آژانس هواپیماییdaftare shoma
nexpay

همه چيز در مورد احمد شاملو

شروع موضوع توسط Behrooz ‏21 دسامبر 2005 در انجمن شعر

  1. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    سلام خدمت دوستان با صفاي سايت

    در اين تاپيك كه وعده اش را داده بوديم ميخواهيم در مورد ابرمرد ادبيات معاصر ايران ، استاد احمد شاملو سخن بگوييم .

    در اين تاپيك سعي ميشود نمونه هايي از آثار متنوع اين مرد بزرگ را ارايه كنيم .
    مرد بزرگي كه اگر تمام آن شعرهاي زيبا را ننوشته بود ، اگر آن ترجمه هاي بزرگ را نكرده بود ، اگر روزنامه نگاري بزرگ نبود و همه اگر هاي ديگر ، تنها با كتاب كوچه نامش براي هميشه در ادبيات ما زنده بود و جاويدان .

    از دوستان عزيز هم خواهش ميكنم مرا در به اتمام رساندن اين تاپيك كه صرفا براي اداي دين به اين مرد بزرگ ايجاد شده است ، ياري نمايند .
     
    Faridbahrami از این نوشته تشکر کرده است.
  2. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    اولين مطلبي كه دوست دارم بنويسم ماجراي سخنراني احمد شاملو در دانشگاه بركلي آمريكا است كه بسيار هم بحث و جدل در مورد آن شد .

    شايد بسياري از دوستان وصف اين سخنراني را شنيده باشند ولي به منبع آن دسترسي نداشته باشند به همين دليل اين مقاله در اينجا ارايه ميگردد .

    قسمت اول
    حقیقت چقدر آسیب پذیر است
    سخن‌رانی احمد شاملو در دانش‌گاه برکلی



    دوستان‌ بسيار عزيز!




    حضور يافتن‌ در جمع‌ شما و سخن‌گفتن‌ با شما و سخن‌شنيدن‌ از شما، هميشه‌ براى‌ من‌ فرصتى‌ است‌ سخت‌ مغتنم‌ و تجربه‌اى‌ است‌ بسيار کارساز. اما معمولا دور هم‌ که‌ جمع‌ مى‌شويم‌ تنها از مسائل‌ سياسى‌ حرف‌مى‌زنيم‌، يا بهتر گفته‌ باشم‌ مى‌کوشيم‌ به‌ بحث‌ پيرامون‌ حوادث‌ درون‌ مرزى‌ بپردازيم‌ و آن‌چه‌ را که‌ در کشورمان‌ مى‌گذرد با نقطه‌نظرهاى‌ اساسى‌ خود به‌محک‌ بزنيم‌ و غيره‌ و غيره‌... و اين‌ ديگر رفته‌رفته‌ به‌ص‌ورت‌ يک‌ رسم‌ و عادت‌ درآمده‌ و کم‌وبيش‌ نوعى‌ سنت‌ شده‌. من‌ امشب‌ خيال‌دارم‌ اين‌ رسم‌ را بشکنم‌ و صحبت‌ را از جاهاى‌ ديگر شروع‌کنم‌ و به‌جاى‌ ديگرى‌ برسانم‌. مى‌خواهم‌ درباب‌ نگرانى‌هاى‌ خودم‌ از آينده‌ سخن‌بگويم‌. مى‌توانم‌ تمام‌ حرف‌هايم‌ را در تنها يک‌ سؤال‌ کوتاه‌ مختصرکنم‌، اما براى‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ سؤال‌ ناگزيرم‌ ابتدا مقدماتى‌بچينم‌ و زمينه‌اى‌ آماده‌کنم‌.
    براى‌ اين‌ زمينه‌سازى‌ فکرمى‌کنم‌ به‌جاى‌ هرکار، بهترباشد حقيقتى‌ تاريخى‌ را به‌عنوان‌ نمونه‌ پيش‌ بکشم‌، بشکافمش‌، ارائه‌اش‌ بدهم‌، و بعد، از نتيجه‌اى‌ که‌ به‌دست‌ خواهدآمد، استفاده‌کنم‌ و به‌ طرح‌ سؤال‌ موردنظر بپردازم‌.

    دوازده‌ سال‌ پيش‌، در جشن‌ مهرگان‌، در نيويورک‌، ديدم‌ که‌ دوستان‌ ما مناسبت‌ اين‌ جشن‌ را پيروزى‌ کاوه ‌ بر ضحاک ‌ ذکر مى‌کنند. البته‌ اين‌ موضوع‌ نه‌ تازگى‌ دارد؛ نه‌ شگفتى‌، چون‌ تحقيقاً بسيارى‌ از دوستان‌ در هر جاى‌ جهان‌ که‌ هستند، همين‌ اشتباه‌ لپى‌ را مرتکب‌ مى‌شوند. من‌ اين‌ موضوع‌ را به‌عنوان‌ همان‌ ‌نمونه تاريخى‌ که‌ گفتم‌ مطرح‌مى‌کنم‌ و در دو بخش‌ به‌ تحليل‌ و تجزيه‌اش‌ مى‌پردازم‌ تا ببينيم‌ به‌ کجا خواهيم‌رسيد.

    اول‌ موضوع‌ جشن‌ مهرگان‌ :
    مهر، دراصل‌، در فارسى‌ باستان‌، ميترا يا درست‌تر تلفظ‌کنم‌ ميثره‌ بوده‌. و مهر يا ميترا يا ميثره‌ همان‌ آفتاب‌ است‌. مهرگان‌ هم‌ که‌ به‌ فارسى‌ باستان‌ ميثرگانه‌ تلفظ‌مى‌شده‌ از لحاظ‌ دستورى‌ يعنى«منسوب‌ به‌ مهر».
    درباب‌ خود ميثره‌ يا مهر يا آفتاب‌ بايد عرض‌ کنم‌ که‌ يکى‌ از خدايان‌ اساطيرى‌ ايرانيان‌ بوده‌ و يکى‌ از عميق‌ترين‌ مظاهر تجلى‌ انديشه‌ى‌ ايرانى‌ است‌ که‌ در آن‌ انديشه‌ى‌ خدا و تصور خدا براى‌ نخستين‌بار به‌ زمين‌ مى‌آيد و درست‌ که‌ دقت‌کنيد، مى‌بينيد الگويى‌ است‌ که‌ بعدها مسيح‌ را از روى‌ آن‌ مى‌سازند.
    اين‌جا لازم‌است‌ در حاشيه‌ى‌ مطلب‌ نکته‌يى‌ را متذکر بشوم‌ که‌ اميدوارم‌ سرسرى‌ گرفته‌نشود:
    اهميت‌ اسطوره‌ى‌ مسيح ‌ در اين‌ است‌ که‌ مسيح‌ (به‌ اعتقاد مسيحيان‌ البته‌) پسر خدا شمرده‌مى‌شود ـ يعنى‌ بخشى‌ از الوهيت‌. اين‌ الوهيت‌ مى‌آيد به‌ زمين‌. پاره‌اى‌ از خدا از آسمان‌ مى‌آيد به‌ زمين‌، آن‌ هم‌ در هيأت‌ يک‌ انسان‌ خاکى‌. با انسان‌ و به‌خاطر انسان‌ تلاش‌مى‌کند، با انسان‌ و به‌خاطر انسان‌ دردمى‌کشد و سرانجام‌ خودش‌ را به‌خاطر نجات‌ انسان‌ فدا مى‌کند... ما کارى‌ با مسيحيت‌ مسخره‌اى‌ که‌ پاپ‌هاو کشيش‌ها و واتيکان‌ سرهم‌ بسته‌اند، نداريم‌ اما در تحليل‌ فلسفى‌ اسطوره‌ى‌ مسيح ‌ به‌ اين‌ استنباط‌ بسياربسيار زيبا مى‌رسيم‌ که‌ انسان‌ و خدا به‌خاطر يکديگر درد مى‌کشند، تحمل‌ شکنجه‌ مى‌کنند و سرانجام‌ براى‌ خاطر يکديگر فدا مى‌شوند. اسطوره‌اى‌ که‌ سخت‌ زيبا و شکوهمند و پرمعنى‌ است‌.
    بارى‌، هم‌ موضوع‌ فرودآمدن‌ خدا به‌ زمين‌، هم‌ تجسم‌ پيدا کردن‌ خدا در يک‌ قالب‌ دردپذير ساخته‌شده‌ از گوشت‌ و پوست‌ و استخوان‌، و هم‌ موضوع‌ بازگشت‌ مجدد مسيح ‌ به‌ آسمان‌، همگى‌ از روى‌ الگوى‌ مهر يا ميثره‌ ساخته‌شده‌. در آيين‌ مهر و براساس‌ معتقدات‌ ميترايى‌ها، ميثره‌ پس‌ از آنکه‌ به‌صورت‌ انسانى‌ به‌زمين‌ مى‌آيد و براى‌ بارورکردن‌ خاک‌ و برکت‌دادن‌ به‌ زمين‌ گاوى‌ را قربانى‌ مى‌کند دوباره‌ به‌ آسمان‌ برمى‌گردد.
    اين‌ از مهر، که‌ مهرگان‌ منسوب‌ به‌ اوست‌.
    اما مهرگان‌، درحقيقت‌ و در اساس‌ مهم‌ترين‌ روز و مبدأ سال‌ خريفى‌ يعنى‌ سال‌ پاييزى‌ بوده‌ است‌. و اين‌جا باز ناگزير بايد به‌ حاشيه‌ بروم‌ و عرض‌کنم‌ که‌ نياکان‌؛ ما به‌جاى‌ يک‌سال‌ شمسى‌ دو نيم‌سال‌ داشته‌اند که‌ عبارت‌ بوده‌ از سال‌ خريفى‌ يا پاييزى‌ و سال‌ ربيعى‌ يا بهارى‌، که‌ بحثش‌ بسيار مفصل‌ است‌ و از صحبت‌ امشب‌ ما خارج‌، اما مى‌توانم‌ خيلى‌ فشرده‌ و کلى‌ عرض‌ کنم‌ که‌ همين‌ نکته‌ى‌ ظاهراً به‌ اين‌ کوچکى‌ درشمار اسناد معتبرى‌ است‌ که‌ ثابت‌ مى‌کند اقوام‌ آريايى‌ از شمالى‌ترين‌ نقاط‌ کره‌ى‌ زمين‌ به‌ سرزمين‌هاى‌ مختلف‌ و از آن‌ جمله‌ ايران‌ کوچيده‌اند زيرا ابتدا سال‌شان‌ به‌ دو قسمت‌، يکى‌ تابستانى‌ دو ماهه‌ و ديگر زمستانى‌ ده‌ ماهه‌، تقسيم‌مى‌شده‌ که‌ اين‌، چنان‌که‌ مى‌دانيم‌ موضوعى‌ است‌ مربوط‌ به‌ نواحى‌ نزديک‌ به‌ قطب‌. بعدها هرچه‌ اين‌ اقوام‌ ازلحاظ‌ جغرافيايى‌ پائين‌تر آمده‌اند طول‌ دوره‌ى‌ تابستان‌شان‌ بيش‌تر و طول‌ دوره‌ى‌ زمستان‌شان‌ کم‌تر شده‌ و اصلاحاتى‌ در تقويم‌ خود به‌ عمل‌ آورده‌اند که‌ دست‌ آخر به‌ تقسيم‌ سال‌ به‌ دوره‌ى‌ تقريباً شش‌ ماهه‌ انجاميده‌ که‌ بخش‌ بهاريش‌ با نوروز آغازمى‌شده‌ و بخش‌ پاييزيش‌ با مهرگان‌، و اين‌ هردو روز را جشن‌ مى‌گرفته‌اند.
    روز جشن‌ مهرگان‌ مصادف‌ مى‌شده‌ است‌ با ماه‌ بغياديش‌، يعنى‌ ماه‌ بغ ‌ يا ميثره‌.
    خود اين‌ کلمه‌ى‌ بغ‌ به‌ فارسى‌ به‌ معنى‌ مطلق‌ خدايان‌ بوده‌ و بعدها فقط‌ به‌ ميترا يا مهر اطلاق‌ کرده‌اند. بُخ‌ هم‌ که‌ تصحيفى‌ از بغ‌ است‌ در زبان‌ روسى‌ به‌ معنى‌ خداست‌.
    ضمناً براى‌ آگاهى‌تان‌ عرض‌ کرده‌ باشم‌ که‌ ماه‌ بغياديش‌ معادل‌ ماه‌ بابلى‌ شَمَش‌ بوده‌ که‌ همان‌ شمس‌ يا آفتاب‌ است‌.
    معادل‌ ارمنى‌ کهن‌ آن‌ هم‌ مِهگان‌ است‌ که‌ باز تصحيفى‌ است‌ از مهرگان‌ يا ميثرگانه‌، ماه‌ سُغدى‌ آن‌ هم‌ فغکا‌ن‌ بوده‌ که‌ باز فغ‌ همان‌ بغ‌ به‌ معنى‌ خدا يا مهر باشد و سلاطين‌ چين‌ را هم‌ از همين‌ ريشه‌ فغفور يا بغپور مى‌خوانده‌اند که‌ معنيش‌ مى‌شود پسر خدا يا پسر آفتاب‌. و بالاخره‌ زردشتيان‌ هم‌ اين‌ ماه‌ را مهر مى‌نامند که‌ ما نيز امروز به‌کار مى‌بريم‌.
    اين‌ها البته‌ نکاتى‌ است‌ مربوط‌ به‌ گاه‌شمارى‌ که‌ با علوم‌ ديگر از قبيل‌ زبان‌شناسى‌ و نژادشناسى‌ و غيره‌ ظاهراً ريشه‌هاى‌ مشترک‌ پيدا مى‌کند و به‌ وسيله‌ى‌ يکديگر تأييدمى‌شوند.(اين‌که‌ گفتم‌ ظاهراً، به‌ دليل‌ آن‌ است‌ که‌ من‌ در اين‌ رشته‌ها بى‌سواد صرفم‌.)
    درهرحال‌، چنان‌که‌ مى‌بينيم‌، مهرگان‌ از اين‌ نظر هيچ‌ ربطى‌ با اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ و فريدون ‌ و قيام‌ کاوه ‌ و اين‌ مسائل‌ پيدا نمى‌کند. جشنى‌ بوده‌ است‌ مربوط‌ به‌ نيم‌سال‌ دوم‌ که‌ با همان‌ اهميت‌ نوروز بر پا مى‌داشته‌اند و از ۱۶ ماه‌ مهر(يا مهرگان‌ روز) تا ۲۱ مهر(يا رام‌روز) به‌ مدت‌ شش‌روز ادامه‌ مى‌يافته‌. البته‌ ممکن‌است‌ سرنگون‌ شدن‌ ضحاک ‌ با چنين‌ روزى‌ تصادف‌ کرده‌ باشد ولى‌ چنين‌؛ تصادفى‌ نمى‌تواند باعث‌ شود که‌ علت‌ وجودى‌ جشنى‌ تغيير کند. مثلا اگر ناصرالدين‌ شاه ‌ را در روز جمعه‌اى‌ کشته‌ باشند، مدعى‌شويم‌ که‌ جمعه‌ها را بدين‌ مناسبت‌ تعطيل‌ مى‌کنيم‌ که‌ روز کشته‌شدن‌ اوست‌.
    پيش‌تر به‌ اين‌ نکته‌ اشاره‌ کردم‌ که‌ مسيحيت‌ تمامى‌ آداب‌ و آيين‌هاى‌ مهرپرستى‌ را عيناً تقليد کرده‌ که‌ از آن‌ جمله‌ است‌ آيين‌ غسل‌ تعميد و تقديس‌ نان‌ و شراب‌. اين‌ را هم‌ اضافه‌ کنم‌ که‌ به‌ اعتقاد کسانى‌، جشن‌هاى‌ ۲۵ دسامبر که‌ بعدها به‌عنوان‌ سالگرد مسيح ‌ جشن‌ گرفته‌ شده‌ ريشه‌هايش‌ به‌ همين‌ جشن‌ مهرگان‌ مى‌رسد. و حالا که‌ صحبت‌ ميلاد مسيح‌ به‌ ميان‌ آمد، اين‌ نکته‌ را هم‌ به‌طور اخترگذرى‌ بگويم‌ که‌ خود ايرانيان‌ ميترايى‌ اين‌ روز مهرگان‌ را درعين‌حال‌ روز تولد مشيا و مشيانه‌ هم‌ مى‌دانسته‌اند که‌ همان‌ آدم ‌ و حوا ى‌ اسطوره‌هاى‌ سامى‌ است‌ ، و اين‌ نکته‌ در بُندهشن ‌ (از کتب‌ مهمى‌ که‌ از اعصار دور براى‌ ما باقى‌ مانده‌) آمده‌ است‌. البته‌ اين‌جا مطالب‌ بسيار ديگرى‌ هم‌ هست‌ که‌ من‌ ناگزيرم‌ بگذارم‌ و بگذرم‌، مثلا اين‌ نکته‌ که‌ آيا اصولا مسيا يا مسايا(مسيح‌ و مسيحا) همان‌ مشيا هست‌ يا نيست‌. و نکات‌ ديگرى‌ از اين‌ ‌قبيل‌.
    و اما برويم‌ بر سر موضوع‌ دوم‌، يعنى‌ قضيه‌ى‌ حضرت‌ ضحاک ‌ :
    دوستان‌ خوب‌ من‌! کشور ما به‌راستى‌ کشور عجيبى‌ است‌.
    در اين‌ کشور سرداران‌ فکورى‌ پديدآمده‌اند که‌ حيرت‌انگيزترين‌ جنبش‌هاى‌ فکرى‌ و اجتماعى‌ را برانگيخته‌، به‌ثمرنشانده‌ و گاه‌ تا پيروزى‌ کامل‌ به‌پيش‌ برده‌اند. روشنفکران‌ انقلابى‌ بسيارى‌ در مقاطع‌ عجيبى‌ از تاريخ‌ مملکت‌ ما ظهورکرده‌اند که‌ مطالعه‌ى‌ دستاوردهاى‌ تاريخى‌شان‌ بس‌ که‌ عظيم‌ است‌، باورنکردنى‌ مى‌نمايد.
    البته‌ يکى‌ از شگردهاى‌ مشترک‌ همه‌ى‌ جباران‌ تحريف‌ تاريخ‌ است‌؛ و درنتيجه‌، متأسفانه‌ چيزى‌ که‌ ما امروز به‌ نام‌ تاريخ‌ دراختيار داريم‌، جز مشتى‌ دروغ‌ و ياوه‌ نيست‌ که‌ چاپلوسان‌ و متملقان‌ دربارى‌ دورههاى‌ مختلف‌ به‌هم‌ بسته‌اند؛ و اين‌ تحريف‌ حقايق‌ و سفيد را سياه‌ و سياه‌ را سفيد جلوه‌دادن‌، به‌حدى‌ است‌ که‌ مى‌تواند با حسن‌ نيت‌ترين‌ اشخاص‌ را هم‌ به‌اشتباه‌ اندازد.
    نمونه‌ى‌ بسيار جالبى‌ از اين‌ تحريفات‌ تاريخى‌، همين‌ ماجراى‌ فريدون ‌ و کاوه ‌ و ضحاک ‌ است‌.
    پيش‌از آن‌که‌ به‌ اين‌ مسأله‌ بپردازم‌، بايد يک‌ نکته‌ را تذکاراً بگويم‌ درباب‌ اسطوره‌ و تاريخ‌: نکته‌ى‌ قابل‌ مطالعه‌اى‌ است‌ اين‌، سرشار از شواهد و امثله‌ى‌ بسيار، اما من‌ ناگزير به‌ سرعت‌ از آن‌ مى‌گذرم‌ و همين‌قدر اشاره‌مى‌کنم‌ که‌ اسطوره‌ يا ميت‌ يک‌جور افسانه‌ است‌ که‌ مى‌تواند صرفاً زاده‌ى‌ تخيلات‌ انسان‌هاى‌ گذشته‌ باشد بر بستر آرزوها و خواست‌هاشان‌، و مى‌تواند در عالم‌ واقعيت‌؛ پشتوانه‌اى‌ از حقايق‌ تاريخى‌ داشته‌باشد، يعنى‌ افسانه‌اى‌ باشد بى‌منطق‌ و کودکانه‌ که‌ تاروپودش‌ از حادثه‌اى‌ تاريخى‌ سرچشمه‌ گرفته‌ و آن‌گاه‌ در فضاى‌ ذهنى‌ ملتى‌ شاخ‌ و برگ‌ گسترده‌، صورتى‌ ديگر يافته‌، مثل‌ تاريخچه‌ى‌ زندگى‌ ابراهيم‌ بن‌ احمد سامانى ‌ که‌ با شرح‌ حال‌ افسانه‌اى‌ بودا سيدهارتا به‌هم‌ آميخته‌ به‌ اسطوره‌ى‌ ابراهيم‌ بن‌ ادهم ‌ تبديل‌ شده‌. در اين‌ صورت‌ مى‌توان‌ با جست‌وجوى‌ در منابع‌ مختلف‌، آن‌ حقايق‌ تاريخى‌ را يافت‌ و نور معرفت‌ بر آن‌ پاشيد و غَث‌ّ و سَمينش‌ را تفکيک‌ کرد و به‌ کُنه‌ آن‌ پى‌برد؛ که‌ باز يکى‌ از نمونه‌هاى‌ بارز آن‌ همين‌ اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ است‌.
    در تاريخ‌ ايران‌ باستان‌ از مردى‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌ به‌ اسم‌ گئومات ‌ و مشهور به‌ غاصب‌. مى‌دانيم‌ که‌ پس‌ از مرگ‌ کوروش ‌ ، پسرش‌ کمبوجيه ‌ با توافق‌ سرداران‌ و درباريان‌ و روحانيان‌ و اشراف‌ به‌ سلطنت‌ رسيد و براى‌ چپاول‌ مصريان‌ به‌ آن‌جا لشگر کشيد، چون‌ جنگ‌ و جهان‌گشايى‌ که‌ نخست‌ با غارت‌ اموال‌ ملل‌ مغلوب‌ و پس‌ از آن‌، با دريافت‌ سالانه‌ى‌ باج‌ وخراج‌ از ايشان‌ ملازمه‌ داشته‌، در آن‌ روزگار براى‌ سرداران‌ سپاه‌ که‌ تنها از طبقه‌ى‌ اشراف‌ انتخاب‌ مى‌شدند، نوعى‌ کار توليدى‌ بسيار ثمربخش‌ به‌حساب‌مى‌آمده‌.(البته‌ اگر بتوان‌ غارت‌ و باج‌خورى‌ را کار توليدى‌ گفت‌!)
    بگذاريد يک‌ حکم‌ کلى‌ صادرکنم‌ و آب‌ پاکى‌ را رو دست‌تان‌ بريزم‌: همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ روزگار ديوانه‌ بوده‌اند. دانش‌ روان‌شناسى‌ به‌راحتى‌ مى‌تواند اين‌ نکته‌ را ثابت‌ کند. و اگر بخواهم‌ به‌ حکم‌ خود شمول‌ بيش‌ترى‌ بدهم‌ بايد آن‌ را به‌ اين‌ صورت‌ اصلاح‌ کنم‌ که‌: خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌ چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌. يعنى‌ دوروبرى‌ها، غلام‌هاى‌ جان‌نثار و چاکران‌ خانه‌زاد، آن‌قدر دوروبرشان‌ موس‌موس‌ کرده‌اند و دُمبشان‌ را توى‌ بشقاب‌ گذاشته‌اند و بعضى‌ جاهاشان‌ را ليس‌ کشيده‌اند و نابغه‌ى‌ عظيم‌الشأن‌ و داهى‌ کبير و رهبر خردمند چَپان‌ِشان‌ کرده‌اند که‌ يواش‌يواش‌ امر به‌ خود حريفان‌ مشتبه‌ شده‌ و آخرسرى‌ها ديگر يکهو يابو ورشان‌ داشته‌ است‌ ؛ آن‌يکى‌ ناگهان‌ به‌ سرش‌ زده‌ که‌ من‌ پسر آفتابم‌، آن‌ يکى‌ ديگر مدعى‌شده‌ که‌ من‌ بنده‌ پسر شخص‌ خدا هستم‌، اسکندر ادعا کرد نطفه‌ى‌ مارى‌ است‌ که‌ شب‌ها به‌ بستر مامانش‌ مى‌خزيده‌ و نادرشاه ‌ که‌ از همان‌ اول‌ بالاخانه‌ را اجاره‌ داده‌ بود پدرش‌ را از ياد برد و مدعى‌شد که‌ پسر شمشير و نوه‌ى‌ شمشير و نبيره‌ى‌ شمشير و نديده‌ى‌ شمشير است‌.
    فقط‌ ميان‌ مجانين‌ تاريخى‌ حساب‌ کمبوجيه‌ى ‌ بينوا از الباقى‌ جداست‌. اين‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هايى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند يا خار زير دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصيد. اين‌ مردک‌ خل‌وضع‌ (که‌ اشراف‌ هم‌ تنها به‌همين‌ دليل‌ او را به‌تخت‌ نشانده‌ بودند که‌ افسارش‌ تو چنگ‌ خودشان‌باشد) پس‌ از رسيدن‌ به‌ مصر و پيروزى‌ بر آن‌ و جنايات‌ بى‌شمارى‌ که‌ در آن‌ نواحى‌ کرد، به‌کلى‌ زنجيرى‌ شد. غش‌ و ضعف‌ و صرع‌ و حالتى‌ شبيه‌ به‌ هارى‌ به‌اش‌ دست‌ داد. به‌ روزى‌ افتاد که‌ مصريان‌ قلباً معتقد شدند که‌ اين‌ بيمارى‌ کيفرى‌ است‌ که‌ خدايان‌ مصر به‌ مکافات‌ اعمال‌ جنايتکارانه‌اش‌ بر او نازل‌ کرده‌اند.
    کمبوجيه ‌ برادرى‌ داشت‌ به‌نام‌ بَرديا . برديا طبعاً از حالات‌ جنون‌آميز اخوى‌ خبر داشت‌ و مى‌دانست‌ که‌ لابد امروز و فرداست‌ که‌ کار جنون‌ حضرتش‌ به‌تماشا بکشد و تاج‌ و تخت‌ از دستش‌ برود. از طرفى‌ هم‌ چون‌ افکارى‌ در سرداشت‌ و چند بار نهضت‌هايى‌ به‌راه‌ انداخته‌ بود اشراف‌ به‌خونش‌ تشنه‌ بودند و مى‌دانست‌ که‌ به‌ فرض‌ کنار گذاشته‌ شدن‌ کمبوجيه ‌ ، به‌هيچ‌ بهايى‌ نخواهند گذاشت‌ او به‌جايش‌ بنشيند. اين‌بود که‌ پيش‌دستى‌ کرد و درغياب‌ کمبوجيه‌ و ارتش‌ به‌ تخت‌ نشست‌. وقتى‌ خبر قيام‌ برديا به‌ مصر رسيد، داريوش‌ و ديگر سران‌ ارتش‌ سر کمبوجيه‌ را زير آب‌ کردند و به‌ ايران‌ تاختند تا به‌ قوه‌ى‌ قهريه‌ دست‌ برديا را کوتاه‌ کنند.
    تاريخ‌ قلابى‌ و دست‌کارى‌ شده‌يى‌ که‌ امروز دراختيار ماست‌ ماجرا را به‌ اين‌ صورت نقل‌ مى‌کند که‌ : «کمبوجيه ‌ پيش‌ از عزيمت‌ به‌سوى‌ مصر، يکى‌ از محارمش‌ راکه‌ پِرک‌ ساس‌ پِس ‌ نام‌ داشت‌ مأموريت‌ داد که‌ پنهانى‌ و به‌طورى‌که‌ هيچ‌کس‌ نفهمد برديارا سر به‌ نيست‌ کند تا مبادا درغياب‌ او هواى‌ سلطنت‌ به‌سرش‌ بزند. اين‌ مأموريت‌انجام‌ گرفت‌ اما دست‌ بر قضا، مُغى‌ به‌ نام‌ گئومات ‌ که‌ شباهت‌ عجيبى‌ هم‌ به‌ بردياى‌مقتول‌ داشت‌ از اين‌ راز آگاه‌ شد و چون‌ مى‌دانست‌ جز خود او کسى‌ از قتل‌ برديا خبر ندارد، گفت‌ من‌ برديا هستم‌ و بر تخت‌ نشست‌» تاريخ‌ ساختگى‌ موجود دنباله‌ى‌ ماجرا را بدين‌ شکل‌ تحريف‌ مى‌کند: «هنگامى‌که‌ در مصر خبر به‌ گوش‌کمبوجيه ‌ رسيد، خواه‌ بدين‌سبب‌ که‌ فردى‌ به‌ دروغ‌ خود را برديا خوانده‌ و خواه‌ به‌تصور اين‌که‌ فريبش‌ داده‌، برديا را نکشته‌اند سخت‌ به‌خشم‌ آمد(و اين‌جا دو روايت‌هست‌:) يکى‌ آن‌که‌ از فرط‌ خشم‌ جنون‌آميز دست‌ به‌ خودکشى‌ زد، يکى‌ اين‌که‌ بى‌درنگ‌به‌ پشت‌ اسب‌ جست‌ تا به‌ ايران‌ بتازد. و براثر اين‌ حرکت‌ ناگهانى‌ خنجرى‌ که‌ بر کمرداشت‌ به‌ شکمش‌ فرو رفت‌ و از زخم‌ آن‌ بمرد.»
    که‌ اين‌ روايت‌ اخير يکسره‌ مجعول‌است‌. حجارى‌هاى‌ تخت‌جمشيد نشان‌مى‌دهد که‌ حتا سربازان‌ عادى‌ هم‌ خنجر بدون‌ نيام‌ بر کمر نمى‌زده‌اند چه‌ رسد به‌ پادشاه‌. در هر حال‌، بنا بر قول‌ تاريخ‌ مجعول‌: «پرک‌ ساس‌ پس ‌ راز به‌ قتل‌رسيده‌ بودن‌ برديا را با سران‌ ارتش‌ در ميان‌ نهاد. آنان‌ شتابان‌ خود را به‌ اي‌ران‌ رساندند ودريافتند کسى‌ که‌ خود را برديا ناميده‌ مغى‌ است‌ به‌ نام‌ گئوماته ‌ که‌ برادرش‌ رئيس‌ کاخ‌هاى‌؛سلطنتى‌ است‌. پس‌ با قرار قبلى‌ در ساعت‌ معينى‌ به‌ قصر حمله‌ بردند و او را کشتند و با هم‌قرار گذاشتند صبح‌ روز ديگر جايى‌ جمع‌شوند و هرکه‌ اسبش‌ زودتر از اسب‌ ديگران‌ شيهه‌کشيد پادشاه‌ شود. مهتر داريوش ‌ زرنگى‌ کرد و شب‌ قبل‌ در محل‌ موعود وسائل‌ معارفه‌ى‌اسب‌ داريوش‌ و ماديانى‌ را فراهم‌آورد، و روز بعد، اسب‌ داريوش ‌ به‌مجرد رسيدن‌ بدان‌محل‌ به‌ ياد کامکارى‌ شب‌ پيش‌ شيهه‌کشيد و به‌ همت‌ آن‌ چارپاى‌ حَشَرى‌، سلطنت‌ (که‌ صدالبته‌ وديعه‌اى‌ الهى‌ است‌) به‌ داريوش ‌ تعلق‌گرفت‌.»
    خوب‌، تاريخ‌ اين‌جور مى‌گويد. اما اين‌ تاريخ‌ ساخت‌گى‌ است‌، فريب‌ و دروغ‌ شاخ‌دار است‌، تحريف‌ ريشخندآميز حقيقت‌ است‌. پس‌ ببينيم‌ حقيقت‌ واقع‌ چه‌ بوده‌. نخست‌ بگويم‌ که‌: چه‌ لازم‌ بود که‌ داريوش ‌ و هم‌دستانش‌ کمبوجيه ‌ را بکشند؟
    ۱. جنون‌ کمبوجيه ‌ به‌حدى‌ رسيده‌ بود که‌ ديگر مى‌بايست‌ درباره‌اش‌ فکرى‌ اساسى‌ کنند.
    ۲.تنها با سر به‌ نيست‌ کردن‌ کمبوجيه‌ بود که‌ مى‌توانستند قتل‌ برديا را به‌ گردن‌ او بيندازند و خود از قرارگرفتن‌ درمعرض‌ اين‌ اتهام‌ بگريزند.
    ۳. چنان‌که‌ خواهيم‌ ديد با کشتن‌ کمبوجيه ‌ قتل‌ برديا بى‌دردسرتر مى‌شد.
    ديگر بگويم‌ که‌: چرا پس‌ از کشتن‌ برديا پاى‌ گئومات ‌ دروغين‌ را به‌ميان‌ کشيدند؟
    ۱. چون پس‌ از کمبوجيه ‌ سلطنت‌ حقاً به‌ برديا مى‌رسيد، و آنان‌ اولا مخالف‌ سرسخت‌ اعمال‌ و اقدامات‌ او بودند و درثانى‌ با قتل‌ برديا متهم‌ به‌ شاه‌کشى‌ مى‌شدند که‌ عواقبش‌ روشن‌بود. اين‌ بود که‌ برديا را به‌نام‌ گئومات ‌ کشتند.
    ۲. نفوذ اجتماعى‌ برديا بيش‌ از آن‌ بوده‌ که‌ توده‌هاى‌ مردم‌ قتلش‌ را برتابند. بررسى‌ واقعيت‌ ماجرا بهتر مى‌تواند اين‌ نکات‌ را روشن‌کند:
    ما براى‌ پى‌ بردن‌ به‌ واقعيت‌ امر يک‌ سند معتبر تاريخى‌ دردست‌ داريم‌. اين‌ سند عبارت‌است‌ از کتيبه‌ى‌ بيستون‌ که‌ بعدها به‌ فرمان‌ همين‌ داريوش‌ بر سنگ‌ کنده‌ شده‌، گيرم‌ از آن‌جا که‌ معمولا دروغ‌گو کم‌ حافظه‌ مى‌شود همان‌ چيزهايى‌ که‌ براى‌ تحريف‌ تاريخ‌ بر اين‌ کتيبه‌ نقرشده‌ است‌ مشت‌ اين‌ شيادى‌ تاريخى‌ را بازمى‌کند. من‌ عجالتاً يکى‌ از جمله‌هاى‌ اين‌ کتيبه‌ را براى‌ شما مى‌خوانم‌:
    «من‌، داريوش ‌، مرتع‌ها و کشتزارها و اموال‌ منقول‌ و بردگان‌ را به‌ مردم‌ سلحشوربازگرداندم‌... من‌ در پارس‌ و ماد و ديگر سرزمين‌ها آن‌چه‌ را که‌ گرفته‌ شده‌ بود،باز پس‌ گرفتم‌.»
    عجبا، آقاى‌ داريوش ‌ ، اين‌ مردم‌ سلحشور که‌ در کتيبه‌اى‌ به‌شان‌ اشاره‌ کرده‌اى‌ غير از همان‌ سران‌ و سرداران‌ ارتشند که‌ از طبقه‌ى‌ اشراف‌ انتخاب‌ مى‌شدند؟ ـ کسى‌ مرتع‌ها و کشتزارها و اموال‌ منقول‌ و بردگان‌ آن‌ها را از دست‌شان‌ گرفته‌بود که‌ تو دوباره‌ به‌ آن‌ها بازگرداندى‌؟
    کليد مسأله‌ در همين‌جا است‌. حقيقت‌ اين‌ است‌ که‌ اصلا گئوماته ‌ نامى‌ در ميان‌ نبود و آن‌که‌ به‌ دست‌ داريوش ‌ و هم‌پالکى‌هايش‌ به‌ قتل‌ رسيده‌، خود برديا بوده‌ است‌. ــ برديا از غيبت‌ کمبوجيه ‌ و اشراف‌ توطئه‌چى‌ دربارى‌ استفاده‌ مى‌کند و قدرت‌ را به‌ دست‌ مى‌گيرد و بى‌درنگ‌ دست‌ به‌ دگرگون‌ کردن‌ ساختار جامعه‌ مى‌زند ــ دگرگونى‌هايى‌ تا حد انقلاب‌. آن‌چنان‌ که‌ از نوشته‌ى‌ هرودوت ‌ برمى‌آيد، درمدت‌ هفت‌ تا هشت‌ ماه‌ سلطنت‌ خود، کارهاى‌ نيک‌ فراوان‌ انجام‌ مى‌دهد به‌طورى‌که‌ در سراسر آسياى‌ صغير مرگش‌ فاجعه‌ى‌ ملى‌ شمرده‌مى‌شود و برايش‌ عزاى‌ عمومى‌ اعلام‌ مى‌کنند. هرودوت ‌ در فهرست‌ اقدامات‌ او معافيت‌ مردم‌ از خدمت‌ اجبارى‌ نظامى‌ و بخشش‌ سه‌ سال‌ ماليات‌ را نام‌ برده‌ است‌ اما کتيبه‌ى‌ بيستون‌ که‌ به‌فرمان‌ داريوش ‌ نقر شده‌ نشان‌ مى‌دهد که‌ موضوع‌ بسيار عميق‌تر از اين‌ حرف‌ها بوده‌:
    سنگ‌نبشته‌ى‌ بيستون‌ از مرتع‌ها و زمين‌هاى‌ کشاورزى‌ و اموال‌ منقول‌ نام‌ مى‌برد که‌ داريوش ‌ آن‌ها را به‌ اشراف‌ و مردم‌ سلحشور(يعنى‌ سران‌ ارتش‌) بازگردانده‌. ـ معلوم‌مى‌شود برديا اموال‌ منقول‌ و غيرمنقول‌ خانواده‌هاى‌ اشرافى‌ را مصادره‌ کرده‌ به‌ دهقانان‌ و کشاورزان‌ بخشيده‌ بوده‌.
    سنگ‌نبشته‌ سخن‌ از بردگانى‌ به‌ميان‌آورده‌ که‌ داريوش ‌ آن‌ها را به‌ مردم‌ سلحشور برگردانده‌. ـ معلوم‌مى‌شود که‌ برديا برده‌دارى‌ يا حداقل‌ کار برده‌وار را يکسره‌ ملغى‌ کرده‌ بوده‌.
    يک‌ مورخ‌ روشن‌بين‌ در رساله‌ى‌ خود نوشته‌ است‌: «در اين‌ جريان‌ کار به‌مصادره‌ى‌ اموال‌ و مراتع‌ و سوزاندن‌ معابد و بخشودن‌ ماليات‌ها و الغاى‌ بيگارى‌(کاربرده‌وار) کشيد (و همه‌ى‌ اين‌ها، دست‌کم‌) نشانه‌ى‌ وجود بحران‌ در روابط‌ اجتماعى‌اقتصادى‌ جامعه‌ى‌ هخامنشى‌ است‌. »
    دياکونف ‌ نيز مى‌نويسد: «پس‌ از پايان‌ کار گئوماتا (و به‌ عقيده‌ى‌ من‌ شخص‌ برديا )داريوش ‌ با قيام‌ها و مخالفت‌هاى‌ زيادى‌ روبه‌رو شد. هدف‌ اين‌ قيام‌ها، احياى‌ نظامات‌ زمان‌برديا بود که‌ داريوش‌ همه‌ را ملغى‌کرده‌بود. و دست‌کم‌ سه‌ تا از اين‌ قيام‌ها به‌صورت‌ يک‌نهضت‌ خلق‌ به‌ تمام‌ معنى‌ درآمد. اين‌ سه‌ عبارت‌ بودند از قيام‌ فرادا، قيام‌ فَرَوَرتيش‌فرائورت ‌، و قيام‌ وَهيزداتَه‌ى‌ پارسى ‌. داريوش ‌ در برابر اين‌ قيام‌ها روشى‌ سخت‌ و خونين‌پيش‌ گرفت‌، چنان‌که‌ در بابل‌ مثلا به‌ يک‌ آن‌، سه‌ هزار تن‌ از رهبران‌ و سرکردگان‌ جنبش‌ رابه‌دارآويخت‌.»
    ببينيد خود داريوش ‌ در سنگ‌نبشته‌ى‌ کذايى‌ درباره‌ى‌ پايان‌ کار فرورتيش ‌ چه‌ مى‌گويد:
    «او را زنجيرکرده‌ پيش‌ من‌ آوردند. من‌ به‌ دست‌ خويش‌ گوش‌ها و بينى‌ او را بريدم‌ وچشمانش‌ را از کاسه‌ برآوردم‌. او را همچنان‌ در غل‌ و زنجير در دربار من‌ برپا نگهداشتند و؛مردم‌ سلحشور همگى‌ او را ديدند. پس‌ از آن‌ فرمان‌ دادم‌ تا او را در اکباتانه‌ بر نيزه‌ نشاندند.نيز مردانى‌ را که‌ هواخواه‌ او بودند در اکباتانه‌ در درون‌ دژ بر دار آويختم‌.»
    اصولا خود اين‌ انتقام‌جويى‌ ديوانه‌وار و درنده‌خويى‌ باورنکردنى‌ به‌ قدر کافى‌ لو دهنده‌ هس‌ت‌. به‌خوبى‌ مى‌تواند از عمق‌ و گسترش‌ نهضت‌ فرورتيش‌ خبر دهد. واژگونه‌ نشان‌ دادن‌ تاريخ‌ سابقه‌ى‌ بسيار دارد. ماجراى‌ انوشيروان ‌ را همه‌ مى‌دانند و مکررنمى‌کنم‌. اين‌ حرام‌زاده‌ى‌ آدم‌خوار با روحانيان‌ مواضعه‌ کرده‌ که‌ اگر او را به‌جاى‌ برادرانش‌ به‌ سلطنت‌ رسانند ريشه‌ى‌ مزدکيان‌ را براندازد. نوشته‌اند که‌ تنها در يک‌ روز به‌ قولى‌ يک‌صد و سى‌هزار مزدکى‌ را در سراسر کشور به‌ تزوير گرفتار کردند و از سر تا کمر، واژگونه‌ در چاله‌هاى‌ آهک‌ کاشتند. اين‌ عمل‌ چنان‌ نفرتى‌ به‌وجود آورد که‌ دستگاه‌ تبليغاتى‌ رژيم‌ براى‌ زدودن‌ آثار آن‌ به‌ کار افتاد تا با نمايشات‌ خر رنگ‌ کنى‌ از قبيل‌ زنجير عدل‌ و غيره‌ و غيره‌ از آن‌ ديو خون‌خوار فرشته‌اى‌ بسازند. و ساختند هم‌. و چنان‌ ساختند که‌ توانستند شايد براى‌ هميشه‌ تاريخ‌ را فريب‌ بدهند، چنان‌ که‌ امروز هم‌ وقتى‌ نام‌ انوشيروان ‌ را مى‌شنويم‌ خواه‌ و ناخواه‌ کلمه‌ى‌ عادل‌ به‌ ذهن‌ ما متبادرمى‌شود.

    زنده‌ است‌ نام‌ فرخ‌ نوشيروان ‌ به‌ عدل
    ‌گرچه‌ بسى‌ گذشت‌ که‌ نوشيروان ‌ نماند.


    بيچاره‌ سعدى ‌ !
    بارى‌، اين‌ ماجراى‌ داريوش ‌ و برديا را داشته‌ باشيد تا به‌اش‌ برگرديم‌.
    حالا ببينيم‌ قضيه‌ى‌ ضحاک‌ چيست‌:
    آقاى‌ حصورى‌، يکى‌ از دوستان‌ من‌ که‌ محققى‌ گران‌مايه‌ است‌ در مقاله‌اى‌ راجع‌ به‌ اسطوره‌ى ‌ ضحاک‌ مى‌نويسد: جمشيد جامعه‌ را به‌ طبقات‌ تقسيم‌ کرد: طبقه‌ى‌ روحانى‌، طبقه‌ى‌ نجبا، طبقه‌ى‌ سپاهى‌، طبقه‌ى‌ پيشه‌ور و کشاورز و غيره‌... بعد ضحاک ‌ مى‌آيد روى‌ کار. بعد از ضحاک‌، فريدون ‌ که‌ با قيام‌ کاوه ‌ ى‌ آهنگر به‌ سلطنت‌ دست‌ پيدا مى‌کند، مى‌بينيم‌ اولين‌ کارى‌ که‌ انجام‌ مى‌دهد بازگرداندن‌ جامعه‌ است‌ به‌ همان‌ طبقات‌ دوره‌ى‌ جمشيد . به‌قول‌ فردوسى ‌ ، فريدون ‌ به‌مجرد رسيدن‌ به‌ سلطنت‌ جارچى‌ در شهرها مى‌اندازد که‌:
    سپاهى‌ نبايد که‌ با پيشه‌ور به‌ يک‌ روى‌ جويند هر دو هنر
    يکى‌ کارورز و دگر گُرزدار سزاوار هردو پديد است‌ کار
    چو اين‌ کار آن‌ جويد آن‌کار اين ‌پر آشوب‌ گردد سراسر زمين‌!

    اين‌ به‌ ما نشان‌مى‌دهد که‌ ضحاک ‌ در دوره‌ى‌ سلطنت‌ خودش‌ که‌ درست‌ وسط‌ دوره‌هاى‌ سلطنت‌ جمشيد و فريدون ‌ قرار داشته‌، طبقات‌ را در جامعه‌ به‌ هم‌ ريخته‌؛ بوده‌. البته‌ ما از تقسيم‌بندى‌ طبقاتى‌ جامعه‌ در دو و سه‌ هزار سال‌ پيش‌ چيزهايى‌ مى‌دانيم‌. اين‌ طبقه‌بندى‌ نه‌ فقط‌ از مختصات‌ جامعه‌ى‌ ايرانى‌ کهن‌ بوده‌$ اوستاى‌ جديد هم‌ که‌ متنش‌ در دست‌ است‌ وجود اين‌ طبقات‌ را تأييد مى‌کند.
    پيداست‌ که‌ اسطوره‌ى‌ ضحاک‌، بدين‌ صورتى‌ که‌ به‌ ما رسيده‌، پرداخته‌ى‌ ذهن‌ مردمى‌ است‌ که‌ تشکيل‌ مى‌دهند چرا بايد آرزو کنند فريدونى‌ بيايد و بار ديگر آن‌ها را به‌ اعماق‌ براند، يا چرا بايد از بازگشت‌ نظام‌ طبقاتى‌ قند تو دل‌شان‌ آب‌ بشود؟
    پس‌ از دو حال‌ خارج‌ نيست‌: يا پردازندگان‌ اسطوره‌ کسانى‌ از طبقه‌ى‌ مرفه‌ بوده‌اند (که‌ اين‌ بسيار بعيد به‌نظرمى‌رسد)، يا ضبط‌ کننده‌ى‌ اسطوره‌(خواه‌ فردوسى ‌ ، خواه‌ مصنف‌ خداينامک ‌ که‌ مأخذ شاهنامه ‌ بوده‌) کلک‌زده‌ اسطوره‌يى‌ را که‌ بازگو کننده‌ى‌ آرزوهاى‌ طبقات‌ محروم‌بوده‌ به‌صورتى‌که‌ در شاهنامه ‌ مى‌بينيم‌ درآورده‌ و ازاين‌طريق‌، صادقانه‌ از منافع‌ خود و طبقه‌اش‌ طرفدارى‌کرده‌. طبيعى‌است‌ که‌ درنظر فردى‌ برخوردار از منافع‌ نظام‌ طبقاتى‌، ضحاک ‌ بايد محکوم‌ بشود و رسالت‌ انقلابى‌ کاوه‌ى‌ پيشه‌ورِ بدبخت‌ِ فاقد حقوق‌ اجتماعى‌ بايد در آستانه‌ى‌ پيروزى‌ به‌ آخر برسد و تنها چرم‌پاره‌ى‌ آهنگريش‌ براى‌ تحميق‌ توده‌ها، به‌ نشان‌ پيوستگى‌ خلل‌ناپذير شاه‌ و مردم‌ به‌صورت‌ درفش‌ سلطنتى‌ درآيد و فريدون ‌ که‌ بازگرداننده‌ى‌ جامعه‌ به‌ نظام‌ پيشين است‌ و طبقات‌ را از آميختگى‌ با يکديگر بازمى‌دارد بايد مورد احترام‌ و تکريم‌ قراربگيرد.
    حضرت‌ فردوسى ‌ در بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ از اقدامات‌ اجتماعى‌ او چيزى‌ بر زبان‌ نياورده‌ به‌ همين‌ اکتفا کرده‌ است‌ که‌ او را پيشاپيش‌ محکوم‌ کند، و در واقع‌ بدون‌ اين‌که‌ موضوع‌ را بگويد و حرف‌ دلش‌ را رو دايره‌ بريزد حق‌ ضحاک ‌ بينوا را گذاشته‌ کف‌ دستش‌. دو تا مار روى‌ شانه‌هايش‌ رويانده‌ که‌ ناچار است‌ براى‌ آرام‌ کردن‌شان‌ مغز سر انسان‌ بر آن‌ها ضماد کند. حالا شما برويد درباره‌ى‌ اين‌ گرفتارى‌ مسخره‌ از فردوسى ‌ بپرسيد، چرا مى‌بايست‌ براى‌ تهيه‌ى‌ اين‌ ضماد کسانى‌ را سر ببرند؟ چرا از مغز سر مردگان‌ استفاده‌ نمى‌کردند؟ به‌ هر حال‌ براى‌ دست‌ يافتن‌ به‌ مغز سر آدم‌ زنده‌ هم‌ اول‌ بايد او را بکشند، مگر نه‌؟ خوب‌، قلم‌ دست‌ دشمن‌ است‌ ديگر. شما اگر فقط‌ به‌ خواندن‌ بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ شاهنامه ‌ اکتفا کنيد، مطلقاً چيزى‌ از اصل‌ قضيه‌ دستگيرتان‌ نمى‌شود، همين‌قدر مى‌بينيد بابايى‌ آمده‌ به‌ تخت‌ نشسته‌ که‌ مارهايى‌ روى‌ شانه‌هايش‌ است‌ و چون‌ ناچار است‌ از مغز سر جوانان‌ به‌ آن‌ها خوراک‌ بدهد تا راحتش‌ بگذارند مردم‌ به‌ ستوه‌ مى‌آيند و انقلاب‌ مى‌کنند و دمار از روزگارش‌ برمى‌آورند و فريدون ‌ را به‌ تخت ‌ مى‌نشانند، و قهرمان‌ اصلى‌ انقلاب‌ هم‌ آهنگرى‌ است‌ که‌ چرم‌پاره‌ى‌ آهنگريش‌ را توک‌ چوب‌ مى‌کند. البته‌ فکر نکنيد فردوسى ‌ عليه‌الرحمه‌ نمى‌دانسته‌ براى‌ انقلاب‌ کردن‌ لازم‌ نيست‌ حتماً يکى‌ چيزى‌ را توک‌ِ چوب‌ کند؛ منتها اين‌ چرم‌پاره‌؛ را براى‌ بعد که‌ بايد به‌ نشانه‌ى‌ همبستگى‌ِ طبقاتى‌ِ غارت‌کنندگان‌ و غارت‌شوندگان‌ درفش‌ کاويانى‌ علم‌ بشود لازم‌دارد!
    اما وقتى‌ به‌ بخش‌ پادشاهى‌ فريدون ‌ رسيديد، آن‌هم‌ به‌ شرطى‌ که‌ سرسرى‌ از روى‌ مطلب‌ نگذريد، تازه‌ شست‌تان‌ خبردارمى‌شود که‌ اول‌ مارهاى‌ روى‌ شانه‌ى‌ ضحاک ‌ بيچاره‌ بهانه‌ بوده‌ و چيزى‌ که‌ فردوسى ‌ از شما قايم‌ کرده‌ و درجاى‌ خود صدايش‌ را بالا نياورده‌ انقلاب‌ طبقاتى‌ او بوده‌؛ ثانياً با کمال‌ حيرت‌ درمى‌يابيد آهنگر قهرمان‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌ به‌ منافع‌ طبقات‌ محروم‌ از آب‌ درآمده‌!
    اين‌ نکته‌ را کنارمى‌گذاريم‌ که‌ قيام‌ مردم‌ بر عليه‌ ضحاک ‌ عملا قيام‌ توده‌هاى‌ آزاد شده‌ از قيد و بندهاى‌ جامعه‌ى‌ اشرافى‌ است‌ برضد منافع‌ خويش‌ و درحقيقت‌ کودتايى‌ است‌ که‌ اشراف‌ خلع‌ يد شده‌ به‌ راه‌ انداخته‌اند ازطريق‌ تحريک‌ اجامر و اوباش‌ برعليه‌ ضحاک ‌ که‌ آن‌ها را خاکسترنشين‌ کرده‌. سؤال‌ اين‌ است‌ که‌ خوب‌، پس‌ از پيروزى‌ قيام‌، چرا سلطنت‌ به‌ فريدون ‌ تفويض‌ مى‌شود؟ـ فقط‌ به‌ يک‌ دليل‌:
    فريدون ‌ از خانواده‌ى‌ سلطنتى‌ است‌ و به‌قول‌ فردوسى‌ فَرّ شاهنشهى‌ دارد، يعنى‌ خون‌ سلطنتى‌ (که‌ اين‌ بنده‌ مطلقاً از فرمول‌ شيميايى‌ چنين‌ خونى‌ اطلاع‌ ندارد) تو رگ‌هايش‌ جارى‌ است‌! اين‌ به‌ اصطلاح‌ فرّ شاهنشهى‌ موضوعى‌ است‌ که‌ فردوسى ‌ مدام‌ رويش‌ تکيه‌ مى‌کند. تعصب‌ او در اين‌ عقيده‌ که‌ مردم‌ عادى‌ شايسته‌ى‌ رسيدن‌ به‌ مقام‌ رهبرى‌ جامعه‌ نيستند شايد از داستان‌ انوشيروان ‌ بهتر آشکارباشد:
    قباد هنگام‌ عبور از اصفهان‌ شبى‌ را با دختر دهقانى‌ به‌ سر مى‌برد و سال‌ها بعد خبر پيدا مى‌کند که‌ هم‌خوابه‌ى‌ يک‌شبه‌ى‌ شاهنشاه‌ برايش‌ يک‌ پسر کاکل‌ زرى‌ به‌ دنيا آورده‌ که‌ بعدها انوشيروان ‌ نام‌ مى‌گيرد و به‌ سلطنت‌ مى‌رسد. خوب‌، اين‌ که‌ نمى‌شود. مگر ممکن‌است‌ يک‌ چنان‌ پادشاه‌ جَمْجاهى‌ همين‌جورى‌ از يک‌ زن‌ هشت‌ من‌ نُه‌ شاهى‌ طبقه‌ى‌ بقال‌ چغال‌ به‌ دنيا آمده‌ باشد؟ اين‌ است‌ که‌ قبلا به‌ترتيبى‌ نژاد دختر مورد تحقيق‌ قرار مى‌گيرد و بى‌درنگ‌ کاشف‌ به‌عمل‌ مى‌آيد که‌ نخير، هيچ‌ جاى‌ نگرانى‌ نيست‌، دختره‌ از تخم‌ و ترکه‌ى‌ جمشيد است‌ و خون‌ شاهان‌ در رگ‌هايش‌ جارى‌ است‌!
    درميان‌ همه‌ى‌ تاجداران‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، ضحاک ‌ تنها کسى‌ است‌ که‌ نمى‌تواند بگويد:
    منـم‌ شـاه‌ با فـره‌ى‌ ايـزدى ‌ هَمَم‌ شهريارى‌، هَمَم‌ موبدى

    و اين‌ خود ثابت‌ مى‌کند که‌ ضحاک ‌ از دودمان‌ شاهى‌ و حتا اشراف‌ دربارى‌ نيست‌ بلکه‌ فردى‌ است‌ عادى‌ که‌ از ميان‌ توده‌ى‌ مردم‌ برخاسته‌.
    آقاى‌ حصورى ‌ بسيار دقيق‌ به‌ اين‌ نکته‌ اشاره‌مى‌کند. مى‌گويد: «از آنجا که‌ اين‌دوره‌ به‌کلى‌ از جنبه‌هاى‌ الهى‌ که‌ به‌ دوره‌هاى‌ ديگر داده‌اند، جداست‌ بايد پذيرفت‌که‌ دوره‌اى‌ انسانى‌ است‌...اين‌ ضحاک‌ در نظر پردازنده‌ى‌ اسطوره‌ چنان‌ ناپاک‌ جلوه‌کرده‌ است‌ که‌ ديگر به‌ لقب‌ ايرانى‌ آژى‌دهاک ‌ (يا اژدها) و به‌ اسم‌ ايرانيش‌بيوَراَسپ ‌ توجهى‌ نکرده‌ او را يکباره‌ غيرايرانى‌ و به‌خصوص‌ تازى‌ خوانده‌ و به‌خيال‌خود اين‌ ننگ‌ را از دامن‌ ايرانيان‌ سترده‌است‌ که‌ خدا نخواسته‌ يکى‌ از آن‌ها بر عليه‌امر مقدسى‌ چون‌ نظام‌ طبقاتى‌ قد علم‌ کند!»
    وقتى‌ که‌ رد اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را توى‌ تاريخ‌ بگيريم‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ مى‌رسيم‌ که‌ ضحاک ‌ فردوسى ‌ درست‌ همان‌ گئومات ‌ غاصبى‌ است‌ که‌ داريوش ‌ از برديا ساخته‌ بود. اگر شما به‌ آن‌چه‌ ابوريحان‌ بيرونى ‌ درباره‌ى‌ ضحاک‌ نوشته‌ نگاه‌ کنيد از شباهت‌ مطالب‌ او با مطالب‌ سنگ‌نبشته‌ى‌ بيستون حيرت‌ مى‌کنيد. يک‌ نکته‌ى‌ بسيار بسيار مهم‌ متن‌ ابوريحان ‌ اصطلاح‌ «اشتراک‌ در کدخدايى‌» است‌ در دوره‌ى‌ ضحاک ‌ ، و اين‌ دقيقاً همان‌ تهمت‌ شرم‌آورى‌ است‌ که‌ به‌ مزدک‌ بامدادان ‌ نيز وارد آورده‌اند. توجه‌ کنيد به‌ نزديک‌شدن‌ معتقدات‌ مزدکى‌ و ضحاکى‌! ـ مزدک ‌ هرگونه‌ مالکيت‌ خصوصى‌ بيش‌ از حد نياز را طرد و مالکيت‌ اشتراکى‌ را تبليغ‌ مى‌کرد. براى‌ اشراف‌، زنان‌ درشمار اموال‌ خصوصى‌ بودند نه‌ به‌ معنى‌ نيمى‌ از جامعه‌ى‌ انسانى‌. اين‌ بود که‌ درکمال‌ حرام‌زادگى‌ حکم‌ مزدک ‌ را تعميم‌ دادند و او را متهم‌ کردند که‌ زنان‌ را نيز در تعلق‌ تمامى‌ مردان‌ خواسته‌ است‌. آن‌ «اشتراک‌ در کدخدايى‌» که‌ بيرونى‌ به‌ ضحاک ‌ نسبت‌ داده‌، همان‌ تهمت‌ شرم‌آورى‌ است‌ که‌ بعدها به‌ آئين‌ مزدک‌ نيز بسته‌ شد، زيرا کدخدايى‌ به‌ معنى‌ دامادى‌ و شوهرى‌ است‌، مقابل‌ کدبانويى‌.
    حالا ديگر بماند که‌ بيرونى ‌ راجع‌ به‌ دوره‌اى‌ اظهارات‌ تاريخى‌ مى‌کند که‌ اسطوره‌ است‌ و لزوماً صورت‌ تاريخ‌ ندارد! آقاى‌ حصورى ‌ مقاله‌اش‌ را با اين‌ جمله‌ ادامه‌ مى‌دهد:
    «احقاق‌ حق‌ ضحاک ‌ که‌ به‌ گناه‌ حفظ‌ منافع‌ مردم‌ ماردوش‌ و جادو از آب‌ درآمده‌ نبايدما را از دنبال‌کردن‌ داستان‌ جمشيد باز دارد: مى‌بينيم‌ که‌ فريدون‌ دوباره‌ قالب‌ قديمى‌ شاهان‌کهن‌ ايرانى‌ را پيدا مى‌کند و به‌تلاطم‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ خاتمه‌ مى‌دهد و جامعه‌ را به‌ همان‌راهى‌ مى‌برد که‌ جمشيد مى‌برد.»

