آژانس هواپیماییexchanging
dakhlestan

باشگاه هواداران 40چراغ

شروع موضوع توسط coolzero ‏28 ژوئن 2007 در انجمن ادبیات

  1. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    اینجا باشگاه هواداران مجله 40چراغ است . بفرمائید تووو
     
  2. Even Star

    Even Star کاربر فعال فرهنگ و هنر کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 می 2007
    نوشته ها:
    2,418
    تشکر شده:
    119
    محل سکونت:
    Valinor
    با اجازه صاحب خونه سلام:happy::happy::happy:

    این تاپیک در مورد چی هست؟
     
  3. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    اولین مطلب را با یکی از پرطرفدار ترین بخشهای مجله که توسط آقای ژوله طنزپرداز بزرگمون نوشته میشد شروع میکنم
    عقشولانه های یک کودک

    با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم، ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می آ یی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود.
    ان روز که در اِستپ هوایی توپ را بالا انداختی که "کودک فهیم" و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با آن کت شلوار مسخره اش خوشت
    می آید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که "کوچولو چی می خوای؟" و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود.
    من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که "چه خوشگل شدی امروز" و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من "دلم تنگه برادرجان" می خوانم و با سوزیدنم می سازم.
    ان یکی روز که معلمتان "من بادام دارم" درس داد و تو گریان امدی که "دلم بادام می خواهد" من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت: فسقلی الدنگ
    تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد
    نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند"
    خانم معلم می گوید:" تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!" من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد.
    خانم معلم می گوید:" من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه

    امیر مهدی ژوله
     
  4. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    «اگر سؤال‌های کنکور فردا را می‌خواهی؟! همین الان با دو میلیون پول بیا مؤسسه و سؤال‌ها را ببر.» این را منشی آموزشگاه، شب قبل از کنکور پشت خط می‌گوید. ساعت نزدیک 10 شب است.

    - آخه ما که الان، توی خونه دو میلیون پول نداریم. این وقت شب هم که بانک تعطیل است!»

    - «اشکالی نداره. یه مقدار پول بیار. یک مدرک معتبر مثل شناسنامه، سند و پاسپورت هم همراهت باشه. فردا بعد از امتحان باقی پول را می‌آوری و شناسنامه‌ات را می‌بری.»

    این اتفاق سال 1382 برای یکی از داوطلبان افتاده. سؤال‌ها را خریده! سؤال‌های رشته ریاضی دانشگاه آزاد!

    او این حکایت را تعریف می‌کند و می‌گوید: «200 هزار تومان پول برداشتیم با شناسنامه رفتیم آموزشگاه. ساعت 11 شب بود. اما آموزشگاه پر از آدم بود. تقریباً همه بچه‌های کلاس را دیدم. دو میلیون تومان برای بچه‌هایی که برای هر درس تخصصی، 500 هزار تومان و برای هر درس عمومی 300 هزار تومان به حساب آموزشگاه ریخته بودند، پول زیادی برای خرید کل سؤال‌ها نبود.»

    - به همین راحتی همه به حرف آموزشگاه اعتماد کرده بودند؟

    «راستش آموزشگاه‌ ما، از آموزشگاه‌های معتبر تهران بود که هر سال قبولی‌های زیادی داشت و کلی تبلیغ می‌کرد. با این حال خیلی‌ها هم شک داشتند. می‌گفتند: اگر سؤال‌ها واقعی نباشد؟ اما آموزشگاه شک همه ‌آنها را برطرف کرد. آنجا گفتند هر کس شک دارد و فکر می‌کند سؤال‌ها واقعی نیست، می‌تواند چک بدهد. تاریخ چک هم برای یک روز بعد از کنکور باشد. در صورت واقعی بودن سؤال‌ها چک را نقد می‌کنیم.» چند لحظه مکث می‌کند و می‌گوید: «راستش آن شب که یادم می‌افتد. تصویر کشوی منشی را می‌بینم. یک کشو که پر از شناسنامه، پاسپورت، گواهینامه و حتی چند سند بود. از حجم مدارک ترسیده بودم و می‌گفتم: نکند شناسنامه‌ام بین این همه شناسنامه گم شود.»

    - پدر و مادرت هم همراهت آمده بودند؟ اصلاً این موضوع را می‌دانستند؟ مخالفتی نداشتند؟

    «بله پدرم همراهم بود. نه راستش مخالف نبودند. توی خانواده من درسخوان نبودم. اما دو تا خواهر دارم که هر دو از من بزرگ‌ترند و هر دو پزشکی می‌خواندند. پدر و مادرم دلشان می‌خواست هر طور که شده من هم در یک رشته مهندسی قبول شوم. خیلی هم پول خرجم کردند. اما همان موقع، یعنی سال پیش‌دانشگاهی هم من از سه تا درس افتادم. دیفرانسیل، فیزیک و شیمی. دیگر آنها فهمیده بودند که معلم خصوصی و کلاس‌های کنکور هم فایده ندارد و من قبول بشو نیستم. برای همین وقتی از آموزشگاه‌ تماس گرفتند خودش هم همراهم آمد.»

    سؤال‌های فروخته شده جواب ندارد و تازه از ساعت 12 شب که خریداران سؤال به خانه می‌رسند، مشکل شروع می‌شود: «من برعکس همه کنکوری‌ها، شب نخوابیدم. تمام مدت مشغول پیدا کردن جواب سؤال‌ها در کتاب‌های تستم بودم. تازه جواب خیلی از تست‌ها را هم اصلاً پیدا نکردم!»

    بالاخره آن شب تمام می‌شود و کنکور هم به خیر می‌گذرد! فردای آن روز چک‌ها نقد می‌شود و شناسنامه‌ها برگردانده می‌شود. او هم پدر و مادر را به آرزویشان می‌رساند: «مهندسی متالوژی، دانشگاه‌ ساوه قبول شدم، اما هنوز سه تا از درس‌هایم مشکل داشت. اما شانس آوردم. ورودی بهمن بودم و با زور معلم، درس‌ها را پاس کردم.»

    - برای کنکور سراسری هم پیشنهاد فروش سؤال داشتی؟

    «از طرف آموزشگاه نه. اما از چند تا از دوست‌هام شنیده بودم که سؤال می‌فروشند، ولی اعتماد نکردم. اصلاً دنبالش را نگرفتم. پدرم می‌گفت: دردسر دارد. این بار پیشنهاد از طرف آموزشگاه بود و وضع فرق می‌کرد.»

    از آن روزها و آن داستان، چهار سال گذشته است. امتحانات پایان ترمش نزدیک است و ترم هشت را تمام می‌کند.

    - پس امسال لیسانس می‌گیری؟

    «نه بابا، من توی این هشت ترم، فقط 62 واحد پاس کردم، که بیشتر آنها از درس‌های عمومی بوده. دو ترم هم مشروط شده‌ام.»

    - چرا؟

    «آخه، من که توی شیمی و فیزیک و ریاضی دبیرستان مشکل داشتم. چطوری می‌توانم استاتیک را بفهمم. شیمی دانشگاه را پاس کنم، نه به درس‌ها علاقه‌ دارم. نه آنها را می‌فهمم. فقط به خاطر پدر و مادرم که هر ترم کلی شهریه می‌دهند مانده‌ام، وگرنه تا به حال انصراف داده بودم. شاید هم بدهم نمی‌دانم.»

    موقع خداحافظی باز هم سفارش می‌کند و می‌گوید: « من به شما اعتماد کردم. نکند اسمم را چاپ کنید.»

    ***


    از آن موقع، چهار سال گذشته است. از آن سال که خبر فروش سؤال‌های کنکور تیتر روزنامه‌ها بود. چندی بعد خبر شناسایی متخلفان گزارش شد. اما رئیس دانشگاه آزاد اسلامی اعتقاد بر جعلی بودن سؤال‌های فروخته شده داشت و فروش سؤال‌های جعلی را به افراد سودجو نسبت می‌داد. کشمکش‌ها ادامه داشت، تا این که قاضی رئیسی، بازپرس شعبه اول دادسرای شمیران اعلام کرد: «مطابق بررسی‌های انجام شده، مشخص شده که سؤال‌های واقعی کنکور سال‌های 81 و 82 دانشگاه آزاد فروخته شده است و مدارک مستندی در دست است که ثابت می‌کند سؤال‌های واقعی به فروش رسیده است.» بعد از این ماجرا، جلسات کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورا با رؤسای دانشگاه آزاد آغاز شد. عبدالله جاسبی، رئیس مرکز آزمون دانشگاه آزاد را عوض کرد. اما در این میان اخبار دیگری هم به گوش می‌رسید و فروش سؤال‌ها به افراد با نفوذی نسبت داده می‌شود مثل پسر عبدالله جاسبی! اما رئیس دانشگاه آزاد اسلامی در حاشیه جلسه علنی مجلس در جمع خبرنگاران در پاسخ به سؤال خبرنگاری که پرسید: «گفته می‌شود فرزند شما در فروش سؤال‌ها نقش داشته و شما از افشای نام فروشندگان ممانعت می‌کنید» گفت: «تکذیب می‌کنم. همه اینها دروغ است و واقعیت ندارد.»

