• پایان فعالیت بخشهای انجمن: امکان ایجاد موضوع یا نوشته جدید برای عموم کاربران غیرفعال شده است

باشگاه هواداران 40چراغ

jerii

همکار بازنشسته
تاریخ عضویت
11 مارس 2007
نوشته‌ها
7,946
لایک‌ها
9,663
سن
38
محل سکونت
اهواز
دقيقا، تازه همون موقع خودشون هم هى‌ميگفتند که مدام اين آقاى عموزاده ى خليلی رو ميخوان دادگاه مطبوعات که چرا فلان چيزو گفته و فلان چيزو اجازه ى چاپ داده و هى بايد تعهد ميداد که باشه، چشم، ديگه تکرار نميشه، جوونند، شما ببخشيد #_#

40چراغ رو من بيشتر از مطالبش عاشق اون کميک هاى ساندويچش بودم که بزرگهمر حسين پور ميکشيد، به ويژه که هميشه نصف نوشته هاشم خط خطى شده بود و من زور ميزدم بفهمم چى گفته بوده مگه که سانسورش کردند
4g4eq9w.gif



نفوذى‌هاش هم خيلى دل و جرأت داشتند. من هر وقت ميخوندمش ميگفتم يا خدا، اينا چطورى جرأت کردند مثلا خودشونو جاى‌گدا و بى خانمان و فالگير و اينا جا بزنند، حالا پسراش به جاى‌خود ولى دختر
4743.gif


در مورد خود مجله هم اگر کسى‌نميدونه چيه و دلش ميخواد براى امتحان هم که شده بخره و بخوندش بايد بگم هفته نامه ايست جوان پسند و متفاوت که روزهاى شنبه منتشر ميشه (البته قبلا ها 3 شنبه ها در ميومد، ولى‌انقدر چرخيد و چرخيد تا رسيد به شنبه) و قيمتش هم 400 تومان است (اينم انگار کمتر بود سابقا!) و روى جلدش انقدر متفاوت از ساير مجله هاست که از 2 کيلومترى‌داد ميزنه که من 40 چراغم!


اينم سايتشه (ميگم قبلا دات کام نبود؟
129fs3702145.gif
) :

http://www.40cheragh.org/


اوگوش هم خيلى خاصه و کاملا مشخص:

155fs130925.gif


فعلا همين تا بعد ^_^

سلام مرسی که به جمع ما اضافه شدی
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
اگه پایه هستین درباره روش نوشتاری ابراهیم رها حرف بزنیم. خدایش برا خودش صاحب سبکه. گاهیم یه کلماتی میگه( البته میپیچونتش) که تو اروپا هم فکر کنم ازین حرفهای زیر کمری نمیزنن
 

jerii

همکار بازنشسته
تاریخ عضویت
11 مارس 2007
نوشته‌ها
7,946
لایک‌ها
9,663
سن
38
محل سکونت
اهواز
اگه پایه هستین درباره روش نوشتاری ابراهیم رها حرف بزنیم. خدایش برا خودش صاحب سبکه. گاهیم یه کلماتی میگه( البته میپیچونتش) که تو اروپا هم فکر کنم ازین حرفهای زیر کمری نمیزنن

یک مطلب رو بگو که منم بتونم کمک کن:eek::eek:
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
این سایت چهلچراغ که تعطیله مجله های قبل 215 رو آرشیو نکردن رها هم که کم کاره .... پدرم درومد بالاخره اینو پیدا کردم
بگین به نظرون سبکش تکراری نشده؟ یا اگه خوشتون میاد بگین چه خوبیهایی داره اگه بدتونم میاد بگین چه بدیهایی داره اگه... قرار نیست همه کارارو من بهتون بگم که! خودتونم فکر کنین هر چی فکرتون رسیت بتایپین


دنياي وارونه وارونه...


سيد جان سلام. خوبي؟ سر نمي زني با وفا! مي دوني چندوقته نيومدي پيش ما مثل قديما بشينيم توي حياط هندونه قاچ کنيم، گپ بزنيم پشت سر اصلاح طلب ها غيبت کنيم؟ بهونه نيار، چطور مي رسي اين همه خارج و فرنگ بري، بعد نمي توني يه سر به ما بزني؟
سيد جان همين اول نامه اي را با گلايه شروع کردم که بگويم اساسا در اين نامه به ميزان معتنابهي گله و شکايت دارم.
سيد من تازه فهميدم که همه دردسرها زير سر تو بوده. راست مي گويم پس به من حق بده. سيد تو که رفتي همه چيز ارزان شد. برنج مفت، روغن مفت مخصوصا تخم مرغ مفت مفت، گوجه فرنگي را هم کيلويي پونزده زار مي خريم از دم قسط.
سيد چرا؟ نه آخه چرا؟ خدا وکيلي چرا اين همه سال جلوي پيشرفت ما را گرفتي؟ جواب بده خب. هي من ديسک کمر دارم، هي من بحران درد گرفته ام که نشد حرف. مرد مومن ما در عرض يک سال ونيم الان به کشف داروي ايدز رسيده ايم. اين درست است که تو هشت سال اين همه فن آوري را توي پارکينگ خانه تان گذاشته بودي فقط با آن شيرموز درست مي کردي و آب هويج؟ استفاده شخصي از اموال عمومي؟ سيد چه بگويم به تو آخر؟
سيد تو که رفتي وضع ورزش خوب شد، آلودگي هوا الان شايعه اي بيش نيست و ترافيک را مادربزرگ ها به عنوان خاطرات قديمي براي بچه ها تعريف مي کنند به جان خودم. سيد! کسي نبود به تو بگويد آخه اين چه کاريه؟!
سيد جان من خيلي از تو گلايه دارم. يعني داشتم. تا همين ديشب داشتم. ديشب با همسر گرامي داشتيم تلويزيون تماشا مي کرديم و يک آقايي (رقيب انتخاباتي تان) آمد گفت در خرداد 76 عليه من جوسازي شد. گفت من ليبرال بودم به من گفتند طالبان. تلويزيون ما که پاناسونيک است خوب همه چيز را نشان مي دهد و ديشب هم داشت نشان مي داد. بعد گفت به من هر چيز بگويند لااقل نمي توانند بگويند بي عرضه. و تلويزيون ما اينها را نشان داد و من خجالت کشيدم و تلويزيون ما که پاناسونيک است اما هيچ خجالت نکشيد و نشان داد. راستش سيد جان دلم تنگ غروب آسمون شد. دلم گرفت. گفتم چنته بخرم بخورم بلکه دلم باز شود. آدم با لوله بازکن چنته بميرد انصافا ضايع تر از آن چيزي است که سعيد امامي با آن مرد!
سيد، از وضع محل پرسيده بودي، جانم برايت بگويد که روبروي خانه ما را ساخته اند (7 طبقه) ماه اول سال، متري 700 تومان بود. حالا متري يک ميليون و چهارصد هم نمي دهد. البته من بر سر اين حرفم هستم که از وقتي تو رفته اي همه چيز خوب شده اما... بگذريم. بعد به ما گفتند مسکن امسال 15 درصد گران شده. من رياضي ام خيلي خوب نيست سيد جان، اما مي دانم اگر هفتصد بشود يک و چهارصد ديگر پانزده درصد نيست. فوق فوق اش بشود هفتاد درصد! پانزده درصد نمي شود. بعد هم فهميديم که الان پانزده درصد گران شده اما در دوره تو بيست درصد. سيد چرا اين کارها را کردي آخر که الان من جلوي در و همسايه نتوانم سر بلند کنم؟
سيد اين سوالات موهن آموزش و پرورش اگر در دولت تو مطرح مي شد گمانم من اصلا الان کسي را پيدا نمي کردم تا برايش نامه بنويسم، کلا!
سيد بدت نيايد، ناراحت نشوي. مي دانم عصبي مزاج هستي. اما تو واقعا طنز خراب کني. نه بيخود عصباني نشو. راست مي گويم. بعد از سال ها طنز نوشتن مي دانم که تو آدم طنز خراب کني هستي. باور کن اين شخص تو هستي که طنز را از بيخ نابود مي کني! نمونه اش همين نامه اي که نزديک عيد دارم برايت مي نويسم و نمداري کاغذش نه از از باران بهاري است نه از شبنم برگ ها. از چيست سيد؟
سيد، رئيس جمهورها معمولا پتانسيل طنز دارند. همه شان دارند. بعضي ها کمتر، بعضي ها بيشتر. اما طنز نويس ها مقابل همه رئيس جمهورها به يک اندازه جرات طنز نوشتن ندارند! ما از تو بيشترين طنزها را نوشتيم و تو کمترين پتانسيل طنز را داشتي. دنياي وارونه ايست سيد. اين هم تقصير تو بود.
ما اين همه با طنز تو را نقد کرديم بگذار دو دفعه هم طرفت غش کنيم! اتفاقي نمي افتد. اي جنبه دار به قول مولانا «بابا باجنبه»!
سيد جان، خاتمي، سيد محمد خاتمي عزيز. اينها را گفتم که بگويم «حال ما خوب است اما ... تو باور نکن.» صبح تا حالا اين نوار يک بند در ضبط صوت مي خواند «ستارگان نهفتند در آسمان ابري/ دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من» راستي يک جايش هم مي خواند «رها، رها، رها، من»! جواب نامه يادت نرود. عيد شما مبارک!
قربانت: ابراهيم رها

جواب نامه آقاي خاتمي
جناب آقاي رها!
طنز که در عرصه ادب و فرهنگ هر کشور از جمله کشور ما جايگاهي والا دارد (و البته مي تواند داشته باشد) اگر در جاي خود قرار گيرد و بنشيند مي تواند در بيداري گري، به خود آوردن و انگيزه تحول يافتن معجزه کند. شما هنرمندي والاقدر و طنازي زبردستيد که به توانايي و لطف کارتان غبطه مي خورم. برايتان در همه حال و همه جا سلامتي و توفيق بيشتر آرزو مي کنم.
دوستدارتان
سيدمحمدخاتمي

:p
 

Luxor

Registered User
تاریخ عضویت
6 آپریل 2007
نوشته‌ها
682
لایک‌ها
22
سن
40
محل سکونت
real WORLD :}
WwwwwwwwwwwwwoooowwwwwwwwwwwwwwwW

مرسیCOOLZERO
363373.gif
!!آقا گل کاشتی!دستت درد نکنه! چه روزگاری بود!منم جوونیا چهلچراغ می خوندم!به خصوص ساندویچ!از ته مجله می خوندم!اول ساندویچ!!بعد بقیش:D

موفق باشی دوست عزیز!من به احتمال زیاد تا چند ماه آینده باید برای CopyRight مطالب کودک فهیم با امیرمهدی یه تماس بگیرم... می خوام بعضی چیز هاشو رو سایتم Upload کنم.