    مى‌بينيد دوستان‌ که‌ حکومت‌ ضحاک ‌ ِ افسانه‌اى‌ يا بردياى‌ تاريخى‌ را ما به‌ غلط‌، به‌ اشتباه‌، مظهرى‌ از حاکميت‌ استبدادى‌ و خودکامگى‌ و ظلم‌ و جور و بى‌داد فردى‌ تلقى‌ کرده‌ايم‌. به‌عبارت‌ ديگر شايد تنها شخصيت‌ باستانى‌ خود را که‌ کارنامه‌اش‌ به‌ شهادت‌ کتيبه‌ى‌ بيستون‌ و حتا مدارکى‌ که‌ از خود شاهنامه ‌ استخراج‌ مى‌توان‌؛ کرد، سرشار از اقدامات‌ انقلابى‌ توده‌يى‌ است‌ بر اثر تبليغات‌ سويى‌ که‌ فردوسى‌ براساس‌ منافع‌ طبقاتى‌ و معتقدات‌ شخصى‌ خود براى‌ کرده‌ به‌ بدترين‌ وجهى‌ لجن‌مال‌ مى‌کنيم‌ و آن‌گاه‌ کاوه‌ را مظهر انقلاب‌ توده‌اى‌ به‌حساب‌ مى‌آوريم‌ در حالى‌ که‌ کاوه ‌ در تحليل‌ نهايى‌ عنصرى‌ ضدمردمى‌ است‌.
    به‌ اين‌ ترتيب‌ پذيرفت‌ن‌ دربست‌ سخنى‌ که‌ فردوسى ‌ از سر گريزى‌ عنوان‌ کرده‌ به‌صورت‌ يک‌ آيه‌ى‌ مُنْزَل‌، گناه‌ بى‌دقتى‌ ماست‌ نه‌ گناه‌ او که‌ منافع‌ طبقاتى‌ يا معتقدات‌ خودش‌ را در نظر داشته‌.
    سياست‌ رژيم‌ها در جهان‌ سوم‌، ارتجاعى‌ و استثمارى‌ است‌. هر رژيم‌ با بلندگوهاى‌ تبليغاتيش‌ از يک‌سو فقط‌ آن‌چه‌ را که‌ خود مى‌خواهد يا به‌سود خود مى‌بيند، تبليغ‌ مى‌کند و از سوى‌ ديگر با سانسور و اختناق‌ از انتشار هر فکر و انديشه‌يى‌ که‌ با سياست‌ نفع‌پرستانه‌ى‌ خود درتضاد ببيند مانع‌ مى‌شود. مى‌بينيد که‌ تاکنون‌ هيچ‌ محققى‌ به‌ شما نگفته‌ است‌ که‌ شاهنامه ‌ى ‌ فردوسى ‌ ، اگر در زمان‌ خود او ـ حدود هزارسال‌ پيش‌ از اين‌ ـ مبارزه‌ براى‌ آزادى‌ ايران‌ عربزده‌ى‌ خليفه‌زده‌ى‌ ترکان‌ سلجوقى‌ زده‌ را ترغيب‌ مى‌کرده‌، امروز بايد با آگاهى‌ بدان‌ برخورد شود نه‌ با چشم‌ بسته‌.
    بلندگوهاى‌ رژيم‌ سابق‌ از شاهنامه ‌ به‌ عنوان‌ حماسه‌ى‌ ملى‌ ايران‌ نام‌ مى‌برد، حال‌آن‌که‌ در آن‌ از ملت‌ ايران‌ خبرى‌ نيست‌ و اگر هست‌ همه‌ جا مفاهيم‌ وطن‌ و ملت‌ را در کلمه‌ى‌ شاه‌ متجلى‌مى‌کند. خوب‌، اگر جز اين‌ بود که‌ از ابتداى‌ تأسيس‌ راديو در ايران‌ هرروز صبح‌ به‌ ضرب‌ دمبک‌ زورخانه‌ توى‌ اعصاب‌ مردم‌ فرويش‌ نمى‌کردند. آخر امروزه‌ روز فرّ شاهنشهى‌ چه‌ صيغه‌اى‌ است‌؟ و تازه‌ به‌ ما چه‌ که‌ فردوسى ‌ جز سلطنت‌ مطلقه‌ نمى‌توانسته‌ نظام‌ سياسى‌ ديگرى‌ را بشناسد؟
    در ايران‌ اگر شما برمى‌داشتيد کتاب‌ يا مقاله‌ يا رساله‌يى‌ تأليف‌ مى‌کرديد و در آن‌ مى‌نوشتيد که‌ در شاهنامه ‌ فقط‌ ضحاک ‌ است‌ که‌ فرّ شاهنشهى‌ ندارد پس‌ از توده‌ى‌ مردم‌ برخاسته‌؛ و اين‌ آدم‌ به‌ فلان‌ و به‌ همان‌ دليل‌ محدوديت‌هاى‌ اجتماعى‌ را از ميان‌ برداشته‌ و دست‌ به‌ اصلاحات‌ عميق‌ اجتماعى‌ زده‌، پس‌ حکومتش‌ به‌خلاف‌ نظر فردوسى ‌ حکومت‌ انصاف‌ و خرد بوده‌؛ و کاوه ‌ نامى‌ بر او قيام‌ کرده‌ اما يکى‌ از تخم‌ و ترکه‌ى‌ جمشيد را به‌جاى‌ او نشانده‌ پس‌ درواقع‌ آن‌ چه‌ به‌ قيام‌ کاوه ‌ تعبير مى‌شود، کودتايى‌ ضدانقلابى‌ براى‌ بازگرداندن‌ اوضاع‌ به‌روال‌ استثمارى‌ گذشته‌ بوده‌، اگر چوب‌ به‌ آستين‌تان‌ نمى‌کردند، اين‌قدر هست‌ که‌ دست‌کم‌ به‌ ماحصل‌ تتبعات‌ شما دراين‌زمينه‌ اجازه‌ى‌ انتشار نمى‌دادند و اگر هم‌ به‌نحوى‌ از دست‌شان‌ در مى‌رفت‌، به‌هزار وسيله‌ مى‌کوبيدندتان‌. چنان‌که‌ بر سر برداشت‌هاى‌ من‌ از حافظ ‌ ، استادان‌ شاخ‌ پشمى‌ فرهنگستانى‌ رژيم‌ درکمال‌ وقاحت‌؛ رأى‌ صادرفرمودند که‌ مرا بايد به‌محاکمه‌ کشيد، و بعد هم‌ که‌ اوضاع‌ عوض‌ شد به‌کلى‌ جلو انتشارش‌ را گرفتند.
    خوب‌. پس‌ حقايق‌ و واقعيات‌ وجود دارند و آن‌جا هستند:
    توى‌ شاهنامه ‌ ، توى‌ سنگ‌نبشته‌ى‌ بيستون‌، توى‌ ديوان‌ حافظ ‌ ، توى‌ کتاب‌هايى‌ که‌ خواندن‌شان‌ را کفر و الحاد به‌ قلم‌ داده‌اند، توى‌ فيلمى‌ که‌ سانسور اجازه‌ى‌ ديدنش‌ را نمى‌دهد و توى‌ هرچيزى‌ که‌ دولت‌ها و سانسورشان‌ به‌ نام‌ اخلاق‌، به‌ نام‌ بدآموزى‌، به‌ نام‌ پيش‌گيرى‌ از تخريب‌ انديشه و به‌ هزار نام‌ و هزار بهانه‌ى‌ ديگر سعى‌مى‌کنند توده‌ى‌ مردم‌ را از مواجهه‌ با آن‌ مانع‌ شوند. در هر گوشه‌ى‌ دنيا، هر رژيم‌ حاکمى‌ که‌ چيزى‌ را ممنوع‌الانتشار به‌ قلم‌ داد، من‌ به‌ خودم‌ حق‌ مى‌دهم‌ که‌ فکر کنم‌ در کار آن‌ رژيم‌ کلکى‌ هست‌ و چيزى‌ را مى‌خواهد از من‌ پنهان‌ کند.
    پاره‌يى‌ از نظام‌ها اعمال‌ سانسور را با اين‌ عبارت‌ توجيه‌ مى‌کنند که‌:«ما نمى‌گذاريم‌ ميکرب‌ وارد بدن‌مان‌ بشود و سلامت‌ فکرى‌ ما و مردم‌ را مختل‌کند.» ـ آن‌ها خودشان‌ هم‌ مى‌دانند که‌ مهمل‌ مى‌گويند. سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ فقط‌ در برخورد با انديشه‌ى‌ مخالف‌ محفوظ‌ مى‌ماند. تو فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانى‌ بدانى‌ درست‌ مى‌انديشى‌ که‌ من‌ منطقت‌ را با انديشه‌ى‌ نادرستى‌ تحريک‌ کنم‌. من‌ فقط‌ هنگامى‌ مى‌توانم‌ عقيده‌ى‌ سخيفم‌ را اصلاح‌ کنم‌ که‌ تو اجازه‌ى‌ سخن‌ گفتن‌ داشته‌ باشى‌. حرف‌ مزخرف‌ خريدار ندارد، پس‌ تو که‌ پوزه‌بند به‌ دهان‌ من‌ مى‌زنى‌ از درستى‌ انديشه‌ى‌ من‌، از نفوذ انديشه‌ى‌ من‌ مى‌ترسى‌. مردم‌ را فريب‌ داده‌اى‌ و نمى‌خواهى‌ فريبت‌ آشکارشود. نگران‌ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ هستيد؟ پس‌ چرا مانع‌ انديشه‌ى‌ آزادش‌ مى‌شويد؟ سلامت‌ فکرى‌ جامعه‌ تنها در گرو همين‌ واکسيناسيون‌ بر ضد خرافات‌ و جاهليت‌ است‌ که‌ عوارضش‌ درست‌ با نخستين‌ تب‌ تعصب‌ آشکار مى‌شود.
    براى‌ سلامت‌ عقل‌ فقط‌ آزادى‌ انديشه‌ لازم‌ است‌. آن‌ها که‌ از شکفتگى‌ فکر و تعقل‌ زيان‌ مى‌بينند جلو انديشه‌هاى‌ روشنگر ديوارمى‌کشند و مى‌کوشند توده‌هاى‌ مردم‌ احکام‌ فريب‌کارانه‌ى‌ بسته‌بندى‌ شده‌ى‌ آنان را به‌جاى‌ هر سخن‌ بحث‌انگيزى‌ بپذيرند و انديشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ احکام‌ قالبى‌ که‌ برايشان‌ مفيد تشخيص‌ داده‌ شده‌ زيرسازى‌ کنند.
    توده‌يى‌ که‌ بدين‌سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ خود را از دست‌ داده‌ باشد، براى‌ راه‌ جستن‌ به‌ حقايق‌ و شناخت‌ قدرت‌ اجتماعى‌ خويش‌ و پيداکردن‌ شعور و حتا براى‌ توجه‌ يافتن‌ به‌ حقوق‌ انسانى‌ خود محتاج‌ به‌ فعاليت‌ فکرى‌ انديش‌مندان‌ جامعه‌ى‌ خويش‌ است‌. زيرا کشف‌ حقيقتى‌ که‌ اين‌ چنين‌ در اعماق‌ فريب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد رياضتى‌ عاشقانه‌ مى‌طلبد و به‌طور قطع‌ مى‌بايد با آزادانديشى‌؛ و فقدان‌ تعصب‌ جاهلانه‌ پشتيبانى‌ بشود که‌ اين‌ هم‌ ناگزير درخصلت‌ توده‌ى‌ گرفتار چنان‌ شرايطى‌ نخواهد بود.
    اين‌ ماجراى‌ ضحاک ‌ يا برديا يک‌ نمونه‌ بود براى‌ نشان‌دادن‌ اين‌ اصل‌ که‌ حقيقت‌ چه‌قدر آسيب‌پذير است‌، و درعين‌حال‌، زدودن‌ غبار فريب‌ از رخساره‌ى‌ حقيقت‌ چه‌قدر مشکل‌ است‌. چه‌بسا در همين‌ تالار کسانى‌ باشند با چنان‌ تعصبى‌ نسبت‌ به‌ فردوسى ‌ ، که‌ مايل‌ باشند به‌ دليل‌ اين‌ حرف‌ها خرخره‌ى‌ مرا بجوند و زبانم‌ را از پس‌ گردنم‌ بيرون‌ بکشند؛ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ که‌ دروغ‌ هزار ساله‌، امروز جزو معتقدات‌شان‌ شده‌ و دست‌ کشيدن‌ از آن‌ براى‌شان‌ غير مقدور است‌.
    پيشينيان‌ ما گفته‌اند«آفتاب‌ زير ابر نمى‌ماند و حقيقت‌ سرانجام‌ روزى‌ گفته‌ خواهد شد.» اين‌ حکم‌ شايد روزگارى‌ قابليت‌ قبول‌ داشته‌ و پذيرفتنى‌ بوده‌ اما در عصر ما که‌ کوچک‌ترين‌ خطايى مى‌تواند به‌ فاجعه‌يى‌ عظيم‌ مبدل‌ شود، به‌ هيچ‌ روى‌ فرصت‌ آن‌ نيست‌ که‌ دست‌ روى‌ دست‌ بگذاريم‌ و بنشينيم‌ و صبر پيش‌ گيريم‌ که‌ روزى‌ روزگارى‌ حقيقت‌ با ما بر سر لطف‌ بيايد و گوشه‌ى‌ ابرويى‌ نشان‌مان‌ بدهد.
    امروز هر يک‌ از ما که‌ اينجا نشسته‌ايم‌، بايد خود را به‌ چنان‌ دستمايه‌يى‌ از تفکر منطقى‌ مسلح‌ کنيم‌ که‌ بتوانيم‌ حقيقت‌ را بو بکشيم‌ و پنهانگاهش‌ را بى‌درنگ‌ بيابيم‌.
    ما در عصرى‌ زندگى‌ مى‌کنيم‌ که‌ جهان‌ به‌ اردوگاه‌هاى‌ متعددى‌ تقسيم‌ شده‌ است‌. در هر اردويى‌ بتى‌ بالا برده‌اند و هر اردويى‌ به‌ پرستش‌ بتى‌ واداشته‌ شده‌. اميدوارم‌ دوستان‌! که‌ نه‌ خودتان‌ را به‌ کوچه‌ى‌ على‌چپ‌ بزنيد، نه‌ سخن‌ مرا به‌ گونه‌يى‌ جز آن‌چه‌ هست‌ تعبير و تفسيرکنيد. اشاره‌ى‌ من‌ مطلقاً به‌ بت‌سازى‌ و بت‌پرستى‌ نوبالغان‌ نيست‌ که‌ مثلا مايکل‌ جکسن ‌ قرتى‌ يا محمدعلى‌ کلى‌، کتک‌خور حرفه‌اى‌ براى‌شان‌ به‌صورت‌ خدا در مى‌آيد. اشاره‌ى‌ من‌ به‌ بيمارى‌ کودکانه‌تر، اسف‌انگيزتر و بسيار خجلت‌آورتر کيش‌ شخصيت‌ است‌ که‌ اکثر ما گرفتار آنيم‌. مايى‌ که‌ کلى‌ هم‌ ادعامان‌ مى‌شود، افاده‌ها طَبَق‌طَبَق‌، و مثلا خودمان‌ را مسلح‌ به‌ چنان‌ افکار و انديشه‌هاى‌ متعالى‌ مى‌دانيم‌ که‌ نجات‌دهنده‌ى‌ بشريت‌ از يوغ‌ بردگى‌ جديد است‌. بله‌، مستقيماً به‌ هدف‌ مى‌زنم‌ و کيش‌ شخصيت‌ را مى‌گويم‌. همين‌ بت‌پرستى‌ شرم‌آور عصر جديد را مى‌گويم‌ که‌ مبتلا به‌ همه‌ى‌ ما است‌ و شده‌ است‌ نقطه‌ى‌ افتراق‌ و عامل‌ پراکندگى‌ مجموعه‌يى‌ از حسن‌ نيت‌ها تا هر کدام‌ به‌ دست‌ خودمان‌ گرد خودمان‌ حصارهاى‌ تعصب‌ را بالا ببريم‌ و خودمان‌ را درون‌ آن‌ زندانى‌ کنيم‌. انسان‌ به‌ برگزيدگان‌ بشريت‌ احترام‌ مى‌گذارد و از مشعل‌ انديشه‌هاى‌ آنان‌ روشنايى‌ مى‌گيرد اما درست‌ از آن‌ لحظه‌ که‌ از برگزيدگان‌ زمينى‌ و اجتماعى‌ خود شروع‌ به‌ ساختن‌ بت‌ آسمانى‌ قابل‌ پرستش‌ مى‌کند، نه‌ فقط‌ به‌ آن‌ فرد برگزيده‌ توهين‌ روا؛ مى‌دارد بلکه‌ على‌رغم‌ نيات‌ آن‌ فرد برگزيده‌، برخلاف‌ تعاليم‌ آن‌ آموزگار خردمند که‌ خواسته‌ است‌ او را از اعماق‌ تعصب‌ و نادانى‌ بيرون‌ کشد، بار ديگر به‌ اعماق سياهى‌ و سفاهت‌ و ابتذال‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ سرنگون‌مى‌شود. زيرا شخصيت‌پرستى ‌ لامحاله‌ تعصب‌ خشک‌مغزانه‌ و قضاوت‌ دگماتيک‌ را به‌ دنبال‌ مى‌کشد، و اين‌ متأسفانه‌، بيمارى‌ خوف‌انگيزى‌ است‌ که‌ فرد مبتلاى‌ به‌ آن‌ با دست‌ خود تيشه‌ به‌ ريشه‌ى‌ خود مى‌زند.
    انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا بايد نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزيدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌: چيزى‌ را که‌ نمى‌تواند درباره‌اش‌ به‌طور منطقى‌ فکر کند، به‌ صورت‌ يک‌ اعتقاد دربست‌ پيش‌ساخته‌ مى‌پذيرد و درموردش‌ هم‌ تعصب‌ نشان‌ مى‌دهد. چوبى‌ را نشانش‌ بده‌، بگو تو را اين‌ آفريده‌، بايد روزى‌ سه‌ بار دورش‌ شلنگ‌ تخته‌ بزنى‌ هربار سيزده‌ دفعه‌ بگويى‌ من‌ دوغم‌. کارش‌ تمام‌ است‌. برو چند سال‌ ديگر برگرد به‌اش‌ بگو خانه‌ خراب‌! اين‌ حرکات‌ که‌ مى‌کنى‌ و اين‌ مزخرفاتى‌ که‌ به‌عنوان‌ عبادت‌ بلغور مى‌کنى‌، معنى‌ ندارد! ـ مى‌دانيد چه‌ پيش‌ مى‌آيد؟ ـ مى‌گيرد پاى‌ همان‌ چوبى‌ که‌ مى‌پرستد درازت‌ مى‌کند به‌عنوان‌ کافر حربى‌ سرت‌ را گوش‌ تا گوش‌ مى‌برد! ـ اين‌ را به‌اش‌ مى‌گوييم‌ تعصب‌. حالا بفرماييد به‌ اين‌ بنده‌ى‌ شرمنده‌ بگوييد چرا تعصب‌ نشان‌ دادن‌ آن‌ بابا جاهلانه‌ است‌، تعصب‌ نشان‌ دادن‌ ما که‌ خودمان‌ را صاحب‌ درايت‌ هم‌ فرض‌ مى‌کنيم‌ عاقلانه‌؟
    تبليغات‌ رژيم‌ها هم‌ درست‌ از همين‌ خاصيت‌ تعصب‌ورزى‌ توده‌هاست‌ که‌ بهره‌بردارى‌ مى‌کنند. دست‌کم‌ براى‌ ما ايرانى‌ها اين‌ گرفتارى‌ بسيار محسوس‌ است‌.
    از نهضت‌ عظيم‌ تصوف‌ که‌ چشم‌ بپوشيم‌ و دلايل‌ نضج‌ و نفوذ آن‌ را استثنا کنيم‌، به‌علل‌ متعددى‌ که‌ يک‌ خفقان‌ سنتى‌ دو هزار و پانصد ساله‌ را بر قلمرو موسوم‌ به‌ ايران‌ تحميل‌ کرده‌ است‌ انديش‌مندان‌ وطن‌ ما ـ که‌ از قضا تعدادشان‌ چندان‌ هم‌ کم‌ نبوده‌ ـ هرگز به‌درستى‌ نتوانسته‌اند پاک‌ و ناپاک‌ و شايست‌ و ناشايست‌ و درست‌ و نادرست‌ افکار و عقايد را چنان‌ که‌ بايد با جامع‌ه‌ در ميان‌ نهند.
    توده‌ که‌ غافل‌ و نادان‌ و بى‌سواد ماند و تعصب‌ جاهلانه‌ کورش‌ کرد، انديشه‌ و فرهنگ‌ هم‌ از پويايى‌ مى‌افتد و در لاک‌ خودش‌ محبوس‌مى‌شود و درنتيجه‌، تبليغات‌چى‌هاى‌ حرفه‌اى‌ مى‌توانند هر انديشه‌يى‌ را بر زمينه‌ى‌ تعصب‌ عامه‌ قابل‌ پذيرش‌ کنند. وقتى‌ لقب‌ جبار آدم‌خوارى‌ مثل‌ شاه‌ صفى‌ را بگذارند ظل‌الله، يارويى‌ که‌ همه‌ى‌ فکر و ذکرش‌ اللّه‌ است‌ چه‌ کند؟
    نمونه‌ مى‌دهم‌:
    يکى‌ از پرشکوه‌ترين‌ مبارزاتى‌ که‌ طى‌ آن‌ ملتى‌ توانسته‌ است‌ تمام‌ فرهنگ‌ خود؛ را به‌ ميدان‌ بياورد و به‌ پشتوانه‌ى‌ آن‌ پوزه‌ى‌ اشغالگران‌ را به‌خاک‌ بمالد نهضت‌ تصوف‌ در ايران‌ بوده‌ است‌.
    همه‌ مى‌دانيم‌ که‌ ايرانيان‌ فريب‌ در باغ‌ سبزى‌ را خوردند که‌ اعراب‌ با شعار مساوات‌ و عدل‌ و انصاف‌ به‌ آن‌ها نشان‌ داده‌ بود. بحران‌هاى‌ اجتماعى‌ ايران‌ هم‌ به‌ اين‌ فريب‌خوارگى‌ تحرک‌ بيش‌ترى‌ بخشيد تا آن‌جا که‌ مى‌توان‌گفت‌ دفاعى‌ از کشور صورت‌ نگرفت‌ و دروازه‌ها از درون‌ به‌ روى‌ مهاجمان‌ گشوده‌ شد. اما اعراب‌ با ورود به‌ ايران‌ شعارهاى‌ خود را فراموش‌ کردند و روشى‌ با ايرانيان‌ در پيش‌ گرفتند که‌ فى‌الواقع‌ رفتار فاتح‌ با مغلوب‌ و خواجه‌ با برده‌ بود. کار عرب‌ صحراگرد در ايران‌ به‌جايى‌ رسيد که‌ وقتى‌ پياده‌ بود ايرانى‌ حق‌ نداشت‌ سوار مرکب‌ بماند و وقاحتش‌ به‌ آن‌جا رسيد که‌ بگويد اگر سگ‌ و خوک‌ ايرانى‌ از جلو نمازخانه‌ بگذرد نماز عرب‌ باطل‌ است‌!
    عرب‌ بيابان‌گرد بى‌فرهنگ‌ به‌ ملتى‌ که‌ فرهنگى‌ عميق‌ داشت‌ و به‌ مظاهر هنرى‌ خود به‌شدت‌ دلبسته‌ بود، گفت‌ موسيقى‌ حرام‌ است‌، شعر مکروه‌ است‌، رقص‌ معصيت‌ است‌، هنرهاى‌ تجسمى‌ (نقاشى‌ و حجارى‌ و چهره‌سازى‌ و پيکرتراشى‌) کفر محض‌ است‌. اما ايرانى‌ با همه‌ى‌ فرهنگش‌ به‌ پا خاست‌ و دربرابر اين‌ تحريم‌ ايستاد و به‌ جنگ‌ آن‌ رفت‌ و بر بنياد همان‌ دينى‌ که‌ هرگونه‌ تجلى‌ ذوق‌ و فرهنگ‌ و هنر را به‌ آن‌ صورت‌ فجيع‌ منع‌ کرده‌ بود، نهضت‌ تصوف‌ را تراشيد و عاشقانه‌ترين‌ شعر زمينى‌ را و موسيقى‌ را و رقص‌ را در قالب‌ قول‌ و سَماع‌ به‌ خانقاه‌ها برد. زيباترين‌ معمارى‌ را به‌عنوان‌ معمارى‌ اسلامى‌ ارائه‌ داد و گنبدهايى‌ بالاى‌ اين‌ مسجد و آن‌ مزار به‌ وجودآورد که‌ رنگ‌ در آن‌ها موسيقى‌ منجمد است‌ و طرح‌ها و نقش‌هاى‌ آن‌ به‌ حقيقت‌ تجلى‌ عقده‌ى‌ ممنوعه‌ و سرکوفته‌ى‌ رقص‌. اين‌ نهضت‌ نه‌ فقط‌ فرهنگ‌ ايرانى‌ را نجات‌ بخشيد بلکه‌ تمامى‌ احساسات‌ ملى‌ و ضد عربى‌ ايرانيان‌ را هم‌ از طريق‌ عناصر و اشکال‌ نمادين‌، هم‌چون‌ متلکى‌ به‌ خورجين‌ هنر اسلامى‌ چپاند. نقوش‌ هنرهاى‌ اسلامى‌ ايران‌ از اين‌ لحاظ‌ به‌راستى‌ قابل‌ مطالعه‌ است‌: مثلا طرح‌ موسوم‌ به‌ بته‌جقه‌ همان‌ سرو است‌. سروى‌ که‌ از فراسوهاى‌ آيين‌ زرتشت‌ مى‌آيد و براى‌ ايرانيان‌ درخت‌ مقدس‌ بوده‌، و نشانه‌ى‌ جاودانگى‌ و سرسبزى‌ ابدى‌، که‌ لابد رديف‌هاى‌ آن‌را در کنده‌کارى‌هاى‌ تخت‌جمشيد ديده‌ايد. قوس‌ها و دواير طرح‌ معروف‌ به‌ اسليمى‌ نيز، اگر از من‌ بپرسيد مى‌گويم‌ همان‌ انار ـ ميوه‌ مقدس‌ زرتشتى‌ ـ است‌ که‌ استيليزه‌ شده‌ و گلش‌ به‌ شعله‌هاى‌ آتش‌ مى‌ماند که‌ يادآور آتشکده‌هاست‌ و سرش‌ به‌ تاج‌ کيانى‌ مى‌ماند.
    بگذاريد حقيقت‌ تلخ‌ترى‌ را به‌تان‌ بگويم‌:
    اين‌ دستگاه‌ پيچيده‌يى‌ که‌ مغز ماست‌ اگر «نياموزد» اگر«ياد نگيرد و تمرين‌ نکند» به‌ دو پول‌ سياه‌ نمى‌ارزد. اگر آدمى‌زاد تو جنگل‌ با گرگ‌ها بزرگ‌ بشود، نه‌؛ مغزش‌ به‌ دادش‌ خواهد رسيد، نه‌ حتا قوه‌ى‌ ناطقه‌اش‌ را خواهد توانست‌ کشف‌ کند. با جاهاى‌ ديگر دنيا کارى‌ ندارم‌، در ايران‌ِ خودمان‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما در تمام‌ طول‌ تاريخش‌ امکان‌ تعقل‌، امکان‌ تفکر، امکان‌ به‌کارگرفتن‌ اين‌ چيزى‌ را که‌ به‌اش‌ مغز مى‌گويند نداشته‌. البته‌ اين‌ که‌ در تاريخ‌ ملتى‌ نوابغى‌ چون‌ خوارزمى ‌ و خيام ‌ و حافظ ‌ و بيرونى ‌ و ابن‌سينا به‌ ظهور برسند، مطلبى‌ ديگر است‌. اولا که‌ خوارزمى ‌ و خيام‌ و امثالهم‌ نمى‌توانسته‌اند انقلابى‌ اجتماعى‌ را طرح‌ بريزند يا به‌ پيش‌ برانند و دانش‌شان‌ هم‌ چيزى‌ نبوده‌ است‌ که‌ به‌کارِ توده‌ آيد، و همان‌ بهتر! تازه‌ غولى‌ چون‌ حافظ ‌ هم‌ که‌ به‌ اعتقاد من‌ تاج‌ سر همه‌ى‌ شاعران‌ همه‌ى‌ زبان‌ها در همه‌ى‌ زمان‌ها است‌ وقتى‌ دردسترس‌ توده‌ قرارگرفت‌ سرنوشتش‌ چه‌ خواهدبود، جز اين‌که‌ با ديوانش‌ فال‌ بگيرند؟
    من‌ نمى‌گويم‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما قاصراست‌ يا مقصر، ولى‌ تاريخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ اين‌ توده‌ حافظه‌ى‌ تاريخى‌ ندارد. حافظه‌ى‌ دست‌جمعى‌ ندارد، هيچ‌گاه‌ از تجربيات‌ عينى‌ اجتماعيش‌ چيزى‌ نياموخته‌ و هيچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌يى‌ نگرفته‌ است‌ و درنتيجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسيده‌، به‌ پهلو غلتيده‌، از ابتذالى‌ به‌ ابتذال‌ ديگر ـ و اين‌ حرکت‌ عرضى‌ را حرکتى‌ درجهت‌ پيشرفت‌ انگاشته‌، خودش‌ را فريفته‌. من‌ متخصص‌ انقلاب‌ نيستم‌ ولى‌ هيچ‌ وقت‌ چشمم‌ از انقلاب‌ خود انگيخته‌ آب‌ نخورده‌. انقلاب‌ خود انگيخته‌ مثل‌ ارتش‌ بى‌فرمانده‌ بيش‌تر به‌ درد شکست‌ خوردن‌ و براى‌ اشغال‌ شدن‌ گزک‌ به‌ دست‌ دشمن‌ دادن‌ مى‌خورد تا شکست‌ دادن‌ و دمار از روزگار دشمن‌ برآوردن‌. ملتى‌ که‌ حافظه‌ى‌ تاريخى‌ ندارد، انقلابش‌ به‌ هراندازه‌ هم‌ که‌ از لحاظ‌ مقطعى‌ «شکوهمند» توصيف‌ شود، درنهايت‌ به‌ آن‌صورتى‌ درمى‌آيد که‌ عرض‌ شد. يعنى‌ در نهايت‌ امر چيزى‌ ارتجاعى‌ ازآب‌ در مى‌آيد. يعنى‌ عملى‌ خلاق‌ صورت‌ نخواهد داد. دربرابر بى‌داد مُغ‌ها و روحانيان‌ زردشتى‌ که‌ تسمه‌ از گرده‌اش‌ کشيده‌اند فريب‌ عرب‌ها را مى‌خورد. دروازه‌ها را به‌ روى‌شان‌ بازمى‌کند، و دويست‌سال‌ بعد که‌ از فشار عرب‌ به‌ستوه‌آمد و نهضت‌ تصوف‌ را به‌راه‌ انداخت‌، دوباره‌ فيلش‌ ياد هندوستان‌مى‌کند و عناصر زردشتى‌ را که‌ با آن‌ خشونت‌ دور انداخته‌، پيش‌ مى‌کشد و از شباهت‌ جقه‌ى‌ انار به‌ تاج‌ کيانى‌ براى‌ سوزاندن‌ دماغ‌ عرب‌ها طرح‌ اسليمى‌ مى‌آفريند ـ هنرش‌ پيش‌ مى‌رود ولى‌ جامعه‌ در عمل‌ واپس‌گرايى‌ مى‌کند. شاه‌ اسمعيل ‌ به‌ دلايل‌ سياسى‌ مى‌افتد وسط‌ که‌ مملکت‌ را شيعه‌ کند (کارى‌ که‌ فرض‌کنيم‌ از لحاظ‌ سياسى‌ بسيار خوب‌ است‌، زيرا کشور را از اضمحلال‌ نجات‌ مى‌دهد) ولى‌ اين‌ کار به‌ بهاى‌ سنگينى‌ تمام‌ مى‌شود: به‌ قيمت‌ از دست‌ رفتن‌ فرهنگ‌ و هنر و دانش‌ در ايران‌، و از آن‌ جمله‌ به‌ بهاى‌ جان‌ حدود نيم‌ ميليون‌ نفر آدمى‌زادى‌ که‌ حاضر به‌ قبول‌ مذهب‌ ديگرى‌ نيستند و نمى‌خواهند دست‌ از سنّى‌گرى‌ بردارند و توى‌ اذان‌شان‌ بگويند: على‌ّ ولى‌اللّه‌. اما همين‌ توده‌ که‌؛ از ترس‌ شمشير شيعه‌ شد يا تظاهر به‌ شيعه‌گرى‌ کرد، چندى‌ بعد به‌کلى‌ موضوع‌ را از ياد مى‌برد و چنان‌ تعصبى‌ جانشين‌ حافظه‌ى‌ تاريخيش‌ مى‌شود که‌ بيا و تماشاکن! حتا قبول‌ مى‌کند که‌ اگر پنج‌ تا سنّى‌ بکشد يک‌ راست‌ راهى‌ بهشت‌ مى‌شود. به‌ شاهش‌ که‌ ضمناً رياست‌ مذهبى‌ هم‌ دارد و لقب‌ خودش‌ را گذاشته‌ کلب‌ِ آستان‌ على‌ مى‌گويد: مرشدِ کُل‌ و در رکابش‌ براى‌ اعتلاى‌ دين‌ شمشيرمى‌زند و جهانگيرى‌ مى‌کند، حال‌ آن‌که‌ مرشد کل‌ شب‌ و روزش‌ به‌ مى‌گسارى‌ مى‌گذرد و براى‌ دست‌ يافتن‌ به‌ زن‌ شرعى‌ پادشاه‌ فلان‌ کشور، خاک‌ آن‌ کشور به‌ توبره‌ مى‌کند!
     
    Faridbahrami و sedo از این نوشته تشکر کرده اند.
  3. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    قسمت دوم


    برگرديم‌ به‌ مطلب‌مان‌:
    بارى‌، نقاشى‌ و رقص‌ و موسيقى‌ و شعر دست‌ به‌ دست‌ هم‌ داد و درست‌ از قلب‌ مراکز اسلامى‌، از ميان‌ خانقاه‌ها به‌ تپش‌ درآمد و غريو اين‌ فرهنگ‌ سرشار از زيبايى‌ حتا در قصور خلفاى‌ ظاهراً مسلمان‌ هم‌ طنين‌افکند. تا اين‌جا رهبرى‌ مقاومت‌ و مبارزه‌ با متفکران‌ و آزادانديشان‌ بود و على‌رغم‌ دربار خلفا که‌ به‌ شدت‌ و حدت‌ به‌ صوفى‌کشى‌ و قلع‌ و قمع‌ صوفيان‌ سرکش‌ پرداخته‌ بود، تصوف‌ تا آنجا نفوذ پيدا کرد که‌ خانقاه‌ها عملا به‌صورت‌ مراکز اصلى‌ مذهبى‌ درآمد.
    متأسفانه‌ اين‌جا مجال‌ آن‌ نيست‌ که‌ نشان‌ بدهم‌ اسلام‌ عربى‌ چه‌ بوده‌ و اسلامى‌ که‌ تصوف‌ ايرانى‌ از آن‌ ساخت‌ چه‌. اما مى‌توانم‌ نکته‌ى‌ کوتاهى‌ از معتقدات‌ يکى‌ از سران‌ صوفيه‌ را نقل‌ کنم‌، که‌ مشت‌ نمونه‌ى‌ خروار است‌:
    «صوفيان‌ گرد آمده‌ بودند در خانقاه‌، و از بيرون‌ بانگ‌ اذان‌ برخاست‌ که‌ «الله‌اکبر»(بزرگ‌ است‌ خدا). شيخ‌ سرى‌ جنبانيد و گفت‌: ـ و اَنَا اکبرُ مِنه‌ُ. (من‌ از خدا بزرگ‌ترم‌!)»
    اما کار تصوف‌ به‌ کجا کشيد؟ ـ هيچ‌. پس‌ از آن‌که‌ نقش‌ سياسى‌ اجتماعى‌ خودش‌ را به‌ انجام‌ رساند، پادشاهان‌ ايران‌ آن‌ را از درونمايه‌ى‌ فرهنگى‌ و مليش‌ خالى‌ کردند و به‌صورت‌ پفيوزى‌ و مفتخورى‌ و درويش‌ مسلکى‌ درش‌ آوردند و ازش‌ آلت‌ معطله‌ ساختند تا بى‌مزاحم‌تر، بتوانند به‌ نوکرى‌ و سرسپردگى‌ دربار خلفاى‌ عرب‌ افتخار کنند و خون‌ وطن‌خواهان‌ و استقلال‌طلبان‌ را بريزند. البته‌ اين‌ طرحى‌ اجمالى‌ و فشرده‌ بود که‌ دادم‌ و بعيد نيست‌ پاره‌يى‌ برداشت‌هايم‌ نادرست‌ هم‌ باشد. اين‌ طرح‌ را دادم‌ تا بتوانم‌ بگويم‌ که‌ آن‌ نهضت‌ عظيم‌ چه‌ بود و چه‌ شد. اما بعدها که‌ مورخان‌ مغرض‌ قلم‌ به‌ مزد، به‌ اقتضاى‌ سياست‌هاى‌ روز گفتند تصوف‌ از همان‌ اول‌ چيزى‌ مفت‌خورى‌ و گدامنشى‌ و درويش‌مسلکى‌ نبوده‌، ما اين‌ حکم‌ را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفتيم‌.
    اگـر گفته‌اند انوشيروان‌ آدمکش‌ دودوزه‌باز فرصت‌طلب‌ مظهر عدل‌ و انصاف‌ بوده‌، اين‌ حکم‌ را هم‌ مانند وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌ايم‌ و اگر فردوسى ‌ اشتباه‌ کرده‌ يا ريگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتا طبقه‌ى‌ تحصيل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقيقت‌ ما نيز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذيرفته‌اند.
    من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ يا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاريخى‌ مطرح‌ کردم‌ تا به‌ شما دوستان‌ عزيز نشان‌ بدهم‌ که‌ حقيقت‌ چه‌قدر آسيب‌پذير است‌. اين‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا آگاه‌ باشيد چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند که‌ مى‌توانند به‌ افسونى‌ دوشاب‌ را دوغ‌ و سفيد را سياه‌ جلوه‌ دهند و بوقلمون‌ رنگ‌ کرده‌ را جاى‌ قنارى‌ به‌ ما قالب‌ کنند.اين‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا چنان‌که‌ در ابتداى‌ صحبتم‌ گفتم‌، زمينه‌اى‌ باشد براى‌ آن‌که‌ به‌ نگرانى‌هايم‌ بپردازم‌، نگرانى‌هاى‌ جان‌گزايى‌ که‌ از فردا، از آينده‌، روحم‌ را مى‌تراشد و اره‌ به‌ استخوان‌هايم‌ مى‌کشد. حالا که‌ اين‌ زمينه‌ را به‌ وجود آوردم‌ مى‌توانم‌ به‌ شما بگويم‌ که‌ در شرايط‌ درون‌مرزى‌ تعصب‌ اگر براى‌ روشنفکران‌ جامعه‌ کوچک‌ترين‌ امکان‌ عمل‌ کردن‌ به‌ رسالت‌ اجتماعى‌ و انسانى‌ وجود ندارد، از شما که‌ طبقه‌ى‌ تحصيل‌کرده‌ و آگاه‌ جامعه‌ هستيد و اين‌ بختيارى‌ را هم‌ داشته‌ايد که‌ چندگاهى‌ دور از دسترس‌ اختناق‌ به‌ خودآموزى‌ بپردازيد هرگز پذيرفته‌ نيست‌ که‌ هر حکمى‌ و هر ايسمى‌ را وحى‌منزل‌ تلقى‌ کنيد و نسنجيده‌ و انديشه‌ ناکرده‌، هر حکم‌ پيش‌ساخته‌اى‌ را بپذيريد. اين‌ امکان‌ براى‌ شما وجود دارد که‌ چند صباحى‌ از نعمت‌ آزادانه‌ انديشيدن‌ برخوردار باشيد، پس‌ از اين‌ امکان‌ تا آن‌جا که‌ فرصت‌داريد سود بجوييد. اگر از يک‌ دانشجوى‌ دانشگاه‌هاى‌ ايران‌ اين‌ سخن‌ پذيرفتنى‌ باشد که‌ در شرايط‌ ناساز مجبور به‌ قبول‌ احکامى‌ مى‌شود که‌ ظاهر شسته‌ رفته‌يى‌ داشته‌ و وسيله‌يى‌ براى‌ سنجيدن‌ لنگى‌هاى‌ اين‌ احکام‌ دراختيارش‌ نبوده‌، بارى‌ چنين‌ سخنى‌ از هيچ‌ يک‌ شما پذيرفته‌ نيست‌.
    بر‌اى‌ شما مجال‌ بحث‌ و جدل‌ هست‌. شما به‌ اين‌ بحث‌ و جدل‌ها، به‌ بده‌ بستان‌هاى‌ فکرى‌، محتاجيد، موظفيد، ناچاريد، زيرا حيات‌ فرداى‌ ما به‌ آن‌ بستگى‌ دارد. زيرا فردا دوباره‌ اگر تو اشتباه‌ کنى‌، سلامت‌ و هستى‌ مرا به‌خطر مى‌اندازى‌ و اگر من‌ به‌ غلط‌ بروم‌، تو را به‌ بى‌راهه‌ مى‌کشم‌. خطر کم‌ دانستن‌ از خطر ندانستن‌ بيش‌تر است‌. واقعاً راست‌ گفته‌اند قديمى‌هاى‌ ما که‌ «نيمه‌ حکيم‌ بلاى‌ جان‌ است‌ نيمه‌ فقيه‌ بلاى‌ ايمان‌». ناآگاهى‌ توده‌، خود خطرى‌ بالقوه‌ هست‌، چون‌ ناگهان‌ مى‌جنبد و بى‌فکر و بى‌هدف‌ دست‌ به‌ عمل‌ مى‌زند؛ اما اگر تو نتوانى‌ درست‌ انديشه‌ کنى‌، آن‌ خطر بالقوه‌ به‌ فاجعه‌يى‌ مبدل‌ مى‌شود.
    شما بايد درهرلحظه‌، خودتان‌ را به‌ محاکمه‌ بکشيد که‌ آيا واقعاً آن‌چه‌ مى‌گويم‌ و مى‌کنم‌ درست‌ است‌؟ آيا مى‌توانم‌ بى‌ هيچ‌ نگرانى‌ و دغدغه‌يى‌ ادعا کنم‌ که‌ اگر از شرافت‌ انسانى‌ خود بخواهم‌ ضامن‌ صحت‌ انديشه‌ها و برداشت‌هاى‌ من‌ بشود، بى‌لحظه‌يى‌ ترديد اين‌ ضمانت‌ را خواهد پذيرفت‌؟ شما حق‌ نداريد کم‌ بدانيد، حق‌؛ نداريد بلغزيد، حق‌ نداريد اشتباه‌کنيد، زيرا فقط‌ ديوانه‌ها مى‌توانند توهمات‌شان‌ را حقيقت‌ صرف‌ تلقى‌کنند و از احتمال‌ اشتباه‌ هم‌ کک‌شان‌ نگزد.
    حرف‌ آخرم‌ را بگويم‌: شما حق‌ نداريد به‌هيچ‌ يک‌ از احکام‌ و آيه‌هايى‌ که‌ از گذشته‌ به‌ امروز رسيده‌ و چشم‌بسته‌ آن‌ها را پذيرفته‌ايد، اي‌مان‌ داشته‌ باشيد. ايمان‌ بى‌مطالعه‌ سد راه‌ تعالى‌ بشرى‌ است‌. فقط‌ فريب‌ و دروغ‌ است‌ که‌ از اتباع‌ خود ايمان‌ مطلق‌ مى‌طلبد و به‌ آن‌ها تلقين‌ مى‌کند که‌ اگر شک‌آورديد، روى‌تان‌ سياه‌ مى‌شود؛ چرا که‌ تنها و تنها شک‌ است‌ که‌ آدمى‌ را به‌ حقيقت‌ مى‌رساند. انسان‌ متعهد حقيقت‌جو هيچ‌ دگمى‌، هيچ‌ فرمولى‌، هيچ‌ آيه‌اى‌ را نمى‌پذيرد مگر اين‌که‌ نخست‌ در آن‌ تعقل‌ کند، آن‌را در کارگاه‌ عقل‌ و منطق‌ بسنجد، و هنگامى‌ به‌ آن‌ معتقد شود که‌ حقانيتش‌ را با دلايل‌ متقن‌ علمى‌ و منطقى‌ دريابد. وقتى‌ منطق‌ ديالکتيکى‌ مرا مجاب‌ کرده‌ باشد که‌ آب‌ِ دو رودخانه‌ نمى‌تواند مرا به‌ يک‌سان‌ ترکند، من‌ حق‌دارم‌ به‌ تجربه‌هاى‌ تاريخى‌ شک‌ کنم‌؛ مگر اين‌که‌ شرايط‌ پيروزى‌ فلان‌ تجربه‌ى‌ تاريخى‌ سر مويى‌ با شرايط‌ جامعه‌ى‌ من‌ تفاوت‌ نکند. ـ کوتاه‌ترين‌ فاصله‌ى‌ ميان‌ دو نقطه‌ خط‌ راست‌ است‌ بى‌گمان‌، اما در هندسه‌ به‌ ما آموخته‌اند که‌ همين‌ نکته‌ى‌ از آفتاب‌ روشن‌تر هم‌ تا به‌طور علمى‌ اثبات‌ نشود، قابل‌ اعتنا نمى‌تواند بود. و ما در همان‌ حال‌ به‌ مهملاتى‌ ايمان‌مى‌آوريم‌ که‌ تنها اگر ذره‌يى‌ به‌ چشم‌ عقل‌ در آن‌ نگاه‌ کنيم‌ از سفاهت‌ خود به‌ خنده‌ مى‌افتيم‌.
    يک‌ نگاهى‌ به‌ اديان‌ موجود جهان‌ بيندازيد:
    اعتقاد و ايمان‌ دينى‌ و مذهبى‌، از بت‌پرستى‌ بگيريم‌ بياييم‌ تا دين‌ موسى ‌ و بوديسم‌ و آيين‌ زرتشت ‌ و مسيحيت‌ و چه‌ و چه‌، معمولا مثل‌ يک‌ صندوقچه‌ى‌ دربسته‌ به‌طور ارثى‌ از والدين‌ به‌ فرزند منتقل‌ مى‌شود. به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌، همه‌ى‌ ما که‌ زير اين‌ سقف‌ جمع‌ شده‌ايم‌، اگر اهل‌ مذهبيم‌ به‌ مذهبى‌ هستيم‌ که‌ والدين‌ ما داشته‌اند. البته‌ اين‌جا صحبت‌ از مذهب‌ است‌ نه‌ دين‌. دين‌، تنه‌ى‌ اصلى‌ و نخستين‌ است‌. در مقاطعى‌ از تاريخ‌، دين‌، به‌ دلايل‌ مختلف‌ گرفتار انشعاب‌ مى‌شود و مذاهب‌ شاخه‌وار از آن‌ مى‌رويد و جدا سرى‌ پيش‌ مى‌گيرد. گويا دين‌ اسلام‌ هفتاد و چند شاخه‌ يا مذهب‌ داشته‌ که‌ امروز به‌ حدود صد و سى‌ و چهل‌ رسيده‌. هر مذهبى‌ هم‌ طبعاً براى‌ خودش‌ يک‌ جامعه‌ى‌ روحانيت‌ دارد.
    افراد جامعه‌ى‌ روحانيت‌ هر مذهبى‌ هم‌ لامحاله‌ معتقدند که‌ تنها مذهب‌ ايشان‌ بر حق‌ است‌ و مذاهب‌ ديگر و اديان‌ ديگر کفرند و غلط‌ زيادى‌ مى‌کنند. ـ اين‌ هم‌ قبول‌، چون‌ اگر چنين‌ اعتقادى‌ نداشته‌ باشند که‌ بايد بروند دين‌ ديگرى‌ اختيارکنند.
    حالا ما يک‌ لحظه‌ مذاهب‌ موجود جهان‌ را روى‌ زمين‌ در دعواى‌ کفر و دين‌ باقى‌ بگذاريم‌، خودمان‌ اوج‌ بگيريم‌ و از بيرون‌، از آن‌ بالا، به‌شان‌ نگاهى‌بيندازيم‌:
    مسيحى‌ (با کاتوليک‌ و پروتستان‌ و انجيلى‌ و کواکر و گريگورى‌ و ارتودکس‌؛ آن‌ کارى‌ نداريم‌، چون‌ اين‌ها از مقوله‌ى‌ جنگ‌ داخلى‌ است‌)، مسلمان‌(با سنى‌ و شيعه‌ و حنفى‌ و حنبلى‌ و مذاهب‌ ديگر اسلام‌ هم‌ کارى‌ نداريم‌)، بودايى‌(با شينتو و کنفوسيوسى‌ و دائويى‌ اين‌ هم‌ کارى‌ نداريم‌) برهمايى‌، زردشتى‌، مهرى‌، مانوى‌، بت‌پرست‌، آفتاب‌پرست‌، آتش‌پرست‌، شيطان‌پرست‌، گاوپرست‌، يهودى‌... و همه‌ با اين‌ اعتقاد که‌ فقط‌ مذهب‌ من‌ بر حق‌ است‌.
    خوب‌ ما که رفته‌ايم‌ از بالا نگاه‌ مى‌کنيم‌ براى‌مان‌ يک‌ سؤال‌ مطرح‌ مى‌شود:
    بالاخره‌ همه‌ى‌ اين‌ها که‌ نمى‌توانند مذهب‌ بر حق‌ باشند. عقل‌ حکم‌ مى‌کند که‌ فقط‌ يـکى‌ از اين‌ همه‌ بر حق‌ باشد. منظـور من‌ البته‌ فقط‌ يـک‌ مثال‌ است‌ و در مثل‌ مناقشـه‌ نيست‌. و من‌ هم‌ در مقامى‌ نيسـتم‌ که‌ به‌ حق‌ و ناحق‌ بـودن‌ اين‌ مذهب‌ و آن‌ مذهب‌ حکـم‌ يا رد حکـم‌ کنم‌، اما اين‌ را مى‌توانم‌ بگويم‌ که‌ من‌ به‌صرف‌ ادعاى‌ آن‌ کاهن‌ بودايى‌ به‌ بر حق‌ بودن‌ بوديسم‌، محال‌ است‌ ايمان‌ بياورم‌، چرا؟ تنها به‌ اين‌ دليل‌ بسيار ساده‌ که‌ او مذهبش‌ به‌اش‌ ارث‌ رسيده‌ و آن‌ را بدون‌ منطق‌ و بدون‌ حـق‌ انتخاب‌ پذيرفته‌ است‌، پس‌ هيچ‌ جهتـى‌ ندارد ادعايش‌ درست‌ باشد. بودايى‌گريش‌ را ارث‌ برده‌ و به‌ اين‌ دليل‌ بسيار سست‌ مى‌گويد دين‌ بودا برحق‌ است‌ ؛ پس‌ اگر در يک‌ خانواده‌ بت‌پرست‌ متولد مى‌شد و بت‌پرستى‌ را به‌ ارث‌ مى‌برد مى‌گفت‌ بت‌پرستى‌ بر حق‌ است‌. حتا اگر يک‌ لحظه‌ هم‌ قبول‌ کنيم‌ که‌ واقعاً بوديسـم‌ دين‌ برحقى‌ است‌، باز حرف‌ آن‌ بابا يـاوه‌ است‌.
    انسان‌ ذى‌شعور فقط‌ به‌ چيزى‌ اعتقاد نشان‌ مى‌دهد که‌ خودش‌ با تجربه‌ى‌ منطقى‌ خودش‌ به‌ آن‌ دست‌ يافته‌ باشد. با تجربه‌ى‌ عينى‌، علمى‌، عملى‌، قياسى‌، فلسفى‌، و با دخالت‌ دادن‌ همه‌ى‌ شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌.
    انسان‌ يک‌ موجود متفکر منطقى‌ است‌ و لاجرم‌ بايد مغرورتر از آن‌ باشد که‌ احکام‌ بسته‌بندى‌ شده‌ را بى‌دخالت‌ مستقيم‌ تعقل‌ خود بپذيرد. پذيرفتن‌ احکام‌ و تعصب‌ ورزيدن‌ بر سر آن‌ها توهين‌ به‌ شرف‌ انسان‌ بودن‌ است‌.
    متأسفانه‌ ب‌ايد قبول‌ کرد که‌ ما بسيارى‌ چيزها را پذيرفته‌ايم‌ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ که‌ يک‌ لحظه‌ نرفته‌ايم‌ از بيرون‌، از آن‌ بالا به‌ آن‌ها نگاهى‌ بيندازيم‌.
    جنگ‌ و جدل‌هاى‌ عقيدتى‌ فقط‌ بر سر اين‌ راه‌ مى‌افتد که‌ هيچ‌ يک‌ از طرفين‌ دعوا طالب‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت‌ نيست‌ و تنها مى‌خواهد عقيده‌ سخيفش‌ را به‌کرسى‌ بنشاند. و چنين‌ جنگ‌ و مرافعه‌يى‌ درست‌ به‌ همين‌ سبب‌ حقير و بى‌ارزش‌ و اعتبار و خاله‌زنکى‌، وهن‌آميز و در نهايت‌ امر مأيوس‌ کننده‌ است‌. ـ داريم‌ تلفنى‌ با ولايت‌ صحبت‌مى‌کنيم‌. طرف‌ مى‌گويد هشت‌ صبح‌ است‌ و من‌ مى‌گويم‌ هشت‌ شب‌ است‌ و هر دو هم‌ راست‌ مى‌گوييم‌. اما دعوامان‌ مى‌شود، چرا که‌ يکديگر را به‌ دروغگويى‌ متهم‌ مى‌کنيم‌. او از پنجره‌ بيرون‌ را نگاه‌ مى‌کند و بر سر من‌ فرياد مى‌زند: ـ با اين‌؛ آفتابى که‌ مى‌درخشد چه‌طور به‌ خودت‌ اجازه‌ مى‌دهى‌ مرا دست‌ بيندازى‌ و دروغى‌ به‌ اين‌ بى‌مزگى‌ بگويى‌؟
    من‌ هم‌ از پنجره‌ بيرون‌ را نگاه‌مى‌کنم‌ و دادم‌ در مى‌آيد که‌: ـ ياللعجب‌! ببين‌ حرام‌زاده‌ چه‌جورى‌ دارد مرا ريشخند مى‌کند!
    و جنگ‌ حيدرى‌ نعمتى‌ شروع‌ مى‌شود در صورتى‌ که‌ هيچ‌ کدام‌مان‌ دروغگو نيستيم‌. فقط‌ کوتاه‌ بينيم‌، فقط‌ شرايط‌ يکديگر را درک‌ نمى‌کنيم‌، دانش‌ و تيزبينى‌ نداريم‌ و شرايط‌ زمانى‌ و مکانى‌ را در استنتاجات‌ و برداشت‌هاى‌ سطحى‌اى‌ که‌ داريم‌ دخالت‌ نمى‌دهيم‌.
    آيا اين‌ توهين‌ به‌ منزلت‌ انسان‌ نيست‌ که‌ اين‌ چيز شگفت‌انگيز، اين‌ اسباب‌ موسوم‌ به‌ مغز و سيستم‌ فکرى‌ فقط‌ و فقط‌ بر عرصه‌ى‌ خاک‌ در تملک‌ اوست‌، و آن‌وقت‌ گوسفندوار به‌ دنبال‌ احکام‌ غالباً بيمارگونه‌يى‌ مى‌افتد و اين‌ مفکره‌ى‌ زيباى‌ غرورآفرين‌ را بلااستفاده‌ مى‌گذارد و ازش‌ آلت‌ معطله‌ مى‌سازد؟
    کوتاه‌کنم‌:
    بر اعماق‌ اجتماع‌ حرجى‌ نيست‌ اگر چنين‌ و چنان‌ بينديشد يا چنين‌ و چنان‌ عمل‌کند، اما بر قشر دانش‌آموخته‌ى‌ نگران‌ سرنوشت‌ خود و جامعه‌، بر صاحبان‌ مغزهاى‌ قادر به‌ تفکر، حرج‌ است‌. بر آن‌ دانشجوى‌ محروم‌ از آزادى‌ که‌ امکان‌ بحث‌ و جست‌وجو به‌اش‌ نمى‌دهند، حرجى‌ نيست‌، اما بر شما که‌ از امکان‌ تفحص‌ و مباحثه‌ و بده‌ بستان‌ فکرى‌ برخورداريد، حرج‌ هست‌. به‌ويژه‌ که‌ شما کناره‌جويى‌ نمى‌کنيد، به‌ من‌ چه‌ نمى‌گوييد، مردمى‌ کوشاييد و مسؤوليت‌ مى‌پذيريد. پس‌ بر شما است‌ به‌جاى‌ جامعه‌يى‌ که‌ امکان‌ تفکر منطقى‌ از آن‌ سلب‌ شده‌ است‌ عميقاً منطقى‌ فکر کنيد. خب‌: پرسش‌ نگران‌کننده‌ من‌ اين‌ است‌:
    ـ شما جوان‌ها که‌ مردمى‌ شريفيد، از سرشتى‌ ويژه‌ايد، دربند نام‌ و نان‌ نيستيد، تنها سود و سلامت‌ جامعه‌ را مى‌خواهيد و جان‌ در سر عقيده‌ مى‌کنيد، کجاى‌ کاريد؟ چه‌ برنامه‌يى‌ دردست‌ داريد؟ چه‌ مى‌خواهيد بکنيد؟
    کسى‌ به‌ اين‌ پرسش‌ دردناک‌ من‌ پاسخى‌ نداده‌ است‌، شما به‌ خودتان‌ چه‌ جوابى‌ مى‌دهيد؟ ـ اگر دل‌ کوچک‌تان‌ نمى‌شکند، من‌ خود بگويم‌. گمان‌ کنم‌ جواب‌ اين‌ باشد که‌: چو فردا شود فکر فردا کنيم‌.
    فقط‌ براى‌تان‌ متأسفم‌!
    از اين‌ سؤال‌ هم‌ مى‌گذرم‌ و سؤال‌ ديگرى‌، سؤال‌ نرم‌ترى‌ مطرح‌ مى‌کنم‌:
    ـ فردا چه‌ مى‌بايد بکنيد؟ آيا شما از خود چيزى‌ ساخته‌ايد که‌ فردا به‌ کارى‌ بيايد؟ با نظرى‌ انتقادى‌ در خود نگاه‌ کرده‌ايد که‌ ببينيد زيرسازى‌ فرهنگى‌تان‌ در چه‌ حال‌ است‌؟
    بسيارى‌ از فرزندان‌ ملت‌ ما که‌ در خارج‌ از کشور تحصيل‌ مى‌کنند، هنگام‌؛ خروج‌ از ايران‌ به‌ دو دليل‌ کاملا روشن‌ زيرساخت‌ فکرى‌ سالم‌ ندارند. نخست‌ به‌ اين‌ دليل‌ که‌ اصولا در سنينى‌ نيستند که‌ مسائل‌ فرهنگى‌ و هويت‌ ملى‌ براى‌شان‌ مطرح‌ بوده‌ باشد يا از شرايط‌ اجتماعى‌ وطن‌مان‌ آگاهى‌هاى‌ لازم‌ به‌ دست‌ آورده‌ باشند، و دوم‌ به‌ اين‌ دليل‌ که‌ اگر هم‌ به‌ اين‌ مسائل‌ توجهى‌ نشان‌ مى‌داده‌اند، فضاى‌ سياسى‌ کشور فضايى‌ نبوده‌ است‌ که‌ در آن‌ آزادانه‌ توانسته‌ باشند راجع‌ به‌ اين‌ مسائل‌ انديشه‌ و بررسى‌ کنند. يکى‌ اين‌ که‌ امکان‌ دستيابى‌ به‌ منابع‌ چنين‌ تحقيقات‌ و تتبعات‌ کارسازى‌ درميان‌ نبوده‌، ديگر اين‌ که‌ آمارها و اطلاعاتى‌ که‌ در دسترس‌ گذاشته‌مى‌شود قابل‌اعتماد نيست‌. به‌ قولى‌ دروغ‌ بر سه‌ نوع‌ است‌: کوچيک‌ و بزرگ‌ و آمار. حتا جامعه‌شناسان‌ ما از حقايق‌ جامع‌ه‌مان‌ آگاهى‌هاى‌ درستى‌ ندارند.
    ـ پس‌ کاملا طبيعى‌ است‌ که‌ غالب‌ جوانان‌ ما هنگام‌ خروج‌ از کشور، مانند ترکه‌ى‌ نازکى‌ که‌ از درختى‌ بچينند، هيچ‌ ريشه‌يى‌ با خود نداشته‌ باشند. اگر منى‌ در اين‌ سن‌ و سال‌ ناگزير به‌ جلاى‌ وطن‌ شود، به‌ هر حال‌ ريشه‌هايش‌ را با خود مى‌آورد، اما دانشجوى‌ جوان‌ يک‌ قلمه‌ بيش‌ نيست‌ ؛ نهال‌ نازکى‌ است‌ که‌ تازه‌ از درخت‌ بريده‌ در اين‌ خاک‌ غربت‌ نشا کرده‌اند و ناگزير ريشه‌يى‌ که‌ مى‌گيرد از اين‌ آب‌ و خاک‌ است‌. گيرم‌ ريشه‌ مى‌کند اما در خاکى‌ که‌ از او نيست‌. و فردا که‌ به‌ وطن‌ برگردد ريشه‌يى‌ با خود مى‌برد که‌ بدلى‌ و قلابى‌ است‌، با جغرافياى‌ فرهنگى‌ ما بيگانه‌ است‌ و با آن‌ نمى‌خواند.
    من‌ از ته‌ قلب‌ اميدوارم‌ در اين‌ قضاوت‌ خود يکصد و هشتاد درجه‌ به‌ خطا رفته‌ باشم‌ اما تا آن‌جا که‌ با اجتماعات‌ دانشجويى‌ خارج‌ کشور تماس‌ داشته‌ام‌ و به‌ چشم‌ ديده‌ام‌، در ايشان‌ چندان‌ دغدغه‌يى‌ نسبت‌ به‌ اين‌ موضوع‌ بسيار بسيار حساس‌ احساس‌ نکرده‌ام‌.
    دوستان‌ بسيارى‌ را ديده‌ام‌ که‌ ظاهراً محيط‌ ايرانى‌ دارند، البته‌ به‌ خيال‌ خودشان‌. يعنى‌ قرمه‌سبزى‌ مى‌خورند، با دمبک‌ رنگ‌ روحوضى‌ مى‌زنند، رقص‌ باباکرم‌ را به‌ رقص‌هاى‌ کاباره‌يى‌ ترجيح‌ مى‌دهند، يا اگر اعتقادات‌ مذهبى‌ دارند، نماز مى‌خوانند و روزه‌ مى‌گيرند، نسبت‌ به‌ چگونگى‌ ذبح‌ گوشتى‌ که‌ مى‌خورند، حساسيت‌ فراوان‌ نشان‌مى‌دهند و پاره‌يى‌ از آن‌ها اصلا خوردن‌ گوشت‌ را کنار مى‌گذارند و اگر نشود چادر به‌ سرکنند، با چارقد مى‌سازند. با مادرزن‌ و برادرزن‌ و خواهر زن‌ و زن‌ برادرشان‌ زير يک‌ سقف‌ زندگى‌ مى‌کنند و بر اين‌ گمان‌ باطلند که‌ چون‌ سفره‌ى‌ غذا را روى‌ زمين‌ مى‌گسترند، فرهنگ‌ ملى‌شان‌ را حفظ‌ کرده‌اند و ايرانى‌ باقى‌ مانده‌اند. عادت‌ را با فرهنگ‌ اشتباه‌ مى‌کنند و خود را فريب‌ مى‌دهند، چون‌ يادشان‌ رفته‌ است‌ که‌ آقازاده‌شان‌ حتا زبان‌ مادريش‌ را بلد نيست‌ و از فارسى‌ احتمالا فقط‌ کلمه‌ى‌ پدرسوخته‌ را ياد گرفته‌؛ که‌ معنيش‌ را هم‌ نمى‌داند و تازه‌ با لهجه‌ى‌ آمريکايى‌ هم‌ چيز بسيار هشلهفى‌ از آب‌ درمى‌آيد!
    من‌ متأسفانه‌ تحصيل‌کردگان‌ جهان‌ديده‌ى‌ بسيارى‌ را ديده‌ام‌ که‌ از فرداى‌ کشورمان‌ هيچ‌ دغدغه‌يى‌ به‌ دل‌ ندارند. تحصيلکردگان‌ زيادى‌ را ديده‌ام‌ که‌ فردا چون‌ به‌ وطن‌ برگردند، موجود بيگانه‌يى‌ خواهندبود در حد يک‌ مستشار خارجى‌؛ بى‌ هيچ‌ آشنايى‌ با فرهنگ‌ ايرانى‌ خود، بى‌ هيچ‌ آشنايى‌ با تاريخ‌ خود، با ادبيات‌ خود، با هنر خود. موجودى‌ تک‌بُعدى‌ و فاقد خلاقيت‌ که‌ در بهترين‌ شرايط‌ يک‌ ماشين‌ است‌ و بس‌. دراين‌جا که‌ وطنش‌ نيست‌ بيگانه‌ است‌ و در آن‌جا هم‌ که‌ وطن‌ اوست‌ بيگانه‌.
    رسيدن‌ به‌ درجه‌ى‌ تخصص‌ در فلان‌ يا بهمان‌ رشته‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ مفهومش‌ صاحب‌ فرهنگ‌ شدن‌ و هويت‌ فرهنگى‌ يافتن‌ نيست‌، و سؤال‌ آزاردهنده‌يى‌ که‌ مدام‌ براى‌ من‌ مطرح‌ مى‌شود اين‌ است‌ که‌ فردا وطن‌ ما به‌ فرد فرد اين‌ جوانان‌ تحصيل‌کرده‌ نياز خواهد داشت‌، آيا فردا که‌ اين‌ جوانان‌ به‌ وطن‌ مراجعت‌ کنند تنها ليسانس‌ و دکترا و فوق‌دکترا يا گواهينامه‌ى‌ فلان‌ يا بهمان‌ رشته‌ى‌ علمى‌ که‌ به‌دست‌ آورده‌اند براى‌ پاسخ‌گويى‌ به‌ آن‌ همه‌ نيازهايى‌ که‌ داريم‌ کافى‌ خواهد بود؟