    درست دو سال از فروش سؤال‌ها گذشته بود که خبر رسید: «با شکایت سازمان سنجش و آموزش کشور، حراست دانشگاه آزاد اسلامی، دانشگاه پیام نور و وزارت علوم تحقیقات و فناوری تعدادی از دبیران و متخلفان که کلید سؤال‌های آزمون را در جلسه امتحان به برخی افراد رسانده بودند و افرادی که سؤال‌ها را از مخزن خارج کرده بودند دستگیر شدند.» (روزنامه کیهان، 24 آذر 1384)

    همان موقع‌ها بود که مجلسیان هم به نتیجه رسیدند و نمایندگان مجلس شورای اسلامی لایحه مجازات تخلف و تقلب در کنکور را تصویب کردند: «متخلفان در آزمون‌های سراسری، به ابطال قبولی، محرومیت از شرکت در آزمون از یک تا 10 سال و پرداخت 10 میلیون تا یک میلیارد ریال جریمه و تحمل یک تا پنج سال حبس محکوم می‌شوند.»

    گرچه از سال 82 به بعد، مدام بحث‌هایی بر سر فروشندگان سؤال، تخلف و تقلب مطرح بوده است، اما از آن سال به بعد هم هر سال خبر فروخته شدن سؤال‌های کنکور، مثل برق از کنار گوشمان می‌گذرد. پس شال و کلاه کردیم و راه افتادیم سمت بازار خرید و فروش سؤال‌های کنکور! چقدر طول می‌کشد تا به سؤال‌های کنکور برسیم؟!

    اولین مکان، یک آموزشگاه است که کلاس‌های کنکور در آن برگزار می‌شود. شنیده‌ام مسئولانش سال‌های قبل، دستی هم در فروش سؤال‌های کنکور داشته‌اند. به قدری مشهور است که در هر کجای شهر چشم بگردانید حتماً شعبه‌ای از آن را می‌بینید. سراغ شعبه مرکزی را می‌گیرم و راه می‌افتم سمت یکی از خیابان‌های اصلی شهر. آخرین جلسه برگزاری کلاس‌های آموزشگاه است و داوطلبان کتاب در دست، دور استادها جمع شده‌اند و سؤال پیچشان می‌کنند. خانم منشی می‌گوید: «امرتون؟»

    «برای مشاوره آمده‌ام. می‌خواهم با مدیر آموزشگاه صحبت کنم.»

    «مشاوره؟ الان؟ برای سال بعد؟»

    «بله، تقریباً»

    «مهمان دارند. چند دقیقه منتظر بنشینید.» طولی نمی‌کشد تا آقای مهندس مهمانش را بدرقه می‌کند و من را به اتاقش دعوت می‌کند و در را می‌بندد. مهندس جوان است. در اتاق را می‌بندد و بیش از حد احساس صمیمیت می‌کند!

    «امسال کنکور شرکت کرده‌ام. اما نتونستم درس بخونم. شنیدم می‌گن آموزشگاه شما قبولی رو تضمین می‌کنه. می‌خواستم از الان برای سال بعد ثبت‌نام کنم. و مشاوره.»

    مهندس برنامه‌های آموزشگاه را توضیح می‌دهد و اول از هزینه‌ها می‌گوید: «هزینه ثبت‌نام شما سه میلیون است که در کلاس‌های نیمه‌خصوصی ثبت‌نام می‌شوید. البته اگر کلاس خصوصی بخواهید هزینه‌تان بیشتر می‌شود.»

    - «پولش مسئله‌ای نیست. حاضرم از این بیشتر هم پول بدهم. اما امسال قبول شوم.» حالا آقای مهندس شروع به نصیحت کردن می‌کند و می‌گوید: «البته ناامید هم نباشید. شاید با همین اطلاعاتتان هم بتوانید دانشگاه آزاد یا پیام نور قبول شوید. اگر هم نشد می‌ماند برای سال دیگر.»

    «یعنی هیچ راهی نداره؟» این را من می‌پرسم.

    «منظورتون چیه؟»

    جرأتم را بیشتر می‌کنم و می‌گویم: «مثلاً نمی‌شه سؤال‌ها رو قبل از کنکور خرید؟!» مهندس مکثی می‌کند، اما نه از روی تعجب! سرش را به علامت نه تکان می‌دهد و می‌گوید: «نه، امسال هیچی از خرید و فروش نشنیده‌ام. ضمن این که پارسال یه عده کمی پول گرفتند و سؤال جعلی به مردم دادند. تو هم اعتماد نکن. اگر هم کسی گفته سؤال دارم دروغ محضه، با این همه مجازات که برای خرید و فروش سؤال‌ها گذاشتن کسی دیگر جرأت این کار را نداره. خیلی‌ها هم از این فرصت استفاده می‌کنند. سؤال تقلبی می‌دهند و پول زیاد می‌گیرند هیچ شکایتی هم باقی نمی‌ماند. پس گول نخورید. ان‌شاءالله سال بعد.»

    به یکی از معلمان کنکور که از قبل می‌شناسم زنگ می‌زنم و سراغ سؤال‌های کنکور را می‌گیرم: «امسال هنوز چیزی راجع به خرید و فروش سؤال‌ها نشنیدم. فکر کنم هنوز وقتش نیست. زوده.»

    « خب مگه وقت داره، الان 10 روز به کنکور مونده دیگه!»

    «بله وقت داره، همیشه دو سه روز مونده به کنکور خبر خرید و فروش سؤال‌ها میاد. اگر هم قرار شه معامله‌ای انجام بشه یا یه روز مونده به کنکور یا شب قبل از کنکور انجام می‌شه. هنوز موقعش نیست.» قرار می‌شود اگر از کسی شنید یا سؤال‌ها به دستش رسید من را هم در جریان بگذارد. سراغ یک آموزشگاه دیگر می‌روم. از این آموزشگاه‌های عمومی که سر هر کلاس حداقل 40 نفر می‌نشینند و شهریه‌اش را آموزش و پرورش تعیین می‌کند. این بار خودم را قاطی بچه‌ها می‌کنم و از آنها درباره سؤال‌ها می‌پرسم. یکی از آنها می‌گوید: «من تا به حال نشنیدم ولی سالی که خواهرم برای کنکور درس می‌‌خوند، یک روز مونده بود به کنکور استاد زبان آموزشگاه به عنوان آزمون سؤال‌ها را به بچه‌ها داده بود. سؤال‌های آزمونشان عین سؤال‌های کنکور بود. حتی جای سؤال‌ها هم عوض نشده بود و کلاسش قبولی صد در صد داد و کلی هم معروف شد.» اسم دبیر کنکور را می‌گوید و می‌خندد. دوستش به او اشاره‌ای می‌کند و می‌گوید: «پس بیا توی آزمون شیمی دکتر [...] شرکت کنیم. شاید سؤال‌های کنکور باشد.» برای شرکت در آزمون شیمی هر نفر باید 10 هزار تومان پرداخت کند و سؤال‌ها را بگیرد. شاید همان آزمون سؤال‌های کنکور باشد! دختری یک مشاور معرفی می‌کند و می‌گوید: «اگر قرار باشد سؤال‌ها خرید و فروش بشه، حتماً دکتر [...] می‌دونه. شنیدم قبلاً سؤال فروخته.» سراغ دکتر را می‌گیرم. توی دفتر نشسته. جلو می‌روم می‌گویم: «من را یکی از شاگردانتان به نام خانم حسینی معرفی کرده.» با خودم فکر کردم که توی این همه سال دکتر [...] حتماً یک شاگرد داشته که فامیلی‌اش حسینی باشد. ترفندم جواب می‌دهد، انگار که دکتر می‌گوید: «بله، بله. خوش آمدید.»

    نگاهی به اطرافش می‌اندازم و می‌گویم: «کار خصوصی دارم.» با تعجب از دفتر بیرون می‌آید و در راهرو می‌ایستد و می‌گوید: «امر؟»

    «خانم حسینی، سلام رسوندند و گفتند: به نشونی سال 82، اگر سؤال کنکور دارید من را خبر کنید.» دکتر نگاهم می‌کند، کمی سرخ و سفید می‌شود و می‌گوید: «خانم کدوم خانم حسینی؟» چند تا نشانی می‌دهم: «پوست سبزه دارد، صورت گرد، از شاگردانتان بوده» کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «به جا نمی‌آورم.» فوری تیر آخر را رها می‌کنم و می‌گویم: «سؤال‌های سال 82 را از شما خریده بود.» دکتر دیگر صبر نمی‌کند. راهش را به طرف دفتر کج می‌کند و می‌گوید: «خانم اشتباه گرفته‌اید، من اصلاً ایشان را نمی‌شناسم.» هر چه صدایش می‌کنم، فایده‌ای ندارد. 10 روز به کنکور مانده، شاید تا 10 روز دیگر سؤال‌ها به دستم برسد!
    نویسنده رو یادم رفته بود بنویسم: شیما شهرابی
     
  5. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    سلام به روی ماهت به چشمونه سیاهت:blush: این تاپیک درباره مجله 40 چراغه
    (نگو اسمشم نشنیدی!)
     
