برگزیده های پرشین تولز

حكايات آموزنده و شنيدني - عبرت آموز - طنز

hamedy12

Registered User
تاریخ عضویت
9 دسامبر 2009
نوشته‌ها
3,282
لایک‌ها
438
سن
31
محل سکونت
قــــــــم
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید.
من که نمی خواهم موشک هوا کنم .
می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ....

ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند
 

hamedy12

Registered User
تاریخ عضویت
9 دسامبر 2009
نوشته‌ها
3,282
لایک‌ها
438
سن
31
محل سکونت
قــــــــم
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش ..

و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:

نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.
 

goldenboy_erfan

Registered User
تاریخ عضویت
18 دسامبر 2013
نوشته‌ها
77
لایک‌ها
19
شاعر بي پول

يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند. نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟ تو که پول نداشتي . نصرت رحماني گفت : از دم در ؛ پالتوي تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بيش از سي تومن لازم نداشتم ؛ بگير ؛ اين بيست تومن هم بقيه پولت ! ضمنا، اين خودکار هم توي پالتوت بود
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,584
لایک‌ها
11,852
محل سکونت
0098
ﺭﺍﻛﻔﻠﺮ
ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ
ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺷﺮﮐﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﯽ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ . ﺑﺪﻫﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﻫﺎ ﺩﺍﺋﻤﺎً ﭘﯿﮕﯿﺮ ﻃﻠﺐ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﻮﺍﺩ ﺍﻭﻟﯿﻪ ﻫﻢ ﺗﻘﺎﺿﺎﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﻫﺎﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏« ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺎﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ . ‏»
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺣﺮﻑﻫﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﻦ ﻣﯽﺗﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ . ‏»
ﻧﺎﻡ ﻣﺪﯾﺮ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﯾﮏ ﭼﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏« ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮ . ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ
ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﯽﺗﻮﻧﯽ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺖ ﻗﺮﺽ ﺩﺍﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﯽ . ‏» ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ
ﺩﻭﺭ ﺷﺪ .
ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻭﺭﺷﮑﺴﺘﮕﯽ، ﯾﮏ ﭼﮏ 500000 ﺩﻻﺭﯼ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﻀﺎﺀ ﺟﺎﻥ ﺩﯼ .
ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺩﺍﺷﺖ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ .
ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ: ‏«ﺣﺎﻻ ﻣﯽﺗﻮﻧﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻣﺎﻟﯽ ﺷﺮﮐﺖ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﮐﻨﻢ . ‏»
ﺍﻣﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻓﻌﻼً ﭼﮏ ﺭﺍ ﻧﻘﺪ ﻧﮑﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺍﻣﻨﯽ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ . ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﭼﮏ
ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺷﺘﯿﺎﻕ ﻭ ﺗﻮﺍﻥ ﺗﺎﺯﻩﺍﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺷﺮﮐﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ . ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺍﺯ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖﻫﺎﯼ
ﻋﻘﺐﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ . ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩ ﺟﺪﯾﺪ ﺑﺴﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﻋﺮﺽ
ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻫﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺴﻮﯾﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﺩﺁﻭﺭﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﺳﯿﺪ .
ﺩﻗﯿﻘﺎً ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﭼﮏ ﻧﻘﺪ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ
ﻫﻤﺎﻥ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺖ . ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺁﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﮏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﻮﻓﻘﯿﺘﺶ
ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﺪ، ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ‏« ﮔﺮﻓﺘﻤﺶ «! ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﺮ ﻧﮕﺎﻩ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏« ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ . ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺁﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ
ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﺍﮐﻔﻠﺮ ﺍﺳﺖ . ‏»
ﻣﺪﯾﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻻﺯﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺷﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭﺁﻣﺪ:
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺗﮑﯿﻪ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﻨﺒﻊ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﮐﻨﯿﺪ .
ﺧﺮﺝ :
ﺍﮔﺮ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﺮﯾﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ، ﺑﺰﻭﺩﯼ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺷﺪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﯿﺎﺯ
ﺩﺍﺭﯾﺪ .
ﭘﺲﺍﻧﺪﺍﺯ:
ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ، ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﺧﺮﺝ ﮐﻨﯿﺪ .
ﺭﯾﺴﮏ:
ﻫﺮﮔﺰ ﻋﻤﻖ ﯾﮏ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭘﺎ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻧﮑﻨﯿﺪ .
ﺳﺮﻣﺎﯾﻪﮔﺬﺍﺭﯼ:
ﻫﻤﻪ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺪﻫﯿﺪ .
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺍﺕ:
ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺭﺯﺷﻤﻨﺪﯼ ﺍﺳﺖ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﮐﻢ ﺍﺭﺯﺵ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ
 

negin.76

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
5 آگوست 2015
نوشته‌ها
10
لایک‌ها
4
سن
24
سلام ممنون از حکایت هانون
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
4,078
لایک‌ها
7,588
محل سکونت
Wish I Knew
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره.
اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند ودو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست .می‌انداختند٬ ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند.
ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
4,078
لایک‌ها
7,588
محل سکونت
Wish I Knew
یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه :آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغان شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشانه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و...

زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می دهد و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشد.بعد بطری رو برمی گرداند به زن .زن درب بطری را می بندد و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه :نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم..!!!!!!!!!!!
 

benyamin1000

Registered User
تاریخ عضویت
5 فوریه 2014
نوشته‌ها
78
لایک‌ها
17
سن
31
«حکیمی را گفتند: گفت کدام حقیقت روا نیست؟ گفت: آنکه مرد از نیکی های خود بگوید».
 

Business plan

کاربر فعال کسب درآمد از اینترنت
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 سپتامبر 2015
نوشته‌ها
9,651
لایک‌ها
11,154
محل سکونت
❤️️ ❤️️ ❤️️ ❤️️ ❤️️
تاپیک طنز با حکایت و عبرت و... مخلوط است؟ میشه یه تاپیک طنز جدا بزنم یا باید همینجا بزارم؟(فقط طنز بدون عبرت!)
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
4,078
لایک‌ها
7,588
محل سکونت
Wish I Knew
تاپیک طنز با حکایت و عبرت و... مخلوط است؟ میشه یه تاپیک طنز جدا بزنم یا باید همینجا بزارم؟(فقط طنز بدون عبرت!)

با سلام
به علت نظم هر چه بیشتر و عدم پراکندگی موضوعات ، بسیاری از تاپیک ها یک جا ادغام شده تا کاربران براحتی به جستجو و فعالیت بپردازن
لطفا از همین تاپیک استفاده کنید
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
4,078
لایک‌ها
7,588
محل سکونت
Wish I Knew
فردا و امروز به هم رسيدند و منتظرديروز شدند. ديروز با تاخير رسيد و گفت: جلوي دانشگاه صف خريد كتاب بود من هم تو صف ايستادم و چند كتاب خريدم.

امروز با تعجب گفت: كتاب و صف؟ مگر براي خريد كتاب هم بايد تو نوبت ايستاد؟

فردا شگفت زده پرسيد: كتاب و خريد؟ مگر براي كتاب هم بايد پول داد؟

*

فردا و امروز قرار ملاقات داشتند وقتي همديگر را ديدند منتظر ديروز شدند. ديروز له له زنان رسيد و گفت: تو دانشگاه تهران بحث سياسي بود نتوانستم وسط بحث بيايم تاخير كردم.

امروز شگفت زده گفت: دانشگاه و بحث سياسي؟ نترسيدي بگيرند و ببرندت آنجا كه عرب ني انداخت؟

فردا پوزخندي زد و گفت: برويد بابا كشك تان را بسابيد؛ بحث سياسي كيلويي چنده؟ مگر دانشگاه براي نمره دادن و نمره گرفتن نيست؟

*

ديروز اين بار برخلاف هميشه زودتر از هميشه رسيد. فردا و امروز با تاخير زياد رسيدند. امروز با عشوه گفت: اين آرايشگاه ها مگر وقت مي دهند؛ يك ساعت هم زودتر از وقتي كه داده بودند رفتم آرايشگاه، مردم از بس چسان فسان مي كنند كه تا نوبت به آدم برسد جانش در مي آيد.

فردا با طنازي گفت: اي بابا، ژل، تافت، آدامس، سشوار، بيگودي و از اينجور خرت و پرت ها را خودت بخر در وقتت صرفه جويي بشه. من همه اين كارها را خودم مي كنم؛ حتي زير ابرويم را هم خودم برمي دارم.

ديروز دستي به سر كچلش كشيد: خدا بركت دهد به اين سلماني هاي كنار خيابان در عرض سه سوت با نمره دو كله ات را مي تراشند از ته؛ تا دو سه ماه راحتي.
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
4,078
لایک‌ها
7,588
محل سکونت
Wish I Knew
امروز در ساندویچ فروشی مردی را دیدم با عینک ری بن که از ماشین پژو پیاده شد. کت و شلوار خوش دوخت انگلیسی بر تن کرده بود و با گوشی آیفون صحبت می کرد. وقتی پشت میز نشست سفارش پیتزا داد. او در حین خوردن پیتزا با اطرافیان خود در مورد تهاجم فرهنگی صحبت می کرد.

پرسیدم: این مرد کیست؟

گفتند: مشهورترین روشنفکر شهر ماست. چطور نمی شناسی اش؟

هرچه بیشتر نگاهش کردم بیشتر نشناختمش.
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
4,078
لایک‌ها
7,588
محل سکونت
Wish I Knew
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود .
 

hamedy12

Registered User
تاریخ عضویت
9 دسامبر 2009
نوشته‌ها
3,282
لایک‌ها
438
سن
31
محل سکونت
قــــــــم
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه؛
گفت: یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه.
گفتم: چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم..
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه.
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق‌نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده.
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده‌ایه و نمیشه گول مالید سرش.
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم.
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد.
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی‌ام و اونا انگار نه.
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم..
بین مردم بودم ولی ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم..
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم..
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم..
مثل پیرمردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم..
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم.
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه‌..
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر..

داشت میرفت؛
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم، گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی‌ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو برد..
 

kyle

مدیر بورس و بانکداری
مدیر انجمن
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
1 ژانویه 2013
نوشته‌ها
10,223
لایک‌ها
22,610
محل سکونت
SHomal SarSabZ
[Forwarded from نکا شهر من]
روزی مردى ، زنى را دید که سیگار میکشید !
مرد ، به طرف زن رفت و گفت: ببخشید، شما هر روز سیگار میکشید؟
زن : بله!
مرد : روزی چند پاکت؟
زن : سه پاکت!
مرد : چند سال است که سیگار میکشید؟!
زن : 10 سال!
مرد : بسیار خب، اگر شما برای هر پاکت سه هزار تومان بپردازید و روزی سه پاکت بخرید میشود روزانه نه هزار تومان، که اگر در این ده سال آن را
پس انداز می کردید اکنون میتوانستید یک لامبورگینی بخرید !"
زن : آیا شما سیگار میکشید؟
مرد : خیر!
زن : پس لامبورگینی تان کجاست؟!
.
.
.

مرد : اوناهاش !
زن که دید خیلی ضایع شده، زیر لب فحش داد و پاشد رفت
یه جا دیگه سیگار بکشه!!!مرد نیز موتور گازی خود را که کنار لامبورگینى پارک کرده بود سوار شد و به سمت قهوه خونه اسى سگ دست شتافت!





نتیجه اخلاقى:واقعا فوتبال ایران ضعیفه باید یه فکری کرد براش... :D:D:D
 

idehshot

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
18 آپریل 2017
نوشته‌ها
4
لایک‌ها
3
سن
31
پندی از کلیله و دمنه

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست. در همان هنگام خری در حال گذر بود
شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم. خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد. شیر چون رها شد، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.
شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.

منبع: ایده شات
 

Business plan

کاربر فعال کسب درآمد از اینترنت
کاربر فعال
تاریخ عضویت
30 سپتامبر 2015
نوشته‌ها
9,651
لایک‌ها
11,154
محل سکونت
❤️️ ❤️️ ❤️️ ❤️️ ❤️️
ملانصرالدين از كدخداى ده ﻳﮏ ﺍﻻﻍ به قیمت ۱۵درهم خرید و قرار شد کدخدا الاغ را فردا به او بدهد.

ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ كدخدا ﺳﺮﺍﻍ ملانصرالدين ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:

"ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ملا, ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ!":

ملانصرالدين ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
"ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ."

كدخدا ﮔﻔﺖ : «ﻧﻤﻲﺷﻪ !ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ...

ملا ﮔﻔﺖ: «ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.»
كدخدا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟»

ملا ﮔﻔﺖ: «ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ مزایده ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.»

كدخدا ﮔﻔﺖ: «مگر میشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ مزایده ﮔﺬﺍﺷﺖ!»

ملا ﮔﻔﺖ: « ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻣيشه. ﺣالا ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ الاﻍ ﻣﺮﺩﻩ.

ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌد كدخدا ملانصرالدين رو ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: "ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟"

ملا ﮔﻔﺖ:
"به مزایده ﮔﺬﺍﺷﺘﻤش و اعلام كردم فقط با پرداخت
2درهم
در قرعه مزایده شركت كنيد و به قيد قرعه صاحب يك الاغ شوید.

به پانصد نفر بلیت ۲درهمی فروختم و ۹۹۸ درهم سود کردم."

كدخدا ﭘﺮﺳﻴﺪ: «ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟

ملا ﮔﻔﺖ: «ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.

من هم ۲درهمش ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ.

و این شد كه آزمون های استخدامی در ایران مد شد و همراه اول و ايرانسل جریان پیامک های شرکت در مسابقات رو راه انداختن...!
 

wonnin

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
4,078
لایک‌ها
7,588
محل سکونت
Wish I Knew
حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!

حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…
 

Ashkan.2549

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
21 فوریه 2013
نوشته‌ها
98
لایک‌ها
108
محل سکونت
Tehran
یک طنز انتقادی...

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون!به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچکدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون "بنز" و "ب ام و"جايی نميرن!اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جاروب زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن.خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی دردسر واقعی يعنی چی!!!جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بارميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟ شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرانيها اشک منو درآوردن به خدا!!!!شب و روز برام نگذاشتن! تا رومو ميکنم اين طرف، اون طرفيه آتيشی به پا ميکنن که نگو! تادو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود وآتيش بازی! حالا هم که........ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!!!جلوشون سجده كردم بيخيال نميشن ...
 
بالا