منتخب بازارچه

باران ...

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
هر مطلب ادبی و شعر و یا عکس مربوط به باران رو اینجا قرار میدیم...
 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
ديشب گذشت از كوچه ها يك مرد در باران
خسته، شكسته، خسته …، يك شبگرد در باران

بر صورت تب كرده اش خط مي كشيد آرام
شلاق خون آلود سوزي سرد در باران

او مي گذشت و روي خواب كوچه ها رقصيد
روح غريبش ، مثل برگي زرد در باران

گويا به دنبال قرار خيس سالي دور،
يا جستجوي شانه اي همدرد در باران،

- رنگين كمان شعله بر لب هاش و – پي در پي
- نام عتيقي را صدا مي كرد در باران

عريانِ عريان بود روح اش، زخميِ زخمي
با خود ولي چتري نمي آورد در باران

آهسته مي پرسند از هم كوچه ها، آن مرد
امشب اگر آمد چه خواهد كرد در باران ؟!

او رفت و مشق كودكان شهر بعد از اين
پُر مي شود از قصه‌ي :
آن
مَرد
در
باران...


 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
باران که می بارد تو می آیی .... باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه آئینه
............. باران شعر و شبنم و شبدر


باران که می بارد تو در راهی
......... از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
.......... با ابر و آب و آسمان جاری


غم می گریزد غصه می سوزد
..... شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد
.......... تا شعر باران تو می گیرد


از لحظه های تشنه دیدار
............... تا روزهای با تو بارانی
غم می کُشد ما را تو می بینی
....... دل می کِشد ما را و می دانی

اهورا ایمان



 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
باران می بارد ارام
گاه برابها گاه برسنگهای کبود
مردم ، جانداران ، خاک، اب مینوشند
سیراب همه میخندند
تشنگی . . . تشنگی . . .
وهیچیک به باران نمی اندیشند
تشنگی دراندیشه هاست...


 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
اين جا هوا خوب است باران به لحن تو مي بارد و از آستين دلم ياد تو مي چکد ابرهاي پيوسته تو را به من مي رساند و هر برگ، نامه اي مي شود که از دست نوازش هاي دور تو مي ريزد حالا پلکم را مي بندم مي خواهم خيس از خاطرات تو شوم باران حالا تندتر مي بارد وگونه هايم از نديدن هاي تو خيس...


 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
مي زند باران به شيشه شيشه اما سرد و سنگين

بي تفاوت.سرد و خاموش شايد از يک غصه غمگين

شيشه در اوج سپیدي خسته از دلواپسي ها

من نشسته گنگ و مبهم مي رسم تا عمق رويا

آسمان همچو دل من خيس خيس از بي وفايي

بر لبم نام تو دارم اي بهار من کجايي؟

تا به کي چون شيشه ماندن در نگاه قاب تقدير

من همه ميل رسيدن دل ولي بسته به زنجير

آمدم تا چشمهايت در دلم عشقي بکارد

تو ولي گفتي که برگرد شيشه احساسي ندارد

مي زند باران هنوز ..آه اين چنين غم در دل کيست؟؟

دست من بر شيشه لغزيد شيشه هم با بغض بگريست...


 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
چه زيباست صداي باران در دل سياهي شب

صداي نم نم باران بوي گلهاي رازقي را مي آورد به ياد
بوي خوش باران در فضاي خالي دل پر ميشود
و شمشادها با نم نم باران به رقص ستاره ها ميروند
صداي خوش باران در فضاي خالي دل طنين انداز ميشود
و سکوت خاموشي را با نواي دل انگيز خود مي شکند
باران با قطرات پاک خود معصوميت کودکانه را به ارمغان مي آورد
و آهنگ خوش عشق را در گوشها زمزمه مي کند
باران با بارش تند خود نويد اميد دوباره را ميدهد
و آدمي را از هر چه لغزش و خطاست پاک و مبرا مي کند
باران با خود ترانه زيباي زندگي را زمزمه مي کند
و همگان را به داشتن يه قلب ياک دعوت مي کند
چه زيباست باران با آن ابرهاي سياه در آسمان
چه شورانگيز است قدم زدن زير باران تک و تنها
بران جلوه خوش نور و پاکيس
جلوه اي از برکت خوب خدايس
باران ياد آور خوب خاطرهاس
برگي از روزهاي خوش عاشقاس
باران طلوعي دوباره در دفتر زندگيس
برگي ار گل محمديست