راستی !از ساندویچ هم اینجا بذاری خوبه ها :happy:
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
WwwwwwwwwwwwwoooowwwwwwwwwwwwwwwW

مرسیCOOLZERO
363373.gif
!!آقا گل کاشتی!دستت درد نکنه! چه روزگاری بود!منم جوونیا چهلچراغ می خوندم!به خصوص ساندویچ!از ته مجله می خوندم!اول ساندویچ!!بعد بقیش:D

موفق باشی دوست عزیز!من به احتمال زیاد تا چند ماه آینده باید برای CopyRight مطالب کودک فهیم با امیرمهدی یه تماس بگیرم... می خوام بعضی چیز هاشو رو سایتم Upload کنم.

راستی !از ساندویچ هم اینجا بذاری خوبه ها :happy:

copy right چیه دیگه بابا
اسمشو بزنی کافیه دیگه
حالا اگه دوست داری به این بهانه با ژوله حرف بزنی ogay :D
از کجا میاری کودک فهیم هارو؟
ساندویچم میذارم ogay
یه چیز جالب: اکثر چهلچراغ خونهایی که دیدم مجله رو از آخر به اول میخونن:lol:
 

jerii

همکار بازنشسته
تاریخ عضویت
11 مارس 2007
نوشته‌ها
7,946
لایک‌ها
9,663
سن
38
محل سکونت
اهواز
یکی از تاثیر گذار ترین چیزایی که تو چلچراغ خوندم رو می زارم براتون

به جرات می گم که مدتها ذهن منو مشغول کرده بود


رخشان بنی اعتماد بیش از آن که یک فیلم ساز موفق باشد، یک منتقد اجتماعی است. از همین روست که فیلم های او در بسیاری موارد پیش از آن که به عنوان یک اثر سینمایی مورد بررسی قرار گیرد، به عنوان یک سند اجتماعی مطرح می شود. سندی که نشانه های دوران خود را دارد و با هدف طرح، پیشگیری و حل مشکلات جامعه ارائه شده است. 12 سال پیش رخشان بنی اعتماد یک فیلم مستند ساخت به نام «زیر پوست شهر به تلخی اعتیاد در اواسط دهه هفتاد می پرداخت. فیلمی که هیچ گاه به نمایش درنیامد.ده سال بعد، در سال 1384 بنی اعتماد دوباره به موضوع اعتیاد بازمی گردد و این بار صریح تر و برای آگاهی به قول خودش «خانواده های طبقه متوسط جامعه». درست به همین دلایل است که در آغاز پرونده ای درباره اعتیاد، به سراغ او رفته ایم تا از نگاهش به مسئله اعتیاد، جوانان و خانواده هایشان بپرسیم و از جریان تحقیقاتش در راه ساخت این دو فیلم (در یک باز ده ساله) بپرسیم. بحث ما چندان سینمایی نشد و تلخی مسئله هر لحظه خود را به گفت وگوی ما تحمیل می کرد. برخلاف رویه چلچراغ که از «توصیه» به خوانندگانش پرهیز می کند، عمیقا توصیه می کنم به تماشای «خون بازی» بروید. با تماشای این فیلم خطر را صریح تر احساس می کنید. با تماشای این فیلم حتی اگر یک نفر تصمیم به ترک اعتیاد بگیرد و یا از مواجه با آن به وحشت بیفتد، باز هم غنیمت است.

