• پایان فعالیت بخشهای انجمن: امکان ایجاد موضوع یا نوشته جدید برای عموم کاربران غیرفعال شده است

مهدي اخوان ثالث - شاعر حماسه سراي معاصر

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
همچنان غمبار درهمبار مي باريد
من وليكن باز
شادمان بودم
ديگر اكنون از بزان و گوسپندان پرت
خويشتن هم گله بودم هم شبان بودم
بر بسيط برف پوش خلوت و هموار
تك و تنها با درفش خويش ، خوش خوش پيش مي رفتم
زير پايم برفهاي پاك و دوشيزه
قژفژي خوش داشت
پام بذر نقش بكرش را
هر قدم در برفها مي كاشت
شهر بكري برگرفتن از گل گنجينه هاي راز
هر قدم از خويش نقش تازه اي هشتن
چه خدايانه غروري در دلم مي كشت و مي انباشت
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
خوب يادم نيست
تا كجاها رفته بودم ، خوب يادم نيست
اين ، كه فريادي شنيدم ، يا هوس كردم
كه كنم رو باز پس ، رو باز پس كردم
پيش چشمم خفته اينك راه پيموده
پهندشت برف پوشي راه من بود
گامهاي من بر آن نقش من افزوده
چند گامي بازگشتم ، برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
جاي پاها تازه بود اما
برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
جاي پاها ديده مي شد، ليك
برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
جاي پاها باز هم گويي
ديده مي شد ‌ليك
برف مي باريد
باز مي گشتم
برف مي باريد
برف مي باريد، مي باريد، مي باريد
جاي پاهاي مرا هم برف پوشانده ست
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
بیچاره عاشقان

خوبان گلند وخار جفادر کنارشان چون ما کسی مبادگرفتار وخوارشان

باشد اگر تصوری از احتمال وصل شیرین شود تحمل تلخ انتظارشان

ای خوش به حال وروز کسانی که گاه گاه دارند به لب تبسمی از لطف یارشان

من نیستم حسود ولی رشک میبرم بر ان کسان که یار بوددر کنارشان

ان که دل به یار سفر کرده می دهند اواره می شوند چو ما از دیارشان

سوزد دلم ز دوری واز دیده می کشم روزی اگر نسیم ببارد غبارشان

اما هزار حیف که بیچاره عاشقان اول به دست یار بود اختیارشان


عشاق داغدیده نخواهند لوح گور بعد از وفات لاله دمد بر مزارشان

اما به گور من بنویسید این غریب دنبال گلرخان شدو شد خوار و زارشان
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز
آن شب که عالم، عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
وز شوق چشمک می‌زد و رویش به ما بود
ماه از خلال ابرهای پاره پاره
چون آخرین شب‌های شهریور صفا داشت
آن شب که بود از اولین شب‌های مرداد
بودیم ما بر تپه‌ای کوتاه و خاکی
در خلوتی از باغ‌های احمد آباد
هرگز فراموشم نخواهد گشت، هرگز
پیراهنی سربی که از آن دستمالی
دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت
از بیشه‌های سبز گیلان حرف می‌زد
آرامش صبح سعادت در سخن داشت
آن شب که عالم، عالم لطف و صفا بود
گاهی سکوتی بود، گاهی گفت و گویی
با لحن محبوبانه، قولی، یا قراری
گاهی لبی گستاخ، یا دستی گنه‌کار
در شهر زلفی شب روی می‌کرد، آری
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
آرامشی خوش بود، چون آرامش صلح
آن خلوت شیرین و اندک ماجرا را
روشنگران آسمان بودند، لیکن
بیش از حریفان زهره می‌پایید ما را
وز شوق چشمک می‌زد و رویش به ما بود
آن خلوت از ما نیز خالی گشت، اما
بعد از غروب زهره، وین حالی دگر داشت
او در کناری خفت، من هم در کناری
در خواب هم گویا به سوی ما نظر داشت
ماه از خلال ابرهای پاره پاره
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
آینهٔ خورشید از آن اوج بلند
شب رسید از ره و آن آینهٔ خرد شده
شد پرکنده و در دامن افلاک نشست
تشنه‌ام امشب، اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه‌ای شیرین است
من دگر نیستم، ای خواب برو، حلقه مزن
این سکوتی که تو را می‌طلبد نیست عمیق
وه که غافل شده‌ای از دل غوغایی من
می‌رسد نغمه‌ای از دور به گوشم، ای خواب
مکن، این نغمهٔ جادو را خاموش مکن
زلف چون دوش، رها تا به سر دوش مکن
ای مه امروز پریشان‌ترم از دوش مکن
در هیاهوی شب غمزده با اخترکان
سیل از راه دراز آمده را همهمه‌ای ست
برو ای خواب، برو عیش مرا تیره مکن
خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه‌ای ست
چشم بر دامن البرز سیه دوخته‌ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب است
عشق در پنجهٔ غم قلب مرا می‌فشرد
با تو ای خواب، نبرد من و دل زین سبب است
مرغ شب آمد و در لانهٔ تاریک خزید
نغمه‌اش را به دلم هدیه کند بال نسیم
آه ... بگذار که داغ دل من تازه شود
روح را نغمهٔ همدرد فتوحی‌ست عظیم
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
آینهٔ خورشید از آن اوج بلند
شب رسید از ره و آن آینهٔ خرد شده
شد پرکنده و در دامن افلاک نشست
تشنه‌ام امشب، اگر باز خیال لب تو
خواب نفرستد و از راه سرابم نبرد
کاش از عمر شبی تا به سحر چون مهتاب
شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
روح من در گرو زمزمه‌ای شیرین است
من دگر نیستم، ای خواب برو، حلقه مزن
این سکوتی که تو را می‌طلبد نیست عمیق
وه که غافل شده‌ای از دل غوغایی من
می‌رسد نغمه‌ای از دور به گوشم، ای خواب
مکن، این نغمهٔ جادو را خاموش مکن
زلف چون دوش، رها تا به سر دوش مکن
ای مه امروز پریشان‌ترم از دوش مکن
در هیاهوی شب غمزده با اخترکان
سیل از راه دراز آمده را همهمه‌ای ست
برو ای خواب، برو عیش مرا تیره مکن
خاطرم دستخوش زیر و بم زمزمه‌ای ست
چشم بر دامن البرز سیه دوخته‌ام
روح من منتظر آمدن مرغ شب است
عشق در پنجهٔ غم قلب مرا می‌فشرد
با تو ای خواب، نبرد من و دل زین سبب است
مرغ شب آمد و در لانهٔ تاریک خزید
نغمه‌اش را به دلم هدیه کند بال نسیم
آه ... بگذار که داغ دل من تازه شود
روح را نغمهٔ همدرد فتوحی‌ست عظیم
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
با نوازش‌های لحن مرغکی بیدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب
چون گشودم چشم، دیدم از میان ابرها
برف زرین بارد از گیسوی گلگون، آفتاب
جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم
گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گیسوی من کوشید با آثار خواب
وز کشاکشهاش طرح گیسوانم تازه شد
سایه روشن بود روی گیتی از خورشید و ابر
ابرها مانند مرغانی که هر دم می‌پرند
بر زمین خسبیده نقش شاخ‌های بید بن
گاه محو و گاه رنگین لیک با قدی بلند
بره‌ها با هم سرود صبحدم خواندند و نیست
جز: کجایی مادر گمگشته؟ قصدی ز آن سرود
لک لک همسایه بالا زد سر و غلیان کشید
جفت او در آشیان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگیز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آمیخت در غم‌های من
حزن شیرینی که هم درد است و هم درمان درد
سایه افکن شد به روح آسمان پیمای من
خنده کردم بر جبین صبح با قلبی حزین
خنده‌ای، اما پریشان خنده‌ای بی اختیار
خیره در سیمای شیرین فلک نام تو را
بر زبان آوردم تابنده مه، جانانه یار
ناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفت
وز میان باغ پیدا شد جمالی تابناک
آمد از آن غرفهٔ زیبای نورانی فرود
چون فرشته، آسمانی پیکری پر نور و پاک
در کنار جوی، با رویی درخشان ایستاد
وز نگاهی روح تاریک مرا تابنده کرد
سجده بردم قامتش را لیک قلبم می‌تپید
دیدمش کاهسته بر محجوبی من خنده کرد
من نگفتم: کیستی؟ زیرا زبان در کام من
از شکوه جلوه‌اش حرفی نمی یارست گفت
شاید او رمز نگاهم را به خود تعبیر کرد
کز لبش با عطر مستی آوری این گل شکفت
ای جوان، چشمان تو می‌پرسد از من کیستی
من به این پرسان محزون تو می‌گویم جواب
من خدای ذوق و موسیقی خدای شعر و عشق
من خدای روشنی‌ها من خدای آفتاب
از میان ابرهای خسته این امواج نور
نیزه‌های تیرگی پیری زرین من است
خسته خاطر عاشقان هستی از کف داده را
هدیه آوردن ز شهر عشق، آیین من است
نک به رایت هدیه‌ای آورده‌ام از شهر عشق
تا که همراز تو باشد در غم شب‌های هجر
ساحلی باشد منزه تا که درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غم‌های تو در دریای هجر
اینک این پاکیزه تن مرغک، ره آورد من است
پیکری دارد چو روحم پاک و چون مویم سپید
این همان مرغ است کاندر ماورای آسمان
بال بر فرق خدای حسن و گل‌ها گسترید
بنگر ای جانانه توران تا که بر رخسار من
اشک‌های من خبردارت کنند از ماجرا
دیدم آن مرغک چو منقار کبود از هم گشود
می‌ستاید عشق محجوب من و حسن تو را
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
آمد به سوی شهر از آن دور دورها
آشفته حال باد سحرخیز فرودین
گفتی کسی به عمد بر آشفت خاکدان
زان دامنی که باد کشیدیش بر زمین
شب همچو زهد شیخ گرفتار وسوسه
روز از نهاد چرخ چو شیطان شتاب کن
همچون تبسمی که کند دختری عفیف
بنیاد زهد و خانهٔ تقوا خراب کن
آن اختران چو لشکریان گریخته
هر یک به جد و جهد پی استتار خویش
افشانده موی دخترکی ارمنی به روی
فرمانروا نه عدل، نه بیداد، گرگ و میش
سوسو کنان به طول خیابان چراغ‌ها
بر تاج تابناک ستون‌های مستقیم
چون موج باده پشت بلورین ایغها
یا رقص لاله زار به همراهی نسیم
آمد مرا به گوش غریوی که می‌کشید
نقاره با تغنی منحوس و دلخراش
ناقوس شوم مرده دلان است، کز لحد
سر بر کشیده‌اند به انگیزهٔ معاش
توأم به این سرود پر ابهام مذهبی
در آسمان تیره نعیب غراب‌ها
گفتی ز بس خروش که می‌آمدم به گوش
غلتان شدند از بر البرز آب‌ها
من در بغل گرفته کتابی چو جان عزیز
شوریده مو به جانب صحرا قدم زنان
از شهر و اهل شهر به تعجیل در گریز
بر هم نهاده چشم ز توفان تیره جان
بر هم نهاده چشم و روان، دست‌ها به جیب
وز فرط گرد و خاک به گردم حصارها
ناگه گرفت راه مرا پیکری نحیف
چون سنگ کوه، در قدم چشمه سارها
دیدم به پای کاخ رفیعی که قبه اش
راحت غنوده به دامان کهکشان
خوابیده مرد زار و فقیری که جبه‌اش
غربال بود و هادی غم‌های بیکران
کاخی قشنگ، مظهر بیدادهای شوم
مهتاب رنگ و دلکش و جان پرور و رفیع
مردی اسیر دوزخ این کهنه مرز و بوم
چون بره‌ای که گم شده از گله‌ای وسیع
از کاخ رفته قهقههٔ شوق تا فلک
چون خنده‌های باده ز حلقوم کوزه‌ها
وان ناله‌های خفته کمک می‌کند به شک
کاین صوت مرد نیست که آه عجوزه‌ها
تعبیر آه و قهقهه خاطر نشان کند
مفهوم بی عدالتی و نیش و نوش را
وین پردهٔ فصیح مجسم عیان کند
دنیای ظلم و جور سباع و وحوش را
آن یک به فوق مسکنت از ظلم و جور این
این یک به تخت مقدرت از دسترنج آن
این با سرور و شادی و عیش و طرب قرین
و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان
گفتم به روح خفتهٔ آن مرد بی خبر
تا کی تو خفته‌ای؟ بنگر آفتاب زد
بر خیز و مرد باش، ولیکن حذر، حذر
زنهار، بی گدار نباید به آب زد
همدرد من! عزیز من! ای مرد بینوا
آخر تو نیز زنده‌ای، این خواب جهل چیست
مرد نبرد باش که در این کهن سرا
کاری محال در بر مرد نبرد نیست
زنهار، خواب غفلت و بیچارگی بس است
هنگام کوشش است اگر چشم واکنی
تا کی به انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
بی سنگر

در هوای گرفتهٔ پاییز
وقت بدرود شب، طلوع سحر
پیله‌اش را شکافت پروانه
آمد از دخمهٔ سیاه به در
بال‌ها را به شوق بر هم زد
از نشاط تنفس آزاد
با نگاهی حرصی و آشفته
همره آرزو به راه افتاد
نقش رخسار بامداد هنوز
بود پر سایه از سیاهی سرد
داشت نقاش خسته از پستو
کاسهٔ رنگ زرد می‌آورد
رد شد از دشت صبح پروانه
با نگاهی حرصی و آشفته
دید در پیله زار دنیایی
چشم باز و بصیرت خفته
ای! پروانگک! روی به کجا؟
آمد از پیله زار آوایی
باد سرد خزان سیه کندت
چه جنونی، چه فکر بیجایی
فصل پروانه نیست فصل خزان
نیم پروانه کرمکی گفتا
لااقل باش تا بهار آید
لااقل باش ... محو شد آوا
رد شد از دشت صبح پروانه
به چمنزار نیمروز رسید
شهر پروانه‌های زرین بال
نور جریان پشت بر خورشید
اوه، به به غریب پروانه
از کجایی تو با چنین خط و خال؟
شهر عشاق روشنی اینجاست
شهر پروانه‌های زرین بال
نه غریبم من، آشنا هستم
از شبستان شعر آمده‌ام
خسته از پیله‌های مسخ شده
از سیه دخمه‌ام برون زده‌ام
همرهم آرزو، به کلبهٔ شعر
آردها بیخت، پر وزن آویخت
بافته از دل و تنیده ز جان
خاطرم نقش حله ها انگیخت
از شبستان شعر پارینه
من همان طفل ارغنون سازم
ارغنون ناله‌های روح من است
دردناک است و وحشی آوازم
اینک از راه دور آمده‌ام
آرزومند آرزوی دگر
در دلم خفته نغمه‌های حزین
از تمنای رنگ و بوی دگر
اوه، فرزند راه دور! بیا
هر چه داری تو آرزوی اینجاست
بر چمن‌ها نشست، پروانه
گفت: به به چه تازه و زیباست
روزها رفت و روزها آمد
بود پروانه گرم لذت و گشت
روزهایی چه روزهای خوشی
در چمنزار نیمروز گذشت
تا شبی دید آرزوهایش
همه دلمرده اند و افسرده
گریه هاشان دروغ و بی معنی ست
خنده هاشان غریب و پژمرده
گفت با خود که نیست وقت درنگ
این گلستان دگر نه جای من است
من نه مرد دروغ و تزویرم
هر چه هست از هوای این چمن است
بشنید این سخن پرستویی
داستانش به آفتاب بگفت
غم پروانه آفتابی شد
روزها رفت و او نه خورد و نه خفت
آفتاب بلند عالم‌گیر
من دگر زین حجاب دل‌زده‌ام
دوست دارم پرستویی باشم
که ز پروانگی کسل شده‌ام
عصر تنگی که نقش‌بند غروب
سایه می‌زد به چهره‌ای روشن
می‌پرید از چمن پرستویی
آه ... بدرود، ای شکفته چمن
بال‌ها را به شوق بر هم زد
از نشاط تنفس آزاد
با نگاهی حریص و آشفته
همراه آرزو به راه افتاد
به کجا می‌روی؟ پرستوی خرد
از چمنزار آمد این آوا
لااقل باش تا بیاید صبح
لااقل باش ... محو گشت صدا
از چمنزار نیمروز پرید
همره آرزو پرستویی
در غبار غروب دود اندود
دید از دور برج و بارویی
سایه خیسانده در سواحل شب
کهنه برجی بلند و دود زده
برج متروک دیر سال، عبوس
با نقوشی علیل و مسخ شده
به رجبان پیرکی سیاه جبین
در سه کنجی نشسته مست غرور
و به گرد اندرش ستایشگر
دو سه نو پا حریف پر شر و شور
بر جدار هزار رخنهٔ برج
خفته بس نقش با خطوط زمخت
حاصل عمر چند افسونگر
میوهٔ رنج چند شاخهٔ لخت
گاه غمگین نگاه معصومی
از ورم کرده چشم حیرانی
گاه بر پرده‌ای غبار آلود
طرح گنگی ز داس دهقانی
رهگذر بر دهان برج نشست
گفت: وه، این چه برج تاریکی ست
در پس پرده‌های نه تویش
آن نگاه شراره بار از کیست؟
صف ظلمت فشرده‌تر می‌گشت
درهٔ شب عمیق‌تر می‌شد
آسمان با هزار چشم حسود
در نظارت دقیق‌تر می‌شد
هی! که هستی؟ سکوت برج شکست
هی! که هستی؟ پرندهٔ مغموم
مرغ سقایکی؟ پرستویی؟
بانگ زد به رجبان در آن شب شوم
برج ما برج پرده داران است
همه کس را به برج ما ره نیست
چه شد اینجا گذارت افتاده ست؟
سرگذشت تو چیست؟ نام تو چیست؟
از شبستان شعر آمده‌ام
من سخن پیشه‌ام، سخنگویم
مرغکی راه جوی و رهگذرم
مرغ سقایکم، پرستویم
مرغ سقایکم چو می‌خوانم
تشنگان را به آب و دانهٔ خویش
و پرستویم آن زمان که کنم
عمر در کار آشیانهٔ خویش
دانم این را که در جوار شما
کشتزاری ست با هزار عطش
آمدم کز شما بیاموزم
که چه سان ریزم آب بر آتش
آمدم با هزار امید بزرگ
و همین جام خرد و کوچک خویش
آمدم تا ازین مصب عظیم
راه دریای تشنه گیرم پیش
برج ما جای‌ایان تو نیست
گفت آن نغمه ساز نو پایک
تشنگان را بخار باید داد
دور شو دور، مرغ سقایک
صبحدم کشتزار عطشان دید
در کنارش افتاده پیکر غم
در به منقار مرغ سقایک
برگ سبزی لطیف، پر شبنم
رفته در خواب، خواب جاویدان
وقت بدرود شب، طلوع سحر
با تفنگی کبود و گرد آلود
رهگذر، جنگجوی بی سنگر
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
چو پرندهای ک سحر

