برگزیده های پرشین تولز

آثار صمد بهرنگي

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
قصه ي آه





يكي بود، يكي نبود. تاجري بود، سه تا دختر داشت. روزي مي خواست براي خريد و فروش به شهر ديگري برود، به دخترهايش گفت: هر چه دلتان مي خواهد بگوييد برايتان بخرم.
يكي گفت: پيراهن.
يكي گفت: جوراب.
دختر كوچكتر هم گفت: گل مي خواهم به موي سرم بزنم.
تاجر رفت خريد و فروشش را كرد، پيراهن و جوراب را خريد اما گل يادش رفت. آمد به خانه. توي خانه نشسته بودند كه يك دفعه يادش افتاد و آه كشيد. در اين موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت ديد كسي ايستاده دم در، يك قوطي هم دستش. تاجر گفت: تو كيستي؟
آن يك نفر گفت: من آه هستم. گل آوردم براي موهاي دختر كوچكترت.
تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است. زد به موهايش.
سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را ببرم.
تاجر رفت توي فكر كه چكار بكند چكار نكند. عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت خوب، بيا از اين كار بگذر.
آه گفت: ممكن نيست، بايد دختر را ببرم.
آخرش تاجر دختر كوچكترش را سپرد به دست آه و برگشت.
آه چشم هاي دختر را بست و سوار ترك اسبش كرد و راه افتاد.
دختر وقتي چشم باز كرد، باغي ديد خيلي خيلي بزرگ و زيبا. از لاي هر گل و بوته آوازي مي آمد. آه گفت: اينجا خانه ي تست.
چند روزي گذشت. دختر فقط خودش را مي ديد و آه را. مي خورد و مي خوابيد و گردش مي كرد اما هميشه تنها بود. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد. آه كشيد. آه آمد. گفت چرا آه كشيدي؟
دختر گفت: دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.
آه گفت: فردا مي برمت پيش آنها.
فردا آه چشمهاي دختر را بست و به ترك اسبش گرفت و برد به خانه ي تاجر، دم در به زمين گذاشت چشمهايش را باز كرد و گفت: فردا مي آيم مي برمت.
دختر تو رفت. با همه روبوسي كرد و نشستند به صحبت كردن و درد دل كردن. دختر گفت: توي باغ تنها هستم. يك نوكر هم دارم كه هر كاري بهش بگويم مي كند. خورد و خوراك هم فراوان است.
خاله ي دختر هم پيش آنها بود، گفت: دخترم، اينطورها هم نبايد باشد، زير كاسه نيم كاسه اي هست. تو حتماً شوهري داري. بايد ته و توي كار را دربياوري. حالا بگو ببينم شب كه مي خواهي بخوابي چي بهت مي دهند كه بخوري؟
دختر گفت: يك استكان چايي.
خاله گفت: يك شب چايي را نخور و انگشتت را ببر و نمك روش بريز كه خوابت نبرد، آنوقت ببين چي پيش مي آيد.
دختر گفت: خوب.
فردا آه آمد و دختر را دوباره به باغ برد. شب شد. آه چايي آورد. دختر پنهاني چايي را ريخت به زير فرش. انگشتش را بريد و نمك روش ريخت و خود را به خواب زد. نصفه هاي شب صداي پا شنيد. زيرچشمي نگاه كرد. آه را ديد كه فانوس به دست گرفته، پشت سرش هم پسر جوان و زيبايي مثل ماه به طرف او مي آيند.
پسر جوان از آه پرسيد: خانم حالش خوب بود؟
آه گفت: بلي آقا.
جوان پرسيد: چايش را خورده؟
آه گفت: بلي آقا. و رفت.
جوان لباس هايش را كند و خواست پهلوي دختر بخوابد كه دختر پاشد نشست و گفت: تو كيستي؟
جوان گفت: نترس من صاحب توام.
دختر گفت: پس چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟
جوان گفت: آدميزاد شير خام خورده، وفا ندارد. فكر مي كردم كه من را نبيني بهتر است. اما حالا كه سرم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.
صبح نوكر آمد آقايش را بيدار كند. جوان گفت: بگو باغ سرخ را مرتب بكنند مي آييم صبحانه بخوريم.
نوكر رفت. بعد جوان و دختر پا شدند رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد كه دو چشم مي خواست فقط براي تماشا. همه جا گل و شكوفه بود. از همان گل هايي كه آه برايش آورده بود. خواست گلي بچيند اما دستش كوتاه بود، نرسيد. جوان دست دراز كرد كه براي دختر گل بچيند. دختر نگاه كرد ديد پر كوچكي به زير بغل مردش چسبيده است. دست دراز كرد و پر را گرفت كشيد. پر كنده شد اما هوا ناگهان ابري شد و دختر بي هوش به زمين افتاد و وقتي چشم باز كرد كسي را نديد. جوان دراز كشيده مرده بود. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: يك دست لباس سياه براي من بياور.
دختر سراپا لباس سياه پوشيد و نشست بالاي سر جوان و بنا كرد به قرآن خواندن و اشك ريختن. عاقبت ديد كاري ساخته نشد. به آه گفت: من را ببر توي بازار بفروش.
آه او را برد به كنيزي فروخت. دختر يكي دو روز در خانه ي تازه زندگي كرد اما مي ديد كه همه توي خانه سياه پوشيده اند و همه غمگين هستند. عاقبت از يكي از كنيزها پرسيد: چرا توي اين خانه همه لباس سياه پوشيده اند؟ كنيز گفت: از وقتي پسر جوان و يكي يكدانه ي خانم گم شده، ما لباس سياه مي پوشيم.
دختر هيچ شبي خوابش نمي برد. هميشه تو فكر شوهرش بود كه ببيند علاج دردش چيست، شبي باز بيدار مانده بود كه ديد دايه ي پسر خانم فانوسي برداشت و بيرون رفت. دختر پا شد و دنبالش راه افتاد. دايه از چند حياط گذشت و به حوضي رسيد. زيرآب حوض را باز كرد. حوض خالي شد. تخته سنگي ديده شد. دايه تخته سنگ را برداشت و از پلكان پايين رفت و به زيرزميني رسيد. دختر هم كه دنبال دايه تا زيرزمين آمده بود، پسر جواني را ديد كه به چهارميخ كشيده شده بود.
دايه به پسر گفت: فكرهايت را كردي؟ حرفم را قبول مي كني يا نه؟
پسر گفت: نه.
دايه دوباره گفت، پسر باز گفت نه. سه دفعه دايه گفت كه قبول مي كني يا نه. پسر گفت نه. عاقبت دايه عصباني شد و با شلاق زد خون سر و صورت پسر را قاتي هم كرد.
دايه يك دوري پلو آورده بود. آن را هم زوركي به پسر خوراند و خواست بيرون برود. دختر پيش از او بيرون آمد ورفت دراز كشيد خودش را به خواب زد.
دايه صبح پا شد رفت حمام. دختر به يكي از كنيزها گفت: امشب خوابي ديدم، مي ترسم خانم از خوشحالي سكته بكند والا مي رفتم بهش مي گفتم.
حرف دختر دهان به دهان گشت تا به گوش خانم رسيد. خانم دختر را صدا كرد كه بايد بيايي خوابت را بگويي. دختر رفت پيش خانم و گفت: خانم پشت سر من بيا تا خوابم را بگويم.
از يك يك حياط ها گذشتند. دختر گفت: خانم عين همان حياط هايي است كه توي خواب ديدم. در هم همان در است. اين هم حوض. حالا بفرماييد زيرآب را باز كنند تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.
چه دردسر بدهم. رفتند رسيدند به زيرزمين. پسر صداي پا شنيد داد زد: حرامزاده، شب آمدنت بس نبود كه روز روشن هم مي آيي؟
خانم صداي پسرش را شناخت و دويد رفت او را بيدار كرد و بغلش كرد. دختر گفت: خانم، همان پسري است كه توي خواب ديدم.
پسر را از زيرزمين درآوردند. شستند تميز كردند و حكيم آوردند زخم هايش را مرهم گذاشتند. بعد پسر سرگذشت خودش را گفت كه چطور دايه او را برده بود زنداني كرده بود. در اين موقع در زدند. خانم فهميد كه دايه است. گفت: باز كنيد.
دايه چند دفعه در زد، آنوقت كنيزها رفتند باز كردند. پاي دايه كه به حياط رسيد، تمام نوكرها و كلفت ها را به دم فحش و بد و بيراه گرفت كه كدام گوري بوديد نمي آمديد در را باز كنيد، چند ساعت است كه در مي زنم.
يك دفعه چشم دايه به پسر افتاد و رنگش مثل گچ سفيد شد. خانم امر كرد دايه را ريز ريز كردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت: مي خواهم زن پسر من بشوي.
دختر گفت: من نمي توانم شوهر كنم. بايد عده ام سر بيايد بعد.
دختر فهميده بود كه دواي دردش اينجا نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: من را ببر بالاي سرش. دختر باز مدت زيادي بالاي سر جوان نشست و قرآن خواند و گريه كرد. عاقبت به آه گفت: مرا ببر بفروش.
آه او را دوباره فروخت. اين دفعه هم خانه ي صاحبش ماتم زده بود. پرسيد چه خبر است. گفتند: سال ها پيش خانم يك بچه اژدها زاييده. انداخته توي زيرزمين. اژدها روز به روز گنده تر مي شود اما خانم نه دلش مي خواهد او را بكشد و نه مي تواند آشكار كند و به همه بگويد كه اژدها بچه اش است.
روزي دختر به خانم گفت: خانم، چه خوب مي شد اگر مرا مي انداختيد جلو اژدها كه بخوردم.
خانم گفت: دختر مگر عقل از سرت پريده.
دختر آنقدر گفت كه خانم ناچار قبول كرد. دختر گفت: مرا بگذاريد توي يك كيسه چرمي و دهانش را ببنديد و بيندازيد جلو اژدها.
همين طور كردند و دختر را انداختند جلو اژدها. اژدها نگاهي به كيسه كرد و گفت: دختر، از جلدت بيا بيرون بخورمت.
دختر گفت: چرا تو درنيايي من در بيايم؟ بهتر است اول خودت از جلدت بيرون بيايي.
هر چه اژدها گفت دختر قبول نكرد. عاقبت اژدها مجبور شد از جلدش در بيايد. پسري بود مثل ماه. آنوقت دختر هم از كيسه بيرون آمد و دوتايي نشستند به صحبت كردن.
از اين طرف، مدتي گذشت. خانم به كنيزهايش گفت: حالا برويد ببينيد به سر دختر بيچاره چه آمد.
كنيزها آمدند از سوراخ نگاه كردند ديدند اژدها كجا بود. دختر با پسري مثل ماه نشسته صحبت مي كند. مژده به خانم آوردند خانم شاد شد. آنوقت پسر و دختر را آوردند پهلوي خانم. خانم گفت: بهتر است شما دو تا زن و شوهر بشويد.
دختر گفت: بايد بگذاريد عده ي من سر بيايد، بعد عروسي كنيم.
دختر فهميده بود كه دواي درش در اينجا هم نيست. آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟
آه گفت: همان طوري كه ديده بودي خوابيده.
دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه كرد. آخر سر گفت: آه، مرا ببر بفروش.
اين دفعه مرد ديگري او را خريد به خانه اش برد. كنيزهاي خانه گفتند. رسم اين خانه اين است كه كنيز تازه وارد، شب اول زير پاي آقا و خانم مي خوابد.
دختر گفت: باشد.
نصفه هاي شب دختر بيدار شد خانم را ديد كه پاشد رفت شمشيري آورد و سر آقا را گوش تا گوش بريد و خشك كرد و گذاشت توي تاقچه. بعد هفت قلم آرايش كرد و لباس پوشيد و بيرون رفت. نوكر يك جفت اسب دم در نگاه داشته بود. دو تايي سوار اسب شدند و رفتند. دختر افتاد دنبال آنها. دري را زدند و تو رفتند. چهل حرامي دورادور نشسته بودند. چهل حرامي باشي گفت: چرا دير كردي؟ زن گفت: چكار كنم. پدر سگ خوابش نمي برد. بكشيدش خلاص بشوم.
بعد زدند و رقصيدند و شادي كردند تا صبح نزديك شد. دختر پيش از خانم به خانه آمد و دراز كشيد و خود را به خواب زد. زن آمد توي قوطي كوچكي يك پر و مقداري روغن آورد. روغن را با پر به سر و گردن شوهرش ماليد و سرش را به گردنش چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد گفت: زن كجا رفته بودي بدنت سرد است؟
زن گفت: رودل كرده ام. تو كه از حال من خبر نداري.
فردا شب موقع خواب، دختر گفت: من باز هم زير پاي آقا و خانم مي خوابم.
نصف شبي زن مثل ديشب سر شوهرش را بريد و گذاشت رفت. بعد از رفتن او دختر پاشد سر مرد را چسباند. مرد عطسه كرد و بيدار شد زنش را نديد. دختر گفت: من مي دانم زنت كجاست پاشو برويم نشانت بدهم.
پاشدند رفتند به همان جاي ديشبي. مرد ديد كه چهل حرامي دورادور نشسته اند و زنش مي زند و مي رقصد. خواست تو برود، ديد زورش به آنها نمي رسد. رفت به طويله اسب ها را قاتي هم كرد و سر و صدا راه انداخت خودش هم ايستاد دم در. هر كس كه از اتاق بيرون مي آمد سرش را با شمشير مي زد. عاقبت همه را كشت غير از زنش و چهل حرامي باشي كه توي اتاق مانده بودند. آنوقت رفت تو. شمشيرش را كشيده آنها را هم كشت. بعد دست دختر را گرفت و به خانه آمدند. در خانه به دختر گفت: بيا زن من شو تمام مال و ثروت من مال تو باشد.
دختر گفت: نه، من بايد بروم. پر و قوطي را به من بده، بروم.
تاجر قوطي روغن را به دختر داد. دختر آه كشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟
آه گفت: همانطوري كه ديده بودي مثل سنگ افتاده خوابيده.
دختر گفت: من را ببر بالاي سرش.
آه دختر را برد به باغ، بالاي سر شوهرش. دختر قوطي را درآورد و كمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه كرد و پاشد نشست.
درخت ها باز گل كردند و پرنده ها بنا كردند به آواز خواندن.
پسر دختر را بغل كرد و بوسيد.
سيز ساغ من سلامت.
 