چلچراغ :اصلا بگذارید از یک سوال پیش پا افتاده شروع کنم. چه چیزی شما را واداشت تا درباره اعتیاد فیلم بسازید؟
این یک خطر خیلی خیلی جدی است. زمینه های اعلام این خطر به سال 74 پیش برمی گردد. در دفتر پیشگیری از آسیب های اجتماعی شهرداری قرار بر این بود که یک مجموعه فیلم مستند درباره مسائل مختلف اجتماعی ساخته شود که دو تا از مهم ترین موضوعاتش ایدز و اعتیاد بود. من به همراه پیروز کلانتری شروع به تحقیق درباره اعتیاد کردیم و هر چه پیشتر رفتیم، من فهمیدم که چقدر در این باره کم می دانم. این در حالی بود که پیش از این معتاد کم ندیده بودم. این را از این باب می گویم که تاکید کنم اعتیاد مسئله ای به شدت سهل و ممتنع است و چقدر دانش ما در این باره کم است. تحقیقی که قرار بود دو ماهه تمام شود، یک سال طول کشید. فیلم قرار بود با هدف هشدار به خانواده های طبقه متوسط ساخته شود. زیر پوست شهر چنین هدفی را دنبال می کرد. یکی از موارد بسیار نگران کننده که در آن تحقیق به آن رسیده بودیم، این بود که مصرف مواد مخدر در سال های آینده به شدت افزایش پیدا می کند.
چه چیزی شما را به این نتیجه گیری رسانده بود؟
این نتیجه گیری شخص من نبود. برداشتی بود از نظریات کارشناسی افرادی که روی این موضوع کار می کردند. جمعی از روان شناسان و جامعه شناسان همراه ما بودند.
خب، همان ها. چطور به این نتیجه رسیده بودند؟ آیا آنها مسائل اجتماعی داخلی را مد نظر داشتند یا اتفاقات فراتر از مرزهای کشور را؟
هر دو مسئله همپای هم هستند. از یک طرف ما یک راه ترانزیت برای عبور مواد مخدر هستیم که به فراوانی این مواد در کشور کمک می کند و از طرف دیگر بالا رفتن زمینه های تقاضا در سال های اخیر است. ترجیع بند گفتار فیلم «زیر پوست شهر» این جمله بود که هر کس به فاصله نیم ساعت از منزل خودش می تواند به موادی که می خواهد دست پیدا کند.
فیلم توانست تاثیر خودش را بگذارد؟
نه، چون قربانی فضای مخفی نگرانه آن سال ها شد. فیلم تلخ و غیرقابل پخش اعلام شد، چون معتقد بودند تلاش مبارزه با مواد مخدر در آن نادیده گرفته شده و در بیان بعضی مسائل اغراق کرده است.
حالا همه این حرف ها را زدم تا بگویم دغدغه ساخت «خون بازی» به سال های سال پیش برمی گردد.
گفتید در جریان تحقیق تازه فهمیدید که چقدر کم می دانید. چه چیزی شما را شگفت زده می کرد؟
اگر بخواهم کامل توضیح بدهم شاید باید بنشینیم و روزها با هم صحبت کنیم، چون به گمان من اعتیاد یک مسئله چند صد وجهی است. اغلب ما ماهیت واقعی اعتیاد را نمی دانیم و فقط صحبت از ترک کردن می کنیم. باید فهمید که اعتیاد چطور در تار و پود یک فرد می پیچد و نه تنها خودش که خانواده و اطرافیانش را هم تحت تاثیر قرار می دهد. قصه های باور نکردنی زیادی دیدم و شنیدم که اگر بخواهم تعریف کنم، یک کلمه اش را هم باور نمی کنید. وقتی دلایل گرایش به اعتیاد را طبقه بندی می کردم، متوجه شدم که به تعداد هر فرد راه ابتلا به اعتیاد وجود دارد، یعنی وارد دنیایی می شدید که به تعداد افرادش نیاز به مطالعه داشتید.
این مسئله شما را نمی ترساند ؟ به هر حال شما خودتان یک مادر بودید.
یادم می آید به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم. دوست داشتم در خانواده ها ایجاد نگرانی کنم و خودم هم نگران شده بودم. رفتارم با پسرم تندیس که آن سال ها یک نوجوان بود به شدت عوض شده بود، تا جایی که او یک روز به من گفت مامان چقدر روی من حساس شده ای. البته این وسواس بعد از آن هم ادامه یافت. چون من فهمیده ام که اعتیاد آن قدر مثل یک سایه به ما نزدیک است که هیچ کس نمی تواند بگوید من از آن در امان هستم. این که نشانه های آن را بدانی و حضورش را با همه تلخی قبول کنی، نکته مهمی است. متاسفانه بسیاری از جوان ها را در کنار خودم می بینم، بین دوست و آشنا، که می دانم معتاد هستند، اما نه خودشان این نکته را قبول می کنند و نه خانواده هایشان می دانند.
چطور ممکن است؟ یعنی معتاد هستند و نمی دانند؟ مگر می شود؟
بله، خیلی ها روی همین مبلی که الان شما نشسته اید نشسته اند و گفته اند ما که معتاد نیستیم، ما فقط از روی تفنن گاهی استفاده می کنیم و هر وقت هم که دلمان بخواهد می توانیم ترکش کنیم. آنها فکر می کنند که اعتیاد مال کلاس آنها نیست. تصورشان از معتاد یک فرد ژنده پوش است که کنار خیابان نشسته و با سر و روی کثیف دارد مواد مصرف می کند. این تصویر از تصویر جاری خود آنها دور است و برای همین فکر می کنند معتاد نیستند.
من فکر می کنم سینما و تلویزیون هم مقصرند.
حتما ، صددرصد. چون تصویر معتادان عادی را در آن ندیده اند. حتی گاهی تصویر ارائه شده از معتادها دوست داشتنی بوده. در همان تحقیق سال 74 یادم می آید که کارشناسان مرکز بازپروری قرچک می گفتند که بعضی از معتادان آن مرکز تحت تاثیر تماشای یک مجموعه تلویزیونی که یک شخصیت معتاد دوست داشتنی داشته، به اعتیاد روی آورده اند.
حالا بیایید ده سال به جلو برویم. تحقیق «زیر پوست شهر» در میانه دهه هفتاد انجام شد و تحقیق «خون بازی» در میانه دهه هشتاد. آیا در این فاصله ده ساله چیزی تغییر کرده بود؟ هنوز هم کم می دانستید؟ آیا هنوز چیزی شما را به تعجب وامی داشت؟