 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياهامي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناک،
شايد دگر درخشش خود را،
و کهکشان پير گردش خود را
از ياد مي برد. و هر گياه،
از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
افسوس!
آيا چه کسي تو را،
از مهربان شدن با من، مايوس مي کند؟
اي مهربان من،
من دوست دارمت؛
چون سبزه هاي دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
اي قامت بلند مقدس،تنديس جاودان،
اي مرمرسپيد،
اي قامت بلند اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سربلند بسي پاکبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاک تراز برفهاي قله الوند،
تو ،با نوشخند مهر،با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي کني.
وبا نوازشت،اين خشکزار خاطره ام را،
آباد مي کني.
اي مرمر بلند سپيد،اي پاکي مجرد پنهان
مهر سکوت را ،زين سنگواره لب سرد ساکتت
-بردار
اي آفريده من،با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،اي آفريده من!
-نه، اي خود تو آفريده مرا،
-اينک،
با من چه مي کني؟؟؟؟؟؟!!!!!!
اي بلند اندام،سياه جامه به تن،دلبر دلير، آن شير
بيا که ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار که هرگز
-دري دگر زده است
در انتظار اميدم،در انتطار اميد
طلوع پاک فلق را،چه وقت آيا من
به چشم- غو طه ورم در سرشک-
خواهم ديد؟؟؟!!!
تو اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،
- شبي بدين شادي
اگر تو باز نگردي،به طفل ساده خواهر
که نام خوب تو را
زنام مادر خود بيشتر صدا زده است
چگونه با چه زباني به او توانم گفت:"که بر نمي گردي"
ونام خوب تو در ذهن کودک معصوم
تصوري ست هميشه،
هميشه بي تصوير،هميشه بي تعبير
دوباره با من باش! پناه خاطره ام
اي دو چشم،روشن باش!(فانوس روشن باش)
من ندانم که کي ام ،من فقط مي دانم
که تويي،شاه بيت غزل زندگي ام...

 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
باران که می بارد تو می آیی
بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آیینه
بارانِ شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی
از دشتِ شب تا باغِ ِبیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز
با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد ، غصه می سوزد
شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگِ تو می رقصد
تا شعر باران تو می گیرد

از لحضه های تشنه ی بیدار
تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی
دل می کِشد ما را تو می دانی

دل می کِشد ما را تو می دانی...


 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
بارونو دوست دارم هنوز ... چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی ... وقتی که بارون می باره

بارونو دوست دارم هنوز ... بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم ... جا میگیرن توی یه آه

شونه به شونه می رفتیم ... من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه ... چشمای من و خیابون

***
بارونو دوست داشتی یه روز ... تو خلوت پیاده رو
پرسه ی پاییزی ما ... مرداد داغ دست تو

بارونو دوست داشتی یه روز ... عزیز هم پرسه ي من
بیا دوباره پا به پام ... تو کوچه ها قدم بزن


 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
بارونام با رقصشون هلهله برپا مي كنن
مي شينن رو پشت بوم چترشونو وا مي كنن

حالا توي كوچه ها صداي ساز بارونه
باد آواره داره تو كوچه آواز مي خونه

بازم اون ابر سياه روی هوا پر مي زنه
نمي ترسم از هوا كه عشق تو چتر منه

عشق تو يه كفتره تو چشم من پر مي زنه
در خونه دلم با خستـــــگي پر مي زنه

بس كه بارون اومده مي لرزه و خيسه تنش
خونه هاي دلمو يـكي يــكي سر مي زنه

اي دو چشمون سياه تو آتيش گردونِ من
اين دوتا شعله ی وحشي چي مي خوان از جون من؟

چی می خوان از جون من؟...



 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است [/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]و به امداد زمين مي آيد حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش شعر ميخواند در گوش[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]من آرام آرام هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]تو ريخت از كجا آمده بود؟ از كدام اقيانوس؟ از كجاي عالم؟[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]و چه راهي پيموده ست در هوا ابر؟ هيچ ميداني[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت آه و اندوه كدامين ماهي ست[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]كه به تور صیاد افتادست؟ اشك لبخند كدامين ماهیست این قطره...


[/FONT]
 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
باران میآید باران مثل چشمهای من خیس خاطره است
راستی اسمان از چه دلگیر است
از یک خاطره بغض آلود
یا ارزویی محال؟!






 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
مي زند باران به شيشه
مثل انگشت فرشته
قطره قطــره
رشته رشتـه

خاطراتم همچو باران

در گذار از کوهساران

حاصل اين بذر کشته
رشته هر بند سرشته

اي دريغ از عمر رفته
سوز و سوداي گذشته

مي زند باران به شيشه
...... مثل انگشت فرشته
........... قطره قطره...... رشته رشته......


 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست...


 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
باز ای باران ببار

بر تمام لحظه های بی بهار

بر تمام لحظه های خشک خشک

بر تمام لحظه های بی قرار



باز ای باران ببار

بر تمام پیکرم موی سرم

بر تمام شعر های دفترم

بر تمام واژه های انتظار



باز ای باران ببار

بر تمام صفحه های زندگیم

بر طلوع اولین دلدادگیم

بر تمام خاطرات تلخ و تار



باز ای باران ببار

غصه های صبح فردا را بشوی

تشنگی ها خستگی ها را بشوی


 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
امشب دوباره دلم گرفته است. گویی ابرهای تیره غم, نوید بخش طوفانی بزرگ است که سیل
آسا خواهد بارید و خانه خشتی دلم را ویران خواهد کرد.


اما مرا ترسی از سیل در دل نیست زیرا خانه دل من جز ویرانه ای ماتم زده و تلی از خاکستر
چیزی نیست.