    به‌ آخر حرف‌هايم‌ رسيده‌ام‌، پرچانگى‌ من‌ هم‌ خسته‌تان‌ کرده‌ است‌، دوستان‌ يک‌بار ديگر بر مطلبى‌ که‌ پيش‌ از اين‌ گفتم‌ برگردم‌:
    انسـان‌ از يک‌ فضاى‌ مختنق‌ که‌ رها مى‌شود با اولين‌ احساسى‌ که‌ از آزادى‌ فکر و عقيده‌ به‌ او دسـت‌ مى‌دهد به‌هيجان‌ در مى‌آيد، و اين‌ امرى‌ بسيار طبيعى‌ است‌. احساس‌ اين‌که‌ انسان‌ مى‌تواند بدون‌ وحشت‌ از تعقيب‌ مأموران‌ دستگاه‌ تفتيش‌ عقايد، با اعتماد و استقلال‌ و اختيار تام‌ و تمام‌ براى‌ خودش‌ عقيده‌ و نظريه‌يى‌ برگزيند احساسى‌ سخت‌ شورانگيز است‌. اين‌ احساس‌ اما گاه‌ مى‌تواند باعث‌ لغزش‌ شود. اين‌ احساس‌ اما گاه‌ سبب‌ مى‌شود که‌ ما بدون‌ تفکر و تعمق‌ نخستين‌ عقيده‌يى‌ را که‌ بر سر راه‌مان‌ قرارگرفت‌ بپذيريم‌؛ يعنى‌ به‌طرزى‌ مطلق‌ و مجرد، و فارغ‌ از اين‌ انديشه‌ که‌ اين‌ عقيده‌ در شرايط‌ اقليمى‌ و فرهنگى‌ ايران‌ کاربردى‌ هم‌ دارد يا نه‌. من‌ بايد اين‌ احتمال‌ را قبول‌ کنم‌ که‌ فلان‌ يا بهمان‌ عقيده‌ را در کمال حسن‌ نيت‌ و منتها با چشم‌ بسته‌ پذيرفته‌ام‌، پس‌ نبايد نسبت‌ به‌ آن‌ تعصب‌ خشک‌ نشان‌ دهم‌. بايد اين‌ احتمال‌ را بپذيرم‌ که‌ شايد ديگران‌ نيز در شرايطى‌ مشابه‌ من‌، به‌ اعتقاداتى‌ دست‌ يافته‌اند پس‌ عاقلانه‌ نيست‌ که‌ با آن‌ها جداسرى‌ و دشمنى‌ ساز کنم‌ زيرا نتيجه‌ى‌ اين‌ تعصب‌ ورزيدن‌ و لجاج‌ به‌خرج‌ دادن‌ چيزى‌ جز شاخه‌ شاخه‌ شدن‌ نيست‌، چيزى‌ جز تجزيه‌ شدن‌، خرد شدن‌، تفکيک‌؛ شدن‌، ضربه‌پذير شدن‌، هسته‌هاى‌ پراکنده‌ى‌ ناتوان‌ ساختن‌ و از واقعيت‌ها پرت‌ ماندن‌ نيست‌.
    «هرکه‌ از ما نيست‌ برماست‌» شعار احمقانه‌يى‌ بود که‌ اصلا دهندگانش‌ را هم‌ خوردند. ما حق‌ نداريم‌ چنين‌ طرز تفکرى‌ داشته‌ باشيم‌. ما حق‌ نداريم‌ از تئورى‌هاى‌مان‌ دُگم‌ بسازيم‌ و به‌ آيه‌هاى‌ کتاب‌ سياسى‌مان‌ ايمان‌ مذهبى‌ پيدا کنيم‌ و تعصب‌ جاهلانه‌ بورزيم‌. بر ما فرض‌ است‌ که‌ چيزى‌ را که‌ درست‌ انگاشته‌ايم‌ در محيطى‌ کاملا دموکراتيک‌، در فضايى‌ آزاد از تعصبات‌ شرم‌آور قشرى‌، در جوى‌ سرشار از فرزانگى‌ که‌ در آن‌ تنها عقل‌ و منطق‌ و استدلال‌ محترم‌ باشد، با چيزهايى‌ که‌ ديگران‌ درست‌ انگاشته‌اند به‌ محک‌ بزنيم‌ تا اگر ما در اشتباه‌ افتاده‌ايم‌ ديگران‌ چراغ‌ راه‌مان‌ شوند و اگر ديگران‌ به‌ راه‌ خطا مى‌روند ما از لغزش‌شان‌ مانع‌ شويم‌.
    ما به‌ جهات‌ بى‌شمار به‌ ايجاد يک‌ چنين‌ فضاى‌ آزادى‌ براى‌ بده‌ بستان‌ فکرى‌ و تفاهم‌ متقابل‌ نيازمنديم‌:
    ۱. هيچ‌کس‌ نمى‌تواند ادعا کند که‌ من‌ درست‌ مى‌انديشم‌ و ديگران‌ غلطند. صِرف‌ِ داشتن‌ چنين‌ اعتقاد خودبينانه‌يى‌ دليل‌ حماقت‌ محض‌ است‌.
    ۲. اگر احتمال‌ صحت‌ و حقانيت‌ انديشه‌يى‌ برود آن‌ انديشه‌ لزوماً بايد تبليغ‌ بشود. منفرد و منزوى‌ کردن‌ چنان‌ انديشه‌يى‌ بدون‌شک‌ جنايت‌ است‌.
    ۳. فرد فرد ما بايد بکوشيم‌ مردمى‌ منطقى‌ باشيم‌، و چنين‌ خصلتى‌ جز از طريق‌ بحث‌ و گفت‌ و شنود با صاحبان‌ عقايد ديگر، محال‌است‌ فراچنگ‌ آيد.
    ۴. معتقدات‌ دگماتيکى‌ که‌ در باور انسان‌ متحجر شده‌ است‌، تنها از طريق‌ تبادل‌ انديشه‌ و برخورد افکار است‌ که‌ مى‌تواند به‌ دور افکنده‌ شود. آن‌که‌ از برخورد فکرى‌ با ديگران‌ طفره‌ مى‌رود متعصب‌ است‌ و تعصب‌ جز جهالت‌ و نادانى‌ هيچ‌ مفهوم‌ ديگرى‌ ندارد.
    ۵. حقيقت‌ جز با اصطکاک‌ دموکراتيک‌ افکار آشکار نمى‌شود، و ما به‌ناگزير بايد مردمى‌ باشيم‌ که‌ جز به‌ حقيقت‌ سر فرود نياريم‌ و جز براى‌ آن‌چه‌ حقيقى‌ و منطقى‌ است‌، تقدسى‌ قائل‌ نشويم‌ حتا اگر از آسمان‌ نازل‌ شده‌ باشد.
    وطن‌ ما فردا به‌ افرادى‌ با روحياتى‌ از اين‌ دست‌ نياز خواهدداشت‌ تا نيروها بتواند يک‌کاسه‌ بماند. و سؤال‌ من‌ اين‌ است‌:
    ـ آيا از خودتان‌ براى‌ فرداى‌ وطن‌ فرد کارآيندى‌ مى‌سازيد؟
    اما اين‌ سؤالى‌ است‌ که‌ پاسخش‌ فقط‌ بايد خود شما را مجاب‌ کند.
    متشکرم‌.
    (آوريل‌ ۱۹۹ـ برکلى‌، کاليفرنيا)
     
    sedo از این نوشته تشکر کرده است.
  4. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
  5. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
  6. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
  7. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
  8. noisymind

    noisymind Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏15 آپریل 2005
    نوشته ها:
    2,994
    تشکر شده:
    1

    :rolleyes:
     
  9. ghizh

    ghizh کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2005
    نوشته ها:
    299
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    اِصـــــــــــفُهون
    :blink: :blink: :blink: :blink: :blink: :blink: :blink: :blink: :blink:

    آقا مرسی . چی فکر میکردیم چی شد.

    واقعا اینا رو شاملو گفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
    میشه منبعشم بنویسی. اگه راست باشه که من ازش متنفر شدم. همه چیزو قهوه ای کرده انداخته تو ....

    اون متن اولو چند خطشو که خوندم اعصابم خورد شد ولش کردم.

    اگه من بودم بش میگفتم بنده خدا تو خودت از همه مجنون تری. این دری وریا چیه میگی.

    شیر پاک نخورده همه رو به صلابه کشیده. چند هزار سال تاریخو میگه دروغه اما این یاوه گوییها و داستان سراییها رو حقیقت میدونه. یکی نیست بگه آسیاب به نوبت. اگه میخوای کسی رم بکوبی یکی یکی نه یه دفه کلهم رو ببری زیر سوال.

    حالا واقعا اینا گفته های شاملو هستن. اینا عین مضخرف گوییهای یه بنده خدائیه که کلن میگه هخامنشیا وجود نداشتن و هدفش فقط نابود کردن هویت ایرانیه.:( :( :( :( :( :( :( :f34r: :f34r: :f34r: :f34r: :f34r: :f34r: :f34r: :f34r:
    :f34r:
    بنده خدا نیما...:eek: :eek: :eek: :eek: :eek:
     
  10. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    دوست عزيز
    اين متن كاملا متعلق به شاملو است . در ضمن نبايد به اين سرعتي كه شما قضاوت ميكنيد - قضاوت نمود . متن را كامل و چندين بار بخوان دوست من .
     
  11. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    احمدشاملو در طى‌ فعاليت‌ مطبوعاتى‌ خود درروزنامه‌ى‌ کيهان ‌، روزهاى‌ پنج‌شنبه‌ مطالبى‌ پيرامون‌خود نوشته‌ است‌. بخشى‌ از اين‌ مطالب‌ در کتاب‌ درهاو ديوار بزرگ‌ چين ‌ آورده‌ است‌ و بخشى‌ هم‌ براى‌ بارنخست‌ ــ بعد از کيهان‌ ــ در اين‌جا مى‌آيد.

    چنين‌ زاده‌ شدم
    ‌ در بيشه‌ جانوران‌ و سنگ‌...

    احمد شاملو

    اشاره
    ‌ اسماعيل‌ خوئى ‌ مرا سر طاس‌ نشانيد و با مخلوطى‌ از تردستى‌ يک‌ مستنطق‌ و يک‌ روان‌پزشک‌ و اعتماد و محبت‌ يک‌ برادر، مرا به‌ تاريک‌ترين‌ زواياى‌ گذشته‌ام‌ فرستاد. حاصل‌ بازجويى‌هاى‌ مکرر او بسيارى‌ ايت‌ که‌ تاکنون‌ سياه‌ شده‌ است‌. روايت‌ يک‌ زندگى‌. ?مکاشفه‌اى‌ محصول‌ امروز کارخانه‌ى‌ ديروز? بررسى‌ مواد خامى‌ که‌ ما را مى‌سازد.
    آن‌چه‌ خواهيد خواند جزيى‌ از آن‌ صفحات‌ است‌ که‌ شايد خواندنش‌ به‌ دلايلى‌ پر بى‌حاصل‌ نباشد.
    اين‌ بخش‌ را که‌ با اندکى‌ دستکارى‌، حالت‌ مستقل‌ يافته‌ است‌، در دو يا سه‌ هفته‌ خواهيد خواند. اما اگرچه‌ در مجموع‌ روايت‌ خاطره‌ى‌ واحدى‌ است‌، بر روى‌ هم‌، هر قسمت‌ آن‌ فصلى‌ کاملا مجزاست‌ که‌ مى‌تواند استقلال‌ خود را نسبت‌ به‌ آن‌چه‌؛ گشته‌ است‌ و آن‌چه‌ خواهد آمد محفوظ‌ نگهدارد... راحت‌ بگويم‌ ?از هرجا که‌ قطعش‌ کنم‌، کرده‌ام‌.? برداشتم‌ طورى‌ است‌ که‌ بدهکار نخواهم‌ ماند. باشد؟ (ا.ش‌)

    پولى‌ را که‌ از پدرم‌ رسيده‌ بود، با انصاف‌ تمام‌ ميان‌ طلبکارها پخش‌ کردند چرا که‌ سرتا تهش‌ نود تومان‌ بيش‌تر نبود. نود تومان‌ به‌ سال‌ ۱۳۱۷، شايد گنجى‌ به‌ حساب‌ آيد اما نه‌ به‌ وقتى‌ که‌ قرض‌ تا خرخره‌ى‌ آدم‌ بالا آمده‌ باشد. و قرض‌ تا خرخره‌ى‌ ما بالا آمده‌ بود.بارى‌ پول‌ را ميان‌ طلبکارها تقسيم‌ کردند. در مورد پرداخت‌ هر جزء که‌ ميان‌ پدربزرگ‌ و مادرم‌ توافق‌ مى‌شد، مادر پول‌ را مى‌شمرد مى‌داد دست‌ صغرا کلفت‌مان‌ و مى‌گفت‌ ?بميرم‌ دده‌ جان‌ خسته‌ شدى‌. اما عيبى‌ نداره‌. پول‌ اين‌ جعفر آقا را هم‌ ببر به‌اش‌ بده‌، قربون‌ سرت‌. بگو جناب‌ سرگرد هم‌ تا چند وقت‌ ديگه‌ ميان‌.? بيچاره‌ پدرم‌ آن‌قدر به‌ درجه‌ى‌ سرگردى‌ مانده‌ بود که‌ جناب‌ سرگرد معادل‌ اسمش‌ شده‌ بود ديگر. به‌خصوص‌ که‌ مادرم‌ دوست‌ داشت‌ هميشه‌ او را با درجه‌اش‌ صدا بزند. و در اين‌ کار استعداد عجيبى‌ هم‌ داشت‌. سال‌هاى‌ دراز پيش‌ از آن‌، پدرم‌ را سلطان‌ صدا زده‌ بود، اما همين‌ که‌ درى‌ به‌ تخته‌اى‌ خورد و پدرم‌ درجه‌ گرفت‌، سلطان‌ هم‌ بى‌درنگ‌ به‌ ياور تبديل‌ شد. وقتى‌ بخشنامه‌ آمد که‌ به‌ جاى‌ ياور بايد سرگرد بگويند، مادرم‌ چند ساعتى‌ اخمش‌ را به‌ هم‌ کشيد که‌ ?چه‌ حرف‌ها سرگرد (به‌ کسر گاف‌) هم‌ شد اسم‌؟ ?اما ترديد چندانى‌ به‌ طول‌ نينجاميد و از همان‌ روز پدرم‌ را با همان‌ غرور و عشوه‌اى‌ سرگرد خواند که‌ يکى‌ دو سالى‌ ياور و ساليان‌ درازى‌ سلطان‌ صدا زده‌ بود. انگار هم‌ خطابى‌ عاشقانه‌ است‌ در حد مثلا پلنگ‌ شيطون‌ کوچولو يا سردار خواب‌هاى‌ نقره‌اى‌ من‌?
    بارى‌، بى‌چاره‌ صغرا (دخترى‌ در حد سن‌ و سال‌ ما که‌ در طول‌ سال‌ها، حالت‌ يکى‌ ديگر از بچه‌هاى‌ خانواده‌ را پيدا کرده‌ بود و به‌ خاطر هيکل‌ درشت‌ و پستان‌هاى‌ زيادى‌ برآمده‌اش‌، از خانه‌ که‌ پا بيرون‌ گذاشت‌ آب‌ از لب‌ و لوچه‌ى‌ قصاب‌ و نانوا راه‌ مى‌انداخت‌) از بس‌ رفت‌ و آمد و نه‌ تومان‌ و پانزده‌ تومان‌ و هشت‌ تومان‌ و سه‌ تومان‌ سهم‌القرض‌ براى‌ بقال‌ و چقال‌ برد، از پا افتاد و ديگر داشت‌ روى‌ سگش‌ بالا مى‌آمد که‌ کار پرداخت‌ها متوقف‌ شد. از کل‌ پول‌ هيجده‌ تومان‌ باقى‌ مانده‌ بود که‌ مادرم‌ به‌ اصرار فراوان‌ پنج‌ تومانى‌ را که‌ آخرين‌ دينارهاى‌ پول‌ پدربزرگ‌ بود و ازش‌ گرفته‌ بود، پسش‌ داد وسيزده‌ تومان‌ بقيه‌ را هم‌ عجالتاً براى‌ مخارج‌ ضرورى‌ خانه‌ پيش‌ خود نگهداشت‌ تا خدا چه‌ خواهد.
    آن‌ روزها من‌ تازه‌ به‌ کلاس‌ هفتم‌ رفته‌ بودم‌ اما با آن‌ که‌ پيش‌ از آن‌ بچه‌ى‌ درس‌ خوان‌ و باهوش‌ و فوق‌العاده‌اى‌ بودم‌، ناگهان‌ چيزى‌ در وجودم‌ زيرورو شده‌ بود.
    ماجرا به‌ سه‌ سال‌ پيش‌ از آن‌ برمى‌ گشت‌ که‌ در زندگى‌ کولى‌وار خانوادگى‌، گذارمان‌ به‌ مشهد افتاده‌ بود. من‌ سال‌ چهارم‌ ابتدايى‌ را مى‌گدراندم‌ در دبستانى‌ که‌ گويا اسمش‌ ابن‌ يمين‌ بود. از همکلاسى‌هايم‌، منوچهر کلالى ‌ را به‌ ياد دارم‌ که‌؛ سخت‌ با هم‌ اُخت‌ بوديم‌ و از اولياى‌ مدرسه‌ قصاب‌ ساديستى‌ به‌ اسم‌ شريعت ‌ را که‌ هنوز آثار چوب‌هايش‌ به‌ صورت‌ داغ‌ زخم‌ بر پاهاى‌ من‌ است‌. در همسايگى‌ ما يک‌ خانواده‌ى‌ متمول‌ ارمنى‌ مى‌نشست‌ که‌ دو دختر رسيده‌ داشت‌ و هر دو مشق‌ پيانو مى‌کردند. چيزهايى‌ مى‌نواختند که‌ چون‌ نقش‌ سنگ‌ در ذهن‌ ناآماده‌اى‌ من‌ ماند و بعدها دانستم‌ اتودهاى‌ شوپن‌ بوده‌ است‌.
    احساس‌ عجيبى‌ که‌ از اين‌ تمرين‌ها و به‌خصوص‌ از صداى‌ پيانو (که‌ سال‌هاى‌ سال‌ بعد، روزى‌ که‌ اين‌ مطالب‌ را با نيما در ميان‌ نهاده‌ بودم‌ در تاييد حرف‌ من‌ گفت‌ ?پيانو صداى‌ مادرانه‌ى‌ همه‌ى‌ جهان‌ را منعکس‌ مى‌کند?) در من‌ به‌ وجود آمد مرا يکسره‌ هوايى‌ موسيقى‌، ديوانه‌ى‌ موسيقى‌ کرد .
    براى‌ اين‌ که‌ بهتر بشنوم‌ از خرابه‌ى‌ پشت‌ خانه‌مان‌ که‌ انبار سوخت‌ نانوايى‌ مجاور بود، راهى‌ به‌ پشت‌بام‌ خانه‌ پيدا کردم‌ و ديگر از آن‌ به‌ بعد کارم‌ در آمد ــ دزدکى‌ به‌ پشت‌بام‌ مى‌خزيدم‌ پشت‌ هره‌ دراز مى‌کشيدم‌ و ساعت‌ها به‌ ريزش‌ رگبارى‌ اين‌ موسيقى‌ که‌ چيزى‌ يکسره‌ ناشناس‌ و بيگانه‌ بود، تسليم‌ مى‌شدم‌. يک‌ بار همان‌جا خوابم‌ برده‌ بود و دنيا را دنبالم‌ گشته‌ بودند. کتکى‌ که‌ از اين‌ بابت‌ خوردم‌، هم‌چون‌ رنج‌ شهادت‌ اصيل‌ بود و موسيقى‌ را در جان‌ من‌ به‌ تختى‌ بلندتر برنشاند. چيزى‌ که‌ در راه‌ آن‌ مى‌توان‌ (و بايد) رنج‌ برد تا وصل‌ آن‌ قدرت‌ مسيحايى‌ش‌ را بهتر اعمال‌ کند. معشوقى‌ که‌ در آن‌ فنا بايد شد.
    موسيقى‌ تمام‌ وجودم‌ را تسخير مى‌کرد. و چون‌ نمى‌دانستم‌ موسيقى‌ چيست‌ در من‌ حالتى‌ به‌ وجود مى‌آورد شبيه‌ نخستين‌ احساس‌هاى‌ ناشناخته‌ى‌ بلوغ‌. ملغمه‌ى‌ لذت‌ و درد، مرگ‌ و ميلاد و خدا مى‌داند چه‌ چيز.

    اين‌قدر بود که‌ ديگر نمى‌توانستم‌ به‌ درس‌ و مشقم‌ برسم‌. اما مادرمان‌ آواره‌ى‌ درس‌ و مشق‌ ما شده‌ بود. شوهرش‌ را که‌ در اعماق‌ کوير تبعيدى‌ شرافت‌ خود بود، وانهاده‌ بود تا در شهرها و شهرک‌هاى‌ نزديک‌تر ما را به‌ تحصيل‌ و مدرسه‌ برساند و لاجرم‌ در کار درس‌ و مشق‌ ما سختگيرى‌ را از حد گذراند و دقيقه‌اى‌ فروگذار نمى‌کرد. و حق‌ او بود ــ چيزى‌ را جانشين‌ همه‌ خوشبختى‌هاى‌ خود کرده‌ بود. پس‌ حق‌ داشت‌ دقيقاً بداند که‌ به‌ جاى‌ خوشبختى‌ چه‌ چيزى‌ گيرش‌ مى‌آيد. و در اين‌ چنين‌ موقعيتى‌ من‌ بى‌بها تفويض‌ به‌ لذت‌ موسيقى‌ را جانشين‌ رحم‌ و وظيفه‌ و منطق‌ جانشين‌ سراسر معادله‌ى‌ زندگى‌ مادرم‌ کرده‌ بودم‌. مثل‌ سگ‌ کتک‌ مى‌خوردم‌ اما نمى‌توانستم‌ به‌ درس‌ و مشقم‌ بپردازم‌ و پاکنويس‌ حساب‌ و ديکته‌ بنويسم‌. تکرار ذهنى‌ آن‌چه‌ از روى‌ بام‌ مى‌شنيدم‌ مجالى‌ براى‌ شنيدن‌ افاضات‌ معلم‌ و نصايح‌ مدير و تهديدهاى‌ آخوند شريعت ‌ باقى‌ نمى‌گذاشت‌.
    و اين‌ شوق‌ ديوانه‌وار موسيقى‌ تا چند سال‌ پيش‌ همچنان‌ در من‌ بود. اگر آن‌ زندگى‌ کولى‌وار خانه‌ به‌ دوشى‌ نبود و سروسامان‌ مى‌داشتيم‌ و اگر پس‌ از آن‌که ‌؛ به‌ خيال‌ خود، استقلالى‌ يافتم‌ و آن‌ پريشانى‌هاى‌ وحشت‌زاى‌ بعدى‌ (فاجعه‌ى‌ زندگى‌ زناشويى‌) پيش‌ نمى‌آمد و اگر دورى‌ از مراکز تمدن‌ و زندگى‌ شهرنشينى‌ دوران‌ کودکى‌ مى‌گذاشت‌ دريابم‌ که‌ چيزى‌ هم‌ به‌ اسم‌ موسيقى‌ هست‌ که‌ مى‌شود تعليم‌ گرفت‌ (حتا اين‌ را هم‌ نمى‌دانستم‌) و اگر پس‌ از همه‌ى‌ آن‌ اگرها، امکانات‌ مالى‌ خانواده‌اى‌ که‌ در لجنزار فقر و نياز دست‌ وپا مى‌زد و تنها با طلسم‌ ?جناب‌ سرگرد? از فرورفتن‌ کامل‌ خود پيش‌ مى‌گرفت‌ اجازه‌ مى‌داد که‌ تعليم‌ پيانو بگيرم‌ شک‌ نبود که‌ به‌ دنبال‌ موسيقى‌ مى‌رفتم‌.
    موسيقى‌ شوق‌ و حسرت‌ من‌ شده‌ بود بى‌ آنکه‌ دست‌ کم‌ بدانم‌ که‌ مى‌تواند شوق‌ و حسرت‌ آدم‌ باشد. پس‌ شوق‌ و حسرتم‌ نيز نبود يأس‌ مطلق‌ من‌ بود. يأس‌ دخترى‌ که‌ مى‌بايست‌ پسر به‌ دنيا آمده‌ باشد و دختر از کار درآمده‌ بود. و بى‌گمان‌ امروز هم‌ در من‌ عقده‌ى‌ سرکوفته‌ى‌ موسيقى‌ است‌.
    سال‌ ديگر که‌ زندگى‌ سخت‌ مشهد دوباره‌ ما را به‌ بلوچستان‌ بازگرداند، بارى‌ از حسرت‌ و ناتوانى‌ و يأس‌ بر دلم‌ بود. يأس‌ از "وصل‌ موسيقى‌ " و من‌ بعد از آن‌ هرگز رو نيامدم‌. ديگر هيچ‌وقت‌ بچه‌ى‌ درسخوانى‌ نشدم‌. و درستش‌ را گفته‌ باشم‌، سوختم ‌ .
    لنـگ‌لنگان‌ با حداقل‌ نمره‌اى‌ که‌ مى‌شد گرفت‌ از کلاسى‌ به‌ کلاسى‌ مى‌رفتم‌ بى‌اين‌که‌ هيچ‌چيز بياموزم‌، چون‌ مى‌دانستم‌ که‌ بايد حسـرت‌ موسيقى‌ را با خود به‌ جهنم‌ ببرم‌، ديگر دست‌ و دلم‌ به‌ کارى‌ نمى‌رفت‌ حالا که‌ من‌ نتوانسته‌ام‌ پيانو داشته‌ باشم‌ و نمى‌توانم‌ آن‌ باشم‌ که‌ دلم‌ فرياد مى‌کشد، پس‌ ديگر ولش‌ کن‌.
    دنيا و فردا برايم‌ تمام‌ نشده‌ بود. اصلا وجود نداشت‌.
    سال‌ پنجم‌ را در زاهدان‌ با بى‌ميلى‌ بيمارگونه‌اى‌ به‌ آخر رساندم‌. همه‌اش‌ در خواب‌. نصفه‌سالى‌ در طبس‌ و نصفه‌سالى‌ در مشهد به‌ بلاتکليفى‌ گذرانديم‌ و سرانجام‌ آخر سال‌ دوباره‌ به‌ زاهدان‌ برگشتيم‌ و کلاس‌ ششم‌ را با معدلى‌ حدود ده‌ در آنجا تمام‌ کردم‌. مدرسه‌ برايم‌ زندان‌ بود.
    در اين‌ يک‌ سال‌ اخير حادثه‌اى‌ پيش‌ آمد که‌ زخم‌ موسيقى‌ مرا کم‌ وبيش‌ شفا داد تا جا براى‌ زخم‌ تازه‌اى‌ باز شود. پدربزرگ‌ مادريم‌ ــ ميرزا شريف‌خان‌ عراقى ‌ ــ مرد باسواد کتابخوانى‌ بود. اگر اشتباه‌ نکنم‌ مدير ايرانى‌ شيلات‌ بود و زبان‌ روسى‌ را هم‌ بسيار خوب‌ مى‌دانست‌.
    پيرمرد براى‌ خاطر مادرم‌ از شغل‌ مهمى‌ که‌ داشت‌، دست‌ کشيد و پيش‌ ما آمد که‌ دختر دربه‌درش‌ را سرپرستى‌ کند.
    مردى‌ بود به‌ تمام‌ معنا آراسته‌، با تربيت‌ اشرافى‌ روسى‌ قديم‌ که‌ در محيط‌ ديپلماتيک‌ دوره‌ى‌ تزار ساخته‌ شده‌ بود.
    کتاب‌هايش‌ به‌ رگ‌ جانش‌ بسته‌ شده‌ بود. چند صندوق‌ کتاب‌ داشت‌ و من‌ شروع‌ کردم‌ به‌ خواندن‌ کتاب‌ هايش‌. دقيقاً دوازده‌ سالم‌ بود و درست‌ يادم‌ است‌ اولين‌ چيزى‌ که‌ خواندم‌ قصه‌ى‌ کوتاهى‌ بود از هانرى‌ بوردو به‌ نام‌ ?مطرب‌? و به‌ ترجمه‌ پرويز ناتل‌ خانلرى ‌ در نشريه‌ى‌ کوچکى‌ به‌ اسم‌ افسانه ‌ که‌ مرتباً براى‌ پدربزرگ‌ مى‌آمد. اين‌ قصه‌ى‌ کوتاه‌ رمانتيک‌ سه‌ چهار صفحه‌اى‌ که‌ فقط‌ به‌ خاطر کوتاهيش‌ براى‌ خواندن‌ انتخاب‌ شده‌ بود آتش‌ مطالعه‌ را در من‌ روشن‌ کرد و جانشين‌ اندوه‌ مأيوسانه‌ى‌ موسيقى‌ شد.
    دوست‌ آن‌ روزگار من‌ محمد مالکى ‌ بود(که‌ پس‌ از آن‌ هرگز نديدمش‌ اما خبرش‌ را دارم‌ که‌ امروز از کله‌گنده‌هاى‌ راه‌آهن‌ است‌). علاقه‌اى‌ ديوانه‌وار به‌ هم‌ داشتيم‌ و شب‌ و روزمان‌ باهم‌ گذشت‌. قصه‌ى‌ مطرب‌ چنان‌ آتش‌ به‌ باروت‌ افکنده‌ بود که‌ آن‌ را به‌ خيال‌ خام‌ خودم‌ به‌ صورت‌ نمايشنامه‌اى‌ درآوردم‌. با دست‌ مقدارى‌ بليت‌ نوشتيم‌ همه‌اش‌ همت‌ عالى‌. چون‌ خودمان‌ مى‌دانستيم‌ که‌ کسى‌ پولى‌ به‌مان‌ نخواهد داد. يادم‌ است‌ که‌ فقط‌ يک‌ استوار ارتش‌ که‌ زير دست‌ پدرم‌ کار مى‌کرد اما املاک‌ و مستغلات‌ زيادى‌ در بيرجند داشت‌ و به‌خصوص‌ به‌ خاطر مزارع‌ زعفران‌کارى‌ عظيمش‌ در ?خوسف‌? سخت‌ معروف‌ بود، در کمال‌ گشاده‌دستى‌ در برابر بليت‌ پنج‌ تومان‌ به‌ ما داد که‌ ثروتى‌ شاه‌وار بود و چون‌ تا مدت‌ها نمى‌دانستيم‌ با آن‌ چه‌ کنيم‌، گمش‌ کرديم‌. بارى‌ چنين‌ بود که‌ به‌ ناگهان‌ عشق‌ بزرگ‌ مطالعه‌ جانشين‌ عشق‌ مأيوس‌ موسيقى‌ شد. و اين‌ عشق‌ هنگامى‌ که‌ در نخستين‌ سال‌ دبيرستان‌ با نخستين‌ کتاب‌ قرائتى‌ فرانسه‌مان‌ لکتور روبه‌رو شدم‌ به‌ جنون‌ رسيد. انگار به‌ سرچشمه‌ى‌ جادويى‌ همه‌ى‌ عشق‌ها دست‌ پيدا کرده‌ بودم‌.
    قصه‌ى‌ مطرب‌ از ذهنم‌ مى‌گشت‌ و لکتور پر اسرار را جلو چشم‌ مى‌ديدم‌ و با خود مى‌گفتم‌ بى‌گمان‌ بسى‌ چيزها در اين‌ کتاب‌ هست‌ که‌ مطرب‌ پيش‌شان‌ قطره‌اى‌ است‌ در برابر دريا.
    اما در مدرسه‌ آن‌ را سطر به‌ سطر، ذره‌ به‌ ذره‌، کلمه‌ به‌ کلمه‌ درس‌ مى‌دهند. و کو حوصله‌، کو تحمل‌، کو صبر؟ مى‌خواستم‌ همه‌اش‌ را يک‌جا ببلعم‌. اما چه‌گونه‌؟

    ديکسيونر.
    کشـف‌ اين‌ که‌ کتابى‌ هست‌ به‌ نام‌ ديکسيونر که‌ کليد اين‌ معماست‌، کشف‌ سرچشـمه‌ى‌ آب‌ حيات‌ بود. اين‌ درست‌. اما پولى‌ را که‌ با آن‌ بشـود به‌ چنين‌ کتاب‌ گران‌قيمتى‌ دست‌ پيدا کرد از کجا مى‌توان‌ آورد؟
    چه‌ روزها که‌ پشت‌ شيشه‌ى‌ کتابفروشى‌ ايستاده‌ بودم‌ و ديکسيونر يکتايى ‌ را که‌ تنها لغتنامه‌ى‌ فرانسه‌ به‌ فارسى‌ آن‌ روز بود در عالم‌ خيال‌ ورق‌ زده‌ بودم‌. ؛ بارها قيمتش‌ را از کتابفروش‌ پرسيده‌ بودم‌ ــ بيست‌ و چهار قران‌ ــ (چنين‌ پولى‌ را از کجا بايد آورد؟ اين‌ که‌ گنج‌ قارون‌ مى‌خواهد).
    و همين‌ روزها بود که‌ دوباره‌ خانواده‌ به‌ مشهد کوچ‌ کرد. همچنان‌ بدون‌ پدرم‌ که‌ اکنون‌ در واحدهاى‌ سرحدى‌ ايران‌ و افغانستان‌ به‌ مأموريت‌ فرستاده‌ شده‌ بود و همچنان‌ با حسرت‌ ديکسيونر که‌ داغش‌ چون‌ داغ‌ موسيقى‌ گس‌ و سوزنده‌ بود.
    نخستين‌ چند ماه‌ اقامت‌ در مشهد با غم‌ ديکسيونر و غم‌ بى‌پولى‌ خانوادگى‌ گذشت‌ تا آن‌ که‌ ناگهان‌ از پدرم‌ نود تومان‌ خرجى‌ رسيد. و بخشى‌ از طلب‌ هر طلبکار داده‌ شد. صغرا چندين‌ بار رفت‌ و برگشت‌.
    و سرانجام‌ هيجده‌ تومان‌ باقى‌ مانده‌ ميان‌ بخشى‌ از طلب‌ پدربزرگ‌ و مخارج‌ ضرور خانواده‌ تقسيم‌ شد. پدربزرگ‌ اسکناس‌ پنج‌ تومانيش‌ را لاى‌ کيف‌ بغليش‌ گذاشت‌ و کيف‌ را در جيب‌ بغلى‌ نيم‌تنه‌اش‌. با همان‌ ظرافت‌ و آراستگى‌ هميشگى‌اش‌. و همچنان‌ که‌ عادت‌ او بود با شانه‌ى‌ کوچک‌ فلزى‌ مخصوصش‌ به‌ شانه‌ کردن‌ سبيل‌هاى‌ کت‌ و کلفت‌ خود پرداخت‌.
    من‌ از پشت‌ شيشه‌ به‌ نيم‌تنه‌ى‌ پدربزرگ‌ که‌ به‌ جارختى‌ آويزان‌ بود نگاه‌ کردم‌ و لرزشى‌ از نفرت‌ و اشتياق‌ بر سراپايم‌ گذشت‌.
    آه‌، اگر دستم‌ را دراز کنم‌، ديکسيونر را برداشته‌ام‌.
    سال‌هاى‌ بعد رساله‌ى‌ مهمى‌ خواندم‌ درباره‌ى‌ تئورى‌ و عمل‌. اما آن‌ روز وقتى‌ عمل‌ زائيده‌ شد تئورى‌ هنوز دوران‌ جنينى‌ را طى‌ مى‌کرد.
    درواقع‌ تصميـمى‌ که‌ گرفته‌ نشـده‌ بود با چنان‌ سـرعتى‌ عملى‌ شد کـه‌ وقتى‌ اسکناس‌ پدربزرگ‌ را در جيبم‌ گذاشتـم‌ تصور مى‌کنم‌ نه‌ فقط‌ هنـوز براى‌ تصاحبش‌ تصميمى‌ نگرفته‌ بودم‌ بلکه‌ هنوز داشتم‌ امکانات‌ به‌ جيب‌ زدنش‌ را بررسى‌ مى‌کردم‌ و چگونگى‌ واکنش‌ خانواده‌ را در برخورد با اين‌ امر بى‌ سابقه‌ و رسوايى‌ و شرمسارى‌ احتمالى‌ش‌ را و هنوز در اين‌ نکته‌ مى‌انديشيدم‌ که‌ آيا اين‌ عمل‌ دقيقاً همان‌ که‌ دزدى‌ نام‌ دارد هست‌ يا نيست‌؟ و اگر هست‌ اين‌ حکم‌ بسيار خوف‌انگيز که‌ ?تخم‌مرع‌ دزد شتردزد مى‌شود? با آن‌ تطبيق‌ مى‌کند يا نه‌؟ و حتا گمان‌ مى‌کنم‌ و دست‌آخر هم‌ تنها و تنها به‌ اين‌ دليل‌ توانستم‌ خودم‌ را مجاب‌ کنم‌ و به‌ تصاحب‌ پول‌ پدربزرگ‌ رضايت‌ بدهم‌ که‌ با کمال‌ تعجب‌ ديدم‌ کار از کار گشته‌ است‌.
    اين‌ها بدون‌ شک‌ قصه‌پردازى‌ نيست‌ يا لفت‌ و لعاب‌ به‌ يک‌ حادثه‌اى‌ کوچک‌ نيست‌. يادم‌ است‌ که‌ گرچه‌ قبلا ديده‌ بودم‌ پولى‌ که‌ پدربزرگ‌ در کيف‌ بغليش‌ مى‌گذارد يک‌ اسکناس‌ پنج‌ تومانى‌ است‌ وقتى‌ که‌ آن‌ را از نزديک‌ و به‌ قصد تصاحب‌ لمس‌ کردم‌ تازه‌ متوجه‌ شدم‌ که‌ من‌ فقط‌ به‌ نيمى‌ از آن‌ احتياج‌ دارم‌. و در برابر آن‌ نيمه‌ى‌ نالازم‌، به‌ شدت‌ پريشان‌ شدم‌ و احساس‌ شرمسارى‌ و بى‌چارگى‌؛ کردم‌ و دقيقاً فقط‌ آن‌ بيست‌ و شش‌ ريالى‌ را که‌ به‌ هيچ‌ دردم‌ نمى‌خورد حس‌ کردم‌ که‌ ?مى‌دزدم‌?.
    با اين‌ همه‌ پول‌ به‌ سهولت‌ غيرقابل‌ تصورى‌ به‌ چنگ‌ آمد. از شرم‌ و ترديد و نفرتش‌ که‌ بگذريم‌ عينهو آب‌ خوردن‌. آن‌چنان‌ بى‌ مقدمه‌ و آسان‌ و ناگهانى‌ که‌ به‌ راستى‌ تصاحب‌ ديکسيونر را با آن‌ همه‌ خون‌دلى‌ که‌ به‌ خاطرش‌ خورده‌ بودم‌، باور نمى‌کردم‌.
    کتابفروشى‌ زوار زير ساختمان‌ چهارطبقه‌اى‌ معروف‌ مشهد بود. با تفرعن‌ ميلياردرى‌ که‌ دارد گران‌ترين‌ رولزرويس‌ دنيا را مى‌خرد، ديکسيونر را خريدم‌. کنار باغ‌ ملى‌ کافه‌ى‌ کوچکى‌ بود که‌ ليموناد و بستنى‌ و پالوده‌ مى‌فروخت‌. پياپى‌ سه‌ تا پالوده‌ خوردم‌. به‌ هر حال‌ مى‌بايست‌ کلک‌ باقيمانده‌ى‌ پول‌ را مى‌کندم‌. مى‌بايست‌ آثار جرم‌ را محو مى‌کردم‌. اما هنوز به‌ اشکال‌ عمده‌ى‌ کار پى‌ نبرده‌ بودم‌. سه‌ تا پالوده‌ سر تا تهش‌ مى‌شد سه‌ عباسى‌. و کو تا بيست‌ و شش‌ هزار.
    با هر پالوده‌ يک‌ دور کتاب‌ را ورق‌ زدم‌ بار اول‌ عکس‌هايش‌ را تماشا کردم‌، بار آخر به‌ صرافت‌ افتادم‌ ببينم‌ بستنى‌ به‌ فرانسه‌ چه‌ مى‌شود. عجب‌ چه‌ جورى‌؟ (و البته‌ ديکسيونر فرانسه‌ به‌ فارسى‌ بود) چون‌ از نظام‌ الفبائى‌ لغتنامه‌ها چيزى‌ نمى‌دانستم‌ مثل‌ خر توى‌ گل‌ ماندم‌ که‌ چه‌گونه‌ مى‌شود به‌ دنبال‌ معناى‌ هر کلمه‌ يک‌ دور کتاب‌ را از سر تا ته‌ ورق‌ زد. اين‌ معما را طفلکى‌ پدربزرگ‌ شب‌ بعد برايم‌ حل‌ کرد و راه‌ استفاده‌ از لغتنامه‌ را به‌ من‌ آموخت‌.
    باقيمانده‌ى‌ پول‌ به‌ اين‌ مفتى‌ها تمام‌ بشو نبود. از تصميم‌هايى‌ که‌ درباره‌اش‌ گرفتم‌ يکى‌ اين‌ بود که‌ جايى‌ در خانه‌ پنهانش‌ کنم‌.
    اما هنوز سرگنده‌ زير لحاف‌ بود و تنها هنگامى‌ به‌ وجود آن‌ پى‌ بردم‌ که‌ نزديک‌ خانه‌ رسيدم‌ ــ يعنى‌ با ديکسيونر بروم‌ توى‌ خانه‌؟
    نمى‌پرسند اين‌ را از کجا آورده‌اى‌؟ يخ‌ کردم‌ ــ
    محله‌ى‌ سراب‌ را چند بار دور زدم‌ و فکر کردم‌. عقلم‌ به‌ هيچ‌ جا قد نداد. دلم‌ پر مى‌زد که‌ به‌ خانه‌ بروم‌ و با ديکسيونر روى‌ لکتور دمر شوم‌. اما تنها راه‌حل‌ قضيه‌ مأيوس‌ کننده‌ترين‌شان‌ بود ــ برگشتن‌ به‌ کتابخانه‌ى‌ زوار و خواهش‌ کردن‌ که‌: ?بى‌زحمت‌ اين‌ را تا فردا براى‌ من‌ امانت‌ نگهداريد.? تا در اين‌ فرصت‌ فکرى‌ به‌ حالش‌ بکنم‌.
    تقريباً به‌ بيست‌ قدمى‌ چارطبقه‌ رسيده‌ بودم‌ که‌ کليد معما از آسمان‌ جلو پايم‌ افتاد...
    خانواده‌ى‌ دکتر ن‌. تقريباً همسايه‌ى‌ ما مى‌شدند و پسرشان‌ عبدالله‌ خان‌، همشاگردى‌ من‌ بود. البت‌ همشاگردى‌ و نه‌ همکلاس‌.
    اين‌ عبدالله‌ خان ‌ موجودى‌ بود به‌ راستى‌ حيرت‌انگيز. چيزى‌ که‌ به‌اش‌ نمى‌آمد؛ اين‌ که‌ شاگرد سال‌ سوم‌ دبيرستان‌ باشد. بيش‌تر به‌اش‌ مى‌آمد که‌ مثلا دلال‌ معاملات‌ ملکى‌ يا گاراژدار باشد.
    هيکلى‌ بزرگ‌ و قدى‌ کوتاه‌ و شکمى‌ گنده‌ داشت‌ و عجيب‌ چارشانه‌ بود. چشم‌ لوچش‌ که‌ پشت‌ عينک‌ قاب‌ شده‌ بود، باعث‌ شد اولين‌ بار که‌ در عمرم‌ عکس‌ سارتر را ديدم‌ مدت‌ها در ذهنم‌ بکاوم‌ که‌ او را کجا ديده‌ام‌. در اولين‌ برخورد احساس‌ عجيبى‌ در آدم‌ ايجاد مى‌کرد. احساسى‌ واقعاً درک‌ ناکردنى‌تر از آن‌ که‌ به‌ آن‌ مفتى‌ها بشود از سر وازش‌ کرد. و به‌ همين‌ دليل‌ قيافه‌اش‌ مثل‌ آکله‌ شترى‌ به‌ ذهن‌ آدم‌ مى‌افتاد و آزار مى‌داد. شايد باور کردنش‌ يک‌ خرده‌ مشکل‌ باشد اگر بگويم‌ که‌ من‌ رمز اين‌ احساس‌ کنه‌وار را مثلا سى‌ سال‌ بعد کشف‌ کردم‌ و آن‌ هم‌ کاملا برحسب‌ اتفاق‌. درست‌ مثل‌ شازده‌ کوچولو که‌ بعدها وقتى‌ روباه‌ از ?اهلى‌ شدن‌? حرف‌ مى‌زد يعنى‌ تقريباً بعد از مرگ‌ سهراب‌ تازه‌ به‌ اين‌ مکاشفه‌ رسيد که‌ گلش‌ او را اهلى‌ کرده‌ بوده‌ است‌.
    راز عبدالله‌ خان ‌ اين‌ بود که‌ انگار ريخت‌ و قيافه‌اش‌ در جهت‌ مخالف‌ سن‌ و سالش‌ حرکت‌ کرده‌ بود (يا مى‌کرد) به‌ جاى‌ آن‌ که‌ ريختش‌ پا به‌ پاى‌ سن‌ و سالش‌ از کودکى‌ به‌ سوى‌ جوانى‌ و پيرى‌ برود از پيرى‌ به‌ طرف‌ کودکى‌ مى‌آمد و در نتيجه‌ چنين‌ مى‌نمود که‌ سابق‌ پير بوده‌ و حالا تازه‌ تازه‌ دارد نوجوان‌ مى‌شود.
    زن‌ پدر وحشتناکى‌ داشت‌ که‌ قاپ‌ دکتر را دزديده‌ بود. و چون‌ عبدالله‌ خان ‌ واقعاً موجودى‌ نچسب‌ و چندش‌ آور بود که‌ يک‌ مثقالش‌ را با دو خروار عسل‌ نمى‌شد خورد، درِ خانه‌شان‌ حکم‌ کتاب‌ دعاى‌ مندرسى‌ را پيدا کرده‌ بود که‌ نه‌ مى‌شد دورش‌ انداخت‌ و نه‌ تحملش‌ کرد. پس‌ اتاقى‌ دم‌ در حياط‌ به‌اش‌ داده‌ بودند که‌ هر غلطى‌ مى‌کند آن‌جا بکند. مقررى‌ مرتبى‌ از پدره‌ مى‌گرفت‌ خوراک‌ و پوشاک‌ هم‌ تأمين‌ بود و ديگر کسى‌ کارى‌ به‌ کارش‌ نداشت‌. لاجرم‌ عبدالله‌ خان ‌ همه‌ کارى‌ مى‌کرد جز درس‌ خواندن‌. سيگار مى‌کشيد، عرق‌ مى‌خورد و به‌ عنوان‌ يک‌ تفنن‌ هنرى‌ تار مى‌زد و چه‌ تارى‌ که‌ مسلمان‌ نشنود کافر نبيند.
    بارى‌ عبدالله‌ خان ‌ شد کليد جادويى‌ معماى‌ من‌. برگشتيم‌ تو بستنى‌فروشى‌ نشستيم‌ به‌ حساب‌ من‌ مخلوط‌ و نان‌ شيرينى‌ مفصلى‌ سفارش‌ داد (که‌ مخلوط‌ عبارت‌ بود از پالوده‌ و بستنى‌ با هم‌) و ضمن‌ خوردن‌ شاهکار مرا شنيد. تا آنجا که‌ گفتم‌ ـ لابد ديگر تا حالا فهميده‌اند که‌ يکى‌ پول‌ پدربزرگ‌ را از جيبش‌ کش‌ رفته‌. و من‌ پاک‌ مانده‌ام‌ معطل‌ که‌ ديکسيونر به‌ اين‌ کت‌ و کلفتى‌ را چه‌ جورى‌ ببرم‌ خانه‌ که‌ کسى‌ نفهمد و چه‌ جورى‌ ازش‌ استفاده‌ کنم‌ که‌ کسى‌ نبيند. چون‌ که‌...
    عبدالله‌ خان ‌ با دهان‌ پر گفت‌: ?مى‌فهمم‌، آره‌، مى‌فهمم‌.?
    قاشق‌ را گذاشت‌ ديکسيونر را برداشت‌ ورقى‌ زد، سبک‌ سنگينش‌ کرد و پرسيد: ?قيمتش‌ چند است‌؟?
    خر شدم‌ و گفتم‌: ?بيست‌ و چهار زار.?
    از حيرت‌ سوت‌ بلندى‌ کشيد و دوباره‌ کتاب‌ را توى‌ دست‌هايش‌ وزن‌ کرد. و البته‌ اين‌ بار به‌ عنوان‌ چيزى‌ گرانبها.
    گفت‌: ?خيال‌ دارى‌ بگذاريش‌ پيش‌ من‌ بماند، درست‌ فهميدم‌؟?
    گفتم‌:?نه‌ بابا. آن‌ وقت‌ فايده‌اش‌ برايم‌ چيست‌؟ همان‌جا تو کتابفروشى‌ مى‌نوانست‌ بماند.?
    گفت‌: ?پس‌ چه‌؟?
    گفتم‌: ?فقط‌ تو زحمتى‌ بکش‌ ببرش‌ خانه‌تان‌ من‌ شب‌ صغرا را مى‌فرستم‌ پيغام‌ مى‌دهم‌ که‌ ديکسيونرت‌ را براى‌ يکى‌ دو شب‌ امانت‌ بده‌ به‌ من‌... بعد هم‌ بالاخره‌ يک‌ کاريش‌ مى‌کنم‌. مثلا مى‌گويم‌ عبدالله‌ خان‌ اين‌ زحمت‌ را بخشيد به‌ من‌.?
    گفت‌: ?آره‌. فکر خوبى‌ است‌.?
    با خيال‌ راحت‌ راه‌ افتاديم‌ طرف‌ خانه‌. خيال‌ نداشتم‌ درباره‌ى‌ باقيمانده‌ى‌ پول‌ که‌ به‌ اين‌ مفتى‌ها خرج‌ بشو نبود، چيزى‌ به‌ عبدالله‌خان‌ بگويم‌. اما نزديکى‌هاى‌ خانه‌ وحشتى‌ عجيب‌ چنگ‌ به‌ جانم‌ انداخت‌ و ناگهان‌ هزار جور فکر از سرم‌ گشت‌. انواع‌ و اقسام‌ اتفاقات‌ غيرمنتظره‌اى‌ را که‌ امکان‌ داشت‌ رخ‌ بدهد و باعث‌ لو رفتنم‌ بشود. انواع‌ و اقسام‌ پيش‌آمدهاى‌ غيرقابل‌ تصورى‌ که‌ نتيجه‌ى‌ نهايى‌ همه‌شان‌ اين‌ بود که‌ همراه‌ داشتن‌ اين‌ پول‌ از عقل‌ سليم‌ به‌ دور است‌ اما وقتى‌ چاره‌ را منحصر به‌ اين‌ مى‌ديدم‌ که‌ آن‌ را به‌ عبدالله‌ خان‌ بدهم‌ از خودم‌ متنفر مى‌شدم‌. مى‌دانستم‌ که‌ مادرم‌ به‌ هر يک‌ شاهى‌ از آن‌ پول‌ چقدر احتياج‌ دارد.
    مى‌دانستم‌ کارى‌ سخت‌ شريرانه‌ کرده‌ام‌ که‌ شانه‌هايم‌ تحمل‌ سنگينى‌ بارش‌ را ندارد و از هر کجا که‌ جلوش‌ را بگيرم‌ روحم‌ را از عذاب‌ بيش‌ترى‌ معاف‌ کرده‌ام‌. و در همان‌ حال‌ مى‌دانستم‌ که‌ راه‌ برگشتى‌ نيست‌ دست‌ و پايى‌ بى‌هوده‌ مى‌زنم‌ و بى‌خود خودم‌ را خسته‌ مى‌کنم‌.
    به‌ يک‌ حرکت‌ دستم‌ را از جيبم‌ درآوردم‌ و پول‌ها را که‌ تو مشتم‌ عرق‌ کرده‌ بود به‌ طرف‌ عبدالله‌ خان ‌ دراز کردم‌. همين‌قدر توانستم‌ بگويم‌: مال‌ تو.
    و گريه‌ مجالم‌ نداد.
    چيزى‌ مثل‌ کرباس‌ تو سينه‌ام‌ پاره‌ شد.
    لب‌ جوى‌ کنار خيابان‌ همه‌ى‌ فالوده‌ها را بالا آوردم‌.

    نخستين‌ تجربه‌هاى‌ زيستن‌ با مرگ
    ‌ بيرجند ۱۳۱۸
    با محمد مالکى ‌ و بچه‌هاى‌ ديگر عالمى‌ داشتيم‌. خرابه‌اى‌ در کوچه‌ى‌ ما بود که‌ به‌ سالن‌ تئاتر محله‌ تبديل‌ شده‌ بود. پرده‌اى‌ آويخته‌ بوديم‌. بچه‌هاى‌ محل‌ جمع‌ مى‌شدند و نمايش‌هاى‌ خلق‌الساعه‌ اجرا مى‌کرديم‌ که‌ به‌ ناگهان‌ زندگى‌ روى‌؛ سگش‌ بالا آمد. سگ‌مان‌ جوجو که‌ پاى‌ ثابت‌ همه‌ حقه‌بازى‌هاى‌ ما بود و عادت‌ داشت‌ در هر کارى‌ که‌ مى‌کرديم‌ خودش‌ را بيندازد وسط‌، گم‌ شد. تو شهر به‌ آن‌ کوچکى‌ پاک‌ غيب‌ شد. صابون‌ شد کلاغ‌ بردش‌ يا آب‌ شد زمين‌ خوردش‌. طوطى‌مان‌ هم‌ که‌ روزها در قفسش‌ باز بود و توى‌ خانه‌ ول‌ مى‌گشت‌ و ظهرها سر سفره‌ بى‌تعارف‌ از کنار ديس‌ مى‌خورد داغ‌ ديگرى‌ بر دل‌مان‌ گذاشت‌.
    گماشته‌ى‌ خل‌ وضعى‌ که‌ داشتيم‌ شب‌ تو تاريکى‌ رختخوابش‌ را نفهميده‌ پهن‌ کرده‌ بود رو حيوان‌ گرفته‌ بود خوابيده‌ بود. خواهرم‌ فروغ‌ خودش‌ را صاحب‌ اصلى‌ طوطى‌ حساب‌ مى‌کرد. چون‌ ظهرها و عصرها که‌ از مدرسه‌ برمى‌گشتم‌، طوطى‌ از هر جا که‌ بود، از روى‌ درخت‌ انار يا عناب‌ وسط‌ حياط‌ از توى‌ درگاهى‌ پنجره‌ يا از لب‌ هره‌، داد مى‌زد: فروغ‌ زمان‌ آمدى‌؟
    و ما ازش‌ لج‌مان‌ مى‌گرفت‌ که‌ چرا فقط‌ فروغ‌زمان ‌ ؟
    و به‌ همين‌ دليل‌ رهبرى‌ مراسم‌ تدفين‌ طوطى‌ را فروغ‌ به‌ عهده‌ گرفت‌. با چشم‌ اشکبار جنازه‌ى‌ حيوان‌ را که‌ به‌ طرز دردناکى‌ اتو خورده‌ بود برداشتيم‌ و به‌ پشت‌ بام‌ رفتيم‌. از ترس‌ مادرم‌ که‌ مى‌دانستيم‌ از اين‌ جور کارها وحشت‌ دارد. بارى‌ پاى‌ تيغه‌اى‌ که‌ روى‌ بام‌ بود، چالى‌ کنديم‌ و طوطى‌ را دفن‌ کرديم‌. با آفتابه‌ آب‌ آورديم‌ گِل‌ درست‌ کرديم‌ و صورت‌ قبرى‌ ساختيم‌. فروغ ‌ اشکش‌ بند نمى‌آمد. من‌ رويم‌ را برمى‌گرداندم‌ تف‌ به‌ چشمم‌ مى‌ماليدم‌ که‌ به‌ سنگدلى‌ و بى‌احساسى‌ متهم‌ نشوم‌. و همين‌ وقت‌ بود که‌ مادرمان‌ سررسيد، سخت‌ عصبانى‌ که‌ ?فلان‌ فلان‌شده‌ها اين‌ غلط‌ها چيست‌ که‌ مى‌کنيد؟?اما همان‌ وقت‌ هم‌ مى‌دانست‌ که‌ ديگر کار از کار گذشته‌ مرغ‌ آمين‌ در راه‌ بود و آمينش‌ را گفته‌ بود. آخر پدربزرگ‌ از چند روز پيش‌ ناخوش‌ شده‌، سخت‌ افتاده‌ بود. مردى‌ که‌ گرچه‌ هشتاد و پنج‌ را شيرين‌ داشت‌ در نهايت‌ سلامت‌ بود و با مهمان‌هاى‌ مادرم‌ ــ به‌خصوص‌ اگر خوشگل‌ و خوش‌پوش‌ بودند ــ چنان‌ بلبل‌زبانى‌ مى‌کرد که‌ از بيست‌ و پنج‌ ساله‌اش‌ برنمى‌آمد و به‌ صغرا چنان‌ باباجان‌ باباجانى‌ مى‌گفت‌ که‌ اگر غريبه‌ بودى‌ خيال‌ مى‌کردى‌ نوه‌ى‌ اصل‌ کاريش‌ اوست‌ نه‌ ما.
    بازى‌ بچگانه‌ى‌ ما زنگ‌ رحيل‌ بابابزرگ‌ را دم‌ گوش‌ مادرم‌ به‌ صدا درآورده‌ بود که‌ ناگهان‌ پدربزرگ‌ را جدى‌ گرفت‌. و خوب‌ ديگر هم‌ اشتباه‌ نکرده‌ بود، درست‌ سه‌ روز بعد از آن‌ بود که‌ بابابزرگ‌ مرد. شب‌ سيزده‌ نوروز. فرداش‌ که‌ جنازه‌ را مى‌بردند مادرم‌ زبان‌ گرفته‌ بود که‌ ?شب‌ سيزده‌ تشريف‌ مى‌برين‌ آقاجان‌ انشاءالله‌ بتون‌ خوش‌ بگذره‌ آقاجان‌? و غيره‌...
    بارى‌. شب‌ مرگ‌ بابابزرگ‌ ناگهان‌ مادرم‌ با رنگ‌ و روى‌ پريده‌ و حال‌ و وضع‌ آشفته‌ به‌ اتاق‌ ما پريد. بچه‌هاى‌ ديگر همه‌ خوابيده‌ بودند. صغرا و گماشته‌ براى‌ چندمين‌ بار رفته‌ بودند دکتر را از هرجا که‌ هست‌ پيدا کنند. از بچه‌ها هم‌ فقط‌ من‌؛ يکى‌ بيدار بودم‌ که‌ تا ساعتى‌ پيش‌ بى‌خبر از آن‌چه‌ در اتاق‌ بابابزرگ‌ مى‌گذرد با بچه‌ها اتاق‌ را به‌ سرم‌ برداشته‌ بودم‌.
    مادرم‌ مثل‌ اينکه‌ توى‌ خواب‌ راه‌ مى‌رود يا هوش‌ و حواس‌ درستى‌ ندارد، پريد توى‌ اتاق‌. مثل‌ اين‌ که‌ تو راه‌رو از چيزى‌ ترسيده‌ باشد. اما تو اتاق‌ کمى‌ آرام‌تر شد و از آن‌ عجله‌اى‌ که‌ داشت‌ کاست‌. با خودش‌ سر تکان‌ داد و نچ‌نچ‌ کرد. با ديدن‌ من‌ که‌ دو زانو روى‌ درس‌ و مشقم‌ خم‌ شده‌ بودم‌ يک‌ خرده‌ تعجب‌ کرد. پرسيد: ?تو اينجايى‌؟? (انگار قرار بود نباشم‌) و گفت‌: ?چرا اين‌جا اين‌قدر ريخته‌ و پاشيده‌ است‌؟? (که‌ ريخته‌ پاشيده‌ نبود). آن‌ وقت‌ خم‌ شد در شيشه‌ى‌ جوهر مرا که‌ داشتم‌ چيز مى‌نوشتم‌ بست‌ که‌ ?مى‌ريزد روى‌ فرش‌? و گذاشتش‌ تو تاقچه‌. پاى‌ تاقچه‌ لختى‌ مکث‌ کرد و به‌ فکر فرو رفت‌ و بعد مثل‌ اينکه‌ يکهو موضوع‌ به‌ يادش‌ آمده‌ باشد دودستى‌ زد تو سرش‌ و چنگ‌ انداخت‌ تو موهايش‌ و با فرياد خفه‌اى‌ گفت‌: ?پدرم‌ داره‌ از دستم‌ ميره‌. خداجان‌ چه‌کار کنم‌؟?
    و من‌ که‌ از حالت‌ غير عاديش‌ تعجب‌ کرده‌ بودم‌، تازه‌ متوجه‌ قضايا شدم‌. پريدم‌ بغلش‌ کردم‌. گفتم‌: ?چيزى‌ نيست‌ مامانم‌ خوب‌ مى‌شه‌?.
    نگاهى‌ غريبه‌وار به‌ام‌ کرد. انگار مى‌خواست‌ يقين‌ کند که‌ عوضى‌ نگرفته‌. و با لحنى‌ جدى‌ کفت‌: ?خوب‌. مرد اين‌ خونه‌ تو هستى‌ ديگه‌. بگو ببينم‌ چى‌کار کنيم‌؟?
    و حالا ما تـوى‌ دالان‌ نيمه‌ تاريک‌ پشـت‌ در حياط‌ بوديم‌. کـى‌ آمده‌ بوديم‌ آن‌ جا؟ آن‌ جا کـارمان‌ چه‌ بود؟ نمى‌دانم‌. فقـط‌ يادم‌ است‌ که‌ دوبـاره‌ مادرم‌ را بغل‌ کردم‌. با حـرف‌ او که‌ گفت‌ مرد آن‌ خانه‌ من‌ هسـتم‌، ديوارى‌ بالا آمد که‌ دنياى‌ بچگى‌ من‌ پشتش‌ ماند و مرد. و همان‌ دم‌ که‌ دنياى‌ بچگى‌ من‌ پشتش‌ ماند و مرد. و همان‌ دم‌ احساس‌ کردم‌ که‌ از آن‌ عوالم‌ چه‌ دورم‌. و حقه‌ بازى‌هاى‌ سرشب‌ که‌ کلاه‌بوقى‌ سرم‌ گذاشته‌ بودم‌ و بچه‌ها را مى‌خنداندم‌ و نمى‌گذاشتم‌ به‌ درس‌ و مشق‌شان‌ برسند انگار سال‌هاى‌ سال‌ پيش‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود. احساس‌ خستگى‌ عجيبى‌ کردم‌ و در جواب‌ مادرم‌ گفتم‌: ?ناراحت‌ نشين‌ مامانم‌. يک‌ گوسفند نذر ابوالفضل‌ کنين‌.?
    مادرم‌ مثل‌ اينکه‌ تو خواب‌ حرف‌ مى‌زند گفت‌:?مى‌کنم‌...يا حضرت‌ عباس‌ پدرمو از تو مى‌خواهم‌...از تو مى‌خواهم‌.?
    و پيش‌ از اين‌ که‌ مانعش‌ بشوم‌ از پشت‌، سرش‌ را به‌ ديوار آجرى‌ کوبيد دهنش‌ به‌ گريه‌ى‌ زنانه‌ى‌ بى‌اختيارى‌ کج‌ شد اما اشکش‌ درنيامد. فکر کردم‌ مى‌خواهد گريه‌ کند اما صدايش‌ را مى‌خورد که‌ پدربزرگ‌ هول‌ نکند. همان‌ وقت‌ بود که‌ در باز شد گماشته‌ که‌ فانوس‌ مى‌کشيد آمد تو و فانوس‌ را نگهداشت‌ تا دکتر جلو راهش‌ را ببيند ــ هشتى‌ يک‌ پله‌ مى‌خورد.
    صغرا گفت‌: ?اى‌ خانم‌ جانم‌ خدا منو بکشه‌? و پريد جلو مادرم‌ را که‌ همان‌جور؛ با دهن‌ کج‌شده‌ مى‌کوشيد گريه‌ کند و موفق‌ نمى‌شد و در عوض‌ تنش‌ را به‌ اين‌ ور و آن‌ور تاب‌ مى‌داد، بغل‌ کشيد.
    من‌ پشت‌ سر دکتر دويدم‌ و وارد اتاق‌ پدربزرگ‌ شديم‌.
    دکتر با دلخورى‌ گفت‌: ?صبح‌ هم‌ که‌ مى‌توانستيد بفرستيد پى‌ من‌.?
    بابابزرگ‌ رو به‌ قبله‌ شده‌ بود و چشم‌ و چانه‌اش‌ بسته‌ بود. انگار سال‌ هاست‌ که‌ مرده‌. مادرم‌ به‌ تنهايى‌ اين‌ کارها را کرده‌ بود بدون‌ اين‌ که‌ بداند چه‌ کرده‌. حتا پس‌ از آن‌ گوسفندى‌ هم‌ نذر ابوالفضل‌ کرده‌ بود و پدرش‌ را از او خواسته‌ بود.
    من‌ مرگ‌ پدربزرگ‌ را به‌ طرز وحشتناکى‌ حس‌ کردم‌. مرگى‌ که‌ سخت‌ ناگهانى‌ و بى‌مقدمه‌ بود. يک‌ هفته‌ پيش‌ صغرا که‌ عادت‌ داشت‌ کاه‌ را کوه‌ کند، وقتى‌ از اتاق‌ پدربزرگ‌ آمد بيرون‌ لب‌ زيرش‌ را به‌ عادت‌ تعجب‌ نهايى‌ هميشگى‌اش‌ به‌ دندان‌ گرفت‌ و صورتش‌ را چنگ‌ زد که‌ ?خدا مرگم‌ بده‌ ماشاءالله‌ آقابزرگ‌ چه ‌ کارا مى‌کنن‌?.
    دو سال‌ پيش‌ از آن‌ وقتى‌ پدربزرگ‌ تازه‌ آمده‌ بود که‌ پيش‌ ما بماند، صغرا يک‌ روز صبح‌ همين‌ ادا را درآورده‌ بود به‌ من‌ و فروغ‌ گفته‌ بود آقابزرگ‌ ديشب‌ رفته‌ بالا سرش‌ که‌ من‌ درست‌ معنى‌ حرفش‌ را نفهميدم‌.
    اين‌ها همه‌ باورکردنى‌ بود. حتا اگر ناگهان‌ صغرا مى‌آمد و با همان‌ ادا و اطوار نجيب‌نمايى‌اش‌ به‌ من‌ و فروغ‌ خبر مى‌داد که‌ آبستن‌ شده‌ است‌ و به‌ زودى‌ بچه‌اى‌ خواهد زائيد که‌ دائى‌ يا خاله‌ى‌ ناتنى‌ ما مى‌شود، در من‌ حيرتى‌ برنمى‌انگيخت‌. همه‌ى‌ اين‌ها باورکردنى‌ بود، اما مرگ‌ بابابزرگ‌ باورکردنى‌ نبود.
    صبح‌ خانه‌ به‌ کلى‌ هيأت‌ ديگرى‌ پيدا کرده‌ بود. دوستان‌ برنامه‌ى‌ سيزده‌بدرشان‌ را لغو کردند.
    زن‌ها همه‌ سياه‌ پوشيده‌ بودند و حياط‌ از آدم‌هاى‌ جور به‌ جور غلغله‌ بود. عطر قهوه‌ى‌ عربى‌ همه‌ جا پيچيده‌ بود و من‌ به‌ عنوان‌ صاحب‌ عزا خودم‌ را براى‌ بچه‌هاى‌ ديگر مى‌گرفتم‌. نوار سياهى‌ که‌ به‌ آستين‌ نيم‌تنه‌ام‌ زده‌ بودم‌، شخصيتى‌ به‌ام‌ داده‌ بود که‌ گمان‌ مى‌کردم‌ شخصيت‌ اصلى‌ من‌ است‌ که‌ مرگ‌ پدربزرگ‌ باعث‌ کشف‌ آن‌ شده‌. حدود ساعت‌ هشت‌ بود که‌ تابوت‌ را آوردند و يک‌بار ديگر غريو از خانه‌ تنوره‌ کشيد. هوا که‌ گرفته‌ بود به‌ محض‌ حرکت‌ دادن‌ جناره‌ باران‌ ريز و تندى‌ را شروع‌ کرد. جنازه‌ بايد روى‌ دوش‌ به‌ گورستان‌ برده‌ مى‌شد و چترها بر هيأت‌ مشايعان‌ که‌ پندارى‌ تابوت‌ را در معبرى‌ از لا الله‌ الا الله‌ حرکت‌ مى‌داد، بال‌ سياهى‌ گسترده‌ بود که‌ از خانه‌ى‌ غم‌زده‌ تا گورستان‌ کشيده‌ مى‌شد.
    گورستان‌ بيرجند در شيب‌ تپه‌اى‌ قرار داشت‌ و قبرها در آن‌ به‌ شکل‌ حفره‌اى‌ آجرى‌ بود با طاق‌ ضربى‌ که‌ به‌اش‌ سرداب‌ مى‌گفتند. جنازه‌ را در آن‌ گذاشتند و ته‌اش‌ را به‌ گچ‌ و آجر مى‌گرفتند.
    بارى‌. جنازه‌ را غسل‌ دادند. بر او نماز خواندند و مشغول‌ دفن‌ آن‌ شدند که‌ به‌ ناگهان‌ حادثه‌اى‌ عجيب‌ و وحشتناک‌ اتفاق‌ افتاد که‌ اثرش‌ تا سال‌هاى‌ دراز در من‌ باقى‌ ماند.
    چند ماه‌ پيش‌ از آن‌ يک‌ سروان‌ ارتش‌ مرده‌ بود و جسدش‌ را به‌ طور امانت‌ دفن‌ کرده‌ بودند که‌ بعد به‌ مشهد انتقال‌ بدهند. آن‌ روز کس‌ و کارش‌ آمده‌ بودند مرده‌ى‌ امانتى‌شان‌ را ببرند. ما اين‌ طرف‌ به‌ کار خود مشغول‌ بوديم‌ که‌ به‌ ناگاه‌ از آن‌ طرف‌ فغان‌ و شيون‌ برخاست‌ ــ سروان‌ بيچاره‌ را زنده‌ به‌ گور کرده‌ بودند. حالا که‌ گور را شکافته‌ بودند اسکلت‌ در گوشه‌ى‌ سرداب‌ چندک‌ زده‌ بود، کفن‌اش‌ را به‌ دندان‌ دريده‌ و غرق‌ خون‌ خشکيده‌. و وحشت‌ از زنده‌به‌گور شدن‌ را کابوس‌ سال‌هاى‌ سال‌ من‌ کرد.
    مرگ‌ براى‌ من‌ چيزى‌ نامنتظر، چيزى‌ وهم‌آميز، چيزى‌ بى‌رحمانه‌ شد. مرگ‌ طوطى‌، مرگ‌ پدربزرگ‌، مرگ‌ نادر و فريبرز ــ برادران‌ کوچکم‌ ــ مرگ‌ اسب‌، مرگ‌ سرشار از بى‌رحمى‌ و خودپرستى‌ مرتضى‌ که‌ هنوز در غمش‌ گريه‌ مى‌کنم‌. مرگ‌ آن‌هايى‌ که‌ گوشه‌اى‌ از روح‌ آدمند و با رفتن‌شان‌ آن‌ گوشه‌ براى‌ هميشه‌ با نور و آفتاب‌ وداع‌ مى‌کند. مرگ‌ آدم‌هايى‌ که‌ به‌ ظاهر زنده‌اند و نفس‌ مى‌کشند اما روح‌شان‌ را به‌ دردناکى‌ دندانى‌ که‌ بى‌ترزيق‌ دواى‌ بى‌حس‌ کننده‌ با گازانبر آهنگرى‌ کشيده‌ باشند، ازشان‌ بيرون‌ کشيده‌اند. مرگ‌ آدمى‌ که‌ زنده‌ است‌ اما از نفسى‌ که‌ مى‌کشد، عقش‌ مى‌نشيند. زنده‌ به‌ گورى‌ آدم‌هايى‌ که‌ از آفتاب‌ سبزه‌ خجالت‌ مى‌برند.
    مرگ‌ به‌ من‌ اشاره‌ مى‌کرد .

    نادر سه‌ سال‌ و نيم‌ بعد از من‌ به‌ دنيا آمد. شايد چهار سال‌ اما يکسال‌ و نيم‌ بيش‌تر عمر نکرد. مرگش‌ را من‌ به‌ چشم‌ نديدم‌. نيمه‌ شب‌ بود که‌ مرد. که‌ لابد من‌ خواب‌ بودم‌. صبحش‌ با غر و هياهو از خواب‌ جستم‌. و خودم‌ را به‌ حياط‌ بيرونى‌ رساندم‌ که‌ حد فاصل‌ در خروجى‌ و حياط‌ اصلى‌ خانه‌ بود. جنازه‌ را بيرون‌ برده‌ بودند. اما آن‌چه‌ ديدم‌ حيرت‌انگيز و غافلگير کننده‌ بود. فروغ ‌ که‌ دو سالى‌ بزرگتر از من‌ بود و سخت‌ خودش‌ را برايم‌ مى‌گرفت‌ دماغش‌ را چين‌ داد و گفت‌: ?برگرد برو تو.?
    گفتم‌: ?به‌ تو چه‌؟ هيچم‌ برنمى‌ گردم‌.?
    گفت‌: ?الاهى‌ تو عوض‌ نادر رفته‌ بودى‌.?
    گفتم‌: ?کجا؟?
    گفت‌: ?زير گِل‌.?
    گفتم‌: ?خودت‌ برى‌ زير گِل‌. تازه‌ مگر نادر رفته‌ زير گِل‌؟
    جورى‌ سرش‌ را به‌ تصديق‌ تکان‌ داد که‌ انگار جزو بزرگترها است‌ و خيلى‌؛ چيزها مى‌داند که‌ من‌ حالا حالاها بايد براى‌ دانستن‌شان‌ شعور و تجربه‌ جمع‌ کنم‌.
    بارى‌ نادر مرده‌ بود. من‌ مردن‌ يا مرده‌اش‌ را نديدم‌ اما تجربه‌اى‌ که‌ از مواجهه‌ى‌ ديگران‌ با مرگ‌ داشتم‌ به‌ کلى‌ چيز ديگرى‌ بود
    مادرم‌ را سه‌ چهار نفرى‌ نگه‌ داشته‌ بودند. پهناى‌ صورتش‌ از اشک‌ خيس‌ بود. پيرهنش‌ تا سينه‌ چاک‌ خورده‌ بود که‌ ديگران‌ سعى‌ مى‌کردند او را با چادر نمازى‌ که‌ از سرش‌ سرخورده‌ و روى‌ شانه‌هايش‌ افتاده‌ بود، بپوشاند و با آن‌ که‌ چند دستى‌ نگهش‌ داشته‌ بودند سرش‌ را از پشت‌ به‌ آجرهاى‌ ديوار مى‌کوبيد. عيناً همان‌ جور که‌ نُه‌ سال‌ بعد در بيرجند شب‌ مرگ‌ پدربزرگ‌ مى‌بايست‌ سرش‌ را به‌ آجرهاى‌ ديوار هشتى‌ بکوبد.
    سينه‌اش‌ کيپ‌ گرفته‌ بود و صدايى‌ که‌ از گلويش‌ درمى‌آمد، چيز عجيبى‌ بود که‌ ديگر به‌ صدا نمى‌مانست‌. دهنش‌ به‌ گريه‌ى‌ زنانه‌ى‌ بى‌اختيارى‌ کج‌ شده‌ بود. عيناً همان‌جور که‌ نُه‌ سال‌ بعد در بيرجند شب‌ مرگ‌ پدربزرگم‌ مى‌بايست‌ کج‌ شود. و چون‌ هيچ‌ کار ديگرى‌ نمى‌توانست‌ بکند و چون‌ دست‌ هايش‌ را گرفته‌ بودند موهايش‌ را نمى‌توانست‌ بکند يا صورتش‌ را نمى‌توانست‌ بخراشد و صدايش‌ هم‌ درنمى‌ آمد و دهنش‌ هم‌ از آن‌ که‌ بود کج‌تر نمى‌شد به‌ همين‌ اکتفا مى‌کرد که‌ با بى‌حالى‌ خودش‌ را از پهلو به‌ اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ تاب‌ بدهد. عينهو همان‌جور که‌ براى‌ مرگ‌ پدربزرگ‌ مى‌بايست‌ خودش‌ را تاب‌ بدهد و براى‌ زندانى‌ شدن‌هاى‌ من‌ و براى‌ مرگ‌ بدرى ‌ و فريبرز و براى‌ مرگ‌ پدرم‌ و براى‌ خيلى‌ بدبختى‌هاى‌ ديگر که‌ اشک‌ را مى‌خشکاند و صدا را کيپ‌ مى‌بندد و دهن‌ را کج‌ مى‌کند...
    سقلمه‌اى‌ به‌ فروغ‌ زدم‌. گفتم‌: ?مگه‌ نمى‌گى‌ نادر مرده‌؟ کو پس‌ دروغگو؟?
    گفت‌: ?مرده‌شور اون‌ دست‌ سنگينتو ببره‌.?
    و براى‌ اين‌ که‌ پيش‌ من‌ پز بدهد، چادر نمازش‌ را جلوى‌ صورتش‌ گرفت‌ و مثل‌ زن‌هاى‌ ديگر شروع‌ کرد براى‌ مرده‌ گريه‌ کردن‌. اما مى‌دانستم‌ مثل‌ من‌ باکى‌اش‌ نيست‌ و فقط‌ وانمود مى‌کند چون‌ که‌ مواجهه‌ى‌ ما با مرگ‌ چيز ديگرى‌ بود. چند ماه‌ پيشش‌، از همان‌ حياط‌ کوچک‌ بيرونى‌ تابوت‌ ديگرى‌ بيرون‌ رفته‌ بود؛ نخستين‌ دستاورد من‌ از مرگ‌ ديگران‌. ـ اما دستاورد نخستين‌ مرگ‌ با آن‌چه‌ از مواجه‌ى‌ غيرمستقيم‌ با مرگ‌ نادر به‌ دست‌ مى‌آوردم‌ يکسره‌ متعارض‌ بود. استنباطى‌ که‌ بار اول‌ از مرگ‌ کرده‌ بودم‌، در برخورد با نتايج‌ و عوارض‌ مرگ‌ نادر چنان‌ سرگردانى‌ و حيرتى‌ در من‌ به‌ و جود آورد که‌ ــ- دست‌ کم‌ در آن‌ سن‌ و سال‌ ــ نمى‌توانستم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ لاقيد بمانم‌.
    قضيه‌ از مرگ‌ زن‌ خان‌ شروع‌ شد. نخستين‌ مرگى‌ که‌ در عمرم‌ ديدم‌.
    اين‌ زن‌ انگار طايه‌ى‌ پدرم‌ بود. گمان‌ مى‌کنم‌ وقتى‌ مى‌مرد هشتاد سال‌ را شيرين‌ داشت‌. مثل‌ باقى‌ پيرپاتال‌هاى‌ خانواده‌، کابلى‌ اصيل‌ بود. آخر ما اصلا؛ کابلى‌ هستيم‌ و مادربزرگ‌ و پدربزرگ‌ پدريم‌، تا دم‌ مرگ‌ نتوانسته‌ بودند لهجه‌ى‌ کابلى‌شان‌ را عوض‌ کنند. و يادم‌ مى‌آيد پدربزرگم‌ (که‌ ما نوه‌ها، خان‌بابا صدايش‌ مى‌کرديم‌) حيوان‌ را ايوان‌ مى‌گفت‌.
    بارى‌ زن‌ خان‌ يک‌ ?چکه‌? تمام‌ عيار بود و من‌ اين‌ کلمه‌ى‌ چَکّه‌ را (به‌ فتحه‌ چ‌ و کسر کاف‌ مشدد) اول‌ بار به‌ عنوان‌ صفت‌ زن‌ خان‌ شنيدم‌ که‌ هنوز هم‌ با شنيدن‌ آن‌ قيافه‌ى‌ زن‌ خان‌ جلو چشمم‌ مى‌آيد. با آن‌ چارقد سفيدى‌ که‌ تنگ‌ زير گلويش‌ سنجاق‌ کرده‌ بود و سنجاقش‌ ته‌ گرد و قلمبه‌ داشت‌ ــ چيزى‌ مثل‌ يک‌ مروارى‌ کوچک‌ ــ و قامتى‌ که‌ حتا در آن‌ سن‌ و سال‌ شق‌ و رق‌ مثل‌ تير خدنگ‌ بود. و چکّه‌ به‌ معنى‌ شوخ‌ و حاضر جواب‌ و لوده‌ و متلک‌ گو و نکته‌سنج‌ است‌ ــ صفاتى‌ که‌ زن‌ خان‌ داشت‌.
    يک‌ کلمه‌ حرفش‌ کافى‌ بود که‌ حاضران‌ را از خنده‌ روده‌بر کند. که‌ البته‌ درک‌ آن‌ براى‌ من‌ ميسر نبود. اما يکى‌ از لودگى‌هايش‌ يادم‌ است‌. نيمى‌ از آن‌ را شاهد عينى‌ بودم‌ و نيم‌ ديگرش‌ را وقتى‌ مادرم‌ براى‌ ديگران‌ تعريف‌ مى‌کرد، شنيدم‌.
    زن‌ خان‌ و مادرم‌، ما بچه‌ها را به‌ خيابان‌ مى‌بردند که‌ چيزى‌ براى‌مان‌ بخرند ــ کفشى‌، لباسى‌، جورابى‌ چيزى‌. مگر يکى‌ دو کوچه‌ آن‌سوتر (دقيقاً در يکى‌ از کوچه‌هاى‌ ميان‌ خيابان‌ علائى‌ و صفى‌عليشاه‌) از دو مرد که‌ بر سکوى‌ خانه‌اى‌ نشسته‌ بودند، يکى‌ تيزى‌ رها کرده‌ گفته‌ بود ?همراه‌ ببريد که‌ تنها نباشيد?.
    تا اينجاى‌ قضيه‌ را ما بچه‌ها که‌ هوش‌ و حواس‌مان‌ به‌ خودمان‌ مشغول‌ بود، متوجه‌ نشده‌ بوديم‌. اما ساعتى‌ بعد در بازگشت‌ ناگهان‌ با پيشامدى‌ حيرت‌بخش‌ مواجه‌ شديم‌ وقتى‌ از کنار درى‌ که‌ دو مرد بر سکوهايش‌ نشسته‌ بودند، مى‌گشتيم‌ ناگهان‌ زن‌ خان‌ بى‌ مقدمه‌ بر زانوهاى‌ يکى‌ از آن‌ دو نشست‌ دو تيزپاى‌ رها کرد و گفت‌: ?ممنونم‌ که‌ آقازاده‌ را فرستاديد تنها نباشيم‌. اين‌ هم‌ بهره‌اش‌ که‌ يکى‌ را کنج‌ اين‌ لپت‌ بگذراى‌ يکى‌ را کنج‌ آن‌ لپت‌.?
    خوب‌. جانم‌ زن‌ خان‌ اين‌ بود. حاضرجواب‌ و شوخ‌ و در همه‌ حال‌ سخت‌ گستاخ‌. و سرشب‌ها در تالار ارسى‌ خانه‌ بساطى‌ بود. و زن‌ خان‌ بارها سوگند خورده‌ بود که‌ مرده‌اش‌ بيش‌ از زنده‌اش‌ همه‌ را مى‌خنداند. تا اين‌ که‌ زمستانى‌ زد و زن‌ خان‌ مرد. نزديک‌هاى‌ عيد بود و هنوز کرسى‌ها را برنداشته‌ بودند. زن‌ خان‌ مريض‌ و در اتاق‌ کوچک‌ خودش‌ کنج‌ حياط‌ خوابيده‌ بود. و صبحى‌ به‌ پرسش‌ حالش‌ که‌ رفتند ديدند همان‌جور نشسته‌ زير کرسى‌ مرده‌ است‌. شيون‌ از خانه‌ برخاست‌ و همه‌ فاميل‌ خبر شدند که‌ بياييد زن‌ خان‌ عمرش‌ را به‌ شما بخشيده‌ است‌.
    آمدند. گريان‌ و سروسينه‌ زنان‌. و ماشين‌ نعش‌کش‌ هم‌ آمد. ماشينى‌ سياه‌ و هول‌انگيز که‌ گنبد فلزى‌ طلايى‌ رنگى‌ هم‌ روى‌ طاقش‌ بود. تابوت‌ را از اتاقک‌ ماشين‌ درآوردند، آوردند جلو اتاق‌ زن‌ خان‌ رفتند سر و ته‌ جنازه‌ را گرفتند آوردند؛ بيرون‌ گذاشتندش‌ تو تابوت‌. حالا جسد خشکيده‌. بالاتنه‌اش‌ را مى‌خوابانند لنگش‌ هوا مى‌رود، لنگ‌ هايش‌ را دراز مى‌کنند، برمى‌خيزد توى‌ تابوت‌ مى‌نشيند. دست‌ بر قضا نمى‌دانم‌ چه‌ شده‌ بود که‌ از چشم‌ هايش‌ هم‌ يکى‌ باز بود و يکى‌ نيم‌بسته‌. انگار از اين‌ که‌ چنين‌ کلکى‌ به‌ مرده‌کش‌ها زده‌ بود، کيفور است‌ که‌ همان‌ قيافه‌ى‌ هميشگى‌اش‌ را به‌ خود گرفته‌ ـ که‌ عالمى‌ را به‌ خنده‌ مى‌انداخت‌ اما قيافه‌ى‌ خودش‌ اثرى‌ از کم‌ترين‌ خنده‌اى‌ نشان‌ نمى‌داد و حتا خطى‌ از آن‌ همه‌ خطوط‌ صورتش‌ نمى‌جنبيد و تنها به‌ چشمک‌ زدنى‌ نهائى‌ به‌ يکى‌ که‌ بيش‌تر دوست‌ مى‌داشت‌، اکتفا مى‌کرد.
    گريه‌ها بى‌واسطه‌ به‌ قهقهه‌ها تبديل‌ شده‌ بود که‌ آخرين‌ چشمه‌ى‌ اين‌ شيرين‌ کارى‌ بازى‌ شد. مرده‌کش‌ها ناگزير کمر مرده‌ را شکستند تا آرام‌ بگيرد. و با بلند شدن‌ تق‌ چيزى‌ که‌ آن‌ لولاها شکست‌ .
    دوباره‌ خنده‌ها بى‌واسطه‌ به‌ گريه‌ مبدل‌ شد. داشتند تابوت‌ را برمى‌داشتند که‌ يکى‌ صدا زد: صبر کنين‌. صبر کنين‌. اکبر رفته‌ طاقه‌ شال‌ بياره‌. بى‌ طاقه‌ شال‌ که‌ نمى‌شه‌، همساده‌ها چى‌ مى‌گن‌؟?
    و تابوت‌ دوباره‌ به‌ زمين‌ گذاشته‌ شد تا طاقه‌ شال‌ برسد. و اکبر رسيد نفس‌نفس‌زنان‌ و طاقه‌ شال‌ را آورد. اما همين‌ که‌ طاقه‌ شال‌ را واکردند کشيدند رو تابوت‌ و خواستند بلندش‌ کنند زن‌ خان‌ آرام‌ آرام‌ با طمأنينه‌ بسيار برخاست‌ و نشست‌. قسمتى‌ از طاقه‌ شال‌ که‌ روى‌ صورتش‌ بود پايين‌ افتاد و عجبا ـ چشمى‌ که‌ نيم‌بسته‌ بود هم‌ تدريجاً گشوده‌ شد. و درست‌ هنگامى‌ که‌ مرده‌کش‌ از روى‌ عصبانيت‌ دهان‌ گشود که‌ استغفرالله‌، زن‌ خان‌ به‌ عادت‌ مرسوم‌ ــ و شايد براى‌ آخرين‌ بار ــ خشم‌ و خروش‌ مرده‌کش‌ را به‌ نى‌لبکى‌ سخت‌ کشيده‌ و پرعشوه‌ جواب‌ گفت‌. چنان‌ که‌ نه‌ فقط‌ گريه‌ها به‌ خنده‌ و قهقهه‌، که‌ قهقهه‌ها به‌ غلتيدن‌ بر آجر فرش‌ حياط‌ مبدل‌ شد.
    هنگامى‌ که‌ سرانجام‌ مرده‌کشان‌ همچنان‌ بى‌تاب‌ از خنده‌ى‌ بى‌اختيار، تابوت‌ را بيرون‌ مى‌بردند يکى‌ از زنان‌ خانواده‌ را ديدم‌ که‌ (پندارى‌ همين‌ ديروز بود) با چشم‌ هايى‌ که‌ از زور خنده‌ پر از اشک‌ بود، خنده‌اش‌ را فرو خورد، پرده‌ى‌ ميان‌ شست‌ و انگشت‌ اشاره‌اش‌ را از اين‌ سو و آن‌سو به‌ دندان‌ گرفت‌، آب‌ دهنى‌ به‌ زمين‌ انداخت‌ و گفت‌: ?لا اله‌ الا الله‌، خدايا به‌ ما نگير.?
    اما دوباره‌ پوفى‌ کرد و اين‌ بار با شدتى‌ بيش‌تر گرفتار پيچ‌ و تاب‌ ناشى‌ از خنده‌ شد.
    مرگ‌ نادر که‌ اميد به‌ زنده‌ ماندنش‌ تقريباً از يکى‌ دو روز پيش‌ به‌ کلى‌ قطع‌ شده‌ بود، صحنه‌اى‌ ديگر به‌ وجود آورد که‌ براى‌ من‌ يکسره‌ غافلگيرکننده‌ بود. روز پيش‌ وقتى‌ همراه‌ مادرم‌ (که‌ دستپاچه‌ و مأيوس‌ براى‌ آخرين‌ بار نادر را؛ به‌ مريض‌خانه‌ى‌ آمريکايى‌ برده‌ بود تا پزشکان‌ جوابش‌ کنند) به‌ خانه‌ برگشتيم‌ در درشکه‌ نادر روى‌ چادر سياه‌ مادرم‌ بالا آورد. مادرم‌ اشک‌ تو چشم‌هايش‌ پر شد و چنان‌ از رنج‌ و دردى‌ که‌ قلبش‌ را مى‌فشرد به‌ گريه‌ افتاد که‌ اسباب‌ حيرت‌ من‌ شد.
    ــ براى‌ چه‌ اين‌جور گريه‌ مى‌کند؟
    به‌ راستى‌ نمى‌دانستم‌. و شايد هم‌ خوشحال‌ و چشم‌ انتظار بودم‌ که‌ باز هم‌ تو دلم‌ خدا خدا مى‌کردم‌ که‌ نادر زودتر، حتا همين‌ الان‌ تو درشکه‌ بميرد تا با مرگش‌ مادرم‌ مثل‌ آن‌ روز بخندد و اين‌ همه‌ غم‌ و غصه‌اى‌ را که‌ توى‌ رنگ‌ پريده‌ و لب‌ لرزانش‌ موج‌ مى‌زند، فراموش‌ کند.
    نادر مرد. همان‌ شب‌. وقتى‌ که‌ من‌ غرق‌ خواب‌ بودم‌. اما صبح‌ وقتى‌ با غريو و هياهو از خواب‌ جستم‌ و خودم‌ را به‌ حياط‌ کوچک‌ بيرونى‌ رساندم‌، آن‌چه‌ ديدم‌ خلاف‌ دستاوردى‌ بود که‌ از مرگ‌ داشتم‌ و همين‌ بود که‌ متعجبم‌ کرد.
    فروغ ‌ گفت‌: ?برگرد برو تو.?
    گفتم‌: ?به‌ تو چه‌؟ هيچم‌ برنمى‌گردم‌.?
    گفت‌: الاهى‌ تو عوض‌ نادر رفته‌ بودى‌.
    گفتم‌: ?کجا؟?
    گفت‌: ?زير گِل‌.?
    گفتم‌: خودت‌ برى‌ زير گِل‌. تازه‌ مگر نادر رفته‌ زير گِل‌؟
    جورى‌ صورتش‌ را به‌ تصديق‌ تکان‌ داد که‌ انگار جزو بزرگ‌ترهاست‌ و خيلى‌ چيزها مى‌داند که‌ من‌ حالا حالاها بايد براى‌ دانستن‌شان‌ تجربه‌ جمع‌ کنم‌.
    و آن‌ شب‌ سيزده‌ فروردين‌ سال‌ سيصد و هيجده‌ تو هشتى‌ خانه‌مان‌ در بيرجند وقتى‌ مادرم‌ با دهن‌ کج‌ شده‌ از گريه‌ تنش‌ را به‌ اين‌ ور و آن‌ور تاب‌ مى‌داد، فکر کردم‌ آن‌ روز فروغ ‌ حق‌ داشت‌.
     
    sedo از این نوشته تشکر کرده است.
  12. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran



    دوست عزيز من
    نظر شما را به خواندن اين مقاله دعوت ميكنم .
    در اين مقاله آقاي پرهام شهرجردي به باز كردن آن مقاله اقدام نموده اند و در پي آن مقاله توضيحاتي را داده اند تا چراغ روشني براي خوانندگان اين مقاله باشد .


    قضیه ی سخن رانی احمد شاملو در دانش گاه برکلی


    شاملو در يکي از همين روزهاي آوريل، چيزي حدود سيزده سال پيش، در دانش گاه برکلي سخن راني مي کند که بعدها عنوان «نگراني هاي من» را به خود مي گيرد. عنواني که در گرد و غبار تبليغات اين سال هاي اخير فراموش شده و سخن راني ي برکلي بيش تر به ناسزاهاي شاملو به فردوسي، به شاهنامه، به فرهنگ «پارسي»، زير پا گذاشتن ارزش هاي ملي و ده ها و بل صدها تغيير نام داده و اين چنين در اذهان باقي مانده. متن سخن راني شاملو به وسيله ي مرکز پژوهش و تحليل مسائل ايران در نيوجرسي آمريکا منتشر مي شود. گفته ي شاملو «دوستان خوب من! کشور ما به راستي کشور عجيبي است!» شکل عيني مي گيرد. شاملو آماج حملات قرار مي گيرد. هر کس از فرصتي که دست داده استفاده اي مي کند. تصفيه حساب هاي فکري، ايدئولوژيک، ادبي و غير ادبي به اوج خودش مي رسد. فردوسي و «شاه»نامه که مدتي است نفي بلد شده اند، دوباره بر سر زبان ها مي افتد، کتاب هاي درسي که چند سالي است شاهنامه را به دور انداخته، دوباره رستم و سهراب را در خود جاي مي دهد، کنگره ي بزرگ داشت فردوسي ترتيب داده مي شود، و هم زمان، محاکمه ي شاملو هم آغاز مي شود. شاملو در سخن راني اش مي گويد :«تبليغات رژيم ها از همين خاصيت تعصب ورزي توده هاست که بهره برداري مي کنند، دست کم براي ما ايراني ها اين گرفتاري بسيار محسوس است». چيزي که قابل توجه است، اين است که متن سخن راني شاملو هيچ وقت به طور کامل در ايران منتشر نمي شود. «معلمان اخلاق» تکه هايي از سخن راني را با سوء نيتي عجيب نقل مي کنند. با آب و تاب از ايران و فردوسي و پارس و آريا سخن ساز مي کنند و شاملو را دشمن آن عظمت چندين هزار ساله معرفي مي کنند. صحبت هاي شاملو در آن سخن راني، همان «نگراني ها»ي او، از جمله سخناني است که تاريخ اش نگذشته، و هنوز گذشته نشده. حرف امروز است، و حرف فرداست، وقتي که مي گويد:«تاريخ ما نشان مي دهد که اين توده حافظه ي تاريخي ندارد. حافظه دسته جمعي ندارد.». سخن راني شاملو که مي بايست يک سخن راني ماندگار باشد، که همان «توده» را آگاه کند، به هجو گرفته شد، عليه خود شاملو استفاده شد، و چند سطري از آن با استدلال هاي صرفاً متعصبانه و شديداً ايدئولوژيک (و نه علمي) توده را راضي کرد که شاملو را در تضاد با فردوسي و شاهنامه و ايران ببيند و ديگر حتا به صرافت نيافتد که خودش به دنبال اصل مطلب برود و ببيند که قضيه واقعاً چه بوده، چه گفته شده. شاملو دقيقاً هشدار داده بود که نبايد «دربست» همه چيز را پذيرفت، و اتفاقا" توده «درس هاي اخلاق» اخلاقيون را دربست پذيرفت. ناگفته نماند که از ميان آن همه مخلصي که شاملو را «استاد شاملو» مي خواندند، هيچ حرکتي در جهت روشن شدن قضيه نشد. آيا اين معنايش اين است که اينان جز شاگردي شاملو هنري نداشته اند، ندارند ؟ روزگاري، موقعي که به فکر «اديسه ي بامداد» بودم، از نخستين مسائلي که انديشه اش را کردم، همين قضيه بود. بالاخره بايد روزي اين مسئله به دور از حب و بغض مطرح مي شد، و قبل از هر چيز، لازم بود صحبت هاي شاملو از زير پالتوي کتاب فروشان، کتاب هاي ممنوعه فروشان، بر سطح کاغذ بيايد. و بعد صحبت ها و مدارکي به ميان کشيده شود که صحت يا سقم صحبت هاي شاملو را تاييد کند. علي حصوري يکي از آن ها بود، کسي که چندي پيش کتاب ارزش مند«ضحاک» را درآورده و مسائل مهمي را در آن کتاب به ميان کشيده است. شاملو در سخن راني اش به صحبت هاي علي حصوري اشاره مي کند، صحبت هايي که به صورت مغلوط در سال 1356 در روزنامه ي کيهان به چاپ رسيده است، و من صحبت هايم با حصوري، حول و حوش ايرادهايي است که به شاملو گرفته شده : اين که نظام طبقاتي وجود داشته يا نه ؟ آيا فردوسي طرف دار جامعه ي طبقاتي بوده ؟ مسئله ي فر شاهنشاهي چيست ؟ تحريف تاريخ که شاملو به آن اشاره مي کند از چه قرار است ؟ جريان بردياي دروغين چه بوده ؟ چرا از ضحاکي که يک چهره ي «انقلابي» به شمار مي رفته، يک ديو بي شاخ و دم ساخته اند ؟ تاريخ ديروز را بايد با چه نگاهي ديد ؟ بالاخره متن کامل سخن راني شاملو در کتاب «اديسه ي بامداد» آمد، ولي صحبت ها و دلايلي که صحبت هاي آن سخن راني را تاييد مي کرد به «حذف گردد» دچار شد. آن چه در ادامه مي آيد، صحبت هاي من است با علي حصوري، و نيز بخش هايي است از کتاب «ضحاک» که به روشن شدن قضيه کمک مي کند.



    در مورد آن‌ ماجرا، متأسفانه‌ پيگيري عميق‌ و دقيق‌ صورت‌ نگرفت‌ و جريان‌ها ژورناليستي شد، ژورناليستي به‌ معناي بدش‌؛ يعني درواقع‌ مجله‌اي، روزنامه‌اي شد و جاي تأسف‌ است‌ که‌ هيچ‌ حرف‌ درستي در اين‌ زمينه‌ زده‌ نشد. حتا يکي از آن‌ استادها در آن‌ زمان‌ در‌ مجله آدينه‌ نوشت‌ که‌ حصوري با سه‌ خط‌ شعر فردوسي، شاملو را گول‌ زد. اين‌ خيلي دردناک‌ بود. قضيه‌ چنين‌ نيست‌، شاملو آدمي بود که‌ گيرنده‌ي خيلي قوي اي داشت‌ وآن‌ چه‌ را که‌ اوگفت‌ بر اساس‌ کاري بود که‌ من‌ کردم‌ و بعداً هم‌ چاپ‌ شد اما آن‌ موقع‌ به‌ صورت‌ يک‌ مقاله خيلي ناقص‌ و پر غلط‌ در روزنامه‌ کيهان‌ چاپ‌ شد، علتش‌ هم‌ معلوم‌ است‌ که‌ چرا آنقدر پر غلط‌ و ناجور چاپش‌ کردند. علت‌ يکي اين‌ بود که‌ ‌ نوشته‌ي دست‌نويس‌ خودم‌ بود که‌ اين‌ احتمال‌ غلط‌ خواني را پيش‌ مي آورد، ديگر اين‌ که ‌آن‌ موقع‌ زمان‌ شاه‌ بود و دل‌شان‌ نمي خواست‌ از اين‌ حرف‌ها زده‌ شود و اصلا خوش‌شان‌ نمي آمد يک‌ آدمي آن‌ هم‌ استاد دانشگاه ‌پهلوي بيايد، صحبت‌ از اين‌ کند که‌ در ايران‌ جامعه‌اي اشتراکي وجود داشته‌ و ضحاک‌ نماينده‌ي آن‌ بوده‌ و فردوسي نسبت‌ به‌ اين‌ قضيه‌ حساس‌ بوده‌، اين‌ را کسي نمي خواست‌ بشنود، در حالي که‌ ميتوانم‌ بگويم‌ که‌ شاملو تنها کسي بود که‌ اين‌ را گرفت‌، دقيق‌ گرفت‌، يعني ازميان‌ همان‌ متن‌ مغلوط‌ واقعيت‌ را دريافت‌ و همان‌ را گفت‌، در همان‌ نگرانيهاي من‌ هم‌، همين‌ را گفت‌. خُب‌ شاملو طرز حرف‌ زدن‌اش ‌خاص‌ خودش‌ بود، کلماتي به‌ کار مي برد که‌ ديگران‌ به‌ کار نمي بردند. اين‌ يک‌ مسئله‌ي ديگر است‌ اما اصل‌ قضيه‌ نبايد لوث‌ شود. واقعاًچنين‌ است‌، يعني ما فکر مي کنيم‌ که‌ ضحاک‌ در اساطير ايران‌ دقيقاً نماينده‌ي جامعه‌اي مشترکي است‌، چون‌ شواهد فراوان‌ وجود دارد که‌ جامعه‌ي ايران‌ رو به‌ طبقاتي شدن‌ مي رفته‌ است‌ و نماينده‌ي اين‌ طبقاتي شدن‌ هم‌ جمشيد و فريدون اند. در ميان‌ اين‌ دو تن، کسي يک‌ دفعه‌ انقلاب‌ مي کند، يک‌ دفعه‌ مي آيد و آن‌ نظم‌ اجتماعي در حال‌ِ تکامل‌ را به‌ هم‌ مي ريزد. و دوباره‌ جامعه‌ را بر مي گرداند به‌ حالت‌اوليه‌اش‌، اما طبيعي است‌ که‌ چون‌ خود فردوسي دهقان‌ است‌ و دهقان‌ها باز مانده‌ي فئودال‌هاي دوره ساساني هستند، علاقه‌ ندارد از اين ‌صحبت‌ کند، يعني فردوسي دلش‌ نمي خواهد که‌ اين‌ شائبه‌ را ايجاد کند که‌ مي شود زمين‌ها را از مالک‌ها گرفت‌ و داد به‌ توده‌ي مردم‌. فردوسي نه‌ تنها اين‌ طور فکر نمي کرد بلکه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ علاقه‌اي به‌ اين‌ زمينه‌ها نداشت‌، به‌ خصوص‌ دلش‌ مي خواست‌ شاهنشاهي ِ قديم‌ ايران‌ زنده‌ شود، همان فر و همان‌ شکوه‌ به‌ وجود بيايد و به‌همين‌ دليل‌ است‌ که‌ در نامه‌ي رستم‌ فرخزاد شما ميبينيد شديداً از اين‌ که‌ منبر با تخت‌ برابر شده‌، ناراحت‌ است‌ و هيچ‌ وقت‌ دلش‌ نمي خواهد که‌ منبر و تخت‌ با هم‌ برابر شود، او دلش‌ مي خواهد آن‌ تخت‌ شاهي ِساساني يا ايراني ِپيش‌ از اسلام‌ بماند و قدرت‌ داشته‌ باشد و آن‌ زندگي دوباره‌ برگردد. تمام‌ آن‌ نامه‌، تأسف‌ بر گذشته ي ايران‌ است‌، در حالي که‌ در دوره او که‌ دوره سامانيان‌ هم‌ هست‌ نه‌ دوره ي غزنويان‌، شاهنامه‌ به‌ طور عمده‌ در دوره سامانيان‌ سروده‌ شده‌، در دوره‌ي او، ايران‌ يکي از درخشان‌ترين‌ روزگاران‌ خودش‌ را طي مي کند براي اين‌ که‌ چه‌ سامانيان، چه‌ قبل‌ از آن‌ها، آل‌ عراق‌ در خراسان‌ بسيار مردم‌ روادار خوبي بودند، يعني مي توان‌ گفت‌ جزو بهترين‌ پادشاهان‌ ايران‌ بودند، پادشاهان‌ آل‌ عراق که‌ اصلا فرشته‌ بودند، درواقع‌ نظير آن‌ها بسيار کم‌ پيدا مي شود. همان‌هايي که‌ آئين‌ سياوش‌ داشتند و لقب‌ يکيشان‌ هم‌ سياوش فر است‌، داراي فر سياوش‌. پيش از سلام اسمشان سلسله آفريغي بود. بعد از اين‌ که‌ مسلمان‌ مي شوند، خيلي هم‌ دير مسلمان‌ ميشوند ـ قرن‌ هشتم‌ ميلادي ـ اسم‌شان‌ ميشود آل‌ عراق‌ و اين‌ عراق‌ يعني ايران‌، عراق‌ ايران‌ است‌. اين‌ پادشاه‌ ايران‌ است‌ - خجسته‌ باد ايران‌ مر‌ پادشاه‌ ايران‌ را ـ اسم‌آن‌ها آل‌عراق‌ است‌ يعني آل‌ ايران‌، آدم‌هاي خيلي ممتازي بودند و هيچ‌ در تاريخ‌ ايران‌ مطرح‌ نشده‌ است‌. فردوسي در چنان‌ دوره‌اي زندگي مي کرد، اما با همه‌ي اين‌ ناراحت‌ بود و طبيعي است‌ که‌ به‌ آن‌ زندگي اشت
    راکي که‌ گفتم‌ در ماجراي ضحاک‌ هست‌، بي علاقه‌ باشد، نه‌ تنها بي علاقه‌ باشد بلکه‌ ضد آن‌ باشد و اين‌ نبايد آدم‌ را به‌ مواجهه‌ بکشاند. کسي نبايد به‌ جنگ‌ تاريخ‌ برود، به‌ جنگ‌ علم‌ برود، به‌ جنگ‌ آگاهي برود. آدم‌ اگر در مورد چيزي اطلاع‌ ندارد بايد ساکت‌ باشد چرا به‌ اين‌ فکر بيافتد کتاب‌ بنويسد و بعد هم‌ شاملو را دلالت‌ کند به ‌راه‌ خير؟

    در واقع‌ شاملو يک‌ انگولکي کرده‌، اين‌ انگولکش‌ درست‌ بود از اين‌ جهت‌ که‌ فردوسي و مليّت‌ و ايراني بودن‌ و.... داشت‌ فراموش‌ مي شد وانگولک‌ شاملو بود که‌ درآقايان‌ ولوله‌ کرد که‌ کنگره‌ي فردوسي بگيرند و دوباره‌ داستان‌هاي شاهنامه‌ را در کتاب‌هاي درسي بياورند و خلاصه‌ نام‌ ايران‌ دوباره‌ راه‌ بيفتد و بعد "اي ايران‌، اي مرز پر گُهر" را در راديو تلويزيون‌ نواختند و از اين‌ خبرها شد، يعني در واقع‌آقايان‌ شاملو را به‌ هيچ‌وجه‌ آن‌ موقع‌ نفهميدند، هم‌ چنان‌ که‌ هنوز هم‌ من‌ معتقدم‌ آن‌ وقتي که‌ لازم‌ است‌ نمي فهمند. شاملو، همان‌ طور که‌ براي شما گفتم، آدمي بود به‌ مراتب‌ آگاه‌تر از آن‌ چه‌ اين‌ آقايان‌ فکر مي کنند و کارهايش‌ خيلي سنجيده‌ و روي حساب‌ بود.

    بعدها من‌ نشان‌ دادم‌ که‌ سند من‌، فردوسي نيست‌ اتفاقاً، ابوريحان‌ است‌ و ديگران‌، يعني توي نوشته‌هاي ديگران‌ هم‌ کما بيش‌ هست‌. توي طبري هم‌ هست‌، ولي هيچ‌ يک‌ به‌ ظرافت‌ و دقت‌ ابوريحان‌ نيست‌ چون‌ از نظر علمي هم‌ ابوريحان‌ از همه اين‌ها جلوتر است‌. اين‌ يک‌، دوم‌ اين‌ که‌ آن‌ جا شاملو اصلا اشتباه‌ نگرفته‌ بود حماسه‌ و اسطوره‌ را، يا حماسه‌ و تاريخ‌ را. حتا اگر بنده‌ که‌ کار کردم‌ و نشان‌ دادم ‌اسطوره‌ معني تاريخي دارد، تاريخ‌ و اسطوره‌ را با هم‌ اشتباه‌ نگرفتم‌. بالاخره‌ اسطوره‌ در يک‌ جامعه‌اي پيدا مي شود، يک‌ چيزهايي ازآن‌ جامعه‌ را منعکس‌ مي کند يا نه‌؟ اگر از ديد ساختاري به‌ آن‌ نگاه‌ کنيم‌، يک‌ چيزهايي از آن‌ جامعه‌ را منعکس‌ مي کند. بنابراين‌ معناي تاريخي دارد، اسطوره‌ معناي تاريخي دارد. در آئين‌هايي مي بينيد که‌ انسان‌ از گياه‌ خلق‌ مي شود، مثلا در اوستاي ما، انسان‌ اوليه‌ دو تا گياه‌ بودند، اين‌ مال‌ وقتي است‌ که‌ انسان‌ کشاورزي را مي شناخته‌ و در واقع‌ رويش‌ را ميفهمد که‌ تخم‌ مي رود زير خاک، در مي آيد و رويش‌ پيدا مي شود و لذا اين‌جا گياهان‌ ايجاد مي شود. بنابراين‌، فکر مي کند تشکيل‌ انسان‌ هم‌ در آغاز مثل‌ گياه‌ بوده‌ است‌. در آيين‌هايي، انسان‌ از گل‌ ساخته‌ مي شود مثلا در اساطير مصر حتا يکي از خدايان‌ ، آدم‌ را از گل‌ درست‌ مي کند و مي برد در کوره ي خورشيد مي پزد و آدم‌ مي سازد. يعني در واقع‌ سفال‌گري. يعني اين‌ اسطوره‌ مال‌ دوره‌ي سفال‌گري است‌، پس‌ يک‌ اسطوره‌ مال‌ دوره‌ي کشاورزي است‌، يکي مال‌ دوره‌ي سفالگري. اين‌ معناي تاريخي دارد. ديگر اين‌ که‌ اسطوره‌ روي هوا پيدا نمي شود، اسطوره‌ در جامعه‌ پيدا مي شود، مردمي هستند که‌ اسطوره‌ را خلق‌ مي کنند، بنابراين‌، اسطوره‌ با آن‌ مردم‌ ارتباط‌ دارد. وقتي با آن‌ مردم‌ ارتباط‌ دارد، يعني با تاريخ ‌ارتباط‌ دارد، با جامعه‌ ارتباط‌ دارد، بنابراين‌، ما حق‌ داريم‌ به‌ اسطوره‌ معناي تاريخي بدهيم‌، به‌ شرطي که‌ لوازم‌ آن‌ کار را داشته‌ باشيم‌، نياييم‌ مثلا اسطوره‌ را با تاريخ‌ امروز تصويرش‌ کنيم‌. يک‌ اسطوره‌ي کهن‌ بايد جاي تاريخي خودش‌ را پيدا کند. کار من‌ در ضحاک‌ همين‌بوده‌، بگردم‌ ببينم‌ اين‌ اسطوره‌ مال‌ چه‌ دوره‌اي است‌. دقيقاً مال‌ دوره‌اي است‌ که‌ زندگي اشتراکي بوده‌. بر همين‌ منطقه‌اي که‌ ما زندگي مي کنيم‌، جوامع‌ اشتراکي غلبه‌ داشتند، بعد يواش‌ يواش‌ طبعاً سير تاريخي اين‌ها را به‌ طبقاتي شدن‌ سوق‌ مي دهد و جمشيد پيدا مي شود يا جمشيد تاريخي پيدا مي شود. يعني يک‌ قومي پيدا مي شوند يا جمعي پيدا مي شوند که‌ اين‌ها به‌ تمرکز ثروت‌ اعتقاد دارند، و به‌ تمرکزاسباب‌ توليد و ابزار توليد اعتقاد دارند. تکامل‌ زندگي آنان‌ را به‌ جامعه‌ي طبقاتي رسانده‌ است‌. اين‌ها دانه‌ دانه‌ معناي تاريخي اسطوره‌هاست‌. بنابراين‌، شاملو به‌ هيچ‌ وجه اشتباه‌ نکرده‌ بود و آن‌ حرف‌، دقيقاً حرف‌ شاملو نبود.

    تمام‌ شاهان‌ ساساني، ازآن‌ اوّل‌، اردشير بابکان‌، خودشان‌ را صاحب‌ اين‌ فّر مي دانستند تا آن‌ تو سري خورهاي آخري که‌ در واقع ‌بازيچه‌ي دست‌ حکومت‌ بودند، بازيچه دست‌ وزرا بودند. لابد مي دانيد آن‌ آخر سر در زمان‌ ساسانيان‌، يعني بعد از خسرو پرويز، تعدادي پادشاه‌ مي آيند روي کار. اين‌ پادشاه‌ها را وزرا مي آوردند، وزرا هم‌ مي بردند، يعني حتا من‌ در کتاب‌ام‌، «آخرين‌ شاه‌» نشان‌ داده‌ام‌ که‌ بعضي از اين‌ها اصلا بازيچه‌ بودند و سرداران‌ ِ ساساني هر کار دل‌شان‌ مي خواست‌ ميکردند. اين‌ها هم‌ صاحب‌ فّر بودند و علامت‌فّر را روي تاج‌شان‌ و لباس‌شان‌ و...... دارند و روي سکه‌هاشان‌ هم‌ هست‌. حتا مثلا فرض‌ کنيد اردشير سوم‌ که‌ دو ماه‌ سلطنت‌ کرده‌، سکه‌اش‌ هست‌ و هيچ‌ فرقي سکه‌ي او با سکه‌ي انوشيروان‌ قلدر ندارد. ملاحظه‌ ميکنيد؟ همه اين‌ها خودشان‌ را صاحب‌ فّر مي دانستند. چنين‌ نبود که‌ مردم‌ بيايند تصميمي بگيرند که‌ اين‌ پادشاه‌ خوبي بود، پس‌ فّر دارد، آن‌ يکي پادشاه‌ بدي بود و ظالم‌ بود فّر ندارد، حتا بعضي هاشان‌ چيزي بالاتر از فّر هم‌ دارند. مثلا بهرام‌ گور. بهرام‌ گور تمام‌ آن‌ کارهايي که‌ مي کند و تمام‌ آن‌ داستان‌هايي که‌ راجع‌ به او ‌هست‌، اين‌ها مقدار زيادي بار اساطيري دارد، مثلا بهرام‌گور به‌ اين‌ دليل‌ لقبش‌ شده‌ گور، که‌ گورخر شکار مي کرده‌، دقيقاً شکار گورخر يک‌ چيز اساطيري است‌ و نشانه‌ي قدرت‌ و غلبه‌ است‌. چرا؟ براي اين‌ که‌ عين‌ اين‌ صفات‌ را بهرام‌ ايزد در اوستا دارد، صفتي که‌ بهرام‌ در اوستا دارد، بهرام‌ گور هم‌ اين‌جا دارد اين‌ها مسائلي ست‌ که‌ شصت‌ سال‌ پيش‌ از ما نوشته‌اند و اصلا قضيه‌ روشن‌ است‌. فّره ايزدي مربوط‌ به‌ آيين‌ زردشت‌ است‌، مثلا شاهان‌ هخامنشي، فّره ايزدي ندارند، چرا که‌ خودشان‌ را جانشين‌ خدا ميدانند، علت‌ اين‌است‌ که‌ سلطنت‌ از مذهب‌ پيدا شده‌ است‌. اول‌ روحانيون‌ حاکم‌ بودند، يواش‌ يواش‌ حکومت‌ تجزيه‌ شد. به‌ سه‌ قسمت‌. در جهان‌ قديم ‌قضيه‌ اين‌ بود که‌ روحاني قبيله‌، جادوگرِ قبيله‌ و فرمانده‌ي قبيله‌ يک‌ نفر بود. که‌ اين‌ چون‌ هم‌ قوي بود از نظر بدني، هم‌ پزشکي سرش‌ مي شد و هم‌ مسائل‌ آئيني سرش ميشد، اين‌ ميشد رئيس‌ قبيله‌ و اين‌ مال‌ آن‌ جوامع‌ بسيار کهن‌ است‌ و بعد است که‌ به‌ تجزيه‌ي شغل‌ها مي رسيم‌، يک‌ کشاورز خودش‌ هم‌ کشاورز بود هم‌ بيل‌اش‌ را خودش‌ درست‌ مي کرد هم‌ لباس‌اش‌ را خودش‌ مجبور بود درست‌ کند هم‌خانه‌اش‌ را خودش‌ درست‌ کند، همه‌ي کارها را خودش‌ مي کرد. بعد تجزيه‌ي مي شود، نجار پيدا مي شود، بنا پيدا مي شود، همان‌ طور هم‌حرفه‌ي سلطنت‌ يا روحانيت‌ تجزيه‌ شد و ازش‌ سه‌ کار مختلف‌ پيدا شد، يکي اش‌ شاهي، يکي روحانيت‌ و يکي طبابت‌.

