك چايش را مي نوشد و ليوان را بر كف زمين مي گذاردو با نشانه گيري به سوي ليوان ديگر، مي پراندش.مدتي به تنگ جادو چشم مي دوزد،سپس آن را برميدارد و براندازش مي كند.

مرد يك: آخه تو چي هستي؟راستي، قصه اي ، افسانه اي، چي هستي آخه؟

مرد دو: (زير لب) يواش تر ديوونه.

مرد يك: ميخوام درش رو باز كنم.

مرد دو: (از جا مي جهد) چي؟

مرد يك: به افتخار هزارة ششم از روزهاي سپري شده در انتظار ! مي خوام درش رو باز كنم.

مرد دو: (مي جهد تا تنگ را بگيرد) مگه عقل از سرت پريده؟ بده ش به من.!

مرد يك: نميدم.

مرد دو: ميگم ولش كن.

مرد يك: ول نمي كنم.

مرد دو: اگه طوريش بشه همة كار گلمون ماليده.

مرد يك: بذار بماله….ولش نمي كنم.(آن را از چنگ مرد دو درمي آورد و به گوشه اي مي دود)من ديگه به

اين چيزا اعتقاد ندارم.فكر مي كنم با يه دروغ دلخوشيم….نمي تونم مثل تو چشمم رو ببندم و

بگم «درست ميشه.»

مرد دو: ديوانه بازي درنيار….چرا يهو به سرت زده؟

مرد يك: مي خوام بدونم توي اين دل خوشكنك چيه؟!

مرد دو: مگه نميدوني اگه درش رو باز كني ، باطل السحر ميشه؟!

مرد يك: آخه سحرش چيه؟

مرد دو: من و تو چه مي دونيم… فقط گفتن اين رو سربسته داشته باش و گل لگد كن، این نیز بگذرد.

مرد يك: كي؟

مرد دو: اصول دين مي پرسي؟ من چه مي دونم. تنگ رو بذار سرجاش.

مرد يك: نميذارم.

مرد دو: كاري نكن باز سرشاخ بشيم.

مرد يك: من با تو كار ي ندارم.من به سهم خودم مي خوام در اين رو باز كنم.

مرد دو: سهم من و تو كدومه عمو؟ سرنوشت همه ی امثال ما به این تنگ بستگی داره. به خاطر همه هم

كه شده باید حفظش كنيم.

مرد يك: هر كي تنگ خودش رو داره.

مرد دو: تنگ ها همه به هم مربوطن.يكيش باز شه ، همه دود مي شن هوا مي رن…

مرد يك: من كـاري به اين كارا ندارم. پاهام ورم كرده ، سياه رگهـام زده بيـرون…من ديگه گل لگـد

نمـي كنم.من در اين تنگ رو باز مي كنم.( مي خواهد اين كار را انجام دهد.)

مرد دو: ( به روي او مي پرد) خل نشو.

مرد يك: ول كن…

مرد دو: بده ش به من….

(در کش و قوس پر دلهره ، مرد يك تنگ را به جلوي صحنه پرتاب مي كند. مرد دو بلافاصله گوشش را مي گيرد و رو به پنجره ايستاده است و بيرون را نگاه مي كند،آرام دست از گوشش بر مي دارد.)



مرد دو: ديدي چي شد؟ ديدي همه رو بدبخت كردي؟!

مرد يك: (مبهوت) چي شد؟

مرد دو: همه چيز دود شد…ببين همه جا سياه شد.

مرد يك: (برمي گردد وبيرون را نگاه مي كند) آخه الان شبه.

مرد دو: دوده، اين سياهي دوده.

مرد يك: نه، شبه.

مرد دو: من مي اومدم هوا روشن بود.

مرد يك: ولي حالا شبه.

سكوت.

مرد دو: چيزي از توش بيرون اومد؟

مرد يك: نه.

مرد دو: (آرام برمي گردد به تكه هاي تنگ جادو نگاه مي كند.) هيچي توش نبود؟

مرد يك: نه، خالي خالي بود.

مرد دو: مگه مي شه؟

مرد يك: حالا كه شده.

مرد دو: يعني شش هزار روز ما رو منتر كردن؟مگه نگفتن غول رو گرفتن كردن تو تنگ تا گل ما رو با

پاهاي گندش لگد نكنه؟!مگه نگفتن تا اون توتنگه، بايدزودتركار رو به جايي برسونيم؟!حالا تا کی

باید گل لگد کنیم ؟

مرد یک : ( سکوت می کند . )

مرد دو : پس کو ؟

مرد يك: چي كو؟

مرد دو: غول رفته توتنگ؟

مرد يك: نميدونم…..فقط ميدونم خسته ام.

مرد دو: ولی بايد بري سر شيفتت،گلا خشك مي شن.

(مردیک پاچه ی شلوارش را تا نیمه بالامی زند.سپس پشیمان شده آن را پایین می کشد.در سکوت می ایستد.)



مرد دو: تو مي گي الان ديگه همه متوجه شدن؟

مرد يك: بگير بخواب.

مرد دو: توباکارات هی به من زخم میزنی...این بارروحم روداغون کردی...ازکارگل خسته شدم...میذار میرم اون دوردورا...دیگه تحت هیچ شرایطی توررو نمی شناسم...کارت تموم شد،آروم بيا.خسته ام...فرداكار نكنم.



(مرد یک آرام راهی بیرون می شود.)



مرد دو: (روي تختخواب دراز ميكشد.)



مرد يك مي رود. پيش از خروج ، كليد برق را مي زند، صحنه تاريك مي شود.









بخش سوم : اول بازي

آدم های این بخش : مرد یک ( بازیگر ) مرد دو ( کارگردان ) زن ( بازیگر )

صحنه: تختخوابِ یک نفره در گوشه ای از صحنه قرار دارد. مرد یک ( بازیگر) روی آن دراز کشیده است و پس از گشودن پرده ازآن جا برمی خیزدو به میان صحنه می آید.دراین میانه تماشاخانه اي درپايان نمايش نمایان است.



آغاز: بازي تمام شده است. زن و مرد بازيگر ، هريك سيماچه اي روي چهره دارند و سرگرم گردآوري ريخت و پاش زياد روي صحنه هستند.



زن: اينم تموم شد.

مرد: بازم شروع مي كنيم.

زن: چی رو ؟ جنگ و دعواهامون رو؟

مرد: تا چي پيش بياد.

زن: من از دست تو خسته شدم.

مرد: منم همينطور.

زن: بالاخره بايد يه كاري كرد.

مرد: همينطوره. (سكوت. جمع و جور كردن صحنه.)

زن: چيكار مي كني؟

مرد: جمع و جور.

زن: نه …. بعد از اين.

مرد: بعد از اين ما مي تونيم عوض بشيم.

زن: (مي خندد) ياد داستان عوضيت افتادم.

مرد: اون داستان نیست، واقعيتي از یه دوره ی زندگيه.

زن: حالا ما خودمون رو عوض چطور كنيم؟

مرد: من ميخوام ديگه اين نقاب رو از روي صورتم بر ندارم.

زن: كه چي بشه؟

مرد: اگر تو هم اين كار رو بكني، همه چيز عوض مي شه… ما يه زندگي تازه اي رو شروع مي كنيم.

(سكوت.زن پوست كنار ناخنش را مي كند.)

زن: جواب كارگردانمون رو چي ميدي؟

مرد: اون رو ما ساختیمش و كارگرداني رو به عهده ش گذاشتیم.

زن: هرچي بوده، گذشته. امروز كارگردان اونه…اگه نقابارو بخواد چي؟

مرد: اون بايد مارو بفهمه، من كلي انتظار كشيدم تا کسی رو پیدا کنم که دركم كنه…الانم ديگه بدون اين

نقابا زندگيمون به تار مويي بنده.

زن: بي خود فكر و ذكرمون رو به هم مي ريزي… ما به همه چيز عادت كرديم.

مرد: عيب كار همينه.

زن: هيچ ميدوني اگر بخوايم با اين نقابا زندگي كنيم، چقدر بايد با همه چيز درگير بشيم تا جا بيفتيم؟

مرد: با اينها آدماي ديگه اي مي شيم.(سكوت.هريك با دست چهرة پوشيده در سيماچة خود را لمس مي كند.)

زن: قشنگه.

مرد: پس تو هم موافقي؟

زن: خوب اينا با چهره هاي خودمون خيلي فرق دارن، دوست داشتني ترند.

مرد: پس همه چيز روشنه.

زن: چي روشنه؟ چطور مي خواهيم زندگي كنيم؟

مرد:‌ چطور نداره، مثل همه.

زن: با اينا؟

مرد: همه دارن.

زن: ولي نه اينطوري شو.

مرد: اينطوري آدم هميشه خوشه.

زن: مي دونم. چهره تو هميشه تلخه ولي با اين نقاب يه چيز ديگه اس.

مرد: تو هم عبوس بودي ولي حالا صورتت پر از خنده اس.

(يك دم بازي مي كنند.)

زن: نيگا به گيسام بكن.

مرد: كمنده.

زن: نيگا به ابروم بكن.

مرد: كمنونه.

زن: پس مژه هام؟

مرد: خنجره.

زن: لپامو نگا؟

مرد: دل مي بره.

زن: دلت كو؟

مرد: پيش تو.

زن: خرابي؟

مرد: خرابم.

زن: نيفتي؟

مرد: مي افتم.

زن: چه حرفا.

مرد: نگفتي.

زن: چي چي رو؟

مرد: مي خوامت.

زن: چه پررو.

(سكوت.مرد بازيگر روي زمين مي افتد. زن بازيگر گريه مي كند.)

زن: چقدر خوبه!

مرد: همين ديگه.

زن: من كه به همه چيز عادت كرده بودم….چرا شك به ميون آوردي؟

مرد: من ديگه از همه چيز خسته شدم…يه بارم شده مي خوام دنيا به كامم باشه…حالا مي خوام با اينا زندگي رو به کام كنم….هيچ زوري در كار نيست؛ تو میتوونی نپذیری. من همة اينا رو براي خودم مي گم.

زن: ميدوني كه من و تو از هم جدا نيستيم.

مرد: با اون همه اختلاف؟

زن: توي زندگي كي اختلاف نيست؟

مرد: با صورتاي خودمون، تو مرز شكستنيم….همه چيز به مويي بسته س.

زن: باشه.بايد بدوني كه منم به تو بسته ام.

مرد: زندگي تئاتر نيست؛ اعصاب راس راسي كش مياد.

زن: ديگه عادت شده.

مرد: بزن زير عادت.

(كارگردان وارد مي شود)

كارگردان: امشب گندش رو درآوردين. اين چه مسخره اي بود كه آخر كاري راه انداختين؟

زن: كاريش نمي شد كرد. ما توي حال و هواي ديگه اي بوديم.

كارگردان: حال و هواي ديگه؟حق نداشتين با آبروي من بازي كنين. اجازه نداشتين ساز خودتون رو بزنين.

مرد: كي گفته؟

كارگردان: من مي گم. همه مي گن.كارگردان يعني چي؟ بوق؟

مرد: بوق، دوغ، نمي دونيم. ما هم دل داريم.

كارگردان: دلت رو بذار زير سنگ. اين جا تئاتره نه خونة ننه قمر.

زن: دل ما هميشه زير سنگه.

مرد: دل ما هميشه تنگه.

كارگردان: دلقك بازي ديگه بسه. امشب خوب خودتون رو نشون دادين.

مرد: (رو به زن) راضي بودي تو مهربون؟

زن: (رو به مرد) شادم كردي تو شاديون.

كارگردان: حالا منو دست بندازين. يه روز كه تنهاتون گذاشتم، اونوقت مي فهمين.

مرد: كجا مي خواي بري؟

كارگردان: اين من نيستم كه بايد بره؛ اين شما هستين كه بايد گورتون رو از فكر و خيال من گم كنين.

مرد: تند نرو رفيق، تازه اول بازيه.

كارگردان: بازي ديگه تمومه. يالا وسايل صحنه رو بريزين تو صندوق.

(كار به كندي صورت مي گيرد. کارگردان خود را به زن نزدیک می کند.)

کارگردان : ( آهسته ) حیف ، سیب سرخ دست چلاق افتاده .

زن : هوارو کثیف کردی !

کارگردان : بتمرگ از دهن کسی که خاطرش رو میخوای، عین بفرماس .

زن : ببند در گاله رو .

مرد : تموم شد.

كارگردان: نقاباتون.

مرد: نه ديگه.

كارگردان: بردارين بندازين توي صندوق.

مرد: نه ديگه.

كارگردان: پس معطل چي هستين؟

زن: نه ديگه.

كارگردان: يعني چي نه ديگه؟

مرد: اين ديگه نه.

كارگردان: امشب به اندازة كافي رگ و پي منو كوبيدين. بازي درنيارين.

زن: تازه اول بازيه. اين بازيه قشنگيه.

كارگردان: لا اقل اونا رو از چهره تون بر دارين كه ببينم شوخي مي كنين يا جديه.

مرد: جديه.

كارگردان: چي جديه؟

مرد: اينا رو بر نمي داريم.

كارگردان: يعني چي؟

مرد: يعني اينكه ( با لحن شوخ ها) ما زن و شوهر با هم به توافق رسيديم كه براي آسايش بيشتر و براي

هميشه با اين نقابا زندگي كنيم.

كارگردان: خودتون از حرفاتون سردر مي آرين؟

زن: معلومه. (بازي مي كنند) نيگا به گيسام بكن.

مرد: كمنده.

زن: نيگا به ابروم بكن.

مرد: كمونه.

زن: پس مژه هام؟

مرد: خنجره.

كارگردان: بسه ديگه. از اين بازيتون هيچ خوشم نمي ياد.

مرد: فقط با اين نقابا مي تونيم اينطور باشيم.

زن: اونطوري عادته، اينطوري عشقه.

كارگردان: يالا نقابا رو بردارين.

مرد: نمي شه.

كارگردان: اون از روي صحنه تون، اينم از پشت صحنه تون. دست از شيرين كاري ور دارين. سالن رو بايد

تحويل بديم.

زن: خب بديم.

كارگردان: آكسسوارها رو هم بايد جمع كنيم.

مرد: خب كرديم.

كارگردان: ولي هنوز در صندوق بازه.

زن: حياي تو كجا رفته… برو ببندش.

كارگردان: خب، جنس ها جور نيستن.

مرد: جورش كن.

كارگردان: همين كارو هم مي كنم.

(كارگردان به طرف مرد بازيگر يورش مي برد. مرد دو دستي به نقاب خود مي چسبد. كـارگردان سر او را زير بغل مي گيرد تا نقاب را از چهره اش بردارد.)

زن: اين كارت درست نيس.

کارگردان: مگه كار شما درسته؟

زن: اين حق ماست كه تصميم بگيريم چيكار كنيم.

كارگردان: ولي نه با وسايل صحنه.

زن: ولش كن، كشتيش.

(مردبازيگربا پشت پازدن،كارگردان را نقش زمين مـيكند.خودش خيزبرميدارد واز صندوق خنجري بيرون مي كشد.)

مرد: مي كشمت.

زن: (به او نزديك مي شود و گيج اوضاع و نقش است) شاديون و خنجر؟

مرد: (مردد) چيكار كنم گل پسته.

زن: ديوه كه خنجر مي كشه.

مرد: چاره چيه، عربده كشه.

زن: بندازش دور.

(سكوت. مرد بازيگر خنجر را درون صندوق مي اندازد. كارگردان مي جهد و او را به زمين مي زند. روي سينه اش مي نشيند و نقاب را بر مي دارد. زن جيغ مي كشد و روي بر مي گرداند.)

كارگردان: حالا درست شد.

مرد: (پشت به همه و روي به سوي زن) چي مي بيني؟

زن: (جيغ مي كشد) اينطور نگام نكن؛ تنم همش مي لرزه.

مرد: نمي خواستم ديگه با اين چهره منو ببيني.

زن: چشات رو ببند؛ داره رگهاش مي تركه؛ ببند!

كارگردان: دست از كولي گري بردارين؛ من خودم يه پا سياه بازم.

زن: يه چيزي بهش بگو، مرد !

مرد: اون جوابش رو بعداً میگیره ...هر کاری ازم سر بزنه ، پای تو رو هم تو گل میکنم .

( بر مي خيزد و در حالي كه چهره اش را با دست پوشانده است، قصد رفتن مي كند)

كارگردان: (به زن) با این قصه ها دلت رو برده؟ والا من هیجان انگیز ترش رو تو گوشت میخونم...

مرد: (دمي درجا مي ماند) با اون كاري نداشته باش جبار….مهربون من مي رم.

زن: (برمي گردد) كجا؟

مرد: مي رم تا با چهره ی خودم زندگي كنم.

زن: باز همون زندگي؟

مرد: شايد بدتر، شايدم سخت تر.

زن: اين كارو نكن.

مرد: چاره نيس.(مي رود)

زن: (به كارگردان) جلوش رو بگير.

كارگردان: بذار هر گوري مي خواد بره... یه سر خر کمتر.

زن: با اون نقاب، خيلي بي رحمه.

كارگردان: بازي ديگه تمومه.

زن: مي شكنه، مي سوزونه، پاره مي كنه.

كارگردان: نقابت رو بده به من. در صندوق بازه.

زن: بي حيا، گفتم جلوش رو بگير.

كارگردان: حالم ازش بهم مي خوره.

زن: (سيماچه اش را بر مي دارد) بگير. منم مي رم تا با نقاب ديگه ئي كنارش باشم.

كارگردان: هيچ خنده دار نيس.

زن: (آرام راه مي افتد)

كارگردان: ديگه هیچ وقت بااون همکاری نمیکنم. همكاري، بي همكاري...مگر اجباری باشه .

زن: ( دمی درنگ می کند. ) همه چيز گرون تموم مي شه.

(مي رود.كارگردان با دو سيماچه درصحنه تنها مي ماند.دمي به هردو نگاه ميدوزد.سپس بازي آنها را تقليد مي كند.)

نقاب زن: شاديون؟

نقاب مرد: مهربون.

نقاب زن: رنگين كمونه.

نقاب مرد: مثل تو مهربونه.

نقاب زن: بريم تاپ بازي؟

نقاب مرد: بريم جان بازي.



(كارگردان سيماچه ها را در صندوق مي اندازد و در آن را محكم مي بندد. تاريك.)
 

sohrab_1988

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
1 آپریل 2007
نوشته‌ها
12
لایک‌ها
0
در فراق فرهاد

نمایشنامه تک پرده ای

نمایشنامه حاضر نخستین بار به کارگردانی نویسنده در بهمن هفتاد و هفت در جشنواره سراسری فجر(با بازی محمود فتح الهی در نقش سیروس) اجرا شد و در آذر هفتاد و هشت با بازی الهام پاوه نژاد و محمد حاتمی با موسیقی و آواز اصغر وفایی در سالن چهارسوی تئاتر شهر به صحنه رفت. این نمایشنامه در سال هشتاد توسط انتشارات نیلا در مجموعه سی اسفند سال کبیسه به چاپ رسیده است.

شخصيت‌ها:
فرخنده
سیروس
هر دو بیست و هشت تا سی سال سن دارند
صحنه:
زيرزمين‌ خانه‌اي‌ قديمي‌. روبرو در دو لنگة‌ چوبي‌ با چند پلة‌ منتهي‌ به‌ حياط‌. يك‌ كرسي‌ و صندوقچه‌اي‌ قديمي‌ در سمتي‌ وخمره‌اي‌ بزرگ‌ در سمت‌ ديگر. روي‌ كرسي‌ تعدادي‌ كتاب‌ و مجله‌ و روي‌ تاقچه‌اي‌ يك‌ گرامافون‌ قديمي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورند. ازديوارها ريسة‌ قيسي‌، فلفل‌، باميه‌ و غيره‌ آويخته‌ است‌. روي‌ ساير تاقچه‌ها تعدادي‌ شيشه‌، كوزه‌ و دبّه‌ قرار دارند. لامپ‌ كم‌ نوري‌از سقف‌ آويخته‌ كه‌ كليد آن‌ كنار در ورودي‌ست‌ و نزديك‌ آن‌، يك‌ آبكش‌ حصيري‌ به‌ ديوار نصب‌ شده‌. از قاب‌ در، تنة‌ درختي‌كهنسال‌ و پرتو غروب‌ نيمه‌جان‌ بر ديواري‌ آجري‌ ديده‌ مي‌شود. صداي‌ خش‌خش‌ برگ‌ درختان‌ در باد شنيده‌ مي‌شود.
چمداني‌ گشوده‌ در وسط‌. فرخنده‌ پشت‌ به‌ در و كنار آن‌ نشسته‌، سر بر آرنج‌ نهاده‌ و چشم‌ها بسته‌ است‌. پس‌ از لحظاتي‌،سيروس‌ به‌ آرامي‌ از پله‌ها پايين‌ مي‌آيد. چهره‌ او ديده‌ نمي‌شود. پس‌ از مكثي‌ كليد چراغ‌ را مي‌زند. لامپ‌ خاموش‌ شده‌ و صحنه‌حالت‌ نيمه‌ تاريكي‌ مي‌يابد. سيروس‌ دست‌ كشيده‌، آبكش‌ حصيري‌ را برداشته‌ و جلوي‌ صورت‌ مي‌گيرد. فرخنده‌ چشم‌ گشوده‌ و باتعجب‌ لامپ‌ خاموش‌ شده‌ را مي‌نگرد. پيش‌ از آنكه‌ سر بچرخاند، سيروس‌ با گامي‌ از آخرين‌ پله‌ پايين‌ مي‌پرد :


سيروس‌ : هوو ...
فرخنده‌ : (با جيغي‌ ترسناك‌) كي‌ ... كي‌ هستي‌؟
سيروس‌ : (با لحني‌ ساختگي‌) بوي‌ آدميزاد مي‌شنفم‌.
فرخنده‌ : تو ...؟
سيروس‌ : ديو ديگ‌ به‌ سر، هوو ...
فرخنده‌ : (با ترديد) صبر كن‌ ببينم‌ ...!
سيروس‌ : به‌ چه‌ جراتي‌ پا گذاشتي‌ تُو كُنام‌ من‌؟
فرخنده‌ : (مكث‌. ناگهان‌ با خوشحالي‌) واي‌ ... خودتي‌؟
سيروس‌ : تو چي‌؟ انسي‌ جني‌، پري‌ يا حوري‌؟ هوو ...
فرخنده‌ : اِ ... بند دلم‌ پاره‌ شد ... (با لحن‌ ساختگي‌) اصلاً شما كجا، اين‌جا كجا؟ پارسال‌ دوست‌ امسال‌ آشنا!
سيروس‌ : زبون‌ نريز كه‌ يه‌ لقمة‌ خام‌ مني‌.
فرخنده‌ : آدمخوري‌؟ نكنه‌ منو بخوري‌. (به‌ سوي‌ كليد چراغ‌ مي‌رود.)
سيروس‌ : از گشنگي‌ نه‌ نا دارم‌ نه‌ نفس‌، كي‌ به‌ دادم‌ مي‌رسه‌؟ (راه‌ او را سد مي‌كند.) هيچكس‌.
فرخنده‌ : معلومه‌ خستة‌ راهي‌ ... چون‌ عوض‌ِ تنوره‌ مث‌ گرگ‌ زوزه‌ مي‌كشي‌.
سيروس‌ : هوم‌ ...؟ گرگم‌؛ گرگم‌ و گله‌ مي‌برم‌.
فرخنده‌ : (قلمي‌ از جيب‌ درمي‌آورد.) اكي‌، چوپون‌ دارم‌ نمي‌ذارم‌.
سيروس‌ : من‌ مي‌برم‌ خوب‌ خوباشو.
فرخنده‌ : من‌ نمي‌دم‌ پشگلاشو.
سيروس‌ : خونة‌ خاله‌ كدوم‌ وره‌؟
فرخنده‌ : نه‌ اون‌وره‌ نه‌ اين‌وره‌ ... همين‌وره‌ همين‌وره‌. (مي‌خندد. با لحن‌ قصه‌گو) حالا كه‌ اومده‌ي‌ متين‌ و معقول‌ و مودب‌ بشين‌خاله‌ برات‌ يه‌ قصة‌ قشنگ‌ تعريف‌ كنه‌.
سيروس‌ : هوو ... چه‌ قصه‌اي‌؟
فرخنده‌ : (دوباره‌ مي‌كوشد به‌ سوي‌ كليد چراغ‌ برود.) قصه‌ ... قصة‌ نخود نخودي‌ ...
سيروس‌ : اينو كه‌ فوت‌ آبم‌. (با حركتي‌ مانع‌ او مي‌شود.) نچ‌، براي‌ نرم‌ كردن‌ دل‌ ديو، يه‌ قصة‌ بكر لازمه‌!
فرخنده‌ : خُب‌ خُب‌ ... حالا يه‌ قصة‌ بكر، قصه‌اي‌ كه‌ هيشكي‌ِ هيشكي‌ نشنيده‌؛ قصة‌ خودم‌.
سيروس‌ : هوم‌ ... اين‌ هم‌ كه‌ تكراريه‌، تماتيكه‌ ...
فرخنده‌ : يكي‌ بود يكي‌ نبود، غيرِ خدا هيشكي‌ نبود. توي‌ يك‌ ديار دور كه‌ يه‌ ورش‌ كوه‌ بود يه‌ ورش‌ صحرا؛ يه‌ ورش‌ جنگل‌يه‌ ورش‌ دريا ... دختري‌ زندگي‌ مي‌كرد ...
سيروس‌ : از قضا اسمش‌ هم‌ بود فرخنده‌.
فرخنده‌ : فضولي‌ موقوف‌!... اين‌ دختره‌ توي‌ هفت‌ آسمون‌ يه‌ ستاره‌ هم‌ نداشت‌.
سيروس‌ : آخـي‌ ...
فرخنده‌ : سس‌ ... جونم‌ براتون‌ بگه‌؛ او فقط‌ يه‌ نفر رو داشت‌ ... اسمش‌؟ اسمش‌ ... حالا هر كي‌، كار نداريم‌.
سيروس‌ : آها آها ...؟
فرخنده‌ : خُب‌ بعله‌؛ يه‌ مرد بود ...
سيروس‌ : دور از جون‌ِ مرد.
فرخنده‌ : ديو حق‌ دخالت‌ در قصه‌ نداره‌.
سيروس‌ : فوتينا، بي‌ ديو قصه‌ معني‌ نداره‌.
فرخنده‌ : حالا اين‌ مَرده‌، كه‌ به‌ زبون‌ خودش‌ اعتراف‌ مي‌كنه‌ نامرده‌ ... من‌ نمي‌گم‌ ها، من‌ فقط‌ مي‌گم‌ بي‌معرفته‌، رفته‌ و سراغي‌از ما نگرفته‌. (پاورچين‌ به‌ سوي‌ كليد چراغ‌ مي‌رود.) انگار نه‌ انگار كه‌ تُو اين‌ شهر قشنگ‌؛ زير اين‌ لوح‌ كبود؛ يه‌ دختر خاله‌هست‌ با يه‌ دل‌ نُقلي‌ اين‌ قدري‌، كه‌ گاهي‌ اين‌ دل‌ِ ريزه‌ ميزه‌ ... (خود را به‌ كليد چراغ‌ رسانده‌ و لامپ‌ را روشن‌ مي‌كند.) براي‌پسرخاله‌ تنگ‌ مي‌شه‌ ...
سيروس‌ : (با روشن‌ شدن‌ چراغ‌، آبكش‌ حصيري‌ را از جلوي‌ صورت‌ برمي‌دارد. با لحن‌ عادي‌) به‌ خيالم‌ مرد قصه‌ اون‌ ياروي‌ديگه‌ست‌ ... هه‌، بقيه‌ش‌ رو بلدم‌ ... اون‌وخ‌ دختره‌ با همون‌ دل‌ِ نازك‌نارنجي‌ دست‌ به‌ كار مي‌شه‌؛ آهاي‌ خاله‌ آهاي‌خانباجي‌! دستم‌ به‌ دامنتون‌؛ مُردم‌ از تنهايي‌ دلم‌ پوسيد ...
فرخنده‌ : (با لحن‌ عادي‌) جانا سخن‌ از زبان‌ ما مي‌گويي‌ ...
سيروس‌ : ... آخه‌ كاموابافي‌ ليسانس‌ مي‌خواست‌؟ ببينم‌ اصلاً رواست‌، مني‌ با اين‌ متانت‌ اين‌ وقار و وجاهت‌، گيسام‌ گوشة‌خونه‌ رنگ‌ دندونام‌ بشه‌؟ آخه‌ شوري‌ مشورتي‌؛ گاس‌ شووري‌ ساية‌ سري‌ ...!
فرخنده‌ : (دهن‌كجي‌ مي‌كند. سپس‌) ببين‌ ... حالام‌ كه‌ بعد از عهد و بوقي‌ طرفدارات‌ رخصت‌ فرموده‌ند بياي‌ سر قوم‌ و خويشامنت‌ بذاري‌، نيش‌ و كنايه‌ نداريم‌ ها.
سيروس‌ : (در اطراف‌ زيرزمين‌ مي‌چرخد.) درِ خونه‌ كه‌ چارتاق‌ بازه‌، تُو اتاق‌ها هم‌ كه‌ كسي‌ نيست‌، صدا هم‌ كه‌ مي‌كنيم‌نمي‌شنوي‌، يكي‌ بياد زار و زندگيتون‌ رو جارو كنه‌ چي‌ عروس‌ خانم‌؟
فرخنده‌ : (با اضطرابي‌ محسوس‌) اِ ... لابد مامان‌ رفته‌ در رو باز گذاشته‌. (مكث‌، با خنده‌) اي‌ بابا، ديگه‌ دزدهام‌ از خونة‌ ماروي‌گردونن‌.
سيروس‌ : شايد مي‌دونن‌ نابترين‌ جنس‌ رو ديگرون‌ دزديده‌ن‌!
فرخنده‌ : (پس‌ از مكثي‌، با شرم‌) اينقدر از اومدنت‌ جا خورده‌م‌ كه‌ ... خوبي‌ سيروس‌؟ نازي‌؟ اون‌ جغلة‌ آتيشپاره‌ت‌؟... كجان‌؟
سيروس‌ : اين‌ بار تنهام‌.
فرخنده‌ : همچي‌ مي‌گي‌ اين‌ بار انگار سال‌ به‌ دوازده‌ ماه‌ اين‌جايي‌. من‌ كه‌ يادم‌ نيست‌ كي‌ ديده‌مت‌. هووَه‌ ... نازي‌ آبستن‌ بود،بعله‌، دو سال‌ هم‌ بيش‌تره‌.
سيروس‌ : هيچ‌ معلومه‌ چه‌ مي‌كني‌؟
فرخنده‌ : بار و بنديل‌ مي‌بندم‌.
سيروس‌ : تُو زيرزمين‌!؟
فرخنده‌ : (با خنده‌) نه‌ خُب‌ ... نيست‌ خيلي‌ از يادداشت‌ها و نوشته‌هام‌ اين‌جان‌، بعد هم‌ يه‌ چند شيشه‌ مربا، چه‌ مي‌دونم‌ قيسي‌مويز و اينجور چيزا سوا كنم‌ ...
سيروس‌ : (با اشاره‌اي‌ ضمني‌ به‌ او) اين‌ همه‌ خوردنياي‌ شيرين‌!؟ طرف‌ قند خونش‌ بالا نباشه‌ سكته‌ كنه‌ روي‌ دستت‌ بمونه‌؟
فرخنده‌ : (حرف‌ را برمي‌گرداند.) خوب‌ شد ديده‌مت‌. هوم‌ ...
سيروس‌ : اوامر؟
فرخنده‌ : به‌ نظر شما ... (يك‌ دو شيشه‌ ترشي‌ را نشان‌ مي‌دهد.) اينا رو مي‌ذارن‌ بارِ هواپيما كرد؟
سيروس‌ : دكي‌ ... نچ‌، حمل‌ ترشيجات‌ ممنوعه‌.
فرخنده‌ : اِ ... همين‌ يكي‌ دو شيشه‌ هفت‌ بيجار ...!؟
سيروس‌ : هر رقم‌ ترشيده‌؛ چه‌ آلو ترش‌ چه‌ آبليمو، چه‌ هم‌ ... دوشيزه‌ نفتالين‌زده‌هاي‌ ته‌ِ پستو.
فرخنده‌ : (با شيطنت‌ قلم‌ را به‌ حالت‌ تهديد بالا مي‌برد.) الهي‌ جيگرت‌ بالا نياد پررو ... (مكث‌) ايواي‌ خدا مرگم‌ بده‌ سيروس‌ ...بعضي‌ وقتا پاك‌ يادم‌ مي‌ره‌ ... تو ديگه‌ زن‌ و بچه‌ داري‌.
سيروس‌ : (زيرلب‌) بهتر! (مكث‌) اين‌جا، انگار زمان‌ ساكن‌ بوده‌، هيچ‌ تكون‌ نخورده‌.
فرخنده‌ : چه‌ خوب‌ كردي‌ اومدي‌. خيلي‌ كه‌ به‌ خودم‌ دلخوشكُنك‌ مي‌دادم‌ اين‌ بود كه‌ اي‌ ... غيرتت‌ بجنبه‌ يه‌ تُك‌ پا بياي‌فرودگاه‌. گفتم‌ درسته‌ زمخت‌ و بي‌احساسه‌، اما بالاخره‌ يه‌ دختر خاله‌ كه‌ بيشتر نداره‌ ... حالا مي‌بينم‌ يهو، دو روز قبل‌ ازرفتنم‌ پيدات‌ شده‌؟
سيروس‌ : (تاقچه‌ها را وارسي‌ مي‌كند. بي‌اعتنا) تو كه‌ مي‌دوني‌ من‌ ويري‌ام‌، يه‌ وقت‌ ويرم‌ بگيره‌ تا كوه‌ قاف‌ هم‌ مي‌رم‌.
فرخنده‌ : ولي‌ كاش‌ بچه‌ها رو هم‌ براي‌ زيارت‌ سيمرغ‌ مي‌آوردي‌.
سيروس‌ : باريكلا ...! معلومه‌ هنوز اهل‌ بخيه‌اي‌. خُب‌ ببينم‌، اين‌ سال‌ها تُو كدوم‌ آخوري‌ سر مي‌كردي‌؟ شعر، رمان‌ يا بازم‌ ...بوم‌شناسي‌؟
فرخنده‌ : بي‌ فرهنگ‌ ...! اين‌ چه‌ طرز حرف‌ زدن‌ با خانم‌هاست‌؟ ناسلامتي‌ اهل‌ ادبي‌.
سيروس‌ : (بالاي‌ چمدان‌ مي‌ايستد.) خوب‌ زندگي‌ت‌ رو بقچه‌ كرده‌ي‌، همچي‌ تاشده‌ و مرتب‌. (از جيب‌ چمدان‌ دفترچة‌ گذرنامه‌ رابرمي‌دارد و ورق‌ مي‌زند.) عكس‌ قحط‌ بود؟ اين‌ چيه‌ ...؟ (شكلك‌ در مي‌آورد.)
فرخنده‌ : بده‌ش‌ من‌ ... بي‌سليقه‌. (نمي‌تواند گذرنامه‌ را از دست‌ او بقاپد.)
سيروس‌ : (گذرنامه‌ را ورق‌ مي‌زند.) خوبه‌ خوبه‌ ... (با اشاره‌اي‌ نامحسوس‌ به‌ او) هم‌ كالا صادر مي‌شه‌ ... (و تلنگري‌ به‌ گذرنامه‌) هم‌ارز!
فرخنده‌ : چوب‌ حراج‌ خورد به‌ دار و ندارم‌. رقم‌ درشتش‌ ماشين‌ بافتني‌ بود. نبودي‌ ببيني‌؛ اشكم‌ داشت‌ درمي‌اومد.
سيروس‌ : خاله‌ در چه‌ حاله‌؟ (پنهاني‌ گذرنامه‌ را در جيب‌ بغل‌ خود مي‌گذارد.)
فرخنده‌ : (پس‌ از اشاره‌اي‌ حاكي‌ از چه‌ بگويم‌.) يه‌ چشمش‌ خنده‌ست‌، يه‌ چشمش‌ گريه‌. عصري‌ فرستادمش‌ پيش‌ مامانت‌.
سيروس‌ : ضيافت‌ آبجي‌ و باجيه‌ پس‌! ديگه‌ چه‌ دسته‌گلي‌ مونده‌ به‌ آب‌ بدن‌؟
فرخنده‌ : چه‌ كنن‌ طفلك‌ها، فقط‌ همديگر رو دارن‌. آخرين‌ واگن‌ قطار اين‌ دو خونواده‌ من‌ بودم‌.
سيروس‌ : كه‌ تو هم‌ قيقاج‌، داري‌ از خط‌ خارج‌ مي‌شي‌!
فرخنده‌ : (با لبخند) هنوز خونه‌تون‌ نرفتي‌ لابد!؟ مث‌ هميشه‌. (لحظه‌اي‌ نگاهشان‌ تلاقي‌ مي‌كند. حرف‌ را بر مي‌گرداند.) ديدي‌گيلاسه‌ چه‌ شكوفه‌اي‌ داده‌؟ مامان‌ مي‌گه‌ دست‌كم‌ دو دبّه‌ مرباست‌. يكيش‌ براي‌ تو يكيش‌ هم‌ براي‌ سيروس‌ و نازي‌ ... (باحسرت‌) دلم‌ نيومد بگم‌ مامان‌ "كپنهاك‌" تهران‌ نيست‌ دبّة‌ مربا بفرستي‌.
سيروس‌ : پس‌ پسره‌ كپنهاكه‌؟
فرخنده‌ : هاي‌ ... پسره‌ چيه‌؟ اسم‌ داره‌ ... هوشمند، بچه‌ محلتون‌ بوده‌.
سيروس‌ : به‌ نظر آشنا نمي‌آد. نچ‌، هوش‌منگ‌ ...
فرخنده‌ : سيروس‌ ...!
سيروس‌ : (صندوقچه‌ را مي‌گشايد.) خُب‌ بابا ... هنوز كه‌ نه‌ به‌ داره‌ نه‌ به‌ بار.
فرخنده‌ : (زير لب‌) عمو يادگار خوابي‌ يا بيدار؟ آش‌ جو خوردي‌ يا ماست‌ و خيار؟ (مكث‌ كوتاه‌) بيا، بيا بريم‌ بالا يه‌ استكان‌چاي‌ بدم‌ بخوري‌.
سيروس‌ : نه‌! من‌ بالا نمي‌آم‌، چيزي‌ هم‌ نمي‌خوام‌. (از صندوقچه‌ يك‌ طبلك‌ اسباب‌بازي‌ كه‌ دو وزنه‌ با نخ‌ به‌ طرفين‌ آن‌ آويخته‌ بيرون‌آورده‌ و مي‌چرخاند. طبلك‌ به‌ صدا درمي‌آيد.) زديم‌ بر طبل‌ بيعاري‌ ... (طبلك‌ را براي‌ فرخنده‌ پرتاب‌ كرده‌ كه‌ او در هوامي‌قاپد.) نچ‌ نچ‌ ... صندوقچة‌ ساز و نوازه‌! (چند صفحة‌ گرامافون‌ بيرون‌ مي‌آورد. فرخنده‌ گرامافون‌ را نشان‌ مي‌دهد. به‌ سوي‌آن‌ رفته‌ و صفحه‌ را روي‌ دستگاه‌ گذاشته‌ و روشن‌ مي‌كند. صداي‌ خش‌دار تصنيفي‌ قديمي‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد. روي‌ كرسي‌ لم‌مي‌دهد. پس‌ از لحظاتي‌) چه‌ خوبه‌ ببيني‌ يه‌ گوشة‌ دنيا هنوز بوي‌ بچگي‌ت‌ رو مي‌ده‌. (به‌ بالا اشاره‌ مي‌كند.) اتاقا روكاغذديواري‌ كرده‌ين‌ از اون‌ حس‌ و حال‌ قديما افتاده‌، ولي‌ حياط‌ با حوض‌ كاشي‌ش‌ و اون‌ درختاي‌ گيلاس‌ وزردآلوش‌ ... و اين‌جا ...
فرخنده‌ : اين‌ زيرزمين‌ فراموش‌ شده‌ست‌. راستش‌ جمع‌ كردن‌ وسايل‌ بهانه‌ بود. آخه‌ امروز آخرين‌ روزيه‌ كه‌ خونه‌ تنهام‌، فردامهمونيه‌. ديدم‌ تنها فرصتيه‌ كه‌ مي‌شه‌ با خاطره‌ها وداع‌ كرد.
سيروس‌ : (چشمانش‌ را مي‌بندد.) اين‌ بوي‌ نا، اين‌ غروب‌ رنگ‌ پريدة‌ روي‌ ديوارا، اين‌ نغمه‌، اين‌ نوا ... كجاي‌ دنيا پيدا مي‌كني‌؟
فرخنده‌ : شده‌ من‌ هم‌ ساعت‌ها نشسته‌م‌ اين‌جا و رفته‌م‌ توي‌ هپروت‌. مي‌شينم‌ و مث‌ الان‌ تو، چشمام‌ رو مي‌بندم‌ و گوش‌مي‌دم‌ ... (چشمانش‌ را مي‌بندد.) گاهي‌، گاهي‌ حس‌ مي‌كنم‌ پژواك‌ صداي‌ بهمن‌ رو مي‌شنوم‌. نه‌ بهمن‌ِ بيست‌وپنج‌ ساله‌،بهمني‌ كه‌ سيزده‌ سالشه‌ و چشم‌ گذاشته‌ تا فرخنده‌ و سيروس‌ِ شيش‌ هفت‌ ساله‌ اين‌ پشت‌ و پسله‌ها قايم‌ بشن‌. همينطوركه‌ چشمام‌ بسته‌ست‌ دستام‌ رو دراز مي‌كنم‌، هر آن‌ انتظار دارم‌ نوك‌ انگشتام‌ لمسش‌ كنن‌ ...
(سيروس‌ دستة‌ سوزن‌ را از روي‌ صفحه‌ بر مي‌دارد. سكوت‌. فرخنده‌ چشم‌ مي‌گشايد.)
سيروس‌ : حالا كه‌ قرار به‌ وداعه‌ اين‌ خاطره‌ها رو همين‌ جا چال‌ كن‌ برو! هوشي‌خان‌ شونزده‌ ساله‌ مقيمه‌، ديگه‌ روحية‌ مامردهاي‌ ايروني‌ رو نداره‌ بشينه‌ به‌ تماشاي‌ آبغوره‌ گرفتن‌ زن‌ها!
فرخنده‌ : تو نگران‌ من‌ نباش‌؛ دست‌ به‌ شوهرداري‌م‌ لنگه‌ نداره‌!
سيروس‌ : خلاصه‌ حواست‌ باشه‌ كالاي‌ مرجوعي‌ نشي‌!
فرخنده‌ : خيلي‌ لوسي‌ ... (مشت‌ بر سينه‌ مي‌كوبد.) عاقت‌ مي‌كنم‌ ننه‌. (با لحن‌ پيرزني‌ بي‌دندان‌) اينقدر متلك‌ بار اين‌ دختر طفل‌معصوم‌ نكن‌، اونم‌ خدايي‌ داره‌. اون‌ دنيا سر پل‌ صراط‌، چنگ‌ مي‌ندازه‌ يقه‌تو مي‌گيره‌ ها ...
سيروس‌ : (با لحن‌ كودكي‌ تُخس‌) اِهكي‌ شاباجي‌ خانوم‌! پيرهن‌ ورزشي‌ رو نمي‌بيني‌ تنم‌؟ بهمن‌ داده‌ پوشيده‌م‌.
فرخنده‌ : (با همان‌ لحن‌) خيرنديده‌، پيرهن‌ كه‌ شفيع‌ محشر نمي‌شه‌ ورپريده‌؟
سيروس‌ : (با همان‌ لحن‌) ورپريده‌ نه‌، پيرهن‌ ورزشيه‌! اين‌قده‌ محشره‌ ... يقه‌ هم‌ نداره‌ كسي‌ چنگ‌ بندازه‌ بگيردش‌.
(هر دو مي‌خندند. سپس‌ سكوت‌)
فرخنده‌ : (آه‌ مي‌كشد.) هي‌ بهمن‌ داداشي‌ ... هنوز مامان‌ شبا عكسش‌ رو مي‌ذاره‌ كنار بالشش‌.
سيروس‌ : جماعت‌ِ مرده‌پرست‌ ... (از درون‌ صندوقچه‌ يك‌ ساز دهني‌ ـ زنبورك‌ ـ برمي‌دارد.) بس‌ كنيد ديگه‌، ده‌ سال‌ يعني‌ يه‌ عمر!(زنبورك‌ را ناشيانه‌ به‌ صدا درمي‌آورد.)
فرخنده‌ : قبول‌ كن‌ سخت‌ بود. چهلم‌ بابا نشده‌؛ بهمن‌. تو كه‌ خبر نداشتي‌، ديپلمت‌ رو گرفته‌ نگرفته‌، ول‌ كردي‌ رفتي‌ تهران‌.طفلي‌ مامان‌ ... به‌ زور لقمه‌ دهنش‌ مي‌ذاشتم‌. سال‌ِ قبل‌ از ازدواجت‌؛ كه‌ آوردمش‌ تهران‌ بستريش‌ كردم‌؟ كه‌ دكترها گفتنداز سوءتغديه‌ست‌؟... نه‌، تو يادت‌ نيست‌. تو چنان‌ از همه‌ چيز و همه‌ كس‌ بريدي‌ ... خيلي‌ سنگدلي‌ سيروس‌؛ يه‌ تلفن‌زدن‌ خشك‌ و خالي‌ رو هم‌ از ما دريغ‌ مي‌كردي‌. گاهي‌ مي‌پرسيد مي‌گفتم‌ مامان‌ اخلاق‌شه‌، گرفتاره‌ ... مگه‌ به‌ خاله‌جون‌زنگ‌ مي‌زنه‌؟ (سيروس‌ دست‌ از نواختن‌ مي‌كشد.) بعله‌ حضرت‌ استاد ... همه‌ كه‌ نمي‌دونستن‌ شما آلبوم‌ِ خونوادگي‌تون‌ روعوض‌ كرده‌ين‌. (با سنگ‌هايي‌ كه‌ از صندوق‌ بيرون‌ مي‌آورد "يه‌ قُل‌ دو قُل‌" بازي‌ مي‌كند.)
سيروس‌ : من‌ اون‌ سال‌ها توي‌ "كُما" بودم‌ ... كابوس‌ اون‌ واقعه‌ عين‌ بختك‌ به‌ جونم‌ افتاده‌ بود.
فرخنده‌ : بعد ما رو سرزنش‌ مي‌كني‌؟ تو كه‌ مرد بودي‌ اون‌طور (سرگرم‌ بازي‌) حالا ... از يه‌ پيرزن‌ چه‌ انتظاري‌ داري‌؟
سيروس‌ : انتظار دارم‌ روحيه‌ش‌ رو نبازه‌، دختر بيست‌ و هشت‌ ساله‌ كه‌ ... (سنگي‌ را در هوا مي‌قاپد.) پيرزن‌ به‌ حساب‌ نمي‌آد!
فرخنده‌ : چي‌؟ (سنگي‌ را تهديدكنان‌ به‌ سوي‌ او نشانه‌ مي‌رود.) برو برو، از اين‌ كاكُل‌ سفيدت‌ خجالت‌ بكش‌.
(سيروس‌ خندان‌ پشت‌ خمره‌ پناه‌ مي‌گيرد. پس‌ از لحظه‌اي‌ دست‌ فرخنده‌ آرام‌ پايين‌ مي‌آيد.)
سيروس‌ : (دهانة‌ خمره‌ را نگاه‌ مي‌كند.) يكي‌ بود يكي‌ نبود، يه‌ خمره‌ بود كه‌ سر گاو توش‌ گير كرده‌ بود.
فرخنده‌ : (با خنده‌) از اون‌ بزدلي‌ بگو كه‌ پاهام‌ رو ول‌ كرد و در رفت‌.
سيروس‌ : (سر درون‌ خمره‌ برده‌ با لحن‌ بچگانه‌اي‌ فرياد مي‌زند.) سيروس‌ ... گير كرده‌م‌ ... بيارم‌ بيرون‌ ...
فرخنده‌ : (غش‌ و ريسه‌ مي‌رود.) بهمن‌ نرسيده‌ بود توي‌ سركه‌ غرق‌ شده‌ بودم‌.
سيروس‌ : (سر از خمره‌ بيرون‌ مي‌آورد. جدي‌) چي‌ گفتي‌؟
فرخنده‌ : (با خنده‌) تا كمر رفتن‌ توي‌ خمره‌ سهم‌ من‌ بود ... لمبوندن‌ كلم‌ترشا سهم‌ تو.
سيروس‌ : داشتي‌ دربارة‌ غرق‌ شدن‌ بهمن‌ مي‌گفتي‌.
فرخنده‌ : (با تعجب‌) نه‌ ...
سيروس‌ : (عصبي‌) گوش‌ كن‌ فرخنده‌! در مورد اون‌ واقعه‌ من‌ به‌ اندازه‌ كافي‌ خودم‌ رو كشيده‌م‌ زير اخيه‌.
فرخنده‌ : من‌ كه‌ چيزي‌ نگفتم‌.
سيروس‌ : (با پرخاش‌) بيخود چو انداختند واسه‌ نجات‌ِ من‌ شيرجه‌ زده‌ تُو آب‌ ... من‌، ابداً ... خودش‌ كله‌شقي‌ كرد.
فرخنده‌ : يهو چت‌ شد؟ ببين‌! اون‌ درياچة‌ پشت‌ سد ... به‌هرحال‌ ... تابستوني‌ نيست‌ قربوني‌ نگيره‌. (مكث‌ كوتاه‌. مي‌كوشدموضوع‌ را عوض‌ كند.) دوست‌ داري‌ خمره‌ رو بچرخوني‌؟
سيروس‌ : بچرخونم‌!؟
فرخنده‌ : بالاخره‌ نمي‌خواي‌ پشت‌ اون‌ هم‌ يه‌ سَركي‌ بكشي‌؟
سيروس‌ : (با تغيُر) چرا خيال‌ مي‌كني‌ ... سَرك‌ مي‌كشم‌؟
فرخنده‌ : اي‌ بابا ... (اشاره‌ به‌ چرخاندن‌ خمره‌ مي‌كند.) ضرري‌ نداره‌ ... (سيروس‌ با ترديد خمره‌ را مي‌چرخاند. روي‌ بدنة‌ خمره‌ باذغال‌ به‌ شكل‌ كودكانه‌اي‌، چهره‌اي‌ با دو شاخ‌ بر سر، كشيده‌ شده‌) از بچه‌ها كي‌ گرگه‌؟ سيروس‌ خرس‌ گنده‌!
سيروس‌ : (كنار خمره‌ زانو زده‌ و محو تماشاي‌ آن‌ مي‌خندد.) نچ‌ نچ‌، اين‌جا رو ...
(سيروس‌ متوجه‌ موم‌هاي‌ روي‌ دستة‌ خمره‌ مي‌شود. فرخنده‌ از پشت‌ خمره‌ تكه‌ شمعي‌ يافته‌، مي‌آورد و با شادماني‌ سوي‌ ديگرخمره‌ زانو مي‌زند. سيروس‌ با فندك‌ شمع‌ را روشن‌ مي‌كند. فرخنده‌ همچنان‌ كه‌ مي‌خندد، شمع‌ را روي‌ دستة‌ خمره‌ كار مي‌گذارد.سيروس‌ به‌ چهره‌ او دقيق‌ شده‌ ...)
سيروس‌ : خيلي‌ عوض‌ شده‌ي‌ فرخنده‌.
فرخنده‌ : (با حجب‌) چه‌ مي‌دونم‌، خودم‌ كه‌ نمي‌فهمم‌. (مكث‌. برخاسته‌ و دور مي‌شود.) تو هم‌ كم‌ عوض‌ نشده‌ي‌.
سيروس‌ : (شمع‌ را خاموش‌ مي‌كند.) شكسته‌ شده‌م‌، نه‌؟
فرخنده‌ : وا، نه‌ ... (شيشة‌ مربايي‌ آورده‌ و به‌ او تعارف‌ مي‌كند. سيروس‌ با انگشت‌ ناخنك‌ مي‌زند.) حالا يه‌ چيزي‌ مي‌گم‌ خوش‌خوشونت‌ نشه‌؛ همچين‌ تازه‌ قوام‌ اومده‌ي‌.
سيروس‌ : (انگشت‌ خود را مي‌ليسد.) تازه‌!؟
فرخنده‌ : اگه‌ اخلاقت‌ هم‌ درست‌ بود و ... اينقدر زل‌ نمي‌زدي‌ به‌ آدم‌ ...
سيروس‌ : (شيشة‌ مربا را مي‌قاپد.) جاي‌ اميدواري‌ بود، هوم‌؟