براستی که ویرانه را چه باک از ویرانی , مشتی خاکستر را چه باک از طوفان و چند تکه سنگ
را چه باک از سیل ...

هوای دلم ابری است , باران خواهد بارید , بارانی شدید و سرد بر پیکر نیمه جان دلم.
ببار ای باران ...

ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت

ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی

ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد که از قطرات سردت ایمن باشد

ببار که خانه دلم بسی تشنه و ملتهب است

ببار که شاید اندکی غبار غم را از دل تیره ام بزدایی

ببار و سیلی به پا کن و دل مسکین و گوشه نشین مرا با خود ببر ...
ببار ای باران ...
ببار که از بارش تو من شادم

ببار که عطر تو را می طلبم

ببار که شاید پس از بارش تو به یادش رنگین کمانی در دلم برپا شود

ببار و دل عاشق و تب دار مرا اندکی آرامش ببخش

ببار که دلم دلتنگ اوست

ببار که شاید در صدای دلنشین تو طنین صدای او را بشنوم



ببار ای باران . . .



 

De Monarch

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 آگوست 2007
نوشته‌ها
2,566
لایک‌ها
16
محل سکونت
Minas Tirith
این شعر از مرحوم مشیری ه که استاد شجریان توی آلبوم بوی باران خونده با آهنگ سازی آقای یوسف زمانی .

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته , باران خورده , پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ


پ ن : خود آقای یوسف زمانی گفته بود که چندین سال (شاید 18 سال . دقیقا یادم نمیاد) روی این قطعه کار کرده بود ولی موفق با اتمامش نشده بود و تنها وقتی که برای این البوم با استاد شجریان صحبت کردن موفق با اتمامش شدن
 

Geronimo

کاربر فعال هنرهای نمایشی
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 اکتبر 2007
نوشته‌ها
5,745
لایک‌ها
133
محل سکونت
Crystal Ship
این شعر از مرحوم مشیری ه که استاد شجریان توی آلبوم بوی باران خونده با آهنگ سازی آقای یوسف زمانی .


پ ن : خود آقای یوسف زمانی گفته بود که چندین سال (شاید 18 سال . دقیقا یادم نمیاد) روی این قطعه کار کرده بود ولی موفق با اتمامش نشده بود و تنها وقتی که برای این البوم با استاد شجریان صحبت کردن موفق با اتمامش شدن
سلام

مرسی مانرک عزیز ...:rolleyes:

استفاده از کلمه باران تو شعر ها و متن های ادبی ایرانی خیلی زیاده

و البته موثر و مفید ...

چون بارون واقعا یه پدیده ی روح نواز و دلنشینیه ... نمیدونم شاید همه به این احساس تا بحال رسیدن که :
وقتی یه بارون تو یه جا شروع به باریدن میکنه ... حتی بوی بارون هم دل ادم رو جلا میده !


من خودم خیلی بارون رو دوست دارم ( زیاد خیلی زیاد ) ...
و البته فکرشو بکن که این بارون رو کنار دریا تجربه کنی ... !! ... من تجربه کردم ..


:)
 

De Monarch

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
11 آگوست 2007
نوشته‌ها
2,566
لایک‌ها
16
محل سکونت
Minas Tirith
سلام

مرسی مانرک عزیز ...:rolleyes:

استفاده از کلمه باران تو شعر ها و متن های ادبی ایرانی خیلی زیاده

و البته موثر و مفید ...

چون بارون واقعا یه پدیده ی روح نواز و دلنشینیه ... نمیدونم شاید همه به این احساس تا بحال رسیدن که :
وقتی یه بارون تو یه جا شروع به باریدن میکنه ... حتی بوی بارون هم دل ادم رو جلا میده !


من خودم خیلی بارون رو دوست دارم ( زیاد خیلی زیاد ) ...
و البته فکرشو بکن که این بارون رو کنار دریا تجربه کنی ... !! ... من تجربه کردم ..


:)
ضد حال :

اتفاقا اصلا اینجوری نیست . همین الان داره بارون میباره . شیشه ی اتاقم هم داره ترق توروق میکنه از شدت بارون . کلا نسبت به بارون / روزهای بارونی حس خوبی ندارم . شاید به دلیل اینکه زیاد بارون دیدیم . دریا رو هم که اصلا حرفش رو نزن . آخر حال گیری ه . من الان مدت هاست که دریا نرفتم در حالیکه فقط 6 - 7 کیلومتر باهاش فاصله دارم

- - -

اون شعر " باز باران با ترانه " هم از شعرهای بارونی ای هست که برای همه خاطره انگیزه .
- - -
(حالا یه ضد حال هم به تاپیک بزنیم) میگم میشه یه تاپیک زد که توش همه ی موضوعات رو جمع کرد . مثلا در مورد شرم , حسادت , نصیحت , بارون و ... همه رو هم دسته بندی کرد . بانک شعری خیلی خوبی میشه . نمی دونم یه همچین تاپیکی وجود داره یا نه ولی ایده ی خیلی خوبیه :D . نترس با تاپیک تو کاری ندارم اگه هم چنین تصمیمی گرفته بشه حق زدن تاپیک از طرف من مال توئه
 
بالا