  6. Even Star

    Even Star کاربر فعال فرهنگ و هنر کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 می 2007
    نوشته ها:
    2,418
    تشکر شده:
    119
    محل سکونت:
    Valinor
    سلام
    چرا شنیدم اما از این تعجب کردم که نباید بام تو (که البته بی اجازه اومدم:happy:)
     
  7. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    من نوشتم بفرمائید! شاید چون underline داره ناخواناست الان ویرایشش میکنم!
     
  8. jerii

    jerii همکار بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏11 مارس 2007
    نوشته ها:
    7,848
    تشکر شده:
    9,705
    محل سکونت:
    اهواز
    سلم
    ممنون از این کاره خوبت......:p:p:p

    من می گم بعضی از مطلب ها رو نقد کنیم
     
  9. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    موافقم
    الان یه مطلب میذارم نقد کنیم
     
  10. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    «آقاجون چرا ریشت را زده ای؟ احتمالا حاج آقا به خاطر این که ریش و سبیلت را با تیغ زدی، مصاحبه نکنه! حالا بیا تو خونه ببینم چی می شه. اگر حاجی به ریشت گیر داد عذرخواهی کن و بحث نکن، حالا خوبه عکاستون ته ریش داره...!!»
    اینها را یکی از محافظان حجت الاسلام غلامرضا حسنی امام جمعه مشهور ارومیه هنگامی که برای انجام این مصاحبه به منزلش در ارومیه رفته بودیم، می گوید. حسنی در میان سایر روحانیون به خاطر خطبه های آتشین، صریح و بی پرده اش به چهره ای مشهور در کشور تبدیل شده است.
    نود دقیقه گفت وگو به زبان شیرین آذری درباره موضوعات مختلفی همچون مبارزاتش در قبل از انقلاب، اعدام پسرش در اوایل انقلاب ، مطبوعات، آزادی و... گفت وگو: سعید پورحیدر