    چنان‌ دين‌ و شاهي به‌ يکديگرند

    تو گويي که‌ فرزند يک‌ مادرند

    يعني روحاني با پادشاه‌ برادر هم‌ بودند. شاهان‌ هخامنشي، طبيعي است‌ ميگويند به‌نام‌ خدا، اول‌ حرفش‌ ميگويد خداي بزرگ‌ است‌ اهورا، او مزدا بود که‌ اين‌ آسمان‌ را داد، او زمين‌ را داد، او شادي داد، مردم‌ را شادي داد، اما اين‌ معني اش‌ اين‌ است‌ که‌ او به‌ فّر اعتقاد ندارد، براي اين‌ که‌ او زردشتي نبوده‌، شاهان‌ هخامنشي زردشتي نبودند. انديشه فّر، يک‌ انديشه زردشتي است‌ و اين‌ تز هم‌ معتقد مي شود به‌ انتقال‌ در يک‌ دودمان‌، يعني از پدر به‌ پسر مي رسد. در جهان‌ باستان‌ هم‌ جادوگر نمي آمد حسن‌ علي بقال‌ را جانشين‌ خود کند، بچه‌اش‌ جانشين‌اش‌ مي شد، حتا اگر ضعيف‌ بود. توي بچه‌هاش‌ هم‌، قلدرترين‌اش‌ جانشين‌ مي شد و اين‌ جا هم‌ همين‌ طور است‌،شما مي بينيد که‌ پادشاهان‌ ساساني فّر دارند و در اين‌ خانواده‌ سلطنت‌ باقي مي ماند تا آخر. پس‌ نظريه‌ي فّر خاص‌ آئين‌ زردشتي است‌ و ثانياً به‌ طريق‌ ارثي منتقل‌ مي شود، پس‌ بنابراين‌ همه‌ي ساسانيان‌ فّر داشتند.


    من‌ باز در همين‌ کتاب‌ ضحاک‌ام‌ اشاره‌ کرده‌ام‌ اين‌ را دقيق‌ و آن‌ چه‌ از سنگ‌ نبشته‌ است‌ آورده‌ام‌ و ترجمه‌ کرده‌ام‌ و ماجرا را گفته‌ام‌. ببينيد من‌ پارسال‌ در برکلي، در همان‌ جايي که‌ شاملو صحبت‌ کرده‌ بود، راجع‌ به‌ همين‌ قضيه‌ صحبت‌ کردم‌، يعني يک‌ سخنراني کردم‌ باعنوان‌ "ضحاک‌" يا اسطوره ضحاک‌ در برکلي و آنجا نشستم‌ و اتفاقاً دوستاني هم‌ که‌ آن‌ جا بودند، قبلا آگهي کرده‌ بودند که‌ آقاي شاملو آمد از قول‌ حصوري يک‌ حرف‌ هايي را زد، حالا خودش‌ آمده‌، اگر حرفي داريد بياييد بزنيد. ما هم‌ رفتيم‌ نشستيم‌، يک‌ گروهي هم ‌آمده‌ بودند شنونده‌ بودند، خُب‌ طبعاً چون‌ حرف‌هاي من‌ با حرف‌هاي شاملو شباهت‌ زياد داشت‌، عده‌ي ديگري نيامده‌ بودند. ولي آن‌عده‌اي که‌ آمدند، هيچ‌ حرفي براي گفتن‌ نداشتند، حداکثر اين‌ بود که‌ آن‌ها سئوال‌ کننده‌ بودند و من‌ جواب‌گو بودم‌ و همين‌ مسائل‌ را مطرح‌ کردم‌. به‌ نظر من‌ قضيه‌ي برديا هم‌ دقيقاً همين‌ طور است‌. يعني دقيقاً برديا يک‌ نماينده جامعه اشتراکي است‌ و ببينيد اين‌ احساسات‌ به ‌اين‌ آساني در مردم‌ نمي ميرد، يعني جامعه‌اي اشتراکي وقتي دارد زائل‌ ميشود، از بين‌ مي رود و جامعه‌اي با مالکيت‌ خصوصي و با مالکيت‌ ابزار توليد به‌ اصطلاح‌ به‌ کار ميآيد، اما خاطره‌ي آن‌ در ذهن‌ها باقي مي ماند، يعني چنين‌ نيست‌ که‌ از اذهان‌ محو شود، حداقل‌ آن ‌توده‌ي مردم‌ که‌ آن‌ ابزار توليد را از دست‌ داده‌ و به‌ شکل‌ برده‌ و يا شکل‌هاي ديگر استثمار مي شود، اين‌ را دائم‌ با خود مي پروراند و اين‌را به‌ صورت‌ يک‌ آرزو به‌ فرزندش‌ منتقل‌ مي کند که‌ يک‌ روزي ما اين‌ طوري بوديم‌ و اين‌ طوري شديم‌ و اين‌ فراوان‌ مثال‌ ديگر هم‌ دارد، يک‌ مثال‌اش‌ در قصه اهل‌ سباي مولوي است‌. آنجا قومي به ‌نام‌ سبا ميآيند و با پيامبران‌ مواجه‌ ميشوند، اهل‌ سبا به‌ پيامبران‌ مي گويند که‌ ما قبلا آدم‌هاي ديگر بوديم‌، شما ما را تبديل‌ کرديد به‌ يک‌ جور آدم‌هاي ديگر. آن‌ موقع‌ ما خيلي خوش‌ بوديم‌ و خيلي راجع‌ به‌ مرگ‌ صحبت‌ نمي کرديم‌، شما خوشي ما را از ما گرفتيد و راجع‌ به‌ مرگ‌ صحبت‌ کرديد. اين‌ خاطره‌ در ذهن‌ مردم‌ مانده‌ است‌. از کي؟ از وقتي که‌ اين‌ها به‌ مرگ‌ به‌ اين‌ شکلي که‌ ما نگاه‌ مي کنيم‌ يعني ميگوييم‌ دنياي ديگري هست‌ و آن‌جا زجر و توبيخ‌ و... وجود دارد، نگاه‌ نمي کردند. آن‌ها فکر مي کردند آدم‌ مي ميرد و مي رود يک‌ جاي آرام‌تري. در اديان‌مختلف‌ فکرهاي مختلفي بود، ولي هيچ‌کس‌ فکر نمي کرد که‌ ديگر قبلا" ببرندش‌ آن‌جا صدبار بسوزانندش‌ و از اين‌جور چيزها. آن‌خاطره‌ي گذشته‌ در ذهن‌ مردم‌ باقي مي ماند و همان‌ قصه‌ي اهل‌ سبا يک‌ نمونه‌اش‌ است‌ که‌ در مردم‌ ايران‌ هم‌ باقي مانده‌ بود و جامعه‌ ي اشتراکي هم‌ در دوره‌ي هخامنشي ظهور کرده‌، در لباس‌ برديا.

    شما مي گوييد وقتي کسي مي آيد و به‌ شاملو ايراد مي گيرد که‌ او بايد با ديد امروزي و با توجه‌ به‌ نظام‌هاي امروزي، جامعه‌ي زمان‌ گذشته‌(ضحاک‌، برديا، فردوسي و...) را زير سئوال‌ برد، چه‌ پاسخي مي توان‌ به‌ اين‌ قبيل‌ ايرادها داد؟

    اين‌ دو تا پاسخ‌ دارد. يکي اين‌ که‌ اولا" ما با ديد امروز به‌ آن‌ زمان‌ نگاه‌ نمي کرديم‌، آن‌ زمان‌ جامعه‌ي اشتراکي وجود داشته‌، آن‌ جامعه‌ متحول‌ شده‌، دگرگون‌ شده‌، ما هم‌ آن‌ را توصيف‌ مي کنيم‌. چيزي بيش‌ از اين‌ نمي گوييم‌. اين‌ يک‌ مورد. دوم‌ اين‌که‌ اگر ما تاريخي کار کنيم‌، يا تاريخ‌ مطالعه‌ کنيم‌، ناچاريم‌ که‌ همين‌طور عمل‌ کنيم‌. مگر مورخ‌ امروز که‌ مي خواهد برود دوره‌ي ساساني را مطالعه‌ کند، کفش‌هايش‌ را در مي آورد و گيوه‌ مي پوشد و يا شلوارش‌ را درمي آورد و از آن‌ تنبان‌هاي گشاد چين‌ چين‌ مي پوشد و کلاه‌ فلزي سرش‌مي گذارد؟ اگر احياناً تفنگ‌ دارد، از پنجره‌ پرت‌ مي کند بيرون‌ و يک‌ شمشير آهني جايش‌ مي گذارد؟ همچين‌ چيزي نيست‌. مورخ‌ طبعاً همين‌طور است‌. هيچ‌ تاريخي، تاريخ‌ گذشته‌ نمي شود. هميشه‌ هر تاريخي عبارت‌ است‌ از تاريخ‌ گذشته‌ از زبان‌ راوي امروز. هر مورخي با ديد خودش‌ به‌ گذشته‌ نگاه‌ مي کند، ترديدي نيست‌. اگر اين‌طور نبود، فلسفه‌ي تاريخ‌ پيدا نميشد. مگر داريوش‌ و کوروش‌ فکر مي کردند که‌ دارند جهان‌ را تکامل‌ مي بخشند؟ ولي ما فکر ميکنيم که‌ کارهاي آن‌ها در جهت‌ تکامل‌ِ دنيا بوده‌، در جهت‌ پيش‌رفت‌ِ زندگي بوده‌ است‌. سلطان‌ محمود باعث‌ توسعه‌ي فرهنگ‌ ايران‌ در هند شده‌، ولي او که‌ براي توسعه‌ي فرهنگ‌ ايران‌ به‌ هند نمي رفت‌، او مي رفت ‌آن‌جا طلا غارت‌ کند و بچاپد و بياورد خوش‌گذراني کند. پول‌ مُفت‌ دربياورد و خرج‌ شعراي دربارش‌ کند. آن‌قدر پول‌ به‌ فرخي بدهد که‌فرخي بگويد: بس‌ است‌! خاقاني در شعرش‌ جايي ميگويد که‌: شنيدم‌ که‌ از نقره‌ زد ديگ‌دان‌...ديگ‌خانه‌ي عنصري نقره‌ بوده‌، قاشق‌چنگال‌اش‌ طلا بوده‌. اين‌ طلاها از کجا آمده‌ بوده‌؟ آقاي سلطان‌ محمود رفته‌ بوده‌ هند را غارت‌ کرده‌ بوده‌ آورده‌ بوده‌، وگرنه‌ کارخانه‌ که ‌نداشته‌!

    تاريخ‌ اين‌ است‌، ما اين‌طوري بوديم‌. ما که‌ نمي آييم‌ از ديد سلطان‌ محمود تاريخ‌ بنويسيم‌. يا از ديد فردوسي يا از ديد بلعمي يا طبري. ما از ديدِ انسان‌ امروز بايد بنويسيم‌.

    اين‌ آقاياني که‌ اين‌ حرف‌ها را درباره‌ي شاملو زدند، هيچ‌کدام‌شان‌، چه‌ آن‌هايي که‌ مقاله‌ نوشتند و چه‌ آن‌هايي که‌ کتاب‌ نوشتند، هيچ‌کدام‌ از اصل‌ قضيه‌ آگاهي نداشتند و فقط‌ آمدند جواب‌ شاملو را بدهند يا شاملو را به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ کنند که‌ مثلاً شاملو عاقبت‌ به‌خير بشود! من‌ نوشته‌هاشان‌ را خواندم‌، يکي مي خواست‌ شاملو را بياورد به‌ راه‌ راست‌ و هدايت‌ کند و کاري کند که‌ شاملو توبه‌ کند و درست‌ بشود و عاقبت‌اش‌ به‌ خير شود و به‌ بهشت‌ برود و از اين‌ جور چيزها. يک‌ عده‌ اين‌جور فکر مي کردند.

    کاري شان‌ نمي شود کرد، حالا هم‌ شايد بنشينند و براي شاملو دعا کنند و بگويند خدا بيامرزدش‌ و از گناهان‌اش‌ بگذرد... اما کساني که‌ با شاملو آشنا باشند مي دانند که‌ شاملو اصلاً آدمي نبود که‌ به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ شود. شاملو به‌ راه‌ خودش‌ مي رفت‌. شاملو يک‌ راه‌ خاص‌ خودش‌ را داشت‌، آن‌ را مي رفت‌ و اين‌ آقايان‌ را به‌ دنبال‌ خودش‌ مي کشيد، اين‌ها هِي زاري مي کردند و ناله‌ مي کردند و تو را به خدا و چنين‌ و چنان‌ بهش ‌مي گفتند، او هم‌ گوش‌ نمي داد و مثل‌ برق‌ و باد مي رفت‌ جلو. به‌ همين‌ دليل‌ اين‌ها ماندند، او جلو رفت‌.


    ‌نخستين‌ شاهان‌ ايراني و شکل‌گيري نخستين‌ طبقات‌ در ايران

    نخستين‌ پادشاهان‌ ايران‌ داراي الگوي شاهان‌ جادوئي هستند. شاهان‌ جادوئي فرمانروايان‌ جوامع‌ ابتدائي هستند که‌ بسياري شکل‌ اشتراکي اوليّه‌ داشته‌اند. اين‌ پادشاهان‌ با سه‌ نيروي ممتاز که‌ ويژه‌ آن‌ها است‌، شناخته‌ مي شوند که‌ عبارت‌ است‌ از: روحانيّت‌(جادوگري)، پهلواني و پزشکي. در چنان‌ جوامعي شاه‌ کليّه اختيارات‌ِ هر سه‌ «کار» را دارد يعني داراي سه‌ کارکرد است‌. هدايت‌ جامعه ‌هم‌ از جهت‌ روحاني هم‌ از نظر سياسي (ترکيبي از پهلواني و روحانيت‌) و بالاخره‌ پزشکي کار شاه‌ است‌. در واقع‌ شاه‌ با همه اين‌ سه‌ کارکرد خود اعتبار و مرجعيّت‌ پيدا ميکند، به‌ همين‌ دليل‌ اغلب‌ تنها کسي است‌ که‌ کار مشخص‌ ندارد و غذا، پوشاک‌ و ديگر نيازهاي او راجامعه‌ تأمين‌ ميکند.

    نميتوان‌ گفت‌ که‌ او در جامعه خود هم‌ با سه‌ کار مشخص‌ ميشود، زيرا در آن‌جا جادوگري و رهبري، پزشکي و تسلّط‌ روحاني و جسماني (پهلواني) با هم‌ همراه‌ و در واقع‌ همه کارکردهاي شاه‌، يگانه‌ است‌، اين‌ ماايم‌ که‌ با توجه‌ به‌ تحوّلات‌ اجتماعي و تجزيه کارشاهان‌ کهن‌ به‌ سه‌ کار روحانيّت‌، رهبري نظامي و پزشکي در دوره‌هاي بعد و در جوامع‌ طبقاتي، نيروهاي او را به‌ منظور شناسائي دقيق‌ تجزيه‌ ميکنيم‌. همين‌ شاهان‌ هستند که‌ وقتي مرجعيّتي فوق‌العاده‌ بيابند خدا يا شاه‌ - خدا ميشوند.
    معروف‌ترين‌ و بارزترين‌ نمونه اين‌ شاهان‌ در تاريخ‌ ايران‌ جم‌ و فريدون‌ (سلف‌ و خلف‌ ضحاک‌) هستند و اتفاقاً اين‌ دو شاه‌ متعلق‌ به‌ زماني هستند که‌ جامعه ايراني طبقاتي شده‌ است‌. به‌ اين‌ نکته‌ باز خواهيم‌ گشت‌. در عين‌ حال‌ در شخصيّت‌ هر يک‌ از اينان‌ يک‌ جنبه‌ ازسه‌ «کار» آنان‌ قويتر است‌ و به‌ همين‌ دليل‌ دومزيل‌ هر يک‌ از آنان‌ را با يکي از کارکردها، برجسته‌تر ميکند، جمشيد شاه‌ و فريدون ‌چون‌ يک‌ قهرمان‌.

    براي شناسائي کارکردهاي اين‌ شاهان‌ ناچار بايد به‌ دنبال‌ کهنه‌ترين‌ شواهد بود، اما حتي در شاهنامه‌ نشانه‌هائي از آن‌ هست‌، دراين‌ کتاب‌ جمشيد، از جمله‌ چنين‌ شناسانده‌ ميشود:

    زمـــــــــــانه‌ برآســـــود از داوري

    به‌ فرمــان‌ او ديو و مـــــرغ‌ و پري

    جهان‌ را فـــزوده‌ بــــــدو آب‌ روي

    فروزان‌ شده‌ تخت‌ شاهي بـــــــدوي

    منم‌ گفـــــــت‌ با فرّه ي ايـــــــزدي

    همم‌ شهريـــــــاري همم‌ مــــوبـــدي

    بدان‌ راز بــــد دست‌ کوته‌ کنـــــــم‌

    روان‌ را ســوي روشني ره‌ کنـــــــــم‌ ...

    به‌ فّر کئي نرم‌ کــــــــــرد آهــــــــنا

    چو خود و زره‌ کرد و و چون‌ جوشنا ...

    در همين‌ پنج‌ بيت‌ مهم‌ترين‌ مشخّصه‌هاي شاهان‌ جادوئي آمده‌ است‌. ديو و مرغ‌ و پري به‌ فرمان‌ اويند، تخت‌ شاهي به‌ او فروزان ‌است‌، از فرّه ايزدي (نيروي جادوئي شاهان‌) برخوردار است‌، هم‌ پادشاه‌ است‌، هم‌ موبد و هم‌ پزشک‌. روان‌ها را به‌ سوي روشنائي مي برد و با همان‌ نيروي جادوئي کارها مي کند، از جمله‌ نرم‌ کردن‌ (گداختن‌) آهن‌ ... اين‌ ويژگي ها در سندي است‌ که‌ چند دست‌ (از اوستا تا زند، از زند تا خداي نامه‌ها و از آن‌ها به‌ شاهنامه‌) گشته‌ است‌. بيشک‌ در مدارک‌ کهن‌تر‌ چيزهاي ديگري داشته‌ايم‌.

    در اوستا جمشيد پادشاه‌ جهان‌ است‌ که‌ زمين‌ را سه‌ بار - براي اين‌که‌ مردم‌ و جانور بسيار شده‌ بودند - گسترد تا همه‌ در آن‌ جاي گيرند‌. او زيبا، خوب‌ - رمه‌، بالاننده‌، پرونده‌، سردار و نگهبان‌ جهان‌ است‌ و در شهرياري او نه‌ سرما است‌، نه‌ گرما و نه‌ مرگ‌، او دو زين‌افزار دارد که‌ رد اثر آن‌ها دارنده دو شهرياري است‌. او با اهورمزدَ انجمن‌ کرده‌ است‌ تا چگونه‌ با طوفان‌ سرما مبارزه‌ کند. او با رايزني اهورمزد شهر بي آسيب‌ جادوئي ساخت‌، که‌ نمادي از بهشت‌ است‌، اما درست‌ چون‌ کشتي نوح‌ در طوفان‌.
    اصولا تولّد جمشيد با کاري جادوئي (فشرن‌ هوم‌، گياهي داراي شيره مقدس‌) توسط‌ پدرش‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. اين‌ پسر پاداش‌ کارِآن‌ پدر است‌. امتيازات‌ ديگري که‌ دارد عبارت‌ است‌ از اين‌ که‌ در پادشاهي او جانور و انسان‌ بي مرگ‌، آب‌ و خوراک‌ تمام‌ نشدني و جهان ‌بدون‌ گرما و سرما شد. مردم‌، پدر و پسر هر دو چون‌ جوان‌ پانزده‌ ساله‌ بودند. در ونديداد جم‌ اوّلين‌ کسي است‌ که‌ اهورمزد - با او سخن‌ ميگويد.

    در بخش‌هاي ديگر اوستا او از خدايان‌ ديگر (ناهيد) بزرگ‌ترين‌ شهرياري، تسلّط‌ بر ديوها، مردمان‌، جادوان‌، پريها و ديگرموجودات‌ غيرطبيعي خواسته‌ و يافته‌ است‌، با همه اين‌ها، همه اين‌ بخش‌ها با زردشتيگري تطبيق‌ داده‌ شده‌ است‌. به‌ طوري که‌ خواهيم ديد درست‌ در دوره جمشيد جامعه ايراني طبقاتي مي شد. درست‌ در همين‌ دوره طبقاتي شدن‌ و تجزيه کارها، از جمله‌ کارکردهاي شاهان‌، است‌ که‌ تعارض‌ رخ‌ مي نمايد. يعني از طرفي به‌ علّت‌ گسترش‌ جامعه‌ که‌ به‌ شکل‌ سه‌ بار زمين‌ را گسترش‌ دادن‌ در اسطوره جم ‌ديده‌ مي شود، بايستي وظايف‌ اجتماعي‌ تقسيم‌ شود و از طرفي شاه‌ - خدايان‌ حاضر به‌ تجزيه قدرت‌ خود نيستند و ميخواهند همه اختيارات‌ (امتيازات‌) خود را حفظ‌ کنند. اين‌ تعارض‌ نه‌ صده‌ها که‌ هزاره‌ها دوام‌ آورد و به‌ عصر تمدّن‌ رسيد به‌ طوريکه‌ غرب‌ با دشواري توانست‌ روحانيون‌ را از داشتن‌ِ امتياز حکومت‌ باز دارد، اما نماد آن‌ به‌ صورت‌ حکومت‌ پاپ‌ در اروپا باقي مانده‌ است‌، بديهي است‌ امتياز پزشکي را ناچار از دست‌ دادند.

    شکل‌ِ شاه‌ - خدائي شاهان‌ ايراني‌ اگر چه‌ ويژه ايران‌ است‌، امّا وجوه‌ِ اشتراکي با شاه‌ - خدائي در بين‌ ديگر ملل‌ آريائي هم‌ دارد. به‌طوريکه‌ جم‌ و فريدون‌ از شاه‌ - خدايان‌، بلکه‌ خدايان‌ هند هم‌ هستند و در بخش‌ اول‌ (ص‌ ۱۶ به‌ بعد) به‌ آن‌ها اشاره‌ شد.



    نخستين‌ طبقات‌ اجتماعي در اساطير هند و اروپائي

    با آغاز مطالعه‌ در اساطير هند و اروپائي که‌ با نام‌ دانشمنداني چون‌ آدالبرت‌ کوهن‌ و فريدريش‌ ماکس‌ مولر همراه‌ است‌، با کار ويلهم‌ مانهارت‌ مطالعه‌ در مذهب‌ هند و اروپائيان‌ جهت‌دار شد و با کار کارنوي مشخص‌ شد.

    در نيمه اول‌ قرن‌ بيستم‌ با کارهاي تحليلي ه.گونترت‌ ، ر.اوتو و ف‌. کرنليوس‌ مواد لازم‌ براي مطالعات‌ دقيق‌تر و تطبيقي فراهم‌ شد.

    در ربع‌ دوم‌ قرن‌ بيستم‌ تعدادي کتاب‌ و مقاله‌ راهگشاي کار شد که‌ از جمله‌ مقاله بنونيست‌ در مورد (طبقات‌ اجتماعي در سنت‌ اوستائي) را در مورد ايران‌ بايد نام‌ برد. ژرژ دومزيل‌ مفصل‌ترين‌ و پخته‌ترين‌ کارها را در اين‌ زمينه‌ کرده‌ است‌ و گزارش‌ ما از طبقات‌ اجتماعي در اساطير ايران‌ با نظرات‌ وي منطبق‌ است‌. نخست‌ بايد اشاره‌ کرد که‌ کهنه‌ترين ‌نشانه‌ از طبقات‌ جوامع‌ آريائي اتفاقاً در سندي مربوط‌ به‌ دربار مصر و در روايتي از قرن‌ پانزدهم‌ پيش‌ از ميلاد آمده‌ است‌ و چه ‌مورّخان‌ قديم‌ و چه‌ دانشمندان‌ جديد اعتقاد دارند که‌ اين‌ نوع‌ طبقه‌بندي در آتن‌ باستان‌ وجود داشته‌ است‌. اين‌ سند که‌ مربوط‌ به ‌پادشاهي فرعون‌ توتموزيس‌ چهارم‌ (۱۴۱۵ تا ۱۴۰۵ پ‌.م‌) است‌ و هرودت‌ و ديودور آن‌ را نقل‌ کرده‌اند، مربوط‌ به‌ هنگامي است‌ که‌ ثانني مي خواست‌ براي سرور خود فرعون‌، آماري تهيه‌ کند. در آن‌ ميخوانيم‌:

    با گردآوري همه زمين‌ در پيشگاه‌ شاهنشاهي، از همه‌ بازرسي شد، سربازان‌، پريستاران‌، بردگان‌ شاهي، و همه صنعتگران‌ را، همه‌ زمين‌ و همه گله‌ها، ماکيان‌ و گله‌هاي خرد را شناخت‌، به‌ فرماني‌ نظامي که‌ مورد علاقه سرورش‌ ثانني بود.

    دومزيل‌ مثل‌ بسياري از دانشمندان‌ صده ما باور داشت‌ که‌ توتموزيس‌ نخستين‌ فرعوني بود که‌ با شاهزاده‌ خانم‌ آريائي ميتاني، دختر پادشاهي که‌ نام‌ او مشخصاً اَرتتمه‌ است‌، زناشوئي کرد. امّا امروزه‌ مدارک‌ فراواني از ارتباط‌ ايرانيان‌ با دربارمصر و حتّي ازدواج‌ با خاندان‌ شاهي مصر هزاره دوم‌ پيش‌ از ميلاد، به‌ دست‌ آمده‌ و مورد تجزيه‌ و تحليل‌ قرار گرفته‌ است‌. از همين‌ جا است‌ که‌ افسانه مهاجرت‌ آريائيان‌ به‌ درون‌ ايران‌ مخصوصاً در حدود ۱۲۰۰ پ‌.م‌. مورد راست‌ يا درست‌ است.

    اشاره مورّخان‌ يوناني به‌ وجود چنان‌ طبقاتي در آتن‌ِ کهن‌ قابل‌ توجّه‌ و نيز قابل‌ مقايسه‌ با وضعيت‌ ايران‌ است‌. البته‌ مطالب‌ متن‌ درمورد طبقات‌ خيلي دقيق‌ نيست‌ و مفسّران‌ آن‌ را تفسير و اصلاح‌ کرده‌اند. امّا مقايسه متون‌ کهن‌ِ سلت‌، ايتاليائي، يوناني، سکائي، ايراني، هندي و ... نشان‌ ميدهد که‌ هند و اروپائيان‌ به‌ «مفهومي از ساختار اجتماعي که‌ بر اساس‌ تمايز و توالي سه‌ کارکرد) شناخته‌ ميشود، دست‌ يافته‌ بودند. اين‌ تقسيم‌بندي در وجوه‌ِ مختلف‌ فرهنگ‌ هند و اروپائي آشکار است‌، به‌ طوريکه‌ تقسيم‌بندي طبقاتي‌ نه‌ تنها درجامعه‌، بلکه‌ در افلاک‌ و آسمان‌ها، خدايان‌، اساطير، حماسه‌ها، داروها و پزشکي تظاهر مي يابد. مقصود از سه‌ کارکرد همان‌ سه‌کارکرد شاهان‌ است‌ که‌ با اندکي تسامح‌ مي توان‌ گفت‌ که‌ به‌ جامعه‌ منتقل‌ شده‌ است‌: روحانيون‌ و جنگجويان‌ نماد دو کارکرد و صنعتگران‌، چوپانان‌ و امثال‌ آن‌ نمايشگر کارکرد سوم‌ است‌. کارکرد سوم‌ با وضع‌ تاريخي جامعه‌ (چوپاني، کشاورزي يا وضعي ديگر) شکل‌ مي گيرد. مثلا يکي از وجوه‌ِ چشمگير جوامع‌ هندي پس‌ ريگ ودائي تقسيم‌ منظم‌ آن‌ها به‌ چهار طبقه‌ است‌ که‌ در سنسکريت ‌چهار رنگ‌ ناميده‌ ميشود. سه‌ طبقه اول‌، گرچه‌ نابرابر، امّا پاک‌اند، زيرا آريا هستند، و حال‌ آن‌که‌ چهارمين‌ طبقه‌ که‌ مسخّرآريا هستند، طبيعتاً از سه‌ ديگر جدائي و سرشت‌ غيرقابل‌ تغيير ناپاک‌ دارند. به‌ طبقه چهارم‌ که‌ از جنس‌ ديگرند در اين‌جا کاري نداريم‌.

    هر يک‌ از سه‌ طبقه‌ با نام‌ و وظايف‌ خود شناخته‌ ميشوند: براهنمه‌ ها يا پريستاران‌، دانشجويان‌ و دانايان‌ دانش ‌مقدّس‌ و متصدّيان‌ قربانيها؛ کشتريه ها يا راجنيه‌ ها، يعني چنگجويان‌ که‌ مردم‌ را با نيرو و سلاح‌هاي خود مي پايند، وئيشيه‌ها يا توليدکنندگان‌ نعمت‌هاي مادي، دامپروران‌، کشاورزان‌، زحمت‌کشان‌. اين‌ جامعه منظم‌، کامل ‌و هم‌ آهنگ‌، داراي شخصيت‌ ممتازي است‌ يعني شاه‌ يا راجن‌ که‌ اگرچه‌ مثل‌ ديگران‌ زاده‌ شده‌ ولي از نظر چگونگي از طبقه ي دوم‌ برآمده‌ است‌.
    اين‌ گروه‌ها که‌ به‌ حسب‌ نقش‌ اجتماعي خود پديد آمده‌ و داراي سلسله‌ مراتب‌اند، هر يک به‌ خودي خود براساس‌ توارث‌، ازدواج‌ِ درون‌گروهي و شناسه‌اي مشخص‌ از ممنوعّيت‌ها استوار ميشوند. چنين‌ شکل‌ کهنه‌اي، بي شک‌ تنها آفريده ويژه هنديان‌ و متعلّق‌ به‌ پس‌ ازمجموعه ريگ‌ ودا نيست‌. نام‌هاي طبقات‌ به‌ روشني تنها در سرود قرباني انسان‌ اولّيه‌ و در کتاب‌ دهم‌ مجموعه‌ - و بسيار متفاوت‌ از همه ي سرودهاي ديگر - آمده‌ است‌. امّا چنين‌ «وضعي» ابداً ساختگي نيست‌، بلکه‌ استحکام‌ بخشيدن‌ به‌ نظري است‌ که‌ بي شک‌ از يک عمل اجتماعي سابقه‌دار سرچشمه‌ ميگيرد و اين‌ تنها دانشمندان‌ غرب‌ نيستند که‌ به‌ چنين‌ نظري رسيده‌اند.
    يکي از دانشمندان‌ هند به‌ نام‌ و.م‌.آپته‌ در سال‌ ۱۹۴۰ مجموعه‌اي از نه‌ کتاب‌ اول‌ ريگ ودا فراهم‌ کرد که‌ (مخصوصاً کتاب‌ ۸، فصل‌ ۳۵، بندهاي ۱۸ - ۱۶) ثابت‌ مي کند هنگام‌ تأليف‌ اين‌ سرودها، جامعه‌ را ترکيبي از پريستاران‌، جنگجويان‌ و دامداران ‌مي دانستند. حتي اگر آن‌ها با نام‌هاي خود، يعني براهنمه‌، کشتريه‌ و وئيشيه‌ مشخص‌ نمي شدند. آپته‌ اگرچه‌ مسئله‌ را طبقاتي نديده‌ است‌، امّا سه‌ گانگي کارکرد اجتماعي اين‌ سه‌ گروه‌ را در تعريف‌هاي خود داده‌ است‌، مثلا برهمن‌ را داراي دانش‌ و سودمند کننده ي روابط‌ عرفاني بين‌ گروه‌ها و امثال‌ آن‌ شناسانده‌ است‌.

    از شرق‌ ايران‌ به‌ شمال‌ غرب‌ برويم‌ به‌ ميان‌ قومي ايراني ولي مستقل‌ و کم‌تر شناخته‌ شده‌ يعني سکاها که‌ با ويژگي هاي شگفت‌انگيز متأسفانه‌ در آثار علمي هم‌ معرفي شده‌اند. آنان‌ از نظر هنري و نظامي بسيار پيشرفته‌ بودند، امّا مثلا آنان‌ را «بيابان گرد» معرفي کرده‌اند. اين‌ لازم‌ به‌ تذکر است‌ که‌ سکاها در طول‌ تاربخ با قوم‌هاي مختلف‌ آميختند و در بين‌ آن‌ها حل‌ شدند، امّا گروهي از آنان‌ در قفقاز باقي ماندند که‌ در آثار قديم‌ ايران‌ «آس‌» ناميده‌ شده‌اند و امروزه‌ در جهان‌ اُست‌ ناميده‌ مي شوند. در قرن‌ بيستم ‌مطالعات‌ فراواني راجع‌ به‌ شناخت‌ اين‌ قوم‌ و از جمله‌ زبان‌ و فرهنگ‌ آنان‌ چه‌ به‌ وسيله دانشمندان‌ غرب‌، چه‌ روس‌ و چه‌ خود ايشان‌ صورت‌ گرفته‌ است‌.

    سکاها به‌ طور عمده‌ در شمال‌ درياي سياه‌ مي زيستند، امّا از شرق‌ تا چين‌، آلتائي و سيبري و از غرب‌ تا ميانه اروپا پيشروي کرده‌ باهمه همسايگان‌ دست‌ و پنجه‌ نرم‌ کرده‌اند. آثار سکاها در ايران‌ تا همدان‌ يافت‌ شده‌ است‌. هرودت‌ و چند مورخ‌ ديگر درباره سکاها مطالبي نوشته‌اند، از جمله‌ هرودت‌ از زبان‌ آنان‌ بنيادِ مردم‌شان‌ را چنين‌ توصيف‌ ميکند:

    ‌نخستين‌ انساني که‌ در سرزمين‌ آن‌ها زندگي کرد که‌ پيش‌ از آن‌ بيابان‌ بود، تارگيتائوس‌ بود که‌ پسر زئوس‌ و دختر رود بوريس‌ تنس‌ (رود دنيپر) بود... او سه‌ پسر داشت‌: ليپوخائيس‌، آرپوخائيس‌ ، کولاخائيس‌ که‌ جوان‌تر از همه‌ بود. در پادشاهي آنان ‌در سرزمين‌ سکاها از آسمان‌ يک‌ خيش‌ِ زرّين‌، يک‌ يوغ‌ زرّين‌، يک‌ تبرزين‌ زرّين‌ و يک‌ جام‌ زرّين‌ افتاد. بزرگ‌ترين ‌آنان‌ نخستين‌ کسي بود که‌ آن‌ها را ديد و خواست‌ آن‌ها را بردارد، امّا زر به‌ آتش‌ تبديل‌ شد. ناچار کنار رفت‌ و برادر دوم‌ نزديک‌ شد، باز هم‌ مثل‌ پيش‌، زر آتش‌ شد. سرانجام‌ و هنگامي که‌ آتش‌ دو برادر را بازداشت‌، جوان‌ترين‌ برادر پيش‌ رفت‌، امّا آتش‌ خاموش‌ شد، به‌ طوريکه‌ توانست‌ آن‌ چيزها را بردارد و به‌ خانه‌ ببرد. دو برادر بزرگ‌تر اين‌ را نشانه‌اي آسماني شمردند و همه‌ کشور را به‌ کولاخائيس‌ سپردند. فرزندان‌ ليپوخائيس ‌سکاهائي هستند که‌ امروز قبيله اوکاته‌ ناميده‌ ميشوند. فرزندان‌ برادر دوم‌، آرپوخائيس‌ کاتيارها و تراسپيها هستند. فرزندان‌ کوچک‌ترين‌ برادر سکاهاي شاهي هستند که‌ اکنون‌ پارالات‌ها نام‌ دارند، امّا همه‌ روي هم‌ اسکولوتو نام‌ دارند که‌ از نام‌ يکي ازشاهانشان‌ گرفته‌ شده‌ است‌.

    اين‌ متن‌ را متخصصان‌ و از جمله‌ اميل‌ بنونيست‌ مورد تجزيه‌ و تحليل‌ قرار داده‌اند و چنان‌که‌ در ترجمه ما هم‌ ديده‌ ميشود و کلمه ي گنوس يوناي را به‌ قبيله‌ ترجمه‌ و متن‌ را چنين‌ تفسير کرده‌اند که‌ سکاها چهار قبيله‌ بودند که‌ يکي رئيس‌ بود. امّا همه اين‌ها چه‌ واقعاً و چه‌ به‌ تلويح‌، اين‌ چهار چيز را اشاره‌ به‌ سه‌ فعاليّت‌ اجتماعي هنديان‌ و ديگر هند و اروپائيان‌ و مخصوصاً ايرانيان‌ مي دانند. خيش‌ و يوغ‌ نشانه کشاورزي و تبر با کمان‌ سلاح‌ ملّي سکاها است‌؛ ديگر سنّت‌هاي سکائي که‌ هرودت‌ نقل‌ کرده‌ است‌، نشان‌ مي دهد که‌جام‌ نشانه شراب‌ مقدّس‌ِ روحاني يا نثارهائي از مايعات‌ است‌. سه‌ چيزي که‌ نشانه سه‌ طبقه اجتماعي است‌، در روايات‌ ديگري از سکاها هم‌ آمده‌ است‌، امّا در اين‌جا به‌ همان‌ يک‌ بسنده‌ ميکنيم‌.

    گفتيم‌ که‌ شاخه‌اي از سکاها باقي مانده‌ و به‌ يکي از زبان‌هاي ايراني بسيار دور از فارسي سخن‌ مي گويند. آس‌ها پهلواناني داشته‌اند که‌ نرت‌ ناميده‌ مي شده‌اند و روايات‌ حماسي فراواني در مورد آنان‌ باقي است‌ که‌ به‌ طور عمده‌ به‌ روسي وسپس‌ فرانسوي ترجمه‌ شده‌اند. براي آشنايان‌ با فرهنگ‌ آسي بسيار جالب‌ است‌ که‌ ساختار ايدئولوژيک‌ اجتماعي در حماسه‌هاي عاميانه آس‌هاي امروز باقي مانده‌ و اگرچه‌ به‌ صورت‌ پاره‌ پاره‌ و در گونه‌هاي مختلف‌ در صد و سي سال‌ اخير روايت‌ شده‌، امّا پس‌ ازجنگ‌ دوم‌ جهاني سخت‌ مورد تجزيه‌ و تحليل‌ قرار گرفته‌ است‌. آس‌ها ميدانند که‌ پهلوانان‌ باستاني ايشان‌، يعني نرت‌ها اساساً به‌ سه‌ خاندان‌ تقسيم‌ مي شدند. در يکي از روايات‌ ايشان‌ آمده‌ است‌ که‌:

    بوريتا گله‌هاي فراوان‌ داشتند، الاگتا در هوشياري توانا بودند؛ آخسارتاگ‌کتا با پهلواني و جسارت‌ مشخص‌ ميشدند؛ مردان‌شان‌ آنان‌ را نيرو مي بخشيدند.

    جزئيات‌ سرودهائي که‌ خاندان‌ها را در هم‌ مي کند يا دو به‌ دو در برابر هم‌ قرار مي دهد، آشکارا اين‌ وضع‌ را تأييد مي کند. ويژگي روحاني‌ آلاگتا شکلي باستاني دارد. آنان‌ نه‌ وضعي يگانه‌ که‌ چندگانه‌ دارند: در خانه‌هايشان‌ است‌ که‌ نرت‌ها جائي براي شراب‌خواري مجلّل‌ دارند، جائي که‌ شگفتيهاي جامي جادوئي را به‌ نمايش‌ مي گذارند، «الهام‌بخش‌ نرت‌ها». اما در مورد آخسارتاگ‌کتا، و در واقع‌جنگجويان‌ بزرگ‌، قابل‌ توجّه‌ است‌ که‌ نام‌ آن‌ها از مادّه‌ آخسر(ت‌) ‌به‌ معني شجاعت‌ گرفته‌ شده‌ است‌ که‌ با تغييرات‌ آوائي زبان‌هاي سکائي همان‌ است‌ که‌ در سنسکريت‌ کشتره‌ و در اوستا خشتره‌ نياي واژه شاه‌ فارسي و نمايشگر طبقه جنگجويان‌ است‌. بوريَتا که‌ در ميان‌شان‌ بورافارنيگ‌ مشخص‌ است‌، دائماً و به‌ شکلي خنده‌دار مال‌دار هستند و زير و بم‌ زندگي مال‌دارانه‌ را دارند و در مقابل‌ِ تعداد کم‌ آخسارتاگ‌کتا، توده مردم‌اند.

    اين‌ وضعيّت‌ اجتماعي را در بين‌ همسايگان‌ آس‌ها يعين‌ چرکس‌ها، تاتارها، ابخازها، چچن‌ها، واينگوش‌ها هم‌ ميتوان‌ ديد. درسال‌هاي اخير ادبيات‌ آسي، مخصوصاً حماسه‌هاي نرت‌ها دقيقاً موردِ تجزيه‌ و تحليل‌ قرار است‌. آثار سه‌ گانگي ساختار اجتماعي درهمه وجوه‌ِ زندگي آس‌هاي باستان‌، در حماسه‌هاي عاميانه‌ آنان‌ منعکس‌ شده‌ است‌. اين‌ لازم‌ به‌ تذکر است‌ که‌ سکاها هم‌ پيش‌ از اين‌تقسيم‌بندي اجتماعي داراي زندگي اشتراکي بوده‌اند. بديهي است‌ براي کسي مثل‌ هرودت‌ اشتراک‌ در زن‌ به‌ مراتب‌ چشمگيرتر بوده‌ و ظاهراً تنها اين‌ جنبه‌ را روايت‌ کرده‌ است‌.

    وضع‌ طبقات‌ سه‌گانه‌ اجتماعي طوري است‌ که‌ اگر انسان‌ خواستار آن‌ باشد، بايد موضوع‌ را در آثار دومزيل‌ و در فرهنگ‌هاي ديگردنبال‌ کند، در اين‌جا تنها از دو شاهد تصويري براي اين‌ سه‌ طبقه‌ استفاده‌ ميکنيم‌. در سنگ‌ نگاره‌اي مظاهر سه‌ طبقه اجتماعي يعني ثُر(نماينده‌ي جنگيان‌) اُدين‌ (سرور، شاه‌) و فرير (مردم‌) را مي توان‌ ديد. بر بالاي پيکر اُدين‌ دو مار ديده ‌مي شود که‌ از آن‌ سخن‌ خواهيم‌ گفت‌.

    در پيکره ديگري از رُم‌ سه‌ پيکر ژوپيتر (سرور، شاه‌) مارس‌ (نماينده جنگ‌) و کوئيرينوس‌ (نماينده مردم‌) را ميتوان‌ ديد. اين‌ شواهد نشان‌ مي دهد که‌ مسئله‌ سه‌ طبقه اجتماعي، صرفاً براساس‌ تعبير و تفسير متون‌ به‌ وجود نيامده‌ است‌، بلکه‌ داراي شواهد ديگر وعيني تري نيز هست‌.
     
  13. avajang.com .leftjee.ir.right
  14. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    بامداد قبل‌ از انقلاب‌ در يک‌ گفتگوى‌ ۱۷ ساعته‌ با مجله‌ى‌ فردوسى ‌ مسائلى‌ را در همه‌ زمينه‌هاى‌ ادبيات‌، شعر و هنر مطرح‌ کرده‌ است‌ که‌ ما بخش‌هايى‌ از آن‌ را براى‌ شما انتخاب‌ کرده‌ايم‌.

    اشاره‌:
    اين‌ از آن‌ مواردى‌ است‌ که‌ من‌ واقعاً براى‌ نوشتن‌ مقدمه‌اى‌ درباره‌ اين‌ مطلب‌ و به‌خصوص‌ درباره‌ احمدشاملو اظهار عجز مى‌کنم‌. کلمات‌ و لغات‌ را براى‌ بيان‌ احساسى‌ که‌ دارم‌ نسبت‌ به‌ او ـ و درباره‌ شعرش‌کافى‌ نمى‌دانم‌ و همه‌ آن‌چه‌ را مى‌ خواستم‌ درباره‌ى‌ الف‌.بامداد پيدا کنم‌ چيزى‌ بود که‌ عنوان‌ اين‌مصاحبه‌ قرار دادم‌: جاودانه‌ مردى‌ در شعر امروز.
    شاملو بزرگ‌ است‌ مثل‌ آسمان‌، مثل‌ توفان‌، مثل‌ رعد، مثل‌ خشم‌ ـ و ژرف‌بين‌ است‌ مثل‌ سکوت‌.مثل‌ دريا.
    وجود او موهبتى‌ است‌ در شعر معاصر ...
    و اميد است‌ من‌ و فردوسى ‌ توانسته‌ باشيم‌ ـ ميزان‌ خيلى‌ کمى‌ از دينى‌ که‌ نسبت‌ به‌ او و شعرش‌داريم‌، با اين‌ گفتگو (که‌ هرچند غيرکافى‌ است‌) ادا کرده‌ باشيم‌.
    اصغر ضرابى
    ‌ حرف‌ها شروع‌ شده‌ است‌ ـ سؤال‌ من‌ انگيزه‌اى‌ست‌ براى‌ او که‌ مى‌خواهد حرف‌ بزند:
    - به‌ نظر شما شعر امروز چه‌ وضعى‌ دارد و چه‌ مرحله‌اى‌ را طى‌ مى‌کند؟
    شاملو: به‌ اعتقاد من‌ تاريخ‌ ادبيات‌ و هنر زبان‌ فارسى‌ ?کشف‌? شعر را مديون‌ اين‌ نسل‌ خواهد بود. زيرا تا به‌ اين‌ روزگار، آن‌چه‌ به‌ نام‌ شعر عرضه‌ مى‌شد ــ از چند شاعر که‌ بگذريم‌ ــ چيزى‌ به‌ جز نثر منظوم‌ نبوده‌ است‌. نه‌ فقط‌ در ايران‌ و در زبان‌ فارسى‌، بلکه در ديگر کشورها و زبان‌ها نيز وضع‌ بر همين‌ قرار است‌.
    به‌ عبارت‌ ديگر شعر خالص‌ تنها پس‌ از جنگ‌ اول‌ بود که‌ شناخته‌ شد.
    جاى‌ چون‌ و چرايش‌ اين‌جا نيست‌. اما اين‌ واقعيت‌ قابل‌ انکار نيست‌ که‌ در سال‌هاى‌ ميان‌ جنگ‌ اول‌ و دوم‌ بود که‌ شعر استقلال‌ خود را بازيافت‌، از ادبيات‌ دور شد، منطق‌ خود را به‌ منطق‌ موسيقى‌ و رقص‌ (و بعدها: نقاشى‌) نزديک‌ کرد تا آن‌جا که‌ يکسره‌ در تراز آن‌ها قرار گرفت‌ و رابطه‌ خود را با ادبيات‌ گسست‌. کار اين‌ قطع‌ رابطه‌ تا آن‌جا بالا گرفته‌ است‌ که‌ ديگر نمى‌ توان‌ کسانى‌ از شمار ايرج‌ ميرزا و بهار و شهريار وديگران‌ تنها به‌ دليل‌ آن‌که‌ سخنانى‌ (احتمالا شيرين‌ و دل‌چسب‌) را با وزن‌ و قافيه‌ (که‌ زمانى‌ تنها وجه‌ امتياز شعر و نثر شناخته‌ مى‌شده‌) به‌ رشته‌ نظم‌ مى‌ کشند شاعر دانست‌. هم‌چنان‌که‌ ديگر نمى‌ توان‌ در نقاشى‌، اساتيدى‌ از گونه‌ کمال‌ الملک ‌ را نقاش‌ نام‌ داد. چرا که‌ نقاشى‌ نيز راهى‌ ديگر ـ به‌ جز ثبت‌ اشياء زيبا ـ در پيش‌ گرفته‌ است‌. در شعر، منطق‌ و معنا ـ بدان‌ گونه‌ که‌ از ادبيات‌ انتظار مى‌رود ـ موجود نيست‌.
    وقتى‌ که‌ شاعر مى‌گويد:
    زخمى‌ بر او بزن
    ‌عميق‌تر از انزوا!
    پل‌ الوار ـ در (ميعاد آلمانى ‌)
    ديگر اين‌ پرسش‌ ريشخندآميز که‌ ?عمق‌ انزوا چه‌ قدر است‌? احمقانه‌ است‌ و نشانه‌ آن‌ که‌ پرسنده‌، هنوز گاو را تنها از شاخش‌ مى‌ شناسد.
    اگر شاعر توانسته‌ باشد با آن‌چه‌ نوشته‌ است‌ احساس‌ خود را به‌ خواننده‌ انتقال‌ دهد توفيق‌ با اوست‌. وگرنه‌ کلاهش‌ پس‌ معرکه‌ است‌...
    و اما اين‌که‌ شعر در حال‌ حاضر چه‌ مرحله‌اى‌ را طى‌ مى‌کند: به‌ شما بگويم‌: ـ شعر ?يافته‌ شده‌ است‌? و تلاش‌ قصيده‌سازان‌ و غزل‌سرايان‌ و معرکه‌ گيران‌ هم‌ ديگر تلاشى‌ عبث‌ است‌. آن‌ها مى‌ گويند ?ما معنى‌ اين‌ حرف‌ها را نمى‌فهميم‌.? بسيار خوب‌. ما راجع‌ به‌ ?معنى‌? اين‌ حرف‌ها ادعايى‌ نکرده‌ايم‌؟ نمى‌ فهمند؟ چرا مى‌خوانند که‌ در معنايش‌ بمانند؟ بروند همان‌ ديوان‌هاى‌ قطور وحشتناک‌شان‌ را دوره‌ کنند. اينان‌ مى‌ پندارند که‌ با اين‌ ?نمى‌فهميم‌? گفتن‌هاى‌ خود از کدام‌ معما پرده‌ برداشته‌اند؟ براى‌ ما شگفت‌انگيز نيست‌ اگر اين‌ مفاهيم‌ با ذهن‌ استاد پژمان‌ بختيارى ‌ که‌ به‌ گواهى‌ آثار خويش‌ در سال‌هاى‌ حدود يک‌ قرن‌ پيش‌ از سعدى ‌ زندگى‌ مى‌کند، بيگانه‌ به‌نمايد، چرا که‌ بى‌گمان‌ من‌ و او که‌ هشتصد سال‌ از روزگار خويش‌ واپس‌ مانده‌ است‌، با کلماتى‌ مشترک‌ سخن‌ مى‌ گوئيم‌ اما به‌ زبانى‌ بيگانه‌.

    - آقاى‌ م‌. آزاد در مصاحبه‌اى‌ گفته‌ است‌: ?مقصود شاملو گويا اين‌ نبوده‌ است‌ که‌?نمى‌توان‌? غزل‌ گفت‌. او معتقد است‌ غزل‌ فرم‌ مناسب‌ اين‌ زمانه‌ نيست‌. اين‌ يک‌ حکم ‌؛کلى‌ است‌ و منطقى‌ هم‌ مى‌ نمايد.اما قالب‌ يا فرم‌ يک‌ امر مشخص‌ و از پيش‌ شناخته‌که‌ نيست‌.
    من‌ مى‌پرسم‌ چه‌طور نيست‌؟ مگر يک‌ غزل‌سرا هنگامى‌ که‌ مى‌خواهد شاهکارش‌ را خلق‌ کند به‌ روى‌ هم‌ چند تا قالب‌ در اختيار دارد. ـ با اين‌ قالب‌هاى‌ محدود و معين‌ چه‌طور باز مى‌گوييد که‌ قالب‌ يا فرم‌ يک‌ تم‌ مشخص‌ و از پيش‌ شناخته‌ نيست‌؟
    اولا که‌ فرم‌ و قالب‌، براى‌ غزل‌سرا، کاملا شاخته‌ شده‌ و مشخص‌ است‌.
    ثانياً آزادى‌ او در خلق‌ شعر يا در بيان‌ ما فى‌ الضمير خود تنها و تنها محدود است‌ به‌ همان‌ يک‌ بيت‌ اول‌. پس‌ از آن‌، ديگر، قافيه‌ها هستند که‌ جمله‌ را مى‌سازند و وزن‌ است‌ که‌ کلمات‌ بنا کننده‌ جمله‌ها با به‌ فراخور ظرفيت‌ افاعيل‌ خويش‌ انتخاب‌ مى‌کند و مى‌ پذيرد و دور مى‌ ريزد. در اين‌ ميانه‌ از غزل‌سرا به‌ جز پرداخت‌ کردن‌ چه‌ کار ديگر ساخته‌ است‌؟ ...
    راست‌ خواهى‌، بينوا به‌ حل‌ کننده‌ يکى‌ از اين‌ جدول‌هاى‌ کلمات‌ متقاطع‌ مى‌ماند که‌ ستون‌هاى‌ عموديش‌ درآمده‌ باشد!
    حافظ ‌ و ملاى‌ رومى ‌ و يکى‌ دوتاى‌ ديگر را بگذاريد کنار. گو اين‌که‌ اينان‌ نيز اگر افق‌هاى‌ بازترى‌ پيش‌ روى‌ مى‌داشتند و با شعر تنها در قالب‌ غزل‌ آشنايى‌ حاصل‌ نکرده‌ بودند، خدا داند که‌ خنگ‌ انديشه‌ را تا به‌ کجاها مى‌تاختند. با اين‌ همه‌ کار اينان‌ کار نبوغ‌ است‌ و نه‌ چيزى‌ در مقام‌ قياس‌ با مقلدان‌ خويش‌.

    - آقاى‌ م‌.آزاد مى‌گويد: خود شاملو هم‌ يکى‌ دو مثنوى‌ خوب‌ دارد.
    اين‌ حرف‌ اعتبار چندانى‌ ندارد. نوشتن‌ آن‌ يکى‌ دو مثنوى‌، در عصر حافظ ‌ و سعدى ‌ ممکن‌ بوده‌ است‌. در آن‌ يکى‌ دو مثنوى‌ چه‌ حرف‌ تازه‌اى‌ هست‌؟ آن‌چه‌ در قالب‌ غزل‌ و مثنوى‌ نمى‌نشيند، انديشه‌هايى‌ است‌ از تراز همين‌ دو سطر که‌ از الوار نقل‌ کرده‌ام‌.
    آن‌ را به‌ صورت‌ يک‌ رباعى‌ درآريد. شرط‌ مى‌ بندم‌ خود شما پيش‌ از من‌ خنده‌تان‌ بگيرد! گمان‌ مى‌کنم‌ مى‌ توان‌ گفت‌ که‌ ما اکنون‌ در مرحله‌ آشتى‌ دادن‌ ميان‌ شعر ناب‌ (از نظر محتوا) با شعر گذشته‌ فارسى‌ (از نظر فرم‌) هستيم‌. نيروى‌ بسيارى‌ بر سر اين‌ کار صرف‌ مى‌شود که‌ به‌ عقيده‌ من‌ سخت‌ بى‌حاصل‌ است‌.