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
به دنبال فلك



روزي بود روزگاري. مردي هم بود از آن بدبختها و فلك زده هاي روزگار. به هر دري زده بود فايده اي نكرده بود. روزي با خودش گفت: اينجوري كه نمي شود دست روي دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلك را پيدا كنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، براي خودم چاره اي بينديشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به يك گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، كجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش كردي به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه سرم درد مي كند. دوايش چيست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسيد به شهري كه پادشاه آنجا در جنگ شكست خورده بود و داشت فرار مي كرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهاي مرد، كجا مي روي؟
مرد گفت: قربان، مي روم فلك را پيدا كنم و سرنوشتم را عوض كنم.
پادشاه گفت: حالا كه تو اين راه را مي روي از قول من هم بگو براي چه من در تمام جنگها شكست مي خورم، تا حال يك دفعه هم دشمنم را شكست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. كمي كه رفت رسيد به كنار دريا. ديد كه نه كشتي اي هست و نه راهي. حيران و سرگردان مانده بود كه چكار بكند و چكار نكند كه ناگهان ماهي گنده اي سرش را از آب درآورد و گفت: كجا مي روي، آدميزاد؟
مرد گفت: كارم زار شده، مي روم فلك را پيدا كنم. اما مثل اين كه ديگر نمي توانم جلوتر بروم، قايق ندارم.
ماهي گنده گفت: من ترا مي برم به آن طرف به شرط آنكه وقتي فلك را پيدا كردي از او بپرسي كه چرا هميشه دماغ من مي خارد؟
مرد قبول كرد. ماهي گنده او را كول كرد و برد به آن طرف دريا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسيد به جايي، ديد مردي پاچه هاي شلوارش را بالا زده و بيلي روي كولش گذاشته و دارد باغش را آب مي دهد. توي باغ هزارها كرت بود،‌ بزرگ و كوچك. خاك خيلي از كرتها از بي آبي ترك برداشته بود. اما يك چند تايي هم بود كه آب توي آنها لب پر مي زد و باغبان باز آب را توي آنها ول مي كرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسيد: كجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلك را پيدا كنم.
باغبان گفت: چه مي خواهي به او بگويي؟
مرد گفت: اگر پيدايش كردم مي دانم به او چه بگويم. هزار تا فحش مي دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلك منم.
مرد گفت: اول بگو ببينم اين كرتها چيست؟
باغبان گفت: اينها مال آدمهاي روي زمين است.
مرد پرسيد: مال من كو؟
باغبان كرت كوچك و تشنه اي را نشان داد كه از شدت عطش ترك برداشته بود. مرد با خشم زياد بيل را از دوش فلك قاپيد و سر آب را برگرداند به كرت خودش. حسابي كه سيراب شد گفت: خوب، اينش درست شد. حالا بگو ببينم چرا دماغ آن ماهي گنده هميشه مي خارد؟
فلك گفت: توي دماغ او يك تكه لعل گير كرده مانده. اگر با مشت روي سرش بزنيد، لعل مي افتد و حال ماهي جا مي آيد.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا هميشه شكست مي خورد و تا حال اصلاً دشمن را شكست نداده؟
فلك جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شكل مردها درآورده. اگر نمي خواهد شكست بخورد بايد شوهر كند.
مرد گفت: خيلي خوب. آن گرگي كه هميشه سرش درد مي كند دوايش چيست؟
فلك جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقي را بخورد، سرش ديگر درد نمي گيرد.
مرد شاد و خندان از فلك جدا شد و برگشت كنار دريا. ماهي گنده منتظرش بود. تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش كردي؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم.
ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد گفت: توي دماغت يك لعل گير كرده و مانده. بايد يكي با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوي.
ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.
مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر چه ماهي گنده ي بيچاره التماس كرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد كه پيشش رسيد و قضيه را تعريف كرد، به او گفت: حالا كه تو راز مرا دانستي، بيا و بدون اين كه كسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جاي من پادشاهي كن.
مرد قبول نكرد. گفت: نه. من پادشاهي را مي خواهم چكار؟ كرت خودم را پر آب كرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس كرد مرد قبول نكرد. آمد و آمد تا رسيد پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد انگار سرحالي! پيدايش كردي؟
مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يك آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟
مرد از سير تا پياز سرگذشتش را براي گرگ تعريف كرد كه چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نكرده است، چون كرت خودش را پر آب كرده و ديگر احتياجي به آن چيزها ندارد.
گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر كجا مي توانم گير بياورم؟
 

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
بز ريش سفيد



شنيدم كه در همين ده خودمان روزي بز حاجي مهدي آقا گر شد و آن را ول كردند توي صحرا، بعد بره ي خل ميرزا كدخداي ده ديگر، بعد سگ حاجي قاسم خودمان و بعد هم گوساله ي مشهدي محمد حسن. اين چهار تا وسط بيابان همديگر را پيدا كردند و رفيق شدند. اينجا و آنجا خوردند و خوابيدند و حسابي چاق و چله شدند، گري هم رفت پي كارش.
شبي توي مزرعه ي «داشلو» نشسته بودند حرف مي زدند. ديدند از دور روشنايي مي آيد. بز كه ريش سفيدشان بود گفت: آخ!.. كاشكي قلياني چاق مي كرديم!..
ديگران گفتند: اين كه كار سختي نيست. آقا سگ آب مي آورد، آقا گوساله تنباكو، آقا بره آتش، آنوقت قليان را چاق مي كنيم.
آقا بره پاشد رفت دنبال آتش. رفت و رفت و نزديك روشنايي كه رسيد، ديد اوهو، دوازده تا گرگ دوره زده اند و نشسته اند خودشان را گرم مي كنند. ترس برش داشت. سلام، عليك السلام! گفتند: رفيق بره، تو كجا و اينجا كجا؟
بره ترسان گفت: آمدم از شما آتش بگيرم تا براي رفيق بز قليان چاق كنيم.
گرگها گفتند: حالا بيا بنشين، خستگي در كن...
بره رفت و نشست. يكي گفت معطل چه هستيم، ديگران گفتند كه صبر كن، يكي ديگر هم مي آيد.
آقا بز هر چه صبر كرد ديد آقا بره نيامد. گفت: آقا گوساله تو پاشو برو ببين آقا بره چه بلائي سرش آمده.
آقا گوساله پا شد آهسته آهسته آمد، نزديك گرگها كه رسيد ديد دوازده تا گرگ بيچاره آقا بره را وسطشان گرفته اند و نشسته اند. از ترس شروع به لرزيدن كرد. اما به روي خودش نياورد و سر بره تشر زد: پدر سگ، آمدي اينجا چكار! آتش بياري يا با آقايان بنشيني و حرف بزني؟ يا الله، پاشو بيفت جلو، برويم. وقت قليان رفيق بز مي گذرد.
گرگها گفتند: خونت را كثيف نكن، رفيق. حالا بيا كمي بنشين خستگي در كن...
گوساله هم از ترس چيزي نگفت و رفت نشست وسط گرگها. يكي گفت كه حالا ديگر معطل چه هستيم؟ ديگران گفتند كه عجله نكن، رفيق. الان يكي ديگر هم پيدايش مي شود.
آقا بز باز هر چه صبر كرد از بره و گوساله خبري نشد. گفت: آقا سگ پاشو برو دنبالشان.
سگ پاشد آمد. نزديك كه رسيد ديد دوازده تا گرگ، آقا بره و آقا گوساله را دوره كرده اند و نشسته اند حرف مي زنند. از ترس لرزيد و كنده ي زانوهايش به هم خورد. اما به روي خودش نياورد و تشر زد: آهاي با شما هستم، بره ، گوساله! مگر رفيق بز شما را براي شب نشيني آقايان فرستاده كه نشسته ايد و خوش خوش بگو بخند مي كنيد؟ هيچ حيا نمي كنيد؟ پاشيد بيفتيد جلو برويم، وقت قليان رفيق بز مي گذرد.
گرگها گفتند: رفيق سگ، بيخودي عصباني مي شوي. اين بيچاره ها گناهي ندارند. حالا تو هم بيا كمي بنشين خستگي دركن...
آقا سگ هم از ترس چيزي نگفت و رفت نشست كنار رفيقهايش.
آقا بز وقتي كه ديد از سگ هم خبري نشد، خودش پا شد راه افتاد به طرف روشنايي گرگها. سر راه لاشه گرگي پيدا كرد. شاخ محكمي زد به لاشه و آن را روي سر بلند كرد. خوشش آمد و همين طوري راه افتاد. نزديك روشنايي كه رسيد، ديد دوازده تا گرگ رفيقهاي بيچاره اش را دوره كرده اند و نشسته اند و آب از لب و لوچه هايشان مي ريزد. به سر رفيقهايش تشر زد: آهاي احمقها شما را دنبال آتش فرستاده بودم يا اين كه گفته بودم برويد بنشينيد پاي صحبت آقايان؟
گرگها گفتند: عصباني نشو، رفيق بز حالا بيا بنشين كمي خستگي در كن...
بز ديد كه بد جايي گير افتاده رو كرد به گرگها و همه شان را به فحش و ناسزا بست كه: پدر احمقهاي كثيف! خوب جايي گيرتان آوردم. پدرتان بيست گرگ به من مقروض بود هفت تايش را خورده ام، يك هم سر شاخهايم است، باقيش هم شما. جنب نخوريد كه گرفتم بخورمتان!.. آقا سگ بگيرشان!.. فرار نكنند، ترسوها!..
گرگها تا اين حرفها را شنيدند، دو تا پا داشتند دو تا پاي ديگر هم قرض كردند و فرار كردند. چنان فرار كردند كه باد به گردشان نمي رسيد. سگ هم از اين طرف شروع كرد به عوعو كه مثلاً حالا مي گيرمتان و پاره پاره تان مي كنم.
بز رفيقهايش را برداشت و آمدند سر جايشان. بعد گفت: رفيقها، گرگها امشب دست از سر ما بر نخواهند داشت، بياييد برويم يك جا پنهان بشويم.
يك درخت سنجد كج و معوج بود. بز بالا رفت و نشست آن بالاي بالا، سگ زير پاي او، بره زير پاي سگ و گوساله هر چه كرد نتوانست از درخت بالا برود و آخرش زوركي خودش را به شاخه اي بند كرد.
گرگها پس از مدتي دويدن ايستادند. يكيشان گفت: نگاه كنيد ببينيد چه مي گويم: بز كجا و گرگ ها را ترساندن و فرار دادن كجا؟ كي تا حال چنين چيزي شنيده؟ برگرديم پدرشان را دربياوريم.
همه ي گرگها حرف او را قبول كردند و برگشتند. اما هرچه جستجو كردند بز و رفيقهايش را نتوانستند پيدا كنند. آمدند نشستند پاي درخت سنجد كه مشورتي بكنند و فالي بگيرند. يكيشان فالگير هم بود. خواست فالي بگيرد و محل بز و رفيقهايش را پيدا كند كه يك دفعه آقا گوساله لرزيد و ول شد و افتاد روي سرگرگها. بز تا ديد كار دارد خراب مي شود، داد زد: رفيق گوساله، اول آن فالگير پدر سوخته را بگير كه فرار نكند. زود باشيد بجنبيد رفيقها!.. بگيريديشان!..
گرگها باز چنان فرار كردند كه باد هم به گردشان نمي رسيد.
بز گفت: من مي دانم كه گرگها باز هم خواهند آمد. بياييد كاري بكنيم. آنوقت زمين را چال كرد و آقا سگ را خاك كرد و گفت كه فلان وقت فلان جور مي كني. رويش هم چند تايي آجر سوخته و شكسته چيد و گفت كه: رفيقها، اينجا را ما مي گوييم «پير مقدس قاقالا».
از اين طرف گرگها در حال فرار به روباه برخوردند. روباه گفت: كجا با اين عجله؟
گفتند: از دست بز فرار مي كنيم. مي خواست ما را بخورد.
روباه گفت: سرتان كلاه گذاشته. بز كجا و خوردن گرگ كجا؟ برگرديد برويم. مي دانم چكارش بكنم.
روباه آنقدر گفت كه گرگها دل و جرأت پيدا كردند و برگشتند. بز از دور ديد كه روباه افتاده جلو و گرگها را مي آورد. از همان دور فرياد زد: آهاي روباه، الباقي قرضت را مي آوري؟ مرحوم بابات بيست وچهار گرگ به من مقروض بود. يكي دو هفته پيش دوازده تايش را آوردي خوردم، مثل اين كه حال هم دوازده تاي ديگر را آورده اي. آفرين!.. آفرين!..
گرگها گفتند: روباه نكند ما را به پاي مرگ مي كشاني؟
روباه گفت: ابلهي گفت و احمقي باور كرد. مگر نمي بينيد اين حقه باز دروغ سر هم مي كند؟
بز گفت: روباه، اگر تو راست مي گويي بيا به اين «پير مقدس قاقالا» قسم بخور، تا قبول كنم كه به من مقروض نيستي و از تودست بردارم.
روباه يكراست رفت سر «مزار» و گفت: اگر دروغ بگويم اين «پير» مرا غضب كند.
روباه تا اين حرف را زد آقا سگ از توي چاله جست زد و بيخ گلوي روباه را گرفت و خفه اش كرد. گرگها باز فرار كردند و رفتند به جاي خيلي دوري.
در اين وقت ديگر داشت صبح مي شد. بز گفت: رفيقها، نظر من اين است كه هر كس برگردد به خانه ي خودش والا جك و جانورها راحتمان نمي گذارند.
همه حرف بز را پسنديدند و برگشتند سر خانه و زندگي اولشان.