فرخنده‌ : گرمي‌ت‌ نكنه‌!! (شيشة‌ مربا را از او مي‌گيرد و دور مي‌شود.پس‌ از درنگي‌) سهم‌ خودته‌. گذاشته‌ بودم‌ برات‌ بيارم‌ تهران‌.
سيروس‌ : تهران‌؟
فرخنده‌ : نترس‌ ...! تو كه‌ آدرس‌ جديدت‌ رو به‌ كسي‌ نداده‌ي‌. (مكث‌ كوتاه‌) اي‌ بدذات‌! يعني‌ نمي‌اومدي‌ فرودگاه‌؟
سيروس‌ : چرا چرا ... از اون‌ دورترهاش‌ هم‌ ... مي‌بيني‌ كه‌.
فرخنده‌ : آ ... آ ... (به‌ نشانة‌ شرمندگي‌ انگشت‌ به‌ پيشاني‌ مي‌كشد.) باز بگي‌، از خجالت‌ آب‌ مي‌شيم‌.
سيروس‌ : نه‌ جانم‌، آب‌ نشو! مال‌ بايد پرواري‌ برسه‌ دست‌ مشتري‌!
فرخنده‌ : آهاي‌ آقاي‌ مولف‌السلطنه‌، مواظب‌ حرف‌ زدنت‌ باش‌!
سيروس‌ : آخه‌ چشم‌ شيطون‌ كر وجناتي‌ بهم‌ زده‌ي‌.
فرخنده‌ : به‌ كوري‌ گوش‌ حسود و بخيل‌! (مشغول‌ مرتب‌ كردن‌ چمدان‌ مي‌شود. سيروس‌ در حين‌ جستجو يك‌ چوب‌ ماهيگيري‌ يافته‌و مشغول‌ باز كردن‌ نخ‌ قلاب‌ آن‌ است‌.) ببينم‌ نازي‌ هنوزم‌ سونا مي‌ره‌؟ (سيروس‌ كه‌ اينك‌ پشت‌ سر او ايستاده‌ شانه‌ بالامي‌اندازد.) چقدر به‌ من‌ هم‌ اصرار مي‌كرد، مي‌گفتم‌ نازي‌ جون‌ ما دختر شهرستاني‌ هستيم‌؛ اينجور بخارها به‌ مزاج‌ مانمي‌سازه‌. خيلي‌ با محبته‌ ... سال‌ اول‌ ازدواج‌تون‌ يه‌ چند روزي‌ تهران‌ مهمون‌تون‌ بودم‌؛ يك‌ آن‌ ازم‌ غافل‌ نبود. با همه‌همينطوره‌؟
سيروس‌ : لابد. (قلاب‌ را بالاي‌ سر او معلق‌ نگهداشته‌ است‌.)
فرخنده‌ : سيروس‌ ...!
سيروس‌ : هوم‌ ...؟
فرخنده‌ : يك‌ سوآل‌ واضح‌ و صريح‌!
سيروس‌ : (مي‌خندد) بپرس‌!
فرخنده‌ : چرا مي‌خندي‌؟
سيروس‌ : يادمه‌ سال‌ها پيش‌ ... يه‌ روز بي‌مقدمه‌، به‌ همين‌ شكل‌ سوآلي‌ پرسيدي‌. (لحظه‌اي‌ سكوت‌) خُب‌؟
فرخنده‌ : مهم‌ نيست‌.
سيروس‌ : دورة‌ مجرديم‌ بود ... خاله‌ تهران‌ بستري‌ بود، از بيمارستان‌ برمي‌گشتيم‌، تُو پياده‌روي‌ِ بزرگراه‌ ... به‌ اون‌ نشوني‌ كه‌ عين‌دختربچه‌ها بستني‌ چوبي‌ مي‌ليسيدي‌. (با تمسخر) حتي‌ شُره‌ كرده‌ بود اين‌جاي‌ لباس‌تو لكه‌ كرده‌ بودي‌ ... يادته‌ كه‌؟
فرخنده‌ : نه‌!
سيروس‌ : جدي‌!؟
فرخنده‌ : (سربلند كرده‌ و قلاب‌ را مي‌بيند.) فصل‌ صيد گذشته‌ آقا. (سيروس‌ به‌ خود آمده‌، قلاب‌ را جمع‌ مي‌كند. سكوت‌. فرخنده‌مشغول‌ اثاثيه‌ مي‌شود.) جمع‌ كردن‌ اينا هم‌ مكافاتيه‌. فرداشب‌ رو بگو كه‌ خونه‌مون‌ غُلغُله‌رومه‌ ... اگه‌ بدوني‌، از همه‌خواهش‌ كردم‌ تهران‌ نيان‌. خواهش‌ خواهش‌، مگه‌ قبول‌ مي‌كردند. گفتم‌ بابا دو نم‌ اشكه‌، چه‌ اين‌جا پاي‌ ركاب‌ اتوبوس‌چه‌ تهران‌ پاي‌ پلة‌ هواپيما. (مكث‌ كوتاه‌) سيروس‌، فكر نكني‌ خاله‌ زنكم‌ ولي‌ بنظرم‌ مي‌آد با نازي‌ ... مث‌ اوايل‌ ...
سيروس‌ : نه‌. ترمز كن‌! گرفتم‌ چي‌ مي‌خواي‌ بگي‌. خُب‌، خيلي‌ واضح‌ و صريح‌ مي‌گم‌ و ادامه‌ش‌ هم‌ نمي‌دم‌. نازي‌ اينا شيش‌ماهه‌رفته‌ن‌ فرانسه‌. اينم‌ كه‌ شنيدي‌ برگشته‌ خودم‌ شايع‌ كردم‌، برنمي‌گرده‌. نقطه‌، تمام‌.
فرخنده‌ : (با بهت‌) اِ ...
سيروس‌ : در ضمن‌، فقط‌ تو مي‌دوني‌.
فرخنده‌ : يعني‌ ...
سيروس‌ : يعني‌ از اونا فقط‌ يه‌ اسم‌ تُو شناسنامه‌م‌ مونده‌.
(مكث‌ كوتاه‌)
فرخنده‌ : تو چي‌؟ نمي‌خواي‌ ...؟
سيروس‌ : من‌؟ نچ‌. تازه‌ همين‌ روزا اولين‌ كتابم‌ درمي‌آد.
فرخنده‌ : (با تاسف‌) پس‌ دفترِ انتشاراتيش‌؟
سيروس‌ : يه‌ سال‌ پيش‌ سهامش‌ رو فروخت‌؛ بي‌اطلاع‌ من‌ ... (فرخنده‌ حركتي‌ پرسش‌آميز مي‌كند.) نچ‌، با ناشر ديگه‌اي‌ قراردادبسته‌م‌.
فرخنده‌ : واي‌ ...
سيروس‌ : نمي‌خواي‌ تبريك‌ بگي‌؟
فرخنده‌ : تبريك‌!؟... آها، تبريك‌ تبريك‌، ايشالا كتاباي‌ بعدي‌.
(سيروس‌ بي‌اعتنا به‌ فرخنده‌ كه‌ به‌ نقطه‌اي‌ خيره‌ مانده‌، سر چوب‌ِ ماهيگيري‌ را داخل‌ چمدان‌ مي‌كند و لباس‌ سفيد عروسي‌ را بالامي‌آورد و در حالي‌ كه‌ زمزمه‌ مي‌كند، لباس‌ را به‌ رقص‌ درمي‌آورد.)
سيروس‌ : يه‌ حمومي‌ سي‌ت‌ بسازُم‌ چل‌ ستون‌ چل‌ پنجره‌، كج‌ كلاه‌خان‌ توش‌ بشينه‌ با يراق‌ و سلسله‌، يار مبارك‌ بادا ايشالامبارك‌ بادا. آسمون‌ پرستاره‌ چشمك‌ بازي‌ مي‌كنه‌، دخترعمو با پسرعمو نومزدبازي‌ ...
(فرخنده‌ به‌ خود آمده‌، برخاسته‌ و با حالتي‌ تحكم‌آميز كه‌ سيروس‌ را به‌ سكوت‌ وامي‌دارد، پيراهن‌ را از سر چوب‌ برگرفته‌ و درچمدان‌ مي‌گذارد.)
سيروس‌ : حيف‌ ... عروس‌ماهي‌ چاق‌ و چله‌اي‌ بود!
فرخنده‌ : حيف‌ مرواريدي‌ بود كه‌ از صيدت‌ گريخت‌!
سيروس‌ : بگو عروس‌ماهي‌ هم‌ مث‌ ميگو و خاويار صادرات‌ غيرنفتي‌ شده‌! (چوب‌ ماهيگيري‌ را به‌ گوشه‌اي‌ پرتاب‌ كرده‌ و با خشم‌اثاثيه‌ صندوق‌ را بهم‌ مي‌ريزد.)
فرخنده‌ : كار منو زياد نكن‌ حضرت‌ِ آقا، مي‌خوايم‌ بريم‌ خونة‌ مامانت‌.
سيروس‌ : (مجله‌اي‌ برداشته‌ ورق‌ مي‌زند.) اينا كه‌ ديگه‌ مال‌ خودمه‌.
فرخنده‌ : مطلبش‌ ممكنه‌، اما مجله‌ش‌ نه‌ ... سال‌هاست‌ مشترك‌شم‌.
سيروس‌ : خيلي‌ وقته‌ چيز دندونگيري‌ نداره‌. مدت‌هاست‌ صفحة‌ شعر و داستان‌ رو داده‌ن‌ كسي‌ ديگه‌.
فرخنده‌ : خبر دارم‌. (چند صفحة‌ بريدة‌ مجله‌ از چمدان‌ بيرون‌ آورده‌ و نشان‌ مي‌دهد.) پس‌ ستون‌ مشاور اجتماعي‌ چي‌؟
سيروس‌ : (جا مي‌خورد، اما با تظاهر به‌ فروتني‌) اي‌ بابا ... قلم‌ به‌ مزديه‌. (مجله‌ را گشوده‌ و با تمسخر و لحن‌ شاگرد مدرسه‌اي‌هاصفحه‌اي‌ را قرائت‌ مي‌كند:) جماعتي‌ جوان‌ متخصص‌ و تحصيلكرده‌ هستيم‌ اما مبتلا به‌ بيرون‌روي‌ روحي‌! زيرا باتحصيلات‌ تمام‌ و كمال‌ بيكاريم‌ و آس‌ و پاس‌. به‌ علاوه‌، عشق‌ آتشيني‌ به‌ ماندن‌ در اين‌ آب‌ و خاك‌ داريم‌، چه‌ بكنيم‌مشاور جان‌؟ (با لحن‌ فاضل‌مابانه‌) حضرات‌ آتشين‌! از نزديكي‌ به‌ موادي‌ چون‌ نفت‌ و بنزين‌ جداً اجتناب‌ فرماييد. عرض‌مي‌كنيم‌ تعاوني‌ دل‌ و جيگركي‌ افتتاح‌ نموده‌ و با مدارك‌ تحصيلي‌ منقل‌ باد بزنيد.
فرخنده‌ : (تبسم‌ كرده‌ و از روي‌ برگه‌هايي‌ كه‌ در دست‌ دارد مي‌خواند.) دختري‌ هستم‌ بيست‌ و سه‌ ساله‌، چندي‌ پيش‌ خواستگاري‌داشتم‌، اين‌ شخص‌ همسايه‌ ديوار به‌ ديوار ماست‌؛ از اينرو بارها شاهد ايذاء و آزار او نسبت‌ به‌ دختران‌ محل‌ بوده‌ام‌.مشتاق‌ شنيدن‌ نظر شما هستم‌. ف‌، نون‌.
سيروس‌ : (فاضل‌مآبانه‌) اتكاء به‌ نيروي‌ انساني‌ محلي‌ ... (بشكن‌ مي‌زند.) و ديوار به‌ ديوار، نشانة‌ خوداتكايي‌ طرف‌ و نبودچشمداشت‌ به‌ خارج‌ و غيره‌ و ذالك‌ است‌. پس‌ اين‌ يارو شايان‌ تقدير و تحسين‌ ...
فرخنده‌ : نخير ... (ادامة‌ مطلب‌ را مي‌خواند.) در پاسخ‌ خانم‌ِ ف‌، نون‌ از علامت‌ سوآل‌. در اخذ تصميم‌ از مشاورت‌ افراد معتمد وامين‌ ياري‌ جسته‌ و در دادن‌ پاسخ‌ تعجيل‌ ننماييد. خوشبختانه‌ سن‌ شما اين‌ فرصت‌ را فراهم‌ مي‌سازد با احتمال‌پيشنهادي‌هاي‌ آتي‌ مواجه‌ باشيد.
سيروس‌ : يعني‌ بشين‌ "يه‌ قل‌ دو قل‌ بازي‌" تا احتمال‌ پيشنهادهاي‌ آتي‌. (صفحة‌ مجله‌ را از دست‌ او مي‌قاپد.)
فرخنده‌ : (صفحة‌ ديگري‌ مي‌خواند.) مشاور گرامي‌، تاكنون‌ به‌ خواستگارانم‌ پاسخ‌ مساعد نداده‌ام‌، نمي‌دانم‌ تا به‌ كي‌ بايد منفعل‌ ومنتظر ماند تا هماي‌ بخت‌ دامن‌ سعادت‌ بر سر ما بگسترد؟
سيروس‌ : ها ... از اوناست‌ كه‌ نم‌كرده‌اي‌ زير سر داره‌. چي‌ چي‌ تجويز كرده‌يم‌؟ (با صفحة‌ مجله‌ موشك‌ كاغذي‌ مي‌سازد.)
فرخنده‌ : خانم‌ ف‌، نون‌ از علامت‌ سوآل‌، پايبندي‌ بر آداب‌ و عرف‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ انزوا و انفعال‌ پيشه‌ كنيد. اگر چه‌قاعدة‌ پيشنهادِ ازدواج‌ از سوي‌ دختر مرسوم‌ نيست‌، اما نمي‌توان‌ به‌ ضرس‌ قاطع‌ ... كسي‌ را از آن‌ برحذر داشت‌.
سيروس‌ : از اون‌ نسخه‌هاست‌ كه‌ نه‌ كور مي‌كنه‌ نه‌ شفا مي‌ده‌. (موشك‌ كاغذي‌ را پرتاب‌ مي‌كند.)
فرخنده‌ : (زيرلب‌) اي‌ بابا ... حافظ‌ آن‌ ساعت‌ كه‌ اين‌ نظم‌ پريشان‌ مي‌نوشت‌، طاير فكرش‌ بدام‌ اشتياق‌ افتاده‌ بود.
(سكوت‌. سيروس‌ يكه‌ خورده‌، خود را مي‌بازد.)
سيروس‌ : هوم‌، پس‌ نسخه‌ براي‌ آشنا پيچيده‌ بودم‌. براي‌ دخترخاله‌اي‌ كه‌ چند ماه‌ بعد تُو پياده‌روي‌ بزرگراه‌ ... (به‌ سوي‌ موشك‌كاغذي‌ رفته‌، تاي‌ آن‌ را مي‌گشايد و مي‌نگرد. زير لب‌) ف‌، نون‌ ... با اون‌ بستني‌ چوبيش‌ و اون‌ پيشنهاد واضح‌ و صريحش‌ ...نچ‌ نچ‌ ... حدس‌ هم‌ نمي‌زدم‌.
فرخنده‌ : عوضش‌ ديگه‌ مي‌تونستي‌ به‌ اينجور نامه‌ها ... به‌ ضرس‌ قاطع‌ جواب‌ بدي‌! (كاغذها را جمع‌ مي‌كند.) وخي‌ جانم‌، وخي‌وسايل‌ رو مرتب‌ كنيم‌، اين‌ همه‌ راه‌ ... تا برسيم‌ دست‌پخت‌ خاله‌ جون‌ از دهن‌ افتاده‌.
سيروس‌ : مي‌ترسم‌ اين‌ دست‌پخت‌ خاله‌ جون‌ تو، دهن‌ بعضي‌ها رو بسوزونه‌.
فرخنده‌ : چه‌ مي‌دوني‌؟ شايدم‌ تا حالا سوزونده‌ كه‌ براي‌ مامانت‌ كارت‌ تشكر فرستاده‌.
سيروس‌ : يه‌ كارت‌پستال‌ خشك‌ و خالي‌! براي‌ "بيزنس‌ بين‌المللي‌" خاله‌جونت‌ حق‌العمل‌ ناچيزيه‌.
فرخنده‌ : پاشو بابا ... پاشو از پشت‌ سرت‌ كيسة‌ نعنا خشك‌ رو پيدا كن‌.
سيروس‌ : همينه‌ ... فرخنده‌اي‌ كه‌ من‌ يادمه‌؛ هميشه‌ دست‌ به‌ كمر دستور مي‌داد.
فرخنده‌ : مي‌بينم‌ وارفتي‌ تنبل‌ خان‌؟ (كيسه‌ را يافته‌ و در چمدان‌ جا مي‌دهد. سيروس‌ در سمتي‌ ديگر مشغول‌ وارسي‌ اثاثيه‌ است‌.)نمي‌خواد، پيدا كردم‌. تأخير فاز داري‌ چرا؟ (مكث‌ كوتاه‌. به‌ تندي‌ حرف‌ را عوض‌ مي‌كند.) هوشمند عاشق‌ آش‌ كشكه‌، آش‌كشك‌ هم‌ بي‌ نعناداغ‌ يعني‌ كشك‌.
سيروس‌ : فكر مي‌كردم‌ عاشق‌ِ آش‌ كشك‌ خاله‌ته‌!
فرخنده‌ : اون‌ كه‌ صد البته‌.
سيروس‌ : لابد غذاهاي‌ چرب‌ و چيلي‌ اون‌جا دلش‌ رو زده‌ هوس‌ وليمة‌ وطني‌ كرده‌!
فرخنده‌ : (پس‌ از مكثي‌) پسرخاله‌ قربونتم‌، صدقه‌ بلاگردونتم‌، آتيش‌ِ سر قليونتم‌، رفيق‌ِ راه‌ تهرونتم‌ ... لنتراني‌ نموند بار ما نكني‌.
(سيروس‌ بي‌اعتنا مشغول‌ جستجو است‌. فرخنده‌ كمي‌ عصبي‌، دو سنگ‌ "يه‌ قل‌ دقل‌" برداشته‌، بر هم‌ مي‌كوبد.)
سيروس‌ : هيچ‌ به‌ فكر نيستين‌ با رفتن‌تون‌ چي‌ رو پشت‌ سر خراب‌ مي‌كنين‌.
فرخنده‌ : اون‌جا امكان‌ فعاليت‌ دارم‌ ... (ضربه‌ مي‌زند.) اون‌جا پوكه‌.
سيروس‌ : لابد با جمع‌آوري‌ آداب‌ و رسوم‌ خلايق‌ "اسكانديناوي‌"؟
فرخنده‌ : (ضربه‌ مي‌زند.) بهتر از شال‌ و كلاه‌ بافتنه‌ كه‌.
سيروس‌ : (مشغول‌ جستجو) پس‌ ... اون‌ همه‌ فيش‌ تحقيق‌ ... چيه‌ گوشة‌ چمدون‌؟
فرخنده‌ : خونة‌ شير بالاتره‌، بالاتره‌. (محكم‌تر ضربه‌ مي‌زند.)
سيروس‌ : چي‌؟... اين‌جا رو. (چوب‌هاي‌ الك‌ و دولك‌ را يافته‌ و با آنها بازي‌ مي‌كند.) خاله‌ مي‌مونه‌ و اين‌ خونة‌ درندشت‌ ... چوب‌كه‌ زمين‌ بخوره‌؟
فرخنده‌ : (از ضربه‌ زدن‌ دست‌ مي‌كشد.) تاپو شده‌ ... تو نگران‌ مني‌ يا خاله‌ت‌؟
سيروس‌ : هر دو ... (چوب‌ها را رها كرده‌ به‌ جستجو ادامه‌ مي‌دهد.) بيشتر تو.
فرخنده‌ : (ضربه‌ مي‌زند.) من‌ فرصت‌ِ تعلل‌ و ترديد ندارم‌.
سيروس‌ : پس‌ ... همينطور ... الله‌بختكي‌؟
فرخنده‌ : (محكم‌تر مي‌كوبد.) دستمال‌ ما سوخته‌ شده‌، از گلابتون‌ دوخته‌ شده‌، خونة‌ شير بالاتره‌ بالاتره‌.
سيروس‌ : (سرگرم‌ جستجو) اين‌ بازي‌ يادم‌ نمي‌آد.
فرخنده‌ : بگرد! (ضربه‌ها آرام‌تر مي‌شوند.) هميشه‌ با تاخير يادت‌ مي‌آد ... اون‌جا پوكه‌.
سيروس‌ : (به‌ گوشه‌اي‌ اشاره‌ مي‌كند.) اين‌جا پوكه‌؟
فرخنده‌ : بعله‌ پوكه‌، بعله‌ پوكه‌. (با عصبيت‌ ضربه‌ مي‌زند.) دق‌ دقه‌ سنگه‌ اين‌جا، شهرفرنگه‌ اين‌جا، سنگه‌ كه‌ سنگ‌ رو مي‌شكنه‌،سُنبه‌ تفنگ‌ رو مي‌شكنه‌، خونة‌ شير بالاتره‌ بالاتره‌. (سيروس‌ از جستجو دست‌ كشيده‌ و نزديك‌ مي‌شود. هر چه‌ نزديكترمي‌آيد صداي‌ ضربه‌ها آرام‌تر مي‌شوند.) دنبال‌ چي‌ مي‌گردي‌؟
سيروس‌ : چيز خاصي‌ كه‌ نه‌. (كنار چمدان‌ مي‌ايستد.)
فرخنده‌ : (از ضربه‌ زدن‌ دست‌ برمي‌دارد.) خوب‌؟
سيروس‌ : يه‌ دفترچة‌ جلد خاكستري‌ بود ... يادته‌؟
فرخنده‌ : دفترچة‌ شعرهاي‌ بهمن‌! دق‌ دقه‌ سنگ‌ كه‌ قطع‌ شد، يعني‌ نزديك‌ شده‌ي‌.
سيروس‌ : (گيج‌) ها!؟ (فرخنده‌ دفترچه‌ را از چمدان‌ بيرون‌ مي‌آورد.) آها، خودشه‌. (با اشتياق‌ دفترچه‌ را مي‌قاپد.)
فرخنده‌ : چرا مي‌گي‌ الله‌بختكي‌؟ مامانت‌ خونواده‌شون‌ رو مي‌شناسه‌.
سيروس‌ : (سرگرم‌ ورق‌ زدن‌ دفترچه‌) اهوم‌ ... فرخنده‌! بهمن‌ يكي‌ از شعرهاش‌ رو به‌ من‌ تقديم‌ كرده‌ بود ...!؟
فرخنده‌ : خيلي‌ از شعرهاي‌ بهمن‌ كه‌ به‌ ديگران‌ تقديم‌ شده‌ن‌ رونوشتي‌ ندارن‌.
سيروس‌ : اِ!؟ چه‌ جالب‌! (دفترچه‌ را داخل‌ چمدان‌ مي‌اندازد.)
فرخنده‌ : همين‌!؟
سيروس‌ : فقط‌ مي‌خواستم‌ يه‌ نگاه‌ بندازم‌.
فرخنده‌ : تو كه‌ نسخة‌ اصلي‌ اون‌ شعر رو داري‌؟
سيروس‌ : نچ‌، نه‌ متاسفانه‌ ... يعني‌ نمي‌دونم‌ كي‌ و كجا گم‌ و گور شد.
فرخنده‌ : (پس‌ از مكثي‌ كوتاه‌، با لبخند) ببينم‌ اهل‌ مُشتلق‌ دادن‌ هستي‌ يا نه‌؟
سيروس‌ : (با ترديد) تا مژده‌ چي‌ باشه‌؟
فرخنده‌ : خُب‌، اول‌ ... (اشاره‌ به‌ جمع‌ آوري‌ وسايل‌ مي‌كند. سيروس‌ مطيع‌، چند تكه‌ از وسايل‌ را برمي‌دارد.) من‌ تعداد كمي‌ ازشعرهاي‌ بهمن‌ رو حفظم‌ ... اما اون‌ يكي‌ استثناست‌.
سيروس‌ : (از تعجب‌ ميخكوب‌ مي‌شود.) چطور؟ مگه‌ نگفتي‌ رونوشتي‌، چيزي‌...؟
فرخنده‌ : قربون‌ حواس‌ِ جمع‌! كم‌ با اون‌ شعر تقديمي‌ قُمپز درمي‌كردي‌؟ به‌ زمين‌ و زمان‌ فخر مي‌فروختي‌. بس‌ كه‌ برام‌ خونده‌بوديش‌ حفظم‌ شده‌ بود.
سيروس‌ : شعر بلندي‌ بود، ده‌ سال‌ هم‌ گذشته‌ ...
فرخنده‌ : خواهش‌ مي‌كنم‌ ... حافظة‌ من‌ زبانزد فاميله‌. شب‌ كه‌ رسيديم‌ برات‌ مي‌آرم‌ روي‌ كاغذ ... چه‌ته‌؟ خسته‌اي‌؟ الهي‌بميرم‌، يه‌ چيكه‌ آب‌ ندادم‌ گلوت‌ رو تازه‌ كني‌. (از پله‌ها بالا مي‌رود.)
سيروس‌ : فرخنده‌ ...
فرخنده‌ : (خارج‌ مي‌شود. از بيرون‌) زود برمي‌گردم‌.
(سيروس‌ غرق‌ تفكر بر جا مي‌ماند. سپس‌ بي‌اختيار صفحة‌ ديگري‌ آورده‌ و روي‌ گرامافون‌ مي‌گذارد و روشن‌ مي‌كند. ناگهان‌ به‌سوي‌ چمدان‌ مي‌رود، اما با سردرگمي‌ بازگشته‌ روي‌ كرسي‌ مي‌نشيند. برخاسته‌ بي‌قرار قدم‌ مي‌زند. با شنيدن‌ صداي‌ پاي‌ فرخنده‌نشسته‌ و حفظ‌ ظاهر مي‌كند. فرخنده‌ سيني‌ در دست‌ وارد مي‌شود. در سيني‌ استكان‌ چاي‌، قندان‌ بلور، كاسه‌اي‌ ماست‌ و چند گرده‌نان‌ محلي‌ ديده‌ مي‌شوند. مكث‌. سيروس‌ با بهت‌ به‌ او خيره‌ مانده‌. فرخنده‌ با حجب‌ نگاهش‌ را مي‌دزدد. سيروس‌ به‌ خود مي‌آيد.)
سيروس‌ : تمرينيه‌؟
فرخنده‌ : (سيني‌ را در برابر او مي‌گذارد.) اسباب‌ شرمندگي‌ ... قديما ماست‌ محلي‌ دوست‌ داشتي‌.
سيروس‌ : بَه‌ ... با نون‌ِ شيرمال‌، عاشق‌شم‌. يك‌ دو پر گلپر هم‌ باشه‌ نور علي‌ نوره‌.
فرخنده‌ : اون‌ هم‌ به‌ چشم‌. (از كيسه‌اي‌ گلپر آورده‌ و روي‌ ماست‌ مي‌ريزد.)
سيروس‌ : مرد ايروني‌ همينه‌ ديگه‌؛ عالم‌ بشريت‌ عشق‌ رو در چي‌ مي‌شناسه‌، ما در چي‌؟ ماست‌ تغاري‌ و آش‌كشك‌ و امثالهم‌!
فرخنده‌ : سيروس‌ ...
سيروس‌ : ... عوض‌ِ مسايل‌ اساسي‌ و زيربنايي‌ ... بگو.
فرخنده‌ : مي‌گم‌، سختت‌ نيست‌؟ دوري‌ از نازي‌؟
سيروس‌ : (لقمه‌ در دست‌ مي‌ماند.) هوم‌ نچ‌، نه‌ سخت‌تر از تحمل‌ دوري‌ بچه‌. اون‌ هم‌ ... به‌ جاي‌ اسمش‌ مي‌گم‌ بچه‌، چند وقت‌ديگه‌ هم‌ به‌ جاي‌ كلمة‌ بچه‌؛ مي‌گم‌ او. شايد فراموشم‌ شد.
فرخنده‌ : اِوا مگه‌ مي‌شه‌؟ پارة‌ تنته‌.
سيروس‌ : پاره‌اي‌ كه‌ از تن‌ كنده‌ شده‌ رفته‌، مث‌ يه‌ زخم‌.
فرخنده‌ : بپا سيروس‌! هر زخمي‌ التيام‌ نداره‌ ها.
سيروس‌ : (با خشم‌) مگه‌ خودت‌ غيرِ اين‌ مي‌كني‌؟ هر كدوم‌ مي‌رين‌ يه‌ بخشي‌ از وجود ما رو مي‌بَرين‌، يه‌ تكه‌اي‌ كه‌ كَنده‌ مي‌شه‌؛يه‌ زخم‌، كه‌ اگه‌ ترميم‌ هم‌ بشه‌ باز جاش‌ مي‌مونه‌. (با اشاره‌اي‌ مشخص‌ به‌ او) تازه‌ ... بعضي‌ تكه‌ها حكم‌ سلول‌هاي‌ مغز رودارن‌، از دست‌ بديم‌ ترميم‌ شدنش‌ با كرام‌الكاتبينه‌.
فرخنده‌ : هووَه‌ ... حالا انگار من‌ كي‌ هستم‌. در برابر خيلي‌ها كسي‌ نيستم‌ من‌.
سيروس‌ : خودت‌ رو دست‌ كم‌ نگير، اين‌قدري‌ هستي‌ كه‌ به‌ بهونة‌ بردن‌ شال‌ و كلاه‌ بافتني‌ واسه‌ بچه‌دهاتيا، تُو خونة‌ تموم‌پيرزناي‌ آبادياي‌ اين‌ دور و بر سر كشيدي‌، نَقل‌ و مَتل‌ و ضرب‌المثل‌هاشون‌ رو فيش‌ كردي‌ زدي‌ زير بغلت‌ آوردي‌.
فرخنده‌ : (با حسرت‌) اينم‌ از شعرهاي‌ نيمه‌تموم‌ بهمن‌ بود، مث‌ خودش‌ ... قصد داشت‌ چاپشون‌ كنه‌.
(مكث‌. سيروس‌ استكان‌ به‌ دست‌، برخاسته‌ از خوشة‌ كشمش‌هاي‌ آويخته‌ از سقف‌ چند دانه‌ مي‌چيند.)
سيروس‌ : كُنج‌ بهشته‌. بس‌ كه‌ آذوقه‌ اين‌جاست‌ سال‌ها هم‌ بيرون‌ نري‌ محتاج‌ نمي‌موني‌. (كشمشي‌ به‌ دهان‌ برده‌ و چاي‌ مي‌نوشد.)
فرخنده‌ : سيروس‌ ... تو هوشمند رو نمي‌شناسي‌؟
سيروس‌ : (پايش‌ به‌ پاية‌ كرسي‌ خورده‌، سكندري‌ مي‌رود و چايش‌ مي‌ريزد.) چه‌ته‌ تو هم‌ هي‌ هوشمند هوشمند مي‌كني‌؟ (با دلخوري‌استكان‌ را در سيني‌ مي‌كوبد.) نديد پديدي‌ يا مي‌خواي‌ دل‌ ما رو آب‌ كني‌؟
فرخنده‌ : خُل‌ نشو ديگه‌ ... مي‌خوام‌ بگم‌، مگه‌ مي‌شناسيش‌ كه‌ هي‌ اما و اگر تُو كار مي‌آري‌؟
سيروس‌ : من‌ چه‌ مي‌شناسم‌ ؟... اون‌وقتا ما با بچه‌هاي‌ محل‌ دمخور بوديم‌؛ نه‌ با ريش‌سفيداش‌!
فرخنده‌ : گم‌شو ... همچين‌ سن‌ و سالي‌ نداره‌ طفلك‌. همسن‌ بهمنه‌، فقط‌ هفت‌ سال‌ از تو بزرگتره‌.
سيروس‌ : اِ... (مچ‌گيري‌ مي‌كند.) حالا چرا با من‌ مقايسه‌ش‌ مي‌كني‌؟
فرخنده‌ : ها؟ (مكث‌ كوتاه‌) ابداً ... اينقدر با محبته‌ ...
سيروس‌ : مگه‌ ديده‌يش‌؟
فرخنده‌ : عكس‌ فرستاده‌ ...
سيروس‌ : (باتمسخر) عكس‌!؟
فرخنده‌ : ده‌ بار هم‌ بيش‌تر تلفني‌ ...
سيروس‌ : مي‌دوني‌ چيه‌؟ معامله‌اي‌ كه‌ خاله‌ خانباجي‌ها تُو سبزي‌فروشي‌ سر كوچه‌ جوش‌ بدن‌، نه‌ محل‌ِ اعتباره‌، نه‌ قابل‌ِ اعتماد.
فرخنده‌ : معامله‌ كدومه‌ ستون‌ِ مشاوره‌ اجتماعي‌؟ مامانت‌ با مادرش‌ سال‌هاست‌ دوره‌ دارن‌ ...
سيروس‌ : ببين‌ ...
فرخنده‌ : صحبت‌ كرده‌يم‌، نامه‌ نوشته‌، نامه‌ داده‌م‌، عكس‌ فرستاده‌ ...
سيروس‌ : تو هم‌ تا عكس‌ طرف‌ رو ديدي‌ آب‌ از لب‌ولوچه‌ت‌ سرازير شد!
فرخنده‌ : (با تغيُر) گيرم‌ كه‌ اين‌طور، به‌ كسي‌ چه‌ مربوط‌؟ (سكوت‌ طولاني‌.) نمي‌خوام‌ بگم‌ كشته‌ مردة‌ هميم‌، اما ...
سيروس‌ : اما مي‌خواي‌ با يه‌ عكس‌ تا آخر عمر زندگي‌ كني‌.
فرخنده‌ : اِوا، مي‌گم‌ مكاتبه‌ داشته‌يم‌. (مكث‌ كوتاه‌) عكس‌ عكس‌ ... مگه‌ عكس‌ چشه‌؟ (توجيه‌ مي‌تراشد.) تازه‌ ... شيرين‌ هم‌ باديدن‌ يك‌ نقش‌ شيفتة‌ خسرو پرويز شد.
سيروس‌ : ها ها ... (تلنگري‌ به‌ سر خود مي‌زند. با تاكيد) تو كه‌ سرجهازيت‌ اين‌جاته‌. اون‌ هم‌ كه‌ ... مرخصه‌!
فرخنده‌ :
دگرباره‌ چو شيرين‌ ديده‌ بركرددر آن‌ تمثال‌ روحاني‌ نظركرد
به‌ پرواز اندر آمد مرغ‌ جانش‌فرو بست‌ از سخن‌ گفتن‌زبانش‌سيروس‌ : تو هم‌ لنگة‌ عشق‌هاي‌ جاودانه‌، مرغ‌ِ جونت‌ ... (با سوت‌) به‌ پرواز اوندر آمد.
فرخنده‌ : اهوم‌. پس‌ فردا نه‌ پسون‌ فردا، يه‌ باي‌باي‌ پاي‌ِ پلة‌ هواپيما و ... يا بخت‌ و يا اقبال‌.
سيروس‌ : نشد هم‌ نشد.
فرخنده‌ : نيست‌ عشق‌هاي‌ اين‌جا جاودانه‌ن‌!؟
سيروس‌ : پس‌ برات‌ مهم‌ نيست‌ مث‌ من‌ بشي‌.
فرخنده‌ : ايواي‌ خدا نكنه‌. (مكث‌) مي‌خوام‌ بگم‌ ... ايشالا به‌ همين‌ زوديا نازي‌ هم‌ از خر شيطون‌ مي‌آد پايين‌ و ...
سيروس‌ : خر شيطون‌ نيست‌؛ مَركب‌ مراده‌! براي‌ تاختن‌ هم‌ يه‌ مانع‌ داره‌، كه‌ اون‌ هم‌ وكالت‌ فرستاده‌ با طي‌ِ تشريفات‌ قانوني‌ ازسر راهش‌ بردارم‌.
فرخنده‌ : نچ‌ نچ‌ ... (مكث‌) طفلي‌ نازي‌.
سيروس‌ : تو دلت‌ براي‌ او مي‌سوزه‌؟
فرخنده‌ : تو، بهرحال‌ مَردي‌.
سيروس‌ : يعني‌ چه‌؟ مگه‌ مرد احساس‌ نداره‌؟
فرخنده‌ : نه‌ اين‌كه‌ نداره‌، چرا. ولي‌ عاطفه‌ واحساسش‌ رو صرف‌ِ ... صرف‌ِ تغار ماست‌ مي‌كنه‌.
سيروس‌ : دُم‌ بريده‌، خوب‌ زبون‌ درآورده‌ي‌.
فرخنده‌ : شكر خدا زبونمون‌ از اول‌ هم‌ نقص‌ نداشت‌. (زير لب‌) نقصش‌ هم‌ در همينه‌؛ كه‌ به‌ كام‌ دركشيده‌ بِه‌.
سيروس‌ : اين‌ طور كه‌ پيداست‌ همين‌ مختصر عضله‌، با يك‌ چرخش‌ واضح‌ و صريح‌ هوشي‌خان‌ِ كپك‌ناك‌ رو از راه‌ بدر كرده‌!
فرخنده‌ : نه‌ قربون‌ يه‌ بار از اين‌ غلطا كرديم‌ براي‌ هفت‌ پشتمون‌ بسه‌.
سيروس‌ : هنوز هم‌ دير نيست‌.
فرخنده‌ : (به‌ فضاي‌ بيرون‌ مي‌نگرد.) چرا چرا، خيلي‌ ديره‌. (وسايل‌ را جمع‌ مي‌كند و چمدان‌ را مي‌بندد.) پاشو شب‌ شد. مامانم‌ رونمي‌شناسي‌؟ دلواپس‌ بشه‌ ...
سيروس‌ : تازه‌ صحبتمون‌ گل‌ انداخته‌ بود ... باشه‌، بماند فردا.
فرخنده‌ : قبول‌. فرداصبح‌ همگي‌ مي‌ريم‌ سرِ خاك‌ بهمن‌، توي‌ راه‌ بايد سير تا پياز رو برام‌ تعريف‌ كني‌.
سيروس‌ : نچ‌ حوصله‌ش‌ رو ندارم‌.
فرخنده‌ : اي‌ بدذات‌! يعني‌ ديگه‌ حوصلة‌ همكلامي‌ با ما رو نداري‌؟
سيروس‌ : چرا، اما بيشتر خواهان‌ شنيدنم‌.
فرخنده‌ : چي‌ مي‌خواي‌ بشنوي‌؟
(مكث‌ كوتاه‌)
سيروس‌ : يه‌ بار ديگه‌ ... يه‌ پيشنهاد، يه‌ سوآل‌، از اون‌ سوآل‌هاي‌ واضح‌ و صريح‌.
فرخنده‌ : (زير لب‌) هه‌، يا سخن‌ دانسته‌ گوي‌ اي‌ مرد بِخرد يا خموش‌.
سيروس‌ : اين‌جا، تُو همين‌ مملكت‌، موقعيت‌هاي‌ زيادي‌ برات‌ هست‌ و ... چشم‌هاي‌ مراقبي‌ ...
فرخنده‌ : بعله‌، اما نه‌ با نگاهي‌ پُر از عشق‌ و احترام‌. (به‌ نقطه‌اي‌ خيره‌ مي‌ماند.) موقعيت‌ موقعيت‌ ... موقعيت‌ شايستة‌ من‌ اون‌لات‌ عربده‌كش‌ ديوار به‌ ديوارمون‌ نبود كه‌ دختراي‌ محل‌ از ترسش‌ راه‌ كج‌ مي‌كردند.
سيروس‌ : نچ‌، نه‌. منظور ... منظور موقعيتيه‌ كه‌ ... كه‌ شيرين‌ داشت‌، فقط‌ اگه‌ مكنت‌ خسرو رو به‌ مسكنت‌ فرهاد ترجيح‌ نمي‌داد.
فرخنده‌ : هوم‌، سُكناي‌ دل‌ شيرين‌ عشق‌ بود، چه‌ در كوشك‌ خسرو و چه‌ در كلبة‌ فرهاد.
سيروس‌ : (با بي‌ صبري‌) خُب‌ ...!
فرخنده‌ : سرگشتگي‌ و آوارگي‌ امثال‌ شيرين‌ از ناچاريه‌، از فراق‌ِ عاشقي‌ مث‌ فرهاد.
سيروس‌ : از خودتون‌ بفرمايين‌ شيرين‌ خانوم‌ِ محقق‌ و متفكر!
(مكث‌)
فرخنده‌ : من‌ فرهادي‌ به‌ خود نديدم‌، درد اينه‌!
سيروس‌ : (با اشاره‌اي‌ به‌ خود) شايد نگاه‌ نمي‌كني‌!؟
فرخنده‌ : (با تبسمي‌ مادرانه‌) چرا، نگاه‌ مي‌كنم‌. فقط‌ پسرخاله‌م‌ رو مي‌بينم‌.
سيروس‌ : آها آها، خُب‌ ...؟
فرخنده‌ : اصول‌ دين‌ مي‌پرسي‌؟ پسرخاله‌م‌ پسرخاله‌مه‌؛ مي‌خوام‌ پسرخاله‌م‌ هم‌ باقي‌ بمونه‌، هيچ‌ هم‌ جايگزين‌ كس‌ ديگه‌ش‌نمي‌كنم‌.
سيروس‌ : (بي‌حوصله‌ چوب‌ الك‌ را برداشته‌ روي‌ كرسي‌ مي‌كوبد.) يك‌ كلام‌!؟
فرخنده‌ : مَخلص‌ كلام‌! من‌ جوياي‌ِ جايگاه‌ شايستة‌ خودمم‌ نه‌ جايگزيني‌ كسي‌ ديگه‌.
(مكث‌)
سيروس‌ : مي‌دوني‌ فرخنده‌؟ اين‌ اخلاقت‌ به‌ بهمن‌ رفته‌. برعكس‌ تو؛ من‌ اصلاً اهل‌ روشنفكربازي‌ و قلمبه‌گويياي‌ ماوراي‌ليسانس‌ نيستم‌ ... شماهايي‌ كه‌ وقتي‌ سرقوز مي‌افتين‌ ثابت‌ كنين‌ ماست‌ سياهه‌، چنان‌ صغرا كبرا به‌ خورد خلق‌الله‌مي‌دين‌ كه‌ جماعت‌ از دم‌ دچار كوررنگي‌ بشن‌؛ بگن‌ اِ اِ راست‌ مي‌گه‌ سياهه‌. (با تمسخر انگشت‌ در كاسه‌ي‌ ماست‌ زده‌، آن‌را بالا مي‌گيرد.) اصلاً سياهي‌ يعني‌ اين‌.
فرخنده‌ : كَرك‌ جان‌، تو حرف‌ حسابت‌ چيه‌؟
سيروس‌ : (سر چوب‌ الك‌ را زير چانة‌ او مي‌گذارد.) من‌ مي‌گم‌ يه‌ نه‌ بگو نُه‌ ماه‌ به‌ دل‌ نكش‌!
فرخنده‌ : خُب‌ من‌ هم‌ دارم‌ مي‌گم‌ نه‌.
سيروس‌ : به‌ من‌ نه‌.
فرخنده‌ : خُب‌ من‌ هم‌ به‌ تو مي‌گم‌ نه‌! (چوب‌ الك‌ را از دست‌ او بيرون‌ كشيده‌، با آن‌ بازي‌ مي‌كند.)
سيروس‌ : (پس‌ از مكثي‌ عصبي‌) بازيه‌؟
فرخنده‌ : زندگي‌ همه‌ش‌ بازيه‌، بازي‌ هم‌ فقط‌ دورة‌ بچگي‌ شيرينه‌.
سيروس‌ : هه‌، تو فولكلور فيش‌ مي‌كردي‌ يا فلسفه‌!؟ (مكث‌ كوتاه‌) اصلاً مي‌دوني‌ چيه‌؟ اگه‌ عزم‌ كنم‌ نري‌، نمي‌ري‌.
فرخنده‌ : وا، نكنه‌ خفه‌م‌ مي‌كني‌!؟
سيروس‌ : نه‌؛ خِفتت‌ رو مي‌گيرم‌. (از جيب‌ گذرنامه‌ را درآورده‌ و با دست‌ ديگر فندكش‌ را روشن‌ مي‌كند.)
فرخنده‌ : ديوونه‌ نشو ...
سيروس‌ : اين‌ هم‌ فيش‌ كن‌؛ چراغي‌ كه‌ به‌ خانه‌ رواست‌ به‌ مسجد حرومه‌! (شعله‌ را به‌ گذرنامه‌ نزديك‌ مي‌كند.)
فرخنده‌ : (با تحكم‌) سيروس‌ ...
(فرخنده‌ چوب‌ الك‌ را رها كرده‌ و آرام‌، اما با نگاهي‌ مسلط‌ جلو رفته‌ و دستش‌ را براي‌ پس‌ گرفتن‌ گذرنامه‌ دراز مي‌كند. مكث‌.سيروس‌ گذرنامه‌ و فندك‌ را رها مي‌كند. فرخنده‌ هر دو را از زمين‌ مي‌قاپد. فندك‌ را به‌ سوي‌ او مي‌گيرد. سيروس‌ روبرمي‌گرداند.)
سيروس‌ : اوني‌ كه‌ تُو همين‌ آب‌ و خاك‌ بهش‌ نياز هست‌ ... نه‌ اصلاً هر كي‌ دلي‌ رو به‌ بند كشيده‌ حقشه‌ ممنوع‌الخروج‌ بشه‌!
فرخنده‌ : اي‌ آقاجون‌ ... به‌ خاطر دلبستگي‌ مردم‌ رو به‌ بند نمي‌كشن‌ كه‌. (فندك‌ را در جيب‌ مي‌گذارد.)
سيروس‌ : تو خودت‌ خودت‌ رو به‌ بند كشيدي‌. تُو اين‌ دخمة‌ نمور، بس‌ كه‌ لاي‌ ترشي‌ و ليته‌ پلكيدي‌ بوشون‌ به‌ تنت‌ نشست‌ وهمين‌ كه‌ كورسوي‌ نوري‌ تابيد عبد و عبيد و مات‌ و متحيرش‌ شدي‌.
فرخنده‌ : بهمن‌ داداشي‌ يادم‌ داد برج‌ عاج‌نشين‌ نباشم‌. خو كردم‌ به‌ اين‌ زيرزمين‌ كه‌ هر گوشه‌ش‌ رنگ‌ روزي‌ از زندگي‌ وگذشته‌مو داره‌. اين‌ زيرزمين‌ برج‌ بلند منه‌.
سيروس‌ : و حالا ... (چمدان‌ را برداشته‌، بازي‌سازي‌ مي‌كند.) شاهزاده‌اي‌ آمده‌ بر خنگي‌ سوار، پوشيده‌ شولاي‌ زربفت‌ پر نگين‌ ونگار - تيزتك‌ تاخته‌ تا برجك‌ و بارو، در هماورد با دو صد لشكر جادو - ميان‌ بسته‌ بشكست‌ در دخمة‌ افسون‌، ديدبنشسته‌ محو سراب‌ دختر مفتون‌ - پيش‌ آمد سوار و سودايي‌ به‌ سر دارد، كه‌ بندِ دست‌ و بخت‌ دختر را به چنگ‌ آرد -خيره‌ شد دختر به‌ آن‌ قامت‌ چون‌ خدنگ‌، بر باد رفت‌ سرابش‌ يكسره‌ بي‌درنگ‌ - يقين‌ كرد بدانست‌ كه‌ اين‌ هيبت‌هيولايي‌، به‌ نيرنگ‌ آراسته‌ ظاهري‌ اهورايي‌ - خلاصه‌ ... ببرد دختر را به‌ شهر قصرهاي‌ رنگينش‌، شهر چشمه‌ها وباغ‌ها؛ بستان‌ رياحينش‌ - اما چه‌ حاصل‌ كه‌ آب‌ چشمه‌ها خوني‌ست‌؟، چه‌ خوني‌؟ خون‌ خلق‌ سختكوش‌سرزمين‌هايي‌ست‌ - ديار آسيا كه‌ هيولا قرن‌ها سُمكوب‌ مي‌كرده‌، زاشك‌ و خون‌ ما سنگ‌ آسيابش‌ سيراب‌ مي‌كرده‌ -قصرهاي‌ باشكوه‌ شهر و بند بندِ آن‌ عمارت‌ها، از ملات‌ خاك‌ و خون‌ مُلك‌ ما شده‌ بر پا - چه‌ سِحري‌ بچه‌ها آري‌ چه‌افسوني‌!؟، چه‌ خيال‌ خامي‌؛ رويا و سراب‌ باژگوني‌ - كجا چشم‌ حقيقت‌بين‌ بينا داشت‌ پري‌ افسر، با دل‌ گريبان‌ چاك‌هرزه‌پوي‌ خيره‌سر - از چه‌ رو بنهاد مهر در كابين‌ چنين‌ خصمي‌، بشد مفتون‌ چنين‌ شاهي‌؛ مقهور چنين‌ ديو تبهكاري‌...؟
(مكث‌. فرخنده‌ در خود فرو رفته‌)
فرخنده‌ : (سر برمي‌دارد. با استغاثه‌) باز همون‌ دوراهي‌ ... نمي‌دونم‌. (مكث‌ كوتاه‌) سيروس‌!؟ (پرسشگرانه‌ به‌ او مي‌نگرد.)
سيروس‌ : اهوم‌؟ آره‌!
فرخنده‌ : (نفس‌ آسوده‌اي‌ مي‌كشد.) زنده‌ست‌ هنوز پژواك‌ اين‌ صدا، انگار ... انگار سرنوشت‌ منو پيش‌بيني‌ كرده‌.
سيروس‌ : شايد اين‌ قصه‌ تو رو سر عقل‌ بياره‌.
فرخنده‌ : (بالبخندي‌ مهرآميز نزديك‌ مي‌شود.) عاليه‌.
سيروس‌ : (با فخر و غرور سر فرود مي‌آورد.) ممنون‌.
فرخنده‌ : (متعجب‌) منظورت‌ چيه‌!؟
سيروس‌ : پري‌ِ جادو شده‌، قصه‌اي‌ براي‌ نوجوانان‌، كتاب‌مه‌.
فرخنده‌ : (يكه‌ مي‌خورد.) چاپ‌ كردي‌!؟ كتاب‌ تو!؟
سيروس‌ : اهوم‌. فعلاً تُو پخشه‌، چهار صباح‌ ديگه‌ روي‌ پيشخون‌!
فرخنده‌ : (روي‌ برمي‌گرداند.) بريم‌! هر چي‌ جمع‌ كردم‌ بسه‌.
سيروس‌ : يعني‌ تاثيرش‌ اينقدر آني‌ بود!!؟
فرخنده‌ : (با خشمي‌ فرو خورده‌) افسوس‌ نازي‌ رفت‌ و از اين‌ شاهكارت‌ بي‌خبر موند.
سيروس‌ : بره‌ گم‌شه‌ اُزگل‌ بي‌لياقت‌ ... چقدر نصيحتش‌ كردم‌، بماند. حالا من‌ هيچ‌، بهمن‌ هم‌ جاي‌ من‌ بود به‌ زور دَگَنك‌نمي‌تونست‌ حرف‌ تُو كلة‌ پربادش‌ فرو كنه‌.
فرخنده‌ : (با پوزخند) بهمن‌ با همه‌ نازنينش‌ يه‌ اشكال‌ جزيي‌ داشت‌. اون‌ هم‌ اين‌ بود كه‌ خيلي‌ قَدَر بود. تك‌ بود؛ عين‌ الماس‌،طوري‌ كه‌ به‌ خرده‌ شيشه‌هاي‌ بدلي‌ دور و برش‌ مجال‌ تابش‌ و تظاهر نمي‌داد ... بهمن‌ و خشونت‌!؟ بهمن‌ و زورگويي‌!؟هه‌، يك‌ نگاه‌ پرسنده‌ش‌ ذهن‌ عليل‌ت‌ رو وامي‌داشت‌ به‌ استدلال‌. (تحقيرآميز) خواهش‌ مي‌كنم‌ تو يكي‌ پا تُو كفش‌ بهمن‌نكن‌.
سيروس‌ : يعني‌ چه‌؟ يعني‌ من‌ خودم‌ فهم‌ و شعور ندارم‌، رفتار بهمن‌ رو قالب‌ مي‌زنم‌؟
فرخنده‌ : رفتارش‌!؟ هه‌، محال‌ ممكنه‌! بخواي‌ هم‌ نمي‌توني‌. تقليد بوقلمونه‌ از طاووس‌، مقايسه‌ خرمهره‌ست‌ با ياقوت‌! اما اين‌قصه‌ت‌، همون‌ شعر بهمنه‌، هر بند و هر واژه‌ش‌.
سيروس‌ : مزخرف‌ مي‌گي‌ ... ها ها، كو دليلت‌؟ كو مدرك‌؟
فرخنده‌ : (بريده‌هاي‌ مجله‌ را در چنگ‌ مي‌فشارد.) مدرك‌ از اين‌ مستندتر؟ هر نوسواد تازه‌ به‌ مكتب‌ رفته‌اي‌ فرق‌ اين‌ نثر رو با اون‌شعر مي‌فهمه‌. (مجله‌ها را گوشه‌اي‌ مي‌اندازد.) همين‌!؟... مصراع‌هاي‌ شعر بهمن‌ رو مسلسل‌ چيدي‌ كنار هم‌؛ شد قصه‌!؟بند بندِ اون‌ شعر رو من‌ از حفظم‌.
سيروس‌ : نه‌ اين‌ قصه‌ دَخلي‌ به‌ اون‌ شعر داره‌ و نه‌ من‌ ديني‌ به‌ بهمن‌.
فرخنده‌ : حقا كه‌ توي‌ غرقابي‌. اين‌ بار ناجي‌ت‌ كيه‌؟ هه‌ ... دروغ‌ ماست‌ نيست‌ به‌ سبيلت‌ بماسه‌!
سيروس‌ : (با دستپاچگي‌ دستي‌ بر دهان‌ مي‌كشد.) خودت‌ هم‌ عين‌ همين‌ كار رو با فيش‌ها مي‌كني‌.
فرخنده‌ : جدي‌!؟ (با خشم‌ چمدان‌ را گشوده‌، با دستي‌ پيراهن‌ سفيد را كنار زده‌ و با دست‌ ديگر بسته‌اي‌ فيش‌ تحقيق‌ جلوي‌ صورت‌ اومي‌گيرد.) نگاه‌ كن‌! عنوان‌ پژوهش‌، نام‌ محققش‌.
سيروس‌ : (دور شده‌ و خود را با روشن‌ كردن‌ گرامافون‌ سرگرم‌ مي‌كند. صداي‌ نامفهوم‌ و خش‌دار آهنگي‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد.) منصرف‌ شوفرخنده‌، بمون‌! هم‌ ناشر آشنا سراغ‌ دارم‌ هم‌ پارتي‌ هم‌ پخش‌. اصلاً خودم‌ سرمايه‌گذاري‌ مي‌كنم‌، ها؟ سرمايه‌ش‌ از من‌؛برات‌ چاپشون‌ مي‌كنم‌.
فرخنده‌ : كاش‌ نمي‌اومدي‌ سيروس‌! حيف‌ ... مي‌تونستم‌ تصوير خوبي‌ ازت‌ با خودم‌ ببرم‌.
سيروس‌ : خُب‌ بمون‌ تا تصوير من‌ خوب‌ بمونه‌.
فرخنده‌ : (با تبسمي‌ تلخ‌) متاسفم‌.
سيروس‌ : (با قلدري‌) دِ از چي‌ مي‌ترسي‌ تو ...؟
فرخنده‌ : (ايستاده‌ با دستة‌ فيش‌ها در دستي‌ و پيراهن‌ سفيد در دست‌ ديگر. خيره‌ و مبهوت‌) بچه‌ بغل‌ دده‌ سياه‌ جيغ‌ مي‌كشيد، دده‌گفت‌ چه‌ته‌ جونم‌؟ گفت‌ مي‌ترسم‌. گفت‌ نترس‌ خودم‌ اين‌جام‌. بچه‌ گفت‌ همون‌ ... از خودِ تو مي‌ترسم‌!!
سيروس‌ : (ناگهان‌ با خشم‌ دستة‌ فيش‌ها را قاپيده‌ به‌ هوا مي‌پراكند.) نمي‌ذارم‌.
فرخنده‌ : (با تمسخر) طبل‌ تو خالي‌ ...
سيروس‌ : چموشي‌ نكن‌! (تهديدكنان‌ جلو مي‌آيد.) يا اين‌ كه‌ من‌ مي‌گم‌ يا هيچي‌.
فرخنده‌ : (عقب‌ مي‌رود.) بدترش‌ نكن‌.
سيروس‌ : به‌ زبون‌ خوش‌ گفتم‌ نمي‌ذارم‌.
فرخنده‌ : نمي‌توني‌.
سيروس‌ : مي‌بيني‌. (هجوم‌ مي‌آورد.)
فرخنده‌ : (پيراهن‌ سفيد را به‌ طرف‌ صورت‌ او پرتاب‌ مي‌كند.) دزد بي‌حيثيت‌.
سيروس‌ : (با خشم‌ پيراهن‌ را از جلوي‌ صورت‌ پس‌ مي‌زند.) كله‌خر پر مدعا.
(سيروس‌ با يك‌ خيز چوب‌ ماهيگيري‌ را برداشته‌ و با لبخندي‌ تهاجمي‌ نزديك‌ مي‌شود. فرخنده‌ بي‌دفاع‌ عقب‌ عقب‌ مي‌رود. دراولين‌ چرخش‌، چوب‌ ماهيگيري‌ به‌ چراغ‌ خورده‌، نور مي‌رود. سوزن‌ روي‌ خط‌ صفحه‌ افتاده‌ آوايي‌ تكرار مي‌شود، در حالي‌ كه‌صداي‌ زدوخورد و كشمكش‌ در تاريكي‌ شنيده‌ مي‌شود. صداي‌ جيغ‌ كوتاه‌ فرخنده‌ لحظه‌اي‌ بگوش‌ مي‌رسد. سپس‌ فقط‌ صداي‌گرامافون‌. لحظاتي‌ تاريكي‌ و بعد، دستي‌ فندك‌ را روشن‌ مي‌كند. نور خفيفي‌ مي‌آيد. فرخنده‌ فندك‌ در دست‌ به‌ چراغ‌ نگاه‌ مي‌كند.چمدان‌ واژگون‌ شده‌، اثاثيه‌ در اطراف‌ پراكنده‌اند و آويزهاي‌ خشكبار گسيخته‌ شده‌. سيروس‌ با موهاي‌ آشفته‌ روي‌ كرسي‌ نشسته‌است‌. فرخنده‌ افتان‌ و خيزان‌ به‌ سوي‌ خمره‌ رفته‌ شمع‌ را روشن‌ مي‌كند. نور بيشتر مي‌شود. سيروس‌ سوزن‌ را از روي‌ صفحه‌برمي‌دارد.)
سيروس‌ : فرخنده‌ ...
فرخنده‌ : س‌س‌س‌س‌ ... (سكوت‌. به‌ سوي‌ پيراهن‌ سفيد رفته‌ و آن‌ را از زمين‌ برمي‌دارد. با دقت‌ به‌ لكه‌خوني‌ روي‌ آن‌ مي‌نگرد. مكث‌.سپس‌ به‌ سرعت‌ پيراهن‌ و ديگر وسايل‌ را در چمدان‌ مي‌گذارد.)
(سيروس‌ رو به‌ او مي‌چرخد.)
فرخنده‌ : س‌س‌س‌س‌ ... (سكوت‌. به‌ آرامي‌ چند برگ‌ فيش‌ پراكنده‌ را جمع‌آوري‌ كرده‌ در چمدان‌ مي‌گذارد. به‌ نشانة‌ سكوت‌ يكبارديگر انگشت‌ جلوي‌ دهان‌ مي‌برد. ناگهان‌ از درد چهره‌ درهم‌ مي‌كشد. خوني‌ بودن‌ دهانش‌ را با دست‌ امتحان‌ مي‌كند و دنداني‌شكسته‌ را با دو انگشت‌ از گوشة‌ لب‌ برمي‌دارد و آن‌ را در كف‌ دست‌ بالا مي‌گيرد.)
(سيروس‌ در جاي‌ خود جابجا مي‌شود.)
فرخنده‌ : س‌س‌س‌س‌ ... (با تاكيد دندان‌ شكسته‌ را در چمدان‌ جا مي‌دهد و در آن‌ را مي‌بندد. مكث‌. به‌ آرامي‌ چمدان‌ را برداشته‌ و ازپله‌ها بالا مي‌رود. مكث‌. بر بلنداي‌ پله‌ها ايستاده‌ و رو به‌ زيرزمين‌، به‌ علامت‌ وداع‌ دستش‌ را به‌ اهتزاز درمي‌آورد. مكث‌. چمدان‌را در آستانة‌ در به‌ جا نهاده‌ و به‌ تندي‌ از نظر ناپديد مي‌شود.)
(سيروس‌ سيگاري‌ بر لب‌ مي‌گذارد. جيب‌هايش‌ را مي‌كاود. سپس‌ اطراف‌ را مي‌نگرد و چند برگة‌ فيش‌ را از زمين‌ برمي‌دارد، امافندك‌ را نمي‌يابد. متوجه‌ خمره‌ شده‌، به‌ سوي‌ آن‌ رفته‌ و در برابر آن‌ زانو مي‌زند. برگه‌اي‌ فيش‌ را با شعلة‌ شمع‌ آتش‌ زده‌ وسيگارش‌ را با كاغذ شعله‌ور مي‌گيراند و كاغذ را درون‌ خمره‌ مي‌اندازد. سپس‌ به‌ نقش‌ ديو روي‌ خمره‌ دقيق‌ مي‌شود. صداي‌هق‌هق‌ گرية‌ فرخنده‌ از بيرون‌ شنيده‌ مي‌شود. با كاهش‌ نور، با اولين‌ دودي‌ كه‌ سيروس‌ برمي‌آورد، شعلة‌ شمع‌ خاموش‌ مي‌شود.سپس‌ تاريكي‌ ...)
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت اول)