    - کسانى‌ که‌ هم‌ اکنون‌ در شعر امروز کار مى‌کنند چه‌ کوشش‌هايى‌ کرده‌ و چه‌نتايجى‌ گرفته‌اند؟
    گمان‌ مى‌کنم‌ جواب‌ اين‌ سؤال‌تان‌ را به‌ طور ضمنى‌ پيش‌ از اين‌ داده‌ باشم‌. روى‌ هم‌ رفته‌ عصر ما درخشان‌ترين‌ دوره‌ى‌ شعر فارسى‌ است‌. تا به‌ امروز .... بسيارى‌ از جوانان‌، صميمانه‌ در اين‌ راه‌ تلاش‌ مى‌کنند. تنها نقصى‌ که‌ در کار؛ هست‌ و در آثار بيش‌تر شاعران‌ ما به‌ چشم‌ مى‌ زند ?نقص‌ زبان‌? است‌. ابزار کار شاعر کلمه‌ است‌. اما کميت‌ بسيارى‌ از شاعران‌ ما در اين‌ جا مى‌لنگد.
    به‌ هر اندازه‌ که‌ ذهن‌ ما از کثرت‌ لغات‌ پربارتر باشد به‌ همان‌ اندازه‌ انديشيدن‌ براى‌مان‌ آسان‌تر، مايه‌دادن‌ به‌ ماده‌ى‌ خام‌ انديشه‌اى‌ که‌ ذهن‌ از آن‌ بار برداشته‌ ممکن‌تر، و بيان‌ آن‌چه‌ در ذهن‌ گسترش‌ يافته‌ سهل‌تر خواهد بود. چرا که‌ ?انديشيدن‌? با ?کلمات‌? صورت‌ مى‌گيرد نه‌ با ?اشکال‌? و ?تصاوير? ... ممکن‌ است‌ انديشيدن‌ در ذهن‌ شخص‌ با فرهنگ‌، با مخلوطى‌ از هيه‌ رو گليف‌ و لغات‌ صورت‌ گيرد، به‌ خصوص‌ با لغات‌ نگارشى‌. به‌ عبارت‌ ديگر: هنگامى‌ که‌ انسان‌ مى‌انديشد، به‌ جاى‌ ?تصوير درخت‌? کلمه‌ ?درخت‌? (به‌ صورتى‌ که‌ نوشته‌ مى‌شود) در نظرش‌ نقش‌ مى‌بندد... در هرحال‌، نقش‌ اصلى‌ انديشه‌ را کلمات‌ بازى‌ مى‌کنند نه‌ تصاوير تداعى‌ معانى‌ و بازى‌ کلمات‌ را در نظر بگيريد تا مسأله‌ براى‌تان‌ روشن‌تر شود. و به‌ همين‌ دليل‌ است‌ که‌ من‌ (درست‌ بر خلاف‌ عقيده‌ يک‌ ناقد محترم‌ وطنى‌) شعر بنا شده‌ بر موسيقى‌ کلمات‌ را يک‌ شعر قلابى‌ و ساختگى‌ مى‌ شمارم‌: زيرا توجه‌ به‌ موزيک‌ و صداى‌ کلمه‌ (و در نتيجه‌: توجه‌ به‌ وزن‌ و قافيه‌) ذهن‌ را از کشف‌ و شهود باز مى‌ دارد، در راه‌ جريان‌ طبيعى‌ شعر سنگ‌ مى‌اندازد و آنرا از راه‌ خود منحرف‌ مى‌کند... من‌ به‌ شعر خاموش‌ معتقدم‌. شعر زاييده‌ ذهن‌ شاعرانه‌، منتها، مى‌توان‌ پس‌ از فروچکيدن‌ اين‌ جوهر، فروافتادن‌ اين‌ ميوه‌ پس‌ از رسيدن‌ بر شاخه‌ خويش‌، آن‌ را پرداخت‌ کرد و جلايش‌ داد.
    بدين‌ گونه‌، طبيعى‌ است‌ که‌ هرچه‌ بيش‌تر کلمه‌ در اختيار شخص‌ باشد، امکان‌ انديشيدن‌ يا بازگفتن‌ انديشه‌هاى‌ خوش‌ براى‌ او بيش‌تر خواهد بود. وقتى‌ که‌ براى‌ مفهوم‌ واحدى‌ کلمات‌ متعدد و با قوت‌ و ضعف‌ مختلف‌ در اختيار داشته‌ باشد، مسأله‌ى‌ انتخاب‌ براى‌ او ميسرتر است‌ و هنگامى‌ که‌ پاى‌ انتخاب‌ در ميان‌ آمد، قدرت‌ و تسلط‌ شاعر بر دريافت‌هاى‌ شاعرانه‌ى‌ ذهن‌ خويش‌ آشکارتر مى‌شود.
    شاعر بايد به‌ زبان‌ تسلط‌ داشته‌ باشد. محيط‌ مساعد براى‌ زندگى‌ شعر، انبار لغات‌ است‌. در اين‌ انبار است‌ که‌ شعر به‌ دنيا مى‌آيد. هر چه‌ اين‌ محيط‌ آماده‌تر باشد و وسيع‌تر، شعر گسترده‌تر خواهد شد و اگر نه‌ ميان‌ مرگ‌ و ميلادش‌ فاصله‌اى‌ نخواهد بود.
    (شاملو سکوت‌ مى‌کند به‌دقت‌ به‌صورتش‌ خيره‌ شده‌ام‌ و بعد بى‌محابا مى‌پرسم‌):

    - آيا انتقاد صحيح‌ و اصولى‌ از شعر امروز به‌عمل‌ مى‌آيد؟
    (وقتى‌ اين‌ حرف‌ را مى‌ شنود رنگ‌ صورتش‌ به‌ سرخى‌ مى‌ گرايد و با حالتى‌ خشم‌ آلود مى‌گويد:)
    در اين‌ محيط‌، فقط‌ خوب‌ مى‌ توان‌ خفه‌ شد! ـ چه‌ سؤال‌ عجيبى‌ مى‌ کنيد! انتقاد صحيح‌ و اصولى‌ کدام‌ است‌؟ فقط‌، پس‌ از هرگز دکتر براهنى ‌ در مجله‌ شما مقالاتى‌ در نقد شعر نوشت‌ که‌ بعد، در يک‌ مجموعه‌ به‌ چاپ‌ رسيد. طلا در مس ‌ را مى‌ گويم‌.؛ مطالب‌ کتاب‌ جالب‌ است‌ اما طبيعى‌ است‌ که‌ حتا در حد خودش‌ نيز کافى‌ نيست‌. دکتر کوشيده‌ است‌ حرف‌هايش‌ کلى‌ نباشد، اما خواه‌ و ناخواه‌ کلى‌ شده‌ است‌ زيرا جز در يکى‌ دو مورد، دست‌ کم‌ نمونه‌اى‌ ارائه‌ نداده‌ است‌ که‌ به‌ مدد آن‌ها انسان‌ بتواند بفهمد که‌ منظورش‌ چيست‌ و چه‌ مى‌خواهد بگويد. با اين‌ همه‌، اگر همين‌ هم‌ نبود ديگر چه‌ بود؟
    غير از او، يکى‌ دو تن‌ ديگر هستند که‌ نقد شعر مى‌نويسند. منتها بدون‌ اين‌که‌ از ابتدايى‌ترين‌ اصول‌ اين‌ کار اطلاعى‌ داشته‌ باشند و به‌ اصطلاح‌ معروف‌ ?هر? را از ?بر? تشخيص‌ بدهند.
    يکيش‌ اين‌ آقاى‌ عبدالعلى‌ دست‌غيب ‌ است‌ که‌ علاقه‌ عجيبى‌ به‌ کتاب‌گزارى‌ دارد. خواه‌ اين‌ کتاب‌ شعر کلاسيک‌ يا امروزين‌ باشد، خواه‌ تأتر، خواه‌ تاريخ‌، خواه‌ فلسفه‌ يا داستان‌ ي‌ا رمان‌ يا هر چه‌ ... و اين‌ از عجايب‌ روزگار است‌! تا آن‌جا که‌ دستگير من‌ شده‌ است‌ اين‌ ذات‌ گرامى‌ در هيچ‌ يک‌ از اين‌ رشته‌ها صاحب‌ نظر نيست‌. و آن‌چه‌ عجيب‌ مى‌نمايد همين‌ صاحب‌ نظر نبودن‌ و احکام‌ صاحب‌ نظرانه‌ صادر کردن‌ است‌.
    براى‌ آنکه‌ بدانيد قصد شوخى‌ ندارم‌ بگذاريد همين‌ چند جلد راهنماى‌ کتاب ‌ را که‌ دم‌ دست‌ است‌ نشان‌تان‌ بدهم‌. ـ نگاه‌ کنيد:
    * سال‌ چهارم‌ ـ شماره‌ ۷، انتقادى‌ بر بلبل‌ سرگشته ‌ (نمايشنامه‌ در پنج‌ پرده‌ ...)
    * سال‌ چهارم‌ ـ شماره‌ ۱۱ و ۱۲ انتقادى‌ بر در سينماى‌ زندگى ‌ ?مجموعه‌ داستان‌هاى‌ کوتاه‌ ...)
    * سال‌ چهارم‌ ـ شماره‌ ۵ و ۶ انتقادى‌ بر باغ‌ آينه ‌ (مجموعه‌ شعر نو ...)
    ملاحظه‌ فرموديد؟ ـ حالا نگاه‌ کنيم‌ به‌ اين‌ انتقاد شعر که‌ ممکن‌ است‌ احتمالا در حدود صلاحيت‌ ما باشد ـ و گوش‌ کنيد به‌ اين‌ جمله‌هايى‌ که‌ من‌ زيرش‌ خط‌ کشيده‌ام‌.
    ۱. شاملو ‌ از شاعرانى‌ است‌ که‌ يک‌ نوع‌ تمايل‌ به‌ سنت‌ شکنى‌ در آن‌ها قوى‌ است‌ و نخستين‌ خصيصه‌ى‌ شعر آنان‌، شکل‌ کار آنان‌ است‌...
    ۲. فکر و احساس‌ قوى‌ سراينده‌ حتا در قطعه‌هايى‌ که‌ بيش‌تر به‌ لفظ‌ و شکل‌ کار، و کم‌تر به‌ معنى‌ توجه‌ شده‌ نيز متجلى‌ است‌ و شعر او غالباً از لحاظ‌ فکر و احساس‌ هم‌تراز است‌.
    ۳. قبل‌ از هر چيز بايد گفت‌ که‌ شاعر بنياد شعر خويش‌ را بر موسيقى‌ کلمات‌ قرار داده‌ است‌.
    ۴. گاهى‌ شعر صرفاً يک‌ بيان‌ (ررخس‌خژرزش‌أ) نثرى‌ است‌.
    (جالب‌ اينجاست‌ که‌ مثلا شعرهاى‌ موسوم‌ به‌ ?دو شبح‌? و ‌?اصرار? و از ?نفرتى‌ لبريز? را بعنوان‌ نمونه‌هاى‌ اين‌ ?نثر? نام‌ برده‌ است‌!)
    ۵. بعضى‌ قطعه‌ها در اوزان‌ قديمى‌ سروده‌ شده‌ ولى‌ سراينده‌ به‌ مقتضاى ‌؛ حالات‌ درونى‌ خويش‌ در آن‌ها تصرف‌ کرده‌ ... وقتى‌ شعر را تقطيع‌ مى‌ کنيم‌ ملاحظه‌ مى‌شود که‌ بر وزن‌ انتخاب‌ شده‌ حرکت‌هايى‌ اضافه‌ يا کم‌ مى‌ گردد.
    (و از اين‌ نوع‌، قطعات‌، مثل‌ اين‌ است‌، ?حريق‌ قلعه‌ى‌ خاموش‌?، و ?اتفاق‌? را مثال‌ آورده‌ است‌ که‌ به‌ همه‌ انبياء و اوليا قسم‌، همه‌ آن‌ها در وزن‌هاى‌ ثابتى‌ سروده‌ شده‌، نه‌ سيلابى‌ به‌ هيچ‌ يک‌ از آن‌ها اضافه‌ و نه‌ سيلابى‌ از هيچ‌ يک‌ از آن‌ها کم‌ شده‌ است‌!)
    ۶. در قطعه‌هاى‌ فاقد وزن‌، شاعر روى‌ هر يک‌ از کلمات‌ توجه‌ کرده‌، آن‌ها را به‌ صورت‌ عمودى‌ و افقى‌ (؟) تا پايان‌ صفحه‌ امتداد داده‌، به‌اضافه‌، علامت‌هاي‌ى‌ چون‌ پرانتز و آکلاد به‌ نحو نمايانى‌ مکرر شده‌ است‌. شاعر مى‌خواهد خواننده‌ را زير تأثير اين‌ علامت‌ها قرار دهد (!)
    و آن‌ وقت‌، براى‌ اثبات‌ اين‌ ادعاى‌ خويش‌ قطعه‌ ?کيفر? را مثال‌ آورده‌ چنين‌ مى‌نويسد:
    در اينجا چار زندان‌ است ‌
    به‌ هر زندان‌ دو چندان‌ نقب‌، در هر نقب‌ چندين
    ‌ (حجره‌، در هر حجره‌ چندين‌ مرد در زنجير ...)
    مصرع‌ اول‌ ـ اگر بشود آن‌ را مصرع‌ گفت‌ ـ جمله‌اى‌ است‌ کامل‌ . ولى‌ خط‌ يا مصرع‌ دوم‌ به‌ تنهايى‌ ناقص‌ است‌ و پس‌ از خواندن‌ خط‌ سوم‌ و چهارم‌ تمام‌ مى‌شود!! سراينده‌ خواسته‌ است‌ علامت‌ آکلاد را وسيله‌ ارتباطى‌ بين‌ خط‌هاـ مصرع‌ها قرار دهد اما به‌ نظر مى‌ رسد که‌ بودن‌ يا نبودن‌ اين علامت‌ها يکسان‌ است‌(!)
    و آن‌ وقت‌، پس‌ از اين‌ کشف‌ مهم‌، چنين‌ مى‌ نويسد:
    پرسش‌ اين‌ است‌: آيا اين‌ تفننى‌ در فن‌ کتابت‌ نيست‌؟
    فکر کنيد، اين‌ اباطيل‌، به‌عنوان‌ انتقاد در مجله‌اى‌ چاپ‌ مى‌شود که‌ داعيه‌ راهنمايى‌ دارد.
    اين‌ ششمين‌ قسمت‌ مزخرفاتى‌ که‌ براى‌تان‌ خواندم‌، چند نکته‌ را در آن‌ واحد روشن‌ مى‌کند:
    ۱. اول‌ اين‌که‌، ناقد محترم‌ از اصول‌ ?وزن‌ نيمايى‌? يکسره‌ بى‌اطلاع‌ است‌. نه‌ مى‌داند که‌ مصراع‌ها چرا کوتاه‌ و بلند مى‌شوند و نه‌ مى‌داند که‌ اين‌ کوتاه‌ و بلند شدن‌ها تابع‌ چه‌ قانون‌ و قواعدى‌ است‌.
    ۲. کم‌ترين‌ شعورى‌ کافى‌ است‌ تا کسى‌ بفهمد که‌ هيچ‌ جانورى‌، چيزى‌ از نوع‌: حجره‌، در حجر، چندين‌ مرد را به‌ عنوان‌ يک‌ خط‌ يا يک‌ مصراع‌ از يک‌ شعر، ارائه‌ نمى‌دهد. ولاجرم‌ اين‌، قسمتى‌ از يک‌ خط‌ يا مصراع‌ است‌، نه‌ يک‌ سطر مستقل‌.
    ۳. اين‌ ناقد دانشمند شعر، از اين‌ نکته‌ غافل‌ است‌ در همه‌ جاى‌ دنيا رسم‌ است‌؛ يک‌ سطر شعر را ـ اگر خيلى‌ طولانى‌تر از گنجايش‌ يک‌ سطر معمولى‌ بود، در انتهاى‌ سطر زير مى‌ نويسند، و براى‌ آن‌که‌ با يک‌ ?سطر مستقل‌? اشتباه‌ نشود، آکولادى‌ جلوى‌ آن‌ مى‌ گذارند.
    هرگز ندانستن‌ چيزى‌ عيب‌ نيست‌. اما اين‌جا مسأله‌ ديگرى‌ مطرح‌ است‌:
    وزن‌ شعر، نشان‌ مى‌دهد که‌ مصراع‌ (به‌قول‌ ايشان‌ ?اگر بشود آن‌ را مصرع‌ ناميد?) از به‌ ?هر زندان‌? شروع‌ مى‌شود و تا ?در زنجير? کشش‌ پيدا کرده‌ در اينجا به‌ پايان‌ مى‌ رسد.
    ناقد محترم‌ نه‌ از علامت‌ آکلاد فهميده‌ است‌ که‌ سطر سوم‌ و چهارم‌ دنباله‌ سطر دوم‌ است‌، نه‌ معناى‌ شعر و کشش‌ کلمات‌ اين‌ حقيقت‌ را به‌ او فهمانده‌، و بالاخره‌ نه‌ از روى‌ وزن‌ (که‌ تا انتهاى‌ سطر چهارم‌ ?جامد? نمى‌شود) موضوع‌ را دريافته‌ است‌.
    شما را به‌ خدا ببينيد: آن‌ وقت‌ اين‌ موجود گرامى‌ قلم‌ برمى‌دارد و حکم‌ صادر مى‌کند که‌ ?سراينده‌ خواسته‌ علامت‌ آکلاد را وسيله‌ ارتباط‌ بين‌ مصرع‌ها قرار دهد!? يا مرا که‌ معتقدم‌ ?وزن‌ و قافيه‌ سبب‌ انحراف‌ در جريان‌ طبيعى‌ شعر مى‌شود و ذهن‌ شاعر را از کشف‌ و شهود باز مى‌ دارد? متهم‌ مى‌کند به‌ آن‌ که‌ ?بنياد شعر خود را بر موسيقى‌ کلمات‌ قرار مى‌دهم‌!?.
    بدون‌ ترديد منشات‌ حضرت‌ ايشان‌ درباره‌ تأتر و داستان‌ و موسيقى‌ و جز اين‌ها نيز، چيزهايى‌ است‌ از همين‌ قبيل‌.
    حالا فکر کنيد به‌ آن‌ نشريه‌ ارزشمندى‌ که‌ چنين‌ نويسندگان‌ صاحب‌ نظرى‌ را گرد خود جمع‌ کرده‌ است‌. و فکر کنيد به‌ آن‌ خواننده‌ بينوايى‌ که‌ اينان‌ عصاکش‌
    ذوق‌ و انديشه‌اش‌ هستند!
    در همين‌ ?نقد شعر?، بعضى‌ جاهاست‌ که‌ حضرت‌ ناقد شعر را نتوانسته‌ است‌ درست‌ بخواند و در نتيجه‌ به‌ بحر حيرت‌ فرو رفته‌. چنان‌ که‌ مثلا ?درازا? را خوانده‌ است‌ ?درازها? و ?پاى‌ بند? (نظير دست‌بند) را خوانده‌ است‌. ?پاى‌ بند? و ?دلتنگى‌? را ?دلبستگى‌? و جز اين‌ها ... و جالب‌ اين‌ است‌ که‌ دست‌ آخر نتيجه‌ گرفته‌ است‌ که‌ ?اين‌ها نيست‌ مگر به‌ علت‌ نداشتن‌ آشنايى‌ با زبان‌ و شعر وسيع‌ فارسى‌!?.
    مى‌ نويسد:
    ?نو? از آسمان‌ نازل‌ نمى‌شود و حاصل‌ کشف‌ و شهود نيست‌. بلکه‌ پدر و مادرى‌ دارد که‌ جز آثار و سنت‌هاى‌ ادبى‌ کهن‌ نمى‌تواند باشد.
    ... و براى‌ اثبات‌ ?نظريه‌? خود، چيزى‌ ناقض‌ حرف‌ خويش‌ از کانت‌ نقل‌ مى‌کند:
    شعر برتر از هنرهاى‌ ديگر است‌ و خاستگاه‌ خود را مديون‌ نبوغ‌ است‌. زيرا آن‌ را از همه‌ هنرها کم‌تر مى‌توان‌ طبق‌ مثال‌ و قاعده‌ انجام‌ داد ... پس‌ در ايجاد روش‌ تازه‌، نبوغ‌ دخالت‌ مى‌کند و به‌ تجربه‌ و محيط‌ و سنت‌ها تحميل‌ مى‌شود:
    ... و ياللعجب‌ که‌ دست‌ آخر از برخورد اين‌ دو عقيده‌ چنين‌ نتيجه‌ مى‌گيرد:
    ?پس‌ نمى‌شود سنت‌هاى‌ نظم‌ کهن‌ را نديده‌ گرفت‌ و شکل‌ بروى‌ شکل‌ آورد?(!) و غيره‌ ... بله‌. بلينسکى ‌ هاى‌ ما اين‌ها هستند. گرهى‌ نمى‌گشايند که‌ هيچ‌. چنان‌ کورش‌ مى‌کنند که‌ بازگشودنش‌ را سال‌ها صبر بايد! ـ سردبيرهاى‌ بى‌اطلاع‌ و نو‌يسندگان‌ بى‌ اطلاع‌تر از آنان‌ . ـ چه‌ بايد کرد؟ ...
    فقط‌ در اين‌ رشته‌ چنين‌ نيست‌: در يک‌ مجله‌ که‌ ظاهراً ?فقط‌ به‌ دانش‌ و علم‌? مى‌پردازد و ادعايش‌ اين‌ است‌ که‌ براى‌ ازدياد معلومات‌ عمومى‌ و بالا بردن‌ سطح‌ دانش‌ عامه‌ نشر مى‌يابد، درباره‌ ?ستاره‌?يى‌ داد سخن‌ داده‌ در پايان‌ نوشته‌ بود که‌ فرانسوى‌ها اين‌ ?سياه‌? را ?ووآلاکته‌? مى‌ گويند! و اين‌ بدبخت‌ جانى‌ که‌ چنين‌ نامردانه‌ از بى‌اطلاعى‌ سردبير مجله‌ سود مى‌جويد و از راه‌ منحرف‌ کردن‌ ?دانش‌ عمومى‌ عامه‌? نان‌ مى‌خورد، اين‌ قدر نمى‌دانسته‌ است‌ که‌ ?ووآلاکته‌? يا ?راه‌ شيرى‌? همان‌ کهکشان‌ يا به‌ عبارت‌ ديگر ?جاده‌ى‌ مکه‌? است! اين‌ نويسنده‌ يا مترجم‌ مجلات‌ علمى‌ ما، آن‌هم‌ ناقد محترم‌ شعر و تأتر و داستان‌ غيره‌! ...
    شاملو نفسى‌ تازه‌ مى‌کند و من‌ مى‌ پرسم‌!

    - شما گفتيد (بلينسکى ‌)هاى‌ ما اين‌ها هستند و من‌ اين‌طور نتيجه‌ مى‌گيرم‌ که‌ ماهنوز منتقدى‌ نداريم‌ که‌ حتا در مراحل‌ اوليه‌ى‌ اين‌ امر قرار گرفته‌ باشد ولى‌درباره‌ى‌ بعضى‌ شعرا چه‌ مى‌ گوييد؟
    شاملو نگاهش‌ را به‌ صورتم‌ مى‌ دوزد مکثى‌ مى‌کند و سرش‌ را تکان‌ مى‌دهد و جوابش‌بسيار موجز و معنى‌دار است‌:
    ?خودتان‌ جواب‌ خودتان‌ را داده‌ايد، اگر شاعران‌ خوب‌ ناقد شعر خود يا ديگران‌ بوده‌اند، لابد هنوز هم‌ هستند?.
    (وقتى‌ شاملو جمله‌اش‌ را تمام‌ مى‌کند سيگار ديگرى‌ آتش‌ مى‌ زند و اشاره‌ به‌چاى‌ مى‌کند. در جاسيگارى‌ بيش‌ از ده‌ پانزده‌ ته‌ سيگار زرد و لهيده‌ به‌ چشم‌ مى‌خورداو توضيحى‌ براى‌ حرف‌هاى‌ اخيرش‌ نمى‌دهد و من‌ هم‌ به‌ سکوت‌ برگزار مى‌کنم‌. چون‌چنين‌ استنباط‌ مى‌کنم‌ که‌ او مى‌خواهد پاسخ‌ سؤال‌ سابق‌ الذکر همان‌ ?يک‌ جمله‌? باشدوقتى‌ او سيگار را به‌ لب‌هايش‌ نزديک‌ مى‌کند، من‌ به‌ فکر مى‌افتم‌ که‌ حرف‌هاى‌ ديگرى‌مطرح‌ کنم‌).

    - ?خوب‌! ـ مى‌ دانيد که‌ چند سال‌ پيش‌ شما چند کتاب‌ را تصحيح‌ و نقطه‌گذارى‌کرديد ـ حافظ ‌ و هفت‌ گنبد نظامى ‌ و يکى‌ دو کتاب‌ ديگر ـ اين‌ها را مى‌گويم‌ ـمى‌خواهم‌ بپرسم‌ در اين‌ چند سال‌ چه‌ تغيير عقيده‌ داده‌ايد درباره‌ اين‌ شعرا.توضيح‌ مى‌دهم‌: ممکن‌ است‌ آدم‌ وقتى‌ درباره‌ يک‌ شاعر نظريه‌اى‌ داشته‌ باشد حتا ؛ايمانى‌ ـ و بعد در اثر مرور زمان‌ و مطالعات‌ جدى‌تر و دقيق‌تر درباره‌ همان‌ شاعرتغيير عقيده‌ دهد.
    مى‌خواهم‌ بدانم‌ اين‌ تحول‌ در شما به‌وجود آمده‌ ـ البته‌ مى‌ دانيد منظورم‌ تحول‌در انديشه‌ و عقيده‌تان‌ ـ مثلا آن‌جا که‌ مى‌گوييد نظامى‌ شاعر نيست‌ و نظمش‌ را درلطافت‌ به‌ پايه‌ شعر نزديک‌ مى‌کند ـ يا نظرياتى‌ درباره‌ى‌ حافظ ‌ ـ مى‌خواهم‌ بدانم‌حالا چه‌ عقيده‌اى‌ داريد، درباره‌ اين‌ شيوخ‌ ادب‌ ـ فردوسى‌، مولوى‌، سعدى‌، حافظ‌ ونظامى‌ را مى‌گويم‌.
    ?حافظ ‌ را موفق‌ترين‌ شاعران‌ مى‌دانم‌، گو اين‌که‌ افق‌ او، حتا از افق‌ بسيارى‌ از شاعران‌ متوسط‌ روزگار ما نيز محدودتر بوده‌ است‌. نبوغ‌ حافظ ‌ چيزى‌ کاملا قابل‌ لمس‌ است‌. با اين‌ همه‌، شناخت‌ حافظ ‌ نيازمند بررسى‌ انتقادى‌ چند جانبه‌اى‌ در احوال‌ و اشعار اوست‌. هيچ‌يک‌ از شاعرانى‌ که‌ من‌ شناخته‌ام‌، خواه‌ ايرانى‌ يا فارسى‌ زبان‌ و يا غيرآن‌، و خواه‌ مربوط‌ به‌ اعصار گذشته‌ يا امروز، تا بدين‌ حد عظيم‌ و دور از دسترس‌ نبوده‌اند. شايد ادعا بتوان‌ کرد که‌ (فوقش‌ ?با تلاش‌ فراوان‌?) مى‌ توان‌ در پرمايه‌ترين‌ اشعار شاعرى‌ چون‌ اليوت ‌ چنان‌ غوطه‌ خورد که‌ شناگرى‌ ماهر در گردابى‌ هايل‌، اما هرگز نمى‌ توان‌ درباره‌ى‌ حافظ ‌ اين‌ چنين‌ ادعايى‌ کرد ـ اين‌، کوهستان‌ عظيمى‌ است‌ که‌ اگر از دور نظاره‌اش‌ کنى‌ تنها طرحى‌ کلى‌ از آن‌ به‌ دست‌ مى‌آيد؛ و اگر بدان‌ نزديک‌ شوى‌ بى‌ آن‌که‌ حتا يکى‌ از صخره‌هايش‌ را فتح‌ بتوانى‌ کرد، طرح‌ کلى‌ آن‌ از دستت‌ به‌ در مى‌ رود.
    از نظريات‌ خود درباره‌ى‌ فردوسى ‌ و نظامى ‌ پيش‌ تر حرف‌ زده‌ام‌ و حال‌ نيز بر سر آن‌ حرف‌ها هستم‌. بدون‌ هيچ‌ تحولى‌ در عقايدم‌ که‌ اشاره‌ کرديد (از فردوسى ‌ در مجله‌ى‌ آسيا تحت‌ عنوان‌، فردوسى ‌ ، نه‌ چنانکه‌ ?رجال‌ ادب‌ مى‌شناسند!? ـ و از نظامى ‌ در ديباچه‌ى‌ افسانه‌هاى‌ هفت‌ گنبد ).
    مولوى ‌ ، ?شاعر بالفطره‌? است‌ و به‌ همين‌ دليل‌ توفيق‌ او مديون‌ زبان‌ و فرم‌ کار او نيست‌. بلکه‌ به‌عکس‌: زبان‌ و فرم‌، به‌ محتواى‌ شاعرانه‌ى‌ اشعارش‌ به‌ سختى‌ لطمه‌ مى‌ زند و آن‌را از اوج‌ خود به‌ زير مى‌کشد؛ حتا در دو غزل‌ مشهورش‌ با مطالع‌ ?اى‌ شده‌ غره‌ در جهان‌، دور مشو! دور مشو? و ?يار مرا، عشق‌ جگرخوار مرا? وى‌ از شمار آن‌ دسته‌ شاعرانى‌ است‌ که‌ محتوى‌ شاعرانه‌ى‌ آثارش‌، براى‌ بروز و ظهور، نيازمند اسباب‌ و وسيله‌يى‌ نيست‌ به‌ عبارت‌ ديگر، مولوى ‌ مى‌توانسته‌ است‌ بى‌احساس‌ نياز به‌ فرم‌ و قالب‌ کلمات‌ خاص‌ و رديف‌ و قافيه‌ و چه‌ و چه‌ شعر بسرايد. زيرا او نياز نداشته‌ است‌ که‌ به‌ انتظار بنشيند تا شعر ?بيايد?. براى‌ او، فقط‌ عشق‌ کافى‌ بوده‌ است‌ تا ديگر هر چيز را شعر ببيند و هر صدا را شعر بشنود. و ?عشق‌? نيز در ذات‌ او، در خميره‌ اوست‌.
    دريغا که‌ قيدهاى فرم‌ و قافيه‌، بال‌هاى‌ اين‌ عقاب‌ بلندپرواز را بسته‌ بود: چيزى‌ که‌ بارها و بارها فرياد ملا را برآورد.

    قافيه‌ انديشم‌ و، دلدار من ‌
    گويدم‌ منديش‌، جز ديدار من ‌

    قافيه‌ و مفعله‌ را گو همگى‌ با دبير
    مفتعلن‌ مفتعلن‌ مفتعلن‌ کشت‌ مرا!

    چون‌ بيفزايد مى‌ توفيق‌ را
    قدرت‌ مى‌ بشکند ابريق‌ را! ...

    ملا، اين‌ آزادى‌ مجسمى‌ که‌ در زندان‌ زاده‌ شده‌ بود، اين‌ چشمه‌ى‌ جوشانى‌ که‌ در فضاى‌ تنگ‌ کوزه‌يى‌ محبوس‌، بود افسوس‌ هميشگى‌ من‌ است‌. ـ آيا چه‌قدر سال‌ها و سال‌ها بايد بگذرند تا سيلان‌ شعر، بار ديگر اين‌گونه‌، منفذى‌ به‌ زبانى‌ بگشايد؟
    سعدى ‌ ـ به‌ عقيده‌ من‌ ـ بزرگترين‌ ناظمى‌ است‌ تا به‌ امروز زبان‌ فارسى‌ به‌خود ديده‌ است‌. همين‌ که‌ تا پيش‌ از عرصه‌ رسيدن‌ نسل‌ حاضر، در مجلاتى‌ که‌ ناشر افکار ادباى‌ فرهنگستانى‌ اين‌ مرز و بوم‌ بود گه‌گاه‌ پرسش‌هاى‌ مضحکى‌ از اين‌ قبيل‌ به‌ بحث‌ گذاشته‌ مى‌ شد: ?حافظ ‌ بزرگ‌تر است‌ يا سعدى ‌ ؟? نشانه‌ آن‌ است‌ که‌ بيان‌ منظوم‌ سعدى ‌ ، گاه‌ در لطافت‌ با شعر پهلو مى‌زند.
    اما براى‌ ما که‌ امروز از کلمه‌ ?شعر? استنباط‌ ديگرى‌ داريم‌ به‌جز آن‌چه‌ قديميان‌ استنباط‌ مى‌کرده‌اند، مقايسه‌ى‌ حافظ‌ و سعدى‌ به‌ مقايسه‌ کفش‌ و
    بادمجان‌ ترشى‌ مى‌ ماند.
    من‌ حافظ ‌ را شاعر بزرگى‌ مى‌ دانم‌ ولى‌ نمى‌توانم‌ بين‌ جلال‌ الدين‌ محمد و وى‌ يکى‌ را انتخاب‌ کنم‌.

    - هنوز بزرگ‌ترين‌ شاعر جهان‌ بوجود نيامده‌ است‌ چون‌ هنوز دنيا تمام‌ نشده‌است‌. فرض‌ کنيم‌، دنيا حالا تمام‌ است‌ چه‌ کسى‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر جهان‌ را انتخاب‌مى‌کند؟ اين‌ کار مستلزم‌ اين‌ است‌ که‌ انسان‌ تمام‌ شعرهاى‌ دنيا را خوانده‌ باشد.
    نمى‌ دانم‌ منظورتان‌ از ?تبحر داشتن‌ در ادبيات‌ کلاسيک‌? چيست‌. اگر منظورتان‌ اين‌ است‌ که‌ يک‌ نويسنده‌ امروز بتواند مثل‌ سعدى ‌ ـ و به‌ شيوه‌ گلستان‌ چيز بنويسد، نه‌. اين‌ کار لزومى‌ ندارد. اما آشنايى‌ با ادبيات‌ کلاسيک‌، البته‌.
    نويسنده‌، شاعر، نقاش‌، بالرين‌، آهنگساز، هنرپيشه‌، عکاس‌، صاحب‌ هر ذوقى‌ در هر هنرى‌، هميشه‌ بايد در کارآموختن‌ باشد و گنجينه‌ى‌ ذهن‌ خود را از آثار گذشتگان‌ و معاصران‌ پربار کند. طبيعى‌ است‌، چيزى‌ که‌ هست‌، امروز ديگر ؛ مسخره‌ است‌ که‌ شاعرى‌ بنشيند و به‌عنوان‌ خودآموزى‌، وقت‌ خود را به‌ خواندن‌المعجم ‌ بگذارند ... آشنا شدن‌ با آثار زمان‌ خود، واجب‌تر از آن‌ است‌ که‌ در گرد و خاک‌ قبور مردگان‌ اعصار گذشته‌ بکاويم‌. اين‌ کار را به‌ محققان‌ واگذاريم‌.
    من‌ بارها گفته‌ام‌ که‌ رهبرى‌ هنر هر عصرى‌ را، ناقدان‌ هنرى‌ آن‌ عصر بر عهده‌ دارند. (طبيعى‌ است‌ منظورم‌ آن‌ دسته‌ از ناقدان‌ نيست‌ که‌ پيش‌ از اين‌ از ايشان‌ سخن‌ گفتم‌!)
    در هر رشته‌، ناقدان‌ با تاريخ‌ آن‌ رشته‌ هنرى‌ آشنايى‌ کامل‌ دارند. و يک‌ ناقد فهيم‌ و ارزشمند، نه‌ تنها هنر زمان‌ خود را در مجراى‌ صحيح‌ و منطقى‌ خود مى‌اندازد، بلکه‌ بار هنرمندان‌ را نيز از لحاظ‌ مطالعه‌ى‌ آثار گذشتگان‌ سبک‌ مى‌کند.
    طبيعى‌ ‌است‌ من‌ که‌ يکى‌ از شاعران‌ دوره‌ خود به‌ شمار مى‌ روم‌ از مطالعه‌ فلان‌ کتابى‌ که‌ با يک‌ ديد انتقادى‌ ارزشمند و يک‌ برداشت‌ درست‌ و صحيح‌، شعر فارسى‌ را از رودکى ‌ تا نيما نقد کرده‌ باشد، بسى‌ بيش‌تر مطلب‌ دستگيرم‌ مى‌شود تا اين‌ که‌ شخصاً بنشينم‌ و ديوان‌هاى‌ هفتاد منى‌ شاعران‌ ريز و درشت‌ و کوتاه‌ و بلند اعصار مختلف‌ را زير و رو کنم‌. ـ و تازه‌ که‌ چه‌؟
    اما شما هم‌ لطف‌ کنيد و حساب‌ ادبيات‌ و شعر را از هم‌ جدا کنيد.
    در مورد اوزان‌ عروضى‌، بايد بگويم‌ که‌ اوزان‌ عروضى‌ البته‌ چيز ذهن‌ پرکنى‌ است‌، اما مگر روى‌ هم‌ رفته‌ چند تا وزن‌ عروضى‌ هست‌؟ـ تازه‌، اين‌ را به‌ شما بگويم‌: هيچ‌ شاعرى‌ نمى‌نشيند فکر شاعرانه‌اى‌ را ـ که‌ به‌ اصطلاح‌ بهش‌ الهام‌ شده‌، يا به‌ زور سرهمش‌ کرده‌ يک‌ گوشه‌ کاغذ بنويسد. بعد بيايد و بررسى‌ کند ببيند از اوزان‌ عروضى‌ کدام‌ يکى‌ براى‌ بيان‌ آن‌ فکر و حال‌ شاعرانه‌ مناسب‌تر است‌، و پس‌ از انتخاب‌ آن‌ وزن‌، انديشه‌ شاعرانه‌ اش‌ را ـ مثل‌ قطعات‌ شيرينى‌ که‌ توى‌ قوطى‌ مى‌چينند ـ توى‌ آن‌ وزن‌ عروضى‌ بچيند.
    هيچ‌ شاعرى‌ چنين‌ کارى‌ نکرده‌ است‌. فقط‌، چرا، قصيده‌ سرايان‌ (گمان‌ مى‌کنم‌) چنين‌ روشى‌ داشته‌اند: آن‌ها اوزان‌ مطنطنى‌ را در نظر مى‌ گرفته‌اند و سعى‌ مى‌کرده‌اند فکر خود را بر آن‌ وزن‌ تحميل‌ کنند منتها، آخر سر (باز هم‌ گمان‌ مى‌کنم‌) توفيقى‌ دست‌ نمى‌داده‌، چيزى‌ که‌ هست‌ از تلاش‌ شاعر و کشتى‌ گرفتن‌ او با وزنى‌ که‌ طبعاً هيچ‌ گونه‌ انعطافى‌ نشان‌ نمى‌دهد، وزن‌ و مضمون‌ ديگرى‌ پيدا مى‌شده‌ که‌ خود را به‌ هر دو طرف‌ تحميل‌ مى‌کرده‌است‌ هم‌ به‌ طرح‌ و فکر و وزن‌ انتخاب‌ قبلى‌ شاعر خط‌ بطلان‌ مى‌ کشيده‌ و هم‌ شاعر را به‌ انتخاب‌ خود وا مى‌داشته‌.
    بنابراين‌ ?دانستن‌? و ?ندانستن‌? اوزان‌ عروضى‌ براى‌ يک‌ شاعر بالفطره‌، به‌ صورت‌ مسأله‌اى‌ مطرح‌ نيست‌ اگر شاعر به‌ وزن‌ معتاد است‌، شعر و وزن‌ را ?با هم‌? و يکجا ?مى‌ گيرد?. يعنى‌ ناگهان‌ مثل‌ چراغى‌ که‌ روشن‌ بشود، توى‌ ذهنش‌ مى‌آيد که‌:
    اژدهايى‌ خفته‌ ماند، به‌ روى‌ رود پيچان‌، پل‌ و اين‌ کلمات‌ را، با اين‌ شکل‌ که‌ گوياى‌ اين‌ معنى‌ باشد، خيال‌ مى‌کنم‌ توى‌ وزن‌ ديگرى‌ نشود ريخت‌:
    پل‌، به‌ روى‌ رود پيچان‌، اژدهايى‌ خفته‌ را ماند و
    چرا، شايد مثلا بتوان‌ گفت‌:
    ماند به‌ رود پيچان‌ اژدهايى‌ خفته‌ را پل
    ‌ که‌ وزن‌ اول‌، تکرار ?فاعلاتن‌? است‌ و اين‌ آخرى‌ تکرار ?مستفعلن‌? ـ ولى‌ در وزن‌ اول‌، جمله‌ حالت‌ طبيعى‌ترى‌ دارد و در وزن‌ دوم‌ پيداست‌ که‌ کلمات‌ به‌ زحمت‌ و در وزن‌ جابه‌جا شده‌ است‌ ... وخود ناگفته‌ پيداست‌ که‌ شاعر، اگر ريگى‌ به‌ کفش‌ ندارد، وزن‌ اول‌ را انتخاب‌ مى‌کند و به‌ دنبال‌ آن‌ مى‌ رود. پس‌ از اين‌ تدوين‌ کلمات‌ است‌ که‌ وزن‌ را به‌ وجود مى‌آورد نه‌ شاعر. شاعر فقط‌ مواظب‌ است‌ که‌ بعضى‌ جاها به‌ جاى‌ خشت‌ نيمه‌ بکار برد يا در جاهاى‌ خالى‌ آن‌ سنگ‌ و سقط‌ بريزد تا نماى‌ بيرونى‌ بنا کامل‌ و بى‌عيب‌ جلوه‌ کند. رده‌ها همه‌ هموار و يکدست‌ و صاف‌ به‌ ظاهر اما براى‌ چه‌؟ معلوم‌ نيست‌ شايد از آن‌ جهت که‌ شمس‌ قيس‌ يا فلان‌ و بهمان‌ چنين‌ پسنيده‌اند، به‌ روش‌ بيکارگان‌ اعصار بيکارگى‌.

    - مى‌پردازم‌ به‌ خودتان‌ ـ از هر چه‌ بگذرى‌ سخن‌ دوست‌ خوش‌تر است‌ ـکارهاتان‌ را بررسى‌ مى‌کنم‌ فکر مى‌کنم‌ اولين‌ مدونتان‌ آهنگ‌هاى‌ فراموش‌ شده‌ است‌و بعد بيست‌ و سه‌ و پس‌ از آن‌ قطع‌نامه‌ (آهن‌ها و احساس‌) در اين‌ها که‌ تحول‌ اساسى‌ وچشم‌ گيرى‌ نيست‌ محصول‌ اولين‌ دوران‌ شاعرى‌ شما را مى‌ گذاريم‌ کنار و در جواراين‌ کوهستان‌ به‌ ناگاه‌ به‌ دشت‌ سرسبز و پرصفايى‌ مى‌رسيم‌ و در جاى‌ خودميخ‌کوب‌ مى‌شويم‌ چه‌ منظره‌ بديع‌ و دل‌ انگيزى‌، چه‌ هوايى‌ و چه‌ نسيمى‌ ـ به‌خودمى‌گوييم‌ آيا مى‌بايد چنين‌ راه‌ مهيب‌ و پرنشيب‌ و فرازى‌ چنين‌ غايتى‌ را حتا درنيمه‌راه‌ داشته‌ باشد؟
    و در اين‌ دشت‌ است‌ که‌ بوى‌ هواى‌ تازه ‌ به‌ مشام‌ مى‌رسد و پاسخ‌ سؤال‌ خويش‌ رامى‌يابيم‌ ـ بلى‌ هواى‌ تازه‌ تحول‌ اساسى‌ بود در شعر معاصر.
    هواى‌ تازه‌ اين‌ دشت‌ شعرهاى‌ راستين‌ و اصيلى‌ بود با نام‌ ا.بامداد از شاعرى‌صميمى‌ و راستين‌ به‌نام‌ احمد شاملو ـ زمينه‌ خالى‌ بود ـ نيما جاده‌ را کوبيده‌ بود ـجاده‌ مى‌ بايست‌ هموار شود ـ هواى‌ تازه ‌ به‌ نسبت‌ بسيار قابل‌ اهميتى‌ اين‌ کار را کردو تحول‌ اساسى‌ بوقوع‌ پيوست‌.
    خوب‌ هواى‌ تازه‌ تحولى‌ است‌ ـ چندى‌ گذشت‌ تحولى‌ بزرگ‌تر از آن‌ به‌وقوع‌پيوست‌ و آن‌ زمانى‌ بود که‌ آيدا در آينه ‌ در پشت‌ ويترين‌ کتاب‌فروشى‌ها نشست‌ اين‌چيز ديگرى‌ بود. اين‌ تحولى بود که‌ مسير شعر شما را عوض‌ کرد.
    باغ‌ آينه ‌ تکاملى‌ است‌ در ميان‌ دو تحول‌ ـ در باغ‌ آينه ‌ ?اوج‌? به‌ کمال‌ وضوح‌ ديده‌؛مى‌شود و بهترين‌ شعرهاى‌ زندگى‌ شما ـ و آيدا در آينه ‌ تحولى‌ است‌ ديگر حالا حرفم‌سر اين‌ است‌ مى‌خواهم‌ مرحله‌ى‌ جديد و تحول‌ جديد شعرهاى‌تان‌ را بگويم‌ ـ خودتان‌به‌ من‌ کمک‌ کنيد ـ شما چه‌ مى‌گوييد ـ مى‌ خواهم‌ بدانم‌ حال‌ شعر شما چه‌ راهى‌ را طى‌مى‌کند و در چه‌ مرحله‌اى‌ است‌؟
    (شاملو در ضمن‌ استماع‌ حرف‌هايم‌ ـ با چهره‌اى‌ مضطرب‌ قهوه‌اش‌ را آرام‌ آرام‌ نوشيده‌ است‌ وقتى‌حرف‌هايم‌ تمام‌ مى‌شود، در حالى‌ که‌ فنجان‌ را با آهستگى‌ روى‌ ميز مى‌ گذارد جواب‌ مى‌دهد):
    در مورد مرحله‌ى‌ جديد شعرى‌ و تحول‌ بايد بگويم‌:
    نمى‌ دانم‌. و به‌ دانستن‌ آن‌هم‌ نه‌ نيازى‌ دارم‌ نه‌ علاقه‌اى‌.
    اما مسأله‌اى‌ که‌ لازم‌ مى‌ دانم‌ گفته‌ شود اين‌ است‌ که‌ نمى‌ توان‌ با استناد به‌ مجموعه‌هايى‌ که‌ پس‌ از هواى‌ تازه ‌ نشر يافته‌، مرحله‌اى‌ جديد در شعر من‌ عنوان‌ کرد. زيرا اگر به‌ تاريخ‌ سرودن‌ قطعات‌ کتاب‌ توجه‌ شود، در اين‌ مجموعه‌ها، همچنان‌ قطعاتى‌ هست‌ که‌ پيش‌ از قديمى‌ترين‌ اشعار هواى‌ تازه ‌ سروده‌ شده‌ است‌.
    علت‌ اين‌ امر آنست‌ که‌ به‌ سال‌ ۱۳۳۴، من‌ پنج‌ دفتر بزرگ‌ محتوى‌ اشعار خود را گم‌ کردم‌. جوانکى‌ نقاشيان ‌ نام‌ به‌ بهانه‌ آنکه‌ خيال‌ تدوين‌ و چاپ‌ آن‌ها را دارد، برد و پس‌ نداد.
    چهارجلد از اين‌ دفترها، محتوى‌ ‌چهارسال‌ از پرکارترين‌ دوره‌هاى‌ شاعرى‌ من‌ بود. دوران‌ شکفته‌اى‌ که‌ تنها تا شش‌ قطعه‌ و از دو تا سه‌ هزار کلمه‌ تجاوز مى‌کرد! ـ امرى‌ شگفت‌ و باور نکردنى‌! ـ ضربه‌ها پساپس‌ فرود مى‌آمد و طنين‌ آن‌ ضربه‌ها همه‌ زندگى‌ مرا سرشار مى‌ کرد.
    نمايشنامه‌هايى‌ چون‌ مردگان‌ براى‌ انتقام‌ باز مى‌گردند و داستان‌هاى‌ کوتاهى‌ چون‌ مرگ‌ زنجره ‌ و سه‌ مرد از بندر بى‌آفتاب ‌ و جز اين‌ها (که‌ بيش‌ از اشعار گمشده‌ خود دريغ‌ آن‌ها را مى‌خورم‌) محصول‌ اين‌ دوران‌ بود، همچنين‌ اشعار بسيار بلندى‌ چون‌ ?سرود آن‌ کس‌ که‌ نه‌ دشمن‌ است‌ نه‌ مدعى‌?. پريا و چند شعر ديگر نيز مربوط‌ به‌ همين‌ دوران‌ است‌، که‌ اگر جزو غنايم‌ آقاى‌ نقاشيان ‌ از ميان‌ نرفت‌ براى‌ آن‌ بود که‌ نسخه‌هايى‌ از اين‌ اشعار نزد اين‌ و آن‌ يافت‌ مى‌شد.
    از اين‌ اشعار، به‌ تدريج‌، چندتايى‌ از اين‌ سو و آن‌ سو پيدا شد و در ديوان‌هاى‌ پس‌ از هواى‌ تازه ‌ به‌ چاپ‌ رسيد.
    به‌ اين‌ جهت‌ است‌ که‌ گمان‌ مى‌کنم‌ نمى‌توان‌ به‌ اين‌ شکل‌ مرحله‌ جديد را تنها به‌ استناد کتاب‌هاى‌ پس‌ از هواى‌ تازه ‌ در شعر من‌ مشخص‌ کرد، مگر آن‌ که‌ اين‌ اشعار، به‌ تمامى‌، از روى‌ تاريخ‌ نگارش‌ تدوين‌ شوند و بعد به‌ نقد درآيند.
    (او حرفش‌ را نيمه‌ تمام‌ مى‌گذارد و سکوت‌ عميقى‌ مى‌کند و با نگاه‌هاى‌ اندوه‌بارى‌ بيرون‌ را ديدمى‌ زند در نگاهش‌ غم‌ تلخى‌ موج‌ مى‌زند ــ احساس‌ مى‌کنم‌ از همه‌ متنفر است‌. از دنباله‌ى‌ حرف‌هامان‌منصرف‌ مى‌شوم‌ و سؤال‌ ديگرى‌ را مطرح‌ مى‌کنم‌)

    - درباره‌ى‌ دنياى‌ امروز چه‌طور فکر مى‌ کنيد؟ آيا مى‌توان‌ براى‌ شعر در جهان‌آينده‌ اميدى‌ داشت‌؟
    زاغه‌اى‌ کثيف‌ و مبتذل‌ که‌ در آن‌، فرشتگان‌ و جنايت‌کاران‌ از يک‌ دست‌ درد مى‌کشند. جهانى‌ رسوا و مبتذل‌، سرشار از نيرنگ‌ و دروغ‌ و اطوار و ادا. پست‌ترين‌ پااندازان‌ با داعيه‌هاى‌ خوف‌انگيز به‌ عرصات‌ قدرت‌ مى‌رسند. بى‌رحمى‌ و خون‌خوارگى‌ مى‌ بايد نخستين‌ صنعت‌ انسانى‌ باشد که‌ صبح‌گاه‌ به‌ جست‌وجوى‌ لقمه‌ نانى‌ از سوراخ‌ خود بيرون‌ مى‌ خزد؛ وگرنه‌، ديگران‌ چون‌ گرگان‌ گرسنه‌ او را از هم‌ مى‌ درند. مى‌ بايد از طلا بود تا مورد پرستش‌ قرار گرفت‌، حتا اگر گوساله‌اى‌ بيش‌ نتوان‌ بود. دغدغه‌ و وحشت‌ و کابوس‌، روزها و شب‌هاى‌ مرا سرشار کرده‌ است‌. هر زمان‌ که‌ زنگ‌ تلفن‌ يا در خانه‌ مان‌ به‌ صدا در مى‌ آيد، عرق‌ سردى‌ بر پيشانى‌ من‌ مى‌نشيند.
    بهترين‌ روزهاى‌ عمرم‌ را بر سر هيچ‌ و پوچ‌ يا در گوشه‌هاى‌ زندان‌ گذرانيده‌ام‌ يا در پيش‌گاه‌ عدالتى‌ که‌ به‌ يک‌ دست‌ شمشيرى‌ دارد و به‌ دست‌ ديگر ترازويى‌. اما در ترازو، تنها اتهام‌ ترا در برابر زرى‌ که‌ مى‌ توانى‌ بسلفى‌ سنگين‌ و سبک‌ مى‌کنند ... واين‌ زندان‌ها و زندان‌ها و زندان‌ها پاره‌يى‌ مزد قلب‌ من‌ بوده‌ است‌ بهتر: کفاره‌ى‌ عشق‌ من‌ و صداقت‌ من‌. کفاره‌ى‌ زندگى‌ زندگى‌ با کسانى‌ که‌ دوست‌شان‌ داشته‌ام‌، خاطرات‌ مشترکى‌ داشته‌ايم‌ و بسيارى‌ از اشعار من‌ به‌نام‌ آن‌هاست‌.
    مردمى‌ که‌ يک‌ زمان‌ ?خوف‌ انگيز ترين‌ عشق‌ من‌? بوده‌اند، مرا از گند و عفونت‌ نفرت‌ سرشار کرده‌اند. مردمى‌ که‌ تنها براى‌ آن‌ خوبند که‌ گروهبانى‌ به‌ خط‌شان‌ کند و از ايشان‌ براى‌ پيش‌برد هوس‌هاى‌ خويش‌ قشونى‌ ترتيب‌ دهد. به‌ ايمان‌ و عقيده‌شان‌ تف‌ کند و اگر دير بجنبند به‌ چوبه‌ اعدام‌شان‌ ببندد يا با تازيانه‌ و گاوسر از حق‌شان‌ برآيد.
    نه‌. در چنين‌ جهانى‌ از شعر چه‌ کارى‌ ساخته‌ است‌؟ به‌خصوص‌ که‌ شاعران‌ نيز دروغ‌ مى‌گويند، و به‌ خانه‌ نشستن‌شان‌ از بى‌چادرى‌ است‌، نمى‌ دانم‌ مؤخره‌ى‌ کتاب‌ جديد مهدى‌ اخوان‌ ثالث ‌ ?اميد? را خوانده‌ايد يا نه‌ آن‌ چند سطر، چنان‌ مرا از تقلب‌ و رياکارى‌ و دورويى‌ و فريبى‌ که‌ ?اميد? بدان‌ باليده‌ است‌ مأيوس‌ و وحشت‌زده‌ کرد که‌ تا دو سه‌ روز حال‌ وکار خود را نفهميدم‌. چرا بايد چنين‌ باشد؟ ـ آن‌، محيط‌ و مردم‌ ما و، اين‌ هم‌ پيغمبران‌ نيکى‌مان‌!

    - منظور از پيغمبران‌ نيکى‌ شعرا هستند؟
    بلى‌ شعرا هستند.
    چقدر آرزو مى‌ کردم‌ که‌ زندگانيم‌ ـ به‌ هر اندازه‌ که‌ کوتاه‌ ـ سرشار از زيبايى‌ باشد. افسوس‌ که‌ گند و تاريکى‌ ابتذال‌ و اندوه‌ همه‌ چيز را در خود فرو برده‌ است‌.؛ بارها کوشيده‌ام‌ از شهر بگريزم‌ و در گوشه‌ دهى‌ يا مغاره‌اى‌ مدفون‌ شوم‌. دريغا که‌ در سراچه‌ ترکيب‌ تخته‌ بند تنم‌!
    ديگر نه‌ اميدى‌ هست‌ نه‌ آرزويى‌. تنها آرزويى‌ که‌ براى‌ من‌ باقيمانده‌ اين‌ است‌ که‌ پس‌ از مردن‌، لاشه‌ مرا در گورستان‌ عمومى‌ دفن‌ نکنند. بگذاريد دست‌ کم‌ پس‌ از مرگ‌ آرزوى‌ من‌ به‌ دور ماندن‌ از مردم‌ و پليدى‌هاى‌شان‌ برآيد. مردمى‌ که‌ از ايشان متنفرم‌، چرا که‌ بسيار دوست‌شان‌ مى‌داشتم‌.
    در زندگى‌ شخصى‌ام‌ هم‌ اميد و آرزويى‌ ندارم‌. براى‌ من‌ همه‌ چيز تمام‌ شده‌ است‌ من‌ مدت‌هاست‌ که‌ شعر مى‌نويسم‌ براى‌ مردم‌ آزارى‌ و اين‌ تنها انتقامى‌ است‌ که‌ مى‌توانم‌ از مردم‌ بگيرم‌ و دليلى‌ هم‌ ندارد که‌ خودکشى‌ کنم‌ ــ چرا که‌ تماشا مى‌کنم‌ ــ من‌ وظيفه‌اى‌ براى‌ خود در قبال‌ اين‌ مردم‌ نمى‌شناسم‌.
     
  15. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    متن فيلم " احمد شاملو / شاعر آزادي "

    فيلم‌ احمد شاملو حاصل‌ تلاشى‌ است‌ که‌ بهمن‌ مقصودلو همراه‌ با عده‌اى‌ از نويسندگان‌، کارگردانان‌ و هنرمندان‌ کشورمان‌ جهت‌ زنده‌ نگه‌ داشتن‌ ياد شاعر ملى‌ ايران‌ تهيه‌ کرده‌ است‌. آن‌چه‌ که‌ در زير مى‌خوانيد متن‌ نهايى‌ فيلم‌ است‌. فيلم‌ با اظهارنظرهاى‌ هنرمندان‌ نويسندگان‌ و شعراى‌ کشورمان‌ همراه‌ است‌. در صحنه‌هايى‌ نيز محمود دولت‌آبادى ‌ و ناصر تقوايى ‌ به‌ طرح‌ پرسش‌ از شاعر ملى‌ ايران‌ مى‌ پردازند که‌ پاسخ‌ شاعر را در پى‌ دارد. اشعار شاملو همراه‌ با موزيک‌ در فاصله‌ بين‌ اين‌ گفت‌ و گوها و اظهار نظرِ نويسندگان‌ و هنرمندان‌ مى‌آيد. ضمناً تکه‌هايى‌ از متن‌ فيلم‌ در اين‌ نوشته‌ حذف‌ شده‌ است‌. متن‌ اين‌ فيلم‌ نخستين‌ بار ــ بعد از آن‌که‌ مجله‌ى‌ دريچه‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ بود ــ در اين‌جا مى‌آيد.
    من‌ فکر مى‌کنم
    ‌هرگز نبوده‌ قلب‌ من
    ‌ اين‌ گونه
    ‌ گرم‌ و سرخ‌ :
    احساس‌ مى‌کنم
    ‌در بدترين‌ دقايق‌ اين‌ شام‌ مرگ‌زاى
    ‌چندين‌ هزار چشمه‌ى‌ خورشيد
    در دل‌ام
    ‌مى‌ جوشد از يقين‌:
    احساس‌ مى‌کنم
    ‌در هر کنار و گوشه‌ى‌ اين‌ شوره‌ زار يأس

    چندين‌ هزار جنگل‌ شاداب
    ‌ ناگهان
    ‌مى‌ رويد از زمين
    ‌*
    آه‌ اى‌ يقين‌ گمشده‌، اى‌ ماهى‌ گريز
    در برکه‌هاى‌ آينه‌ لغزيده‌ تو به‌ تو!
    من‌ آب‌گير صافى‌ام‌ ـ اينک‌! ـ به‌ سِحر عشق‌،
    از برکه‌هاى‌ آينه‌ راهى‌ به‌ من‌ بجو!
    من‌ فکر مى‌کنم
    ‌هرگز نبوده
    ‌ دست‌ِ من
    ‌ اين‌ سان‌ بزرگ‌ و شاد:
    احساس‌ مى‌کنم
    ‌در چشم‌ من
    ‌ به‌ آبشُر اشک‌ِ سرخ‌ گون
    ‌خورشيد بى‌غروب‌ِ سرو مى‌کشد نفس‌:
    احساس‌ مى‌کنم
    ‌در هر رگ‌ام

    به‌ هر تپش‌ قلب‌ِ من
    کنون
    ‌بيدار باش‌ قافله‌يى‌ مى‌ زند جَرَس‌.
    *

    آمد شبى‌ برهنه‌ام‌ از در
    چون‌ روح‌ِ آب
    ‌در سينه‌اش‌ دو ماهى‌ و در دست‌اش‌ آينه
    ‌گيسوى‌ خيس‌ او خزه‌ بو، چون‌ خزه‌ به‌ هم‌.
    من‌ بانگ‌ برکشيدم‌ از آستان‌ يأس‌:
    آه‌اى‌ يقين‌ يافته‌!
    بازت‌ نمى‌ نهم‌!

    محمود دولت‌آبادى ‌ : شعر ديگر چرا در جامعه‌ى‌ ما آفريده‌ نمى‌شود؟
    شاملو: علتش‌ اين‌قدر زياد وگونه‌گونه‌ که‌ صحبت‌ کردن‌ کارو به‌ جاهاى‌ غم‌انگيز مى‌کشونه‌. اون‌چه‌ که‌ از درونت‌ بايد بجوشه‌، تو چه‌طور مى‌ تونى‌ از بيرونت‌ بگيرى‌؟ مسأله‌ همينه‌ که‌ غالباً اون‌ چيز در درون‌ اين‌ها نيست‌ و ناگزيرند اين‌رو کسب‌ کنند و از طريق‌ اکتساب‌ به‌دست‌ بيارند و اين‌ محاله‌.
    من‌ نمى‌ دونم‌ اين‌ ژنى‌ بودن‌. اين‌ رسم‌ ژنى‌ بودن‌ گاهى‌ گول‌ مى‌ زنه‌ آدمو، شما نمى‌ تونيد يک‌ بچه‌ پنج‌ ساله‌ رو بگوييد، به‌ مجرد اين‌که‌ ويلن‌ رو داديم‌ دستش‌ پاگانى‌نى‌ بزنه‌. امکان‌ نداره‌. بايد بِره‌ پدر خودشو در بياره‌. به‌خصوص‌ که‌ سازش‌؛ ويلون‌ باشه‌.
    ... خيلى‌ زياد. اما نه‌ لزوماً تو زبان‌ فارسى‌. من‌ يک‌ شعر ژاپنى‌ شايد اوايل‌ عمرم‌ بهش‌ برخوردم‌ که‌ همچنان‌ تو ذهن‌ِ منه‌ و سه‌ خطه‌
    هيچ‌ يکى‌ سخنى‌ نگفتند
    نه‌ ميزبان‌ و نه‌ ميهمان‌ و
    نه‌ گل‌هاى‌ داودى‌.
    مثل‌ چيزى‌ که‌ توى‌ سنگ‌ کنده‌ باشند. اين‌ توى‌ ذهن‌ من‌ مونده‌. شايد از بيست‌ و دو سالگى‌.
    ... خودتون‌ مى‌ دونيد، اين‌ها موجودات‌ انگشت‌شمارى‌اند. اين‌ها همسايه‌هاى‌ ديروز و پريروز نيستند. غالباً همسايه‌هاى‌ قرن‌ها قرن‌. يکى‌ تو قرن‌ نوزدهم‌ است‌. يکى‌ تو قرن‌ ۲۱ قراره‌ بياد. نمى‌شه‌ همه‌ اين‌هارو چون‌ مجموعه‌ است‌، نمى‌شه‌ اون‌هارو جدا از هم‌ ديد. مجموعه‌ى‌ اين‌هاست‌ که‌ يک‌ دريافتى‌ به‌ ما مى‌دهد. از انسانيت‌ که‌ مى‌شه‌ الگوى‌ ما. مى‌شه‌ الگوى‌ حياتى‌.
    ... من‌ توى‌ يک‌ خونواده‌اى‌ به‌دنيا اومدم‌ که‌ به‌ شدت‌ تنهايى‌ کشيدم‌ و هيچ‌ هم‌ سخنى‌ نداشتم‌ حتا در عالم‌ بچگى‌. در عوالم‌ ۵ـ۶ ـ۷ و ده‌ سالگى‌ من‌ هيچ‌ هم‌ سخنى‌ نداشتم‌. هيچ‌ هم‌ ذائقه‌اى‌ نداشتم‌ و در نتيجه‌ سؤال‌ مى‌کردم‌، بى‌جواب‌ مى‌ماند. حرف‌ مى‌زدم‌، بدون‌ شنونده‌ مى‌موند. ما با خودمان‌ حرف‌ مى‌زنيم‌. وقتى‌ که‌ هيچ‌ هم‌ سخنى‌، هم‌دلى‌، هم‌راهى‌، هم‌ ذائقه‌اى‌ گير نمى‌آوريم‌، مجبوريم‌ با خودمان‌ حرف‌ بزنيم‌. يعنى‌ اولين‌ قدم‌ها را به‌طرف‌ جنون‌ برمى‌داريم‌.
    دولت‌آبادى‌: به‌ هر حال‌ جنون‌ مقدسيه‌.
    شاملو: خُب‌ ممکن‌ است‌ مقدس‌ باشه‌. ممکن‌ هم‌ است‌ که‌ ديگه‌ به‌کلى‌ منحرف‌ کننده‌ باشه‌ و سر از دارلمجانين‌ در بياره‌.
    ناصر تقوايى‌ : در اين‌ دوره‌ تاريخى‌ طولانى‌ هزارساله‌، ما کم‌تر به‌ شاعران‌ حماسى‌ برمى‌خوريم‌. خُب‌ فردوسى ‌ يک‌ نمونه‌ى‌ بزرگه‌ که‌ مربوطه‌ به‌ اون‌ دوران‌ که‌ اون‌ گذشته‌ هزار ساله‌ شعره‌، ولى‌ بعد از اون‌، در زمان‌ معاصر خودمان‌، من‌ يک‌ شاعر حماسى‌ بزرگ‌ سراغ‌ دارم‌ که‌ اون‌ خود شما هستيد. فخرى‌ در کلام‌ شما هست‌ که‌ حتا شعرهاى‌ عاشقانه‌ و شعرهاى‌ توصيفى‌ شمارو هم‌ به‌ شعر حماسى‌ نزديک‌ مى‌ کنه‌. يک‌ خصلت‌ اجتماعى‌ بسيار قوى‌ پيدا مى‌ کنه‌. چه‌ اتفاقى‌ تو جامعه‌ ما مى‌افته‌ که‌ ناگهان‌ اون‌ شعر کهن‌رو مردم‌، تحصيل‌ کرده‌ها، علاقه‌مندان‌ به‌ شعر ناگهان‌ کنار مى‌ گذارند و ناگهان‌ فريفته‌ى‌ اين‌ شيوه‌ى‌ جديد مى‌شوند. که‌ امروز در زبان‌ فارسى‌ هر کسى‌ داره‌ شعر مى‌گه‌ به‌ اين‌ زبان‌ جديد مى‌ گه‌؟
    شاملو ـ غالباً زبان‌ خودشونو بلد نيستند. او‌ن‌ که‌ شعر نبوده‌، به‌ نحوى‌ ادبيات‌ بوده‌. بزرگترين‌ لطمه‌هايى‌ که‌ به‌ زبان‌ فارسى‌ خورده‌، لطمه‌اى‌ است‌ که‌ از شاعران‌؛ خورده‌. شعره‌، به‌ عقيده‌ى‌ شما که‌ دنبال‌ وزن‌ عروضى‌ هستيد، اين‌ نياز به‌ دو تا وزن‌ داره‌، يکى‌ وزن‌ پُرطبل‌ِ پرکشش‌ که‌ هرچه‌ به‌ ساعت‌ ديدار نزديک‌تر مى‌شود، شديدتر مى‌شه‌ و ناگهان‌ وارونه‌اش‌. شما از توى‌ يک‌ چنين‌ وزنى‌ مى‌ تونيد پرواز کنيد. بپريد توى‌ وزن‌ معکوسش‌. يعنى‌ اين‌ احتياج‌ دارد به‌ يک‌ کادانس‌ که‌ بتونه‌ بلغزه‌. يعنى‌ کدانسى‌ که‌ در انتهاى‌ اون‌ وزن‌ پُر از شادى‌ و نشاط‌ بتونه‌ مقدمه‌اى‌ باشه‌ براى‌ اين‌ وزن‌ فاقد نشاط‌ و شادى‌ و سرد.
    محمد حقوقى ‌ : شما نگاه‌ کنيد وقتى‌ که‌ شعرى‌ شروعش‌ اين‌ باشه

    س‌ال‌ِ بَد
    سال‌ِ باد
    سال‌ِ اشک
    ‌سال‌ِ شک
    ‌سال‌ِ اشک‌ِ پورى
    ‌سال‌ِ خون‌ مرتضى

    به‌ همين‌ سادگى‌ و اين‌ شعر رو، کسى‌ که‌ سنتى‌ترين‌ شاعر نوپرداز ماست‌، يعنى‌ اخوان‌ ثالث ‌ چنان‌ مفتونش‌ بشه‌ که‌ برداره‌ راجع‌ به‌ اين‌ شعر نقد بنويسه‌ و تعريف‌ کنه‌. هميشه‌ دلم‌ مى‌ خواست‌ که‌ يک‌ شعرى‌ به‌ راحتى‌ گفته‌ بشه‌. اين‌ اميد نباشه‌، اما نمى‌ تونستم‌ و دائم‌ شکست‌ مى‌ خوردم‌. خود اخوان‌ هم‌ مى‌گفت‌ که‌:
    من‌ بارها شعر بدون‌ وزن‌ نوشتم‌ اما ديدم‌ نمى‌ تونم‌. و اين‌ مثل‌ اين‌که‌ فقط‌ در حد شاملو بود نه‌ کس‌ ديگرى‌. کسى‌ از عهده‌اش‌ بر نمى‌آمد.
    عباس‌ کيارستمى ‌ : شاملو خودش‌ در مورد نيما گفته‌ بود که‌: من‌ از هر نوع‌ اظهار عقيده‌اى‌ درباره‌ى‌ نيما به‌ عنوان‌ استادم‌ سعى‌ مى‌کنم‌ پرهيز کنم‌، به‌ اين‌ عنوان‌ که‌ فکر مى‌کنم‌ اين‌ رو يک‌ نوع‌ بى‌حرمتى‌ نسبت‌ به‌ نيما بدونم‌. من‌ هم‌ تصور مى‌کنم‌ که‌ به‌ جاى‌ هر نوع‌ ابراز عقيده‌اى‌ يکى‌ از اشعارش‌ را بخوانم‌ تا نسبت‌ به‌ شاملو ، احترام‌ خودم‌ و دينى‌رو که‌ نسبت‌ به‌ شاعرى‌ که‌ در واقع‌ سى‌ ـ چهل‌ شعر گفت‌ و شاعرانه‌ زيست‌ ادا کرده‌ باشم‌.