گرگ و گوسفند



روزي بود، روزگاري بود. گوسفند سياهي هم بود. روزي گوسفند همانطوري كه سرش زير بود و داشت براي خودش مي چريد، يكدفعه سرش را بلند كرد و ديد، اي دل غافل از چوپان و گله اش خبري نيست و گرگ گرسنه اي دارد مي آيد طرفش. چشم هاي گرگ دو كاسه ي خون بود.
گوسفند گفت: سلام عليكم.
گرگ دندان هايش را بهم ساييد و گفت: سلام و زهر مار! تو اينجا چكار مي كني؟ مگر نمي داني اين كوه ها ارث باباي من است؟ الانه تو را مي خورم.
گوسفند ديد بدجوري گير كرده و بايد كلكي جور بكند و در برود. اين بود كه گفت: راستش من باور نمي كنم اين كوه ها مال پدر تو باشند. آخر مي داني من خيلي ديرباورم. اگر راست مي گويي برويم سر اجاق (زيارتگاه)، تو دست به قبر بزن و قسم بخور تا من باور كنم. البته آن موقع مي تواني مرا بخوري.
گرگ پيش خودش گفت: عجب گوسفند احمقي گير آوردم. مي روم قسم مي خورم بعد تكه پاره اش مي كنم و مي خورم.
دوتايي آمدند تا رسيدند زير درختي كه سگ گله در آنجا افتاده بود و خوابيده بود و خواب هفت تا پادشاه را مي ديد، گوسفند به گرگ گفت: اجاق اينجاست. حالا مي تواني قسم بخوري.
گرگ تا دستش را به درخت زد كه قسم بخورد، سگ از خواب پريد و گلويش را گرفت.






موش گرسنه​




روزي بود، روزگاري بود. موشي هم بود كه در صحرا زندگي مي كرد. روزي گرسنه اش شد و به باغي رفت. سه تا سيب گير آورد و خورد. بادي وزيد و برگ هاي درخت سيب را كند و بر سرش ريخت. موش عصباني شد برگ ها را هم خورد و از باغ بيرون آمد. ديد مردي سطل آب در دست به خانه اش مي رود. گفت: آهاي مرد! توي باغ سه تا سيب خوردم، باد آمد برگهايش را به سرم ريخت، آن ها را هم خوردم. الانه تو را هم مي خورم.
مرد گفت: با سطل مي زنم تو سرت، جابجا مي ميري ها!
موش گرسنه مرد را گرفت و قورت داد. رفت و رفت تا رسيد به جايي كه تازه عروسي داشت آتش چرخانش را مي گرداند. موش گفت: آهاي، عروس خانم! رفتم به باغ سه تا سيب خوردم، باد آمد برگ ها را ريخت، آن ها را هم خوردم، مرد سطل بدست را خوردم. الان تو را هم مي خورم.
عروس گفت: با آتش چرخان مي زنم تو سرت كباب مي شوي ها!
موش گرسنه عروس خانم را هم قورت داد و راه افتاد تا رسيد به جايي كه دخترها نشسته بودند و گلدوزي مي كردند. موش گفت: آهاي دخترها! رفتم به باغ سه تا سيب خوردم، باد آمد برگ ها را ريخت، آن ها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم، عروس خانم را خوردم. الان هم شماها را مي خورم.
دخترها گفتند با سوزن هايمان چشم هايت را در مي آوريم ها!
موش گرسنه آنها را هم قورت داد و راهش را كشيد و رفت. رفت و رفت تا رسيد پيش پسرهايي كه تيله بازي مي كردند. گفت: آهاي پسرها! رفتم به باغ سه تا سيب خوردم. باد آمد برگ ها را ريخت، آن ها را هم خوردم، مرد سطل بدست را خوردم، عروس خانم را خوردم، دخترهاي گلدوز را خوردم. الان شما را هم مي خورم.
پسرها گفتند: آهاي موش مردني، تيله بارانت مي كنيم، ها!
موش گرسنه پسرها را هم قورت داد و گذاشت رفت. آخر سر رسيد به يك پيرزن. گفت: آهاي پيرزن! رفتم به باغ سه تا سيب خوردم. باد آمد برگ ها را ريخت، آن ها را هم خوردم، مرد سطل به دست را خوردم، عروس خانم را خوردم، دخترهاي گلدوز را خوردم، پسرهاي تيله باز را خوردم. الان تو را هم مي خورم، نوبت تست.
پيرزن كمي فكر كرد و گفت: ننه جان، من همه اش پوست و استخوانم. تو را سير نمي كنم. ديشب «دويماج» (غذايي است كه معمولا از نان بيات و پنير يا روغن درست مي شود. غذاي سرد فقيرانه اي است كه مادرها براي قناعت و استفاده از خرده نان هاي بياتي كه ته سفره جمع مي شود، درست مي كنند) روغن درست كرده ام بگذار برم بياورم آن را بخور.
موش گفت: خيلي خوب برو اما زود برگرد.
پيرزن گربه ي براق چاق و چله اي داشت بسيار زبر و زرنگ. رفت به خانه اش و گربه اش را گذاشت توي دامنش و برگشت و تا رسيد نزديك موش. گفت: بيا ننه، بگير بخور.
و گربه را ول داد به طرف موش. موش تا چشمش به گربه افتاد در رفت. گربه دنبالش كرد اما نتوانست بگيردش، موش رفت توي سوراخي قايم شد. گربه دم سوراخ نشست و كمين كرد. مدتي گذشت و سر و صدا خوابيد. موش اينور و آنور را نگاه كرد، گربه را نديد خيال كرد خسته شده رفته. يواشكي سرش را از سوراخ درآورد اما گربه ديگر مجال فرار نداد، چنگالش را زد و موش را گرفت و شكمش را پاره كرد. آنوقت مرد سطل بدست بيرون آمد، عروس خانم بيرون آمد. دخترهاي گلدوز و پسرهاي تيله باز بيرون آمدند و هر كدام براي گربه چيزي آوردند كه بخورد و بيشتر چاق و چله شود.
دل خواننده ها شاد و دماغشان چاق!
 

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
آذربايجان در جنبش مشروطه



احمد كسروي مي نويسد جنبش مشروطه را تهران آغازيد و تبريز آن را پاسداري كرد و به انجام رسانيد.
هر چند آدمهاي كج انديشي هنوز هم معتقدند كه مجاهدان آذربايجان يك مشت اوباش بودند و ستار خان، آن انسان نيك نفس و مبارز، راهزني بيش نبود و تنها به خاطر غارت و چپاول مي جنگيد.
سخن كسروي اغراق نيست. راست است كه برقراري رژيم مشروطه كاملا به نفع توده ي مردم تمام نشد و حتي جنگاوران و پيشه وران كارشان به خواري و سختي كشيد (مثلا ستار خان)، اما در هر صورت، جانبازيها و مردانگيهاي مجاهدان پاكدل آذربايجان بود كه محمد علي ميرزاي گستاخ را به زانو درآورد و ديگر توده هاي مردم را برانگيخت و ثابت كرد كه شرقيان هم شاينده ي زندگاني آزاد مي باشند.(1)
(1) روزنامه ي تايمز چاپ لندن دو سه روز پس از بمباران مجلس پس از نكوهش هاي بسيار مي نويسد: «اين نمونه اي به دست داد از آن كه شرقيان شاينده ي زندگاني آزاد نمي باشند.»
تاريخ مشروطه – كسروي

دو سيد بزرگوار تهراني (آقايان طباطبائي و بهبهاني) كار را شروع كردند، مردم را شوراندند اما در راه بردن و به ثمر رساندن جنبش به بيراهه افتادند. آنها به چند خط فرمان بي خاصيت مشروطه دل خوش كرده بودند. حتي آن زمان كه محمدعلي ميرزا با خودكامگي حكم مي راند و مجلس و نمايندگان را به هيچ مي گرفت اين ها با ساده لوحي و خوش بيني زيانباري كه داشتند خيال مي كردند باز هم مي توان كار را با نشستن و حرف زدن وموعظه كردن وجوش و خروش پيش برد.
آنها از اين اصل مسلم غافل بودند كه براي پيروزي كامل بر دشمن خونريز بايد چون خود او مسلح شد و از خون ريختن باكي نداشت.
رهبران تهران مي توانستند آزاديخواهان را به خريدن تفنگ و افزار جنگ وادارند، از شهرهاي ديگر تفنگچي داوطلب بخواهند و با دستي كاملا مسلح و نيرويي آماده به مقابله برخيزند.
آنها حتي مي توانستند محمدعلي ميرزا را به نام سوگندشكني از پادشاهي بردارند و نقشه هاي محيلانه اش را نقش برآب كنند چنانكه همين كار را پس از چند روزي انجمن تبريز كرد.
رهبران تهران به هيچ يك از اين راهها التفات نكردند. آنها مي خواستند كار را با ستمديدگي و نمايش مظلوميت ملت و برانگيختن حس ترحم و انساندوستي محمدعلي ميرزا و ديگر سردمداران از پيش ببرند و نيازي به آمادگي نظامي و قيام مسلحانه نمي ديدند، و اگر روز بمباران مجلس آزاديخواهان تهران با وجود شجاعت بسياري كه نشان دادند نتوانستند بيش از چند ساعتي جنگ را ادامه دهند، علتش همين نداشتن آمادگي بود. ناگفته نماند عده اي از همين مجاهدان عضو «انجمن آذربايجان» در تهران بودند.
اما در تبريز از همان روز گرفتن فرمان مشروطه تفنگچي و مجاهد تربيت مي شد، به عبارت ديگر و روشن تر براي قيام مسلحانه، براي برانداختن دشمنان داخلي و خارجي، زمينه چيني به عمل مي آمد.
فعاليت اعضاي انجمن ايالتي تبريز و مهمتر از آن طرح هايي كه اعضاي انجمن سري «مركز غيبي» مي ريختند و به دست انجمن اجرا مي كردند، از چيزهايي بود كه تبريز را براي مقابله با قشون استبداد و ادامه ي يك جنگ يازده ماهه آماده كرده بود.
قطعه شعري كه روز جمعه بيست و هشتم شهريور 1286 در تبريز در مسجد مقصوديه هنگام برچيدن ختم عباس آقا تبريزي قاتل اتابك اعظم كه به وسيله ي ميرزا غفار زنوزي، از مجاهدان قفقاز، خوانده شد، روحيه و طرز فكر مجاهدان را به خوبي نشان مي دهد. مطلع اين قطعه چنين است:
آي قارداشلار، قان تؤكون تا جوشه گلسين كاينات
ثابت اولسون تا جهانه بيزده كي عزم و ثبــــــــات
ترجمه ي فارسي: رفقا، خون بريزيد تا كاينات به جوش آيد و بر جهانيان ثابت شود كه ما صاحب چه عزم و ثباتي هستيم.