نمايش در يك پرده

سن : سالن خانه ميرزا محمد خان دالكي وزير كشور تهران ساعت ده بامداد يك روز ارديبهشت ماه.
اتاق بزرگي است با ديوار و سقف گچي سبز رنگ. حاشيه دور سقف طلائي است. يك جار بزرگ بلور تراش با شمعهاي الكتريكي از سقف آويزان است. زير پنجره پهن ديواري سوي بغل راديو يك تلفن گذاشته. نور آفتاب از اين پنجره تو اتاق مي تابد. سوك ديوار چپ و ديوار عقب عسلي گردي است كه رو آن گلدان ميناكاري بزرگي است كه رويش نقش و نگار چيني دارد. توي اين گلدان يك دسته گل ميخك و لاله كاغذي كه بسيار بد درست شده و رو آنها گرد گرفته گذاشته شده. رو ديوار عقب، سوي چپ دري است كه باتاق خواب دالكي باز مي شود و رويش پرده مخمل سرخ افتاده. دست راست اين در، ميان ديوار عقب، گچ بري نماي يك بخاري ساده كه هنري در ساختن آن بكار نرفته ديده ميشود. روی طاقچه بخاري يك شال ترمه پهن است و روي آن يك آئينه، گذاشته شده. اين طرف و آن طرف آئينه، كمي پائين, رو ديوار، دو تا قاب خامه دوزي بد ساخت كه با پيله ابريشم و مرواريد بدلي روی مخمل سياه دوخته شده آويزان است. سوي راست بخاري دري است كه باتاق ناهارخوري باز ميشود و رويش پرده مخمل آويزان است. دست راست در، تو سوك ديوار عقب و ديوار دست راست باز يك عسلي ديگر است كه گلدان و دسته گل كاغذي قرينه سوك ديوار چپ روي آن جا دارد. ميان ديوار راست دري است كه به راهرو و اتاقهاي ديگر و بيرون باز ميشود. روي اين در هم پرده مخمل آويزان است. بالاي اين در عكس بزرگي ديده ميشود. و اين عكس تنها زينت ديوار دست راست است.
ميان اتاق ميزگرد بزرگي است كه روي آن روميزي نرمه لاكي خوشرنگي پهن است. جلوي بخاري نيمكت بزرگي است كه روه اش مخمل گلدار لهستاني پشت گلي است. دورادور ميز شش صندلي از سر نيمكت چيده شده. كف اتاق يك تخته فرش كرماني عالي پهن است. دو تا بخاري نفتي دستي دست راست و دست چپ اتاق ميسوزد.
هنگامي كه پرده پس ميرود دالكي تنها روي نيمكت جلو بخاري نشسته و دستهايش را زير پيشانيش روي ميز گذاشته و خوابيده و سر طاسش بحالت درد و غم براست و بچپ تكان ميخورد. گویي از دندان درد يا سر درد رنج ميبرد. پس از لحظه اي بناگهان، پنداري سوزني به تنش فرو رفته، با وحشت از جايش بلند مي شود و با ترس به عكس بالاي در دست راست نگاه ميكند. سپس وحشت زده نگاهش را از روي عكس برمي گرداند و مات مانند اينكه چيز ترس آوري در خاطرش مي گذرد به تماشاچيها نگاه ميكند.
دالكي مردي است پنجاه ساله با قد كوتاه و صورت سرخ براق گوشتالود و چانه كوچك شلغمي كه رو غبغبش چسبيده و چشمان ريز تخمه كدويي و ابروهاي كوتاه بالا جسته و تابتايش مانند اين است كه هميشه تو قيافه اش عبارت "نه. نميشه" خشك شده. بينيش عقابي و شكمش گنده است. لباسش منحصر است بيك رب دوشامبر برگ نخودي كه سر دست ها و يقه اش مخمل قهوه اي كار گذارده اند، قيافه اش در اين هنگام چنان وحشت آور است كه گويي دارد فرود آمدن سقف را رو سر خودش مشاهده مي كند. نگاه تند و كوتاهي بدر دست راست مي اندازد و سپس به چالاكئي كه از سن و سالش دور است مي دود طرف پنجره دست چپ و بيرون سرك مي كشد و دوباره برمي گردد و مودب و دست بسينه زير عكس مي ايستد.
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت دوم)


(دالكي): (دست به سينه مودب زير عكس ايستاده، نيم رخش پيداست) قربان به خاك پاي مبارك قسم كه غلام خانه زاد تاكنون كوچكترين خلاف و تقصيري را مرتكب نشده ام. فرزندان خودم را با دستم كفن كرده باشم اگر در اين دوازده سال ثانيه اي ا زراه چاكري و غلامي منحرف شده باشم. خاكسار بي مقدار همواره كوشيده است كه منويات مبارك را نصب العين قرار داده و آنچه را كه ذات مبارك اراده فرمايند اجرا نمايد. به انبيا و اوليا و هفتاد و دو تن شهيد دشت كربلا قسم كه اين بنده كمترين در هيچكاري كه زيانش متوجه وجود مبارك باشد دخالت نداشته است. به زن و فرزندان صغير غلام ترحم فرمائيد (خيلي چاپلوس و خاكسار) غلام تسليم صرفم. هر چه بفرمائيد اطاعت مي كنم. ]در اين هنگام مهتاب زن دالكي از در دست راست با شتاب مي آيد تو ا تاق و مثل اينكه پي كسي مي گردد به اطراف اتاق نگاه ميكند. او زني است سي دو سه ساله كه هنوز خوشگلي خودش را دارد. اما قشنگيش كمتر از آن است كه خودش خيال ميكند. اسباب صورتش قشنگ است. هنوز چشمان ميشي گيرنده اش دهن اهلش را آب مي اندازد. قدش از شوهرش بلندتر است. خيلي خوب و با دقت لباس پوشيده و بزك كرده و سر ش را درست كرده، اندامش نرم و نازك و ظريف است. دالكي دستهايش را مي اندازد پائين ولي نمي خواهد چيزي از او پنهان كند. زير زباني و با يأس[ كو، اكبره پيدايش نشد؟
(مهتاب): (عصباني و با صداي بلند) نه! معلوم نيس كدوم گوري رفته. تو خونه اش نبوده. زنش گفته همون ديشب رفته از گل واسيه باباش دوا ببره. آيا راس آيا دروغ. كسي چه ميدونه. اينا يه روده راس تود لشون نيس.
(دالكي): من اصلا ميدونستم زير كاسه يه نيمكاسيه. اين پدر سوخته يه هفته بودش پاش كرده بود تو يه كفش و مرخصي ميخواس، تو خودت ميديدي ديگه كه چه جوري هول بود. (از روي بيچارگي دستش را دراز ميكند به سوي مهتاب) مهتاب جون حالا چكار بكنم؟ تو يه چيزي بگو. منكه دارم ديوونه ميشم.
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت سوم)


(مهتاب): نميدونم والله. آژانه هنوز در كوچس. ميگه با اكبره كار دارم. اما اكبر چي؟ اگه با اكبره كار داشت وختيكه ننه بش گفته بود اكبره امشب نمياد ميباس بره. ديگه چرا نباس در كوچه روول نكنه. هي راه ميره هي تو باغ سر ميكشه. ننه رو فرستادم پرسيده اگه چيزي هس بگيد به خانم بگم. آژانه گفته به خانم عرضي ندارم. اونوخت بازم چند بار احوال شما را گرفته. گفته آقا خونس؟
(دالكي) : (از ترس دل تو دلش نيست) ببينم ديشب تا كي در خونه بود؟
(مهتاب) : من خودم كه تا ساعت ده بيدار بودم و ديدمش راه مي رفت. بعدش نميدونم. لابد تا صب بوده. من كه ديشب خواب به چشمام نرفت. سر مهمين جوري گيج ميره.
(دالكي): آخه جانم چرا همون ديشب بمن خبر ندادي كه فكري بكنم؟
(مهتاب): مگه بيكار بودم، بيخودي كك بندازم تو شلوارت كه چي؟ مثلا اگر ديشب مي گفتم چكار مي كردي؟ فرار ميكردي؟ مگه راه فرارم سراغ داري؟ (بيحوصله) حرفا ميزني.
(دالكي): (وحشت زده) يواش حرف بزن جوني. راه فرار چي؟ كي ميخواد فرار كنه؟ ميگم يعني اگه ديشب مي گفتي شايد تحقيق بيشتري مي كرديم. بالاخره تلفني، چيزي.
(مهتاب) : من چه ميدونسم، به خيالم راس راسكي با اكبره كار داره. بعد صب سحر ننه ديده بودش بازم جلو خونه راه مي رفته. نگو تا صبح همونجا بوده. آه. آدم از اين جور زندگي دلش بهم ميخوره.
(دالكي): (بي حوصله) خب، حالا كي اينجاس؟
(مهتاب): (بي علاقه) ننه هس و آشپز كه دارن تهيه چلوكباب ناهار رو ميبينن.
(دالكي): (با دريغ) كاشكي مهمون نداشتيم. ديدي چجور آبروم رفت و دشمن شاد شدم؟
(مهتاب): (با سستي و مغلوبيت خودش را پرت ميكند روي صندلي دست راست بغل نيمكت) خدايا اگه تو رو ببرنت من چكار كنم؟ چجوري ديگه سرمو پيش سر و همسر بلند كنم؟ بچه ها را چكارشون كنم؟ چقده بت ازو التماس كردم مواظب كارت باش و يه وخت نكنه يه كاري دس خودت بدي.
(دالكي): بهمون قرآني كه بسينه محمد نازل شده كه اگر من تا حالا كوچك ترين خيال خيانتي در دلم گذشته باشه. من يه امضارو با هزار ترس و لرز و مته بخشخاش گذوشتن مي كردم. آخه چطور يك همچو بد ذات ولدالزنائي پيدا ميشه كه به ولينعمت و خداي خودش خيانت كنه؟
(مهتاب): (باشك) آدم كه پيغمبر نيس؛ يه وخت ديدي از دس آدم در رفت. آدم كه خودش نميخواد.
(مثل اينكه بخواهد حرف بكشد.) خوب فكر كن ممي جون تو اينهفته كجا رفتي؟ چه گفتي؟ چكار كردي؟ با كيها بودي؟
(دالكي): (چشمانش را به زمين مي دوزد و فكر مي كند) نه. خدا خودش شاهده نه. هيچ خطائي ازم سر نزده. هر چي فكر ميكنم چيزي بنظرم نمياد. به مرگ بچه هام هيچ نبوده هيچي نگفتم. هيچ جاي نابابي نرفتم.
(مهتاب) : (مثل اينكه بخواهد به حافظه او كمك كند) توجشن اون سفارت خونه كه اون شب مهمون بودي چيزي از دهنت در نرفته؟ آدم نابابي پهلوت نبوده؟ وختيكه اومدي كه كلت گرم بود. ميگم يعني تو مستي چيزي از دهنت نپريده باشه كه كسي شنفته باشه.
(دالكي): (چشمانش از وحشت باز ميشود. چند بار تفش را قورت ميدهد) نه. هيچ چيز بدين گفتم. همش از ترقيات روزافزون كشور گفتم. (يكه مي خورد و حرفش را مي گرداند) يعني چيز بدي وجود نداره كه آدم ازش حرف بزنه. مثلا تو خيال ميكني امروز روي تمام كره زمين بگردي مملكتي به خوبي و فراواني نعمت و نظم و امنيت ايرون پيدا ميشه؟ مگه اروپا غير از راه آهن و خيابان هاي آسفالت و ساختمانهاي عالي چيز ديگه اي هم داره؟ تو خيال ميكني هيچ جاي دنيا امنيت اين كشور را داره؟ ميدوني چقدر دزد و آدمكش تو فرنگ خوابيده؟ (با صداي رجزخوان و حماسه سرا) بكوري چشم دشمن، ما همه اينها را تحت سرپرستي قاعد عظيم الشان خودمان داريم. تا كور شود هر آنكه نتواند ديد.
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت چهارم)

(مهتاب) : مثلا در همين جور حرفها هم آدم بايد زير و روي كار را طوري بپاد كه كسي خيال بدي نتونه بكنه. بهمين حرفا هم خيلي ميشه دسك و دمبك گذاشت. آدم بايد خيلي دس به عصا راه بره. حالا اصلا چرا عاقل كند كاري كه بار آرد پشيماني؟
(دالكي): (از حرفش پشيمان شده. با چاپلوسي) جوني من اينارو پيش تو ميگم. بيرو نكه من از وختيكه ميرم تا ميام خونه هم شده كلمه با كسي حرف نميزنم. (آتشي مي شود) اصلا كو وقت؟ كو فرصت؟ مگه كلمو داغ كردن؟
(مهتاب): ميدونم، اما آدم وختيكه كلش گرم شد ديگه زبونش دس خودش نيس. حرف از دهن آدم ميپره. و آدم خودش ملتفت نيس چي ميگه.
(دالكي) : (ناگهان گويي چيز تازه ئي به نظرش آمده خيره و پرمعني به صورت زنش نگاه ميكند. چهره اش بيم خورده است و به زحمت نفس ميكشد، با سبزي پاك كني و چاپلوسي) مهتاب جون ميخوام يه چيزي ازت بپرسم. توخودت مي دوني كه من چقده تو رو دوست دارم. حالا هم اگه منو بگيرن ببرن هر چه دارم مال توه. ملك ورامين مال توه. تو همونوختاشم اگه دس منو مي گرفتي از خونه بيرون مي كردي من ميبايس خودم و رختاي تنم از خونه برم. من از خودم هيچ چيز نداشتم و هنوزم ندارم. از وختيكه تو ا ومدي تو خونيه من، خونيه من روشن شده. من مادر خسرو رو واسيه خاطر تو طلاقش دادم. ممكنه من رو امروز بگيرن ببرن و بيندازند توهلفدوني تا استخونام بپوسه. اما من تسليمم. افتخار مي كنم. لابد خلافي ازم سر زده. اما به قرآن نمي دونم چيه. به مرگ بچه هام نمي دونم چيه. شايد دشمن برام پاپوش دوخته باشه. حالا مي خوام از تو بپرسم (با دودلي و بگم و نگم) تو چيزي مي دوني؟ خبري داري؟ مثه اينكه تو يه چيزاي ميدوني نميخواي بمن بگي. من شوورتم. هر چي ميدوني بگو گاسم راهي پيش پام بذاره.
(مهتاب): (تلخ و گرفته) چه خبري؟ از كجا خبر دارم؟ چي هس كه من بدونم؟ مگه از خودت شك داري؟ پناه بر خدا.
(دالكي): (چاخان و خرد شده) نه جوني! ميگم گفتي وختي از جشن سفارت خونه اومدم كلم گرم بود، چيزي از زبونم پريده؟ چي گفتم؟ تو خواب حرفي زدم؟ تو چيزي از زبونم شنيدي؟
(مهتاب): (دلخور و خشمگين) اومديم تو هم چيزي گفته باشي من ميرم به كسي ميگم؟ اين مزد دسمه؟ مرده شورا ين دسه بي نمك منو ببره.
(دالكي): (تو حرفش ميدود) نه جوني. چرا برزخ ميشي؟ ميگم يه وخت چيزي از دهنت بيرون نپريده باشه حرفي زده باشي مردم شنفته باشن. تو كه ميدوني ديوار موش داره و موش گوش داره.
(مهتاب): (بيزار) آفرين! قربون همون لب و دهنت. اينم مزد دسم. ديگه چي؟ من شش ساله تو خونيه تو دو تا شكم برات زائيدم، خوبت ديدم، بدت ديدم، حالا اين حرفا بم ميزني؟ اونوخت كه وزير نبودي خيلي از حالات بهتر بودي. اونوخت اقلا دلي داشتي. حالا يك كلمه حرف حسابي از دهنت در نمياد. (آتشي ميشود) چي بود كه بگم؟ من كه هيچ از كاراي تو سر درنميارم. تو خودت آنقدر آب زيركاهي كه نميذاري كسي از كارت سر دربياره. تو تموم كاغذاي اداريتو از من پنهون مي كني. از كاراي بيرونت يك كلمه به من چيزي نميگي. من شش ساله زن تو شدم يك كلمه حرف سر راس كه آدم چيزي ازش بفهمه از دهنت نشنفتم يه دفتر يادداشت از ترس من تو جيبت نميذاري. همش رو قوطي سيگارت يه چيزاي رمزي مينويسي. ازتم كه ميپرسم، ميگي نمره پرونده و كاغذ اداريه. خدا خودش ميدونه اينا چي هستن كه مينويسي. خدا بدور! مثل اينكه سر تا ته خونيه ما جاسوس ريخته. (صدايش را ميآورد پائين) نه! بگو ببينم ميخوام بدونم تو چي داشتي كه من بكسي بگم؟ من به مرگ بچه هام حرف روزونمو براي خاطر تو كه وزيري به مردم نميزنم. اصلا از وختي كه تو وزير شدي من حرف از يادم رفته. حالا ميام حرفاي تو رو ببرم به ديگران بزنم؟
(دالكي): (آرام و محتاط. كتك خورده) اينهائي رو كه من رو قوطي سيگارم يادداشت ميكنم چيز بدي نيسن. والله كار ادارين. ميخوام تواداره يادم بياد. من نگفتم كه تو حرف منو بكسي ميگي. (بي آنكه به حرف خودش اعتقاد داشته باشد) زن آدم كه جاسوس آدم نميشه. ميگم يه وخت ها كه ميري خونتون، يا داداشت اسدالله خان مياد اينجا. چيزي از دهنت نپريده باشه. اسدالله خان خيلي آدم خوبيه. ديدي كه منم بش خيلي كمك كردم. اگه من نبودم حالا حالاها تو نايب اوليش ميموند. اما آدم وختي كه ميخواد چيزي بگه، جلو برادرشم كه باشه نبايد احتياط رو از دست بده.
(مهتاب): (رو صندليش راست مي نشيند. با جوش) آخه مثلا چي؟ مگه از خود شك داري مرد؟ قباحت داره. سني ازت گذشته. وزير يه مملكتي هستي، تو ديگه نباس اين حرفا رو بزني (با دق دلي)ها! حالا مي فهمم. توم تمام اين شش سال خيال ميكردي من جاسوس تو هسم (مثل اينكه بخواهد تلافي حرفهاي او را سرش در بياورد) توا گه راس ميگي و اينقده دس به عصا راه ميري برو جلو اين خسرو پسرتو بگير كه هزار جور كتاباي عجيت و غريب ميخونه. اونه كه با هزار آدم ناباب راه ميره. منكه از اين حرفا سر در نميارم. همين چند روز پيش فرهاد ميرزا ميگفت خسرو خان خيلي بي احتياطي ميكنه. يه حرفاي ميزنه كه نبايد بزنه. سرش رو تنش سنگيني ميكنه.
(دالكي): (دستپاچه) فرهاد چي ميگفت؟ خسرو چه كار كرده؟ راسي خسرو كجاس؟
(مهتاب): (با بي اعتنائي) من چميدونم. بمن كه نميگه. مثه اينكه از دماغ شير افتاده. صب زود پاشد رختاش تنش كرد رفت بيرون. مگه ميشه باهاش حرف زد؟ كلش خشكه. هنوز يك كلمه نگفتي تو دل آدم وا سرنگ ميره. هر چه باشه بچيه شووره ديگه. جون بجونش كني به آدم صاف نميشه. بابا جون يكي نيس بگه كتاب خوندن كه اينهمه فيس و افاده نداره.
(دالكي): (كنجكاو) چه كتابي؟ اين حرفا چيه مي زني؟
(مهتاب): (گزنده و با شماتت) گفتم كه من از كاراش سر در نميارم. اينم كه ميگم، فرهاد جلو پوران خواهرشم ميگفت، نه بگي من از خودم درآوردم، ميگفت خسروخان داره روسي ميخونه. من نميدونم او از كجا فهميده، آيا راس، آيا دروغ. منكه سرم تو حساب نيس.
(دالكي): (مثل اينكه بخواهد گريه كند صورتش تو هم مي رود. دستهايش را جلو دراز مي كند. با التماس) شما را به خدا مهتاب، به خسرو رحم كنين. اين حرفا رو نزنين من اگه بفهمم خسرو روسي ميخونه خودم هر دو تا چشماشو با دس خودم درميارم. (يكهو حرفش را عوض ميكند) امروز فرهادم نهار مياد اينجا؟
(مهتاب): (گرفته. بزمين نگاه ميكند) آره.
(دالكي): ديگه كيا ميان؟
(مهتاب): (بي حوصله) چميدونم: هموناي كه هميشه ميان.
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت پنجم)


(دالكي): (آرام و كمي جدي) حالا ديدي باز كج خلقي مي كني. آدم در خونش آژان گرفته باشه و بخوان بگيرندش تو خونش هم اين الم شنگه ها بپا باشه. (آه سنگيني ميكشيد) اگه رفتم اونوخت قدرم رو ميدونين. هنوز نميدونين چه خبره.
(مهتاب): خوبه خوبه اين حرفا رو نزن آدم يجوريش ميشه. حالا از كجا كه آژان بتو كار داشته باشه، شايد راس بگه با اكبر كار داشته باشه. من نميدونم اين چه فكريه كه بسر تو افتاده.
(دالكي): (با اطمينان) پس بكي كار داره؟ كي اينجا هس؟ مگه نه خودت ميگي هي احوال منو از ننه گرفته. از اون گذشته آژاني كه بقول خودتون از سرشب تا حالا دم خونيه يه وزير كشيك ميده چكاري ميتونه داشته باشه؟ سگ كيه كه پيش خوديه همچو كاري بكنه. اينو بش ميگن تحت نظر. حالا فهميدي؟ من تحت نظرم. (سخت خود باخته) ديدي چطور روزگارم سياه شد؟
(مهتاب): (جدي. مثل اينكه واقعا اين سوالي كه مي كند برايش معمائي است) ببينم مگه شهرباني زير دس شما نيس؟ مثه اينكه شهرباني يه وخت زير دست وزارت كشور بود.
(دالكي): (دندان رو حرف ميگذارد) چرا، هست. اما تشكيلات آن سواست. مگه چطور؟ (با تشويش و بدگماني) چرا اينو ميپرسي؟
(مهتاب): هيچي، گفتم اگه شهرباني زير دس وزارت خونيه توس. زودي برئيس شهرباني تلفن كن ازش ته و تو كارو دربيار.
(دالكي): (وارفته) اي بابا تو را هم اينقدها ساده خيال نميكردم. (سر شرا مياورد نزديك مهتاب) افسوس كه نميتونم صاف و سرراس باهات حرف بزنم. درسه كه زنمي و شش ساله روي يه بالين خوابيديم؛ اما نميتونم دلم رو پيشت واز كنم. افسوسه كه آدم نتونه با زنش حرفشو بزنه.
(مهتاب) : (خيلي نگران) ممي جون: مرگ من حرف بزن. لابد يه چيزي هسش كه نميخواي به من بگي. آخه چرا نميتوني با من صاف و سرراس حرف بزني؟ مرگ پرويز من به كسي نميگم. تو چرا بدگموني و هميشه حرفاتو از من پنهون ميكني؟
(دالكي): (مايوس) فايده نداره (قيافه اش درست بر خلاف آنچه را كه ميگويد نشان مي دهد) من از تو خاطرم جمعه. من هيچي از تو پنهون نميكنم. شهرباني جداس، وزارت كشور جداس. اما هر دو با هم همكاري ميكنند. (حرف تو حرف مياورد) نگفتي امروز كيا ميان اينجا نهار.
(مهتاب): (با سر دل سيري) مگه نگفتم؟ سرتيپ مياد پروانه و فرهاد و پوران. گفتم داداشم اسدالله خانم بيادش. اگر خسروخانم برگرده اونم هست. همين.
(دالكي): خوبه كه همشون قوم خويش اند. چه خوب شد كه فرج الله خان و زنش رو نگفتيم. ديدي چطور آبروم رفت؟
(مهتاب): (خيرانديش) من ميگم حالا كه نميخواي برئيس شهرباني تلفن كني، خوبه به سرتيپ تلفن كني. شايد اون بدونه. اونا قشونين و زودتر خبردار ميشن. شايد بشه ته توي كاررو در آورد. آخه هر چي باشد دومادته.
(دالكي): (مايوس) فايده نداره. هيشكي نميتونه كاري بكنه. اگه سرتيپ بفهمه شايد بدترم بشه كه بهتر نشه.
(مهتاب): (با دلداري و اندرز) آدم خوب نيس اينقده بدبين باشه. سرتيپ مهديخان دومادتوه. يازده ساله دختر تو پروانه خانم زنشه. با هم يك جون دوق البيد. شما كه ديگه از هم رو درواسي ندارين. چه ضرر داره بش تلفن بزني و ازش بپرسي؟ اگه ميدوني كه ميدونه. اگر نميدونم بشم كه نگي يه ساعت ديگه خودش مياد اينجا ميفهمه. بگو بش شايد چاره اي بكنه.
(دالكي): (اميدوار ولي دودل در حاليكه از لاي صندليهاي دست چپ بطرف تلفن ميرود) خيلي خوب. هر چه باداباد. هر چه تو بگي ميكنم.
(گوشي تلفن را برميدارد و نمره ميگرد اما از دستپاچگي اشتباه ميگيرد.) آلو! آلو! نخير خانم ببخشيد. عوضيه.
(گوشي را ميگذارد. عاجز) بيا مهتاب نمره رو بگير من حرف بزنم. اصلا نميدونم چم هست. تمام بدنم ميلرزه.
(مهتاب) : (با دلسوزي و ترحم پيش ميرود و نمره را با دقت ميگيرد. خيلي جدي و با اخم كنجكاوانه) آلو! حمدالله توئي؟ تيسمار تشريف دارن؟ بگو خود تيمسار صحبت كنن (گوشي را ميدهد به دالكي كه او هم آنرا قرص مي چسبد و به گوشش ميگذارد و سرش را روي آن خم ميكند، مهتاب پهلوي او ايستاده.)
(دالكي): آلو! مهتي توئي؟ سلام، قربون تو (با خنده قباسوختگي) چرا دير كردي؟ زود كجا بود؟ پاشو بيا ديگه. نه هنوز كسي نيومده. اما ميخوام تو زودتر بياي. ده و نيمه. تا تو برسي ميشه يازده (لبهايش تو گوشي مي خندد اما صورت همانطور قابل ترحم و واخورده است) نه تو بميري، هيچ خبري نشده. يك كار كوچكيت داشتم. نه جون تو همه خوبن. صورتت رو اينجا بتراش. بگو پروانه و بچه ها هم بعد بيا نشون. همين حالا مياي ديگه؟ قربون تو؟ (گوشي را ميگذارد).
(مهتاب) : (كمي تند) پس چرا بش نگفتي؟
(دالكي): (با دلداري) آخه جوني تو تلفن كه جاي اين جور حرفا نيس. حالا ميادش اينجا. (ميرود بطرف يكي از صندليهاي دست چپ و خودش را باز هوار دررفتگي مي اندازد روي آن... مهتاب هم بدنبالش راه ميافتد و رو برويش ميايستد.)
(مهتاب): راس ميگي. چقده گيجم.
(دالكي) : گمونم يه بوئي برده. از حرف زدنش معلوم بود كه يه چيزي ميدونه. هي ميپرسيد، چه خبره؟ اتفاقي افتاده؟ خبري شده؟
(مهتاب): (با ترديد و شك) نه. خيال مي كني. گاسم تلفن تو ناراحتش كرده بود كه هي اصرارش ميكردي بياد اينجا. گفت زودي ميادش ديگه؟
(دالکی): آره (ناگهان نیم خیز میشود) تو خودت با آژانه روبرو نشدی؟
(مهتاب): هیچ معنی داره؟ ننه رفته دم در او گفته اکبره کجاس؟ ننه گفته اکبر مرخصی گرفته رفته. بعد آژانه پرسیده آقا هستن؟ گفته بله. گفته بیدار شدن؟ ننه گفته بله. بعد آژانه رفته اونطرف زیر چنار پای خیابون وایساده. بعد که ننه اومد بمن گفت، من یواشکی رفتم تو باغ پشت کاج بزرگه وایسادم، دیدم آژانه باز اومد دم در گردن کشید و ازلای نرده تو باغ نگاه کرد. بعد دوباره رفتش اونطرف خیابان وایساد. اما او منو ندید.
(دالکی): (دستهایش را بلند میکند) خدایا به تو پناه می برم. به بچه های من رحم کن.
(مهتاب): ممی جون غصه نخور. خدا بزرگه. سر بیگناه پای دار میره سر دار نمیره. تو که ازخودت خاطرت جمعه. من بالای تو قسم میخورم. تو همیشه مثه بره بی آزار بودی.
(دالکی): (عاصی) این حرفا دروغه، تا حالا هزار تا سر بیگناه بالای دار رفته. این ضرب المثل ها برای دلخوشی احمقا خوبه. خودم خوبه چند تا شونو دیده باشم؟ افسوس که نمیتونم حرف بزنم. وختی آدم نتونه حرف بزنه، زبون چه فایده داره تو دهن آدم لق لق بزنه؟ فرق آدمی که حق حرف زدن نداشته باشه با خر و گاو چیه؟ اونام زبون دارن اما نمیتونن حرف بزنن. مردشور این زندگی رو ببرن. تموم عمرم یه قلپ آب خوش از گلوم پائین نرفت.
(مهتاب): ممی جون جوش نزن. تو که هیچوقت عصبانی نبودی. به نظر من همینجور حرفارم نباس زد. این حرفا بو می ده. تو که از من فهمیده تری. چرا میگی مرده شور این زندگی رو ببرن؟ خیلیم زندگی خوبیه. بیخودی خودتو ناراحت میکنی.
(دالکی): (آرام) راس میگی. غلط کردم. اما من همیش دلم از این میسوزه که اگه من برم شما کسی رو ندارین ازتون توجه کنه. خسرو که بچه مدرسه اس. تو هم که کاری ازت ساخته نیس. می ترسم بچه هام تلف بشن. (کمی مکث میکند) میون اینهمه گرگ.
(مهتاب): (با تعجب) کدوم گرگ؟
(دالکی): (جدی و حق بجانب) کدوم گرگ؟ شما خیال می کردین زندگی به همین راحتی بود که من براتون فراهم کرده بودم؟ همین یک لقمه نونی که من تواین خونه می آوردم از دس صد نفر گشنه دیگر قاپ می زدم. خیال کردی همین چند پارچه آبادی بیخودی فراهم شده؟ (خشمگین) همین حالاس که هر یک تکه اش دس یک نفر میافته و مثه جگر زلیخا از هم پاشیده میشه ومن باید توهلفدونی سگ کش بشم. (صدایش را آهسته میاورد پائین) ببینم! جواهراتو قایم کردی؟ ببین، ممکنه برای تفتیش اینجا بیان. مبادا چیزی بروز بدی. بروز دادن همون و سر کوچه نشستن و گدائی کردن همون. تا تنکیه پاتم میبرن. ببینم، همونجا که خودم گفتم چالشون کردی؟
(مهتاب): (مطیع) آره.
(دالکی): (آرام می شود) این برای روز مباداتون. برای جهاز دخترت دس بشون نمی زنی. زمانه زیر و رو داره. (به گریه میافتد اما خودداری می کند) اینو از من داشته باش به دو گل چشماتم اعتماد نکن. (در این هنگام چشمانش گرد می شود و به قالی کف اتاق خیره می ماند گوئی چیزتازه ای یادش آمده لحظه ای ساکت می ماند و ترس تازه ای توصورتش وول می زند. مهتاب حالت او را درمی یابد) شاید موضوع آن مناقصه اس؟
(مهتاب): (دستپاچه) کدوم مناقصه؟
(دالکی): (تو خودش است) همون مناقصه ... همون...
(مهتاب): (هول خورده) آخه حرف بزن. پس یه چیزی هس.
(دالکی): (گوئی تو خواب حرف میزند) آخه اون مال خیلی وخته. گذشته ازین خیلیای دیگه هم توش لفت ولیس داشتن که به من از همشون کمتر رسید. من بدبخت دلال مظلمه شدم. حتی...
(مهتاب): حتی چی؟
(دالکی): غلط کردم. حتی هیچ.
(مهتاب): (آرام) پس یه چیزی هس. معلوم میشه بی احتیاطی کردی و کاری دس خودت دادی...

ادامه دارد...
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت ششم)


(در این هنگام سرتیپ زوبین نژاد در رخت سرتیپی از در دست راست می آید تو. او مردی است همسن و سال دالکی، اما بلند قد و آبله رو و با چهره تاسیده، ترش متفرعن بر ما مگوزید. خیلی شق و رق راه می رود. حرفهایش تماماً کوتاه و بریده است. و همیشه رو کلماتی که ازدهنش بیرون می آید سنگینی می دهد. و رو غبغبش فشار میآورد. تو اتاق که می آید از وضع ساکت و سوت و کور دالکی و مهتاب یکه میخورد. اما بروی خویش نمی آورد. دالکی جلو پاش پا می شود سرتیپ پیش می رود و یکدست به دالکی و دست دیگرش را به مهتاب میدهد.)
(ژوبین نژاد): سلام ممد! چطوری؟ مهتاب جون خوبی؟ بچه ها خوبن؟
(مهتاب): (شق و رق می ایستد و پستانهایش را پیش می دهد. با ناز) ای! چه حالی چه احوالی.
(دالکی): (تو حرف مهتاب می دود) الحمدالله همه مون خوبیم. بچه هات خوبن؟ پروانه خوبه؟ بشین. (ژوبین نژاد با تردید و پرسش به زن و شوهر نگاه میکند. آنها هر دو توروش می خندند.)
(ژوبین نژاد): (رویش را می کند بمهتاب) ممد تو ملتفت هستی که مهتاب روزبروز تو دل بروتر می شه. بی انصاف مثه قالیچه کاشی میمونه هر چه پا میخوره بیشتر رو میاد. (قاقاه می خندد)
(مهتاب): (به خودش میگیرد) خوبه دیگه. سرتیپ همش مسخره میکنه. شما دیگه چی میگین! پروانه خانم ماشاالله مثل یه تیکه ماه میمونه، واه! واه! از دس این مردا که همیشه چش و دلشون میدوه.
(ژوبین نژاد): (با خوش خلقی به مهتاب) تو، تو این هفته هفتصد تومن منو گزیدی. باشه تا تلافیشو سرت در بیارم. امروز دیگه روز سهراب کشی منه. هر چه پول داری باید بیاری میدون (با خنده و چشمک) ما جواهرم گرو ور میداریم ها. میدونی که؟
(مهتاب): (با قیافه خیلی عادی. مصیبت را فراموش میکند) اوا! پروانه خانم رو که هزار تومن منوبرده نمیگین؟ این پای اون در. (غم خود را فراموش میکند) بخدا من دیروز باختم. (دروغش آشکار است) تازه شما هر چه ببازین باز از من بردین.
(ژوبین نژاد): (بلند می خندد و می نشیند. دالکی هم می نشیند) ممد این مهتاب یک شانسی داره که عجیبه. پریشب من فول آس داشتم. مهتاب رفت پای رنگ و عجیب اینه که رنگو آورد. اونم با دو ورق! فکرشو بکن. هیچ همچه چیزی میشه؟ (نگاهی پرمعنی به مهتاب می اندازد) خیلی نقل داری. بنظرم امروز خیال داری ها؟ فرهاد و اسدالله خانم هم که میانشون؟ فرج الله خان چطور؟
(مهتاب) : نه. فرج الله خان واسش از رشت مهمون رسیده و پروین داره از قوم خویشای دسه دیزیش پذیرائی میکنه. خیلی پکره.
(دالکی): (می خواهد زیر پای مهتاب را بروبد) مهتاب جون یچیزی نمیاری مهتی بخوره؟ میوه داریم بیار. یه چای تازه دمم درس کنی منم بدم نمیاد. (مهتاب در می یابد و با دلخوری بیرون می رود. هنوز دم در نرسیده)
(ژوبین نژاد): مهتاب جون دستور بده ظهری چلوکبابو دس دس بیارن سر سفره. نه مثل همیشه که تا آدم میاد ببینه چه خبره تمام کبابها مثه چرم سفت میشه و برنجش یخ میزنه. (مهتاب بیرون می رود.)
(سپس چهره پرسش آمیز خود را به صورت دالکی می اندازد و با همین نگاه می پرسد "چکارداشتی؟" و با چشم راست چشمکی به دالکی میزند.)
(دالکی): (مأیوس) بنظرم کار من ساختس.
(ژوبین نژاد): (مات و متعجب) یعنی چه؟
(دالکی) : نمیدونم چیه که از دیشب تا حالا یه پاسبان در خونیه من گذوشتن. تا حالا چند بار سراغ منو گرفته. اما ظاهراً میگه با اکبره نوکر من کار داره. نه میگه چکار داره نه در خونه رو ول میکنه.
(ژوبین نژاد): اکبره نرفته ببینه چی میگه؟
(دالکی): آخه اکبره هم از دیشب رفته مرخصی. دو سه روزی برنمی گرده. بنظرم اینم مخصوصاً فرسادنش. این هیچوقت مرخصی نمی رفت.
(ژوبین نژاد): (با شگفتی) آخه که چی؟ اگه خدای نخواسه با شما کاری داشته باشن چرا باید نوکر شما را دورش کنن؟
(دالکی): (جویده جویده) آخه مهتاب میگه به خود اکبره هم اونقدها اعتباری نیست. آدم مرموزیه. (خودش را تبرئه می کند) نمیدونم والله. منکه عقلم به جائی قد نمیده.
(ژوبین نژاد): (متفکر و کنجکاو) من نمی فهمم. آخه چرا؟
(دالکی): والله نمیدونم. منم مثه تو.
(ژوبین نژاد): (می خواهد ازاو حرف بکشد) آخه یعنی چه؟
(دالکی) : هر چی فکرش می کنم فکرم به جائی نمیرسه.
(ژوبین نژاد): (باور نمیکند) یعنی واقعاً هیچ نبوده؟ بی چیز که نمیشه. خوب فکر کنین ببینین چه بوده.
(دالکی): تو بمیری خبر ندارم، یعنی من، خودت که میدونی اینقد ملاحظه کارم که یقین دارم از طرف من کوچکترین اشتباهی سر نزده.
(ژوبین نژاد): (مطمئن) حالا عجله نکنین. کم کم فکرش کنین شاید یادتون بیاد. لابد یه چیزی هس (جدی. چشمش را منتظر جواب به صورت دالکی می دوزد، سخت باو مشکوک می شود)
(دالکی) : چیز غریبیه! به مرگ داریوش مطلقاً چیزی نیست. ببینم مهتی واقعاً تو چیزی نشنیدی؟
(ژوبین نژاد): (با تعجب و مثل اینکه خیلی کوشش دارد پای خودش را کناربکشد) آخه من چرا باید چیزی بدونم؟ خودتون فکر بکنین شاید جائی حرفی زدین یا کاغذی به کسی نوشتین.
(دالکی): (آه می کشد) من سالهاست چیزی ننوشتم. کاغذهای خصوصی من از سلام و تعارف معمولی تجاوز نمیکنه. کاغذای اداری هم که دیگه چی بگم، با هزار احتیاط ردشون می کردم.
(ژوبین نژاد): (کاملا بدبین) تو خونه چیزی ازدهنتون در نرفته؟
(دالکی) : (کمی تند) آخه چیزی نبوده.


ادامه دارد...
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت هفتم)


(ژوبین نژاد): (کاملا جدی و اداری) ببین ممد من مقصودی ندارم. اما من این عمری که ازم گذشته میدونم که غیرممکنه در این خصوص اشتباهی بشه. لازم بگفتن نیس که من چقده به شما ارادت دارم. اما این موضوع ثابت شده که تا به حال هر کس رو دستورتوقیف فرموده اند خیانتشان مسلم و محرز بوده. مسئله شما هم به این سادگی که خودتون خیال می کنین نیس. حتماً علتی داره. حالا خودتونهم نمی دونین بنده چه عرض کنم. شاید فکر کنین کم کم یادتون بیاد.
(دالکی): حالا که شما باور نمی کنین حرف زدن چه فایده داره؟
(ژوبین نژاد): (متفکر) اتفاقاً من پاسبان رو در خونه دیدم احترام گذاشت. نگو قضیه ازاین قراره. من هیچ در این فکر نبودم.
(دالکی): بله هنوز هم آنجاست. ببینم نمیشه از طریق ستاد اقدامی کرد؛ گمون نمیکنی مؤثر باشه؟
(ژوبین نژاد): (کمی تو فکر میرود) بد که نیست. اتفاقاً رئیس ستاد هم به شما خیلی دوست هستند. میخواهید یک تلفن بفرمائید.
(دالکی): (تو حرف او میدود) نه. تلفن که صلاح نیست. بدیش اینه که از خونه هم نمیتونم بیرون برم. (مثل اینکه این فکر همان دم بنظرش آمده) چطوراست شما زحمتی بکشین واز طرف من ایشونو ببینین و...
(ژوبین نژاد): (سخت یکه میخورد. فوراً) استغفرالله. یه همچو کاری اصلاً فایده نداره که هیچ، ممکنه برای من هم اسباب زحمت بشه. بالاخره پروانه هم دختر شماس و بچه های منم بچه های خود شمان. (از جایش پا میشود) اصلاً خوب نیس من دس اندرکار باشم. هر چه پای من از این قضیه دورتر باشه بهتره، اصلا خیلی بهتره من اینجا نباشم. یعنی هم برای شما بهتره هم برای من. (کلاهش را از روی میز برمیدارد و آماده رفتن است!)
(دالکی): (هول خورده نیم خیز میشود) سرتیپ ما را در این موقع تنها نذارین به شما کسی کاری نداره.اصلا من یقین دارم سوءتفاهمی بیش نیس.
(ژوبین نژاد): شما که ارادت فدوی رو میدونین تاچه اندازه اس. موضوع تنها این نیس (خودش را به شغال مردگی میزند) اصلا امروز حالمم خوب نیس. این روماتیسم لاکردار دس بردار نیس. وختی شما تلفن کردین می خواسم بگم امروز کسلم اما چون احضار فرمودین مخصوصاً خدمت رسیدم. واقعاً خودمم یه چیزی حس کردم. تو تلفن صداتون طبیعی نبود. ولی انشاالله همانطور که میفرمائین چیزی نیس. یقین دارم شما آدم احتیاط کاری هسین.
(دالکی) : (متأثر) اگه ممکنه خواهش می کنم پروانه رو زودتر بفرسین بیادش تا پیش از رفتنم دیده باشمش.
(ژوبین نژاد): دخترتون پا بماهه هول میکنه. نظرم اینه که اصلا حالا چیزی ندونه بهتره. بعد کم کم گوششو پر میکنیم. شما هم نگران نباشین انشاءالله چیزی نیس.
(دالکی): (با شخصیت خرد شده) می ترسم ملاقات هم برام ممنوع باشه و دیگر هیچ نتونم بچه هام رو ببینم.
(ژوبین نژاد): این فکرها رو به خودتون راه ندین هر چه بیشتر فکر و خیال کنین بیشتر اذیت میشین. به خدا توکل کنین. کاری از دس بنده اش ساخته نیس. کارها را همیشه به خود اوواگذار کنین. هر چه خیره پیش میاد. (عزم رفتن میکند) بهر صورت ما را بی خبر نذارین. برم نذارم پروانه و بچه ها بیان مزاحمتون بشن. قربون تو (دست دالکی را که به پهلوی افتاده بزور میگیرد تو دست خودش و آنرا تکان تکان میدهد و تند بسوی در دست راست میرود.)
(دالکی): (پشت سر او داد میزند) مهتی خان بچه ها را به شما و شما را به خدا می سپارم. در حقشون پدری بکنین.
(ژوبین نژاد): (برمیگردد رویش را می کند بسوی دالکی. همچنانکه پس پس می رود) خاطرتون جمع باشه. کوتاهی نمیشه. اما خواهش میکنم یک وخت توتحقیقات اسمی از ما نبرین. مقصودم همین ملاقاته. (دم در که میرسد مهتاب با ظرفی پر از پرتقال میاید تو و از رفتن سرتیپ تعجب میکند.)
(مهتاب): مهتی خان پس کجا رفتین؟
(ژوبین نژاد): (با بهانه) به ممد خان گفتم. حالم خوب نیس. چلوکباب رو هم روز دیگه انشاءالله سر فرصت میائیم می خوریم. عجالتاً شما دل و دماغ ندارین. ببین مهتاب جون هر چی شد اگر صلاح دونستی بمن خبر بده؛ اگه خبر خوبی بود تلفن بزن. اما مواظب باش چیزی تو تلفن نگی که اسباب زحمت بشه. خلاصه ما را بی خبر نذار. (با شتاب بیرون میرود)
(مهتاب): (وارفته) پس چرا رفتش!
(دالکی) : نمیدونم. مثه سگ ترسید. بیشرفا (تند و خشمناک) نمک نشناسا! تاج و ستاره هاشو از دولتی سر من داره. حالا مثه روباه فرار میکنه.
(مهتاب): اینم رفیق و دوماد دوازده ساله ات. (میرود ظرف میوه را با دلخوری روی میز میگذارد) همش تو فکر خودشونن.
(دالکی): (خشمگین و بیچاره پا میشود) بله دیگه مردم اینجوریند. صد دفه بت نگفتم به تخم چشماتم اطمینون نکن؟ فکرشم نمیکردیم که این مرد اینجوری از آب دربیاد.
(مهتاب): حالا حرص و جوش نخور جونی. خدا خودش درس میکنه. تو همیشه قلبت خوب بوده. بهیشکی بدی نکردی. اونم حق داره، میترسه تو هچل بیفته.