چون پرنده‌ای که سحر
با تکانده حوصله‌اش
می‌پرد ز لانهٔ خویش
با نگاه پر عطشی
می‌رود برون شاعر
صبحدم ز خانهٔ خویش
در رهش، گذرگاهش
هر جمال و جلوه که نیست
یا که هست، می‌نگرد
آن شکسته پیر گدا
و آن دونده آب کدر
وان کبوتری که پرد
در رهش گذرگاهش
هر خروش و ناله که هست
یا که نیست، می‌شنود
ز آن صغیر دکه به دست
و آن فقیر طالع بین
و آن سگ سیه که دود
ز آنچه‌ها که دید و شنید
پرتوی عجولانه
در دلش گذارد رنگ
گاه از آنچه می‌بیند
چون نگاه دویانه
دور ماند صد فرسنگ
چون عقاب گردون گرد
صید خود در اوج اثیر
جوید و نمی‌جوید
یا بسان آینه ای
ز آن نقوش زود گذر
گوید و نمی‌گوید
با تبسمی مغرور
ناگهان به خویش دید
ز آنچه دید یا که شنود
در دلش فتد نوری
وین جوانهٔ شعر است
نطفه‌ای غبار آلود
قلب او به جوشید
سینه‌اش کند تنگی
ز آتشی گدازنده
ارغنون روحش را
سخت در خروش آرد
یک نهان نوازنده
زندگی به او داده است
با سپارشی رنگین
پرتوی ز الهامی
شاعر پریشانگرد
راه خانه گیرد پیش
با سریع‌تر گامی
باید او کند کاری
کز جرقه‌ای کم عمر
شعله‌ای برقصاند
وز نگاه آن شعله
یا کند تنی را گرم
یا دلی را بسوزاند
تا قلم به کف گیرد
خورد و خواب و آسایش
می‌شود فراموشش
افکند فرشتهٔ شعر
سایه بر سر چشمش
پرده بر در گوشش
نامه‌ها سیه گردد
خامه‌ها فرو خشکد
شمع‌ها فرو میرد
نقش‌ها برانگیزد
تا خیال رنگینی
نقش شعر بپذیرد
می‌زند بر آن سایه
از ملال یک پاییز
از غروب یک لبخند
انتظار یک مادر
افتخار یک مصلوب
اعتماد یک سوگند
روشنیش می‌بخشد
با تبسم اشکی
یا فروغ پیغامی
پرده می‌کشد بر آن
از حجاب تشبیهی
یا غبار ایهامی
و آن جرقهٔ کم عمر
شعله‌ای شود رقصان
در خلال بس دفتر
تا که بیندش رخسار؟
تا چه به اشدش مقدار؟
تا چه آیدش بر سر؟
 

wonnin

مدیر بازنشسته
تاریخ عضویت
8 اکتبر 2010
نوشته‌ها
4,001
لایک‌ها
7,614
محل سکونت
Wish I Knew
تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده ی من...


چه جنونی

چه نیازی،

چه غمی ست؟
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
شعر پاییز مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
آرشیو پیامها
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،



با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ورجز،اینش جامه ای باید .


بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست


گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده ی من...
چه جنونی

چه نیازی،

چه غمی ست؟


"مهدی اخوان ثالث"
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
از بهترین شعرهای مهدی اخوان ثالث

... عُقدۀ خود را فرو می خورد ،

چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می برد ؛

لقمه ی بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود ...


...«هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ؟

یک فریب ساده و کوچک .

آن هم از دست ِ عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جر با او نمی خواهی .

من گمانم زندگی باید همین باشد .


آه ! ... آه ! امّا

او چرا این را نمی داند ، که در اینجا

من دلم تنگ است ، یک ذره است ؟

شاتقی هم آدم است ، ای دادِ بر من ، داد !

ای فغان ! فریاد !

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند ؟

که من ِ بیچاره هم در سینه دل دارم .

که دل ِ من هم دل است آخر ؟

سنگ و آهن نیست .

او چرا این قدر از من غافل است آخر ؟

آه ، آه ای کاش

گاهگاهی بچه را نیز می آورد.

کاشکی ... امّا ... رها کن ، هیچ »

و رها می کرد .

او رها می کرد حرفش را .

حرف ِ بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش .

و نمی بُرد و نمی شد بُرد از یادش.


اغلب او اینجا دهان می بست

گر به ناهنگام ، یا هنگام ، دَم دَر می کشید از درد ِ دل گفتن .

شاتقی، این ترجمان ِ درد ،

قهرمان ِ درد ،

آن یگانه مرد ِ مردانه .

پوچ و پوک ِ زندگی را نیم دیوانه .

و جنون عشق را چالاک و یکتا مرد .

او به خاموشی گرایان ، شکوه بس می کرد .

و سپس با کوشش ِ بسیار

عقدۀ خود را فرو می خورد .

چون خمیر ِ شیشه ، سوزان جُرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می برد ؛

لقمۀ بُغضی که قُوتِ غالبش آن بود.

تا چها می کرد ، خود پیداست،

چون گـُـوارد ، یا چه می آرد

جرعۀ خنجر به کام و سینه و حنجر ؟

و چه سینه و حنجری هم شاتقی را بود !

دودناکی ، پنجره ی کوری که دارد رو به تاریکا .

زخمگینی خُشک و راهی تنگ و باریکا .

گریه آوازی ، گره گیری ، خَسَک نالی .

چاه راه ِ کینه و خشم اندرون ، تاب و شکن بیرون .

خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی .

تنگنا غمراهه ای ، نَقبِ خراش و خون .


شاتقی آنگاه

چند لحظه چشمها می بست و بعد از آن ،

می کشید آهی و می کوشید

ــ با چه حالتها و حیلتها ــ

باز لبخند ِ غریبش را ، که چندی محو و پنهان بود ،

با خطوط ِ چهرۀ خود آشنا می کرد .

لیکن این لبخند ، در آن چهره تا یک چند ،

از غریب ِ غربت ِ خود مویه ها می کرد .

و چنانچون تکّه ای وارونه از تصویر ،

ــ یا چو تصویری که می گرید ، غریبی می کند در قاب ِ بیگانه ــ

در خطوط ِ چهرۀ او ، جا نمی افتاد .

حِسّ غربت در غریبه قابهای چشم ِ ما می کرد .

شاتقی آنگاه در می یافت .

روی می گرداند و نابیننده ، بی سویی ، نگاه می کرد .

همزمان با سرفه ، یا خمیازه ، یا با خارش چانه ،

ــ می نمون این گونه ، می کرد ــ

تکّۀ وارون ِ آن تصویر را از چهره بر می داشت ؛

و خطوط ِ چهره اش را جا به جا می کرد .

تا بدین سان از برای آن جراحت ، آن به زهر آغشته ، آن لبخند ،

باز جای غصب وا می کرد .


عصر بود و راه می رفتیم ،

در حیاط ِ کوچک پاییز ، در زندان ،

چند تن زندانی ِ با هم ، ولی تنها .

آنچنان با گفت و گو سرگرم ؛

این چنین با شاتقی خندان .

از : مهدی اخوان ثالث
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
زمستان .. یاد
ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺸﺖ، ﻫﺮﮔﺰ
ﺁﻥ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻋﺎﻟﻢ، ﻋﺎﻟﻢ ﻟﻄﻒ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺑﻮﺩ
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ ﻟﺬﺗﯽ ﺩﺍﺷﺖ
ﻭﺯ ﺷﻮﻕ ﭼﺸﻤﮏ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻭﻳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺧﻼﻝ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ
ﭼﻮﻥ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮﻳﻮﺭ ﺻﻔﺎ ﺩﺍﺷﺖ
ﺁﻥ ﺷﺐ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﺩ
ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻣﺎ ﺑﺮ ﺗﭙﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺧﺎﮐﯽ
ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻍ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﻤﺪ ﺁﺑﺎﺩ
ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺸﺖ، ﻫﺮﮔﺰ
ﭘﻴﺮﺍﻫﻨﯽ ﺳﺮﺑﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ
ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﻮﻥ ﮐﺒﻮﺗﺮﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺩﺍﺷﺖ
ﺍﺯ ﺑﻴﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﮔﻴﻼﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩ
ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺻﺒﺢ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺩﺭ ﺳﺨﻦ ﺩﺍﺷﺖ
ﺁﻥ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻋﺎﻟﻢ، ﻋﺎﻟﻢ ﻟﻄﻒ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺑﻮﺩ
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺗﯽ ﺑﻮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﻮﻳﯽ
ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺒﻮﺑﺎﻧﻪ، ﻗﻮﻟﯽ، ﻳﺎ ﻗﺮﺍﺭﯼ
ﮔﺎﻫﯽ ﻟﺒﯽ ﮔﺴﺘﺎﺥ، ﻳﺎ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﻨﻪ ﮐﺎﺭ
ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺯﻟﻔﯽ ﺷﺐ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﺁﺭﯼ
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ ﻟﺬﺗﯽ ﺩﺍﺷﺖ
ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺻﻠﺢ
ﺁﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻭ ﺍﻧﺪﮎ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ
ﺭﻭﺷﻨﮕﺮﺍﻥ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻟﻴﮑﻦ
ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺣﺮﻳﻔﺎﻥ ﺯﻫﺮﻩ ﻣﯽ ﭘﺎﻳﻴﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﻭﺯ ﺷﻮﻕ ﭼﺸﻤﮏ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻭﻳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﺁﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺧﺎﻟﯽ ﮔﺸﺖ، ﺍﻣﺎ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺯﻫﺮﻩ، ﻭﻳﻦ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺷﺖ
ﺍﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺧﻔﺖ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﯼ
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﻢ ﮔﻮﻳﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ
ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺧﻼﻝ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
زمستان .. نغمه همدرد

ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺸﺖ، ﻫﺮﮔﺰ
ﺁﻥ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻋﺎﻟﻢ، ﻋﺎﻟﻢ ﻟﻄﻒ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺑﻮﺩ
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ ﻟﺬﺗﯽ ﺩﺍﺷﺖ
ﻭﺯ ﺷﻮﻕ ﭼﺸﻤﮏ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻭﻳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺧﻼﻝ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ
ﭼﻮﻥ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮﻳﻮﺭ ﺻﻔﺎ ﺩﺍﺷﺖ
ﺁﻥ ﺷﺐ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﺍﺩ
ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻣﺎ ﺑﺮ ﺗﭙﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺧﺎﮐﯽ
ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻍ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﻤﺪ ﺁﺑﺎﺩ
ﻫﺮﮔﺰ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﺸﺖ، ﻫﺮﮔﺰ
ﭘﻴﺮﺍﻫﻨﯽ ﺳﺮﺑﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ
ﺩﺯﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﻮﻥ ﮐﺒﻮﺗﺮﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻦ ﺩﺍﺷﺖ
ﺍﺯ ﺑﻴﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﮔﻴﻼﻥ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﺩ
ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺻﺒﺢ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﺩﺭ ﺳﺨﻦ ﺩﺍﺷﺖ
ﺁﻥ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻋﺎﻟﻢ، ﻋﺎﻟﻢ ﻟﻄﻒ ﻭ ﺻﻔﺎ ﺑﻮﺩ
ﮔﺎﻫﯽ ﺳﮑﻮﺗﯽ ﺑﻮﺩ، ﮔﺎﻫﯽ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﻮﻳﯽ
ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺒﻮﺑﺎﻧﻪ، ﻗﻮﻟﯽ، ﻳﺎ ﻗﺮﺍﺭﯼ
ﮔﺎﻫﯽ ﻟﺒﯽ ﮔﺴﺘﺎﺥ، ﻳﺎ ﺩﺳﺘﯽ ﮔﻨﻪ ﮐﺎﺭ
ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺯﻟﻔﯽ ﺷﺐ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﺁﺭﯼ
ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ ﻟﺬﺗﯽ ﺩﺍﺷﺖ
ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩ، ﭼﻮﻥ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺻﻠﺢ
ﺁﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻭ ﺍﻧﺪﮎ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ
ﺭﻭﺷﻨﮕﺮﺍﻥ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻟﻴﮑﻦ
ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺣﺮﻳﻔﺎﻥ ﺯﻫﺮﻩ ﻣﯽ ﭘﺎﻳﻴﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﻭﺯ ﺷﻮﻕ ﭼﺸﻤﮏ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻭﻳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﺁﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﻴﺰ ﺧﺎﻟﯽ ﮔﺸﺖ، ﺍﻣﺎ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺯﻫﺮﻩ، ﻭﻳﻦ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺷﺖ
ﺍﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺧﻔﺖ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﯼ
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﻢ ﮔﻮﻳﺎ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺎ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺖ
ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺧﻼﻝ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
زمستان ..ارمغان فرشته

ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻫﺎﯼ ﻟﺤﻦ ﻣﺮﻏﮑﯽ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺩﻝ
ﺑﺎﻣﺪﺍﺩﺍﻥ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺟﺎﺩﻭﯼ ﺧﻮﺍﺏ
ﭼﻮﻥ ﮔﺸﻮﺩﻡ ﭼﺸﻢ، ﺩﻳﺪﻡ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﺑﺮﻫﺎ
ﺑﺮﻑ ﺯﺭﻳﻦ ﺑﺎﺭﺩ ﺍﺯ ﮔﻴﺴﻮﯼ ﮔﻠﮕﻮﻥ، ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﺟﻮﯼ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﺷﮏ ﺷﻮﻗﺶ ﮔﺮﻡ ﮔﺮﻡ
ﮔﺮﺩ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺷﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﻭ ﺟﺎﻧﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﺷﺪ
ﺷﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﮔﻴﺴﻮﯼ ﻣﻦ ﮐﻮﺷﻴﺪ ﺑﺎ ﺁﺛﺎﺭ ﺧﻮﺍﺏ
ﻭﺯ ﮐﺸﺎﮐﺸﻬﺎﺵ ﻃﺮﺡ ﮔﻴﺴﻮﺍﻧﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﺷﺪ
ﺳﺎﻳﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﮔﻴﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻭ ﺍﺑﺮ
ﺍﺑﺮﻫﺎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺮﻏﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺩﻡ ﻣﯽ ﭘﺮﻧﺪ
ﺑﺮ ﺯﻣﻴﻦ ﺧﺴﺒﻴﺪﻩ ﻧﻘﺶ ﺷﺎﺥ ﻫﺎﯼ ﺑﻴﺪ ﺑﻦ
ﮔﺎﻩ ﻣﺤﻮ ﻭ ﮔﺎﻩ ﺭﻧﮕﻴﻦ ﻟﻴﮏ ﺑﺎ ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺑﺮﻩ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﺮﻭﺩ ﺻﺒﺤﺪﻡ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﻧﻴﺴﺖ
ﺟﺰ: ﮐﺠﺎﻳﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ؟ ﻗﺼﺪﯼ ﺯ ﺁﻥ ﺳﺮﻭﺩ
ﻟﮏ ﻟﮏ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺑﺎﻻ ﺯﺩ ﺳﺮ ﻭ ﻏﻠﻴﺎﻥ ﮐﺸﻴﺪ
ﺟﻔﺖ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺁﺷﻴﺎﻥ ﺧﻔﺘﻪ ﺳﺖ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺷﺎﺥ ﺗﻮﺩ
ﺁﻥ ﻧﺸﺎﻁ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺭﻭﺡ ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ
ﭼﻮﻥ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺎ ﺟﻔﺎ ﺁﻣﻴﺨﺖ ﺩﺭ ﻏﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ
ﺣﺰﻥ ﺷﻴﺮﻳﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻢ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭﺩ
ﺳﺎﻳﻪ ﺍﻓﮑﻦ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭘﻴﻤﺎﯼ ﻣﻦ
ﺧﻨﺪﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﺟﺒﻴﻦ ﺻﺒﺢ ﺑﺎ ﻗﻠﺒﯽ ﺣﺰﻳﻦ
ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ، ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ
ﺧﻴﺮﻩ ﺩﺭ ﺳﻴﻤﺎﯼ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻓﻠﮏ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎﺑﻨﺪﻩ ﻣﻪ، ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﻳﺎﺭ
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﭘﺮﻧﻴﺎﻥ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎﻏﯽ ﺷﮑﻔﺖ
ﻭﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺑﺎﻍ ﭘﻴﺪﺍ ﺷﺪ ﺟﻤﺎﻟﯽ ﺗﺎﺑﻨﺎﮎ
ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻏﺮﻓﻪٔ ﺯﻳﺒﺎﯼ ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﻓﺮﻭﺩ
ﭼﻮﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ، ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﭘﻴﮑﺮﯼ ﭘﺮ ﻧﻮﺭ ﻭ ﭘﺎﮎ
ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻮﯼ، ﺑﺎ ﺭﻭﻳﯽ ﺩﺭﺧﺸﺎﻥ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ
ﻭﺯ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺭﻭﺡ ﺗﺎﺭﻳﮏ ﻣﺮﺍ ﺗﺎﺑﻨﺪﻩ ﮐﺮﺩ
ﺳﺠﺪﻩ ﺑﺮﺩﻡ ﻗﺎﻣﺘﺶ ﺭﺍ ﻟﻴﮏ ﻗﻠﺒﻢ ﻣﯽ ﺗﭙﻴﺪ
ﺩﻳﺪﻣﺶ ﮐﺎﻫﺴﺘﻪ ﺑﺮ ﻣﺤﺠﻮﺑﯽ ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﺮﺩ
ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻢ: ﮐﻴﺴﺘﯽ؟ ﺯﻳﺮﺍ ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﻡ ﻣﻦ
ﺍﺯ ﺷﮑﻮﻩ ﺟﻠﻮﻩ ﺍﺵ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﻤﯽ ﻳﺎﺭﺳﺖ ﮔﻔﺖ
ﺷﺎﻳﺪ ﺍﻭ ﺭﻣﺰ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﮐﺮﺩ
ﮐﺰ ﻟﺒﺶ ﺑﺎ ﻋﻄﺮ ﻣﺴﺘﯽ ﺁﻭﺭﯼ ﺍﻳﻦ ﮔﻞ ﺷﮑﻔﺖ
ﺍﯼ ﺟﻮﺍﻥ، ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻴﺴﺘﯽ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﭘﺮﺳﺎﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﻳﻢ ﺟﻮﺍﺏ
ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯼ ﺫﻭﻕ ﻭ ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﺷﻌﺮ ﻭ ﻋﺸﻖ
ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯼ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﻫﺎ ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯼ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻳﻦ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﻧﻮﺭ
ﻧﻴﺰﻩ ﻫﺎﯼ ﺗﻴﺮﮔﯽ ﭘﻴﺮﯼ ﺯﺭﻳﻦ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺧﺴﺘﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺩﺍﺩﻩ ﺭﺍ
ﻫﺪﻳﻪ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺯ ﺷﻬﺮ ﻋﺸﻖ، ﺁﻳﻴﻦ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﻧﮏ ﺑﻪ ﺭﺍﻳﺖ ﻫﺪﻳﻪ ﺍﯼ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻋﺸﻖ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﻏﻢ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﻫﺠﺮ
ﺳﺎﺣﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻨﺰﻩ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺩﺭﺝ ﺧﺎﻃﺮﺵ
ﮔﻮﻫﺮ ﺍﻧﺪﻭﺯﺩ ﺯ ﻏﻢ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﺭﻳﺎﯼ ﻫﺠﺮ
ﺍﻳﻨﮏ ﺍﻳﻦ ﭘﺎﮐﻴﺰﻩ ﺗﻦ ﻣﺮﻏﮏ، ﺭﻩ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﭘﻴﮑﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﭼﻮ ﺭﻭﺣﻢ ﭘﺎﮎ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻣﻮﻳﻢ ﺳﭙﻴﺪ
ﺍﻳﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﻍ ﺍﺳﺖ ﮐﺎﻧﺪﺭ ﻣﺎﻭﺭﺍﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺑﺎﻝ ﺑﺮ ﻓﺮﻕ ﺧﺪﺍﯼ ﺣﺴﻦ ﻭ ﮔﻞ ﻫﺎ ﮔﺴﺘﺮﻳﺪ
ﺑﻨﮕﺮ ﺍﯼ ﺟﺎﻧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺭﺍﻥ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﻣﻦ
ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺧﺒﺮﺩﺍﺭﺕ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﺯ ﻣﺎﺟﺮﺍ
ﺩﻳﺪﻡ ﺁﻥ ﻣﺮﻏﮏ ﭼﻮ ﻣﻨﻘﺎﺭ ﮐﺒﻮﺩ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮔﺸﻮﺩ
ﻣﯽ ﺳﺘﺎﻳﺪ ﻋﺸﻖ ﻣﺤﺠﻮﺏ ﻣﻦ ﻭ ﺣﺴﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
زمستان . خفته


ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺷﻬﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭﻫﺎ
ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﺩ ﺳﺤﺮﺧﻴﺰ ﻓﺮﻭﺩﻳﻦ
ﮔﻔﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻋﻤﺪ ﺑﺮ ﺁﺷﻔﺖ ﺧﺎﮐﺪﺍﻥ
ﺯﺍﻥ ﺩﺍﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺩ ﮐﺸﻴﺪﻳﺶ ﺑﺮ ﺯﻣﻴﻦ
ﺷﺐ ﻫﻤﭽﻮ ﺯﻫﺪ ﺷﻴﺦ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻭﺳﻮﺳﻪ
ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﻧﻬﺎﺩ ﭼﺮﺥ ﭼﻮ ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺷﺘﺎﺏ ﮐﻦ
ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺗﺒﺴﻤﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻋﻔﻴﻒ
ﺑﻨﻴﺎﺩ ﺯﻫﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻪٔ ﺗﻘﻮﺍ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﻦ
ﺁﻥ ﺍﺧﺘﺮﺍﻥ ﭼﻮ ﻟﺸﮑﺮﻳﺎﻥ ﮔﺮﻳﺨﺘﻪ
ﻫﺮ ﻳﮏ ﺑﻪ ﺟﺪ ﻭ ﺟﻬﺪ ﭘﯽ ﺍﺳﺘﺘﺎﺭ ﺧﻮﻳﺶ
ﺍﻓﺸﺎﻧﺪﻩ ﻣﻮﯼ ﺩﺧﺘﺮﮐﯽ ﺍﺭﻣﻨﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ
ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍ ﻧﻪ ﻋﺪﻝ، ﻧﻪ ﺑﻴﺪﺍﺩ، ﮔﺮﮒ ﻭ ﻣﻴﺶ
ﺳﻮﺳﻮ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﻃﻮﻝ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﭼﺮﺍﻍ ﻫﺎ
ﺑﺮ ﺗﺎﺝ ﺗﺎﺑﻨﺎﮎ ﺳﺘﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ
ﭼﻮﻥ ﻣﻮﺝ ﺑﺎﺩﻩ ﭘﺸﺖ ﺑﻠﻮﺭﻳﻦ ﺍﻳﻐﻬﺎ
ﻳﺎ ﺭﻗﺺ ﻻﻟﻪ ﺯﺍﺭ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﯽ ﻧﺴﻴﻢ
ﺁﻣﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻏﺮﻳﻮﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮐﺸﻴﺪ
ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﺗﻐﻨﯽ ﻣﻨﺤﻮﺱ ﻭ ﺩﻟﺨﺮﺍﺵ
ﻧﺎﻗﻮﺱ ﺷﻮﻡ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﻻﻥ ﺍﺳﺖ، ﮐﺰ ﻟﺤﺪ
ﺳﺮ ﺑﺮ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﻴﺰﻩٔ ﻣﻌﺎﺵ
ﺗﻮﺃﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺳﺮﻭﺩ ﭘﺮ ﺍﺑﻬﺎﻡ ﻣﺬﻫﺒﯽ
ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺗﻴﺮﻩ ﻧﻌﻴﺐ ﻏﺮﺍﺏ ﻫﺎ
ﮔﻔﺘﯽ ﺯ ﺑﺲ ﺧﺮﻭﺵ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻡ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ
ﻏﻠﺘﺎﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﺍﺯ ﺑﺮ ﺍﻟﺒﺮﺯ ﺁﺏ ﻫﺎ
ﻣﻦ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﭼﻮ ﺟﺎﻥ ﻋﺰﻳﺰ
ﺷﻮﺭﻳﺪﻩ ﻣﻮ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺐ ﺻﺤﺮﺍ ﻗﺪﻡ ﺯﻧﺎﻥ
ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﻭ ﺍﻫﻞ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﺗﻌﺠﻴﻞ ﺩﺭ ﮔﺮﻳﺰ
ﺑﺮ ﻫﻢ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﭼﺸﻢ ﺯ ﺗﻮﻓﺎﻥ ﺗﻴﺮﻩ ﺟﺎﻥ
ﺑﺮ ﻫﻢ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺭﻭﺍﻥ، ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺟﻴﺐ
ﻭﺯ ﻓﺮﻁ ﮔﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻡ ﺣﺼﺎﺭﻫﺎ
ﻧﺎﮔﻪ ﮔﺮﻓﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺍ ﭘﻴﮑﺮﯼ ﻧﺤﻴﻒ
ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﻩ، ﺩﺭ ﻗﺪﻡ ﭼﺸﻤﻪ ﺳﺎﺭﻫﺎ
ﺩﻳﺪﻡ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﮐﺎﺥ ﺭﻓﻴﻌﯽ ﮐﻪ ﻗﺒﻪ ﺍﺵ
ﺭﺍﺣﺖ ﻏﻨﻮﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﮐﻬﮑﺸﺎﻥ
ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﻣﺮﺩ ﺯﺍﺭ ﻭ ﻓﻘﻴﺮﯼ ﮐﻪ ﺟﺒﻪ ﺍﺵ
ﻏﺮﺑﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺎﺩﯼ ﻏﻢ ﻫﺎﯼ ﺑﻴﮑﺮﺍﻥ
ﮐﺎﺧﯽ ﻗﺸﻨﮓ، ﻣﻈﻬﺮ ﺑﻴﺪﺍﺩﻫﺎﯼ ﺷﻮﻡ
ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺩﻟﮑﺶ ﻭ ﺟﺎﻥ ﭘﺮﻭﺭ ﻭ ﺭﻓﻴﻊ
ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺳﻴﺮ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﻳﻦ ﮐﻬﻨﻪ ﻣﺮﺯ ﻭ ﺑﻮﻡ
ﭼﻮﻥ ﺑﺮﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺍﯼ ﻭﺳﻴﻊ
ﺍﺯ ﮐﺎﺥ ﺭﻓﺘﻪ ﻗﻬﻘﻬﻪٔ ﺷﻮﻕ ﺗﺎ ﻓﻠﮏ
ﭼﻮﻥ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺩﻩ ﺯ ﺣﻠﻘﻮﻡ ﮐﻮﺯﻩ ﻫﺎ
ﻭﺍﻥ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻔﺘﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺷﮏ
ﮐﺎﻳﻦ ﺻﻮﺕ ﻣﺮﺩ ﻧﻴﺴﺖ ﮐﻪ ﺁﻩ ﻋﺠﻮﺯﻩ ﻫﺎ
ﺗﻌﺒﻴﺮ ﺁﻩ ﻭ ﻗﻬﻘﻬﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﮐﻨﺪ
ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺑﯽ ﻋﺪﺍﻟﺘﯽ ﻭ ﻧﻴﺶ ﻭ ﻧﻮﺵ ﺭﺍ
ﻭﻳﻦ ﭘﺮﺩﻩٔ ﻓﺼﻴﺢ ﻣﺠﺴﻢ ﻋﻴﺎﻥ ﮐﻨﺪ
ﺩﻧﻴﺎﯼ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺟﻮﺭ ﺳﺒﺎﻉ ﻭ ﻭﺣﻮﺵ ﺭﺍ
ﺁﻥ ﻳﮏ ﺑﻪ ﻓﻮﻕ ﻣﺴﮑﻨﺖ ﺍﺯ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺟﻮﺭ ﺍﻳﻦ
ﺍﻳﻦ ﻳﮏ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﻣﻘﺪﺭﺕ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺮﻧﺞ ﺁﻥ
ﺍﻳﻦ ﺑﺎ ﺳﺮﻭﺭ ﻭ ﺷﺎﺩﯼ ﻭ ﻋﻴﺶ ﻭ ﻃﺮﺏ ﻗﺮﻳﻦ
ﻭ ﺁﻥ ﺑﺎ ﻋﺬﺍﺏ ﻭ ﺫﻟﺖ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺗﻮﺃﻣﺎﻥ
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﺭﻭﺡ ﺧﻔﺘﻪٔ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ
ﺗﺎ ﮐﯽ ﺗﻮ ﺧﻔﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﺑﻨﮕﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺯﺩ
ﺑﺮ ﺧﻴﺰ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺵ، ﻭﻟﻴﮑﻦ ﺣﺬﺭ، ﺣﺬﺭ
ﺯﻧﻬﺎﺭ، ﺑﯽ ﮔﺪﺍﺭ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺯﺩ
ﻫﻤﺪﺭﺩ ﻣﻦ! ﻋﺰﻳﺰ ﻣﻦ! ﺍﯼ ﻣﺮﺩ ﺑﻴﻨﻮﺍ
ﺁﺧﺮ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﯼ، ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺟﻬﻞ ﭼﻴﺴﺖ
ﻣﺮﺩ ﻧﺒﺮﺩ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﮐﻬﻦ ﺳﺮﺍ
ﮐﺎﺭﯼ ﻣﺤﺎﻝ ﺩﺭ ﺑﺮ ﻣﺮﺩ ﻧﺒﺮﺩ ﻧﻴﺴﺖ
ﺯﻧﻬﺎﺭ، ﺧﻮﺍﺏ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺑﻴﭽﺎﺭﮔﯽ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻮﺷﺶ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﭼﺸﻢ ﻭﺍﮐﻨﯽ
ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺗﻮﺍﻥ ﻧﺸﺴﺖ
ﺑﺮﺧﻴﺰ ﺗﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﻨﯽ
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
زمستان. بی سنگر

ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪٔ ﭘﺎﻳﻴﺰ
ﻭﻗﺖ ﺑﺪﺭﻭﺩ ﺷﺐ، ﻃﻠﻮﻉ ﺳﺤﺮ
ﭘﻴﻠﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺷﮑﺎﻓﺖ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ
ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺩﺧﻤﻪٔ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﺭ
ﺑﺎﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻮﻕ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﺩ
ﺍﺯ ﻧﺸﺎﻁ ﺗﻨﻔﺲ ﺁﺯﺍﺩ
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺣﺮﺻﯽ ﻭ ﺁﺷﻔﺘﻪ
ﻫﻤﺮﻩ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻧﻘﺶ ﺭﺧﺴﺎﺭ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﻫﻨﻮﺯ
ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺯ ﺳﻴﺎﻫﯽ ﺳﺮﺩ
ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻘﺎﺵ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﭘﺴﺘﻮ
ﮐﺎﺳﻪٔ ﺭﻧﮓ ﺯﺭﺩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﺭﺩ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺷﺖ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺣﺮﺻﯽ ﻭ ﺁﺷﻔﺘﻪ
ﺩﻳﺪ ﺩﺭ ﭘﻴﻠﻪ ﺯﺍﺭ ﺩﻧﻴﺎﻳﯽ
ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻭ ﺑﺼﻴﺮﺕ ﺧﻔﺘﻪ
ﺍﯼ! ﭘﺮﻭﺍﻧﮕﮏ! ﺭﻭﯼ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ؟
ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﭘﻴﻠﻪ ﺯﺍﺭ ﺁﻭﺍﻳﯽ
ﺑﺎﺩ ﺳﺮﺩ ﺧﺰﺍﻥ ﺳﻴﻪ ﮐﻨﺪﺕ
ﭼﻪ ﺟﻨﻮﻧﯽ، ﭼﻪ ﻓﮑﺮ ﺑﻴﺠﺎﻳﯽ
ﻓﺼﻞ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻧﻴﺴﺖ ﻓﺼﻞ ﺧﺰﺍﻥ
ﻧﻴﻢ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﻣﮑﯽ ﮔﻔﺘﺎ
ﻻﺍﻗﻞ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﺁﻳﺪ
ﻻﺍﻗﻞ ﺑﺎﺵ ... ﻣﺤﻮ ﺷﺪ ﺁﻭﺍ
ﺭﺩ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺷﺖ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ
ﺑﻪ ﭼﻤﻨﺰﺍﺭ ﻧﻴﻤﺮﻭﺯ ﺭﺳﻴﺪ
ﺷﻬﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﺭﻳﻦ ﺑﺎﻝ
ﻧﻮﺭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﭘﺸﺖ ﺑﺮ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ
ﺍﻭﻩ، ﺑﻪ ﺑﻪ ﻏﺮﻳﺐ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ
ﺍﺯ ﮐﺠﺎﻳﯽ ﺗﻮ ﺑﺎ ﭼﻨﻴﻦ ﺧﻂ ﻭ ﺧﺎﻝ؟
ﺷﻬﺮ ﻋﺸﺎﻕ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ
ﺷﻬﺮ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﺭﻳﻦ ﺑﺎﻝ
ﻧﻪ ﻏﺮﻳﺒﻢ ﻣﻦ، ﺁﺷﻨﺎ ﻫﺴﺘﻢ
ﺍﺯ ﺷﺒﺴﺘﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﭘﻴﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺦ ﺷﺪﻩ
ﺍﺯ ﺳﻴﻪ ﺩﺧﻤﻪ ﺍﻡ ﺑﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ
ﻫﻤﺮﻫﻢ ﺁﺭﺯﻭ، ﺑﻪ ﮐﻠﺒﻪٔ ﺷﻌﺮ
ﺁﺭﺩﻫﺎ ﺑﻴﺨﺖ، ﭘﺮ ﻭﺯﻥ ﺁﻭﻳﺨﺖ
ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻭ ﺗﻨﻴﺪﻩ ﺯ ﺟﺎﻥ
ﺧﺎﻃﺮﻡ ﻧﻘﺶ ﺣﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﻧﮕﻴﺨﺖ
ﺍﺯ ﺷﺒﺴﺘﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﭘﺎﺭﻳﻨﻪ
ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻔﻞ ﺍﺭﻏﻨﻮﻥ ﺳﺎﺯﻡ
ﺍﺭﻏﻨﻮﻥ ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻭﺣﺸﯽ ﺁﻭﺍﺯﻡ
ﺍﻳﻨﮏ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺩﻭﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ
ﺁﺭﺯﻭﻣﻨﺪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﮔﺮ
ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺧﻔﺘﻪ ﻧﻐﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﺰﻳﻦ
ﺍﺯ ﺗﻤﻨﺎﯼ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺩﮔﺮ
ﺍﻭﻩ، ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺩﻭﺭ! ﺑﻴﺎ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻮ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺍﻳﻨﺠﺎﺳﺖ
ﺑﺮ ﭼﻤﻦ ﻫﺎ ﻧﺸﺴﺖ، ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ
ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﺯﻳﺒﺎﺳﺖ
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺁﻣﺪ
ﺑﻮﺩ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮔﺮﻡ ﻟﺬﺕ ﻭ ﮔﺸﺖ
ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﯽ ﭼﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺧﻮﺷﯽ
ﺩﺭ ﭼﻤﻨﺰﺍﺭ ﻧﻴﻤﺮﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ
ﺗﺎ ﺷﺒﯽ ﺩﻳﺪ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻳﺶ
ﻫﻤﻪ ﺩﻟﻤﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ
ﮔﺮﻳﻪ ﻫﺎﺷﺎﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﻭ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﺖ
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺷﺎﻥ ﻏﺮﻳﺐ ﻭ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ
ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺖ ﻭﻗﺖ ﺩﺭﻧﮓ
ﺍﻳﻦ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺩﮔﺮ ﻧﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﻣﻦ ﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﺭﻭﻍ ﻭ ﺗﺰﻭﻳﺮﻡ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﺍﺯ ﻫﻮﺍﯼ ﺍﻳﻦ ﭼﻤﻦ ﺍﺳﺖ
ﺑﺸﻨﻴﺪ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﭘﺮﺳﺘﻮﻳﯽ
ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﮕﻔﺖ
ﻏﻢ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺷﺪ
ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻭ ﻧﻪ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺧﻔﺖ
ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﻋﺎﻟﻢ ﮔﻴﺮ
ﻣﻦ ﺩﮔﺮ ﺯﻳﻦ ﺣﺠﺎﺏ ﺩﻝ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﭘﺮﺳﺘﻮﻳﯽ ﺑﺎﺷﻢ
ﮐﻪ ﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﮕﯽ ﮐﺴﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ
ﻋﺼﺮ ﺗﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﻧﻘﺶ ﺑﻨﺪ ﻏﺮﻭﺏ
ﺳﺎﻳﻪ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺑﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﺭﻭﺷﻦ
ﻣﯽ ﭘﺮﻳﺪ ﺍﺯ ﭼﻤﻦ ﭘﺮﺳﺘﻮﻳﯽ
ﺁﻩ ... ﺑﺪﺭﻭﺩ، ﺍﯼ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﭼﻤﻦ
ﺑﺎﻝ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻮﻕ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﺩ
ﺍﺯ ﻧﺸﺎﻁ ﺗﻨﻔﺲ ﺁﺯﺍﺩ
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺣﺮﻳﺺ ﻭ ﺁﺷﻔﺘﻪ
ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺁﺭﺯﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ؟ ﭘﺮﺳﺘﻮﯼ ﺧﺮﺩ
ﺍﺯ ﭼﻤﻨﺰﺍﺭ ﺁﻣﺪ ﺍﻳﻦ ﺁﻭﺍ
ﻻﺍﻗﻞ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺑﻴﺎﻳﺪ ﺻﺒﺢ
ﻻﺍﻗﻞ ﺑﺎﺵ ... ﻣﺤﻮ ﮔﺸﺖ ﺻﺪﺍ
ﺍﺯ ﭼﻤﻨﺰﺍﺭ ﻧﻴﻤﺮﻭﺯ ﭘﺮﻳﺪ
ﻫﻤﺮﻩ ﺁﺭﺯﻭ ﭘﺮﺳﺘﻮﻳﯽ
ﺩﺭ ﻏﺒﺎﺭ ﻏﺮﻭﺏ ﺩﻭﺩ ﺍﻧﺪﻭﺩ
ﺩﻳﺪ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﺮﺝ ﻭ ﺑﺎﺭﻭﻳﯽ
ﺳﺎﻳﻪ ﺧﻴﺴﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﺷﺐ
ﮐﻬﻨﻪ ﺑﺮﺟﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺩﻭﺩ ﺯﺩﻩ
ﺑﺮﺝ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﺩﻳﺮ ﺳﺎﻝ، ﻋﺒﻮﺱ
ﺑﺎ ﻧﻘﻮﺷﯽ ﻋﻠﻴﻞ ﻭ ﻣﺴﺦ ﺷﺪﻩ
ﺑﻪ ﺭﺟﺒﺎﻥ ﭘﻴﺮﮐﯽ ﺳﻴﺎﻩ ﺟﺒﻴﻦ
ﺩﺭ ﺳﻪ ﮐﻨﺠﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻣﺴﺖ ﻏﺮﻭﺭ
ﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﺩ ﺍﻧﺪﺭﺵ ﺳﺘﺎﻳﺸﮕﺮ
ﺩﻭ ﺳﻪ ﻧﻮ ﭘﺎ ﺣﺮﻳﻒ ﭘﺮ ﺷﺮ ﻭ ﺷﻮﺭ
ﺑﺮ ﺟﺪﺍﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﺭﺧﻨﻪٔ ﺑﺮﺝ
ﺧﻔﺘﻪ ﺑﺲ ﻧﻘﺶ ﺑﺎ ﺧﻄﻮﻁ ﺯﻣﺨﺖ
ﺣﺎﺻﻞ ﻋﻤﺮ ﭼﻨﺪ ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮ
ﻣﻴﻮﻩٔ ﺭﻧﺞ ﭼﻨﺪ ﺷﺎﺧﻪٔ ﻟﺨﺖ
ﮔﺎﻩ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻌﺼﻮﻣﯽ
ﺍﺯ ﻭﺭﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﭼﺸﻢ ﺣﻴﺮﺍﻧﯽ
ﮔﺎﻩ ﺑﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻏﺒﺎﺭ ﺁﻟﻮﺩ
ﻃﺮﺡ ﮔﻨﮕﯽ ﺯ ﺩﺍﺱ ﺩﻫﻘﺎﻧﯽ
ﺭﻫﮕﺬﺭ ﺑﺮ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﺮﺝ ﻧﺸﺴﺖ
ﮔﻔﺖ: ﻭﻩ، ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺑﺮﺝ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﺳﺖ
ﺩﺭ ﭘﺲ ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﻧﻪ ﺗﻮﻳﺶ
ﺁﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﺍﺭﻩ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﮐﻴﺴﺖ؟
ﺻﻒ ﻇﻠﻤﺖ ﻓﺸﺮﺩﻩ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﺩﺭﻩٔ ﺷﺐ ﻋﻤﻴﻖ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﭼﺸﻢ ﺣﺴﻮﺩ
ﺩﺭ ﻧﻈﺎﺭﺕ ﺩﻗﻴﻖ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ
ﻫﯽ! ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ؟ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﺮﺝ ﺷﮑﺴﺖ
ﻫﯽ! ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ؟ ﭘﺮﻧﺪﻩٔ ﻣﻐﻤﻮﻡ
ﻣﺮﻍ ﺳﻘﺎﻳﮑﯽ؟ ﭘﺮﺳﺘﻮﻳﯽ؟
ﺑﺎﻧﮓ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺭﺟﺒﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺷﻮﻡ
ﺑﺮﺝ ﻣﺎ ﺑﺮﺝ ﭘﺮﺩﻩ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺝ ﻣﺎ ﺭﻩ ﻧﻴﺴﺖ
ﭼﻪ ﺷﺪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﮔﺬﺍﺭﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺳﺖ؟
ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﺗﻮ ﭼﻴﺴﺖ؟ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﺍﺯ ﺷﺒﺴﺘﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ
ﻣﻦ ﺳﺨﻦ ﭘﻴﺸﻪ ﺍﻡ، ﺳﺨﻨﮕﻮﻳﻢ
ﻣﺮﻏﮑﯽ ﺭﺍﻩ ﺟﻮﯼ ﻭ ﺭﻫﮕﺬﺭﻡ
ﻣﺮﻍ ﺳﻘﺎﻳﮑﻢ، ﭘﺮﺳﺘﻮﻳﻢ
ﻣﺮﻍ ﺳﻘﺎﻳﮑﻢ ﭼﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ
ﺗﺸﻨﮕﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺏ ﻭ ﺩﺍﻧﻪٔ ﺧﻮﻳﺶ
ﻭ ﭘﺮﺳﺘﻮﻳﻢ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﮐﻨﻢ
ﻋﻤﺮ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺁﺷﻴﺎﻧﻪٔ ﺧﻮﻳﺶ
ﺩﺍﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺭ ﺷﻤﺎ
ﮐﺸﺘﺰﺍﺭﯼ ﺳﺖ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻋﻄﺶ
ﺁﻣﺪﻡ ﮐﺰ ﺷﻤﺎ ﺑﻴﺎﻣﻮﺯﻡ
ﮐﻪ ﭼﻪ ﺳﺎﻥ ﺭﻳﺰﻡ ﺁﺏ ﺑﺮ ﺁﺗﺶ
ﺁﻣﺪﻡ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺍﻣﻴﺪ ﺑﺰﺭﮒ
ﻭ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎﻡ ﺧﺮﺩ ﻭ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﻮﻳﺶ
ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺍﺯﻳﻦ ﻣﺼﺐ ﻋﻈﻴﻢ
ﺭﺍﻩ ﺩﺭﻳﺎﯼ ﺗﺸﻨﻪ ﮔﻴﺮﻡ ﭘﻴﺶ
ﺑﺮﺝ ﻣﺎ ﺟﺎﯼ ﺍﻳﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺖ
ﮔﻔﺖ ﺁﻥ ﻧﻐﻤﻪ ﺳﺎﺯ ﻧﻮ ﭘﺎﻳﮏ
ﺗﺸﻨﮕﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﺭ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺍﺩ
ﺩﻭﺭ ﺷﻮ ﺩﻭﺭ، ﻣﺮﻍ ﺳﻘﺎﻳﮏ
ﺻﺒﺤﺪﻡ ﮐﺸﺘﺰﺍﺭ ﻋﻄﺸﺎﻥ ﺩﻳﺪ
ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﭘﻴﮑﺮ ﻏﻢ
ﺩﺭ ﺑﻪ ﻣﻨﻘﺎﺭ ﻣﺮﻍ ﺳﻘﺎﻳﮏ
ﺑﺮﮒ ﺳﺒﺰﯼ ﻟﻄﻴﻒ، ﭘﺮ ﺷﺒﻨﻢ
ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ، ﺧﻮﺍﺏ ﺟﺎﻭﻳﺪﺍﻥ
ﻭﻗﺖ ﺑﺪﺭﻭﺩ ﺷﺐ، ﻃﻠﻮﻉ ﺳﺤﺮ
ﺑﺎ ﺗﻔﻨﮕﯽ ﮐﺒﻮﺩ ﻭ ﮔﺮﺩ ﺁﻟﻮﺩ
ﺭﻫﮕﺬﺭ، ﺟﻨﮕﺠﻮﯼ ﺑﯽ ﺳﻨﮕﺮ
 