موقعيت
تبريز پس از تهران بزرگترين شهر ايران و وليعهد نشين بود، به همين جهت با وجود فاصله ي زياد هميشه با تهران در تماس بود و از پيش آمدهاي تهران زودتر از جاهاي ديگر آگاه مي شد. در نظر بگيريم كه از تهران به تبريز دو سيم تلگراف كشيده شده بود، يكي دولتي و ديگري مال كمپاني.
آگاهي از وضع تهران خود مايه ي بيداري مردم بود. نزديكي آذربايجان به خاك قفقاز و عثماني و رفت و آمد بيحد مردم اين دو جا نيز در بيداري آذربايجانيان مؤثر بود. اصولا تبريز سر راه اروپا واقع شده بود.
سالانه گروه انبوهي از مردم از بازرگانان و دهقانان و كارگران و خيل بيكاران در جستجوي كار به قفقاز و عراق و... مي رفتند و در شهرهاي مختلف به كارهاي مختلف دست مي زدند.
احوال مردم آذربايجان و گاهي ايران كه در قفقاز ساكن مي شدند به تجارت يا قاچاق ميان دو كشور يا كارهاي ديگر مي پرداختند، در ادبيات آذري آن روزگار به خوبي منعكس شده است.
براي نمونه داستان «اوستا زينال» را از جليل محمد قلي زاده و نمايشنامه ي «سرگذشت مرد خسيس» را از ميرزا فتحعلي آخوندوف نام مي بريم.
اغلب شدت فقر و بيكاري بود كه توده ي مردم از دهقانان و شهري را به آن سو مي كشاند.
هنوز هم پيرمردان آذربايجان فراموش نكرده اند كه چگونه هر از گاهي بار سفر مي بستند كه بروند كيسه ها را پر كنند و برگردند. حتي زوار مشهد از راه قفقاز و بالاي درياي خزر خود را به مشهد مي رساندند و هم از آن راه برمي گشتند. البته انتخاب چنين راه دوري به سبب ناامني راههاي داخلي كشور و تعرض راهزنان سر گردنه ها بود.
از اين رهگذر نيز مقداري لغت روسي وارد زبان آذربايجان شده است. اين رفت و آمدها ناگزير راه چيزهاي تازه و افكار نو را به داخل كشور باز مي كرد و سبب بيداري مردم مي شد. سفر استانبول نيز همين اثر را داشت.
آذربايجان هميشه به طريقه هاي گوناگون با استانبول در تماس بوده است. چنان كه در دوره ي استبداد محمدعلي ميرزا و شدت جنگهاي تبريز، در استانبول انجمني به نام سعادت داير شد كه بيشتر اعضايش از ميان بازرگانان آذربايجان بودند و خود را نماينده ي انجمن ايالتي تبريز معرفي مي كردند. همين انجمن بود كه اخبار آذربايجان را به علماي نجف و كشورهاي اروپايي و ديگر جاها مي رساند و براي مجاهدان كمك هاي مالي مؤثري جمع آوري مي كرد.


بازرگاني
احمد كسروي مي نويسد كه آذربايجانيان در بازرگاني و فرستادن كالا به كشورهاي بيگانه از همه ي مردم ايران جلوتر مي بودند و در بيشتر شهرهاي همسايه رشته ي بازرگاني بيشتر در دست اين ها بود.
همچنين در استانبول و برخي از شهرهاي اروپا در بازرگاني دست گشاده داشتند. گاهي بازرگانان به نام شهري كه با آنان در ارتباط و معامله بودند مشهور مي شدند. مثلا گفته مي شد: «حاجي باقر استانبولچي». بعدها اين القاب به صورت نام خانوادگي درآمد. امروزه خانواده هايي به نام هاي مسكوچي، تهرانچي، بغدادچي، استانبولچي و غيره وجود دارند.
اين واقعيت نشاني از رشد و توسعه بورژوازي تجاري در آذربايجان بود. گاهي نيز بازرگاني براي حفظ جان و مال خود از دست عمال و فئودالهاي وابسته دربار پسوند «اوف» به آخر اسم خود مي آورد و بدين ترتيب خود را غير مستقيم تحت حمايت دولت روس تزاري كه نفوذ همه جانبه اي در ايران داشت، قرار مي داد. از اين ميان مي توان «فتح اله اوف» را نام برد.
بازرگانان از يك سو مال مي اندوختند و از سوي ديگر از جهان و پيشرفت هاي نقاط ديگر خبرهايي به ارمغان مي آوردند. اگر چه بيكاره ها و آزمندان بسياري هم در اين ميان بودند.
«زينال» قهرمان داستان جليل محمد قليزاده بناي بيكاره و به شدت خرافاتي و متعصبي است كه فقط بلد است وراجي كند و بد «ارمني هاي كافر» را بگويد.
صفحه هاي مجله ي معروف «ملا نصرالدين» پر است از مذمت شيخ ها و حاجي هاي طمعكار و رياكار ايراني مقيم قفقاز.
فقط مردم بيداردل و بازرگانان آزاديخواه بودند كه در بيداري مردم مؤثر افتادند و در كشاكش انقلاب ضد فئودالي از بذل جان و مال دريغ نكردند.
لازم به گفتن نيست كه در اينجا بايد به مفهومي كه بورژوازي از آزادي و عدالت و امنيت و غيره دارد توجه كرد.


فرهنگ
اولين دبستان ايران در تبريز به وسيله ي حسن رشديه پا گرفت و بعد به وسيله ي هم او در تهران. از روزنامه هاي رسمي كه بگذريم - و تبريز خود در زمان وليعهدي مظفرالدين ميرزا روزنامه رسمي داشته ـ نخستين روزنامه غير رسمي «اختر» بوده كه كساني از تبريزيان آن را در استانبول مي نوشته اند. بعد كه در خود شهرها روزنامه درآمده، تبريز پس از تهران اولين شهر بوده كه روزنامه بيرون مي داده.
بعلاوه تأثير مجله معروف ملا نصرالدين و روزنامه هاي نظير آن را كه به زبان خود مردم نوشته مي شد و نسخه هايش دست به دست ميان توده مردم مي گشت نبايد دست كم گرفت. هنوز پيرمردان تبريز اشعاري از همان مجله را از حفظ دارند.
همه ي اين عوامل و نيز تأسيس اولين چاپخانه ي ايران در تبريز در زمان عباس ميرزا خود مايه ي بيداري مردم و آمادگي آنها براي مقابله با محمدعلي ميرزا مي شده است.


مذهب
كشاكش هاي مذهبي در آذربايجان خيلي شديد بود. داستان سني و شيعه از آنجا كه آذربايجان ميدان جنگ شاه اسماعيل شيعي و سلطان سليم سني بوده، در اينجا كينه هاي فراواني پرورده و خونهاي بسياري ريخته است.
از نقطه نظر تاريخي بي هيچ ترديدي اين دشمني مذهبي باقيمانده ي سياستهاي خاص و متضاد دستگاههاي رهبري دسته ها و دولت هاي مختلف در ايران و خارج از ايران است.
اما در دوره ي مشروطه خواهي كه توده ي مردم معمولا دنبال ريشه هاي تاريخي سنت ها و آداب و بقاياي فرهنگي نيست، فريفته ي تبليغات دستگاه استبدادي مي شد و به حساب دشمن دين به روي هموطن آزاديخواه خود دست بلند مي كرد و چه بسا كه خونش را مي ريخت بدون آنكه ملتفت شود كه همه ي مردم از تمام فرقه هاي مذهبي يكسان استثمار مي شوند و دشمن مشتركي دارند.
گذشته از دشمني ميان شيعه و سني، گرفتاريهاي ديگر هم به نام شيخي و متشرع و كريمخاني در ميان بود كه خود مايه ي جدايي مردم مي شد و آنها را از كارهاي مملكتي غافل مي كرد و كار نهضت را لنگ مي كرد چنان كه در زمان استبداد محمدعلي ميرزا و جنگهاي تبريز يك گرفتاري انجمن ايالتي اين بود كه آتش نزاع دسته هاي مختلف مذهبي را در شهرهاي دور و بر خاموش كند.
ناگفته نماند كه در دوره ي جنگهاي يازده ماهه تبريز تمام فرقه هاي مذهبي دوشادوش به جنگ پرداختند و با هم بر سر يك سفره نشستند و در تشييع جنازه ي شهداي يكديگر با ميل و رغبت شركت كردند. اين در نتيجه ي كوششهاي انجمن ايالتي و مركز غيبي بود كه درد مشترك مردم را آشكار و آنها را رهبري مي كردند.


وضع مردم
توده هاي مردم و دهقانان آذربايجان هم مثل ديگر نقاط ايران زير فشار و تجاوز انبارداران و فئودالها و حكام و محتكرين به سختي روزگار مي گذراندند.
مردم شهر نشين و بازرگانان و بازاريان هم از وضع موجود و تسلط روزافزون امپرياليزم اروپايي بر دستگاه حكومتي و مملكت هيچ دل خوشي نداشتند. امپرياليزم اروپايي هر روز امتيازات اقتصادي فوق العاده اي (مثلا امتياز انحصار توتون و تنباكو و گمركات) به دست مي آورد و هر روز بيشتر از روز پيش جري تر مي شد و دست و بال بورژوازي تازه رشد و توسعه يافته ي ملي را مي گرفت.


محمدعلي ميرزاي وليعهد
مردم آذربايجان با آن آمادگي براي بيداري، در زير فشار گرفتاريهاي بي شمار نمي توانستند تكاني بخورند و همچنان مي زيستند تا زمان مظفرالدين شاه كه پسرش محمدعلي ميرزا را وليعهد كرد و كارهاي آذربايجان را به او سپرد.
از يك سو ستمگري و بدي خوي او و از سوي ديگر برخي پيشآمدها خواه ناخواه مردم را به زبان آورد و آتش به باروت انقلاب زد.
از پيشآمدها كه خود معلول علت هاي ديگري بوده (وضع معيشت و روابط ظالمانه ي اقتصادي) در اينجا سخن نمي گوييم. همين قدر بايد دانست كه بعضي از حوادث مثلا كشته شدن ميرزا آقا خان كرماني، خبيرالدوله و شيخ احمد روحي در تبريز و جنگ ارمني و مسلمان در قفقاز و غيره باعث گرد آمدن و همفكري مردم شد.
مثلا در جنگ ارمني و مسلمان آنچه بيش از همه روي مردم اثر گذاشت و سر زبانها افتاد، اين بود كه در آن واقعه چند هزار تن ايراني بي گناه از بازرگانان و كارگران كشته شدند و دولت ايران هيچ پروا ننمود و به روي خود نياورد.
اين امر شدت بي اعتنايي و بيكارگي دولت قاجاري را خوب نشان داد بخصوص كه در همان موقع دولت انگليس به عنوان خونبهاي يك ميسيونر انگليسي كه در راه ارومي – تبريز كشته شده بود، پنجاه هزار تومان از دولت ايران پول گرفت.
مردم با مقايسه اين دو وضع خشمناك مي شدند و از دولت قاجاري پاك دست مي شستند.
رفتار بد محمدعلي ميرزا در تبريز از يك سو انگيزه اي براي مردم آذربايجان بود و از سوي ديگر آنگاه كه خود او شاه شد، آذربايجانيان بر خلاف مجاهدان و رهبران تهران فريفته ي قول و فعل رياكارانه ي او نشدند و تا توانستند جلو فسادكاريهايش را گرفتند.
بايد دانست كه محمدعلي ميرزا از همان وليعهدي صد در صد آلت دست دولت تزاري روس بود و شاپشال معلم روسي او، او را چون عروسك خيمه شب بازي در دست مي چرخاند.
بدكاري و بدرفتاري وسختگيري محمدعلي ميرزا بدانجا رسيده بود كه مثلا از حاجي ميرمناف پول گرفت و پسر شانزده ساله ي او را سرتيپ كرد و به قول مجله ي ملا نصرالدين تا وقتي محمدعلي ميرزا در تبريز بود بچه هاي زيبارو نمي توانستند قدم به كوچه بگذارند و در عوض چند سالي كه در تبريز بود، كوهها و سنگهاي ايران را به جاي نان به خورد تبريزيان داد كه ديگر چيزي برا ي دولت انگليس باقي نماند! (ملا نصرالدين – سال دوم – شماره پنجم).
تاريخ نگاران مشروطه مي نويسند كه فشار و جلوگيري در تبريز بيشتر از تهران بود و رفتار محمدعلي ميرزا بدتر از عين الدوله در تهران بود.
محمدعلي ميرزا با اين فسادكاريها به شدت جلو زبان مردم را مي گرفت كه كسي گله و شكايتي نكند. مأموران و راپورتچياني ميان مردم مي فرستاد تا او را از هر گونه بدگويي درباره اش آگاه كنند. ترس چنان در دلها جا گرفته بود كه مردم حتي در خانه هاي خود نيز از گفتگو خودداري مي كردند.
وليعهد با اين همه ظلم و فسادكاري سخت تظاهر به دينداري مي كرد. روز عاشوراي محرم تكيه برپا مي كرد و شب عاشورا پابرهنه به كوچه ها مي افتاد و چنان كه رسم مردم تبريز است در چهل و يك مسجد شمع روشن مي كرد و مرتب كتابهاي ديني و دعا به چاپ مي رساند.
مثلا در محرم همان سال كه نهضت مشروطه برخاست، حاج شيخ محمد حسين نامي نسخه ي تازه اي از «زيارت عاشورا» پيدا كرده بود. وليعهد با شتاب آن را در چاپخانه ي خصوصيش چاپ و ميان مردم پخش كرد.