ادامه دارد...
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت هشتم)


(دالکی): (فوق العاده متأثر و زهوار دررفته) آخه مهتاب جون آدم درددلشو بکی بگه؟ هر کی رو که میبینی حسادت آدمو میخوره. من به قدرت هوش و فکر خودم از اندیکاتورنویسی به وزارت رسیدم. بهمه کس نمیگم، اما اقلا به قوم و خویشای خودم تا اونجا که دسم رسیده خدمت کردم. حق دیگرونو گرفتم دادم به اینا. اینم بقول تو دوماد و رفیق دوازده ساله آدم. تو از همه کس بهتر میدونی که من به این آدم چقده خوبی کردم. دیدی چجوری گذوشت رفت؟ ببین، مبادا به این آدم اعتماد کنی ها، البته نمیگم باهاش سر جنگ داشته باش. اما گولشو نخور. تو هنوز نمیشناسیش. این از اونایه که برای یه دونه دسمال قیصریه رو آتش میزنه. مخصوصا نذار بو ببره که ما هنوز جواهرامونو داریم. اگه سر حرف شد بگو فلانی خیلی وخته فروختتشون. مبادا یه کلمه حرف از دهنت بیرون بیاد.
(در این هنگام پوران زن فرهاد میرزا پینکی و خود فرهاد میرزا و اسدالله خانم سوسو، سرهنگ شهربانی برادر مهتاب به ترتیب وارد میشوند. پوران تازه عروس نوزده ساله ایست با هیکل مردانه یغور و چشمان سیاه درشت بی پروا. مثل اینکه تمام عمرش تو مدرسه ورزش کرده و قهرمان کشتی بوده. پوستش گندمی است. خیلی بجاترست که او شوهر فرها باشد تا فرهاد شوهر او. فرهاد مردی است چهل ساله بسیار ظریف و نازک نارنجی که لباس عالی خوش دوختی به تن دارد. هیکلش لاغر و مکیده است. چشمان سیاه درشت و ابروان پاچه بزی شاهزاده ایش فوراً تو ذوق آدم میزند. یک عینک دور طلای نازک بر چشم دارد. او از تیپ آن اقلیت راضی از زندگی و ترسوئی است که حتی نفس که میخواهد بکشد اول فکرش را میکند. همیشه از زیر عینک با بدگمانی به دورور خود نگاه میکند.
سرهنگ سوسو آدم لاغر و باریک اندام تریاکی وضعی است که استخوانهای صورتش بیرون زده و گردن باریکش توی یقه بادگیری فرنجش لق لق می خورد. قیافه احمقانه سبزی پاک کنی دارد. مثل اینکه برای تصدیق کردن حرف دیگران آفریده شده. خیلی توخالی و چاپلوس است. واقعاً لباس سرهنگی به تنش گریه می کند. وارد سن که میشود به حالت احترام دم در می ایستد.
پوران بمحض اینکه وارد سن میشود بدو می رود وخودش را تو بغل پدرش میاندازد و میزند بگریه. شوهرش ساکت بغل اولین صندلی دست راست می ایستد.)
(پوران): (با گریه بلند) دیدی چه خاکی به سرم شد. دیگه چه جور سرمونو پیش مردم بلند کنیم. آخه مگه شما چه کردین؟
(دالکی): بابا جون آرام! (پیشانیش را میبوسد) چیزی نیس (با دست آهسته پشتش را نوازش میکند) جون من گریه نکن (او راآهسته مینشاند روی صندلی روبروی خودش و ضمناً متعجب است که اینها از کجا خبر شده اند. به فرهاد میرزا) شما از کجا خبر شدید؟
(فرهاد): (شمرده و متأثر اشاره می کند به سرهنگ سوسو) ما خبرنداشتیم همین حالا سرهنگ به ما خبر داد.
(دالکی): (به سرهنگ) شما از کجا خبر شدین.
(سرهنگ سوسو): (دست پاچه میشود) قربان تیمسار به بنده فرمودند. بعد هم که آمدم دیدم خود حمزه پاسپان اداره سیاسی دم دره. واقعاً که چه پیش آمدهائی میشه.
(دالکی): (مثل وبازده ها) خودتون دیدین؟ واقعاً مال اداره سیاسیه؟ (چشمانش را به آسمان میدوزد) خدایا تو خودت رحم کن. (پوران میزند به گریه هیستریک. مهتاب بلند بلند گریه میکند. سرهنگ سوسو همانطور خبردار ایستاده وبه زمین نگاه میکند.)
(فرهاد): (میرود پیش پوران وسرش را روی او خم میکند) پوری جون تو با این گریه ات دل همه را میسوزونی. هر چه توبیشتر بی تابی کنی باباجونت بیشتر ناراحت میشه. (پوران گریه اش را میخورد و هق هق میکند.)
(دالکی): (با گلوی خشکیده) من حرفی ندارم. حتماً سوءتفاهمی است. والا بمرگ همتون من کاری نکرده ام.
(سرهنگ سوسو): (با زبان باد کرده. اداری و چاپی) این را بنده خدمتتان عرض کنم که پاسبان به تنهائی هیچکاری ازش ساخته نیس. خود حضرتعالی که بهتر مسبوقید در اینگونه موارد و مخصوصاً در مورد شخصیت های برجسته مانند جنابعالی، تنها یک افسر ارشد می فرستند تا با احترام به وظیفه اش عمل کند. چون که شخصیت های برجسته مانند حضرت اشرف درواقع هیچوقت درمقام دفاع و کشمکش برنمی آیند. آنها که دزد و جیب بر نیستند که بخواهند عکس العملی از خود نشان بدهند.
(دالکی): (گوئی ناگهان چیزی دستگیرش میشود. صورتش از هم بازمی شود و یک خنده قبا سوختگی درش نقش میبندد.) اسدالله خان من تسلیم تو هستم. حالا میفهمم. آفرین! من باید تا چه اندازه شکرگزار باشم که برای اینکار که آبروی خود و خانواده ام در خطر است شخصی مانند شما را که برادر زن و دوست چندین ساله من هستید مأمور فرموده اند. (به تمام حاضرین وحشت و بیزاری فوق العاده ای دست میدهد. همه به سرهنگ نگاه میکنند. و سرهنگ هم مات به آنها و دوروور نگاه میکند. گوئی سرهنگ دیگری هم در اتاق هست که او از وجودش خبر ندارد.) لطف و بزرگواری دیگه از این بالاتر نمیشه. (چاپلوس و با شخصیت نابود شده) بجای اینکه الان خانه من پر از افسر و پاسبان غریبه باشه فقط برادر زن مرا برای جلبم فرستاده اند. واقعاً خواجه آنست که باشد غم خدمتگارش. خدا را شکر.


ادامه دارد...
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت نهم)


(سرهنگ سوسو): (با تته پته) قربان اختیار دارید. چوبکاری می فرمائید. بنده غلام سرکار هستم...
(دالکی): آفرین. ازلطف شما ممنونم. نجابت شما نباید غیر از این هم اقتضا کند. بهترین راه تسلی من همان بود که شما را مأمور این کار کنند. معلوم میشه گناه من به آن اندازه ها که خودم فکر میکردم نیس. (با خنده ای که ترس و دروغ و پستی ازش میریزد) بفرمائید قربون. از شما کی بهتر؟ الان لباس میپوشم. حاضرم. (با شتاب می دود بطرف اتاق خواب خودش) مهتاب جون زود بیا یه پیرهن پاک بمن بده. (مهتاب هم دنبال او میرود.)
(خسرو از دست راست می اید تو. او جوانی است 22 ساله لاغر و باریک و زردنبو؛ با چشمان سیاه گود. چهره اش مالیخولیائی و گرفته است. مثل اینکه از همه چیز بیزاراست. با ولنگاری لباس پوشیده. توی دستش چند جلد کتاب است که جلد روزنامه ای رویشان گرفته شده. تو که میآید بخودش مشغول است وبی آنکه اهمیت بدهد که تو اتاق کیست یک راست میرود بطرف رادیو و پیچ آنرا باز میکند. در این مدت همه باو نگاه می کنند چهره فرهاد بیزاری و تنفر نشان میدهد. مال پوران دلسوز و بامحبت است. سرهنگ مات است. مثل اینکه اصلا آمدن خسرو را ملتفت نشده. خسرو کمی با رادیو ور می رود و سپس بی آنکه جائی را بگیرد آنرا خاموش می کند و در همین موقع است که چشمان گریه آلود پوران را میبیند. او نگاه صاف و بی تأثری بصورت خواهرش می اندازد.)
(خسرو): پوری جون دیگه چته؟ بازم دعوای آب و زمین دارین؟ (به سادگی می خندد) اگه میخواین راحت شین باید حرف منوقبول کنین. تو و شوورت بیائین پیشقدم بشین وزمیناتونو میان رعیتاتون قسمت کنین. شما اینهمه زمین برای چی میخواین؟ گند و کثافت و ناخوشی از سر رعیتاتون بالا میره، بیاین هر تیکشو بدین بیه خونه وار توش چیزبکارن. و هر چه توش میکارن مال خودشون باشه. نونوار بشن و زندگی کنن و بچه هاشون درس بخونن. اونوقت اگه اشک بچشمتون اومد هر چی میخوای بمن بگو. اصلا کار قشنگیه. ترا خدا خوب به سر و ریخت و زندگی این رعیتاتون نگاه کنین وضعشون از حیوون بدتره. شماها چطور راضی میشین خودتون تو پر قو غلت بزنین اونوخت یه مشت آدم که تمام زحمتا رو دوش اوناس تو گند وکثافت و مرض وول بزنن؟ (فرهاد میرزا مشکوک و ناراحت به دور و ور خودش نگاه میکند. سیگاری بیرون میکشد و با خشم آنرا آتش میزند و پی در پی پک میزند. خیلی ناراحت تو خودش وول میزند.)
(پوران) : (با بی حوصلگی) مرده شور هر چه زمینه ببرن. اومدن میخوان باباجونو بگیرنش.
(خسرو): (با تعجب) یعنی چه؟ کی میخواد باباجون رو بگیره؟ مگه چکارکرده؟ (با تندی) یدقه گریه نکن بگو ببینم چه شده؟ (میرود بطرف پوران و جلو او میایستد.)
(پوران): (با دستمال اشکش را پاک می کند و جلو گریه اش را میگیرد. با هق و هق) از دیشب تا حالا یه آژان در خونه باباجون رو ول نمیکنه؛ مبادا باباجون در بره. حالا هم عمو جون از شهربانی اومده میخواد بابا جونو ببردش. (خشمناک از سر جایش پا میشود و همانطور به حالت هق و هق به سرهنگ سوسو.) عمو جون شما چرا اینقدر مرموزین؟ چرا مارو اذیت میکنین؟ آخه یه حرفی بزنین.
(سرهنگ سوسو): (دستپاچه) پوری جون تو جای دختر منو داری، من چه تقصیری دارم. بابای تو ولینعمت منه. اصلا این حرفایی که شما میزنین نیس. شما اجازه نمیدین...
(پوران): (تو حرفش میدود) چرا حرفتون پس میگیرین. شما نگفتین برای جلب باباجون یه افسر ارشد میاد!
(خسرو): (آتشی) باباجون کوشش؟
(پوران): داره لباس میپوشه با عموجون بره شهربانی.
(خسرو): (دیوانه وار) مرده شور این زندگی رو ببرن؛ مرگ صد شرف باین زندگی داره. تمامش با ترس. تمامش با وحشت و غم. تمامش کثافت. (به سرهنگ) این خجالت آور نیس؟ شما چرا باید یک همچو مأموریتی رو قبول کنید شما که گوشت و استخونتون از باباجونه.
(سرهنگ سوسو): (عصبانی) من این توهین رو دیگه نمیتونم تحمل کنم. هیشکی باور نمیکنه. اینجا دیگه جای موندن من نیس. نامردم اگه پام تو این خونه بذارم تا معلومشون بشه که کی برای توقیف میاد. (فوراً از سن بیرون میرود)
(خسرو): (عصبانی و گزنده) بهمینش میارزه؟ کی تو این خراب شده تأمین داره؟ آدم یک کلمه نمیتونه حرف بزنه و همتون مثل آدمهای مقوائی هسین. همتون عروسکهای پهلوون کچلید اه! ای بابای من یک عمر ازسایه خودش می ترسید. از زنش آب خوردن میخواس نیم ساعت فکر میکرد چطوری بش بگه. این هم آخرش. وختی یک نفر صاحب مال و جون و زندگی همه است دیگه از این بهتر نمیشه. تا چشمتون کور شه.
(فرهاد): (مثل اینکه با خودش حرف می زند) پسره دیوانه است. صاحب نداره والا باید زنجیرش کنند. قیم میخواد... چه مزخرف هائی از دهنش بیرون میاد.


ادامه دارد...
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت دهم)


(خسرو): (با ریشخند آمیخته با توهین میدود تو حرفش) آقا خودتونو مسخره کردین. همتون مثه سگ از همدیگه میترسین. زن از شوهرش میترسه. بچه از باباش میترسه. خواهر از برادرش میترسه. همش ترس ترس ترس. این زندگیه؟ این مرگه. این گنده. فکرش بکن، تو دانشکده تمام بچه ها خیال میکنن من جاسوسم. یه نفر دهنش جلوم واز نمیکنه. چیه؟ بابام وزیره. معلم سر کلاس میترسه عقیده اش رو بشاگرد بگه. کاهش همتون بت پرست بودین و صب تا شوم جلوبت دس بسینه وامیسادین. چونکه بت لااقل آزارش به کسی نمیرسه و با چکمه رو سینه مردم نمیکوبه.
(فرهاد): (ترسیده و با صدای لرزان میرود بطرف پوران) پوران جون من میرم. هیچ صلاح نیس من اینجا باشم. نگفتم این برادر تو مخش عیب داره؟ تو اگه خیال میکنی میخوای پهلوی باباجونت باشی اشکالی نداره. تو بمون من میرم، بعد ماشین میفرستم دنبالت بیا خونه. اما حق نداری از این حرفا بزنی. اگه یک کلمه جواب این پسره بدی دیگه نه من، نه تو.
(پوران): توراضی میشی بابا جونو تو یک همچو حالتی تنهاش بگذاری؟
(فرهاد): (شمرده تر) تو راضی میشی فردا منو هم (حرفش را میخورد. زننده) لا الا اله الله! من میگم صلاح نیس بگو چشم، بعد قضایا رو بت میگم. مگه نمیشنوی پسره چه مزخرفهائی میگه؟ (فوراً با عصبانیت از سن میرود.)
(پوران): (با دلسوزی) خسرو جون الهی من پیش مرگت بشم، این حرفا رو نزن. اگه بابام بفهمه دق میکنه. تو مگه با خودت دشمنی؟ بخدا فرهاد راس میگه که مخت عیب داره.
(دراین هنگام دالکی و مهتاب به ترتیب از در اطاق خواب میایند تو سن. دالکی لباس پاکیزه ای تن کرده و بر وقار و شخصیتش زیاد افزوده شده. رنگش پریده و صورتش تکیده شده. مهتاب دستمال دستش است فین فین میکند. چشمانش از گریه سرخ است.)
(دالکی): (با تعجب) پس فرهاد و سرهنگ کوششون؟ (متوجه خسرو می شود) باباجون تو هم آمدی؟
(خسرو): رفتنشون. انگار نه انگار که اینها هم با ما قوم و خویش اند. اگه برای روز مبادا بدرد آدم نرسن پس فایده شون چیه؟
(در این هنگام "ننه" خدمتکار خانه می اید تو. او پیرزنی است شسته رفته و پاک و پاکیزه با چادر و چارقد و شلوار دبیت سیاه که تا پشت پایش را گرفته.)
(ننه): (هراسان) خانم قربونتون برم. آژانه میخواد بیاد تو. میگه میخوام خدمت آقا برسم. (ترس بر همه مستولی میشود)
(مهتاب): تو چی گفتی؟
(ننه): گفتم برم خدمتشون عرض کنم.
(مهتاب): (فوق العاده هول خورده) خدایا چکنم؟
(دالکی): (با دهن خشک تف خودش را قورت میدهد) دیگه آژان قرار نبود بیا اینجا. پس اسدالله خان کجا رفت؟
(پوران): رفتش گفت به من مربوط نیس.
(خسرو): گفت من میرم تا اونوخت معلومشون باشه که کی برای توقیف میاد. لابد رفته به آژانه دستور جلب رو داده. آدم افیونی دیگه از این بهتر نمیشه.
(مهتاب): (با هق و هق به دالکی) نگفتم اسدالله خان اینجور مأموریتارو قبول نمیکنه؟ من داداش خودمو بهتر می شناسم. خسرو خانم خوبه حرف دهنشو بفهمه.
(دالکی): (داد میزند) حالا وقت این حرفها نیس (بعد صدایش را پائین می آورد) عجب پس با منم مثل دزد و آدم کشا رفتار میکنن و آژان معمولی برای جلبم میفرستن؟ (پوران سخت به به گریه می افتد. مهتاب بلند بلند گریه می کند دالکی هم چیزی نمانده به گریه بزند. خسرو مات بآنها نگاه می کند) چاره نیست. باید رفت (درمانده) چطوره من خودم برم نذارم آژانه بیادش تو؟
(خسرو): نه بابا جون بذارید بیاد تو ببینیم حرف حسابش چیه.
(دالکی): عیبی نداره بیاد تو اطاق؟
(خسرو): نه، چه عیبی داره گور پدرشونم کرده. شما چرا باید خودتونو سبک کنین! مرگ یه دفه شیون یه دفه. اگر کار بدی نکردین چرا باید بترسین؟
(دالکی): (تسلیم. قابل ترحم) خیلی خوب بابا جون هر چی تو بگی. ننه بگوش بیاد تو. خدایا بتو پناه می برم. (ننه بیرون می رود) خسرو جون تو دیگه مرد خونه ای میخوام با مهتاب خیلی خوشرفتاری کنی مهتاب جای مادر تورو داره. سربسر هم نذارین. مهتاب جون بیا نزدیک میخوام این آخرسری یک چیزی بهتون بگم که شاید روزی بدردتون بخوره (مهتاب نزدیک میرود) اینهم از ناچاریه. کارد به استخوان رسیده. شماها زن و بچه های منید اگه یه وخت یک کدوم از شماها رو برای استنطاق بردن مبادا، مبادا چیزی به خلاف هم بگین و بچگی کنین و برای هم بزنین و بخواهین خرده حساباتونو با هم صاف کنین. شما هیچ نمیدونین. هر چه ازتون پرسیدن بگید نمی دونیم. (عصبانی) مگه حقیقتش غیر از اینه؟ والله چیزی نبوده. (آرام) مهتاب جون مبادا تو حرفی بزنی که برای خسرو بد بشه. تو هم خسرو کمی مواظب حرکاتت باش. از تو هم چیزهائی شنیدم که حالا وختش نیس صحبتشو بکنم. اما این رو بدون که من عمر خودمو کردم. شاید هم از زندون بیرون بیام. اما اونا به جوون رحم نمیکنن. دشمن جوونن. اگه تو چنگشون بیفتی دیگه حسابت پاکه. جلو زبونتو بگیر. حرف نزن. (کمی تند) نمیتونی حرف نزنی؟
(خسرو): (با سرسختی) نه! نمیتونم حرف نزنم. تا این زبون تو دهن من میگرده باید حرف بزنم. هر چه میخواد بشه. آدم اگه با این زبون نتونه حرف بزنه پس فایدش چیه؟ باید برید انداختش پیش سگ. (در این هنگام در بازمیشود و پاسبانی می آید تو، او آدم دراز خیلی لاغری است که لباس آبی پاسبانی زمان پوشیده و کلاه دو لبه پاسبانان به سر دارد. عینک سیاه درشتی رو چشمش است و مثل کورها به آدم نگاه می کند. یک تپانچه به کمرش بسته. ستا خط پاسبان یکمی روی بازویش دوخته. همینکه وارد اتاق میشود دم در پاهایش را بی حال و زهوار در رفته بهم می کوبد و سلام نظامی می دهد سپس فوری کلاهش را ازسرش می قاپد و می گیرد زیر بغلش. کور مانند بطرفی که دالکی است و سپس به مهتاب و پوران و آخرسر به خسرو نگاه می کند. بعد مانند آدمهای تقصیرکار سرش را می اندازد پائین و ساکت می ایستد.)
(دالکی): (ملایم و خیلی چاخان) خب من حاضرم. چه فرمایشی داشتید؟ (درعین حال وضع وزیرمآبانه خودش را دارد و گوئی با ارباب رجوع سرسختی روبرو شده و می خواهد خردش کند و زورش نمی رسد.)
(پاسبان): (همچنانکه سرش زیر است) قربان چه عرض کنم؛ شرمندگی غلام خانه زاد بالاتر از اینهاست که جسارت گفتنشو داشته باشم.

ادامه دارد...
 

nemessisor

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 جولای 2007
نوشته‌ها
485
لایک‌ها
4
سن
31
توپ لاستيكي (قسمت آخر)


(دالکی): (با خنده قبا سوختگی) نه، بگوئید. زود بگوئید. هیچ مانعی نداره. من میدونم که شخص شما تقصیری ندارین. بالاخره هر کس وظیفه ای داره.
(پاسبان) : (شاد میشود و صورتش کمی از هم باز میشود) قربان همان لب و دهنتان. خدا بسر شاهده بنده کوچکترین تقصیری ندارم. پیش آمدی است شده (آهی میکشد و با پوزش) ایکاش بنده فدای شما شده بودم و یک همچو جسارتی ازمن سر نمیزد. (سرش را میاندازد زیر.)
(دالکی): (با معجونی از ترس و دلداری و خشم) کسی از شما دلخوری نداره بالاخره وظیفه مقدس است و آدم با وجدان باید به وظیفه اش عمل کنه. خود بنده بخوبی به اهمیت وظیفه آشنا هستم. وظیفه باید انجام شود. وظیفه مقدس است. مخصوصاً در مملکت ما. حالا بگو چه باید بکنم.
(پاسبان): (متأثر) قربان بعضی اوقات برای انسون پیش آمدهائی میکنه که هیچ انتظارشو نداره. ملاحظه بفرمائید خود بنده اگه پای زور واجبار تو کارنبود اصلا مزاحم نمیشدم که الهی قلم پام بشکنه (آه میکشد)
(دالکی): (با دستش به نزدیک ترین صندلی اشاره میکند) بفرمائید، بفرمائید بنشینید. کمی خستگی در کنید.
(پاسبان): (از جایش تکان نمیخورد) اختیار دارید قربان، بنده اینقدرها هم بی ادب نیستم که پیش ولینعمت خودم جسارت کنم و بنشینم.
(دالکی): (اصرار میکند) نخیر، بنشینید کمی میوه میل کنید. بالاخره از راه رسیده اید. شتابی که نیست. منهم حاضرم. جائی نمی روم. هستم. (می رود دست پاسبان را می گیرد و او را که خیلی با احتیاط و ترس ـ مثل اینکه جلوش چاله است ـ قدم برمیدارد کشان کشان می آورد روی صندلی می نشاند. اندک زمانی هر دو خاموشند دالکی به صورت او نگاه میکند، چهره ترس خورده پستی دارد. مثل اینکه منتظر است حکم اعدامش را از زبان پاسبان بشنود. پاسبان به زمین نگاه می کند. از هیچکس صدا درنمی آید. همه منتظراند. حالت ایستادن خسرو مثل این است که می خواهد برو بزند تو گوش پاسبان.)
(پاسبان): (در حالت بگم بگم) قربان، نمکتان از هر دو چشم کورم کنه اگر خلاف عرض کنم. دیشب سرشب که اومدم هی چند بار دسم رفت که در برنم هی دسم عقب کشیدم. گفتم قلم شی ای دس! تو را چه گفتن که در خونیه وزیر مملکت در بزنی. صب هم که آمدم همینطور. دل و زهله در زدن نداشتم. اما حالا دیگه ناچارم که عرض کنم.
(دالکی): (خیلی بیم خورده) بله اینطور است. شما آدم وظیفه شناسی هستید ما و خانم از شما خیلی ممنونیم. انشاءالله تلافیش را میکنم. من حاضرم.
(پاسبان): قربان، کنیز شما، عیال بنده دهساله خونیه سرکار سرهنگ بلند پرواز خدمتکاره. کلفتی میکنه، رخت میشوره، پخت و پز میکنه، هر جور کاری که بهش بگن میکنه. یه غلام زاده نه ساله ای دارم که او هم تو دستشه و براش پادوی میکنه. دیروز غلام زاده داشته تو حیاط خونیه جناب سرهنگ بازی می کرده میبینه یه توپ پلاستیکی رو زمین افتاده. این توپو ور میداره باش بازی میکنه، و اونوخت غروبم با خودش میاردش خونه. دم دولت ارگ حضرت اشرف که میرسه همینطور که با توپ بازی میکرده یهو توپ میافته تو باغ. حالا اگه عرض کنم از دیروز تا حالا خانم جناب سرهنگ چه پیسی بسر این سیده عیال فدوی آورده خدا میدونه. برای یه توپ ناقابل هر چی اسناد بد بوده به سیده داده و دو تا پاشو کرده توی یه کفش که الالله همین حالا توپو میخوام میگه توپ مال مردم بوده. چاکر سرشب اومدم اینجا به اکبرخان گفتم توپ. پیدا کنه بده و او قول داد توپو پیدا کنه. اما خود اکبرخان بعد غیبش زد. نفهمیدم کجا رفت. بعدش که ننه گفتش اکبرخان مرخصی رفته، بنده گفتم خودم شرفیاب حضور بشم و عرضم رو بکنم. خدا شاهده خانم سرهنگ دیگه آبروئی برای بنده و سیده نذوشته و من تموم شب تو رختخوابم فکری بودم در بزنم نزنم، چکار کنم؟ بنده خیال کردم خود اکبرخان توپو...
(دالکی): (با فریاد تو دل خالی کن) بسه مرتیکه پدر سوخته! (حالت غشی به او دست می دهد. خودش را می اندازد رو صندلی و مثل آدم عادی برق زده صاف و مات جلو خودش را نگاه میکند. مهتاب دست می گذارد رو قلبش و به صندلی تکیه میکند، پوران دیوانه وار می دود بطرف پدرش و خود را تو بغل او می اندازد. پاسبان وحشت زده از جایش می پرد و پس م یرود.)
(خسرو): (میرود بسوی پاسبان. با محبت و برادری) بیا بریم جانم من توپت رو پیدا کنم بت بدم. (سپس به پدرش نگاه میکند) از سر تا ته، همتون یک مشت اسیر و بدبخت مثل کرم تو هم وول میزنین و از هم دیگه میترسین. تو سرتونم که بزنن صداتون درنمیاد. این شد زندگی؟ مرگ به این زندگی شرف داره.