    حاج آقا! شما قبل از انقلاب جز» اولین افرادی بودید که جنگ مسلحانه علیه رژیم شاه را آغاز کردید و به همین خاطر به چهره ای شاخص در آذربایجان غربی تبدیل شدید، اما پس از دوم خرداد 76 خطبه هایتان در نماز جمعه ارومیه چهره ای مشهور از شما به وجود آورد. فکر می کنید چه عاملی باعث شد تا به این شهرت برسید؟
    خداوند در قرآن می فرماید «ان تنصرالله ینصر کم و یثبت اقدامکم». یعنی اگر شما به دین خدا بدون ریا کمک کنید خداوند نیز شما را در دین ثابت قدم می کند. این اعتقاد قلبی من است و تا روز مرگ از من جدا نخواهد شد. البته این اعتقاد به اختیار خودم نیست بلکه از عالم ملکوت نصیب بنده کذایی شده است. آقای خاتمی دوبار به آذربایجان غربی آمدند و هر دو بار من به استقبالش نرفتم که این کار من هم دلیل داشت و آن زمان در خطبه ها هم گفتم و روزنامه ها نیز نوشتند. خطبه های نماز جمعه و حرف هایم را در دو جلد کتاب منتشر کردند که به چاپ هشتم هم رسید. البته یک سوم نوشته های این کتاب حرف های من است و بقیه را نمی دانم از کجا درآورده اند و نوشته اند. علت اصلی اینکه به استقبال خاتمی نرفتم این بود که ایشان فقط از آزادی حرف می زد. آزادی مورد نظر این آقایان را شاه نیز می گفت، امام هم از آزادی می گفت. منظور امام هم از آزادی، رهایی از قید طاغوت بود که خوشبختانه به این آزادی معنوی رسیدیم، الان که جمهوری اسلامی برقرار شده من نمی فهمم چرا خاتمی این قدر از آزادی دم می زند. برخی می گویند خاتمی 20 میلیون رای آورد اما من می گویم اگر حتی صد میلیون رای نیز می آورد... هیچ ارزشی نداشت. اگر منظور خاتمی از آزادی همان چیزی است که مورد نظر امام خمینی بود که به آن رسیده ایم و دیگر لزومی ندارد بگوییم آزادی می خواهیم، منظور اینها از آزادی همان چیزی است که مورد نظر شاه بود. من همه اینها را می گفتم اما روزنامه ها تحریف می کردند و حقایق را نمی گفتند. بشکند قلم هایی که این حرف ها را نمی نوشت... من در خطبه ها گفتم که اگر خاتمی وزیر ارشاد را عزل نکند به استقبالش نمی روم. خاتمی عزل نکرد من هم نرفتم، حرف مرد یکی است.
    تعریف شما از آزادی چیست؟
    نتیجه آزادی که هشت سال در دوران خاتمی گفته شد، این بود که الان خانم ها با این وضع به خیابان ها می آیند. آیا این آزادی است یا هرزه گری. اصلاح طلبان همین بی بند و باری و هرزگی را می خواستند و متاسفانه الان هم ما نمی توانیم جلوی اینها را بگیریم.
    چرا نمی توانید جلوی بی بند و باری را که اشاره کردید بگیرید؟
    من رئیس ستاد امر به معروف و نهی از منکر استان هستم اما اصلا از وضع موجود امر به معروف رضایت ندارم. با تذکر لسانی نمی توان کاری از پیش برد. آنها در هرزه گری آزاد هستند اما ما آزادی نداریم با آنها برخورد کنیم. اگر برخورد کنیم می گویند گروه فشار هستند و خشونت طلب. بسیاری از زنان در حال حاضر حجاب اسلامی ندارند. در اسلام حجاب تعریف خاصی دارد. برخی ها فکر می کنند با گفتن آزادی می توانند هرزگی و بی بند و باری را مجددا به ایران بیاورند که متاسفانه این طور هم شد. برخی مردان هم مثل خود شما ریش شان را می زنند. کسانی که ریش خود را می زنند از یزیدیان هستند، شاه هم ریشش را با تیغ می زد.
    از روزنامه ها به خاطر سانسور حرف هایتان شکایت نکرده اید؟
    شکایت کردن چه فایده ای دارد. روزنامه نگارها بالاخره باید صفحات روزنامه را پر کنند. رادیو و تلویزیون هم همین طور است. صداوسیما هم بسیاری از حرف های من را سانسور می کند. می دانم که شما هم این حرفم را سانسور می کنید.
    ان شا»الله سانسور نمی شود!
    جرات ندارید حرف هایم را کامل چاپ کنید، چون اگر کامل چاپ کنید روزنامه تان را می بندند و شما به زندان می روید.
    شما بگویید ما چاپ می کنیم؟
    نمی گویم. چون می دانم چاپ نمی کنید. من از روحانیون درباری خواهم گفت و شما هم نمی نویسید و چاپ نمی کنید.
    روزنامه هم می خوانید؟
    اگر فرصت داشته باشم می خوانم.
    چه روزنامه ای می خوانید؟
    کیهان و جمهوری اسلامی. البته بریده جراید را برایم می آورند.
    روزنامه هایی که خطبه هایتان را هر هفته چاپ می کردند را می خواندید؟
    برخی از دوستان روزنامه هایی که بر علیه من می نوشتند را برایم می آوردند، مخصوصا روزنامه ای که فک مدیر مسئولش (صبح امروز) را قراضه کردند را بیشتر برایم می آوردند.
    فکر می کنید چرا الان روزنامه ها خطبه های نماز جمعه شما را چاپ نمی کنند؟
    چون من هشت سال علیه دولت خاتمی حرف می زدم. من هشت سال گفتم که ما بنده خدا هستیم و آزادی نمی خواهیم، اما الان دیگر نمی گویم چون احمدی نژاد از آزادی حرف نمی زند و بیشتر دنبال عدالت است.
    با اینترنت سروکار دارید؟
    چند وقت پیش یک کامپیوتر خریدم و می خواستم کار کردن با اینترنت را یاد بگیرم که متاسفانه یاد نگرفتم. فکر نکنید که کودن هستم و یاد نگرفتم بلکه فرصت نداشتم، اما علاقه دارم یاد بگیرم.
    پس با این حساب ای میل هم ندارید؟
    نه! اگر یاد بگیرم حتما ای میل برای خودم درست می کنم.
    در منزلتان ماهواره دارید؟
    برنامه های ماهواره دو نوع است. یکی برنامه هایی که نگاه کردن به آنها تحریک کننده است و انسان را به گمراهی می کشاند و نگاه به این برنامه ها حرام است و برخی برنامه ها نیز علمی، آموزشی، مذهبی، کشاورزی و غیره است که به نظرم اشکالی ندارد، اما خیلی ها به دنبال برنامه های حرام ماهواره می روند.
    خودتان ماهواره دارید؟
    نه! حوصله و فرصت ماهواره نگاه کردن را ندارم.
    اگر فرصت داشته باشید نگاه می کنید؟
    خیر.
    سفر خارج از کشور انجام داده اید؟
    بله!
    به چه کشورهایی؟
    به لیبی، عربستان، آلمان و انگلستان سفر کرده ام. متاسفانه نتوانسته ام به عراق بروم اما به دولت عراق یک پیام دادم.
    چه پیامی؟
    پس از انقلاب در ایران، کمیته انقلاب تشکیل شد و من هم سرپرست کمیته انقلاب در آذربایجان غربی بودم و در 164 جنگ با ضد انقلاب شرکت کردم. در عراق باید کمیته انقلاب تشکیل شود و باید بازمانده های صدام و حزب بعث و روحانیونی که دعاگوی صدام بودند را از ریشه نابود کنند.
    در سفری که به کشورهای اروپایی داشتید چه تفاوت و شباهت هایی بین جوانان اروپا و ایران دیدید؟
    من برای درمان به اروپا رفته بودم و فرصت نکردم در شهرها بگردم. پزشکان اروپا به من خیانت کردند. قرار بود 48 ساعت در یک بیمارستان بستری شوم. بیمارستان هزینه 48 ساعت را از من گرفت اما پس از 22 ساعت مرخصم کردند. آنها 26 ساعت به من بدهکارند. وقتی پزشکان که باید امین مردم باشند خیانت می کنند، وای به حال بقیه مردم اروپا. کسانی که شب و روزشان با سگ هایشان سپری می شود بهتر از این نخواهند بود. دانشجویانی که زیر نظر پزشکان خائن تربیت می شوند معلوم است که چه آینده ای دارند. البته انسان های خوبی هم در اروپا زندگی می کنند که متاسفانه تعدادشان کم است. به نظر من سه نوع زندگی در آنجا وجود دارد: زندگی انسانی، حیوانی و سگی. آنها می گویند صنعت، انرژی هسته ای و پیشرفت برای ایرانی ها حرام است. خداوند در قرآن به مسلمانان دستور می دهد تا به بالاترین قدرت برسند، بالاترین قدرت انرژی اتمی است.
    و اغلب هم قوانین بین المللی را بهانه می کنند؟
    قوانین و دستورات اسلام مهم تر از قوانین بین المللی است. جرج بوش می گوید قوانین هم به من وحی می شود و هم به سگم. یعنی هیچ تفاوتی بین فکر جرج بوش و سگش وجود ندارد. سازمان ملل هم زیرنظر افکار سگی بوش اداره می شود. ما تابع دستورات قرآن هستیم نه جرج بوش که افکارش با افکار سگش یکی است. جمعیت مسلمانان جهان نزدیک به دو میلیارد نفر است. اگر همه مسلمانان متحد شوند هر کاری می توانند بکنند. آمریکایی ها حضرت عیسی (ع) را فرزند خدا می دانند، اما حضرت عیسی (ع) یک پیامبر الهی است ...
    فکر می کنید فشارهای کشورهای اروپایی و آمریکا علیه ایران نتیجه خواهد داشت؟
    اگر بخواهیم از اهداف مان صرف نظر کنیم باید دست از اسلام و قرآن برداریم. فشارها هیچ نتیجه ای نخواهد داشت. هفتاد میلیون ایرانی باید آماده مبارزه با کفر باشند. هرکس هم که آمادگی دفاع از دین ندارد باید از ایران برود. کشورهای اروپایی می خواهند شاه و فرح به ایران بیایند. می خواهند هرزه گری و شراب خواری را گسترش دهند. در هشت سال شوم اصلاحات به اسلام و دین ضربه زدند. این آزادی خیلی مرگبار بود. این اصلاح طلبان نمی خواهند حسنی ها در مملکت تربیت شوند.
    حاج آقا هنوز هم کشاورزی می کنید؟
    بله!
    چه محصولی تولید می کنید؟
    امسال یک نوع آفت به زمین هایمان حمله کرده است و دیگر نمی توانیم سال آینده گندم بکاریم. سال آینده شاید چغندر بکاریم.
    چقدر زمین دارید؟
    حدود 40 تا 50 هکتار.
    حاج آقا! همیشه به توسعه کشاورزی تاکید می کنید. فکر نمی کنید توسعه صنعتی هم مهم باشد؟
    با صنعتی که در اختیار کشاورزی باشد موافقم. خوشبختانه کارخانه های تولید آبمیوه و کنستانتره زیاد شده است. به نظرم مدیریت کشاورزی در کشور بسیار ضعیف است چراکه نمی تواند محصولات کشاورزان را در بازارهای جهانی عرضه کند.
    از طرح کشاورزی در کویر که به رئیس جمهور ارائه کردید چه خبر؟
    هر کشوری که زمین و آب داشته باشد و مردمش بیکار باشند، آن مردم بی عرضه هستند. اگر از رحمت خدا دور شویم به لعنتش گرفتار می شویم. طرحی داده بودم و پیشنهاد کردم که در کویرها کشاورزی شود، اما نمی دانم چرا این طرح اجرا نشد و من دلسرد شدم. در ایران بین 80 تا 120 میلیون هکتار کویر وجود دارد و دریای خزر و خلیج فارس دو منبع سرشار آب ایران هستند. ولی ما نتوانستیم از این آب ها استفاده کنیم. به رئیس جمهور پیشنهاد دادم بخشی از کویرها را به کشاورزان بدهند، خود من حاضرم اولین نفری باشم که پشت تراکتور بنشینم و کویر را شخم بزنم. باید آب کشاورزی در کویر را هم از دریای خزر و خلیج فارس با لوله کشی و احداث کانال به کویر پمپاژ کنیم. باید به هر بیکار یک تراکتور بدهیم و برایش در کویر ایجاد اشتغال کنیم. همه بیکاران به دنبال این هستند تا پشت میز اداره بنشینند. باید پشت تراکتور نشست و نه پشت میز. متاسفانه ایرانی ها در تولید تنبل هستند. به نظر من دوسوم اداره ها در کشور اضافی هستند و باید تعطیل شوند. برخی فکر می کنند که پشت میز اداره نشستن شغل است، در حالی که این خودش یک نوع بیکاری است. باید کارمندان اضافی ادارات را برای تولید و کشاورزی به نوبت به کویرها بفرستیم.
    در کویر چه محصولی می توان کاشت؟
    نمی دانم چه محصولی در کویر به عمل می آید. باید خاک کویر را آزمایش کرد و دانشمندان بگویند که در کویر چه چیزی می توان کاشت. اگر بگویند گندم یا نخود، باید بکاریم. اگر هم بگویند درخت سیب می توان کاشت و باید این کار را بکنیم. بالاخره کویر هم از خاک است و هرجا خاک باشد باید تولید کشاورزی هم باشد. در تولید گندم به خودکفایی رسیدیم، باید در تولید تخم مرغ ، برنج، حبوبات و... نیز به خودکفایی برسیم. گندم و نخود کاشتن عبادت است. متاسفانه نژاد ایرانی برای تولید به خود زحمت نمی دهد.
    حاج آقا! تا به حال کویر رفته اید؟
    نه! کویر را تا به حال ندیده ام. اما چون کویر از خاک است می توان در آنجا کشاورزی کرد.
    اوائل انقلاب چرا پسرتان اعدام شد؟
    رشید حسنی پسرم بود که افکار چپی و منحرف داشت. البته قبل از این که منحرف شود با شاه می جنگید، اما روحانیون درباری منحرفش کردند و مرتد شد. خودم گفتم پسرم را دستگیر کنند و اگر حکمش 10 سال زندان است به او حبس ابد بدهند و اگر حکمش حبس ابد باشد او را اعدام کنند که خوشبختانه اعدام شد.
    ناراحت نیستید؟
    نه! با اعتقاد قلبی این کار را کردم و اصلا ناراحت نیستم.
    برای مشکل بیماری جوانان چه باید کرد؟
    یک بار گفتم که باید کشاورزی و تولید کنند تا بیکار نباشند. خواهران و برادرانی که نمی توانند استخدام شوند باید کشاورزی کنند. خوشبختانه دولت احمدی نژاد هم وام به طرح های زودبازده می دهد، جوانان باید وام بگیرند و تولید کنند.
    اولین بار عکس و سخنرانی تان در کدام روزنامه چاپ شد؟
    یادم نیست. اما اگر می دانستم که پس از این همه حرف زدن جامعه به این وضع دچار می شود هیچ وقت این حرف ها را نمی زدم.
    اگر امام جمعه نبودید دوست داشتید چه شغلی داشتید؟
    من قبل از امام جمعه بودن کشاورز بودم و الان هم هستم.
    حقوق امام جمعه چقدر است؟
    دقیقا نمی دانم اما فکر می کنم چهل هزار تومان باشد.
    حقوقتان کم نیست؟
    این پول پربرکت است.
    درآمدتان از کشاورزی چقدر است؟
    امسال 30 میلیون تومان گندم فروختیم، که 15 میلیون به دو پسرم که در زمین ها کار می کنند، رسید و 15 میلیون هم خودم برداشتم. البته حدود 10 میلیون تومان هزینه تولید گندم ها شده بود.
    آخرین باری که جشن تولد گرفتید کی بود؟
    تا به حال جشن تولد نگرفته ام.
    چرا؟
    هزینه برای جشن تولد اسراف است. مگر من چه کار مثبتی برای مردم کرده ام که کسی بخواهد برایم جشن تولد بگیرد. این کارها صحیح نیست. امسال می خواستند به من تحمیل کنند و یک جشن برایم بگیرند که اجازه ندادم و نخواهم داد.
    می گویند شما گفته اید که آثار باستانی باید تخریب شود، صحت دارد؟
    آثار باستانی دو نوع هستند. آنهایی که در خدمت اسلام هستند باید حفظ شوند و بقیه باید تخریب و نابود شوند.
     