انجمن ايالتي و مركز غيبي چه بود؟
آنگاه كه بست نشينان شاه عبدالعظيم و آزاديخواهان ديگر شهرها مظفرالدين شاه را مجبور كردند كه «مشروطه اعطا كند و مجلس باز كند»، انجمن ايالتي تبريز هم پا گرفت.
هدف از تشكيل انجمن نخست فقط برگزيدن نمايندگان مجلس شورا بود اما پس از انجام دادن اين كار انجمن پراكنده نشد و خواهيم ديد كه به كمك انجمن سري «مركز غيبي» به چه كارهايي برخاست و چگونه جنبش مشروطه را پاسداري كرد و راه برد، اگر چه احتمالا گاهي هم دچار لغزش شده باشد.
اما مركز غيبي خود چه بود؟
دكتر نريمان نريمانوف آزاديخواه و سوسياليست و نويسنده ي اجتماعي – سياسي بسيار معروف آذربايجان شمالي در دوره ي مشروطه خواهي ايران پيش از انقلاب بلشويكي روسيه بود.
بدون شك مي توان او را از خدمتگزاران آزادانديش ملل شرق ناميد. وي حوادث دوره ي مشروطيت را به دقت بررسي مي كرد و در مقاله هاي سياسي و اجتماعي خود به آزاديخواهان ايران راه صحيح را نشان مي داد و آنها را دل و جرئت مي بخشيد. از مقاله هاي او «گفتگو با يك ايراني» و «قانون اساسي و مشروطيت ايران» را مي توان نام برد.
در اثنايي كه دولت تزاري روس براي خفه كردن انقلاب كمك هاي همه جانبه اي به استبداد قاجاري مي كرد، در ماوراي قفقاز از طرف حزب سوسيال دمكرات، كميته هاي كمك به انقلاب ايران تشكيل شد.
نريمان نريمانوف كه سرپرست كميته ي كمك تفليس بود، براي ستار خان و باقر خان اسلحه و مواد منفجره و ادبيات انقلابي و ديگر چيزهاي ضروري را مي فرستاد، بعد نيز در سال 1906 ميلادي با همكاري مستقيم نريمان، تشكيلات سوسيال دموكرات «اجتماعيون عاميون» در باكو به وجود آمد كه ايرانيان مقيم قفقاز در آن عضويت داشتند.
ماهنامه ي آذربايجان – چاپ باكو – شماره 1968
چندي بعد حاجي علي دوا فروش، علي مسيو و ديگران، مرامنامه ي «اجتماعيون عاميون» را به فارسي ترجمه كردند و با همكاري مستقيم حيدر عمو اوغلو عضو «اجتماعيون عاميون» دسته مجاهدان را در تبريز پديد آوردند و خود انجمن سري به نام «مركز غيبي» برپا كردند كه رشته ي رهبري دسته را در دست داشته باشد. حيدر عمو اوغلو با نريمانوف ارتباط مستقيم داشت و گزارش فعاليت هاي نهان و آشكار خود را براي او مي فرستاد.
بدين ترتيب معلوم مي شود كه مجاهدان از كدام چشمه آب مي خوردند و نيز بي پايگي اظهار نظرهاي مغرضانه اشخاصي كه مجاهدان را مشتي اوباش مي نامند، محقق مي گردد.
بد نيست در همين فصل مختصري از شرح زندگي قهرمان آزادي، حيدر عمو اوغلو، را بياوريم.


حيدر عمو اوغلو
«تبريزدن مرنده امانت گئتدي
او بومبي حيدر خان تهيه ائتدي»
حيدر خان عمو اوغلو چراغ برقي (مهندس تاروردي يوف) اجداداً اهل سلماس بود. وي تحصيلات ابتدايي را در گمري (از شهرهاي ارمنستان) و تحصيلات متوسطه و عالي را در تفليس و باكو تمام كرد. در سال 1319 – 20 ه. ق. در بادكوبه به سمت مهندسي برق كار مي كرد. از پانزده شانزده سالگي داخل مبارزات سياسي شد و از 1900 ميلادي (1277 شمسي) با نريمانوف شروع به همكاري كرد و عضو «اجتماعيون عاميون» شد. بعد به دستور همين تشكيلات «اجتماعيون عاميون» تبريز را به رياست علي مسيو تشكيل داد.
كارخانه ي برق صحن حضرت رضا را در زمان مظفرالدين شاه، او نصب و داير كرد. حيدر عمو اوغلو در مدت اقامت خود در مشهد شروع به تبليغات كرد و با استفاده از موضوع نان مردم را بر ضد حاكم وقت شوراند و مردم عزل او را خواستند.
حيدر عمو اوغلو خيلي كوشيد كه شعبه ي اجتماعيون عاميون را در مشهد تأسيس كند ولي به عللي موفق نشد.
حيدر عمو اوغلو به تهران آمد و به كارهاي مختلف و تبليغات دامنه دار در ميان طبقات مختلف دست زد تا موضوع تحصن در سفارت انگليس پيش آمد (1285 شمسي). حيدر عمو اوغلو در اين موقع سرپرست سيم كشان مدرسه سپهسالار بود. حيدر عمو اوغلو با متحصنين تماس نزديك و دائم برقرار كرده بود و از خارج به كمك چند نفر ديگر آنها را به درخواست مشروطه تشويق مي كرد.
به كمك حيدر عمو اوغلو در تهران چند رقم عمليات خطرناك مسلحانه طرح و اجرا شد كه مستبدان و سردمداران را به ترس انداخت. از آن جمله است بمب انداختن در خانه ي يكي از وزيران وقت و بمب انداختن در خانه ي علاءالدوله كه حيدر عمو اوغلو شخصاً و به تنهايي اين كار را انجام داد، قتل اتابك اعظم به وسيله ي عباس آقا تبريزي و بمب انداختن بر كالسكه محمد عليشاه در سه راه اكباتان.
حيدر عمو اوغلو غالباً تحت نظر بود. بارها زنداني شد، بارها متواري شد و دوباره با لباس مبدل به ايران برگشت و فعاليت خود را از سر گرفت.
يك بار پس از گرفتاري خود را مأمور خارجه معرفي كرد و به فرانسه (*) صحبت كرد و بدين ترتيب مأموران دولتي را گول زد و آزاد شد. پس از اين آزادي كه به تبريز آمد، با ستار خان همكاري نزديك داشت.
(*) حيدر عمو اوغلو به پنج زبان آشنايي كامل داشت.


از عمليات و طرح هاي برجسته ي حيدر عمو اوغلو در جريان جنگهاي تبريز سه فقره ي زير معروفيت پيدا كرد:
1- براي شجاع **** مرندي بمبي به صورت تحفه اي نادر و لايق فرستاد كه سبب قتل او و پسرش شد.
2- زير زين اسبي مواد منفجره گذاشت و به ميان دشمنان رها كرد و از دشمنان كه براي تصاحب اسب بي صاحب سر و دست مي شكستند، بيست سي نفر را كشت.
3- در جريان محاصره ي تبريز شجاع الدوله بالاي تپه اي نرسيده به «سردري» مي ايستاد و فرمان مي داد. حيدر عمو اوغلو نقشه كشيد و در همان محل زير خاك مقدار زيادي مواد منفجره گذاشته شد كه صبح سبب قتل شجاع الدوله شود. روباهي فلك زده شبانه به داد شجاع الدوله رسيد و كار به نتيجه مطلوب نرسيد.
يكي ديگر از كارهاي جالب حيدر عمو اوغلو حل مسأله ي نان در خوي بود. محتكران و انبارداران مردم را در گرسنگي و زحمت نگاه مي داشتند و حاضر نمي شدند گندم خود را بفروشند. حيدر عمو اوغلو با كارداني و جانفشاني در مدت كوتاهي (ده روزه) مشكل نان را در خوي به خوبي حل كرد و پوزه ي محتكران و دشمنان خلق را به خاك ماليد ومردم به قدرداني از قهرمان زحمتكش خود به نامش شعر گفتند و سر زبانها انداختند:
عمو اوغلو گلدي خويا
خويلولارا قرار قويا
يتيملرين قارني دويا
ياشاسين گؤزل عمو اوغلو!
*
عمو اوغلو مينيب فايتونا
تومار و ئريب ئوز آتينا
چؤرك يئنيب يوز آلتينا
ياشاسين گؤزل عمو اوغلو!
*
راستا بازار لار راستاسي
گلير مجاهد دسته سي
عمو اوغلو دور سر كرده سي
ياشاسين گؤزل عمو اوغلو!
*
باققال – بازار چيراق قويدو
كاسيب باخدي قارني دويدو
هر بيرايشه قانون قويدو
ياشاسين گؤزل عمو اوغلو!


ترجمه ي فارسي:
عمو اوغلو به خوي آمد و براي خويي ها قرار و مدار گذاشت تا شكم يتيمان همه سير شود، زنده باد عمو اوغلوي خوب! / عمو اوغلو سوار درشگه شده و اسبش را تيمار داده، نان به يوز آلتين (دو شاهي) تنزل كرده، زنده باد عمو اوغلوي خوب! / اينجا راسته بازار است، دسته ي مجاهدان مي آيند، سركرده شان حيدر عمو اوغلوست، زنده باد عمو اوغلوي خوب! / بقال و بازار چراغ گذاشت (ارزان كرد)، فقير به يك نظر شكمش سير شد، او به هر كار قانوني گذاشت، زنده باد عمو اوغلوي خوب! /
پس از فتح تهران (سال 1288 شمسي) عده اي از آزاديخواهان كه حيدر عمو اوغلو نيز جزو آنها بود، با تلاش هاي پيگيري فرقه ي دمكرات ايران را تشكيل دادند. از اين تاريخ به بعد حيدر عمو اوغلو مرتب براي مأموريت هاي مخفي به شهرهاي مختلف (مشهد، اصفهان، قم و ايل بختياري) رفته است.
بعد از قتل سيد عبدالله بهبهاني (1289 شمسي) حزب اعتدال شهرت داد كه بهبهاني را دموكراتها كشته اند و بنابراين حيدر عمو اوغلو با عده ي ديگري دستگير شد اما پس از چهل روز كه هيچگونه مدركي به دست نياوردند آزاد شد اما تحت تعقيب تروريست هاي حزب اعتدال قرار گرفت و دو بار از گلوله آن ها جان به سلامت برد.
بعد از اين واقعه بود كه به مأموريتي هفت هشت ماهه به ميان ايل بختياري رفت و در بازگشت مخفي خود در خانه آقاي «محمود محمود» پنهان شد. چندي بعد از طرف يفرم خان پيغام رسيد كه مقامات دولتي (البته دولت تازه ي مشروطه!؟) از جايگاه او آگاه شده اند و بهتر است از ايران خارج شود. حيدر عمو اوغلو ناچار با لباس مبدل از ايران خارج شد.
از اين تاريخ تا انقلاب شوروي حيدر عمو اوغلو در خارج از ايران به فعاليت هاي مختلفي دست زد و با اشخاص انديشمند بسياري نشست و برخاست كرد تا اين كه توانست به روسيه ي شوروي برود و همانجا به فعاليت هاي خود ادامه دهد. در نخستين كنگره ي بين الملل سوم به عنوان نماينده ي ايران شركت كرد.
در 1919 ميلادي ميرزا كوچك خان، سردار جنگل، در گيلان قيام كرد. حيدر عمو اوغلو كاملا ناظر جريان بود و بالاخره به صلاحديد رهبران درجه اول شوروي كه حيدر عمو اوغلو با آنها نشست و برخاست داشت، رهبري حزب عدالت انزلي (اجتماعيون عاميون) به عهده ي او و دوستانش گذاشته شد.
در همين موقع ها كلنل محمد تقي خان پسيان در خراسان قيام كرده بود و شيخ محمد خياباني در آذربايجان. حيدر عمو اوغلو در صدد ارتباط مستقيم با اين سه قيام كه مي توان گفت دنباله ي انقلاب ناتمام مشروطه بود، برآمد. متأسفانه نمايندگان حيدر عمو اوغلو وقتي به خراسان و آذربايجان رسيدند كه كلنل و خياباني را قداره بندان از پاي درآورده بودند و آتش قيام خاموش شده بود.
حيدر عمو اوغلو مخفيانه با چند نفر ديگر به گيلان آمد تا دست كم دسته هاي مختلف قيام جنگل را يكپارچه كند و از نزديك با ميرزا كوچك خان مذاكره كند. حيدر عمو اوغلو در اين مأموريت به دست عناصر ارتجاعي و احياناً فريب خورده شهيد شد.
عارف شاعر مشهور، حيدر عمو اوغلو را چكيده ي انقلاب ناميده.
ستار خان، بازوي نيرومند انقلاب مشروطه، هميشه مي گفته است: «حرف همان است كه حيدر خان بگويد.»