چیزی که کمتر از آن اطلاع داشتم و در این ده سال به شدت رشد کرده بود، تنوع مواد مخدر بود. اتفاقی که نه در ایران، بلکه در همه جای دنیا افتاده بود. اما نکته دیگر افزایش تعداد مصرف کنندگان بود. دلایل گرایش به مواد مخدر هم تغییر کرده بود
آیا بند ترجیع فیلم زیر پوست شهر تغییر کرده بود؟ همان امکان دستیابی نیم ساعته به مواد مخدر؟
سریع تر شده بود. امکانات خیلی خیلی بیشتری برای دسترسی به مواد وجود داشت.
اما در فیلم شما به دست آوردن مواد چندان هم ساده نیست.
قصه «خون بازی» در روزی می گذرد که مثلا طرح مبارزه با مواد مخدر به اجرا درآمده است، وگرنه در یک روز عادی اصلا نیاز به این همه تلاش نیست.
درباره روابط بین جوان های معتاد و خانواده هایشان به چه نقطه نظرات جدیدی رسیدید؟
طبیعی بود که نوع نگرانی ها و روابط تغییر کند. چرا که در سال 74 اعتیاد بیشتر بین طبقاتی از جامعه بود که به لحاظ اقتصادی جزو طبقات فرودست به حساب می آمدند، اما امروز شیوع آن بین طبقه متوسط و بالای جامعه بیشتر است. سرخوردگی ها و دلایل اجتماعی فراوان در کنار اغتشاش اقتصادی مهم ترین عامل تعمیم این معضل بین دیگر طبقات جامعه است. آنها اگر چه فرهنگی تر هستند، اما این به آن معنا نیست که مشکلاتشان کمتر از دیگران باشد.
البته روابط اعتیاد خود می تواند همه پایگاه های طبقاتی را به هم بزند. یعنی وقتی تو وابسته به مواد مخدر می شوی، دیگر فکر نمی کنی که آیا این آدمی که با او رابطه برقرار کرده ام، از لحاظ فرهنگی، با من همخوانی دارد یا نه، بلکه این عادت مشترک باعث برقراری یک نوع رابطه جدید می شود. اتفاقا یکی از دلایل گرایش به اعتیاد همین است. یعنی پیدا کردن آدمی با یک نیاز مشترک.
حرفتان را دقیقا درک می کنم. وقتی سربازی بودم، می دیدم که اولین گروه های دوستانه ای که تشکیل می شد، فارغ از تعلقات قومی و فرهنگی و اقتصادی، گروه هایی بود که همه اعضایش سیگاری بودند.
حالا شما این را به جامعه و اعتیاد تعمیم بدهید. خانواده هایی که درگیر مسئله اعتیاد هستند، یک سری مسائل مشترک دردآور دارند و بنابر شرایط اجتماعی و فرهنگی خانواده نوع برخوردشان با فرد معتاد تفاوت دارد. اما مادر یکی از این بچه ها یک حرف بسیار درست و قشنگ زد که مرا تکان داد. او می گفت: «ما داریم تلاش می کنیم که وضع بدتر نشود، اگر امیدی به بهتر شدن نیست.» تلاش طاقت فرسایی که برای رهایی فرد معتاد از این مسئله انجام می شود، در بسیاری از موارد بی نتیجه است و این را بعضی خانواده ها می دانند و بعضی دیگر هم نمی خواهند قبول کنند. این خیلی دردناک است.
چه واژه ای را برای توصیف این وضعیت به کار می برید؟
شاید «استیصال» بهترین تعبیر باشد. استیصال به معنای واقعی کلمه را در بسیاری از برخوردهایم دیدم. زندگی خانواده ای که یک فرد معتاد در آن است رنگ دیگری دارد. یک فرد معتاد اساس فرهنگ، اقتصاد، حیثیت و باورهای یک خانواده را بر هم می ریزد. این تکان دهنده است. این تکان دهنده است که می بینی یک مادر مجبور است چادرش را سرش بیندازد و برای تهیه مواد برای فرزندش تا ناکجاآباد برود. این تکان دهنده است که می بینی زن یک مرد معتاد به خاطر عشقش، به خاطر نجات مردش گاهی مجبور است تن به چه کارهایی بدهد. این موقعیت ها آن قدر دور از ذهن است، آن قدر باورناپذیر است که حتی در تصورش هم باید همان تعبیر استیصال را به کار برد.
به مواردی هم برخوردید که خانواده ها بچه ها را طرد کرده باشند؟
اصلا یکی از پیامدهای اعتیاد طرد شدن است. طرد شدن تنها این نیست که پدر و مادری فرزند را از خانه بیرون کند، بلکه اعتیاد ذاتا طردآور است. مگر یک مادر یا پدر چقدر می تواند شاهد مصرف مواد مخدر توسط فرزندش باشد؟ عدم تحمل این صحنه ها، عدم تحمل تماشای رنج کشیدن ها و پرپر زدن ها، ناخودآگاه به طرد شدن معتاد می انجامد. جدای از این بسیاری از خانواده ها بچه های دیگری هم دارند که می ترسند وجود یک معتاد در خانه به آلوده شدن آنها هم بینجامد.
اما در جامعه ایرانی، حتی اگر بچه ای از خانواده طرد شود، چشم های نگران خانواده همیشه دنبال او هست. در خارج از ایران اگر مادر و پدری متوجه اعتیاد حاد فرزندش شود، بلافاصله چمدانش را دستش می دهد و او را از خانه بیرون می کند و هیچ تلاشی برای درمان او صورت نمی گیرد، اما در ایران این اتفاق هیچ گاه نمی افتد.
یکی دیگر از مشکلات اصلی، فرار خانواده ها از پذیرفتن حقیقت اعتیاد فرزندانشان است. چرا این اتفاق می افتد؟
این نپذیرفتن را من به نشناختن تعبیر می کنم. یعنی خانواده های ما اغلب نمی دانند که اعتیاد چه نشانه هایی دارد. تصور آنها هم همان معتاد کلیشه ای فیلم ها و سریال هاست. آنها می گویند مگر می شود بچه «ما» معتاد شود؟ این «ما» در آنها خیلی پررنگ است. اعتیاد را آن قدر دور از خود و خانواده شان می دانند که تصور ابتلا برایشان خیلی دور از ذهن است. در حالی که اعتیاد در جامعه ما مثل هواست. همه ما داریم در آن تنفس می کنیم. مخصوصا خانواده هایی که دخترشان معتاد می شود، خیلی سخت این مسئله را می پذیرند. آنها نمی دانند که اعتیاد چقدر راحت، سریع و بی دردسر می تواند وارد زندگی بچه شان شود. بعدتر که نشانه ها بارزتر می شود و آنها درمی یابند که فرزندشان معتاد است، آن قدر این حقیقت برایشان هولناک است که ترجیح می دهند با آن روبه رو نشوند و این یکی از بزرگ ترین اشتباهات خانواده هاست، چرا که شاید در مراحل اولیه بتوان مسئله را راحت تر کنترل کرد. می دانید خطر در کجاست؟ خطر در این است که می خواهیم خانواده ها را با نشانه های اعتیاد آشنا کنیم و تصور می کنیم همین کافی است. در حالی که باید از قبل تر شروع کرد. همان طور که زن و شوهرها را درباره مسائل کنترل جمعیت تحت آموزش قرار می دهیم باید آنها را در زمینه تربیت فرزند هم آموزش داد. آنها باید آمادگی تربیت بچه هایشان را داشته باشند. باید شرایطی برایشان ایجاد کنند که خطر ابتلا به مواد مخدر را به حداقل برساند. خانواده ها نباید فکر کنند که چون درگیر اعتیاد نیستند، پس این مسئله مسئله آنها نیست. هر روز ممکن است اولین روز اعتیاد فرزندشان باشد.
حرف هایتان درست، اما خانم بنی اعتماد، شما مادر هستید. دختری دارید به اسم باران که مواظبش هستید، توی خانه برایش بهترین شرایط را فراهم می کنید، به لحاظ روحی و اقتصادی تامینش می کنید، اما نمی توانید که حبسش کنید. او از خانه بیرون می رود. شما چه کار می کنید؟
هیچ، من خلع سلاح هستم. عوامل فردی، خانواده و جامعه سه زاویه مثلث اعتیاد هستند. بدون هیچ تعارفی عوامل بیرونی ابتلا به اعتیاد آن قدر زیاد هستند که سیستم مدیریتی ما عاجز از برخورد با آن است. کمبودها، سرخوردگی ها و بی هدفی های نسل امروز شرایط بسیار پیچیده ای را به وجود آ ورده است. تضادها، ساختار فرهنگی و اغتشاش های اقتصادی جامعه مهم ترین عوامل ابتلا هستند و نه تنها من، که هر مادر دیگری در مقابله با این عوامل خلع سلاح است. بزرگ ترین خطر عادت دادن جوان ایرانی به خفاکاری است. این را در سال 74 بارها و بارها گفتیم و توجهی به آن نشد. همان حساسیت های بیش از حد باعث شد تا جوان ایرانی هر کاری را که می خواهد انجام بدهد، به خفا ببرد و آن را به شکلی نابهنجار انجام دهد. یک بار یکی از اعضای شورای شهر از من خواست که جلسه ای بگذاریم و برای معضلات اجتماعی چاره ای پیدا کنیم. به او جواب رد دادم و گفتم راه حل هایی را که من ارائه دهم، نمی توانید اجرا کنید. یعنی بحث هایی که مطرح می شود، تحمل پذیر شش وجود ندارد. گفتند: چرا قول می دهیم که به آن فکر کنیم. و من گفتم اولین چیز این است که تعریفمان را از پوشش تغییر دهیم. نوع پوششی که در حال حاضر جوان های ما دارند، واقعا نابهنجار است. بیشتر یک نوع واکنش به نظر می آید. شمایلی که از دختر ایرانی از نوع لباس پوشیدن و آرایش و رفتارش می بینید، در هیچ کجای دنیا نمی بینید. خجالت آور است. این مدل های موی عجیب و غریب اصلا از کجا آمده؟ من حتی در ترکیه هم ندیده ام که دخترها این قیافه ها را داشته باشند.
بگذارید برگردم به سوال شما. نمی توانیم در این فضایی که بعضی از مسئولان چنین شعار زده و دور از واقعیت عمل می کنند، شرایط بیرونی را کنترل کنیم. درست به همین دلیل است که من خانواده ها را نشانه رفته ام.
به چه موارد تکان دهنده ای در جریان تحقیقاتتان برخورد کردید؟
تکان دهنده ترین موارد مربوط می شد به زندگی مادران و همسران معتادها. آمار نشان می دهد که تعداد پسران و مردان معتاد بیشتر است، در نتیجه همسران و مادران آنها در رنج بیشتری قرار دارند. آنها گاه مجبور به کارهایی می شوند که نه در شانشان است و نه در حدشان. بچه های معتاد این رنج را درک نمی کنند. چرا که زندگی آنها فقط به دو بخش تقسیم می شود. بخش اول مصرف مواد مخدر و بخش دوم تلاش برای دستیابی مواد مخدر. فرد معتاد جواب خودش را در این مصرف می گیرد، لذت کاذب یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذاریم آنها را ارضا می کند. می ماند مشکلاتی که مادر و همسر باید تحمل کنند. قصه های آنها قصه های تکان دهنده ای است که گفتنی نیست.
چه لذتی آنها را به مصرف مواد مخدر می کشاند؟
آن چه در آغاز گرایش به مصرف مواد به وجود می آید، یک فصل لذت بخش از خود بی خود شدن است. اما وقتی نیاز فیزیکی و روانی، اختاپوس وار تمام وجود آنها را فرا می گیرد، دیگر هیچ لذتی وجود ندارد. فقط یک نیروی قوی هست که فقط تو را به سوی عادتت سوق می دهد و همه زندگی را در کانال آن معنا می کند. حالا دیگر همه بخش های زندگی فقط در این معنا پیدا می کند که او به مواد برسد. حتی اگر دانشگاه می رود، فقط به این خاطر است که زودتر کلاسش را تمام کند تا برود مواد تهیه کند و مصرف کند. همه بهانه زندگی فقط اعتیاد می شود. از اینجا دیگر همه زندگی می شود مصرف کردن و تلاش برای مصرف کردن.
اما همین پیدا کردن مواد هم برایشان هیجان برانگیز است.
ماجراجویی ای که در این زمینه هست تا یک جایی شاید وسوسه برانگیز باشد، اما از یک جایی به بعد فقط ذلت مطلق است. واقعا موقعیت های تحقیرآمیزی که فرد معتاد در آن قرار می گیرد، قابل گفتن نیست. شاید شما نوع بسیار رقیق شده آن را در خون بازی دیده باشید.
بچه ها حقارت بیشتری می بینند یا خانواده ها؟
بسیاری از خانواده ها از میزان تحقیری که بچه هایشان تحمل می کنند بی خبرند. برای خود بچه ها هم شاید در لحظه، این تحقیر آزار دهنده باشد، اما چون همه بهانه شان در زندگی به دست آوردن و مصرف مواد است، بلافاصله تحقیر را فراموش می کنند. در عین حال فراوان است مواردی که مادران و پدران برای تهیه مواد مورد نیاز فرزندشان که دارند جلوی چشمشان پرپر می زنند، تحقیرهای فراوانی را تحمل می کنند. همین چند وقت پیش در روزنامه خبری چاپ شده بود که یک زن 23 ساله شوهرش را قطعه قطعه کرده است. وقتی با او مصاحبه کرده بودند، می گفت که این کار را او کرده و با افتخار هم از این کار یاد می کرد، چرا که شوهرش معتاد بود و زن را در اختیار دیگران قرار می داد. یک بار با یکی از مردان درگیر می شود و شوهرش به جای این که مرد را بزند، شروع به کتک زدن زن می کند و زن هم نیمه شب تصمیم می گیرد شوهرش را قطعه قطعه کند.
چرا معتاد فیلم شما دختر است؟
اولا یکی از شوک هایی که بعد از ده سال در دهه هشتاد با آن مواجه شدم، میزان اعتیاد دختران بود. به ویژه در دبیرستان و دانشگاه. از طرفی می خواستم ابعاد کمتر باورپذیر مسئله را بیان کنم و نشان دهم که این اتفاق در خانواده ای با این ویژگی ها هم امکان وقوع دارد. حتی دختری را تهدید می کند که تحصیل کرده است، وضع مالی خوبی دارد، موسیقی بلد است، زبان می داند، نامزدی در کانادا دارد و ... دیگر چه می خواست؟ پس خطر آن قدر جدی است که او را هم تهدید می کند.
تحقیقتان فقط مبتنی بر مصاحبه بود یا با نمونه هایتان زندگی هم کردید؟
مصاحبه به این شکل که الان ما داریم انجام می دهیم، نه.
منظورم درواقع صحبت مستقیم بود. می خواهم بدانم آیا جوان ها تجربه هایشان را برایتان تعریف کردند یا شما در آن تجربه ها شریک شدید؟
هر دو. با خیلی ها صحبت کردم، اما یک خانواده بود که یک ماه تمام، شبانه روز و بدون یک دقیقه جدا شدن از آنها زندگی کردم.
شما را به راحتی پذیرفتند؟
بله.
فرد معتاد هم با حضور شما مشکلی نداشت؟
نه، چون متاسفانه بسیار به من نزدیک بودند. این خانواده از نزدیکان من بودند. اما یک نکته خیلی عجیب بود. آنها آن قدر درگیر مسئله اعتیاد بودند که بعد از یکی دو روز اصلا خود ما را احساس نمی کردند. به جرات می توانم بگویم که ما در این یک ماه حتی یک برنامه هم نتوانستیم با آنها بگذاریم که از قبل تعیین شده باشد. هر برنامه ای به خاطر مسئله اعتیاد جوان خانواده به هم می خورد.
اغراق می کنید؟
نه، باور کنید همین طور بود. هر روز صبح این زندگی با یک مسئله خاص شروع می شد و ما نمی دانستیم شب به کجا می رسیم. وقتی اعتیاد در حد سارا پیش می رود، زندگی چیز غیرقابل تصوری می شود.
آنها هم خلع سلاح بودند؟
خلع سلاح، خلع سلاح و مستاصل.
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
اینم یه عکس از فیلم ماتریکس ایرانی با بازی ... ربطشو با 40 چراغ پیدا کنین:p
6eupnio.jpg


درباره دنیای وارونه و سبک ابراهیم رها هم نظر بدین
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
jeri ممنون که درباره نوشته رها نظر دادی! خودت گفتی نوشته بذارم نقد کنیم . با این مطلب طولانی که گذاشتی نوشته رها فراموش شد:(
 

Luxor

Registered User
تاریخ عضویت
6 آپریل 2007
نوشته‌ها
682
لایک‌ها
22
سن
40
محل سکونت
real WORLD :}
copy right چیه دیگه بابا
اسمشو بزنی کافیه دیگه
حالا اگه دوست داری به این بهانه با ژوله حرف بزنی ogay :D
از کجا میاری کودک فهیم هارو؟
ساندویچم میذارم ogay
یه چیز جالب: اکثر چهلچراغ خونهایی که دیدم مجله رو از آخر به اول میخونن:lol:

:D

زیاد از خودش تعریف نشنیدم!!شاید جوونیا دوست داشتم باهاش حرف بزنم:rolleyes:!اما فکر می کنم الان بحث CopyRight رو حداقل برای هرچیزی که داخل کشورمون هست رعایت کنیم:eek:!

آره کودک فهیم رو هم دیدم گذاشته بودی!دستت درد نکنه:happy:!من اون سالهای اول از نمایشگاه از غرفه چهلچراغ خریدم..

موفق باشی دوست عزیز
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
مقاله هم زیاد نذاریم . فرصت بدیم که درباره نوشته ها بحث بشه
اگه همش بخوایم مقاله بذاریم با سایت 40 چراغ اینجا فرقی نمیکنه!
طرفدارای رها بیان از نویسندشون دفاع کنن دیگه:D من به خودشم گفتم(تو نامه) داره تکراریو لوس میشه. با توجه به دنیای واروونه بیاین نظرتونو درباره سبک ابی بگین:)
 

samoraee

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
27 اکتبر 2006
نوشته‌ها
62
لایک‌ها
4
این هفته هم ساندویچش رو خورده بودن
نبود.......:( جاش تبلیغ بود
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
این هفته هم ساندویچش رو خورده بودن
نبود.......:( جاش تبلیغ بود

کلا ساندویچو خوب میپیچونه:hmm: هفته پیش هم به جا ساندویچ تبلیغ ساندویچهای جدید کرده بود( کمیک استریپ دنباله دار کلمن) آسیاتک چه مییییکنه:wacko:
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
بیاین درباره ابراهیم رها بحرفیم دیگه
کسی هست اینجا از مدل نوشتنش بدش بیاد؟ یا خوشش بیاد؟
به نظر من این اواخر خسته مینویسه طنزشم تکراری شده
شماها چی میگین؟:rolleyes:
 

jerii

همکار بازنشسته
تاریخ عضویت
11 مارس 2007
نوشته‌ها
7,946
لایک‌ها
9,663
سن
38
محل سکونت
اهواز
بیاین درباره ابراهیم رها بحرفیم دیگه
کسی هست اینجا از مدل نوشتنش بدش بیاد؟ یا خوشش بیاد؟
به نظر من این اواخر خسته مینویسه طنزشم تکراری شده
شماها چی میگین؟:rolleyes:

یه جورایی خسته شده انگار

بی انگیزه!!!!!!

ما که نمی دونیم پشت پرده چه خبره؟؟؟

فشار روشون زیاده ولی باز با این حال هنوز ابراهیم رهاست
 

jerii

همکار بازنشسته
تاریخ عضویت
11 مارس 2007
نوشته‌ها
7,946
لایک‌ها
9,663
سن
38
محل سکونت
اهواز
من با نوشته های شرمین نادری هم خیلی حال می کنم خیلی با احساس می نویسه

عرفان نظر آهاری هم که من همیشه له له می زنم که ستونش رو بخونم
یه کتاب هم ازش دارم


می گم دوست خوبم یه پیشنهاد میدم:::

بیا در مورده مطلب ها حرف بزنیم نه نویسنده
این جوری هم تنوعش بیشتره هم کلا خوبه:D
نظرت چیه؟
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
امیر ژوله تو جلسه پرسش پاسخ گفت کار حسین یعقوبی تو طنز خیلی قویه . قسمت نشان پنجم حماقتو خوندین؟ واقعا قویه:)
مجله این هفته رو خوندی؟ خانوما+ منصور ضابطیان کولاک کردن
شجاعت میخوادا
فکر کن شرمین چقدر ترسیده وقتی با گوشاش شنید رماله گفت نویسنده...
ogay درباره مقاله صحبت میکنیم:happy:
 

jerii

همکار بازنشسته
تاریخ عضویت
11 مارس 2007
نوشته‌ها
7,946
لایک‌ها
9,663
سن
38
محل سکونت
اهواز
امیر ژوله تو جلسه پرسش پاسخ گفت کار حسین یعقوبی تو طنز خیلی قویه . قسمت نشان پنجم حماقتو خوندین؟ واقعا قویه:)
مجله این هفته رو خوندی؟ خانوما+ منصور ضابطیان کولاک کردن
شجاعت میخوادا
فکر کن شرمین چقدر ترسیده وقتی با گوشاش شنید رماله گفت نویسنده...
ogay درباره مقاله صحبت میکنیم:happy:

نخندی ولی من هنوز شماره ی این هفته گیرم نیومده:):)
 

coolzero

Registered User
تاریخ عضویت
1 ژوئن 2007
نوشته‌ها
888
لایک‌ها
3
سن
42
محل سکونت
unja
نخندی ولی من هنوز شماره ی این هفته گیرم نیومده:):)

چهلچراغه دیگه :D
جلسه پرسش پاسخ میومدی سوتی هایی میدیدی که اینا پیشش هیچه:lol:
تاپیک بعدی سوتیهارو میگم
تو مجله هم به بعضیاش اشاره کرده بودن
راستی به مجله زنگ زدم که آرشیوای قبلی+نوشته های کودک فهیم و ساندویچهایی که تو سایتشونه بگیرم گفت 4شنبه زنگ بزنم که مسوول سایتشون باشه

راستی یه مورد جالب
اگه زنگ بزنین مجله و شمارو فالگیرو آینه بینو رمالو ... رو که هفته پیش نفوذیشون چاپ شد . اینکارو میکنن
بار اول مودبانه معذرت میخوان
بار دوم گوشیو قطع میکنن
بار سوم (ببخشید) فحش میدن :lol:
خودشون تو مجله نوشتن
حالا امتحانش ضرر نداره
شماره=22034517
 
بالا