روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده امشب گشت ولیکن پیش اغیار
روز است شب من از رخ یار
چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده ام
روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده امشب گشت ولیکن پیش اغیار
روز است شب من از رخ یار
روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام
چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده ام
هر شبي گويم که فردا ترک اين سودا کنممیبینی ، هیچکی اینجوری که عاشق نمیشه
میبینی ، ناز چشماتو دیگه نمیکشه
هر شبي گويم که فردا ترک اين سودا کنم
باز چون فردا شود امروز را فردا کنم
ترسم اي مرگ نيايي تو و من پير شومما را به رخت و چوب شباني فريفته است
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناست
ای ایران ای مرز پرگهرمگذار مرا به ناز اگر چند
خوب آید ناز نازنین را
از مكافات عمل غافل مشوراز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
درختي كز جواني كوژ برخاست
وصل من با تو همین بس که در آن کو شب تارتو مرد نيك ساده اي زر را به دزدان داده اي * خواهي بداني دزد را طرار شو طرار شو
آنهمه شوکت و ناموس شهان آخر کار
چند سطریست که برصفحه دفتر گذرد
-آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته هاهست ولی محرم اسرار کجاست