فعاليت هاي انجمن ايالتي و مركز غيبي
در پايان سال 1285 و آغاز 1286 پيش از بمباران مجلس (دوم تير ماه 1287) آزاديخواهان تهران و تبريز با دو روش كاملا متقابل مبارزه مي كردند. مبارزان تهران، از جمله دو سيد بزرگوار، با خوشبيني چشم به درباريان داشتند كه خواستهاي ملت را اجراء كنند و مملكت را از فلاكت نجات دهند. اين دو سيد مي خواستند همه چيز را با زبان خوش و اندرزهاي عاقلانه درست كنند و به جنگ و خونريزي نيازي نمي ديدند. چنان كه تجربه هاي تاريخي قديم و معاصر در دنيا نشان مي دهد، چنين روش مسالمت جويانه اي تاكنون هيچ ملت رنجديده اي را از قيد استعمار و استثمار رهايي نداده است. بدون داشتن كينه و يا تنها با مشت هاي خالي گره كرده، نمي توان بر دشمن درنده اي كه به انواع سلاح و حيله مجهز است، غلبه كرد.
اما در تبريز در همان روزها به دستور انجمن ايالتي كه تجربه ي فوق الذكر را انگار نيك دريافته بود و به كار مي بست، روزهاي جمعه بازارها بسته مي شد و مردم در مسجدها گرد مي آمدند و سخنگويان بالاي منبر مي رفتند و با آنها سخن مي گفتند و شعرهايي شورانگيز به دو زبان فارسي و تركي قرائت مي شد. «واعظان مشروطه» كه روز به روز شماره شان بيشتر مي شد، سخن از قانون و برابري و همدستي مي راندند، مردم را به گرفتن تفنگ و آموختن تيراندازي و فنون جنگ تشويق مي كردند. مردم بيرون از آجي كؤرپوسو (پل تلخه رود) كه آنموقع دشت و بيابان بود، دسته دسته و پياده و سواره جمع مي شدند. سوارگان به اسب سواري و پيادگان به تيراندازي مي پرداختند. گذشته از بزرگها براي بچه ها هم تفنگ چوبي ساخته بودند كه آنها هم براي خودشان جنگ و تيراندازي بياموزند.
بعدها كار صورت بهتري يافت. در هر كويي دسته اي به آموزگاري يكي از سركردگان فوجها به مشق و تمرين پرداختند. پير و جوان صف مي كشيدند و به آواز «يك دو» پا به زمين مي كوبيدند. ملايان و سيدان با عمامه و رخت بلند تفنگ به دوش انداخته و همپاي ديگران مشق مي كردند.
اين آمادگيهاي جنگي فقط در تبريز و بعدها در رشت به عمل مي آمد. در تهران، در مجلس شورا، اين كارها را بي ارزش جلوه مي دادند و آشكارا مركز غيبي را مسخره مي كردند. حتي خود نمايندگان آذربايجان و دو سيد تهراني روي خوش نشان نمي دادند.
در تبريز هزاران مجاهد مسلح و از جان گذشته تربيت شد كه پول و مزدي نمي گرفتند و اسلحه و فشنگ را هم خود مي خريدند. انجمن فقط بعدها از پول هاي جمع شده فشنگ مي خريد.
آذربايجان و محمدعلي ميرزا يكديگر را خوب شناخته بودند. از همين رو بود كه وي بعد از به شاهي رسيدن، بزرگترين دشمن خود را آذربايجان مي شمرد و تمام قواي خود را براي برانداختن تشكيلات آنجا به كار مي برد و براي نابود ساختن كادر رهبري و هسته ي مركزي نهضت تلاش مي كرد. وي توطئه مي چيد، آدمهاي معلوم الحالي را سر وقت تبريز مي فرستاد، ايلها و مخصوصاَ شاهسونها را مي شوراند و به غارت و چپاول شهرها و روستاهاي آذربايجان وا مي داشت، عثمانيها را به دشمني برمي انگيخت، قشون مي فرستاد و بالاخره راه را براي ورود روسهاي تزاري به آذربايجان و تبريز و كشتار و اعدامهاي بيرحمانه ي آنها هموار مي كرد. بيان مختصر جنايت هايي كه روز عاشوراي 1330 ه. ق. در تبريز به دست سالدات ها صورت گرفت، مو بر تن سيخ مي كند.
تبريز هيچگاه فريفته ي ظاهر آشتي جوي محمدعلي ميرزا نشد و همواره با او از در مخالفت درآمد، حتي در مورد قرض هايي كه مي خواست از دول بيگانه بگيرد. كار بدانجا رسيد كه در خرداد 1286 آنگاه كه دشمني محمدعلي ميرزا با مشروطه آفتابي شد و مجلس شوراي ملي بي اعتباري و آلت دست بودن خود را ثابت كرد، انجمن ايالتي به نمايندگان خود در تهران تلگراف كرد كه اگر آنجا كاري پيش نمي رود، بياييد در اينجا دست به هم داده و به چاره ي دردها بكوشيم. بعد هم كار انجمن بالا گرفت و از مجلس خواستند كه محمدعلي ميرزا را از كار بركنار كنند و بعد هم خود اين كار را كردند.
محمدعلي ميرزا در تمام خلافكاريهايش انجمن ايالتي را سنگ راه خود مي ديد، حتي پس از بمباران مجلس كه انجمن ايالتي خود را جانشين آن اعلام كرد و رشته ي كارها را در دست گرفت، موقعيكه محمدعلي ميرزا خواست خودسرانه از دولتهاي بيگانه پول قرض كند. انجمن ايالتي به جاي مجلس به تمام كشورهاي دنيا اعلام كرد كه استقراض محمدعلي ميرزا «نظر بر اينكه باعث اضمحلال ملتي خواهد شد كه در راه اخذ حقوق انسانيه ي خود جان سپاري مي كند، ملت ايران هم به هيچوجه خود را ذمه دار اين استقراض نخواهد دانست.»
اثر و نتيجه ي مبارزه هاي چهار ماهه ي نخست تبريز (از تير ماه 1287 تا آخر مهر) اين شد كه آزاديخواهان شهرهاي ديگر ايران كه بعد از بمباران مجلس خاموش شده بودند، تكاني خوردند و به همكاري با آذربايجان پرداختند و همين تكان و همكاري بود كه پس از سيزده ماه كه از بمباران مجلس مي گذشت، به فتح تهران و فرار محمدعلي ميرزا انجاميد.
آقاي اميرخيزي در كتاب خود مي نويسد آنروز كه در تبريز بر سر خانه هاي مردم بيرق سفيد مي زدند و آنها را به پناه روسيه تزاري مي خواندند، اگر ستار خان به كوچه ها نمي آمد و بيرقهاي سفيد را يكي يكي بر نمي داشت، جنبش مشروطه در همان لحظه خفه مي شد. چرا كه فقط در محله ي كوچكي از تبريز جنبش باقي مانده بود و آن هم در حال خفه شدن.
شرح اثرات و كارهاي انجمن ايالتي در اين مختصر نمي گنجد. همين قدر بگوييم كه غير از كارهايي كه براي پيش بردن نهضت در سراسر ايران مي كرد، در خود تبريز و آذربايجان هم دست به اصلاحات دامنه داري زد. از جمله نخستين شهرباني ايران را در تبريز بنياد نهاد. انجمن چنان قدري و محبوبيتي يافت كه حتي براي آذربايجان والي انتخاب كرد (اجلال الملك را مي گوييم) وديگر منتظر دستور مجلس شورا نمي شد، چنانكه هنوز قانوني براي عدليه تصويب نشده بود كه انجمن پيشگام شد و بي اجازه ي والي وقت استيناف «دادگاه دوم» تشكيل داد.
انجمن براي سر و سامان دادن به كار شهرهاي ديگر آذربايجان كساني را روانه مي كرد و در تمام نقاط مختلف انجمن راه مي انداخت و جنبش را جان مي دميد.
انجمن روزنامه ي مخصوص هم چاپ و نشر مي كرد.
نتيجه ي همه ي اين جانفشانيها اين شد كه از روزي كه محمدعلي ميرزا مجلس را به توپ بست و آزاديخواهان تهران را در سه چهار ساعت پرا كنده كرد (زيرا آمادگي نداشتند) تبريز بناي جنگ را گذاشت و يازده ماه مردانه ايستادگي كرد و در اين يازده ماه قربانيهايي داد و سختي هايي كشيد كه با گفتن تمام نمي شود.
مثلا وقتي كه تمام راهها بسته بود و شهر در محاصره، مجاهدان ينجه مي خوردند و جنگ مي كردند. ضرب المثل مشهور تركي از همان روزها باقي مانده: يونجا يئييب مشروطه آلميشيق! (ينجه خورديم و مشروطه گرفتيم!).
جنگجويي دريادل و بي باك چون ستار خان، فرمانده اين جنگها بود. جنگهايي كه در شرايط سختي مي گذشت. غير از دو محله ي بزرگ تبريز كه در دست دولتيان بود و با مشروطه چي ها دشمني مي كرد، از چهار سو قشون بر سر مجاهدان ريخته بود:
1- **** قره داغ زير فرمان رحيم خان.
2- **** مرند زير فرمان شجاع ****.
3- **** ماكو زير فرمان عزت الله خان.
4- **** عين الدوله كه قسمتي را از تهران آورده بود و قسمتي از اسكو و سردري و آن طرفها جمع كرده بود.
كارشكني دشمنان داخلي را هم نبايد فراموش كرد كه سفارت روس تزاري و جمعي از ملايان انباردار و مالك (مثلا ميرهاشم دوه چي، امام جمعه و حاجي ميرزا حسن مجتهد) و قداره كشان و «لومپن»هاي شهري بودند. مثلا يكي از همين قداره كشان در كشاكش دعوا آب شهر را قطع كرد.
در همين جنگها بود كه محمدعلي ميرزا به رحيم خان نوشت: هر چه زودتر مخالفين دولت را سركوبي كردي زيادتر مورد مرحمت ملوكانه ي ما خواهيد بود. شرط و شروط مصالحت يعني چه؟ رعيت بايد در مقابل احكام دولت تسليم محض باشد. مشورت با جنرال كونسول روس بنما و تحصن را به هيچ مشمار.
مطالعه ي كتاب «پنج نمايشنامه از انقلاب مشروطيت» نوشته ي غلامحسين ساعدي و همچنين داستان بلند «توپ» اثر همين نويسنده، براي فهم اوضاع آذربايجان و احوال مردم آن روزگار بسيار مفيد است.


حرف آخر
كار آذربايجان به خصوص تبريز در نهضت مشروطه خواهي به صورت نيروي محركه ي توده ها بود در وقت سستي گرفتن، و هدايت نهضت به راه راست و مبارزه بود آنگاه كه احتمال از راه به در شدن و گمراهي مي رفت. دريغ كه نتوانست وظيفه ي خود را تا آخر دنبال كند و در نيمه راه ابتكار عمليات از دست تبريز به در رفت و عمارت ايالتي با خاك يكسان شد.
مشروطه دوباره برقرار شد اما وضع توده هاي مردم فرقي نكرد. گرد آزادي ستار خان در تهران در دوران حكومت مشروطه! به دست همانهايي كه سنگ آزاديخواهي و مشروطه به سينه مي زدند گلوله خورد و خانه نشين شد و بعد حيدر عمو اوغلو اجباراً جلاي وطن كرد. چرا كه امثال اين آزادگان سد راه اشراف بورژوا – فئودال بودند كه ميوه ي درخت مشروطه را چيدند بي آنكه در كشت و پرورش آن دستي داشته باشند.
در اين كشاكش «فئوداليسم و بورژوازي با هم آشتي كردند» و كلاه مردم چنانكه پيش از اين، پس معركه ماند...
آزادگان و رزمندگان از ميدان به در شدند و به «گمنامان» تاريخ پيوستند و فرصت طلبان و طاووس صفتان ماندند و شدند رجال صدر مشروطيت و دانشمندان پرقدر و قيمت!..
 

Persiana

مدیر بازنشسته
تاریخ عضویت
18 جولای 2005
نوشته‌ها
4,219
لایک‌ها
129
سن
47
محل سکونت
Persian Empire
واقعا ممنون. ياد 17-18 سال پيش افتادم که اولين کتابو از صمد بهرنگي خوندم. راستشمن اون موقع خوره ي کتاب بودم و امکان نداشت من سر نهار يه کتابو با غذا نخورم (آثارش رو يه سري از کتابهاي بدبخت مونده!)!! براي همين مامانم (که اونم عشق کتاب بود و هنوزم هست و حتما خواهيم بود!) به من هر دفعه يه سري از کتاباشو که فکر ميکرد برام جالبتر باشه ميداد که بخونم. صمد رو هم اينجوري باهاش آشنا شدم ولي برعکس بقيه که معمولا اول کتاب ماهي سياه کوچولو رو خوندن من از وسط کتاباش صاف رفتم سراغ اوني که اسمش بود 24 ساعت در خواب و بيداري! حالا جالبيش اين بود که تو اين کتاب يه سري فحش بي ادبي بود که من حاليم نميشد اينا چيه، بعدا فهميدم که اونا چي ميگفتن و من چي خونده بودم!! بعدشم که الدوز و کلاغ ها و الدوز و عروسک سخنگو رو خوندم (چقدر دلم براي الدوز طفلک مي سوخت، منو ياد کوزت بينوايان مينداخت که همون موقع کارتونشو تلويزيون ميداد!). آخرين کتابي هم که خوندم به نظرم اسمش پسرک لبو فروش بود (اگه با چيز ديگه اي اشتباه نگرفته باشمش). همشون داستان هاي ساده و قشنگي داشتن. خود کتاباشم طرح ساده اي داشتن، يه جلد معمولا صورتي يا آبي کمرنگ با يه نقاشي (طرح) روش. حيف که بعد از اينکه خونمونو عوض کرديم و ديگه انقدر جا نداشتيم که يک اتاقو به کتابخونه اختصاص بديم همه ي اينا همينجور تو کارتن تو انباري موندن. خوشحالم که شما اينقدر همت داشتيد که اون داستان ها رو اينجا بذاريد. من يکي که واقعا سپاسگذارم. خاطرات خوش اون زمان رو برام زنده کرديد، واقعا مرسي و اميدوارم همونطور که اميرهومن گفتند بازهم ادامه دهيد (راستي چرا من اون داستان « كلاغها ، عروسكها و آدمها» رو يادم نمياد که چي بود
amazed.gif
) .

عجب! مثل اينکه تا اينو من پست کنم کلي داستان ديگه هم اينجا اضافه شده (به ويژه اولين داستان و آخريني که همونطور که اون بالا نوشتم خونده بودم)
34.gif
 

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
اگر فرصتي باشد و روزگار مهلتي دهد و يا بهنر بگويم به قول استاد احمد شاملو اگر غم نان بگذارد تا جايي كه توان باشد در خدمت خواهم بود .

باشد كه پذيرا باشد .
 

dr-faust

Registered User
تاریخ عضویت
19 نوامبر 2004
نوشته‌ها
281
لایک‌ها
8
به نقل از behroozsara :
اگر فرصتي باشد و روزگار مهلتي دهد و يا بهنر بگويم به قول استاد احمد شاملو اگر غم نان بگذارد تا جايي كه توان باشد در خدمت خواهم بود .

باشد كه پذيرا باشد .
میگم این جمله "اگر غم نان بگذارد" را بگذار توی امضات. من تا حالا 2 تا مطلب از تو خوندم. توی هر دوش بوده.
یادش به خیر یکبار مسابقه داستان نویسی صمد بهرنگی گذاشته بودند اون وقت یکی اومده بود پرسیده بود صمد بهرنگی کیه! آراز (Far30.com) کلی عصبانی شده بود. اگر یادتون باشه اون موقع آموزش هک میداد.
 

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
چشم دوست من
پيشنهاد جالبي بود .
 

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
24 ساعت در خواب و بيداري
 

فایل های ضمیمه

  • 24 Sa'at Dar Khab O Bidari.pdf
    105.7 KB · نمایش ها: 14

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
افسانه ي محبت
 

فایل های ضمیمه

  • Afsaneye Mohabbat.pdf
    111.8 KB · نمایش ها: 19

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
درباره حماسه كوراوغلي
 

فایل های ضمیمه

  • Darbareye Koroghli.pdf
    59.4 KB · نمایش ها: 19

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
كواوغلي و كچل حمزه
 

فایل های ضمیمه

  • Koroghlu Va Kachal Hamzeh.zip
    28.9 KB · نمایش ها: 22

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
يك هلو و هزار هلو
 

فایل های ضمیمه

  • 1 holoo Va 1000 Holoo.zip
    19 KB · نمایش ها: 18

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
ماهي سياه كوچولو
 

فایل های ضمیمه

  • mahi Siyah.pdf
    146.4 KB · نمایش ها: 17

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
مجموعه داستان هاي اولدوز

1 - اولدوز و عروسك سخنگو

2 - اولدوز و كلاغها
 

فایل های ضمیمه

  • Ooldooz & Aroosak Sokhangoo.pdf
    169.7 KB · نمایش ها: 15
  • Ooldooz & Kalaghha.pdf
    201.2 KB · نمایش ها: 20

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
ازكتاب.. برادرم صمد بهرنگي...نوشته اسد بهرنگي ....صفحه 225



....آن روز وقتي به وسيله تلفن دوستي مطلع شدم كه براي صمد در كنار ارس حادثه اي رخ داده به اولين كسي كه مراجعه كردم كاظم (سعادتي )‌بود. با همراهي كاظم پيش دوستي كه تلفن زده بود رفتم. او گفت من هم زياد نمي دانم. تا آنجا مي دانم كه براي صمد دركنار ارس اتفاقي افتاده است. برويد آنجا معلوم مي شود. گريه امانش نداد جرف ديگري بزند. با كاظم به اتفاق يك آشناي من كه با فرمانده ژاندارمري فاميل بود به ژاندارمري رفتيم. آن جا باخبر شديم كه بلي صمد تو ارس غرق شدهاست. تلفن گرامش را هم دريافت كرده اند. جالا چطوري غرق شده معلوم نبود. همان افسر ژاندارمري آشنا صلاح ديد براي اطلاع دقيق تر به منطقه ارس برويم . همراهي كه صمد را برده بود آب شده بود و به زمين رفته بود. هر دري زديم او را پيدا نكرديم. ناچار صبح زود با كاظم و دو شوهر خواهرم جيپ كرايه كرديم و عازم كنار ارس شديم.

شب را تو ده خمارلو در كنار ارس گذرانديم. ميهمان مردم خوب آن منطقه شديم. تو ژاندارمري خمارلو سرهنگي را كه فرمانده ژاندارمري كل سواحل ارس بود ملاقات كرديم. او گفت كه بلي چنين اتفاقي افتاده و گزارشي هم رسيده كه مغروق معلم بوده.


صبح زود حركت كرديم. تا عصر با جيپ در ساحل ارس راه پيموديم. در تمام پاسگاه ها خبر غرق شدن جواني را در ارس شنيده بودند. اين مي رساند كه غرق شدن در ارس نادر اتفاق مي افتد كه اينطوري صدا كرده است. شب ديگر در عاشيقلي ميهمان گروهباني شديم كه خود يكي از مامورين پاسگاه بود. در حانه او پيرمردي نقل مي كرد از خيلي وقت پيش نشنيده كه كسي تو آب ارس غرق شده باشد بخصوص در اين فصل سال كه آب رودحانه در كمترين حدش است.
از عاشيقلي به بعد چون راه ماشين رو نبود راننده جيپ را به تبريز برگرداند. ما پياده به راهمان ادامه داديم. اميدوار بوديم كه بتوانيم جسد صمد را تو آب پيدا كنيم. چون عمق آب خيلي كم بود
.جلال آل احمد محل حادثه را خدا آفرين نوشته كه اشتباه است چون خدا آفرين نزديك به خمارلو است. از ساحل هم چند كيلومتري فاصله دارد. از محل حادثه هم سي كيلومتري دور است.
تو راه با سربازي رو در رو آمديم. او گزارش روز را به فرماندهي مرز ساحلي مي برد. آن زمان بين پاسگاه ها ارتباط تلفني نبود. اين سرباز گفت كه جسد در كنار پاسگاه كلاله پيدا شده است. سه چهار كيلومتر بيشتر تا آنجا راه نبود. وقتي به كلاله رسيديم جسد صمد را تو جزيره كوچكي در وسط رودخانه كه در محل آدا مي گفتند ديديم. اتفاق اصلي در آبادي بعدي (شام گواليك ) افتاده بود. جسد در 5 كيلو متري محل حادثه در نزديكي هاي پاسگاه كلاله رو آمده بود.
رييس پاسگاه گروهبان يكم افتخاري بود. او كمك هاي زيادي در گزفتن جسد از رودخانه كرد. او و چند سرباز و چند روستايي جوان داوطلبانه خود را به آب زدند. آب در بعضي جاها تا كمر و بعضي جاها تا زانو بود. به وسيله تخته و طناب جسد يه ساحل منتقل شد. مردمان خوب روستاي كوچك كلاله دور ما را گرفتند. يكي آستين هايش را بالا زد و به مرده غسل داد و كفن كرد. يكي دنبال نجار دويد و قوطي آماده كرد. همراه با زن وو مرد روستايي نماز براي مرده گذارديم . اين شايد آرزوي صمد بود كه به دست دهاتي ها غسل و كفن شود و آنها نماز وداع از زندگي براي او بخوانند.
........
.........
در زماني كه ما در كنار ارس دنبال صمد مي گشتيم و صمد راداد مي زديم مامورين ساواك به حانه صمد آمده و همه چيز را به هم ريخته بودند. ميز تحرير مخصوص او را شكسته بودند و نامه ها و يادداشت هايش را زير و رو كرده بودند. و اهل خانه را مورد باز جويي قرار داده بودند.و چند كتاب و يادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه كتابخانه اصلي صمد را كه در ان طرف حياط بود نديده بودند.
 

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
چرا صمد را دوست دارم؟

صمد را از بچگي شناختم. از وقتي كه هفت سالم بود و عزيزي قصه هاي بهرنگ را بهم هديه داد. نه مي دانستم كه اين نويسنده كيست و نه چيزي حاليم ميشد . فقط مي دانم كه آنقدر آن قصه ها را خوانده بودم كه از بر شده بودم . عاشق اولدوز بودم. .. عاشق ننه كلاغه.عاشق عروسك اولدوز...عاشق جايي كه كلاغ ها اولدوز را از دست زن بابا تجات مي دهند... از زن بابا بدم مي آمد. از هر كس كه بچه اي را اذيت مي كرد بدم مي آمد. فهميدم خيلي ها كفش ندارند.مدرسه نمي توانند بروند.غذا ندارند بخورند براي اينكه بعضي هاي ديگر بيشتر از حقشان مي خواهند. بعد قصه هاي آذربايحان را خواندم ا كوراوغلو را شناختم ...با ملك محمد و بعد تلخون آشنا شدم..بعد ها با ماهي سياه كوچولو ...با شجاعت هايش.....
صمد را دوست داشتم براي اينكه نوشته هايش به من نزديك يود. آنها را حس مي كردم.قهرمان هايش را دو رو بر خودم مي ديدم.زبانش ساده بود. عاميانه مي نوشت. حرف هايش را راحت مي فهميدم.
وقتي فهميدم اين نويسنده زنده نيست كه بيشتر بنويسد خيلي ناراحت شدم. بي آنكه بدانم كه بوده يا چه عقايدي داشته و يا چطور و در چند سالگي جانش را از دست داده. فقط دوستش داشتم. غير از او هيچ كس آنطور نمي نوشت. ميان آن همه كتاب كه مي خواندم.قصه هاي او جاي ديگري داشت....

نزديك هاي انقلاب فهميدم كه صمد كه بوده . اما او از آن پيش تر خالق قهرمان هاي كودكي من بود. وقتي فهميدم چه رك بوده و چقدر براي بچه ها زحمت كشيده بيشترهم دوستش داشتم.