ibest

کاربر فعال ادبیات
تاریخ عضویت
16 جولای 2012
نوشته‌ها
14,900
لایک‌ها
11,874
محل سکونت
0098
زمستان . شعر

ﭼﻮﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺳﺤﺮ
ﺑﺎ ﺗﮑﺎﻧﺪﻩ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺵ
ﻣﯽ ﭘﺮﺩ ﺯ ﻻﻧﻪٔ ﺧﻮﻳﺶ
ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﭘﺮ ﻋﻄﺸﯽ
ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﺷﺎﻋﺮ
ﺻﺒﺤﺪﻡ ﺯ ﺧﺎﻧﻪٔ ﺧﻮﻳﺶ
ﺩﺭ ﺭﻫﺶ، ﮔﺬﺭﮔﺎﻫﺶ
ﻫﺮ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺟﻠﻮﻩ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺖ
ﻳﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ، ﻣﯽ ﻧﮕﺮﺩ
ﺁﻥ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﭘﻴﺮ ﮔﺪﺍ
ﻭ ﺁﻥ ﺩﻭﻧﺪﻩ ﺁﺏ ﮐﺪﺭ
ﻭﺍﻥ ﮐﺒﻮﺗﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺮﺩ
ﺩﺭ ﺭﻫﺶ ﮔﺬﺭﮔﺎﻫﺶ
ﻫﺮ ﺧﺮﻭﺵ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ
ﻳﺎ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺖ، ﻣﯽ ﺷﻨﻮﺩ
ﺯ ﺁﻥ ﺻﻐﻴﺮ ﺩﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ
ﻭ ﺁﻥ ﻓﻘﻴﺮ ﻃﺎﻟﻊ ﺑﻴﻦ
ﻭ ﺁﻥ ﺳﮓ ﺳﻴﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺩ
ﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﻳﺪ ﻭ ﺷﻨﻴﺪ
ﭘﺮﺗﻮﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ
ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺭﻧﮓ
ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽ ﺑﻴﻨﺪ
ﭼﻮﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻭﻳﺎﻧﻪ
ﺩﻭﺭ ﻣﺎﻧﺪ ﺻﺪ ﻓﺮﺳﻨﮓ
ﭼﻮﻥ ﻋﻘﺎﺏ ﮔﺮﺩﻭﻥ ﮔﺮﺩ
ﺻﻴﺪ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺍﺛﻴﺮ
ﺟﻮﻳﺪ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺟﻮﻳﺪ
ﻳﺎ ﺑﺴﺎﻥ ﺁﻳﻨﻪ ﺍﯼ
ﺯ ﺁﻥ ﻧﻘﻮﺵ ﺯﻭﺩ ﮔﺬﺭ
ﮔﻮﻳﺪ ﻭ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﻳﺪ
ﺑﺎ ﺗﺒﺴﻤﯽ ﻣﻐﺮﻭﺭ
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﻳﺶ ﺩﻳﺪ
ﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﻳﺪ ﻳﺎ ﮐﻪ ﺷﻨﻮﺩ
ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻓﺘﺪ ﻧﻮﺭﯼ
ﻭﻳﻦ ﺟﻮﺍﻧﻪٔ ﺷﻌﺮ ﺍﺳﺖ
ﻧﻄﻔﻪ ﺍﯼ ﻏﺒﺎﺭ ﺁﻟﻮﺩ
ﻗﻠﺐ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺟﻮﺷﻴﺪ
ﺳﻴﻨﻪ ﺍﺵ ﮐﻨﺪ ﺗﻨﮕﯽ
ﺯ ﺁﺗﺸﯽ ﮔﺪﺍﺯﻧﺪﻩ
ﺍﺭﻏﻨﻮﻥ ﺭﻭﺣﺶ ﺭﺍ
ﺳﺨﺖ ﺩﺭ ﺧﺮﻭﺵ ﺁﺭﺩ
ﻳﮏ ﻧﻬﺎﻥ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎ ﺳﭙﺎﺭﺷﯽ ﺭﻧﮕﻴﻦ
ﭘﺮﺗﻮﯼ ﺯ ﺍﻟﻬﺎﻣﯽ
ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮﻳﺸﺎﻧﮕﺮﺩ
ﺭﺍﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﮔﻴﺮﺩ ﭘﻴﺶ
ﺑﺎ ﺳﺮﻳﻊ ﺗﺮ ﮔﺎﻣﯽ
ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻭ ﮐﻨﺪ ﮐﺎﺭﯼ
ﮐﺰ ﺟﺮﻗﻪ ﺍﯼ ﮐﻢ ﻋﻤﺮ
ﺷﻌﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﻗﺼﺎﻧﺪ
ﻭﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺁﻥ ﺷﻌﻠﻪ
ﻳﺎ ﮐﻨﺪ ﺗﻨﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ
ﻳﺎ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﺪ
ﺗﺎ ﻗﻠﻢ ﺑﻪ ﮐﻒ ﮔﻴﺮﺩ
ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺁﺳﺎﻳﺶ
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﺶ
ﺍﻓﮑﻨﺪ ﻓﺮﺷﺘﻪٔ ﺷﻌﺮ
ﺳﺎﻳﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﭼﺸﻤﺶ
ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺶ
ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﺳﻴﻪ ﮔﺮﺩﺩ
ﺧﺎﻣﻪ ﻫﺎ ﻓﺮﻭ ﺧﺸﮑﺪ
ﺷﻤﻊ ﻫﺎ ﻓﺮﻭ ﻣﻴﺮﺩ
ﻧﻘﺶ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺰﺩ
ﺗﺎ ﺧﻴﺎﻝ ﺭﻧﮕﻴﻨﯽ
ﻧﻘﺶ ﺷﻌﺮ ﺑﭙﺬﻳﺮﺩ
ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺳﺎﻳﻪ
ﺍﺯ ﻣﻼﻝ ﻳﮏ ﭘﺎﻳﻴﺰ
ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﻳﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻳﮏ ﻣﺎﺩﺭ
ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻳﮏ ﻣﺼﻠﻮﺏ
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻳﮏ ﺳﻮﮔﻨﺪ
ﺭﻭﺷﻨﻴﺶ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ
ﺑﺎ ﺗﺒﺴﻢ ﺍﺷﮑﯽ
ﻳﺎ ﻓﺮﻭﻍ ﭘﻴﻐﺎﻣﯽ
ﭘﺮﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺑﺮ ﺁﻥ
ﺍﺯ ﺣﺠﺎﺏ ﺗﺸﺒﻴﻬﯽ
ﻳﺎ ﻏﺒﺎﺭ ﺍﻳﻬﺎﻣﯽ
ﻭ ﺁﻥ ﺟﺮﻗﻪٔ ﮐﻢ ﻋﻤﺮ
ﺷﻌﻠﻪ ﺍﯼ ﺷﻮﺩ ﺭﻗﺼﺎﻥ
ﺩﺭ ﺧﻼﻝ ﺑﺲ ﺩﻓﺘﺮ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺑﻴﻨﺪﺵ ﺭﺧﺴﺎﺭ؟
ﺗﺎ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺍﺷﺪﺵ ﻣﻘﺪﺍﺭ؟
ﺗﺎ ﭼﻪ ﺁﻳﺪﺵ ﺑﺮ ﺳﺮ؟
 
بالا