    هرگز از مرگ‌ نهراسيده‌ام
    ‌اگرچه‌ دستانش
    ‌از ابتذال‌ شکننده‌تر بود
    هراس‌ من‌ بارى
    ‌هم‌ از مردن‌ در سرزمينى‌ است‌ که
    ‌مُزد گورکن
    ‌از آزادى‌ آدمى‌ افزون‌ باشد
    جستن‌، يافتن‌، و آن‌گاه‌ به‌ اختيار برگزيدن
    ‌و از خويشتن‌ خويش‌
    بارويى‌ پى‌ افکندن

    اگر مرگ‌ را از اين‌ همه
    ‌ارزشى‌ بيش‌تر باشد
    حاشا حاشا که‌ هرگز از مرگ‌ هراسيده‌ باشم

    ضياء موحد : هواى‌ تازه ‌ به‌ اين‌ اعتبار کتابى‌ است‌ پر از امکان‌، و اين‌ کتابى‌ است‌ که‌ براى‌ شاعرى‌ که‌ مستعد بوده‌، چاپ‌ اين‌ کتاب‌ يک‌ حادثه‌ است‌. در تاريخ‌ شعر نو، اولين‌ بارى‌ است‌ که‌ ما بعد از ديوان ‌ حافظ ‌ که‌ در واقع‌ او جمع‌آورى‌ و مؤلفه‌ تمام‌ تجربيات‌ قبل‌ از خود بوده‌است‌، تجربه‌هايى‌ در زبان‌، در اسلوب‌ بيان‌، در نوع‌ تصويرپردازى‌، در نوع‌ و وحدت‌ اين‌ شعر من‌ هيچ‌ شکى‌ ندارم‌. هواى‌ تازه ‌ مسلماً بعد از حافظ‌ از لحاظ‌ شعرى‌، از لحاظ‌ امکاناتى‌ که‌ براى‌ شاعران‌ ايجاد کرده‌ و از لحاظ‌ تازگى‌، مهم‌ترين‌ حادثه‌ى‌ است‌ که‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌. فصل‌ ششم‌؛ شعرهاى‌ عاشقانه‌ است‌. با همان‌ زبان‌ خاص‌ شاملو، اين‌ دفتر يکى‌ از مهم‌ترين‌ دفترهاى‌ شعر معاصر ايران‌ است‌. به‌ يک‌ دليل‌. اولين‌ بار است‌ که‌ شعر عاشقانه‌ى‌ انسانى‌ سروده‌ مى‌شود.

    مرا
    تو
    بى‌سببى
    ‌ نيستى‌.
    به‌راستى‌ صلت‌ کدام‌ قصيده‌اى
    ‌ اى‌ غزل
    ‌ستاره‌ باران‌ جواب‌ کدام‌ سلامى
    ‌ به‌ آفتاب
    ‌از دريچه‌ى‌ تاريک
    ‌کلام‌ از نگاه‌ تو شکل‌ مى‌ بندد
    خوشا نظر باز يا که‌ تو آغاز مى‌کنى‌!
    *
    پس‌ پشت‌ مردمکانت

    فرياد کدام‌ زندانى‌ است
    ‌ که‌ آزادى‌ را
    به‌ لبان‌ بر آماسيده
    ‌ گل‌ سرخى‌ پرتاب‌ مى‌کند؟
    ورنه
    ‌ اين‌ ستاره‌ بازى
    ‌حاشا
    چيزى‌ بدهکار آفتاب‌ نيست
    ‌نگاه‌ از صداى‌ تو ايمن‌ مى‌شود.
    چه‌ مؤمنانه‌ نام‌ مرا آواز مى‌ کنى‌!
    *
    و دلت‌
    کبوتر آشتى‌ ست‌.
    در خون‌ تپيده
    ‌به‌ بام‌ تلخ‌،
    با اين‌ همه
    ‌چه‌ بالا
    چه‌ بلند
    پرواز مى‌ کنى‌!

    محمد حقوقى ‌ : اين‌ است‌ که‌ به‌ نظر من‌ کتاب‌ هواى‌ تازه ‌، حادثه‌اى‌ است‌ و مى‌توانم‌ به‌ جرأت‌ بگويم‌ که‌ بعد از ديوان ‌ حافظ ‌ ، از قرن‌ هشتم‌ تا اون‌ لحظه‌، کتابى‌ که‌ اين‌قدر اثرگذار باشه‌ روى‌ ذهن‌ جوون‌هاى‌ ما نبود.
    ضياء موحد : اعتقاد من‌ اين‌ است‌ که‌ بعد از حافظ‌ مهم‌ترين‌ شاعر شاملو است‌.

    دختران‌ دشت‌!
    دختران‌ انتظار!
    دختران‌ اميد تنگ
    ‌ در دشت‌ بى‌کران‌؛
    و آرزوهاى‌ بى‌کران
    ‌ در خلق‌هاى‌ تنگ‌!
    دختران‌ آلاچيق‌ نو
    در آلاچيق‌هايى‌ که‌ صد سال‌!
    از زره‌ جامه‌تان‌ اگر بشکوفيد
    باد ديوانه
    ‌يال‌ بلند اسب‌ تمنا را
    آشفته‌ خواهد کرد ...
    *

    دختران‌ رودِ گِل‌ آلود!
    دختران‌ هزار ستون‌ِ شعله‌، به‌ طاق‌ بلند دود!
    دختران‌ عشق‌هاى‌ دور
    روز سکوت‌ و کار
    شب‌هاى‌ خستگى‌
    دختران‌ روز
    بى‌خستگى‌ دويدن‌،
    شب
    ‌ سرشکستگى‌! ـ

    بهرام‌ بيضايى ‌ : ستايش‌ اصلى‌ من‌ به‌ شاملوى ‌ شاعر بر مى‌ گردد که‌ کارى‌ که‌ مى‌کنه‌ بيش‌تر در زمينه‌ى‌ زبان‌ و در زمينه‌ى‌ اثبات‌ نوعى‌ حقانيت‌ نديده‌ انگاشته‌ شده‌ در طول‌ تاريخ‌ و در فرهنگ‌ اين‌ مملکته‌. کارى‌ که‌ اون‌ مى‌ کنه‌ با زبان‌، کارى‌ است‌ که‌ بعد از انقلاب‌ مشروطه‌ درک‌ شده‌. بسيارى‌ فهميدند که‌ اين‌ زبان‌ پُر از تکلف‌ و تعارف‌، ادارى‌، رسمى‌ پاسخ‌گوى‌ نيازهاى‌ روشنفکرى‌ و پاسخگوى‌ نيازهاى‌ پژوهشى‌ مردمى‌ که‌ مى‌ خواهند پا به‌ دوران‌ جديدى‌ بگذارند نيست‌، و شاملو يکى‌ از موثرترين‌ و مهم‌ترين‌ شخصيت‌هاى‌ اين‌ نوع‌ نگرش‌، جستجو و کوشش‌ کرد.
    ضياء موحد : ـ مهم‌ در زبان‌ شاملو اين‌ است‌ که‌ جنس‌ کلام‌ اين‌ نوع ‌ برخورد او با زبان‌ کام‌لا متفاوت‌ است‌. از شاعران‌ زمان‌ خودش‌ ـ يک‌ جنس‌ ديگرى‌ است‌ اين‌ کلام‌.

    در نيست‌،
    راه‌ نيست
    ‌شب‌ نيست‌،
    ماه‌ نيست
    ‌نه‌ روز و نه‌ آفتاب
    ‌ما بيرون‌ زمان‌ ايستاده‌ايم
    ‌با دشنه‌ تلخى‌ در گُرده‌هايمان
    ‌هيچ‌ کس‌ با هيچ‌ کس‌ سخن‌ نمى‌گويد
    که‌ خاموشى‌ به‌ هزار زبان‌ در سخن‌ است
    ‌در مردگان‌ خويش‌ نظر مى‌ بنديم‌ با طرح‌ خنده‌اى
    ‌و نوبت‌ خود را انتظار مى‌ کشيم‌ بى‌هيچ‌ خنده‌اى

    سپانلو : او زبان‌ مردم‌ کوچه‌ و بازار رو با زبان‌ ادبيات‌ کلاسيک‌ ايران‌ به‌هم‌ مى‌آميزد. و زبان‌ جديدى‌ رو به‌وجود مى‌آورد. ابعاد گوناگونى‌ در اين‌ زبان‌ است‌ که‌ گاه‌ ترانه‌ است‌. گاه‌ به‌ شکل‌ جملات‌ نثر است‌. گاه‌ هويت‌ نثر کلاسيک‌ ايران‌ است‌ که‌ مدرن‌ مى‌شود و تجدّد پيدا مى‌کند.

    که‌ هنوز
    نه‌ بهشتى‌ بود
    نه‌ مارى‌ و سيبى
    ‌نه‌ انجير بُنى

    اسماعيل‌ نورى‌علاء : رمز و راز امروز از آن‌چه‌ که‌ امروزه‌ زبان‌ آهنگين‌ شاملو خوانده‌ مى‌شود، در همين‌ آشنايى‌ او با موسيقى‌ کلاسيک‌ نهفته‌ است‌. در حيثيت‌ صوتى‌ شعر او به‌ نوعى‌ ارکستراسيون‌ نامريى‌ زبان‌ بر مى‌ خوريم‌ که‌ زبان‌ را به‌ سوى‌ سمفونى‌هاى‌ هارمونيک‌ مى‌ کشاند.

    دولت‌آبادى : انسان‌، انسان‌ دشوارى‌ وظيفه‌ است‌.

    دستان‌ بسته‌ام‌ آزاد نبود
    تا هر چشم‌انداز را در برکشم
    ‌هر نغمه‌ و هر چشمه‌ و هر پرنده
    ‌هر بدر کامل‌ و هر پگاه‌ ديگر
    هر قله‌ و هر درخت‌ و هر انسان‌ ديگر را

    سپانلو : تحقيقات‌ شاملو در فرهنگ‌ عام‌ که‌ اساساً متبلور شده‌ است‌ در کتاب‌کوچه ‌ ، سرگذشت‌ درازى‌ دارد. مى‌بينيم‌ در بيش‌تر شعرهاى‌ شاملو ، فولکلور کوچه‌ و بازار شکل‌ ادبى‌ پيدا مى‌کند.
    شاملو: خُب‌ خودم‌ در هر چه‌ مى‌ نويسم‌، گرايش‌ خود به‌ خود از تويش‌ فرياد مى‌زند. من‌ گرايش‌ دارم‌ به‌ طرف‌ زبان‌ محاوره‌. به‌ دليل‌ اين‌که‌ اين‌ زبان‌ را؛ قوى‌ و کاراتر از زبان‌ رسمى‌ يا دانشکده‌ى‌ ادبياتى‌ مى‌دانم‌.
    سپانلو : اين‌ يکى‌ از نصايح‌ مهم‌ نيما ست‌ که‌ مى‌گويد: ـ زبان‌ آرکائيک‌ را با زبان‌ آرگو هم‌ آميخته‌ بشه‌، شاملو در پيش‌برد کارش‌ نياز داشته‌ است‌ به‌ شناسايى‌ اين‌ زبان‌ و اين‌ اصطلاحات‌ و بخشى‌ از شعرهاى‌ او با روح‌ زبان‌ کوچه‌ و بازار، روح‌ تازه‌ يا روح‌ مضاعفى‌ پيدا مى‌کند.
    شاملو : مثل‌ توى‌ دُن‌ِ آرام ‌. يک‌ مورد خيلى‌ مشخصى‌ است‌، يک‌ مهترى‌ است‌ که‌ با اسب‌ آشناست‌ و انواع‌ اسب‌هارو مى‌شناسه‌ و خلاصه‌ مهتر خوبيه‌، اما مهتر يک‌ سرلشگر بازنشسته‌ است‌. که‌ لحنش‌ لحن‌ درباريه‌. خيلى‌ زبان‌ شسته‌ رفته‌اى‌ را به‌کار مى‌برد. اون‌ مهتر با اون‌ فرهنگش‌ با اين‌ آدم‌ با اين‌ فرهنگش‌ گفت‌وگو داره‌، با هم‌ صحبت‌ مى‌کنند. هر کدوم‌ با زبون‌ خودشون‌ حرف‌ مى‌زنن‌. حالا چه‌ جورى‌ همديگه‌ رو درک‌ مى‌ کنن‌، اين‌ ديگه‌ کار مترجم‌ و کار نويسنده‌ است‌ که‌ زبان‌ رو طورى‌ به‌کار مى‌ بره‌ که‌ بارى‌ هر دو طرف‌ مفهوم‌ بشه‌.

    بيتوته‌ کوتاهى‌ است‌ جهان

    در فاصله‌ى‌ گناه‌ و دوزخ
    ‌خورشيد همچون‌ دشنامى‌ بر مى‌ آيد
    و روز شرمسارى‌ جبران‌ ناپذيرى‌ است
    ‌آه‌ پيش‌ از آنکه‌ در اشک‌ غرقه‌ شوم
    ‌چيزى‌ بگو

    درختان‌ جهل‌ معصيت‌ بار نياکانند
    و نسيم‌ وسوسه‌اى‌ است‌ نابکار
    مهتاب‌ پائيزى
    ‌ کفرى‌ است‌
    که‌ جهان‌ را مى‌آلايد
    چشمه‌ها از تابوت‌ مى‌ جوشند
    و سوگواران‌ ژوليده‌ آبروى‌ جهانند
    نسبت‌ به‌ آينه‌ مفروش
    ‌که‌ فاجران‌ نيازمندترانند
    خاموش‌ منشين
    خدا را
    از عشق
    ‌ چيزى‌ بگو

    سپانلو: در مورد ترجمه‌هاى‌ شاملو بايد قائل‌ به‌ يک‌ تفکيکى‌ آن‌ ترجمه‌هايى‌ که‌ به‌ زبان‌ ويژه‌ى‌ شاملو نزديک‌ است‌، آن‌ ترجمهها موفق‌ترند، مثلا ترجمه‌ى‌ رمان‌پابرهنه‌ها . يا ترجمه‌ شعرهاى‌ لورکا از يک‌ سويى‌ و از سوى‌ ديگر الوار .
    شاملو : بيش‌تر وقتم‌ صرف‌ ترجمه‌ در واقع‌ ترجمه‌ دُن‌ آرام ‌ شد. خيلى‌ به‌ مدت‌ زيادى‌، شايد هشت‌ سال‌. هشت‌ سال‌ با روزى‌ ده‌ تا دوازده‌ ساعت ‌

    دهليزى‌ لاينقطع‌ در ميان‌ دو ديوار
    و خلوتى‌ که‌ به‌ سنگينى
    ‌ چون‌ پيرى‌ عصاکش

    از دهليز سکوت‌ مى‌ گذرد

    و آن‌گاه‌ آفتاب
    ‌و سايه‌اى‌ منکسر
    نگران‌ و منکسر
    خانه‌ها، خانه‌ خانه‌ها
    مردمى‌ و فريادى‌ از فراز
    شهر شطرنجى‌، شهر شطرنجى

    دو ديوار و دهليز سکوت
    ‌و آن‌گاه‌ سايه‌اى‌.
    که‌ از زوال‌ آفتاب‌ دم‌ مى‌ زند
    مردمى‌ و فريادى‌ از اعماق
    مُهره‌ نيستيم
    ‌ما مُهره‌ نيستيم

    جواد مجابى ‌ : در سال‌هاى‌ بعد از جنگ‌ جهانى‌ دوم‌، در همه‌ جاى‌ دنيا فعاليت‌هاى‌ فرهنگى‌ و اجتماعى‌ رونق‌ بسيار گرفت‌ و در ايران‌ در دهه‌ى‌ بيست‌ شمسى‌ فعاليت‌هاى‌ اجتماعى‌ خيلى‌ اهميت‌ پيدا کرد و اين‌ دهه‌ مصادف‌ بود با جوانى‌ احمد شاملو . در واقع‌ احمد شاملو نماينده‌ى‌ نسل‌ دهه‌ى بيست‌ و سى‌ است‌ که‌ عاشقانه‌ و مشتاقانه‌ خواهان‌ ارتباط‌ وسيع‌ با مردم‌ بودند ـ در مهر ۱۳۴۰ کتاب‌ هفته ‌ را منتشر کرد. کتاب‌ هفته ‌، مجله‌اى‌ بود که‌ به‌ قطع‌ کتاب‌ درمى‌آمد و به‌ قيمت‌ ارزان‌ و در تيراژ وسيع‌ منتشر مى‌ شد.
    سپانلو : ابعادى‌ ديگر هم‌ کارش‌ داشته‌. يکى‌ از اين‌ ابعاد معلمى‌ بود براى‌ نسل‌ بعد از خودش‌. و اين‌ در پرتو کار روزنامه‌ نگارى‌اش‌ محو شد.
    مجابى ‌ : شاملو بعد از انقلاب‌ به‌ ايران‌ آمد و بار ديگر کتاب‌ جمعه ‌ را منتشر کرد؛ که‌ به‌ يک‌ نوعى‌ ادامه‌ کتاب‌ هفته ‌ بود، با اين‌ تفاوت‌ که‌ کتاب‌ هفته ‌ نشريه‌اى‌ بود که‌ صرفاً ادبى‌ بود اما کتاب‌ جمعه ‌ مجله‌اى‌ اجتماعى‌ بود، با حال‌ و هواى‌ دوران‌ انقلاب‌ و به‌ مسائل‌ حاد زمان‌ مى‌پرداخت‌ و سى‌ و شش‌ شماره‌ از اين‌ مجله‌ منتشر شد و باز هم‌ مثل‌ هر مجله‌اى‌ که‌ شاملو در مى‌آورد، به‌ محاق‌ توقيف‌ و تعطيل‌ افتاد.
    بهرام‌ بيضايى ‌ : بعد از مشروطه‌ در ايران‌ يک‌ جريانى‌ بين‌ روشنفکران‌ راه‌ افتاد، که‌ هدفش‌ و موضوعش‌ بازشناسى‌ و خودشناسى‌ مردم‌ و روشنفکرى‌ بود. براى‌ کشورى‌ که‌ چندين‌ قرن‌ خواب‌ بود يا مردمش‌ در خواب‌ بودند، شاملو اين سعادت‌ را داشت‌ که‌ در زمان‌ خودش‌ شناخته‌ بشه‌ و مقبوليت‌ عام‌ پيدا کند و تأثيرش‌ بر زبان‌ خودش‌ شايد بشه‌ گفت‌ که‌ خيلى‌ وسيع‌ بين‌ روشنفکران‌ ايرانى‌ و اون‌ مقدار از ايرانى‌هايى‌ که‌ بيرون‌ از ايرانند شناخته‌ بشه‌ و راجع‌ آن‌ بحث‌ بشه‌.
    شاملو (سخنرانى‌ در خارج‌ از کشور)
    ـ هدف‌ شعر، تغيير بنيادى‌ جهان‌ است‌ و درست‌ به‌ همين‌ علت‌ است‌ که‌ هر حکومتى‌ به‌خود اجازه‌ مى‌دهد که‌ شاعر را عنصرى‌ خطرناک‌ و ناباب‌ تلقى‌ کند. اهل‌ سياست‌ به‌ قداست‌ زندگى‌ نمى‌انديشد، بلکه‌ زندگان‌ را تنها به‌ مثابه‌ وسايلى‌ ارزيابى‌ مى‌کند که‌ عندالاقتضا بى‌درنگ‌ بايد قربانى‌ پيروزى‌ او شوند. و به‌ همين‌ دليل‌ است‌ که‌ بايد قبول‌ کرد در جهان‌ هيچ‌ چيز چرخ‌ هيچ‌ چيز نيست‌.
    سپانلو : على‌رغم‌ تمام‌ تاريکى‌ها يا سايه‌روشن‌هايى‌ که‌ روح‌ انسان‌ را مى‌پوشاند و انسان‌ اجتماعى‌ امروز ايران‌ را گرفتار مى‌کند، حوادثى‌ که‌ در مدت‌ سه‌ نسل‌ بر مردم‌ ما گذشته‌ است‌، به‌خصوص‌ بر جوانان‌ تحصيل‌ کرده‌ و نيمه‌ تحصيل‌ کرده‌اى‌ که‌ در راه‌ هنر گام‌ مى‌زنند، شعر شاملو هم‌راهى‌ آن‌ها بوده‌ و هم‌ به‌ آن‌ها رهنمايى‌ کرده‌ و روشنايى‌ داده‌، يعنى‌ شعر نورو جنبه‌ى‌ عمومى‌ و ملى‌ بهش‌ داد و در عين‌ حال‌ سخنگوى‌ افرادى‌ بود که‌ در جست‌وجوى‌ زندگى‌ بهترى‌ بودند.

    سکوت‌ آب‌ مى‌تواند

    خشکى‌ باشد و فرياد عطش
    ‌سکوت‌ گندم‌ مى‌تواند
    گرسنگى‌ باشد و غريو پيروزمند قحط
    ‌همچنان‌ که‌ سکوت‌ آفتاب
    ‌ظلمات‌ است
    ‌اما سکوت‌ آدمى
    ‌فقدان‌ جهان‌ و خداست

    غريو را تصوير کن
    ‌عصر مرا
    در منحنى‌ تازيانه‌ به‌ نيش‌خط‌ِ رنج
    ‌همسايه‌ى‌ مرا
    بيگانه‌ با اميد و خدا
    و حرمت‌ ما را
    که‌ به‌ دينار و درم‌ بر کشيده‌اند و فروخته
    ‌تمام‌ الفاظ‌ جهان‌ را در اختيار
    داشتيم‌ و آن‌ نگفتيم
    ‌که‌ به‌کار آيد
    چرا که‌ تنها يک‌ سخن
    ‌در ميانه‌ نبود
    آزادى
    ‌ما نگفتيم
    ‌تو تصويرش‌ کن

    سيمين‌ بهبهانى ‌ : شعرش‌ تاريخ‌ گذارى‌ کرده‌ يعنى‌ با مراجعه‌ به‌ شعر شاملو مى‌توانيم‌ وقايع‌ زمان‌ و روند حکومت‌ها رو حدس‌ بزنيم‌ و ببينيم‌ چه‌ گذشته‌ بر يک‌ ملتى‌.
    اسماعيل‌ نورى‌علاء : در دهه‌ ۱۳۳۰ همزمان‌ با کودتاى‌ ۲۸ مرداد به‌ فروپاشى‌ حزب‌ کمونيستى‌ توده‌ که‌ اکثر روشنفکران‌ ايرانى‌ آن‌ زمان‌ را به‌خودش‌ جلب‌ کرده‌ بود و از شکست‌ نهضت‌ ملى‌ ايران‌ و تيرباران‌ شدن‌ ياران‌ روشنفکرى‌ از شاملو ، مثل‌ مرتضى‌ کيوان ‌ باعث‌ شد که‌ از او شاعرى‌ متعهد ساخته‌ بشه‌. شاعرى‌ شيفته‌ى‌ عدالت‌ و از آن‌ بالاتر شيفته‌ى‌ آزادى‌، همان‌ گوهرى‌ که‌ در زادگاه‌ او کم‌تر يافته‌ شده‌ است‌.

    به‌ خاطر ناودان
    ‌هنگامى‌ که‌ مى‌ بارد
    به‌ خاطر کندوها و زنبورهاى‌ کوچک

    به‌ خاطر جارِ بلند ابر
    در آسمان‌ بزرگ‌ آرام
    ‌به‌ خا‌طر تو
    به‌ خاطر هر چيز کوچک
    ‌و هر چيز پاک

    که‌ بر خاک‌ افتادند همه
    ‌ پوران‌ سلطانى ‌ (همسر مرتضى‌ کيوان ‌ )
    با اين‌که‌ به‌ نظر مى‌آمد خيلى‌ شوخ‌ طبعه‌ و خيلى‌ خوش‌ گذرونه‌، من‌ هميشه‌ يک‌ نوع‌ غم‌ ويک‌ نوع‌ تنهايى‌ در اين‌ آدم‌ احساس‌ مى‌ کردم‌. وقتى‌ که‌ از خونه‌ و زندگى‌ و دوست‌ و همه‌ به‌ عذاب‌ مى‌آد و ناراحت‌ مى‌ شه‌، در يک‌ لحظه‌اى‌ يک‌ کارى‌ پيدا مى‌کنه‌ تو شمال‌ و تراکتور مى‌ رونه‌، توى‌ نامه‌اى‌ که‌ از سارى‌ به‌ من‌ نوشت‌، اين‌ جور مى‌ نويسه‌: مدتى‌ در گرگان‌ و ترکمن‌ صحرا تراکتوررانى‌ مى‌ کردم‌. از کارى‌ که‌ داشتم‌ خوشم‌ مى‌آمد. ميان‌ تمام‌ مردمى‌ که‌ از صبح‌ تا شام‌ کار مى‌کردند زندگى‌ مى‌کردم‌. شب‌ها اگر از آبادى‌ دور بوديم‌، در چادر و اگر نزديک‌ بوديم‌ در آلاچيق‌ ترکمن‌ها مى‌خوابيديم‌. کتاب‌هايى‌ را که‌ داشتم‌ يا کيوان‌ مى‌ فرستاد مى‌خواندم‌. روزنامه‌ها را براى‌ دهقانان‌ ترکمن‌ ترجمه‌ مى‌ کردم‌. براى‌شان‌ شعر مى‌خواندم‌.
    سپانلو : ـ به‌ تعبير ديگر، شاملو مذهب‌ آينده‌ داره‌. شعرهاى‌ او حتا اگر پيرامون‌ يک‌ موضوع‌ سياه‌ تاريک‌ شکل‌ مى‌ گيره‌، هميشه‌ روزنه‌اى‌ به‌ روشنايى‌
    داره‌ خود او هم‌ مى‌ گ‌ه‌.
    دولت‌آبادى ‌ : (روزنامه‌اى‌ را مى‌خواند و به‌ نقل‌ از روزنامه‌ مى‌گويد) شاملو گفت‌ جوامع‌ عقب‌ افتاده‌ مثل‌ تن‌ انسان‌ خفته‌ است‌.
    دولت‌آبادى ‌ : (ادامه‌ مى‌دهد) ?انسان‌ خفته‌ پس‌ از ساعات‌ طولانى‌ که‌ روى‌ يک‌ طرف‌ تن‌ خود خوابيده‌، احساس‌ خواب‌ رفتگى‌ مى‌کند و همچنان‌ در خواب‌ شانه‌ به‌ شانه‌ مى‌شود و باز مى‌ خوابد. آن‌ قدر که‌ دوباره‌ آن‌ طرف‌ تنش‌ به‌ خواب‌ برود و پس‌ از ساعتى‌ احساس‌ کند که‌ بايد به‌ طرف‌ ديگر بخوابد.?
    شاملو اشاره‌ کرد ?که‌ چنين‌ جوامعى‌ در خواب‌ گرده‌ به‌ گرده‌ مى‌شوند و در واقع‌ به‌ دور خود غلت‌ مى‌ زنند اما خيال‌ مى‌کنند که‌ پيش‌ مى‌ روند. و اشاره‌ کرد به‌ جماعتى‌ که‌ در طرفدارى‌ از سلطنت‌ تظاهرات‌ سکوت‌ برپا کرده‌ بودند، در حالى‌ که‌ چند سال‌ پيش‌ از آن‌، همين‌ جماعت‌ شاه‌ را بيرون‌ راندند.?
    شاملو : ما عملا مواجه‌ هستيم‌ با چهره‌هايى‌ که‌ نمى‌ بينيم‌ اما به‌ شدت‌ دشمنى‌شونو حس‌ مى‌کنيم‌. من‌ اينو نمى‌شناسم‌ براى‌ اين‌که‌ چهره‌شو به‌ من‌ نشون‌ نمى‌ده‌ ولى‌ از رفتارش‌، از صداش‌، از خشمى‌ که‌ تو صداش‌ هست‌ يه‌ چنين‌ تصورى‌ براى‌ من‌ پيش‌ مى‌ آورد که‌ به‌ آن‌ تصور البته‌ هم‌ نمى‌ شه‌ بها داد زياد بهش‌. يک‌ دست‌هايى‌ هست‌ که‌ اينو مى‌رونند جامعه‌رو مى‌رونند به‌ اون‌ طرف‌. مى‌ بينيد که‌ به‌ شدت‌ منفعله‌، جاى‌ انفعال‌ خودشو با يک‌ نوع‌ تجاوز و اين‌ها مى‌خواد پرکنه‌ نمى‌رسه ‌ .
    شاملو : تو زندان‌ بوديم‌. زندون‌ روس‌ها. سال‌ ۱۳۲۳. يک‌ کاشى‌ اون‌جا داشتيم‌ که‌ معلوم‌ نبود اينو واسه‌ چى‌ گرفتند. از خصوصياتش‌ اين‌ بود که‌ اصلا زبان‌ بلد نبود. هيچ‌ وقت‌ حرف‌ نمى‌زد. تنها وقتى‌ که‌ حرف‌ مى‌ زد اين‌ بود که‌ مى‌گفت‌:؛ هويه‌اى‌ بشه. يعنى‌ تحولى‌ پيش‌ بياد. ... کارهاى‌ ديگه‌اى‌ دارم‌ که‌ ناتمام‌ مونده‌. ناتمام‌ مونده‌ و يا اصلا نمى‌شه‌ چاپش‌ کرد. مثلا فرض‌ کنيد که‌ يادداشت‌هاى‌ حافظ ‌ که‌ نمى‌شه‌ چاپ‌ کرد. يا بازنويسى‌ يک‌ کتاب‌ گراهام‌ گرين ‌ . قدرت‌ و افتخار که‌ من‌ اونو بازنويسى‌ کردم‌ و باز در شرايطى‌ نيست‌ که‌ بتونه‌ چاپ‌ بشه‌. اون‌ سفرنامه‌ى‌خاقان ‌ به‌ آمريکا و يکى‌ دو کتاب‌ ديگه‌.
    سپانلو : پشت‌کار حيرت‌انگيز او باعث‌ شده‌ است‌ که‌ کتاب‌ کوچه ‌ که‌ يک‌ روزگار امر عظيمى‌ نسبت‌ به‌ کارش‌ تلقى‌ مى‌شد، امروز به‌ شکل‌ يک‌ کار جدى‌ دربياد اين‌ کارى‌ است‌ که‌ در حقيقت‌ شاملو رو از يک‌ بابت‌ مى‌ره‌ به‌ دنبال‌ کار بزرگانى‌ چون‌ دهخدا.
    شاملو : کتاب‌ کوچه ‌ رو خب‌ از اون‌ شور و انگيزه‌هايى‌ که‌ از ابتداى‌ کار داشتيم‌ و سعى‌ مى‌کرديم‌ لااقل‌ قبل‌ از اين‌که‌ دار فانى‌ را وداع‌ کنيم‌ يه‌ پنجاه‌ درصدش‌ اومده‌ باشه‌ بيرون‌ که‌ يک‌ الگوى‌ کافى‌ به‌ دست‌ ديگرون‌ بده‌ براى‌ ادامه‌اش‌. از اولين‌ روزهاى‌ ساختن‌ اين‌ دستگاه‌ عظيم‌ سانسور تمام‌ فشارشونو گذاشتند روى‌ اين‌که‌، اين‌ کتاب‌ درنياد حالا چرا درنياد معلوم‌ نيست‌.
    ضياء موحد: به‌ اعتبار همين‌ دو کتاب‌ هواى‌ تازه‌ و باغ‌ آينه‌، لزومى‌ نداره‌ حتا به‌ کارهاى‌ بعدى‌اش‌ بريم‌. من‌ روى‌ اين‌ دو کتاب‌ يک‌ تکيه‌ خاصى‌ دارم‌. هر شاعر دوتا جنبه‌ داره‌. يک‌ جنبه‌ جن‌زدگى‌ داره‌. يک‌ جنبه‌ فرهيختگى‌. جنبه‌ جن‌زدگى‌ هرچه‌ داريم‌ پيش‌تر مى‌ريم‌ داره‌ کم‌تر مى‌شه‌ در شاعران‌ يک‌ انرژى‌ يک‌ زيبايى‌ داره‌.
    شاملو : والله‌ باور نکردنيه‌ حتا براى‌ خودم‌. که‌ من‌ بسيارى‌ از شعرهامو بعدها به‌ معنى‌اش‌ و به‌ ساختارش‌ پى‌بردم‌. يعنى‌ وقتى‌ نوشته‌ شده‌ کاملا در غياب‌ من‌ نوشته‌ شده‌. نمى‌دونم‌ کجا صورت‌ مى‌بنده‌ اين‌ شعر. به‌ هرحال‌ من‌ پاکنويس ‌ شده‌اش‌ رو مى‌نويسم‌.
    آيدا: من‌ هيچ‌ وقت‌ تو اين‌ چه‌ مى‌دونم‌ سال‌ها نديدم‌ که‌ به‌ قصد نوشتن ‌ شعر بشينه‌.
    شاملو : شعر معمولا خودش‌ مى‌آد و هيچ‌ کوششى‌ از طرف‌ من‌ ثمرى‌ نخواهد داد.
    براى‌ اين‌که‌ اگر کار نکنم‌ بيش‌تر مريض‌ مى‌شم‌. در واقع‌ براى‌ جلوگيرى‌ از مريض‌ نشدن‌ کار مى‌کنم‌.
    آيدا: شاملو عاشق‌ زندگيه‌ ولى‌ مرض‌ خب‌ يک‌ مقدار
    شاملو: من‌ چى‌ بگم‌ از آيدا؟ يعنى همه‌ زندگى‌ ماست‌.
    آيدا: اين‌ رابطه‌ چه‌ جورى‌ بگم‌ من‌. مثل‌ خورشيده‌ شاملو. اگر به‌ من‌ نتابه‌ زندگى‌ ندارم‌. همين‌.
    شاملو: هرچه‌ سعى‌ مى‌کنيم‌ مسؤوليت‌ اين‌ زندگى‌ رو يه‌ خورده‌ کم‌ترش‌،؛ سبک‌ترش‌ کنيم‌ نتيجه‌ نداره‌، براى‌ اين‌که‌ شخصيتش‌ طوريه‌ که‌ خودش‌ براى‌ خودش‌ مسؤوليت‌ مى‌تراشه‌. در نتيجه‌ از پس‌اش‌ بر نمى‌آم‌. نه‌ من‌ از پس‌ محبتش‌ و نه‌ او از پس‌ محبتش‌. يک‌ کمى‌ داريم‌ با هم‌ مى‌سازيم‌. که‌ محرمانه‌ بايد بگم‌ خيلى ‌ زيباست‌ اين‌ ساختار
    آيدا:
    هزار کاکلى‌ شاد
    در چشمان‌ توست
    ‌هزار قنارى‌ خاموش
    ‌در گلوى‌ من
    ‌عشق‌ را
    اى‌ کاش‌ زبان‌ سخن‌ بود
    آن‌ که‌ مى‌گويد دوست‌ دارم
    ‌ دل‌ اندُهگين‌ِ شبى‌ است‌

    که‌ مهتاب‌اش‌ را مى‌جويد.
    اى‌ کاش‌ عشق‌ را
    زبان‌ سخن‌ بود
    هزار آفتاب‌ خندان‌ در خرام‌ توست
    ‌هزار ستاره‌ گريان
    ‌در تمناى‌ تو
    عشق‌ را
    اى‌ کاش‌ زبان‌ سخن‌ بود

    ...
    شاملو:
    بالا بلند
    بر جلوخان‌ منظرم
    ‌چون‌ گردش‌ اطلسى‌ ابر قدم‌ بردار

    از هجوم‌ پرنده‌ بى‌پناهى
    ‌چون‌ به‌ خانه‌ بازآيم
    ‌پيش‌ از آنکه‌ دربگشايم
    ‌بر تختگاه‌ ايوان
    ‌جلوه‌اى‌ کن
    ‌با رخسارى‌ که
    ‌باران‌ و زمزمه‌ است
    ‌چنان‌ کن‌ که‌ مجالى‌ اندک‌ را در خور است‌
    که‌ تبردار واقعه‌ را
    ديگر دست‌ خسته‌ به‌ فرمان‌ نيست

    آن‌گاه‌ بانوى‌ پرغرور عشق‌ خود
    را ديدم‌ در آستانه‌ى‌ پرنيلوفر،
    که‌ به‌ آسمان‌ بارانى‌ مى‌انديشيد

    و آن‌ گاه‌ بانوى‌ پرغرور عشق‌ خود را ديدم
    ‌در آستانه‌ى‌ پر نيلوفر باران
    ‌که‌ پيرهنش‌ دستخوش‌ بادى‌ شوخ‌ بود

    و آن‌ گاه‌ بانوى‌ پرغرور باران‌ را
    در آستانه‌ نيلوفرها
    که‌ از سفر دشوار آسمان‌ باز مى‌ آمد.

    شاملو : آدم‌ يه‌ عمر مى‌آد زندگى‌ کنه‌ خسته‌ مى‌شه‌ و مى‌ره‌ پى‌ کارش‌.
    دولت‌آبادى ‌ : دهه‌ى‌ شصت‌ صحبت‌ مى‌کرديد شما درباره‌ زندگى‌ و مرگ‌ و گفتيد که‌ زندگى‌ يک‌ تصادف‌ است‌.
    شاملو: و مرگ‌ يک‌ واقعيت‌.
    دولت‌آبادى ‌ : يک‌ واقعيت‌.
    شاملو: اين‌ يک‌ کلمه‌ قصار نيست‌ يک‌ واقعيته‌. آدم‌ به‌ حسب‌ اتفاق‌ به‌دنيا مى‌آد، ولى‌ وقتى‌ به‌ دنيا اومد مرگش‌ قطعيه‌. انسان‌ هست‌ تولد هست‌ و مرگش‌ هست‌ که‌ ديگر انسان‌ نيست‌. خاطره‌اى‌ هست‌ اون‌هايى‌ که‌ الگوى‌ زندگى‌ ما بودند، مى‌دونستند چه‌ مى‌کنند. اون‌ها به‌ مرگ‌ فکر نکردند. به‌ زندگى‌ فکر کردند و چه‌ خوبه‌ که‌ ما هم‌ بتونيم‌ به‌ اون‌جا برسيم‌. مرگ‌ برامون‌ وجود نداشته‌ باشد، در حالى‌ که‌ قاطعيت‌ وجودش‌ بيش‌تر از زندگيه‌، عملا وجود نداشته‌ باشد يعنى‌ عملا طرد بشه‌. اهميت‌ و ارج‌ زندگى‌ در همينه‌ که‌ موقته‌. اينه‌ که‌ تو بايد جاودانگى‌ خودتو در جاى‌ ديگرى‌ نشون‌ بدى‌.
    دولت‌آبادى‌: اونجا کجاست‌؟
    شاملو: انسانيت‌. فرصت‌ هم‌ نداريم‌. فرصت‌ بسيار کمه‌. خيلى‌ کم‌. به‌ طرز بى‌شرمانه‌اى‌ کوتاهه‌ زندگى‌. ولى‌ هر چه‌ هست‌ اهميتش‌ در همونه‌. همون‌ در کوتاهيشه‌.

    فرصت‌ کوتاه‌ بود و سفر جانکاه‌ بود
    اما يگانه‌ بود و هيچ‌ کم‌ نداشت
    ‌به‌ جان‌ منّت‌ پذيرم‌ و حق‌ گذارم‌
    چنين‌ گفت‌ بامداد خسته
     
  16. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    مقدمه ديوان احمد شاملو

    احمد شاملو ديوان حافظي را به روايت خود در سال 1352 منتشر ساخت كه در ابتداي ديوان مقدمه اي نوشته بود . پس از انقلاب اين مقدمه از اين ديوان حذف شد و در واقع ميتوان گفت اين ديوان بدون آن مقدمه فاقد ارزش ادبي است و هر چه هست در آن مقدمه عنوان شده است .
     
    david-a26 از این نوشته تشکر کرده است.
  17. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    مدتی است که خواننده گان احمد شاملو در آثار تازه ای که از شاعر منتشر شده با شیوه ی تازه ای از نگارش روبه رو می شوند، برخی در نخستین برخورد آن را اشتباه تایپی می پندارند، بعضی آن را خلاف عادت مالوف و در نتیجه مردود می دانند، و در نهایت، کسانی هم هستند که آن را خطری برای اتحاد ملی معرفی می کنند. برای روشن شدن موضوع، از مقالات روشن گر ایرج کابلی استفاده می کنیم که قبل از هر چیز اهداف و راه گشایی های این شیوه ی تازه نگارش را که بنام «بی فاصله نویسی» می شناسیم، توضیح می دهد و به برخی سوآلاتی که در این زمینه مطرح شده، پاسخ می دهد.
     
  18. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    فارسی، زبان مادری ما است و آدينه همواره مسايل مهم زبان فارسی را مطرح كرده است. دشواری‌های رسم‌الخط زبان فارسی در آموزش خواندن و نوشتن از ديرباز بر صاحب‌‌نظران و مدرسان پوشيده نبوده است و اين بحث پيشينه‌ای دراز دارد. اگر تاكنون بر اين دشواری‌ها چشم پوشيده‌ايم، اكنون دو حادثهُ مهم پرداختن به رسم‌الخط را ناگزير كرده است. نخست آنكه كامپيوترهای شخصی با سرعت چشم‌گيری رواج می‌يابد و دير نخواهد پائيد كه نوشتن با كامپيوتر، جای نوشتن با قلم را بگيرد، تكنولوژی از راه می‌رسد و پيشرفت و توسعه ان را نمی‌توان سد كرد. اگر با تكنولوژی آگاهانه، سنجيده و با برنامه برخورد نكنيم، تكنولوژی، كور بر ما مسلط خواهد شد. رسم‌الخط كنونی زبان فارسی با كامپيوترها همخوانی ندارد و بر ما است كه چون وظيفه‌ای مبرم، در اين باره چاره‌جويی كنيم. دوم آنكه مردم تاجيك به تغيير خط خود از «سيرليك» به فارسی همت گماشته‌اند و آنان، در آغاز راه خود به رسم‌الخطی بدون دشواری، مناسب با زبان و تكنولوژی نيازمندند. اين دو حادثه ضرورت پرداختن جدی به رسم‌الخط فارسی را از امری داوطلبانه به وظيفه‌ای مبرم و پيگير تبديل كرده است. اما پرداختن اين مهم از عهدهُ اين يا آن فرد، به تنهايی بيرون است. هم از اين روی آدينه، با چاپ مقاله دكتر صنعتی و فراخوان به فارسی‌نويسان، اميدوار است زمينه‌ای فراهم آورد تا همهُ استادان زبان فارسی، اعضاء فرهنگستان، زبان‌شناسان، نويسندگان و شاعران، ويراستاران و… و همهُ كسانی كه به زبان فارسی دل بسته‌اند و آن را می‌شناسند در بارهُ رسم‌الخط زبان فارسی، به بحث پردازند. آدينه در شماره‌های آينده خود، صفحه‌هايی را به اين بحث مهم اختصاص خواهد داد تا از اين رهگذر اندكی از دين خود را به زبان مادريمان به جای آورده باشد.

    فصلِ اول: مقدمات و توضيحات
    درآمد
    مطلبِ حاضر در تابستانِ 1370 با عنوانِ «فراخوان برای اختيارِ شيوه‌یِ واژه‌نويسى‌یِ فارسى»[1] نوشته شد و قرار بود كه از همه‌یِ فارسى‌نويسان و صاحب‌نظرانِ علاقه‌مند دعوت شود در باره‌یِ روش‌هایِ پيش‌نهادى‌یِ نويسنده اظهارِ نظر كنند و اگر خود نيز اشكال و تنگ‌نايی سراغ دارند يا برایِ مشكلاتِ مطرح‌شده راهِ حلِ به‌ْتری به نظرشان می‌رسد مطرح كنند تا همه‌یِ نظرها و پيش‌نهادهایِ رسيده در يك جمعِ صلاحيت‌دار، كه قرار بود اعضايش[2] با رأیِ مستقيمِ شركت‌كننده‌گان در نظرسنجى انتخاب شوند بررسى و نتيجه‌یِ كار به عنوانِ شيوه‌یِ قابلِ‌قبولِ همه‌گان منتشر شود و اصلِ رأی‌ها و پيش‌نهادها نيز هم‌راهِ گزارشِ بررسى‌هایِ بعدى و نتيجه‌یِ نهايى‌یِ كارْ به عنوانِ سندْ در مجلدی صحافى و برایِ نگه‌دارى يا اقدامِ ادارى و رسميت‌بخشى به مرجعی كه قرار بود همان جمع گزين تعيين كند سپرده شود.

    اما امروز كه تصميمِ قطعى‌یِ تغييرِ خط در تاجيكستان گرفته شده موضوعْ، دستِ‌كم از جهتِ تأمينِ يك شيوه‌یِ تا حدِ ممكن منطقى برایِ تسهيلِ سوادآموزى‌یِ جمعى‌یِ مردمِ تاجيك، شكلِ فورى‌تری به خود می‌گيرد، از همين رو است كه «آدينه» به عنوانِ «تريبونِ» انجامِ اين نظرسنجى پيش‌قدم شده است.[3]

    دو توضيحِ لازم
    1_ نگارنده نه به توهمِ مصونيت از خطا مبتلا است و نه مدعى است كه به همه‌یِ مسئله‌هایِ واژه‌نويسى‌یِ فارسى توجه كرده؛ بنابراين مشتاقانه منتظرِ خواندنِ انتقادها و راه‌نمايى‌هایِ صاحب‌نظرانِ علاقه‌مند است.

    2_ شيوه‌هایِ واژه‌نويسى‌یِ پيش‌نهادشده در اين‌جا دو گونه است: اول آن‌ها كه نگارنده خود به لزومِ كاربردشان معتقد است؛ دوم آن‌ها كه كاربردشان را موكول به فراهم شدنِ مقدماتی می‌داند. از اين دو شيوه فقط گونه‌یِ نخست در اين نوشته به كار رفته است _ آن هم نه به دليلِ قطعى و نهايى شمردن‌شان بل به اين اميد كه شركت‌كننده‌گان در نظرسنجى عملاً ببينند كه ناآشنا بودنِ شيوه‌یِ تازه‏امامنطقى‌یِ واژه‌نويسى اگر چه در نخستين برخوردْ مكثی در خواندن پديد می‌آورد اما به هيچ روی باعثِ «غيرِقابلِ‌خواندن ‌شدنِ» متن نمی‌شود و در برخوردِ دوم و سومْ همين مكثِ مختصر هم از ميان می‌رود.

    طرحِ موضوع
    الفبايى كه برایِ زبانِ سامى و تصريفى‌یِ عربى كارآمد و مناسب است وقتی به خدمتِ زبانِ هندوايرانى‌یِ فارسى در می‌آيد هم كارآيى‌يش را از دست می‌دهد، هم باعثِ پوشيده و پنهان ماندنِ ويژه‌‌گى‌هایِ دستورى و آوايى‌یِ زبانِ ميزبان می‌گردد. اگر كارِ اين پوشيده و پنهان ماندن به آن‌جا بكشد كه مثلاً مستعربِ هويت‌باخته‌يی مثلِ شمس‌ قيس‌رازى (كه قانون‌مندى‌هایِ زبانِ مادرى را ابتدا به عربى می‌نويسد و پس از بد و رد شنيدن از فرزانه‌گانِ هم‌دوره‌اش آن را به فارسى برمی‌گردانَد) فتوا صادر كند كه «…قوانينِ لغتِ درى را مقياسی درست نيست كه معرفتِ صحيح و فاسد از او طلبند…» يا حتا سيزده قرن پس از او شاگردِ خلفى از پيروان‌ش اظهارِ لحيه بفرمايد كه «فارسى نحو ندارد» بر هيچ كدام حَرَجى نيست، چرا كه بی‌خبرى از يافته‌هایِ دانشِ نوينِ زبان‌شناسى عذری است كه برایِ دفاع از ايشان می‌توان بدان توسل جست.

    اما امروز ديگر با هيچ بهانه‌يی نمی‌توان بر مسئوليتِ عظيمِ صاحب‌نظران و صاحب‌قلمانِ معاصر در برابرِ خيلِ انبوهِ فارسى‌خوانان و فارسى‌نويسان و نوسوادانِ فارسى‌زبان ماست ماليد. مخصوصاً كه اكنون ديگر اين «خيلِ انبوه» نه تنها فارسى‌زبانانِ درون‌مرزى، كه جمعيتِ صددرصد باسواد و معتاد‌به‌خواندنِ تاجيكستان را هم شامل می‌شود كه نه به طمعِ بهره‌ور شدن از يك شيوه‌یِ نگارشى‌یِ كارآمدتر از آن‌چه به ايشان تحميل شده بود، كه بيش‌تر به اميدِ برقرارى‌یِ دوباره‌یِ پيوندِ به‌زورگسسته‌شان با فرهنگِ زبانِ درى، قانونِ تغييرِ خط‌شان را رسميت داده‌اند و بر آن اند همه از نو خواندن و نوشتن بياموزند. پس برایِ پيش‌گيرى از سرخورده‌گى‌یِ ايشان هم كه شده بايد چاره‌يی انديشيد![4]

    يادآورى‌یِ چند نكته [درباره‌یِ سوادآموزى]
    1_ هدفِ نگارش ايجادِ ارتباط با خواننده است و هر چه شيوه‌یِ نگارشى منطقى‌تر باشد اين ارتباط آسان‌تر برقرار می‌شود.

    2_ سوادآموزى چيزی جز آشنا كردنِ تدريجى‌یِ نوسوادان با شكل‌هایِ كلى‌یِ نشانه‌هایِ نگارشى نيست. به سخنِ ديگر باسوادانِ هر زبان پس از انجامِ تمرين‌هایِ سوادآموزى اين توانايى را پيدا می‌كنند كه به مجردِ ديدنِ «شكلِ كلى»یِ يك واژه آن را بازشناسند: و اين يعنی «خواندن».

    3_ اعتياد به شكلِ آشنایِ واژه‌ها ابزاری است كارآمد كه نه تنها هنگامِ خواندن، كه در وقتِ نوشتن نيز كاربرد دارد، زيرا همه‌یِ باسوادان هر وقت در موردِ املایِ واژه‌يی به ترديد می‌افتند با سنجشِ ميزانِ «غريبه» يا «آشنا» بودنِ شكلِ ظاهرى‌یِ آن رفعِ ترديد می‌كنند.

    4_ هر چه شكلِ آشنایِ واژه‌ها هنگامِ تركيب با واژه‌هایِ ديگر كم‌تر تغيير كند بازشناسى‌یِ آن و در نتيجه كارِ سوادآموزى و خواندن و نوشتن ساده‌تر خواهد بود.

    5_ همين «اعتيادِ» در جایِ خود كارآمد باعث می‌شود كه تقريباً همه‌یِ باسوادانِ هر نسل در برابرِ هر گونه تغييرِ شيوه‌یِ نگارشى‌یِ «مألوف و معتاد»ِ خود مقاومت كنند.

    6_ اين مقاومت فقط وقتی كه در برابرِ تغييراتِ «سليقه‌يى» می‌ايستد قابلِ دفاع و موجهْ است، اما ايستادن در برابرِ پيش‌نهادهايی كه زاييده‌یِ نوعی منطق اند جز با تحليلِ منطقى‌یِ آن پيش‌نهادها درست نمی‌نمايد.

    بديهى است كه فقط شيوه‌یِ واژه‌نويسى‌يی را می‌توان قابلِ عرضه و بررسى شمرد كه باعثِ قطعِ ارتباطِ نسل‌هایِ آينده و ميراثِ مكتوبِ گذشته نشود و دستِ كم رسيدن به يكی از هدف‌هایِ زير را هم تأمين كند:

    1_ آسان‌تر شدنِ كارِ خواندن و نوشتن برایِ باسوادان و تسهيلِ سوادآموزى‌یِ بی‌سوادان.

    2_ آشكار شدنِ ساختارِ آوايى و دستورى‌یِ زبان.

    3_ پيش‌گيرى از بد تلفظ شدنِ واژه‌ها.

    4_ رسيدن به يك شيوه‌یِ نگارشى‌یِ تا حدِ ممكن استاندارد و منطقى كه قابليتِ پردازش با كامپيوتر را داشته باشد.

    توضيحِ هدفِ چهارم آن كه مدت‌ها است در غرب نرم‌افزارهايی توليد شده كه با به كار گرفتن‌شان می‌توان به كمكِ دستگاه‌هایِ تصوير‌پردازی به نامِ Optical Character Reader يا به اختصار OCR متن‌هایِ چاپ شده را به صورتِ تصوير به كامپيوتر داد و با دستوری از آن خواست كه اين تصويرهایِ يك‌پارچه را به صورتِ «متن‌»هايی مركب از حروفِ قابلِ پردازش در آورد. اين يعنی برخوردار شدن از امكانِ پردازشِ كامپيوترى‌یِ متن‌هایِ چاپ‏شده _ امكانی كه بسياری از پژوهش‌هایِ ضرورى و تاكنون‌انجام‌نشده رویِ زبان و ادبِ فارسى را ممكن می‌سازد.

    تسهيل طرح و ساختِ نرم‌افزارهایِ نشان‌دهنده‌یِ غلط‌هایِ املايى spell checker به شيوه‌يی كه در «واژه‌پرداز»هایِ غربى متداول است و رسيدن به قاعده‌هايی برایِ hyphenation _ يعنی شكستنِ واژه‌ در پايانِ سطر و بردنِ بخشی از آن به اولِ سطرِ بعد _ محصول‌هایِ فرعى‌یِ ديگرِ اين گونه شيوه‌یِ نگارشى خواهد بود.[5]

    تلفظ‌نويسى
    در اين نوشته برایِ نشان‌دادنِ تلفظِ واژه‌ها از روشى بسيار ساده بهره می‌جوييم كه برایِ شناختن‌ش دانستنِ اين نكات كافى است:

    1_ نشانه‌هایِ تلفظى را هميشه دو «/» در ميان می‌گيرند.

    2_ مصوت‌هایِ زبر و زير و پيش به ترتيب به صورتِ @ # $ و مصوت‌هایِ بی‌نامِ واژه‌هایِ «آن» و «خون» و «اين» به‌ترتيب به صورتِ ÷ | × نمايش داده می‌شوند.

    3_ صامت‌هایِ بيست‌وپنج گانه با حرف‌هايی نشان داده خواهند شد كه ويژه‌یِ زبانِ فارسى است:

    /ء ب پ ت ج چ خ د ر ز ژ س ش غ ف ق ك گ ل م ن و وْ ه ی/

    توضيح آن كه:
    1_ در فارسى‌یِ امروز ويژه‌گى‌هایِ تلفظى‌یِ دو صامتِ همزه و عين دقيقاً يك‌سان است؛ بنابراين فقط همزه در فهرستِ صامت‌ها آمده است.

    به خاطرِ اهميتی كه اين صامت دارد نگارنده پيش‌نهاد می‌كند ويژه‌گى‌هایِ آن در دبستان به نوآموزان آموخته شود.

    2_ نشانه‌یِ /وْ/ معرِفِ دومين صامتِ[ii] واژه‌یِ گُوْدْ /گ$وْد/ است.

    3_ به دليلِ متمايز بودنِ تلفظِ صامت‌هایِ غ و ق در گويشِ شمارِ بزرگ بزرگی از فارسى‌زبانان _ چه در ايران چه در افغانستان و تاجيكستان _ برایِ هر كدام نشانه‌یِ ويژه‌يی معرفي می‌شود.

    4_ هجاها با فاصله از هم نمايش داده می‌شوند.

    5_ تلفظِ رسمى‌یِ فارسى در ايران به عنوانِ تلفظِ معيار انتخاب شده است.


    فصلِ دوم
    جدا، سرِهم، بی‌فاصله
    بحثِ جدا يا سرِهم‌نويسى با وجودِ سابقه‌یِ طولانى‌يی كه دارد هنوز به سرانجامِ مطلوبِ خود نرسيده است، اما گمان می‌رود كه به كمكِ شيوه‌یِ ميانه‌یِ بی‌فاصله‌نويسى بتوان به راهِ حلی دست يافت.

    همه در پاسخ به اين پرسش كه «واژه‌هایِ تركيبى را چه گونه بايد نوشت، جدا يا سرِهم؟» يك‌صدا می‌گويند: «البته سرِهم!» بعد هم نمونه‌هايی ذكر می‌كنند مثلِ:

    همكار همسفر، يكرنگ يكطرفه، بيكار بيعاطفه، ميرود ميخورد، بامها برفها،…

    منطقِ ظاهراًدرستِ پشتى‌بانِ اين روش آن است كه «پاره‌هایِ غيرِمستقلِ واژه‌هایِ تركيبى، يعنی آن‌ها را كه كاربردِ مستقل ندارند، بايد با اصلِ واژه سرِهم نوشت تا با واژه‌هایِ مستقل اشتباه نشوند».

    اما مشكل اين‌جا است كه تقريباً همه‌یِ فارسى‌نويسانِ پذيرنده‌یِ اين روش همين كه به واژه‌هايی مثلِ همميهن هماندازه يككلام يكاندازه تكاسبه تكآور بيپشت و بيپناه نامهها و همانندِ آن‌ها می‌رسند پس از اندكی ترديد و نگرانى از احتمالِ بدخوانده‌شدنِ نوشته‌شان دستِ كم در موردِ اين گونه واژه‌ها به جدانويسى باز می‌گردند، در نتيجه مثلاً يك و كلام يا هم و ميهن به شكلِ واژه‌هایِ جدا از هم و مستقل به خواننده عرضه می‌شود ](يك كلام، هم ميهن)[ و روان‌خواندن و فهميدن را مشكل می‌كند.

    طبيعى است اگر احساسِ اين تنگ‌نا انسان را به شيوه‌یِ ميانه‌يی برساند كه ما «بی‌فاصله‌نويسى» می‌ناميم‌ش، شيوه‌يی كه با پيروى از آن بخش‌هایِ تشكيل‌دهنده‌یِ واژه‌هایِ تركيبى جدا اما بی‌فاصله نوشته می‌شوند. به اين ترتيب هم به آسانى می‌توان از واژه‌هایِ مستقل بازشان شناخت و هم اين كه از پيش‌آمدنِ نگرانى‌هايی از آن گونه كه در بالا به آن اشاره شد پرهيز می‌شود:

    هم‌ميهن هم‌اندازه؛ يك‌كلام يك‌اندازه؛ تك‌اسبه تك‌آوا؛ بی‌پشت و بی‌پناه

    در صورتِ لزوم می‌توان «هم» و «يكِ» اين تركيب‌ها را با نشاه‌یِ «-» كه برایِ شكستنِ واژه در پايانِ سطر هم به كار می‌رود و قدری كوتاه‌تر از اين است كه در اين‌جا آمده، به جزء بعدي مربوط كرد.

    چنان كه ملاحظه می‌شود در اين شيوه ملاكِ بازشناسى‌یِ واژه‌ها فاصله‌هایِ ميانِ آن‌ها است نه شكلِ ظاهرى‌شان كه هر دو هم برایِ انسان قابلِ تشخيص اند هم برایِ ماشين.

    او هم ميهن‌ش را به هم‌ميهن‌ش ترجيح داد.

    مردِ يك‌كلام بيش از يك كلام نمی‌گويد.

    بی پناه‌گاه انسان احساسِ بی‌پناهى می‌كند.