حالا مي خواهيد اسم اين را قهرمان سازي بگذاريديا هر چيز ديگر. صمد با كارهايش با زحمتي كه كشيد با حساسيتي كه به جامعه ايران و بخصوص آذربايجان داشت در قلب مردم جا گرفت و گر نه او يك انسان عادي بود كه در يكي از فقيرترين محلات تبريز به دنيا آمده بود. پدرش هم مال و منالي نداشت كه او را به مدارس خصوصي و دانشگاه يا كلاس شنا بفرستد. صمد پر كار بود قلبش در دمند بود. از كسي توقعي نداشت. كار خودش را مي كرد. از اين ده به آن ده مي وفت براي بچه ها كتاب خانه درست مي كرد. برايشان كتاب الفبا مي نوشت. داستان مي نوشت.با شاگردانش دوست بود. داستان هايش را دانش آموزانش مي خواندند و نقد مي كردند. به جذام خانه ها مي رفت وبا جذاميان حرف مي زد و در مورد شان مي نوشت...

من نمي دانم تعريف قهرمان چيست... من مي دانم كه دوست داشتن صمد براي من هم رنگ جماعت بودن نبود. من مثل خيلي هاي ديگر صمد را از قصه هايش شناختم. صمد براي من يك دوست ناديده بود ...مي بينم كه دوست ناديده خيلي ها بوده. .

حالا هم هر وقت مي خواهم براي كودكي قصه بخوانم مي بينم غير از كتاب هاي صمد چيز ديگري نيست. ادبيات كودكان ايران بدون صمد معني ندارد. هيچ كس قصه هايي به اين قشنگي با زباني به اين سادگي براي بچه ها ننوشته است. بچه ها مثل من صمد را از كتاب هايش مي شناسند. نمي دانند كه او ديگر نيست. نمي دانند او چه غول بزرگي بوده. از من آلتبن توپ و كور اوغلو را مي خواهند و در كتابخانه ها دنبال قصه هاي صمد مي گردند.....

اگر قهرمان كسي است كه با نوشته هايش با زندگيش ..باعملش و گفتارش روي زندگي ديگران اثر مي گذارد و در ذهنشان تا ابد حك مي شود صمد قهرمان من است...
 

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
مصاحبه با اسد بهرنگى برادر صمد بهرنگى

غول تعهد
مصاحبه با اسد بهرنگى برادر صمد بهرنگى ونويسنده كتاب " برادرم صمد"


محمد امين سعيدى - اختصاصى تارنماى ادبيات وفرهنگ



سئوال : صمد بهرنكى چهره شاخص در ادبيات كودك بوده است كه جوائز بين المللى را ازآن خود كرده است .لطفا براى نسل جوان امروزاز او بگوييد؟



اسد بهرنگى : درباره صمد وآثاراو زياد صحبت شده است . در اين مختصر به نظر من گفته احمدشاملو شاعر برجسته ايران گويا ترين حرف است : " صمد چهره حيرت انگيز تعهد بود، تعهدى كه به حق مى بايد با مضاف غول وهيولا توصيف شود: غول تعهد! هيولاى تعهد!"

چرا كه در هيچ دوره وزمانه اى همچون " تعهدروشنفكران وهنرمندان جامعه " خوف انگيز ، آسايش برهم زن وخانه خراب كن كژيها وكاستيها نيست . چرا تعهد اژدهايى است كه گرانبها ترين گنج عالم را پاس مى دارد، گنجى كه نامش آزادى وحق حيات ملتها ست ومن تنها مى توانم اين جملات را اضافه كنم : " صمدسعى مى كرد سكوت نكندتا علامت رضا تلقى شود.او عقيده داشت با گفتن ونوشتن خيلى كارها مى شودكرد.حداقلش مى توان نگذاشت لقمه درست وحسابى وآسوده از گلوى بالايى ها پايين برود . نوشته هاى صمدتوانست خيلى راحت بالايى ها را جوشى كندوبه وحشت اندازد، او دست اولدوزها وياشارها وپولالها ولطيف ها را با هم آشنا كرد.اينجا بود كه لقمه در گلوى بالايى ها گير كرد."





سئوال : چرا چندين سال كتابهاى صمد منتشرنشد، چه مشكلى وجود داشت ؟


اسد بهرنگى : به نظر من شرح اينكه كتابهاى صمدمنتشر نشد دردى از دوستداران صمد را دوا نمى كند، همين قدركه انتشار كتابهاى صمدهم اكنون مشكلى ندارد و نسل جديدى كه بعداز صمد پا به دنيا گذاشته‌اند كتابهاى او را پيش‌رو دارندغنيمت است وباعث خوشحالى





سئوال : مرگ صمد چگونه بوده است ؟ لطفا نظر خد را صريحا اعلام نماييد؟




اسد بهرنگى : درباره مرگ صمدبهرنگى كه مثل زندگى او حرف برانگيزشده، به‌نظر من تادادگاهى به اين امررسيدگى نكرده وتنها شاهدعينى قضيه در دادگاه حاضر نشده نمى توان اظهارنظر قطعى كرد.اين مسئله تنها با انكار و هاى‌وهوى حل شدنى نيست. يك عده اكنون طيفى را تشكيل مى‌دهند براى بزرگ كردن شخص به خصوصى، دائم به اين مسئله دامن مى زندوسر چگونگى مرگ صمد چونه مى زنندوتنها مدركشان هم نامه جلالآل احمدوگفته هاى اين وآن است .كه هيچكدام شاهد قضيه نبودند.طيف ديگرى كه اين مسئله را پيش مى كشد وروى آن جار وجنجال راه مى ادنازد، خيال مى كندنوع مرگ صمد اتست كه اورا محبوب كرده است . لذا براى صدمه زدن به اين محبوبيت قيل وقال راه مى اندازند. اين طيف پس از گذشت سى سال از مرگ صمد هنوز متوجه نشه اندكه اين محبوبيت براثرنوشته هاى شور انگيز صمد بهرنگى وزندگى سالم وساده وسيماى مبارز اوست كه جوانا را به طرف او كشانده است نه چيزديگرى . درباره مشكوك بودن مرگ صمدبهرنگى دلاليلى وجود دارد كه من در كتاب " برادرم صمد" عنوان كرده ام ومن پيكر بى جان صمدرا بعداز گرفتن از آب با چشم ديدم چند روز قبل از رفتن او به كنارارس ، با او حرف زدم. او خود پيش بينى مى كرد كه شايد به زودى سفرى برايش پبش بيايد كه ديگر برنگرددو...

سئوال : صمد معلمى بود كه برخى از معلمان به پيروى او اين شغل را انتخاب كردند، اين نسل تا چه اندازه با آثار او آشنايى دارد؟

اسدبهرنگى : ازاين گفته كه "برخى از معلمان به پيروى او اين شغل را انتخاب كردند " اطلاع زيادى ندارم ولى مسلم است كه صمددوستان زيادى داشت كه معلم بودند، در دوران زندگي‌اش هم تاثير زيادى روى آنها گذاشت . بعدها هم عده اى از اين معلمان جوان از راه وروش او در تدريس استفاده كردند، كتاب " كند وكاو در مسائل تربيتى ايران " كه صادقانه اشكالات مدارس وروش صحيح آموزشى وپرورشى متذكرمى شد. راه گشاى آنها شد.

سئوال : به نظر شما چه كسى بهترين تحليل برآثار صمد نوشت ؟

اسد بهرنگى : در باره آثارصمد بهرنگى تاكنون به كراتبحث شده است .به خصوص درباره كتاب " ماهى سياه كوچولو" حرفهاى زيادى زده شده است ، كه به مصداق هركس از ظن خود شديار من مى باشد ونمى شود گفت كدامين بهتراست ، اين بستگى داردبه طرز فكرنويسندگان وخوانندگان ولى به نظرمن بهترين مقاله بلندويا به اصطلاح شما تحليل درباره صمد وآثاراو مقاله " صمد جاودانه شد " نوشته " على اشرف درويشيان " است ، اين مقاله بسيارشجاعانه وآگاهانه نسبت به زمان خود نوشته شده است . اين نوشته براى اولين بار در شماره ۳ دوره جديد مرداد ماه ۱۳۴۸ مجله جهان نو چاپ شد وبعدا به صورت كتاب مستقل منتشر شد . درنوع خود يك حادثه بود. باز از نظر من ، بهترين مقاله كوتاه را درباره صمد بهرنگى ، اغحمد شاملو با عنوان " اى كاش اين هيولا هزار سر داشت " نوشته است . اين مقاله در كيهان شماره ۸۷۴۲ نهم شهريورماه به مناسبت پنجمين سال مرگ صمد بهرنگى چاپ شده است .

سئوال : لطفا خاطره اى از خود با صمد بگوييد ؟

اسد بهرنگى : در جريان كودتاى ۲۸ مرداد۱۳۳۲ در روزهاى كودتا با صمددر خيابانهاى تبريزگشت مى زديثم .به اين ور وآن ور سرمى زديم تا ببينيم چه خبر شده ، آن موقع صمد كلاس اول دبيرستان را تمام كرده بودومن سوم دبيرستان را ، توى خيابانها مى ديدم كه چگونه اوباشان وچاقوكشان ، توى خيابان ها عربده مى كشند، خيلى حرص مى خورديم. خيلى حرص مى خورديم چون قبلا توى مان دبيرستانى كه درس مى خوانديم بارها صداى " يا مرگ يا مصدق" را شنيده بوديم، اين اوباشان وهم پالگى شان آن وقتها جرات نفس كشيدن درمدرسه نداشتند. همچنين از ديدن به آتش كشيدن محل احزاب ودكه هاى روزنامه فروشى وبعضى كتابفروشانم خيلى ناراحت بوديم .وقتى امديم خانه ، مادرم از دستمان عصبانى بودكه جرا سر خودى در اين شلوغى به خيابان رفته ايم. صمدبا تمام كم سن وسالى اش خواست مادر را به حرف بگيردتااز عصبانيت اوبكاهد» گفت : " مادر نترس همه جا راويران كرده اند، آنقدر كاغذ ومدادشكسته وروزنامه وكتاب پاره پوره تو خيابان پخش وپلاست كه نگو "آن وقات دست به جيب كرد ونصفه نوك تيز مدادى را درآورد.گفت : " اين قلم هم قسمت من شد. " عجيب وبد كه نوك مداعد نشكسته بود. گفتم : "پس كى لاين را برداشتى كه من نديدم ؟ " مادر گفت : " خيلى خوب اين هم سهم تو از اين قائله " وخنديد .


سئوال :اگر صمد زنده بود ....

اسد بهرنگى : به نظر مى رسد اگر اين سئوال اينگونه مطرح مى شد كه : " اگر صمد زيادعمر مى كرد.چكار مى كرد؟ " بهتر بود. مسلم است كسى كه تا ۲۹ سالگى آنهمه كار انجام داده است در روزهاى بعد هم اگرزنده مى ماند، روزگار به بطالت نمى گذراند.من كه براى تحقيق در زندگى صمدتمام آثار ناتمام، يادداضتها وكاغذ پاره هاى او را دوروبرم ريخته بودم، واقعا تعجب مى كردم كه اين آدم چقدر پشتكار داشت . چند كار مى كرد.ببينيد جوانى كه مسئوليت اداره خانواده اى به گردنش است ، مرتبا هم در روستا است ، در مدرسه است ، به مسافرت هاى طولانى وكوتاه هم مى رود، كوهنوردى هم مى كند، راديو هم گوش مى كند. بر وقايع ادبى وهنرى كشورش هم بى اعتنا مى ماند، با نوشتن مقالات ويا حضورى اعتراض مى كند. براى نمونه مى توانيد مقالات تند وتوداراو را در مجلات معتبر آنروزها مثل " خوشه، رهنماى كتاب ، نگين وآدينه " ببينيد و....مى توان پى برد كسى كه تا ۲۹ سالگى اين همه ار انجام داده اگر تا زمان حال زند همى ماندچه كارهاى بزرگى ديگر انجام مى داد. حيف از صمد كه جوانمرگ شد .حيف ازاو كه در اول راه متوقف شد ....
 

Behrooz

مدیر بازنشسته
کاربر فعال
تاریخ عضویت
7 سپتامبر 2004
نوشته‌ها
10,988
لایک‌ها
292
سن
46
محل سکونت
Tehran
مرگ خيلي آسان مي تواند به سراغ من بيايد، اما من تا مي توانم زندگى كنم ، نبايد به پيشواز مرگ بروم ، البته اگر يك وقتي با مرگ روبرو شدم ،كه مي شوم مهم نيست . مهم اينست كه زندگى يا مرگ من چه اثرى در زندگى ديگران داشته باشد."

"پيروز كسي نيست كه حتما طبل به نامش كوفته شود و جارچى در كوچه و بازار بيفتد و بگويد كه آى مردم بدانيد و آگاه باشيد كه فلاني فلانجا را فتح كرد و... پيروز توئى كه كوششت را كرده اى"


صمد بهرنگي
 
بالا