یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم
از سر خویش گذر کرده سوی یار شدم
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چرخ بر هم زنم ار گر به مرادم نرود
یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم
از سر خویش گذر کرده سوی یار شدم
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چرخ بر هم زنم ار گر به مرادم نرود
من ان نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه براو دست اهرمن باشد
سبک باران به شور آیند از هر حرف بی مغزییار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
صحبت دولت آن مونس جان ما را بس
روزها فکر من اینست و همه شب سخنمدلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بودمگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران می داری
من یار طلب کردم و او جلوهگه یاردوستت میدارم و این گونه پنهان میکنم
خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم
دوستت میدارم و این گونه پنهان میکنم
خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم
دستم بگرفت و پابپا بردمن از چشمان خود آموختم رسم محبت را...... که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید