برگزیده های پرشین تولز

یکی بود یکی نبود

Even Star

کاربر فعال فرهنگ و هنر
کاربر فعال
تاریخ عضویت
5 می 2007
نوشته‌ها
2,422
لایک‌ها
127
محل سکونت
Valinor
attachment.php



attachment.php



attachment.php


attachment.php
 

فایل های ضمیمه

  • 4.jpg
    4.jpg
    134.6 KB · نمایش ها: 105

Even Star

کاربر فعال فرهنگ و هنر
کاربر فعال
تاریخ عضویت
5 می 2007
نوشته‌ها
2,422
لایک‌ها
127
محل سکونت
Valinor
attachment.php


attachment.php


attachment.php


attachment.php
 

فایل های ضمیمه

  • 5.jpg
    5.jpg
    124 KB · نمایش ها: 80
  • 6.jpg
    6.jpg
    126.5 KB · نمایش ها: 80
  • 7.jpg
    7.jpg
    101.4 KB · نمایش ها: 75
  • 8.jpg
    8.jpg
    116.2 KB · نمایش ها: 72

jerii

همکار بازنشسته
تاریخ عضویت
11 مارس 2007
نوشته‌ها
7,868
لایک‌ها
9,663
سن
35
محل سکونت
اهواز
قشنگ بود:)
 

live for what?

مدیر بازنشسته
تاریخ عضویت
18 آگوست 2006
نوشته‌ها
9,050
لایک‌ها
374
محل سکونت
Wish! In Your Mind!
مرسی از اینکه متن کامل داستان رو اینجا گذاشتید!

حالا یه سوال!
این داستان و عکسها مال چه کتابی هست؟!
 

Even Star

کاربر فعال فرهنگ و هنر
کاربر فعال
تاریخ عضویت
5 می 2007
نوشته‌ها
2,422
لایک‌ها
127
محل سکونت
Valinor

live for what?

مدیر بازنشسته
تاریخ عضویت
18 آگوست 2006
نوشته‌ها
9,050
لایک‌ها
374
محل سکونت
Wish! In Your Mind!
:confused::confused::confused::guilty::guilty::weird::weird:

پس اینها رو از کجا آوردی؟!‌ :D

من ادم هست که این رو تویه یه کتابی به وصرت مجموعه داستان دیدم!

اما کتاب رو یادم نمیاد به خاطر همین پرسیدم! ;)
 

آرشیتکت

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
10 می 2006
نوشته‌ها
1,066
لایک‌ها
9
سن
38
محل سکونت
In the Wind
زیر این طاق کبود، یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود.
اون اسیر یه قفس، شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت
چشمش افتاد به قفس، دل اون بدجوری سوخت.
زود پرید روی درخت، تو قفس سرک کشید
تو چشمه مرغ اسیر، غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ، شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا، تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالا ها، سوار ابرها بشیم
یدفه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش، روی گونش جاری شد
شاپرک دلش شکست وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی کرد، نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک، ذره ای کم نمیذاشت
تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید
آسمون سرخ آبی شد، سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ ، مرد و موندگار نشد
چشماشو روهم گذاشت ، خوابید و بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو ، به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون، تا که دق کردش و مرد
 

Even Star

کاربر فعال فرهنگ و هنر
کاربر فعال
تاریخ عضویت
5 می 2007
نوشته‌ها
2,422
لایک‌ها
127
محل سکونت
Valinor
ممنونم بچه ها خیلی وقته این داستان رو نوشتم اما اومدم از لطفتون تشکر کنم!
 
بالا