پرده
 

yue bochon

Registered User
تاریخ عضویت
17 سپتامبر 2007
نوشته‌ها
726
لایک‌ها
2
محل سکونت
Huashan
با سلام

دوستان در اين قسمت داستانهايي را قرار خواهيم داد كه موضوع نمايشنامه اي دارند

با تشكر
 

yue bochon

Registered User
تاریخ عضویت
17 سپتامبر 2007
نوشته‌ها
726
لایک‌ها
2
محل سکونت
Huashan
مرگ در ميزند

وودي آلن
برگردان: هوشنگ حسامي

نمايش در اتاق خواب خانه‌ي دو طبقه نات اكرمن رخ مي‌دهد كه جايي در كيوگارد نز واقع است. كف اتاق كيپ تا كيپ با قالي فرش شده است . يك تخت‌خواب دو نفره ي بزرگ و يك ميز توالت بزرگ. اتاق اسباب و اثاثه و پرده مفصل دارد، و روي ديوارها چند تابلوي نقاشي و يك دماسنج زشت آويزان است. به هنگام بالارفتن پرده، موسيقي ملايمي به گوش مي‌رسد.
نات اكرمن، توليدكننده‌ي لباس، پنجاه وهفت ساله، طاس وشكم گنده، روي تخت دراز كشيده و روزنامه‌ي ديلي‌نيوز فردا را دارد تمام مي‌كند. لباس حمام به تن و دم پايي به پا دارد، و در پرتو چراغي كه روي ميز سفيد كنار تخت است، مطالعه مي‌كند.
زمان نزديك نيمه شب است .
ناگهان صدايي مي‌شنويم، و نات روي تخت به حال نشسته در مي‌آيد و به پنجره نگاه مي‌كند.
نات : اين ديگه چي یه؟
) شبح تيره ي شنل پوشي ناشيانه ميكوشد از پنجره بالا بيايد. اين جناب مزاحم باشلق و لباس چسبان سياهرنگي پوشيده است. باشلق سرش را پوشانده است، اما چهرهي ميانسال و سفيد سفيدش را مي‌بينيم. به ظاهر چيزي است شبيه نات. با صداي بلند نفس نفس مي‌زند و لبه‌ي پنجره مي‌لغزد و داخل اتاق بر زمين مي‌افتد.
مرگ : (چون كس ديگري نمي‌تواند باشد!) يا عيسي مسيح ، كم مونده بود گردنم بشكنه.
نات : مات و مبهوت نگاه مي‌كند . شما كي هستي؟
مرگ : مرگ.
نات : كي؟
مرگ : ببينم ـ مي‌شه بشينم؟ كم مونده بود گردنم بشكنه. مثل برگ دارم مي‌لرزم .
نات : شما كي هستي؟
مرگ : عرض كردم كه مرگ. ببينم، يه ليوان آب پيدا مي‌شه؟
نات : مرگ؟ منظورت چي یه، مرگ؟
مرگ : تو چه ت ئه؟ مگه لباس سياه و صورت سفيدم رو نمي‌بيني؟
نات : چرا.
مرگ : ببينم امشب شب جشن قديسي ـ چيزي يه؟
نات : نه .
مرگ : پس من مرگ ام ديگه. حالا مي‌شه يه ليوان آب ـ يا آب معدني ئي ـ چيزي ـ بهم بدي؟
نات : اين يه جور شوخي يه...؟
مرگ : شوخي چي يه؟ مگه پنجاه وهفت سالت نيست؟ مگه تو نات اكرمن نيستي؟ شماره‌ي 118، خيابون پاسيفيك؟ مگه اين كه گم كرده باشم ـ احضارنامه رو كجا گذاشتم؟
(جيب‌هايش را مي‌گردد و سرانجام برگه‌ي آدرس داري در مي آورد. ظاهراً آن را كنترل مي‌كند.
نات : از من چي مي‌خوايي؟
مرگ : چي مي‌خوام؟ فكر مي‌كني چي مي‌خوام؟
نات : حتماً شوخيت گرفته. من كاملاً سرحال و سالم‌ام.
مرگ : ( بي اعتنا ) آ – هان. (به دوروبر مي‌نگرد.) جاي خوشگلي يه. خودت درستش كردي؟
نات : يه دكوراتور داشتيم، اما خودمون هم باهاش كار كرديم.
مرگ : ( به عكسي روي ديوار نگاه مي‌كند.) من از اين بچه‌هاي چشم درشت خوشم مي‌آد.
نات : من فعلاً نمي‌خوام برم .
مرگ : نمي‌خوايي بري؟ تو رو خدا شروع نكن كه حالش رو ندارم. مي‌بيني كه، از صعود حالت تهوع بهم دست مي‌ده.
نات : چه صعودي؟
مرگ : از ناودون اومدم بالا. مي‌خواستم يه ورود نمايشي داشته باشم. ديدم پنجره‌ها بزرگ اند و تو هم بيداري داري مطالعه مي‌كني. گفتم به زحمتش مي‌ارزه. بالا مي‌رم و با يه كمي ـ ‌چيز ـ وارد مي‌شم.
(انگشت‌هايش را به اصطلاح مي‌شكند و ترق تروق راه مي اندازد.) همين موقع پاشنه‌ي پام گير كرد به چند تا شاخه‌ي مو. ناودون شكست و آويزون شدم به يه بند. بعد شنلم شروع كرد به پاره شدن. مي‌گم بيا بريم بابا. انگار از اون شب‌هاي سخته.
نات : تو ناودون من رو شكستي؟
مرگ : شكست. يعني نشكست، يه خرده كج شد. تو چيزي نشنيدي؟ من خوردم زمين.
نات : داشتم چيز مي‌خوندم.
مرگ : چي بوده شش دانگ رفته بودي تو بحرش. (روزنامه‌اي را كه نات مي‌خواند بر مي‌دارد.) سرقت در مجلس عياشي. مي‌تونم اين رو امانت بگيرم؟
نات : هنوز تمومش نكرده‌م.
مرگ : اِ – نمي‌دونم چه جوري بهت بگم. رفيق!
نات : چرا زنگ در خونه رو از پايين نزدي؟
مرگ : مي‌گم كه، مي‌تونستم زنگ بزنم اما كه چي؟ اين جوري اقلاً يه خرده نمايشي‌تر شد. تو فاوست رو خونده‌اي؟
نات : چي رو؟
مرگ : تازه، اگه مهمون داشتي چي؟ تو اين‌جا با يه مشت آدم مهم نشسته‌اي. اون وقت من كه جناب مرگ باشم ـ درست بود زنگ مي‌زدم و راست از در جلويي مي‌اومدم بالا؟ عقلت كجا رفته؟
نات : گوش كن، آقاجان، الان ديگه خيلي ديره.
مرگ : آره. راست مي‌گي، پس رفتيم؟
نات : كجا؟
مرگ : مرگ. همون. همون‌چيز. سرزمين سعادت ابدي. ( به زانوي خودش مي‌نگرد.) مي‌دوني، بدجوري زخم شده. اولين كارمه، هيچ بعيد نيست قانقاريا بگيريم.
نات : صبر كن ببينم. من فرجه مي‌خوام، من آماده‌ي رفتن نيستم.
مرگ : متأسفم. كارش نمي‌تونم بكنم. دلم مي‌خواد، اما وقتش همين الانه.
نات : چه طور ممكنه وقتش همين الان باشه؟ تازه با شركت مديست اورجينالز به توافق رسيدم.
مرگ : چند دلار بيش‌تر يا كم‌تر چه فرقي مي‌كنه؟
نات : معلومه، نبايد هم براي جناب‌عالي مهم باشه؟ حتماً بروبچه‌ها خرج ومخارج شما رو پرداخته ند.
مرگ : مي‌خوايي راه بيفتي يا نه؟
نات : (خوب مرگ را برانداز مي‌كند.) متأسفم، اما باور نمي‌كنم شما مرگ باشي.
مرگ : چرا؟ انتظار داشتي كي باشه ـ راك هودسن؟
نات : نه، قضيه اين نيست.
مرگ : مي‌بخشيد كه نااميدتون كردم.
نات : عصباني نشو. چه مي‌دونم ... هميشه فكر مي‌كردم تو ... ا ... قدت بلند‌تر بايد باشه.
مرگ : من يك وپنجاه وهفتم. نسبت به وزنم مناسبه.
نات : تو يه كم شبيه مني.
مرگ : پس مي‌خواستي شبيه كي باشم؟ من مرگ توام.
نات : يه كمي بهم وقت بده. يه روز ديگه .
مرگ : نمي‌تونم. توقع داري چي بگم؟
نات : فقط يه روز ديگه. بيست وچهار ساعت.
مرگ : اين يه روز رو واسه چي مي‌خوايي؟ راديو گفت فردا بارون مي‌آد.
نات : ببينم، نمي‌تونيم يه جوري باهم كنار بياييم؟
مرگ : چه جوري مثلاً؟
نات : تو شطرنج بازي مي‌كني؟
مرگ : نه، نمي‌كنم .
نات : يك فيلمي ديدم كه تو توش شطرنج بازي مي‌كردي؟
مرگ : حتماً كس ديگه‌اي بوده، چون من شطرنج بازي نمي‌كنم. جين‌رامي شايد، اما شطرنج نه !
نات : جين‌رامي بازي مي‌كني؟
مرگ : من جين‌رامي بازي مي‌كنم؟ مثل اينه كه بپرسي پاريس يه شهره؟
نات : پس خوب بلدي، ها؟
مرگ : خيلي خوب .
نات : الان مي‌گم چي كار مي‌كنم...
مرگ : با من معامله بي‌معامله.
نات : من باهات رامي بازي مي‌كنم . اگه تو بردي، فوري باهات مي‌آم. اگه من بردم، يه كم بهم فرصت بده، خيلي كم ـ فقط يه روز ديگه.
مرگ : كي وقت رامي بازي كردن داره؟
نات : اي بابا، تو كه خوب بلدي.
مرگ : گرچه احساس مي‌كنم يه دست بازي به جايي بر ...
نات : پس يالله، آقايي كن. يه دست نيم ساعته مي‌زنيم.
مرگ : راستش اجازه ندارم.
نات : ورق‌ها اين جاند. قضيه رو اين قدر گنده نكن.
مرگ : باشه. يه كم بازي مي‌كنيم. بهم آرامش مي‌ده.
نات : (ورق ها، دفتر يادداشت، و مداد مي‌آورد.) از اين كارت پشيمون نمي‌شي.
مرگ : با من مثل ويزيتورها حرف نزن. ورق‌ها رو بيار. يه آب معدني فرسكا هم بهم بده، يه چيزي هم باهاش بيار بخوريم. ناسلامتي مهمون بهت وارد شده، چيپسي بيسكويت نمكي‌اي ـ چيزي نداري؟
نات : چند تا تيكه كالباس دودي، تو ديس، طبقه‌ي پايين داريم .
مرگ : كالباس؟ ببينم، اگه رئيس جمهور اومده بود خونه‌ات چي؟ به اون هم كالباس دودي مي‌دادي؟
نات : تو كه رئيس جمهور نيستي.
مرگ : ورق بده بابا ... نخواستيم..
(نات ورق مي‌دهد و يك ورق« پنج » رو مي‌كند.)
نات : مي‌خوايي براي هر امتياز يه سنت بديم بازي جالب‌تر بشه، ها؟
مرگ : همين طوري ش برات جالب نيست؟
نات : سر پول كه باشه، بهتر بازي مي‌كنم.
مرگ : هر چي تو بگي، نيوت.
نات : نات. نات اكرمن. تو اسم من روي نمي‌دوني؟
مرگ : نيوت، نات ـ سردردي دارم كه نگو.
نات : اين پنج رو مي‌خوايي؟
مرگ : نه.
نات : پس ورق بردار.
مرگ : ( در حال برداشتن ورق، دست خودش را از نظر مي گذارند.)
خداي من ، دست من كه چيز به درد خور ندار د.
نات : چه جوريه؟
مرگ : چي چه جوريه؟
(حين گفت وگوهاي بعدي. ورق بر مي‌دارند و ورق مي‌اندازند.)
نات : مرگ .
مرگ : مي‌خواستي چه جوري باشه؟ دراز به دراز مي‌افتي و تموم.
نات : چيزي هم بعدش هست؟
مرگ : اي ناقلا، « دو» ها رو نگه داشتي..
نات : دارم مي پرسم : بعدش هم چيزي هست؟
مرگ : ( بي خيال ) خودت مي‌بيني.
نات : اوه، پس چيزي هست كه ببينم، بله؟
مرگ : خب، شايد نبايد اون جوري بهت مي‌گفتم، بنداز.
نات : جواب گرفتن از تو مثل يه معامله‌ي بزرگه.
مرگ : من دارم ورق بازي مي‌كنم، مرد.
نات : خيلي خب. بازي كن، بازي كن .
مرگ : به علاوه، دارم پشت سرهم كارت بهت مي‌دم.
نات : زياد در بند رد كردن كارت ها نباش.
مرگ : نيستم . دارم رديف‌شون مي‌كنم. ببينم ورق برنده چي بود؟
نات : چهار، نكنه مي‌خوايي بيايي پايين؟
مرگ : كي گفت مي‌خوام بيام پايين؟ فقط پرسيدم ورق برنده چيه.
نات : من هم فقط پرسيدم بعد مرگ چيزي هست آدم دلش خوش باشه؟
مرگ : بازي كن .
نات : هيچ چي نمي‌توني بهم بگي؟ ما كجا مي‌ريم؟
مرگ : ما؟ راستش رو بخوايي، گلوله مي‌شي مي‌افتي اون وسط .
نات : واي، طاقتش رو ندارم! درد هم داره؟
مرگ : همه‌اش يه ثانيه طول نمي‌كشه.
نات : محشره. ( آه مي‌كشد.) بهش احتياج دارم. كسي كه با مديست اورجينالز قاطي مي‌شه ...
مرگ : چهارها در چه حال‌اند؟
نات : مي‌خوايي بيايي پايين؟
مرگ : حالشون خوبه؟
نات : نه. دوتاش پيش منه.
مرگ : شوخي مي‌كني؟
نات : نه جان تو. مي‌بازي .
مرگ : يا مسيح مقدس. من فكر كردم تو شيش‌ها رو جمع مي‌كني .
نات : نه. ورق بده. بيست ودو امتياز. بنداز.
(مرگ ورق مي دهد)
حالا حتماً بايد بيفتم كف اتاق، هان؟ نمي‌شه روي كاناپه و ايستاده باشم؟
مرگ : نه. بازي كن .
نات : چرا نه؟
مرگ : براي اين كه مي‌افتي كف اتاق! ولم كن. ناسلامتي بايد تمركز داشته باشم ها.
نات : من فقط مي‌گم چرا كف اتاق؟ همين! چرا نمي‌شه همه‌ي اون ماجرا وقتي اتفاق بيفته كه من كنار كاناپه و ايستاده باشم؟
مرگ : من سعي خودم رو مي‌كنم. حالا مي‌تونيم بازي كنيم؟
نات : من فقط همين رو مي‌گم. تو من رو ياد موي لف كوويتس مي‌ندازي. اونم كله شقه.
مرگ: من آقا رو ياد موي لف كوويتس مي‌ندازم. مرد حسابي، من يكي از ترسناك‌ترين چهره‌هايي هستم كه مي‌تواني تصورش رو بكني، اون‌وقت مي‌گي تو رو ياد لف كوويتس مي‌ندازم ! چي كاره است اين بابا، خزفروشه؟
نات : تو هم بايد يه همچو خزفروشي مي‌شدي. شيرين سالي هشتاد هزار دلار در مي آره. حاشيه دوزه. كارخونه هم از خودشه. دو امتياز.
مرگ : چي؟
نات : دو امتياز . من تموم كردم . تو چي داري؟
مرگ : دست من رو نگو كه خيلي خيطه.
نات : پر از پيك هم هست.
مرگ : از بس ور زدي تو .
( از نو ورق پخش مي‌شود و ادامه مي دهند.)
نات : منظورت چي بود گفتي اولين كارته؟
مرگ : چه منظوري مي‌توانم داشته باشم؟
نات : يعني مي‌خوايي بگي ـ كه قبلاً كسي نرفته؟
مرگ : معلومه كه خيلي‌ها رفته‌ند. اما من نبردم شون.
نات : پس كي برده؟
مرگ : اون‌هاي ديگه.
نات : مگه اون‌هاي ديگه‌اي هم هستند؟
مرگ : معلومه . هر كي به شيوه‌ي خاص خودش مي‌ره.
نات : اين رو نمي‌دونستم.
مرگ : چرا تو بايد بدوني؟ مگه تو كي هستي؟
نات : يعني چي من كي هستم؟ يعني ـ من هيچ چي نيستم؟
مرگ : هيچ چي كه نه. تو توليدكننده‌ي لباسي. بنابراين اسرار ابدي نمي‌دونستي چيه.
نات : چي داري مي‌گي؟ من دلار در مي‌آرم به چه خوشگلي. دو تا بچه فرستاده‌م كالج. يكي‌شون تو كار تبليغاته، يكي‌شون ازدواج كرده. خونه دارم. ماشين كرايسلر دارم. زنم هر چي مي‌تونسته بخواد داره. كلفت، پالتو پوست، سفر تفريحي. همين الان تو ايدن راكه. روزي پنجاه دلار خرج مي‌كنه كه نزديك خواهرش باشه. من هم قراره هفته‌ي ديگه برم پيش‌اش. فكر كردي من كي‌ام ـ يه ولگرد خيابون؟
مرگ : خيلي خب. زيادي نازك نارنجي نباش.
نات : كي نازك نارنجيه؟
مرگ : خوشت مي‌آد پشت سر هم بهم توهين بشه؟
نات : من بهت توهين كردم؟
مرگ : تو نگفتي ازم نااميد شده‌اي؟
نات : چي انتظار داري؟ انتظار داري واسه‌ات موشك هوا كنم؟
مرگ : منظورم اين جور چيزها نبود. منظورم شخص خودم بود. اين كه زيادي كوتوله‌ام، اينم، اونم .
نات : من گفتم تو شبيه مني. انگار سيبي كه از وسط نصف كرده باشند.
مرگ : خيلي خب ـ ورق بده ، ورق بده .
(به بازي ادامه مي‌دهند تا صداي موسيقي بالا مي‌گيرد و نور آن قدر كم مي‌شود تا صحنه تاريك تاريك مي‌شود. نور دوباره اندك اندك مي‌آيد. حالا مدت زماني گذشته و بازي آن‌ها تمام شده است. نات امتيازشماري مي كند.)
نات : شصت و هشت ..... پنجاه . خب، تو باختي.
مرگ : (ناراحت به دسته ي ورق ها نگاه مي كند. ) گفتم نبايد اون « نُه » رو مي‌نداختم . لعنتي.
نات: بنابراين تا فردا .
مرگ : يعني چي تا فردا؟
نات : يه روز مهلت رو من بردم ديگه. پس تنهام بگذار .
مرگ : تو جدي مي‌گفتي؟
نات : قرار گذاشتيم ديگه.
مرگ : آره، اما ـ
نات : اما بي اما. من بيست وچهار ساعت بردم. برو فردا بيا.
مرگ : نمي‌دونستم راستي راستي داريم سر زمان بازي مي‌كنيم.
نات : از تو فبيحه. بايد حواست رو جمع مي‌كردي.
مرگ : آخه اين بيست و چهار ساعت رو من كجا برم؟
نات : چه فرق مي‌كنه؟ اصل قضيه اينه كه من يه روز برنده شدم.
مرگ : مي‌خوايي چي كار كنم ـ تو خيابون‌ها ويلون و سرگردون بشم؟
نات : يه اتاق تو هتل بگير، بعدش برو سينما. مي‌توني يه شورولت كرايه كني تو خيابون‌ها بچرخي . اما مواظب باش سر و كارت با پليس فدرال نيفته.
مرگ : دوباره امتيازات رو بشمر...
نات : تموم شد ـ بيست و هشت دلار هم بهم بدهكاري.
مرگ : چي؟
نات : بعله، بفرما ـ ايناهاش ـ خودت ببين.
مرگ : ( جيب هايش را مي‌گردد.) چند تا تك دلاري بيش‌تر ندارم ـ به بيست و هشت دلار نمي‌رسه .
نات : چك هم قبول مي‌كنم.
مرگ : از كدوم حساب؟
نات : من رو ببين با كي معامله كردم .
مرگ : برو شكايت كن. آخه مرد حسابي من كجا مي‌تونم حساب داشته باشم؟
نات : خيلي خب، فعلاً هرچي داري بده، بقيه‌اش هم مي‌گيم حلال.
مرگ : ببين، من اين پول رو لازم دارم.
نات : آخه تو پول واسه چي لازم داري؟
مرگ : هيچ مي‌فهمي چي مي‌گي؟ مگه جناب عالي نبايد بري اون ور؟
نات : خب، كه چي؟
مرگ : كه چي ـ مي‌دوني چه قده راهه؟
نات : خب باشه؟
مرگ : بنزين چي؟ وسيله چي؟
نات : مگه با ماشين مي‌ريم!
مرگ : بعداً مي‌فهمي. (عصبي و تحريك شده. ) ببين ـ من فردا بر مي‌گردم، و تو بايد بهم فرصت بدي بدهيم رو صاف كنم. و گرنه حسابي تو دردسر مي‌افتم.
نات : هرچي تو بخوايي سر دو برابر يا هيچ‌چي بازي مي‌كنيم. مي‌تونم يه‌هفته، بگو يه ماه ديگه رو هم ازت ببرم. اون جوري كه تو بازي مي‌كني شايدم يه چند سال ديگه رو .
مرگ : بنده هم تو اين مدت ويلون و سرگردون.
نات : فردا مي‌بينمت.
مرگ : ( نزديك در ) هتل خوب كجا پيدا مي‌شه؟ من رو بگو از هتل حرف مي‌زنم . با كدوم پول. مي‌رم مي‌شينم تو ميدون بيك فورد.( روزنامه را بر مي دارد.)
نات : بيرون. بيرون. اون روزنامه مال منه.
(روزنامه را پس مي گيرد.)
مرگ : (در حال بيرون رفتن ) يكي بگه رسيدي، مي‌گرفتي مي‌برديش . بي‌خودي سرت گرمِ رامي شد كه چي؟
نات : (صدايش مي‌كند ) پايين مي‌ري مواظب باش. روي يكي از پله‌ها قالي پوسيده است.
(درست در همين لحظه صداي سقوط هولناكي مي‌شنويم. نات آهي مي‌كشد، بعد مي‌رود به طرف ميز كنار تخت و گوشي تلفني را بر مي‌دارد و شماره مي‌گيرد.
نات : الو، موي؟ منم. گوش كن. نمي‌دونم كسي با من شوخي‌اش گرفته بود يا چيز ديگه‌اي بود، به هر حال مرگ همين الان اين جا بود. باهم يه خرده جين‌رامي بازي كرديم ... نه، مرگ. خودِ خودش. شايد هم كسي كه ادعا مي‌كنه مرگه. موي اگه بدوني چه قدر دست و پا چلفتيه !
(پرده)

برگرفته از کتاب : مرگ در می‌زند
انتشارات : تجربه
 

Persiana

مدیر بازنشسته
تاریخ عضویت
18 جولای 2005
نوشته‌ها
4,220
لایک‌ها
129
سن
47
محل سکونت
Persian Empire
در اين قسمت داستانهايي را قرار خواهيم داد كه موضوع نمايشنامه اي دارند

استاد جان من نگرفتم اين داستان با موضوع نمايشنامه اى يعنى چى ، يعنى همون نمايشنامه هستند ديگه
kaos-lemon15.gif


خوب فکر کنم بخش تئاتر مکان مناسبترى براى اين تاپيک باشه و بيشتر مورد توجه قرار بگيره تا در اينجا، به ويژه که نمايشنامه هاى ديگرى نيز در آنجا گذاشته شده اند. پس با اجازه تون اين تاپيک رو منتقل مى کنم به اون قسمت ^_^

 

yue bochon

Registered User
تاریخ عضویت
17 سپتامبر 2007
نوشته‌ها
726
لایک‌ها
2
محل سکونت
Huashan
استاد جان من نگرفتم اين داستان با موضوع نمايشنامه اى يعنى چى ، يعنى همون نمايشنامه هستند ديگه
kaos-lemon15.gif


خوب فکر کنم بخش تئاتر مکان مناسبترى براى اين تاپيک باشه و بيشتر مورد توجه قرار بگيره تا در اينجا، به ويژه که نمايشنامه هاى ديگرى نيز در آنجا گذاشته شده اند. پس با اجازه تون اين تاپيک رو منتقل مى کنم به اون قسمت ^_^


ممنون خواهر آخه از اين بخش اطلاعي نداشتم:happy:
 

Halit

کاربر فعال سریال های تلویزیونی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
23 می 2007
نوشته‌ها
2
لایک‌ها
0
محل سکونت
Tehran
سلام...کسی یه نمایشنامه کوتاه با تعداد شخصیتهای حدود 6-7 نفر داره که از نظر اجرا هم تو ایران مشکل نداشته باشه؟!! اگه کسی داره به من یه پیغام شخصی بده لطفا!
راستی این نمایشنامه ترجیحا تم کمدی داشته باشه خیلی خوب میشه!
نمیدونم تا حالا نمایشنامه ای از افشین هاشمی خوندین یا نه! دقیقا تو همین مایه هاست!
 
Last edited:

imankamali

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
8 آپریل 2010
نوشته‌ها
1
لایک‌ها
0
فیلم - تئاتر فردوسی امروز ( پیشواز روز فردوسی ) تولید: فروردین 89. نقال – بازیگر: ساقی عقیلی. نویسنده و کارگردان: علی فرهادپور
Neda-Afarid(Saghi Aghili)'s Naghali for Ferdowsi's Day.Author & Director:Ali Farhadpour
با سلام.
ساقی عقیلی هستم بازیگر تئاتر، تلویزیون و سینما. به تازگی به پیشواز روز فردوسی رفته ام و یک فیلم-نقالی کوتاه درباره فردوسی، دشمنانش و مرگش ساخته ام اگر صلاح دیدید در معرض دید عموم بگذارید

[nomedia="http://www.youtube.com/watch?v=_g1xjtZq3ZY"]YouTube- Neda-Afarid(Saghi Aghili)'s Naghali[/nomedia]

http://womensnaghali2.blogspot.com/[/B]

متن فیلم:

فردوسی را نباید به خاک سپرد، گورستان مسلمین را با نعش او آلوده نکنید.اورا به بیابان بیاندازید تا خوراک بیابانیان شود.

تکه تکه اش کنیم

دارش بزنیم

بسوزانیمش

آی ی ی ی ی اورا بکشیم اما چگونه؟

کتاب او مدح شاهان است، شاهان گبرکانند، گبرکان کافرند، کافران نجس اند و نجاست به آب روان پاک می شود. پس شاهنامه را به آب بشوییم تا شاهان درون آن پاک شوند.

آنوقت کلا شاهان از شاهنامه پاک می شوند

فبح المراد اگر شاهان هم پاک شوند.

آنوقت دیگر شاهنامه نیست، پاکنامه است!

سالنامه اش می کنیم. فصلنامه؟ فصلنامه. ماهنامه. هفته نامه.

روزنامه اش می کنیم.

این اصیل ترین نسخه ی شاهنامه است که به خط خود فردوسی در هزار و چند سال پیش نوشته شده.

اینک آنرا به می سپاریم تا زمین و زمان از لوث وجود شاه نامه پاک شود.

یکی طشت بنهاد زرّین بَرش/ جدا کرد از سروِ سیمین سرش

روزنامه. روزنامه آخرین خبر. شاهنامه شسته شد. شاهنامه پاک شد.

نبرّد سرِ تاجداران کسی/ که با تاج بر تخت مانَد بسی

نبرّد سرِ تاجداران کسی/ که با تاج بر تخت مانَد بسی

نبرّد سرِ تاجداران کسی/ که با تاج بر تخت مانَد بسی

درختی نشانی همی بر زمین/ کجا برگ، خون آورَد بار، کین

شنیدی که از آفریدونِ گُرد ستمکاره ضحّاکِ تازی چه بُرد؟

آری فردوسی را نباید به خاک سپرد. فردوسی را نمی توان به خاک سپرد. او زنده است، در میان ماست، هر روز به یک نام یک چهره یک خبر جدید. او زنده است تا نامه ی شاهانی را بنویسد که هر روز
کشته می شوند. روزی پیکر بی جانشان را به مادرشان می دهند. یک روز در تصادفی مشکوک جان می سپارند، ودیگر روز، جسد سوخته شان را در جاده ای خاکی می یابیم.

فردوسی هر روز از میان مردگان بر می خیزد، مردگان را زنده می کند، و به دست آنها کشته می شود.

به دست من، تو، او، ما. منی که می توانستم زیر یک سقف با همنوع خود زیست کنم و نکردم. منی که می توانستم دستی بگیرم که از پای نیفتد و نگرفتم. منی که می توانستم پرده ها را کنار بزنم و نزدم و همه


ی عمر را صرف بافتن پرده ای کردم که بر آفتاب کشم تا شمع دکان خویش بفروشم،

و فروختم.

ولی اینک در این قحط بازار شمع و چراغ، کرم های شب تاب نیز نوری نمی دهند.

نویسنده، کارگردان و فیلمبردار: علی فرهادپور

نقال/ بازیگر: ساقی عقیلی ( ملقب به نداآفرید )

دریافت انتقادات و پیشنهادات شما موجب خوشحالی و پیشرفت کیفی کار من است.
ایمیل تماس:
[email protected][/SIZE]
 
بالا