  11. samoraee

    samoraee کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏27 اکتبر 2006
    نوشته ها:
    59
    تشکر شده:
    4
    چلچراغ هم یه روزگاری داشت که دیگه تموم شد خدا رحمت کنه امیرژوله و ابراهیم رها رو خیلی با حال مینوشتن
    نمیدونی الان این دوتا کجا مینویسن؟ خدایی قلمشون بیسته:lol:
     
  12. jerii

    jerii همکار بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏11 مارس 2007
    نوشته ها:
    7,848
    تشکر شده:
    9,705
    محل سکونت:
    اهواز
    یکی از اعصاب خورد کننده ترین مصاحبه هایی که توی زندگیم خوندم

    واقعا مرتیکه احم...

    ولی از جسارت چلچراغ حال کردم
    از عمد رفته بود و مصاحبه کرده بود که بگه ببینید اینا کیان......
     
  13. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    سامورایی به خدا اگه الان اینجا بودیا:hmm: کی میگه چهلچراغ تموم شد ما هممون تو جلسه ای که با نویسنده ها و مدیر مسوولش بودیم بهشون انتقاد کردیم که چرا انقدر ترسو شدین و چرا انقدر برا چهلچراغ کم وقت میذارین
    من چند تا از مقاله هایی که تازگی چاپ شده رو میذارم که نگین چهلچراغ تموم شده!
    خداییش از بعد اون جلسه بهتر شدن ما کلی روشون اثر گذاشتیم:D
    این 2-3 هفته رو بببین تا بفهمی بازم داره میاد رو
    با اومدن آقای احمدینژاد که آدم خودشیفته ای هست و حرف کسیو قبول نداره معلومه که کار منتقدا سخت میشه ولی فکر میکنم چهلچراغ داره تلاششو میکنه و خیلی بهتر از نشریاتی مثل همشهری جوان(که ادای چهلچراغو در میاره ولی در باطن عقب موندس) الان کار میکنه
    من در مورد رها از آقای ژوله پرسیدم
    رها دوست داره بنویسه خیلی هم نوشته ولی نمیذارن چاپ شه! تو اعتماد ملی ستون جنگ سرد هم مینویسه و کتاباشم چاپ شدن
    ژوله که به گفته مهران مدیری بهترین کشف چهلچراغ و یه نویسنده طنز نابه هم گفت بعد از اون جلسه خیلی هوس کرده دوباره بنویسه و هنوزم با اینکه خیلی وقته ننوشته خودشو یک چهلچراغی میدونه:)
     
  14. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    فیلم منتخب تماشاگران جشنواره امسال از همان روزهایی که زمزمه ساخته شدنش شنیده می شد، حاشیه ساز بود. از نگاه همیشه فلسفی و گاه تلخ داریوش مهرجویی که این بار فضایی موزیکال را در کنار تمام خصوصیات خاص فیلم هایش نشانه رفته بود تا دست به دست شدن بازیگر نقش اول آن و در کنار همه این ها حضور خواننده ای که رکوددار آهنگ های داخلی است، همه نشانه های ساخت فیلمی متفاوت ولی تماشاگرپسند بود. محسن چاووشی چند سالی می شود که جزو شناخته شده ترین خوانندگان داخلی است. اگرچه آلبوم ها و آهنگ های او پشت سر هم لو می روند و سر از سایت های اینترنتی و ماشین و خانه های مردم در می آورند و حتی فروشگاه های موسیقی هم آلبوم های او را در کنار سایر خوانندگان قرار می دهند و می فروشند، بدون این که هیچ نفع مالی و حتی روحی و معنوی برایش داشته باشند.
    او این روزها با این که از اکران فیلم سنتوری خوشحال است، اما با دلگیری از اتفاقاتی که برای او در حین اکران فیلم افتاده صحبت می کند. در حین گفت وگو سعی می کند بسیار گزیده و حساب شده کلماتش را انتخاب کند و حتی بعضی مواقع یا ضبط را خاموش می کند و یا می خواهد که قسمتی از حرف هایش را ننویسم. هر چند می گوید که با اتفاقات این گونه چندان بیگانه نیست و از این رفتارها زیاد دیده است.
    قرار گفت وگو را در خانه ای که او با پدر و مادرش در آن زندگی می کند، می گذارم. خانه ای در مناطق مرکزی تهران که آپارتمانهایش معمولا متراژی 70-80 متری دارند. در طبقه دوم یکی از همین آپارتمان ها در اتاقی 9 متری روبه روی هم نشسته ایم. اتاقی بسیار ساده که موسیقی و ترانه های متن فیلم سنتوری در این اتاق ساخته و ضبط شده اند. در اتاق به غیر از یک کامپیوتر با باندهایی بزرگ و یک کیبورد موسیقی که روی دسته های یک صندلی گذاشته شده ، وسیله دیگری برای انجام کارهای موسیقی دیده نمی شود. بر روی دیوار هم یک تابلو با اسامی پنج تنآل عبا به همراه یک پوستر معمولی از تصویر خودش است. ظاهرا این تنها عکسی است که از او چهره ای مشخص و واضح را نشان می دهد. می گوید: «این عکس را دوستم با موبایلش گرفت. کیفیت خوبی ندارد، اما نمی دانم چی شد که یک هفته بعد پوسترش را دیدم که می فروشند. این را هم که می بینی به دیوار زده ام. یکی از دوستانم برایم آورده وگرنه من که از عکس و عکاسی و تصویر خودم فراری ام» و می خندد.
    محسن چاووشی در فیلم سنتوری چهار ترانه خوانده، اما تنها توانسته یک بار و با هزار زحمت و رفیق بازی فیلم را ببیند. آن هم در جشنواره، نه جای دیگر: «نه آقای مهرجویی و نه هیچ کس دیگری از من برای دیدن فیلم دعوت نکردند. برای دیدن فیلم خودم رفتم و توی صف ایستادم. یکی دو ساعتی در صف بودم، بالاخره هم بلیت گیرم نیامد. به هر زحمتی بود با یکی از دوستانم هماهنگ کردم و رفتم داخل و فیلم را دیدم. خیلی فیلم خوبی بود. واقعا از بازی بهرام رادان لذت بردم. وقتی قسمت های موزیک و خواندن شروع می شد، واقعا تعجب می کردم. بهرام رادان به قدری خوب حس کارها را گرفته بود و همراه آهنگ ها لب می زد که فکر می کردم خودش کارها را خوانده و صدا، صدای خود بهرام است.»
    اگر تا مدتی قبل شایع بود که می گفتند بازیگران فیلم های سینمایی ایران باید از فیلتر محمدرضا شریفی نیا بگذرند و انتخاب شوند، این بار انتخاب خوانندگان فیلم ها را هم می توانید به ادامه شایعات قبلی وصل کنید. در انتخاب محسن چاوشی، ردپای محمدرضا شریفی نیا دیده می شود. در حین ساخت موسیقی و ترانه های فیلم اتفاقات جالبی برای محسن چاوشی افتاده است که هر کدام به گفته خودش، برای او خاطره شده اند و او هنگام تعریف کردنشان مدام لبخند می زند و با خوشی از آنها یاد می کند: « سال قبل بود که پیشنهاد ساخت ترانه های فیلم سنتوری به من داده شد. آن روزها من چندان وضع مالی خوبی نداشتم. آلبوم لنگه کفش هم لو رفته بود و شرایط روحی ام خیلی بد بود. برادرزاده آقای شریفی نیا تماس گرفت و پیشنهاد همکاری از طرف آقای مهرجویی و شریفی نیا را مطرح کرد. آدرس را گرفتم و به دفتر آقای مهرجویی رفتم و با هم صحبت کردیم. آقای مهرجویی گفت که تمامی کارهای من را گوش کرده و می خواهد در این فیلم ساخت آهنگ را به من بسپارد. فکر می کنم آقای مهرجویی یک دروغ به من گفت و من هم یک دروغ به او. او گفت که همه آهنگ های من را شنیده و دوست دارد و من هم گفتم که همه فیلم هایش را دیده ام و دوست دارم. به هر حال فیلمنامه را گرفتم و بدون قرارداد، قرار شد ترانه ها را بسازم. فیلمنامه را به حسین صفا و امیر ارجینی، دو ترانه سرایم نشان دادم و قرار شد که آنها ترانه ها را بسته به فضای فیلم گویند. حتی در یکی از ترانه ها، اسم «رفیق من» بیشتر قافیه ها بر وزن و قافیه سنتور است. ترانه ها تایید شد، شروع به ساخت ملودی ها کردم. همان طور که گفتم آن روزها وضع مالی ام اصلا خوب نبود و برای هماهنگی با آقای مهرجویی مجبور بودم هر روز از خیابان خوش تا اقدسیه بروم و چون هر روز پول کرایه را نمی توانستم بدهم، مجبور شدم با یکی از دوستانم که چند سال بود با هم قهر بودیم آشتی کنم تا با ماشینش بتوانم به دفتر مهرجویی بروم...» به این قسمت حرفش که می رسد، با صدای بلند می خندد و سرش را تکان می دهد، انگار خجالتی که خاص خود اوست می گوید حتی برای ساخت و ضبط ملودی هایش هیچ وسیله ای نداشته: «من یک کیبورد هم برای زدن آهنگ های اولیه و تنظیم ملودی های نداشتم و همه فکرم بحث مالی کار بود. وقتی دیدم اتفاقی نمی افتد و آبی از کسی گرم نمی شود، پیش یکی از دوستانم رفتم و کیبوردش را چند روزی قرض گرفتم و با هزار بدبختی کامپیوتر دوست دیگرم را امانت گرفتم. وقتی آهنگ ها را ساختم و با کامپیوتر ضبط کردم، تازه سختی کارم شروع شد. مانده بودم وکال و صدا را چطور ضبط کنم؟ مادرم گفت به پنجره پتو می زند تا صدا داخل نیاید. پنچره ها را پتو زدیم. مشکل دیگر پیدا کردن میکروفن صدابرداری بود. همان روز رفتم کیبورد را پس دادم و به جایش میکروفن دوستم را دوباره قرض کردم. برای آرام تر بودن محیط و ضبط صدا با کیفیت خوب مجبور بودم شب ها ضبط کنم. ساعت 2:30 شب که می شد، شروع به ضبط کارها می کردم. همه باندها را می بستم که صدا به اسپیکر و بلندگوها نرود و صدایم در آهنگ پژواک نکند. مدام با هدفون کار را گوش می کردم و می خواندم.»



    اما در موسیقی فیلم، اردوان کامکار هم سنتور زده است و قطعاتی که در فیلم می بینید و می شنوید تنها تفاوتشان با نسخه هایی که محسن چاوشی در آلبوم هایش به بازار فرستاده داشتن صدای سنتور است: «اتفاقا درباره استفاده از صدای سنتور من خودم خیلی تمایل داشتم. به نظرم قطعاتی که سنتور دارند و سنتور بعدا به آنها اضافه شده، قشنگ تر از قطعات اولیه اند. من روز اول از حضور اردوان کامکار هیچ اطلاعی نداشتم و با وضعیتی که از موقعیت مالی ام در آن روزها گفتم، برای اضافه کردن ساز سنتور به موسیقی ها خیلی سختی کشیدم. چون مجبور شدم بروم قم پیش یکی از دوستانم به اسم مهدی حسینی که نوازنده و مدرس سازهای سنتی است و از او بخواهم صدای سنتور را هم به قطعات اضافه کند. وقتی که قطعات کامل شد و آقای مهرجویی کار را شنید، آنها را پسندید و خیلی خوشش آمد و حتی یکی از آهنگ ها را دو بار در فیلم به کار برد. وقتی گفت که سنتور را قرار است آقای کامکار بزند، شوکه شدم. بیشتر ناراحتی ام برای وقت و هزینه ای بود که گذاشته بودم. تا لحظه آخر به من درباره حضور آقای کامکار چیزی گفته نشده بود.»
    محسن چاوشی علاقه ای به گفتن مبلغ دستمزدی که برای ساخت چهار تراک و قطعه فیلم سنتوری گرفته، ندارد. اما هنوز مردد است مبلغی که گرفته کل دستمزدش بوده یا نه: «اگر بخواهم حساب کنم پولی که به من داده شد، پول سه قطعه شعرم بود که به شاعرها دادم. من برای این کارها خیلی سختی کشیدم و هنوز نمی دانم پولی که به من داده شد پول شعرها بود یا تمام کار.»
    فرصتی نشده تا او درباره تمام مسائل و مشکلات با کارگردان فیلم صحبت کند و از این بابت ناراحت است: «من با مهرجویی صحبت نکرده ام، چون از وقتی که آهنگ ها را تحویل دادم، دیگر ندیدمش و صحبتی با هم نکردیم. البته به این برخوردها و به این وضعیت عادت کرده ام.» ضبط را خاموش می کند و حرف هایش را که بیشتر حالت درد دل دارد، شمرده تر و با خونسردی بیشتری ادامه می دهد و در نهایت قول این را می گیرد که چیزی درباره شان ننویسم.
    در بین حرف هایش دوباره به بازی خوب بهرام رادان برمی گردد و ادامه می دهد: «سیمرغ بلورین جشنواره واقعا حقش بود. وقتی فیلم را دیدم زنگ زدم و به خاطر بازی اش به او تبریک گفتم و تشکر کردم و او هم متقابلا چنین برخوردی کرد. رابطه ام با بهرام خوب است. در حین ساختن آهنگ ها، یکی دو جلسه او را در دفتر مهرجویی دیدم و روزی که در دفتر، کارها را اجرا کرد، دیدم که خیلی خوب لب می زند. البته دوستانم می گفتند که همیشه یک هدفون همراهش بوده که در وقت های بیکاری مدام آهنگ ها را گوش و تمرین می کرد. به همین دلیل هم است که واقعا عالی حس کارها را درآورده و آهنگ ها روی لب زدنش نشسته است، طوری که حتی خود من هم فکر کردم با صدای خودش می خواند.»
    محسن چاوشی وقتی فیلم را در سینما دیده، سخت تحت تاثیر بعضی قسمت های آن قرار گرفته است و حتی گریه هم کرده است: «در صحنه ای که بهرام رادان، تمام زندگی اش را از دست داد و اعتیادش به بیشترین حد رسیده، در بیابان چادری زده و آنجا زندگی می کرد، در صحنه ای که داشت سوسیس سرخ می کرد معتادها یکی یکی داخل چادر او می آمدند و او سوسیس های خودش را با مهربانی به آنها می داد تا بخورند، وقتی که همه غذایش را داد، خوردند، باز رفت و از نایلکس سوسیسی درآورد و شروع کرد به سرخ کردن و دادن به معتادهای دیگر، در آن صحنه تحت تاثیر بازی و نفس کارش قرار گرفتم. آهنگ رفیق من هم که روی آن صحنه ها در حال پخش بود، گریه ام را درآورد.»



    محسن چاوشی با این که در تیتراژ پایانی هیچ اسمی از خودش ندیده، عصبانی و حتی شوکه هم نشده و با هیچ کس هم برای پیگیری و اعتراض تماس نگرفته است: «وقتی کارم را برای فیلم شروع کردم، پیش بینی تمام این اتفاقات را کرده بودم و می دانستم شاید کارم حذف شود، یا صدایم را از روی آهنگ ها بردارند و یا بعضی از قسمت هایش را اصلاح کنند. به همین دلیل وقتی اسمم را در تیتراژ پایانی ندیدم، اصلا تعجب نکردم. فقط دلگیر شدم، از افرادی که وقتی کارشان به نتیجه می رسد همه چیز را فراموش می کنند. به هیچ کس هم زنگ نزدم. از این رفتارها زیاد دیده ام. ولی واقعا خوشحال شدم وقتی که اسم حسین صفا و امیر ارجینی را به عنوان ترانه سرا دیدم. من هم اگر حقم باشد به حقم می رسم. همه صدای من را می شناسند و نیازی به قایم باشک بازی نیست».
    شاید با پخش صدا و موسیقی محسن چاوشی در فیلم «سنتوری» او خود به خود مجوزدار شده باشد. به هر حال صدای او از رسانه ای همگانی که از فیلترهای خاصی هم باید مجوز پخش بگیرد، پخش شده است. اما او خودش این موضوع را قبول ندارد و می گوید: «قبل از فیلم سنتوری، صدا و آهنگ های من از تلویزیون هم پخش شده اند و تلویزیون بارها آهنگ امام رضا (ع ) و کربلای من را پخش کرده. در مقایسه با همگانی بودن و نظارت، سینما قابل مقایسه با تلویزیون نیست. دوستانم گفته اند که چند بار آهنگ «بچه های اهواز» هم در ساعت های اولیه بامداد از تلویزیون پخش شده. من واقعا نمی دانم وقتی کارهایم از تلویزیون هم پخش می شوند، چرا به من می گویند غیرمجاز؟»
    وقتی اسم آهنگ بچه های اهواز را می برد، دلش می گیرد و از حال و هوای جنوب و جنگ صحبت می کند، محسن چاوشی بچه خرمشهر است و خانواده شان، جزو آخرین خانواده هایی بوده اند که زمان جنگ شهر را ترک کرده اند و هر چه که داشته اند، گذاشته اند و بیرون آمده اند و زمانی که برگشته اند با ویرانه هایی غیرقابل شناسایی مواجه شده اند: «همه جای ایران زندگی کرده ایم، از کرمانشاه و مشهد و کرج تا تهران. ما آواره جنگ بودیم. همه چیزمان را در جنگ از دست داده بودیم. شاید تلخی بعضی از آهنگ هایم در ادامه همین حس باشد. خیلی کم دلم می آید که به خرمشهر بروم و آنجا را ببینم. خرمشهر و جنوب پر از خاطره های من است.»
    محسن چاوشی این روزها چهار پیشنهاد خوانندگی و ساخت موسیقی فیلم از کارگردانان مطرح سینمای ایران دارد که می خواهد فعلا اسمی از آنها نبرم. به نظر می رسد او کم کم بعد از دوازده سال به قول خودش فلاکت و حق خوری ، به حقش در موسیقی رسیده است. او در بیست و هشت سالگی اش تصمیم دارد هر طور شده اولین آلبومش را به طور رسمی به بازار بفرستد، به همین دلیل تمامی فعالیت هایش را به خانه و اتاق کوچک و ساده اش منتقل کرده است تا دیگر نتیجه اعتماد به دوستانش، لو رفتن ملودی و آهنگ هایش نباشد. او تصمیم گرفته که فعلا با هیچ مجله ای گفت وگو نکند و رابطه هایش را کمتر کند و تمامی تمرکزش را روی آلبوم جدیدش بگذارد.

    ترانه هایی از فیلم سنتوری
    «زخم»
    من با زخم زبون هات رفیقم
    مرهم بذار با حرفات، رو زخم عمیقم
    با توام که داری به گریه م می خندی
    کاش بیای و به من دل ببندی
    تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم
    کار دل نباشی تمومه عزیزم
    «رفیق من»
    رفیق من، سنگ صبور غم هام
    به دیدنم بیا، که خیلی تنهام
    هیشکی نمی فهمه، چه حالی دارم
    چه دنیای رو به زوالی دارم
    مجنونم و دل زده از لیلی ها
    خیلی دلم گرفته از خیلی ها
    نمونده از جوونی هام نشونی
    پیر شدم، پیر تو ای جوونی
    تنهایی بی سنگ صبور
    خونه سرد و سوت و کور
    توی شبات ستاره نیست
    موندی و راه چاره نیست
    اگر چه هیچ کس نیومد
    به تنهائیت سری نزد
    اما تو کوه درد باش
    طاقت بیار و مرد باش...
    اگر بیای همون جوری که بودی
    کم میارن حسودا از حسودی
    صدای سازم همه جا پر شده
    هر کی شنیده از خودش بی خوده
    اما خودم پر شدم از گلایه
    هیچی ازم نمونده جز یه سایه
    سایه ای که خالی از عشق و امید
    همیشه محتاجه به نور خورشید
     
  15. saba86

    saba86 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    15
    تشکر شده:
    0
    من مجله چهلچراغ را نخوانده ام
    آمدنم اینجا به خاطر یک سوال بود
    ایا عکس avatar عکس خودتان می باشد اگر جواب بلی است ایا در دانشگاه شهید چمران اهواز تحصیل نمی کردید؟:hmm: ​
     
  16. jerii

    jerii همکار بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏11 مارس 2007
    نوشته ها:
    7,848
    تشکر شده:
    9,705
    محل سکونت:
    اهواز
    با اجازه ی دوست خوبم منم این رو اضافه کنم

    من همیشه چلچراغ با قدرت رو می خوام ولی اول از همه دوست دارم که چلچراغ همیشه باشه و به سرنوشت تلخ "ایران جوان" دچار نشه

    پس اگر الان کمتر تند روی می کنه بخاطر این که بمونه

    اگر چلچراغ بسته بشه دیگه به چی می شه دل خوش کرد:(
     
  17. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    من الان رفتم پایین مجله این هفته رو خریدم(دیگه اول هر هفته در میاد چشم شیطون کر!)
    برا ابراهیم رها نوشته بودم چرا نمینویسه و چرا شوخیاش تکراریو لوس شده. جواب ابراهیم رها:
    قضایا کمی پیچیده تر از این چیزی هست که تو فکر میکنی . 2- هر نویسنده ای یک سبک نگارش داره و یک جنس شوخی دارد)
    اگه پایه هستین درباره روش نوشتاری ابراهیم رها حرف بزنیم. خدایش برا خودش صاحب سبکه. گاهیم یه کلماتی میگه( البته میپیچونتش) که تو اروپا هم فکر کنم ازین حرفهای زیر کمری نمیزنن:lol:
     
  18. Persiana

    Persiana مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏18 جولای 2005
    نوشته ها:
    4,194
    تشکر شده:
    122
    محل سکونت:
    Persian Empire
    دقيقا، تازه همون موقع خودشون هم هى‌ميگفتند که مدام اين آقاى عموزاده ى خليلی رو ميخوان دادگاه مطبوعات که چرا فلان چيزو گفته و فلان چيزو اجازه ى چاپ داده و هى بايد تعهد ميداد که باشه، چشم، ديگه تکرار نميشه، جوونند، شما ببخشيد #_#

    40چراغ رو من بيشتر از مطالبش عاشق اون کميک هاى ساندويچش بودم که بزرگهمر حسين پور ميکشيد، به ويژه که هميشه نصف نوشته هاشم خط خطى شده بود و من زور ميزدم بفهمم چى گفته بوده مگه که سانسورش کردند [​IMG]


    نفوذى‌هاش هم خيلى دل و جرأت داشتند. من هر وقت ميخوندمش ميگفتم يا خدا، اينا چطورى جرأت کردند مثلا خودشونو جاى‌گدا و بى خانمان و فالگير و اينا جا بزنند، حالا پسراش به جاى‌خود ولى دختر [​IMG]

    در مورد خود مجله هم اگر کسى‌نميدونه چيه و دلش ميخواد براى امتحان هم که شده بخره و بخوندش بايد بگم هفته نامه ايست جوان پسند و متفاوت که روزهاى شنبه منتشر ميشه (البته قبلا ها 3 شنبه ها در ميومد، ولى‌انقدر چرخيد و چرخيد تا رسيد به شنبه) و قيمتش هم 400 تومان است (اينم انگار کمتر بود سابقا!) و روى جلدش انقدر متفاوت از ساير مجله هاست که از 2 کيلومترى‌داد ميزنه که من 40 چراغم!


    اينم سايتشه (ميگم قبلا دات کام نبود؟ [​IMG]) :

    http://www.40cheragh.org/


    اوگوش هم خيلى خاصه و کاملا مشخص:

    [​IMG]

    فعلا همين تا بعد ^_^
     
  19. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    آره .com بود الن شده .org
    اینم که قبلا شنبه درنمیومد از تنبلیشون بود:wacko:
    اون خط خطیا تو ساندویچ فکر کنم دیگه مد شده . هرجا هم که حرف کم میارن با خط خطی ماستمالی ویشه:D (البته نظر منه)
     
  20. coolzero

    coolzero Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏1 ژوئن 2007
    نوشته ها:
    847
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    unja
    لطفاً ساكت، روي آنتنيم

    1 – دوشنبه آخرين روز ارديبهشت‌ماه. استوديوي 14 ساختمان توليد صداوسيما. ساعت 10:30 شب. برنامه نود و عادل فردوسي‌پور و عواملي پرجنب‌وجوش كه قرار است برنامه جنجالي ديگري را روي آنتن بفرستند. مجيد جلالي و رضا غياثي به عنوان كارشناس‌هاي فني و داور اين برنامه داخل استوديو منتظر ورود عادل و رفتن روي آنتن هستند.

    2- لپ‌تاپ مجيد جلالي كه اطلاعات كارشناسي‌اش روي آن است با LCD بزرگ داخل استوديو سينك نشده و قرار مي‌گذارند با دوربين‌ها آن را پوشش بدهند. صداي «بچه‌ها آماده، داريم روي آنتن مي‌رويم» هر چند ثانيه يك‌بار شنيده مي‌شود. جنب‌وجوش بامزه‌اي اين پشت در جريان است.

    3- رضا غياثي درباره بازي جمعه با عادل صحبت مي‌كند و اين‌كه تصويرشان خوب نبوده و در بعضي از صحنه‌ها نمي‌شده حركت‌ها را تشخيص داد.

    4- هنوز برنامه روي آنتن نرفته. يكدفعه صداي عادل بلند مي‌شود كه «اي واي اين ليوان من سوراخ است و همه چيز رو خيس كرد». توضيح اين‌كه ليوان عادل سفالي بود. رضا غياثي مي‌گويد: «اتفاقاً اين ليوان سوراخه يك‌بار هم به من افتاد. اين مال نفرين منه هي به اين جعفر گفتم يه دونه از اين ليوان‌ها به من بده، نداد آخرش اين‌طوري شد.» و مي‌خندد.

    5- هنوز برنامه شروع نشده كه وينكو بگوويچ به همراه رضا چلنگر وارد استوديو مي‌شود. قرار شده در بخش اول برنامه درباره چرايي ناكامي تيم ملي اميد كشورمان صحبت شود.

    6- آقاي كاظمي مدير صحنه اعلام مي‌كند كه تا چند دقيقه ديگر روي آنتن مي‌رويم. دوربين‌ها همه در جاهاي خودشان مستقر مي‌شوند. يكي از تصويربردارها موبايلش را به دوربين آويزان كرده و تند تند اس‌ام‌اس مي‌دهد و مي‌گيرد. بالاخره تيتراژ پخش مي‌شود و صحبت‌هاي عادل و مجيد جلالي شروع مي‌شود. چلنگر تند تند و در گوشي صحبت‌ها را براي وينكو ترجمه مي‌كند.

    7- اولين وله 5 دقيقه‌اي كه شروع مي‌شود، عادل به مجيد جلالي مي‌گويد اين را گوش كنيد و نظر بدهيد و از جايش بلند مي‌شود و مي‌رود تا ليوانش را عوض كند. رضا چلنگر با بروبچه‌هاي صحنه خوش و بش مي‌كند.

    8- بعد از وله جلالي از كنكوري صحبت مي‌كند كه تيم اميد ايران 36 سال است پشت آن مانده و بعد توضيحاتش را شروع مي‌كند. يكي از دوربين‌ها صفحه لپ‌تاپ او را مي‌گيرد، اما خب بعضي وقت‌ها از حركت‌ها جا مي‌ماند يا تصوير خراب مي‌شود. در اين لحظات عادل مدام به منشي صحنه نگاه مي‌كند و با حركت چشم و ايما و اشاره چيزهايي را به او مي‌فهماند. معلوم است كه از اين اتفاق اصلاً خوشحال نيست و دارد حرص مي‌خورد.

    9- رضا غياثي پشت صحنه، گوشه‌اي نشسته تا نوبتش برسد و برود جلوي دوربين و همين‌طور كه آدامسش را مي‌جود، زيرچشمي نگاه معناداري هم به بگوويچ مي‌اندازد.

    دو تا پسر هم كه معلوم نيست از كجا آمده‌اند پشت صحنه با موبايل از بگوويچ عكس و فيلم مي‌گيرند.

    10- حالا نوبت وينكوست تا برود و حرف بزند. موقع رفتن با مجيد جلالي چاق سلامتي مي‌كند و بعدش مي‌رود سراغ فردوسي‌پور و با او دست مي‌دهد. منشي صحنه مي‌گويد10 ثانيه ديگر مي‌رويم روي آنتن. عادل به وينكو مي‌گويد «اين كار رو بذاريم براي بعد الان مي‌ريم روي آنتن.»

    11- اينجا هم كل كل قرمز و آبي خيلي شديد و سخت به راه است. يكي از تصويربردارها كه حسابي چلچراغي است و ما را از شماره اول مي‌شناسد، مي‌گويد: «بگو اينجا همه قرمزن و به كوري چشم بعضي‌ها ما قهرمان هم مي‌شيم. بعضي‌ها...» آن روز هنوز سرنوشت قهرمان مشخص نشده بود. مجيد جلالي با اطمينان از قهرماني سايپا گفت و اين‌كه بزرگ‌ترين شانس مال آنهاست و اصلاً حقشان هست و استحقاقش را دارند.

    12- باز هم يك وله و يك استراحت چند دقيقه‌اي ديگر. دو تا پسري كه گفتم حالا مشغول گرفتن عكس يادگاري با جلالي و غياثي و بگوويچ هستند. پشت صحنه همه با هم رفيقند. غياثي و جلالي همديگر را با اسم كوچك صدا مي‌زنند. عادل پيش جلالي مي‌آيد و مي‌گويد: «همين الان دادكان روي خط بود و درباره بحث برنامه صحبت كرد و...» و مي‌رود و سرجايش مي‌نشيند.

    13- جلالي از سفري با غياثي صحبت مي‌كند كه نبوده. مي‌گويد: «تيم را خيلي خوب، شيك و با پرستيژ برديم.» فكر مي‌كنم درباره مسابقات اخير تيم ملي اميد صحبت مي‌كنند. اينجاست كه كاظمي به غياثي مي‌گويد: «لطفاً ساكت روي آنتنيم، صدا مي‌ره.» بگوويچ دارد با حرارت صحبت مي‌كند و كمي عصبي شده، اما اينجا پشت صحنه جلالي با آرامش و لبخند مشغول تماشاي اوست. غياثي حوصله‌اش سر رفته و پشت صحنه شروع به قدم زدن مي‌كند.

    14- موقع رفتن وينكو عادل مي‌گويد: «خيلي ممنون» و بگوويچ خيلي بامزه جوابش را مي‌دهد به فارسي: «خيلي ممنون به شما». چلنگر به عادل مي‌گويد: «خيلي عالي و با جرأت صحبت كردي.» وينكوي بيچاره خيلي شاكي است. غرغر مي‌كند و با همان زبان الكن فارسي‌اش كه چلنگر هم كمكش مي‌كند تا منظورش را به ما برساند، مي‌گويد: «كارشناس‌هام نمي‌خوان جدي حرف بزنن. تو يه مهاجم خوب به من معرفي كن كه بتونه تو تيم ملي بازي كنه. اما خب كاري نمي‌شه كرد. واقعاً من بايد چه‌كار مي‌كردم؟ و...» از خيلي‌چيزها كه ديگران هم از دستشان عصبي بوده‌اند، عصبي است، اما كاري‌اش نمي‌شود كرد. اينجا ايران است و... موقع رفتن وينكو به جلالي مي‌گويد: «مي‌بينمت.» با من كه خداحافظي مي‌كند، بامزه مي‌گويد: «دلم خيلي پره.» و به چلنگر اشاره مي‌كند تا بقيه حرف‌هايش را به من بفهماند: «اينجا چه خبره تو اين فوتبال. هر بازيكني كه از جاش بلند مي‌شه مي‌خواد مربيگري كنه. دايي موفقه چون سخت‌كوشه. اون موقع هم كه توي تيم ملي بود، سخت تمرين مي‌كرد. از همه بيشتر و موقع آمادگي 200 درصد بهتر از بقيه. اما الان فوروارد خوب نداريم كه به جايش بگذاريم. مي‌گن بايد بره. اما چطور، معلوم نيست.»

    15- عادل فردوسي‌پور واقعاً اكتيو است. موقع پخش وله‌ها و حتي در كمترين زمان‌ها مدام به پشت صحنه و اتاق كنترل مي‌رود و بعضي وقت‌ها هم مي‌آيد پيش ما و احوالي مي‌پرسد و عذرخواهي مي‌كند به‌خاطر به قول خودش به‌هم ريختگي‌ها و اين‌كه نمي‌تواند پيش ما بيايد. اما كيست كه نداند شرايط سخت پخش موقع برنامه‌هاي زنده را، مخصوصاً برنامه‌اي به اين پرمخاطبي و سختي.

    16- سرصحنه پنالتي در بازي ابومسلم- ملوان بحث‌ها بالا مي‌گيرد و پشت صحنه جلالي و غياثي با هم در موردش كل‌كل مي‌كنند.

    17- براي تماس‌هايي كه بايد در هر بخش گرفته شود، عادل مدام با پشت صحنه هماهنگ مي‌كند كه مثلاً اگر فلاني جواب نداد با اين يكي تماس بگيريد و...

    18- در ادامه همان بحث‌هاي قرمز و آبي پشت صحنه در يكي از آنتراك‌ها عادل مي‌آيد پيش من و مي‌گويد: «راستي تو بالاخره قرمز شدي يا آبي و...»

    19- هنوز برنامه تمام نشده كه از پشت صحنه مي‌گويند بايد بروم. وقت اداري تمام شده و غيرخودي‌ها انگار بايد بروند. چاره‌اي نيست، ما هم مي‌رويم ديگر و همه چيز تمام مي‌شود.

    20- متشكريم از همه بروبچه‌هاي نود به خصوص عادل فردوسي‌پور و آقاي زماني مدير گروه ورزش شبكه سه و آقاي افراسيابي كه كلي به ما لطف كردند و اجازه دادند برويم سر برنامه نود. راستش موقع برگشت بود كه فهميدم 8-7 مجله و روزنامه ديگر هم مي‌خواسته‌اند در اين برنامه‌هاي پاياني بيايند پشت صحنه نود كه... اما ما رفتيم. چلچراغ است ديگر.
     
عسل طبیعی و گرده گل ایرانیavanak