    آن ساختمانِ چندطبقه چند طبقه دارد؟[iii]

    مهم‌ترين حاصلِ اين شيوه آسان‌شدنِ كارِ سوادآموزى است زيرا با به كار بردنِ آن شكلِ آشنایِ واژه‌هایِ بسيط هميشه ثابت می‌ماند و در تركيب هر دم به شكلی در نمی‌آيد، و زبان‌آموز _ و همين طور كامپيوتر _ يك‌بار كه آن را شناخت ديگر هميشه به آسانى بازش می‌شناسد.

    اما پيش از پرداختن به جزئياتِ اين شيوه بايد ملاك و معياری برایِ شناسايى‌یِ «واژه» به دست داده شود.

    واژه
    با نگاهی به سه جمله‌یِ هم‌تركيبِ

    1
    2
    3
    4
    5

    ازبركردنِ
    شعرِ
    خوبْ
    بدْ
    نيست.

    خواندنِ
    واژه‏ها‌یِ
    بي‏فاصله‏نوشته‏شده
    آسان‏تر
    است.

    دوباره‏نويسى‌یِ
    جمله‏ها‌یِ
    ازقلم‏افتاده
    لازم
    نيست.




    و توجه به قاعده‌یِ جانشينى می‌توان گفت كه در پنج جای‌گاهِ نحوى‌یِ اين جمله‌ها دو گونه واژه وجود دارد: هم واژه‌هایِ بسيط مثلِ خواندن و شعر و خوب و بد و لازم و است، و هم واژه‌هایِ تركيبى مثلِ ازبركردن و بی‌فاصله‌نوشته‌شده و دوباره‏نويسى و ازقلم‌افتاده.

    اما ممكن است گفته شود كه يك‌سان بودنِ جای‌گاهِ نحوى‌یِ اين به‌اصطلاح واژه‌هایِ خودتشكيل‌شده‌ازچندواژه و آن واژه‌هایِ بسيط دليلِ كافي برایِ يك‌واژه‌شمردنِ اين تركيب‌ها نيست.

    پاسخ اين است: بله، همين طور است. اين دليل لازم هست ولی كافى نيست. فقط وقتی می‌توان اين گونه تركيب‌ها را واژه به شمار آورد كه دستِ كم يك ويژه‌گى‌یِ ديگرشان با واژه هم‌سان باشد.

    تكيه‌یِ واژه
    در واژه‌هایِ چند هجايى هميشه يكی از هجاها با تكيه و فشارِ بيش‌تری تلفظ می‌شود، اين فشار يا تكيه را «تكيه‌یِ واژه» می‌نامند. مثلاً نامِ «احمد» را با دو گونه تكيه می‌توان تلفظ كرد:

    1_ وقتی كه احمد را صدا می‌كنيم تكيه رویِ هجایِ نخستين است.

    اَحمَد
    /ء┝ه ‌م┝د/


    [اَحمَد، داری چه مي‏كني؟]

    2_ وقتی كه از احمد به عنوانِ يك شخص نام می‌بريم تكيه رویِ هجایِ دوم است.

    اَحمَد
    /ء┝ه‌م┝د/


    [اَحمَد رفت]

    ما اين تكيه را با [رنگِ آبىيِ] هجایِ تكيه‌دار نشان خواهيم داد.

    خوب كه توجه كنيم می‌بينيم هيچ‌كدام از تركيب‌هایِ موردِ بحثِ ما بيش از يك تكيه‌یِ اصلى ندارند و اجزایِ تشكيل‌دهنده‌شان هم درست مثلِ يك واژه بدونِ مكث و به طورِ پيوسته تلفظ می‌شوند:[iv]

    /ب× ف÷ س# ل# ن# و× س× ش$ د#/

    /ء@ز ق@ ل@ م$ف ت÷ د#/

    /ك÷ر ن@ ك@ر د#/

    عملي‌ترين راه برایِ تشخيصِ هجایِ تكيه‌دار يك واژه، چه بسيط و چه مركب، آن است كه تك‌تك هجاهايش از اول تا آخر با تكيه تلفظ شود، هر كدام از تلفظ‌ها برایِ گوش طبيعى بود محلِ تكيه را نشان می‌دهد.

    برایِ مطمئن شدن از نتيجه‌یِ اين تشخيص كافى است اين واژه‌هایِ مركبِ تك‌تكيه‌يى با بيش از يك تكيه تلفظ شوند: در آن صورت همه‌شان به جمله‌هايی تبديل می‌شوند كه البته چند تكيه دارند:

    بی‌فاصله نوشته شُده / ب× ف÷ س# ل# ن# و#ش ت# ش$ د# /

    از قلَم افتاده /ء@ز ق@ ل@ م$ف ت÷ د#/

    كار نَكرده /ك÷ر ن@ ك@ر د#/

    پس تركيب‌هايی كه

    1) در جای‌گاهِ نحوى‌‌شان می‌توان يك واژه‌یِ بسيط گذاشت و

    2) در تلفظِ هم اجزا‌شان بی‌فاصله تلفظ می‌شوند و

    3) بيش از يك هجا‌شان هم تكيه‌دار نيست،

    لزوماً بايد به صورتِ يك واژه‌یِ تركيبى نوشته شوند.

    نكته‌یِ جالب آن كه
    تركيب‌هایِ مصدرى، چه آن‌ها كه بخش‌هایِ تشكيل‌دهنده‌شان پس از تركيب ‏با هم معنى‌یِ نخستينِ خود را حفظ می‌كنند چه آن‌ها كه نمی‌كنند، همه تك‌تكيه‌يى اند:

    تااصفهان‌رفتَن زمين‌خوردن حلقه‌زدن

    اما همين كه اين مصدرها صرف بشوند، همه‌شان به صورتِ جمله‌هايی در می‌آيند با واژه‌هايی مستقل و تكيه‌دار:

    تا اصفهان رَفتم. زمين خوردَم. حلقه زَدند.

    اميدواريم اهميتِ ударение يعنی تكيه‌یِ واژه در روسى الهام‌بخشِ زبان‌شناسانِ تاجيك برایِ بررسى‌یِ ويژه‌گى‌هایِ اين پديده در زبانِ فارسى شده باشد، كه در آن صورت بايد با اشتياق منتظرِ دريافتِ حاصلِ كارشان شد.

    تك‌واژ
    اگر تركيبِ ازقلم‌افتاده يك واژه است، پس پاره‌هایِ تشكيل‌دهنده‌یِ آن را _ كه هر كدام معنایِ مستقلی هم دارند_ چه بايد ناميد؟

    پاسخ اين است: كوچك‌ترين پاره‌یِ معنى‌دار هر واژه «تك‌واژ» است[v].

    از-بر-كرد-ن

    خواند-ن

    واژه-ها-‌یِ

    بی-فاصله-نوشت-ه-شد-ه

    آسان-‌تر

    دو-بار-ه

    نوشت-ن- ِ

    جمله-ها-‌یِ

    در اين‌جا منظور از «معني» تغييری است كه هر تك‌واژِ در معنى‌یِ تركيب می‌دهد؛ مثلاً معنى‌یِ تك‌واژ «ن» همان تغييری است كه باعثِ تبديلِ زمانِ گذشته به مصدر می‌شود.

    يك نمونه
    برایِ به دست آوردنِ تجسمی از حاصلِ شيوه‌یِ پيش‌نهادى‌یِ بی‌فاصله‌نويسى كافى است شكل‌هایِ دوگانه‌یِ جمله‌یِ زير با هم مقايسه شوند:

    گوهر فروش پرورده‌ی از خوب و بد بيخبر و سر به بيابان نهاده را از ترسِ آن سراپا مسلحانِ تا صبح بيدارِ شبگرد جرئتِ آن نبود كه خروسخوان نشده از غريب گز خانه بيرون آيد.

    گوهرفروش‌پرورده‌یِ ازخوب‌وبدبی‌خبر و سربه‌بيابان‌نهاده را از ترسِ آن سراپامسلحانِ تاصبح‌بيدارِ شب‌گرد جرئتِ آن نبود كه خروس‌خوان‌نشده از آن غريب‌گزخانه‌ بيرون آيد.

    دست‌آوردهایِ بی‌فاصله‌نويسى
    1) بازشناسى و بی‌فاصله‌نويسى‌یِ واژه‌هايی كه خود ظاهراً از چند تك‌واژ تشكيل شده‌اند علاوه بر آن كه خواندن و نوشتن را آسان می‌كند و امكانِ تشخيصِ ساختمانِ دستورى‌یِ جمله‌هایِ پيچيده را فراهم می‌آورد، به نويسنده‌گان هم اين اجازه را می‌دهد كه بی‌واهمه از بدخوانده‌شدنِ نوشته‌شان هر چه می‌خواهند واژه‌هایِ تركيبى بسازند. اين خود يعنی باز شدنِ راهِ بارورى‌یِ زبانی كه به پيدايشِ واژه‌هایِ تركيبى‌یِ تازه سخت نيازمند است.

    2) در زبانِ فارسى كه به دليلِ مكتوب‌نبودنِ مصوت‌هايش تشخيصِ هجا برایِ ماشين ميسر نيست فقط در صورتِ پذيرفته‌شدنِ بی‌فاصله‌نويسى شكستنِ واژه در پايانِ سطر ممكن می‌شود.

    3) با پذيرفته‌شدنِ شيوه‌یِ بی‌فاصله‌نويسى ديگر واژه‌هایِ بسيط هنگامِ تبديل‌شدن به تك‌واژ شكلِ آشنایِ خود را از دست نخواهند داد، و اين يعنی امكانِ بازشناسى‌یِ سريعِ تك‌واژها و فهميدنِ بدونِ‏اشكالِ معنیِ واژه‌هایِ تركيبى، هم برایِ انسان و هم برایِ ماشين.

    4) با پذيرشِ شيوه‌یِ بی‌فاصله‌نويسى تمايل به تلفظِ غيرِطبيعى‌یِ بسياری از واژه‌هایِ تركيبى از ميان می‌رود، مثلاً پرهيز از پيامد نوشتنِ واژه‌یِ زيبایِ پی‌آمد تلفظِ /پ@ ی÷ م@د/ را به جایِ /پ# ی÷ م@د/ تشويق نمی‌كند؛ و رواجِ شست‌وشو و گفت‌وگو و جست‌وجو و … تمايل به تلفظ‌هایِ /ش$س ت# ش|/ و /گ$ف ت# گ|/ و /ج$س ت# ج|/ و … را محدود می‌كند؛ مگر آن كه پيدايشِ اين تلفظ‌ها بخشی از روندِ تكاملى‌یِ زبان باشد.

    5) بی‌فاصله نوشتنِ «ميان‌وند»ِ /÷/یِ واژه‌هایِ «پی‌اپی»[vi] و «كش‌اكش» و «روی‌اروی» و نظيرهای‌شان، هم خواننده را از پذيرشِ تلفظ‌هایِ من‌درآوردى‌يی مثلِ /پ@ ی÷ پ#ی/ باز می‌دارد هم موجبِ بازتاب‌يافتنِ معنى‌یِ اين واژه‌ها در شكلِ نگارشى‌ی‌شان می‌شود.

    6) در صورتِ تصويبِ شيوه‌یِ بی‌فاصله‌نويسى و قبولِ نشانه‌یِ «ا» برایِ /÷/یِ آغازينِ تك‌واژهایِ ميان ]و پايانِ[ واژه می‌توان هر جا كه لازم باشد بخشی از واژه را داخلِ «گيومه» گذاشت يا با حروفِ سياه چاپ كرد:

    اين به اصطلاح «قهرمان»انِ ]قهرمانانِ[ دروغين …

    7) تشخيصِ ميانِ دو تلفظِ ممكنِ واژه‌هايی مانندِ گلستان و زابلستان فقط با پذيرشِ شيوه‌یِ بی‌فاصله‌نويسى ميسر می‌شود:

    گل‌استان /گ$ ل#س ت÷ن/

    گل‌ستان /گ$ل س# ت÷ن/

    به علاوه شناسايى و بازيافتِ تلفظِ اصلى‌یِ واژه‌یِ «اِستان» نيز می‌تواند دست‌آوردِ ضمنى و درازمدت اين كاربرد به شمار آيد.[6]

    شما هم اگر می‌توانيد بر اين فهرست بيافزاييد.

    فصلِ سوم
    تلفظِ «همزه»
    در محاوره و در نثرِ زبانِ فارسى تلفظ كردن يا نكردنِ همزه‌هایِ آغازينِ واژه‌هایِ ميانِ جمله اختيارى است، يعنی مثلاً جمله‌یِ چهار همزه‌يى‌یِ من همين امروز از اردبيل آمدم را می‌توان به 16 صورت تلفظ كرد:

    1_ با انداختنِ هر چهار همزه از تلفظ.

    /م@ن ه@ م× ن#م ر| ز@ ز@ر د# ب× ل÷ م@ د@م/

    2_ با نگه‌داشتنِ همزه‌یِ امروز و انداختنِ باقى‌یِ همزه‌ها.

    /م@ن ه@ م×ن ء#م ر| ز@ ز@ر د# ب× ل÷ م@ د@م/

    3_ با نگه‌داشتنِ همزه‌یِ از و انداختنِ باقى‌یِ همزه‌ها.

    /م@ن ه@ م× ن#م ر|ز ء@ ز@ر د# ب× ل÷ م@ د@م/

    4_ با نگه‌داشتنِ همزه‌یِ اردبيل و انداختنِ باقى‌یِ همزه‌ها.

    /م@ن ه@ م× ن#م ر| ز@ ز ء@ر د# ب× ل÷ م@ د@م/

    ……

    16_ با تلفظِ همه‏یِ همزه‏ها.

    /م@ن ه@ م×ن ء#م ر|ز ء@ز ء@ر د# ب×ل ء÷ م@ د@م/



    اگر چه همه‌یِ اين گونه‌هایِ تلفظى ممكن و صحيح اند فارسى‌زبانان بيش‌تر به گونه‌یِ اول، يعنی به انداختنِ همه‌یِ همزه‌ها تمايل دارند.

    «است» و همزه‌اش
    همزه‌یِ آغازينِ است هميشه از تلفظ می‌افتد، حتا هنگامی كه واژه‌یِ پيش از آن به مصوت پايان يافته باشد.[vii]يعنی در فارسى جز نوسوادانِ دبستانى و آن‌ها كه هنگامِ خواندن به عادت‌هایِ دبستانى بر می‌گردند هيچ كس همزه‌یِ «است»ِ اين جمله‌ها را تلفظ نمی‌كند:

    خانه‌اش خيلی بزرگ است.

    از او است كه اين خانه برجا است.

    از بی‌همتى است كه خانه ويرانه است.

    نتيجه آن كه چه ما «است» را با الفِ نماينده‌یِ همزه بنويسيم چه بدونِ آن، فارسى‌زبانان به طورِ طبيعى آن را بی‌همزه تلفظ می‌كنند، بنابراين دليلی برایِ از ماست كه بر ماست نوشتنِ از ما است كه بر ما است، يا اينست نوشتنِ اين است يا حتا چيست؟ نوشتنِ چی است؟ وجود ندارد[7].

    صيغه‌هایِ صرفِ مصدرِ «بودن»
    در فارسى هم مثلِ همه‌یِ زبان‌هایِ ديگرْ فعلْ يك واژه‌یِ مستقل و يكی از ركن‌هایِ اصلى‌یِ جمله است. به سخنِ ديگر جمله‌یِ بدونِ فعل وجود ندارد. پس آيا می‌توان بخشی چنين محورى از جمله را در شكم بخشِ ديگرِ آن پنهان كرد و متوقع بود كه خواننده‌گان و نوسوادان ساختارِ دستورى‌يش را دريابند؟

    منطقى است اگر تصميم گرفته شود كه همه‌یِ صيغه‌هایِ صرفِ مصدرِ بودن _ دستِ كم به قرينه‌یِ شكلِ ديگرِ صرفِ همان مصدرِ بودن يا هستن _ جدا نوشته شود:

    من زنده‌ ام. ما زنده ايم.

    تو زنده اي. شما زنده ايد.

    او زنده است. ايشان زنده اند.

    به قرينه‌یِ

    من زنده هستم. ما زنده هستيم.

    تو زنده هستي. شما زنده هستيد.

    او زنده هست. ايشان زنده هستند.

    اگر اين گونه جدانويسى را منطقى بدانيم بايد در همين زمينه يك گام جلوتر برويم و نمونه‌هايی را كه در آن‌ها وابسته‌یِ فعل به صامت پايان می‌‌يابد نيز بررسى كنيم.

    من چنين ام ما چنين ايم

    تو چنين ای شما چنين ايد

    او چنين است ايشان چنين اند

    يا

    من ام ما ايم

    تو ای شما ايد

    او است ايشان اند

    با توجهْ به مثال‌هایِ بالا پی‌بردن به نادرستى‌یِ «تويی» و «ماييم» و «شماييد» نيازمندِ گفت‌وگویِ زيادی نيست.

    ضمناً فعل‌هایِ جدانوشته‌شده‌یِ بالا هم جز غريبه‌گى‌یِ قيافه‌شان، آن هم فقط در نخستين برخورد، مشكلِ ديگری ندارند.

    نكته‌یِ جالب اين كه اگر تاجيكان در دوره‌یِ سوادآموزى‌یِ تازه‌شان اين فعل‌ها را با همين شيوه‌یِ منطقى بياموزند در برخورد با شيوه‌یِ امروزى‌یِ ما از بی‌منطقى‌یِ آن تعجب خواهند كرد.

    برایِ فهميدنِ دليلِ اين تعجبِ احتمالى بد نيست برایِ لحظه‌يی تصور كنيم كه اين شيوه‌یِ نگارشى‌یِ تازه همان شيوه‌یِ «معتاد و مألوف»ِ خودِ ما، يعنی شيوه‌يی است كه در دبستان آموخته ايم. در آن صورت اگر كسی پيدا شود كه بخواهد به استنادِ «اسنادِ قديمه» همين شيوه‌یِ «معتاد و مألوف»ِ امروزى را به ما تحميل كند جواب‌ش را چه می‌دهيم؟

    برایِ شروعِ كارِ غريبه‌گى‌زدايى كافى است حذفِ اجبارى‌یِ همزه‌یِ «است» را به سايرِ صيغه‌هایِ آن تسري دهيم. ضمناً تا زمانی كه لازم می‌دانيم لزومِ حذفِ آن‌ها را به يكی از دو صورتِ زير يادآور شويم:

    من معلم^ام. ما معلم^ايم.

    تو معلم^ای. شما معلم^ايد.

    او معلم است. ايشان معلم^اند.



    من معلم ﭐم. ما معلم ﭐيم.

    تو معلم ﭐی. شما معلم ﭐيد.

    او معلم است. ايشان معلم ﭐند.

    نشانه‌یِ ﭐ در نمونه‌هایِ پايينى همان نشانه‌یِ «همزه‌یِ وصل» در زبانِ عربى است كه برایِ همين گونه كاربردها در نظر گرفته شده، و نشانه‌یِ جديدِ ^ هم می‌تواند در دورانِ غريبه‌گى‌زدايى مثلِ پلی فاصله‌یِ خالى‌یِ فعل و وابسته‌اش را پُر كند و يادآورِ غيرِملفوظ‌بودنِ همزه‌یِ پس از خود باشد.

    در پايان بد نيست نگاهی هم به شكل‌هایِ فعلى‌یِ نگارشِ نمونه‌هایِ بالا بياندازيم:

    ما چنينيم

    شما چنينيد

    من معلمم.

    صرفِ مصدرِ «نبودن»
    در صيغه‌هایِ صرفِ مصدرِ نبودن ظاهراً پاره‌هایِ قابلِ تفكيكی به نظر نمی‌رسد، از همين رو تا خلافِ اين برداشت روشن نشده شكل‌هایِ صرف‌شده‌یِ اين مصدر را می‌توان به همان شيوه‌یِ سابق نوشت:

    من عرب نيستم. ما عرب نيستيم.

    تو عرب نيستی. شما عرب نيستيد.

    او عرب نيست. ايشان عرب نيستند.

    «ی»یِ وحدت يا نكره
    روشن شدنِ تكليفِ «ای» به عنوانِ صيغه‌یِ دوم شخصِ مفردِ زمانِ حال از مصدرِ «بودن»، و توجهِ دقيق به تلفظِ فارسى‌زبانان خودبه‌خود تكليفِ «ی»ِ وحدت يا نكره‌یِ واژه‌هایِ پايان‌يافته‌به‌مصوت را هم معين می‌كند.

    خسته‌يی از خسته‌یِ ديگر پرسيد: «خسته ای؟»

    منظور اين است كه با توجه به اين كه بيش‌ترِ فارسى‌زبانان اين‌گونه «ی» را هميشه /ی×/ تلفظ می‌كنند ظاهراً موجبی برایِ نوشتنِ آن به صورتِ «ئی»[8] هم به نظر نمی‌رسد.

    «ی»یِ نسبت
    اگر واژه‌یِ مردی با تكيه بر رویِ هجایِ دوم‌ش مردي خوانده شود معنى‌یِ «ويژه‌گى‌یِ مردان» از آن فهميده می‌شود كه در اين حالت ی‌یِ پايانى‌یِ آن را ی‌یِ نسبت می‌ناميم.

    پيش‌نهاد می‌شود برایِ مشخص شدنِ اين گونه ی‌یِ پايانى كه هميشه هم تكيه‌دار است، از شكلِ ى استفاده شود.[viii]

    اگر چنين بكنيم هر كدام از سه معنىیِ مردی شكلِ ويژه‌یِ خود را خواهد داشت:

    مرد^ای (مرد هستي) مردی (يك مرد) مردى (ويژه‌گى‌یِ مردان)

    چند نمونه از دست‌آوردها
    با قبولِ روش‌هایِ پيش‌نهادى‌یِ بالا دست‌آوردهايی از اين گونه خواهيم داشت:

    1_ «زنم» ديگر نماينده‌یِ سه معنى‌یِ زن هستم و زنِ من و می‌زنم نخواهد بود:

    زن^ام زن‌م زنمْ.

    2_ «زنی» ديگر چهار معنى‌یِ زن هستی و يك زن و می‌زنی و ويژه‌گى‌یِ زنان نخواهد داشت:

    زن^ای زنی زني زنى.

    حذفِ كسره‌یِ «كه»
    در سخنِ منظومِ فارسى اگر كه پيش از واژه‌يی بيايد كه با همزه آغاز شده می‌توان هم كسره‌یِ كه و هم همزه‌یِ آغازينِ واژه‌یِ بعد از آن را از تلفظ انداخت. پيش‌نهاد می‌شود در اين گونه موارد آن‌چه را كه از واژه‌یِ كه باقى می‌ماند و تلفظ می‌شود _ يعنی حرفِ ك را _ مستقلاً در جای‌گاهِ نحوى‌یِ كه بنويسيم:

    ك‏از /ك@ز/

    ك‏ای /ك#ی/

    ك‏افتاد /ك$ف ت÷د/

    ك‏آمد /ك÷ م@د/

    ك‏او را /ك| ر÷/

    ك‏اين /ك×ن/[9]

    مصوت‌هایِ هم‌سايه و صامت‌هایِ فاصل
    در هيچ زبانى نمی‌توان دو مصوت را پشتِ سرِ هم تلفظ كرد؛ بنابراين اگر در نتيجه‌یِ تركيبِ تك‌واژها دو مصوت با هم هم‌سايه شوند حتماً لازم است صامتی به عنوانِ «فاصل» ميان‌شان قرار گيرد.

    صامت‌هایِ فاصلی كه در فارسى به كار می‌روند بر حسبِ ريشه و ساختمانِ آوايى‌یِ واژه‌ها فرق می‌كنند و عبارت اند از: /وْ و گ ی/.

    در مواردِ زير مصوت‌ها هم‌سايه می‌شوند:
    1_ هنگامِ افزودنِ پيش‌وند:

    اين گونه هم‌سايه‌گى فقط در صورتی اتفاق می‌افتد كه پيش‌وندِ پايان‌يافته‌به‌مصوت به واژه‌يی افزوده شود كه خود با صامتِ همزه آغاز شده اما عادتِ تلفظى‌یِ فارسى‌زبانان حذفِ همزه را لازم می‌شمارد:

    /م×/ + /ء$ف ت@د/ ¬ /م× ی$ف ت@د/

    /ن@/ + /ء$ف ت@د/ ¬ /ن@ ی$ف ت@د/

    /ب#/ + /ء$ف ت@د/ ¬ /ب# ی$ف ت@د/

    2_ هنگامِ افزودنِ پس‌وند:

    1 _ 2 /#/یِ پايانى هم‌سايه‌یِ مصوتِ ديگر مثلاً در واژه‌یِ «بنده»:

    /#/ هم‌سايه‌یِ /×/ مانندِ /ب@ن‌ د#/ + /ی/ + /×/

    /#/ هم‌سايه‌یِ /×/ مانندِ /ب@ن‌ د#/ + /ء/ + /×/

    /#/ هم‌سايه‌یِ /×/ مانندِ /ب@ن‌ د#/ + /گ/ + /×/

    /#/ هم‌سايه‌یِ /÷/ مانندِ /ب@ن‌ د#/ + /گ/ + /÷ن/

    /#/ هم‌سايه‌یِ /@/ مانندِ /ب@ن‌ د#/ + /گ/ + /@ك/

    /#/ هم‌سايه‌یِ /@/ مانندِ /ب@ن‌ د#/ + /ء/ + /@ش/

    /#/ هم‌سايه‌یِ /#/ مانندِ /ب@ن‌ د#/ + /ی/ + /#/ ِ

    /#/ هم‌سايه‌یِ /×/ مانندِ /ب@ن‌ د#/ + /ی/ + /×/

    /#/ هم‌سايه‌یِ /$/ مانندِ /ب@ن‌ د#/ + /و/ + /$/

    2_2 /÷/یِ پايانى هم‌سايه‌یِ مصوتِ ديگر مثلاً در واژه‌یِ «آقا»

    /÷/ هم‏سايه‏یِ /×/ مانندِ /ء÷ ق÷/ + /ی/ + /×/

    /÷/ هم‏سايه‏یِ /×/ مانندِ /ء÷ ق÷/ + /ء/ + /×/

    /÷/ هم‏سايه‏یِ /÷/ مانندِ /ء÷ ق÷/ + /ی/ + /÷ن/

    /÷/ هم‏سايه‏یِ /@/ مانندِ /ء÷ ق÷/ + /ی/ + /@ش/

    /÷/ هم‏سايه‏یِ /#/ مانندِ /ء÷ ق÷/ + /ی/ + /#/

    /÷/ هم‏سايه‏یِ /$/ مانندِ /ء÷ ق÷/ + /و/ + /$/

    3_2 /|/یِ پايانى هم‌سايه‌یِ مصوتِ ديگر مثلاً در واژه‌یِ «آهو»:

    /|/ هم‏سايه‏یِ /×/ مانندِ /ء÷ ه|/ + /ی/ + /×/

    /|/ هم‏سايه‏یِ /×/ مانندِ /ء÷ ه|/ + /ء/ + /×/

    /|/ هم‏سايه‏یِ /÷/ مانندِ /ء÷ ه|/ + /وْ/ + /÷ن/

    /|/ هم‏سايه‏یِ /÷/ مانندِ /÷ ه$/ + /و/ + /÷ن/

    /|/ هم‏سايه‏یِ /@/ مانندِ /ء÷ ه|/ + /@ك/

    /|/ هم‏سايه‏یِ /@/ مانندِ /ء÷ ه|/ + /ی/ + /@ش/

    /|/ هم‏سايه‏یِ /#/ مانندِ /ء÷ ه|/ + /ی/ + /#/

    /|/ هم‏سايه‏یِ /$/ مانندِ /ء÷ ه|/ + /وْ/ + /$/ُْ

    /|/ هم‏سايه‏یِ /$/ مانندِ /ء÷ ه|/ + /و/ + /$/

    4_2 /×/ هم‌سايه‌یِ مصوتِ ديگر، مثلاً در واژه‌یِ «ماهى»:

    /×/ هم‏سايه‏یِ /×/ مانندِ /م÷ ه×/ + /ی/ + /×/

    /×/ هم‏سايه‏یِ /×/ مانندِ /م÷ ه×/ + /ء/ + /×/

    /×/ هم‏سايه‏یِ /÷/ مانندِ /م÷ ه×/ + /ی/ + /÷ن/

    /×/ هم‏سايه‏یِ /@/ مانندِ /م÷ ه×/ + /ی/ + /@ش/

    /×/ هم‏سايه‏یِ /#/ مانندِ /م÷ ه×/ + /ی/ + /#/

    /×/ هم‏سايه‏یِ /$/ مانندِ /م÷ ه×/ + /ی/ + /$/

    /×/ هم‏سايه‏یِ /$/ مانندِ /م÷ ه×/ + /و/ + /$/

    بحث در شيوه‌یِ نگارش
    1_1 اين بخشی از صيغه‌هایِ صرفى‌یِ مصدرِ افتادن است:

    افتم افتادم می‌افتم خواهم افتاد

    افتی افتادی می‌افتی خواهی افتاد

    افتد افتاد می‌افتد خواهد افتاد

    بحث بر سرِ شيوه‌یِ نگارشِ دو ستونِ نخستين است هنگامی كه /ن@/یِ نفی يا /ب#/یِ اثبات به اول‌شان افزوده می‌شود.

    به نظرِ شما كدام‌يك از گونه‌هایِ زير از لحاظِ نگارشى در ميانِ جدول‌هایِ صرفى‌یِ اين مصدر بهْ‌تر جا می‌افتد و آسان‌تر بازشناسى می‌شود؟

    بيفتم نيفتادم

    بيفتی نيفتادي

    بيفتد نيفتاد

    بيافتم نيافتادم

    بيافتی نيافتادي

    بيافتد نيافتاد

    ب‌ی‌افتم نه‌ی‌افتادم

    ب‌ی‌افتی نه‌ی‌افتادي

    ب‌ی‌افتد ن‌ی‌افتاد

    1_2 برایِ نگارشِ تركيب‌هایِ بنده هر كدام از شيوه‌هایِ زير را می‌توان به كار برد:

    بنده‌يی بنده‌ئی بنده‌ای

    بنده‌گى بندگى

    بنده‌گان بندگان

    بنده‌گك بندگگ

    بنده‌یِ بندهُ

    پيش‌تر ديديم كه گونه‌یِ بنده‌ای جز به معنى‌یِ بنده هستی قابلِ قبول نيست[10]. بنده‌ئی هم فقط در صورتی قابلِ پذيرش است كه حضورِ همزه به عنوانِ صامتِ فاصل در تلفظِ رسمى‌یِ فارسى يا دستِ كم در تلفظ درصدِ قابلِ قبولی از فارسى‌زبانان شنيده شود. اما گونه‌یِ بنده‌يی را هم تلفظِ اكثريتِ فارسى‌زبانان تأييد می‌كند و هم با معيارهايی كه پيش‌تر قرار گذاشتيم می‌خوانَد.

    اما انتخابِ ميانِ بنده‌گي و بندگي زياد دشوار نيست زيرا از مدافعانِ گونه‌یِ بندگى می‌توان پرسيد كه اگر در بنده‌يی حرفِ ه می‌تواند نماينده‌یِ كسره‌یِ آخرِ تك‌واژ باشد چرا در بنده‌گى نتواند؟

    اگر بی‌مورد بودنِ حذفِ ه‌یِ نماينده‌یِ كسره‌یِ پايانى‌یِ تك‌واژ پذيرفته شود به حكمِ منطق بايد گونه‌هایِ بنده‌گان و بنده‌گگ را هم پذيرفت.[11]

    در موردِ انتخابِ ميانِ بنده‌یِ و بندهُ تنها استدلالی كه به نفعِ بندهُ می‌شود اين است كه گويا نشانه‌یِ ءیِ رویِ ه همان ی است كه كوچك شده و رویِ ه نشسته.

    راستى چرا؟

    2_2 در موردِ اين گروه تنها می‌توان در گزينشِ ميانِ آقايي و آقائي ترديد كرد كه بحثِ نظيرش را در موردِ بنده‌يي و بنده‌ئي داشتيم.

    2_3 اگر قرار بر اين باشد كه در شيوه‌یِ نگارشى‌یِ منطقى هر صامتِ ملفوظی با حرفی مشخص نشان داده شود در آن صورت بايد در موردِ حضورِ حرفِ و ِ دوم در واژه‌هایِ آهووان و آهووك بحث شود، با اين استدلال كه يك حرف در آنِ واحد نمی‌تواند هم نماينده‌یِ مصوتِ /|/ يا /$/ باشد و هم نمايش‌دهنده‌یِ صامتِ فاصلِ /و/ يا /وْ/.

    2_4 نظيرِ آن‌چه در موردِ حرفِ و واژه‌هایِ آهووان و آهووك گفته شد در باره‌یِ ی‌یِ اين واژه‌ها نيز گفتنى است:

    ماهىيی ماهىيان ماهىيك ماهى‌یِ

    البته با توجه به اين كه تقابلِ تلفظى‌یِ ماهىيش /م÷ ه× ی@ش/ و ماهىش /م÷ ه×ش/ ايجاب می‌كند كه اين دو تركيب به دو شكل نوشته شوند.

    نكته‌یِ ديگر آن كه چون صامتِ فاصل تك‌واژ نيست، يعنی در معنى‌یِ واژه تغييری نمی‌دهد، می‌توان آن را با يكی از دو تك‌واژِ مجاورش سرِ هم نوشت.

    ضمناً در تركيب‌هايی مثلِ ماهى و واوِ عطف كه دو گونه تلفظ دارد _: /م÷ ه× ی$/ و /م÷ ه× و$/ _ نمی‌‌توان با نوشتنِ يكی از صامت‌هایِ فاصل آزادى‌یِ تلفظِ اهلِ زبان را از ايشان گرفت.



    فصلِ چهارم

    شكسته‌نويسى
    پيش از شروعِ بحثِ شكسته‌نويسى لازم است شكلِ كاملِ شيوه‌یِ تلفظ‌نويسى‌يی را كه پيش‌تر مطرح شد معرفي كنيم.

    تا كنون سه نوع از نشانه‌هایِ تلفظ‌نويسى مطرح شده: مصوت‌ها و صامت‌ها و تكيه‌یِ واژه.

    اما از آن‌جا كه مصوت‌ها در گفت‌وگوهایِ روزمره دو گونه تلفظ دارند _ يكی كوتاه و ديگری بلند _ بايد برایِ هر كدام نشانه‌یِ ويژه‌يی داشت[12].

    مصوت‌هایِ كوتاه:

    /@ # $ ÷ | ×/

    مصوت‌هایِ بلند:

    /@: #: $: ÷: |: ×:/



    بلندى و كوتاهى‌یِ مصوت‌ها در زبانِ گفت‌وگو چيزی است كه هر كس با توجهْ به تلفظِ خودش می‌تواند به آن پی ببرد، اما برایِ آن گروه از خواننده‌گان كه ممكن است تصور كنند در تلفظِ قرائتى‌ مصوت‌هایِ /÷ | ×/ هميشه بلند تلفظ می‌شوند كافى است كه تلفظِ قرائتى‌یِ سه واژه‌یِ جان و خون و چين را با تلفظِ قرائتى‌یِ واژه‌هایِ جام و خوك و چيز، و تلفظِ /×/یِ تك‌واژِ می در واژه‌ها‌یِ می‌رود و می‌آيد (با حذفِ همزه در موردِ اخير) را با هم مقايسه كنند:

    /ج÷ن/ /خ|ن/ /چ×ن/ /م× ی÷: ی@د/

    /ج÷:م/ /خ|:ك/ /چ×:ز/ /م×: ر@ و@د/

    گفتنى است كه در زبانِ گفت‌وگو هر جا مصوتی به دليلِ تأكيد يا ويژه‌گى‌یِ لهجه‌یِ گوينده از حدِ معمول طولانى‌تر باشد كشيده‌گى‌يش را می‌توان با «::» نشان داد.

    به اين ترتيب اگر از نشانه‌یِ تكيه‌یِ واژه يعنی «’» هم درست استفاده شود ويژه‌گى‌هایِ تلفظى‌یِ لهجه‌هايی مثلِ يزدى و كاشى و كرمانشاهى و غيرِ آن‌ها را هم می‌توان به دقت ثبت كرد:

    /ء× ر| ز÷/ /ی@::ز د×/ /م÷/ /ش$ ل$ غ$ پ$ ل$ غ#/

    /ك÷: ش| ن×/ / ج# م÷ ء@ت/ /ب÷:/ /س# ف÷س/

    /م× ت÷: ن×/ /ك#/ /م÷ ش×ن/ /ب#ر ر÷: ن×/



    كاربردِ شكسته‌نويسى
    برایِ بيش‌ترِ زبان‌هايی كه حتا به اندازه‌یِ فارسى «شكسته‌گويى» ندارند شيوه‌هایِ دقيقِ «شكسته‌نويسى» فراهم است كه دستِ كم به دو كار می‌آيد:

    1) ثبتِ فولكور؛

    2) نگارشِ دقيقِ گفت‌وگوها در قصه و داستان به منظورِ نشان‌دادنِ «تيپ» و موضعِ اجتماعى و فرهنگى و جغرافيايى‌یِ شخصيت‌ها، و پرهيز از يك‌سانى‌یِ زبانِ شخصيت‌هايی كه پس‌زمينه‌هایِ فرهنگى‌یِ گوناگون دارند.

    گونه‌هایِ شكسته‌گويى
    تا آن‌جا كه نگارنده دريافته است در فارسى پنج گونه شكسته‌گويى وجود دارد:

    1) تبديلِ مصوت‌ها به هم؛

    2) تبديلِ صامت‌ها به هم؛

    3) تبديلِ صامت و مصوت هر دو؛

    4) حذفِ بخشی از واژه‌ها؛

    5) مجموعِ دو گونه‌یِ اخير.

    1_ رايج‌ترين شكلِ گونه‌یِ نخستين تبديلِ مصوت /÷/یِ پيش از صامت‌هایِ /ن/ و /م/ به /|/ است كه انحصاراً در گويشِ فارس‌ها _ يعنی مردمی كه فقط به فارسى سخن می‌گويند، نه اقوامِ كرد و لر و ترك و گيل و طبرى و ديگر طايفه‌هایِ ايرانى _ شنيده می‌شود:

    ايرون داغون خوندن

    بادوم بادووم اومدن

    نمونه‌هایِ ديگرِ اين شكسته‌گى تبديلِ /#/یِ چه است به /×/؛ و تبديلِ /$/ به /|/:

    داری چی می‌كني، خانومْ‌خانوما؟

    2_ نمونه‌هايی از تبديلِ صامت‌‌ها به يك‌ديگر را در اين واژه‌هایِ گويشِ تهرانى می‌توان ديد:

    تيفال، چوغ، مچّـِد

    كه در نمونه‌یِ اول صامت‌هایِ /د/ و /و/ و /ر/یِ واژه‌یِ ديوار به /ت/ و /ف/ و /ل/، و در نمونه‌هایِ دوم و سوم به ترتيب /ب/یِ واژه‌یِ چوب به /غ/، و /س/ و /ج/ واژه‌یِ مسجد هر دو به /چ/ تبديل شده‌اند.

    يا نمونه‌هايی مثلِ: مَصّـَب، هيش‌وخت، ورداشتن

    3_ يكی از رايج‌ترين نمونه‌هایِ مربوط به تبديلِ صامت و مصوت، واژه‌یِ گُشنه است كه در آن هجایِ /ر$س/ به /ش/ تبديل شده.

    4_ شكسته‌گى‌یِ مربوط به حذفِ بخشی از واژه خود قابلِ تقسيم به چند گونه است كه از هر كدام نمونه‌هايی ذكر می‌شود:

    /@م/ به جایِ هم؛ /@ن/ به جایِ اند؛ /÷/ به جایِ هایِ جمع؛ حذفِ كسره‌یِ اضافه و صامتِ فاصلِ پيش از آن در واژه‌هايی كه به مصوت ختم می‌شوند مثلِ /ت|/ و /ر|/ به جایِ تویِ و رویِ، و /ب#ج÷/ و /ب@ ر÷/ به جایِ به جایِ و برایِ؛ /ب#م/ يا /ب# ه#م/ و /ب#ت/ يا /ب# ه#ت/ و غيره به جایِ به من و به تو و غيره؛ /ب# ش×د/ يا /ب# ش×ن/ به جایِ بشويد؛ /چ# ق@د/ و /چ# ق@ د#/ به جایِ چه‌قدر؛ /ك@ر د@:م/ و /خ$ر د@:م/ به جایِ كرده‌ام و خورده‌ام؛ /$/ و /ر$/ و /ر#/ به جایِ را.

    اگر شيوه‌یِ بی‌فاصله‌نويسى را پذيرفته باشيم و پاره‌هایِ تك‌واژهایِ شكسته را هم درست مثلِ گونه‌یِ سالم‌شان بی‌فاصله‌نويسى كنيم و چنان كه در بيش‌ترِ زبان‌ها معمول است به جایِ بخشِ حذف‌شده‌یِ واژه نشانه‌یِ apostrophe يعنی «’»[13] را بگذاريم، نوشتنِ بيش‌ترِ اين «شكسته‌گى‌ها» بی‏اِشكال انجام می‌شود.

    نمونه‌هایِ پيش‌نهادى
    برایِ چند موردِ مسئله‌دار:

    1_ بی‌فاصله‌نويسى‌یِ صيغه‌هایِ شكسته‌یِ فعلِ كمكى‌یِ بودن (يا به‌قولی «شناسه‌هايِ») /@م/ و /×/ و /#/ و /×م/ و /×ن/ و /@ن/ در ماضى‌یِ نقلى _ كه حتماً تكيه‌دار هم هستند:

    1_1 با افزودنِ «’» به جایِ «ا»ِ حذف‌شده:

    خورده’م /خ$ر د@:م/ رفته’م /ر@ف ت@:م/؛ خورده’ي /خ$ر د×:/، رفته’ی[14] /ر@ف ت×:/ به جایِ خورده ام، رفته ام؛ خورده ای، رفته ای؛

    خورده’يم، رفته’يم؛ خورده’ين، رفته’ين به جایِ خورده ايم، رفته ايم؛ خورده ايد، رفته ايد؛

    خورده’ن، رفته’ن خورده’ن، رفته’ن به جایِ خورده اند، رفته اند خورده اند، رفته اند؛

    2-1 با افزودنِ ’ به جایِ است:

    خورده’ ، رفته’ [ به جایِ خورده است و رفته است]

    2_ به‌ت و به‌هت به جایِ به تو؛ و به‌ش و به‌هش به جایِ به او، از بد خوانده‌شدنِ بت و بهت و بش جلوگيري می‌كند.

    3_ افزودنِ ’ به جایِ ه‌یِ هم در:

    من’م، تو ئم، ما’م، شما’م.

    4_ استفاده از «اِ’» به عنوانِ تنها بخشِ باقي‌مانده از «است» در مرد اِ’ و قشنگ اِ’ و ساعت نه اِ’ و شماره‌ش 10 اِ’ به جایِ مرد است و قشنگ است و ساعت نه است و شماره‌اش 10 است: با توجه به اين نكته كه از مرده و قشنگه به ترتيب معنیِ آن مرد معين و آن كه قشنگ است فهميده می‌شود يعنی در واقع ه‌یِ نمايشِ كسره در اين واژه‏ها دليلِ روشن وجودِ حرفِ تعريفی معادلِ theیِ انگليسى يا le و laیِ فرانسوى در فارسى است و حيف است كه شيوه‌یِ نگارشى‌یِ خاصِ خود را نداشته باشد.



    بدونِ استفاده از اين روش نوشتنِ مثلاً ساعتِ نُهه اشكال دارد و شماره‌ نويسى در متن به كمكِ رقم هم كه به كلى غيرِممكن است



    --------------------------------------------------------------------------------

    [1] برخي عنوانِ «واژه‏نويسى» به جایِ «رسم‏الخط» را نپسنديدند. نظرِ شما چي ست؟

    [2] نگارنده هنوز بر آن است كه نوشتنِ ضميرهایِ موسوم به «ملكى» به شكلي كه در اين فراخوان آمده منطقىْ‏تر است، اما برایِ احترام به نظرِ شورایِ بازنگرى در نوشته‏هایِ بعد از اعلامِ نظرِ شورا به جایِ دست‏م و دست‏ت و دست‏ش مي‏نويسد دست‏ام و دست‏ات و دست‏اش.

    لطفاً پس از خواندنِ پيش‏نهادِ نويسنده به شورایِ بازنگرى نظرتان را برایِ ما بنويسيد و بگوييد كه كدام شيوه را ترجيح مي‏دهيد، و چرا.

    [3] گزارشِ تشكيلِ اين جمع در شهريورماهِ سالِ 1371 در شماره‏یِ 74-73یِ آدينه چاپ شد.

    [4] اين تغييرِ خط صورت نپذيرفته و به نظر مي‏رسد كه شدنى هم نباشد.

    [5] نگاه كنيد به «فصلنامه اطلاع رساني. دوره 17، شماره 1و 2

    [6] اين كلمه در عهدِ ساساني به صورتِ estän معمول بوده… (فرهنگِ معين)

    [7] مگر در شعر. شاملو مي‏گفت هرجا كه شاعران احتمال بدهند كه ممكن است شعرشان به شكلِ دل‏خواهِ ايشان خوانده نشود بايد از نوشتنِ اين الف خوددارى كنند.

    [8] يعني به نظر نمي‏آيد لازم باشد به جایِ يي بنويسيم ئي.

    [9] و نيز ن‏آمد و ن‏آورد به جاي ناورد (نياورد) و نامد (نيامد).

    [10] آن هم جدا و نه بي‌فاصله.

    [11] توضيحِ بيش‏تر در مقاله‏یِ بي‏حوصله‏گى يا بيحوصلگي؟

    [12] ر.ك. وزن‏شناسى و عروض، ايرج كابلى، انتشارتِ آگه، ص 57.

    [13] اين نشانه فارسى به شمار مي‏آيد و نبايد با apostropheیِ لاتين كه در تلفظ‏نويسى برایِ نشان دادنِ تكيه‏یِ واژه به كار گرفته شد اشتباه شود.

    [14] به نظر می‌آيد كه در همه‌یِ اين نمونه‌ها به‌تر است دو حرفِ «ه» و «الف» هر دو حذف شوند.



    --------------------------------------------------------------------------------

    اگر دو نقط‌یِ زيرِ «ی» خيلي غريبه است مطلبِ مربوط به «ی»‌یِ نسبت را بخوانيد.

    [ii] صامت‌هایِ /ی وْ/ را «نيم‌مصوت» هم می‌نامند.

    [iii] خواندنِ جمله‌یِ آخري اگر با شيوه‌یِ امروزى نوشته شده باشد خود هنری است: اين ساختمانِ چندطبقه چند طبقه دارد؟

    [iv] تكيه‌یِ بسيار خفيقي كه غير از تكيه‌یِ اصلى ممكن است در برخي از واژه‌هایِ مركب احساس شود تكيه‌یِ غيرِاصلى است. ضمناً بايد مراقب بود كه تكيه‌یِ جمله» به جایِ تكيه‌یِ واژه گرفته نشود.

    [v] اگر متخصصان نامِ «تك‌واژ» را برایِ اين «واژه‌واره»ها نمی‌پسندند بر ايشان است كه خود نامي براي‌شان بيابند.

    [vi] در ميانِ واژه نشانه‌یِ «ا» به جایِ «آ» بسيار كارآمد می‌نمايد.

    [vii] همزه‌یِ آغازينِ واژه‌هايي كه واژه‌یِ پيش از آن‌ها به مص وت پايان يافته است قابلِ انداختن نيست. مثلاً در مثالِ پيشين اگر به جایِ «اردبيل» «آستارا» بگذاريم همزه‌یِ «آمدم» قابلِ حذف شدن نيست.

    [viii] داريوشِ آشورى پيش‌نهاد كرده است از اين نشانه برایِ نمايشِ ی‌یِ وحدت يا نكره استفاده شود. ارجحيتِ ی‌یِ نسبت، كه هميشه تكيه‌دار است، به ی‌یِ وحدت در اين است كه هر فارسىزبانی فقط با توجهْ به تلفظِ خود می‌تواند ی‌یِ نسبت را تشخيص بدهد، اما برایِ شناختنِ ی‌یِ وحدت بايد با مقدماتِ دستورِ زبان آشنا بود.
     
  19. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    اولين نشستِ اصلاحِ رسم‌الخط

    از آدينه‏يِ 73-74

    بحثِ تازه‌يي كه با چاپِ دو مقاله در باره‌يِ رسم‌الخطِ زبانِ فارسي در آدينه‌يِ 72 آغاز شد، واكنش‌هايِ گسترده و گوناگوني برانگيخت. چاره‌انديشى‌ برايِ يافتنِ راهي برايِ سهولت در آموزشِ زبان و خواندنِ درستِ متون و يك‌دست كردنِ رسم‌الخط پيشينه‌يى‌يِ دراز دارد. تلاش‌هايِ گذشته به دلايلِ گوناگون چنان كه بايد به ثمر نرسيد اما اكنون كه كار با كامپيوتر هر روز گسترشِ بيش‌تري مي‌يابد و به‌تدريج نوشتن با كامپيوتر جايِ نوشتن با قلم را مي‌گيرد، برايِ بهره‌گيري از امكاناتِ تكنولوژى‌يِ جديد، آموزشِ بهْ‌ترِ زبان و… اصلاحِ رسم‌الخط ضرورتي ناگزير است. طرحِ اين ضرورت در دو مقاله‌يِ ايرجِ كابلي و دكتر محمدِ صنعتي در آدينه‌ِ 72 با استقبالِ زبان‌شناسان، اديبان، شاعران و نويسندگان و متخصصان روبه‌رو شد. مجله‌يِ آدينه برايِ پي‌گيري و اداره‌ و تنظيمِ اين بحث از گروهي از متفكرانِ علاقه‌مند و متخصص در اين زمينه درخواست كرد تا نخستين نشستِ اين جمع در ماهِ گذشته با حضورِ آقايان كريمِ امامي، محمدرضا باطني، ايرجِ كابلي، علي‌محمدِ حق‌شناس، احمدِ شاملو، كاظمِ كردواني و دبيرِ تحريريه‌يِ آدينه برگزار شد. آدينه از آقايان محمدرضا شفيعيِ كدكني، هوشنگِ گلشيري، محمدِ صنعتي و… نيز درخواست كرده است تا در جلسه‌هايِ اين جمع شركت كنند و اميدواريم جلسه‌هايِ بعدي با حضورِ كليه‌يِ دعوت‌شدگان تشكيل شود. در شماره‌هايِ آينده‌يِ آدينه گزارشِ جلسه‌هايِ اين جمع به چاپ خواهد رسيد آدينه با سپاس‌گزاري از كساني كه دعوتِ مجله را پذيرفته‌اند از كليه‌ى‌يِ علاقه‌مندان به بحث مي‌خواهد كه مقالات، پيش‌نهادها و انتقادهايِ خود را برايِ طرح در اين جمع به دفترِ مجله‌يِ آدينه بفرستند.



    دومين و سومين نشستِ اصلاحِ نگارشِ خطِ فارسى
    آدينه‏يِ 75

    دومين و سومين نشستِ اصلاحِ نگارشِ خطِ فارسى در مهر ماه و آبان ماه با حضورِ اعضايِ هيئت برگزار شد. همان‌طور كه در خبرِ آدينه‌يِ 74 به اطلاع رسيد برايِ پي‌گيرى، اداره و تنظيمِ مباحثي كه در زمينه‌يِ اصلاحِ رسم‌الخطِ فارسى در راستايِ سهولت در امرِ آموزش و بهره‌گيري از امكاناتِ كامپيوتر مطرح است هيئتي از آقايان كريمِ امامي، محمدرضا باطني، ايرجِ كابلي، علي‌محمدِ حق‌شناس، احمدِ شاملو، كاظمِ كردواني، هوشنگِ گلشيري و محمدِ صنعتي[1] و دبيرِ تحريريه‌يِ آدينه تشكيل شده است. در سومين جلسه‌يِ هيئت، عضوِ جديد، آقايِ دكتر مصطفي عاصي، زبان‌شناس و متخصصِ زبان و ادبياتِ انگليسي كه در زمينه‌يِ كار با كامپيوتر نيز مطالعاتِ تخصصي دارد حضور داشت.

    در اين دو جلسه پس از بحث در باره‌يِ كلياتِ وظايف و اهدافِ جمع، دستورِ جلسه‌ها تعيين شد.

    در سومين نشستِ جمع بحث در باره‌يِ «بي‌فاصله‌نويسى» كه يكي از پيش‌نهادهايِ مطرح است دنبال شده و اعضايِ جمع نظراتِ خود را در اين باره مطرح كردند.

    در پايان به آقايِ ايرجِ كابلى مأموريت داده شد كه مقاله‌يي در باره‌يِ بي‌فاصله‌نويسى و شيوه‌يِ نوشتنِ صرفِ فعل، شناسه‌ها و حروفِ اثبات و نفي تهيه و برايِ بررسى و نقد به جمع ارايه دهد. هم‌چنين به آقايِ دكتر عاصي مأموريت داده شد كه در باره‌يِ پيشينه‌يِ اصلاحِ رسم‌الخط مقاله‌يي تهيه كند و نيز بنا نهاده شد ه هيئت مقالاتِ رسيده در باره‌يِ شيوه‌يِ نگارشِ فارسى را بررسى و در باره‌يِ چاپِ آن‌ها تصميم بگيرد.

    در اين دو نشست، پس از آن‌كه دكتر محمدِ صنعتي برخي از مشكلاتِ متخصصانِ برنامه‌ريزى‌يِ كامپيوتر را در كار با رسم‌الخطِ كنونى‌يِ فارسى و آقايِ كريمِ امامى مختصري از پيشينه‌يِ اصلاحِ رسم‌الخط را گزارش كرد در باره‌يِ مشكلاتِ آموزشِ رسم‌الخطِ كنونى به نوسوادان نيز بحث شد.

    اعضايِ هيئت هم‌چنين با تأكيد بر هدفِ مشترك و اعلام شده‌يِ جمع يعني اصلاحِ رسم‌الخط به نحوي كه منطقِ زبانِ فارسى و ارتباط با گذشته كاملاً حفظ شود هدفِ نشست‌ها را يافتنِ راه‌هايي برايِ بهره‌گيريي از كارآيي‌ها و امكاناتِ كامپيوتر با حفظ و اصالتِ منطقِ خط و زبانِ فارسى اعلام كردند.
     
  20. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    آخرين واج يا صدايِ موجود در شكلِ امروزىيِ واژه‌هايِ برده و خسته يك كسره است كه با حرفِ ه نمايش داده مي‌شود. اين ه در كتابِ دستورِ زبانِ فارسى كه به «دستورِ پنج استاد» مشهور است هايِ غيرِ ملفوظ ناميده شده، اما امروزيان ترجيح مي‌دهند آن را «ه»‌يِ نمايشِ حركت بنامند.

    در دستورِ پنج استاد گفته شده كه هرگاه قرار باشد اسمِ مختوم به هايِ غيرِ ملفوظ با الف‌ونون جمع بسته شود يا ياي نسبت و ياي اسم‌ساز و يايِ مصدري به آن اضافه شود، اين «ه» به «گ» تبديل مي‌شود، مثل ِ: بردگان، بردگي[1]، خستگان، خستگي.

    اما پس از آن كه دستورنويسى از مرحله‌يِ شتاب‌زده‌گى و خامىيِ نخستين گذشت و دستورنويسان كوشيدند كه دستورِ زبانِ فارسى را با توجه به ويژه‌گىهايِ خودِ اين زبان و فارغ از تاثيرپذيرى از صرف‌ونحوِ عربى بنويسند، دريافتند كه اصلِ اين گونه واژه‌ها در فارسىيِ ميانه به صورتِ بردگ و خستك بوده، بنابراين نتيجه گرفتند كه گافِِ موجود در بردگان و بردگى و خستگان و خستگى ‌بازمانده‌يِ شكلِ اصلىيِ اين واژه‌ها در فارسىيِ ميانه است نه حاصلِ تبديلِ ه به گ.

    البته اگر پيدايشِ اين گافِ اضافى پيش از الف‌ونونِ جمع و يايِ اسم‌ساز فقط در واژه‌هايي كه اصل و نسبِ فارسى دارند اتفاق مي‌افتاد موضوع قابلِ پيْ‌گيرى نبود، اما حقيقت اين است كه از ديرباز تاكنون اين گاف علاوه بر واژه‌هايِ فارسى در واژه‌هايِ غيرِ فارسىيِ مختوم‌به‌كسره نيز به كار رفته است. به اين سه نمونه‌ي قديمي كه از كتابِ تاريخِ زبانِ فارسىيِ دكتر خانلري نقل مي‌شود توجه كنيد:

    اصل حكم آنگه راست آيد كه تقويم سيارگان راست بود [a]

    قابوس‌نامه

    جز خاصگان مردمان كه قوتي به دست آورده باشند

    قصه‌يِ حي‌بن يقظان

    مهرانِ وزير با خاصگيان از در بارگاه در آمدند

    سمك عيار

    معشوقگانت را گل و نسرين و ياسمن

    از دست ياره بربود از گوش گوشوار

    ديوان منوچهري دامغاني

    درصورتي كه استفاده از اين گاف در كلماتِ غيرِ فارسى به‌قولِ شادروان دكتر خانلري فقط «گاهي از رويِ قياس» صورت مي‌گرفت باز هم مي‌شد مواردِ كاربردِ آن را الحاقي قياسى به شمار آورد؛ اما حقيقتِ امر اين است كه در فارسىيِ امروز - چه در كاربردِ روزمره و محاوره‌يى، و چه در نوشتار- هنگامِ افزودنِ يايِ اسم‌ساز به آخرِ واژه‌هايِ غيرفارسىيِ مختوم‌به‌كسره، از گاف به عنوانِ يك صامتِ ميانجي استفاده مي‌شود، و شمِ زبانىيِ فارسى‌زبانان اين شيوه‌يِ جاافتاده‌يِ اسم‌سازى را فرآيندي طبيعى و عام مي‌شمارد.

    ميانجىيِ تازه
    آن‌چه در زير مي‌آيد بخشِ كوچكي از يك فهرستِ مفصل است كه نگارنده از فرهنگِ معين استخراج كرده است:

    عمله‌گي[2]، كم‌تجربه‌گي، بي‌فايده‌گي، يائسه‌گي، ‌خوش‌سليقه‌گي، شحنه‌گي، بي‌حوصله‌گي، فعله‌گي، قابله‌گي، حامله‌گي، پرعائله‌گي، هم‌قبيله‌گي، بي‌قاعده‌گي، و...

    چنان كه ملاحظه مي‌شود در اين نمونه‌‌ها به آخرِ واژه‌هايِ عربىيِ مختوم‌‌به‌كسره يايِ اسم‌ساز افزوده شده است. با توجه به كاربردِ گسترده‌يِ اين گونه واژه‌ها بايد توضيح داده شود آيا صامتِ گافي كه بينِ كسره‌يِ پاياني و يايِ اسم‌ساز قرار دارد مي‌تواند غير از صامتِ ميانجي چيزِ ديگري باشد؟

    اگر اصل‌ونسبِ اين واژه‌ها فارسى بود مي‌شد اين گاف را همان گافي پنداشت كه در فارسى ميانه وجود داشته؛ اما عربىبودنِ اصلِ اين واژه‌ها دليلِ روشني است بر اين كه اين گاف ربطي به اصلِ اين واژه‌ها ندارد، و تنها در جريانِ اسم‌سازي با يايِ اسم‌ساز واردِ حوزه‌يِ كاربرد شده است.

    برايِ تبيينِ نقشِ ساختاريِ اين گاف در واژه‌هاي غيرفارسى تنها امكانِ موجود اين است كه بپذيريم در اين گونه واژه‌ها گاف يك صامتِ ميانجي است كه ميانِ /e/ و /i/ حايل شده تا تلفظِ واژه‌يِ تركيبي ميسر شود. يعني دو واژه‌يِ عمله‌گي و بي‌فايده‌گي به اين ترتيب شكل گرفته اند:

    /amale/ + /i/ ® /amale g i/

    /bifäyede/ + /i/ ®/bifäyede g i/

    وجودِ نمونه‌هايِ فراوانِ كاربردِ اين صامتِ ميانجى در آثارِ پيشينيان نشان مي‌دهد كه فارسى‌زبانان از ديرباز اين شيوه‌يِ اسم‌سازى را به كار مي‌گرفته‌اند، يعني با افزودنِ يايِ اسم‌ساز به آخرِ واژه‌هايِ عربىيِ مختوم‌به‌كسره از آن‌ها اسم مي‌ساخته‌اند و در اين كار به پيْ‌روى از شمِ زبانىيِ خود [.كه ريشه در تلفظِ فارسىيِ ميانه دارد] از صامتِ گاف به عنوانِ صامتِ ميانجى استفاده مي‌كرده‌اند.

    در فارسىيِ امروز
    نكته اين‌جا است كه در فارسى امروز با همه‌يِ واژه‌هايِ مختوم‌به‌كسره رفتاري يك‌سان مي‌شود، يعني فارسى‌زبانان بي‌توجه به اصل‏ونسبِ اين گونه واژه‌ها برايِ افزودنِ يايِ اسم‌ساز به آخرِ آن‌ها از گاف به عنوانِ يك صامتِ ميانجي استفاده مي‌كنند، و از اين بابت ميانِ واژه‌هايي كه اصلِ فارسى يا عربى يا تركى يا اروپايى دارند فرقي نمي‌گدارند.

    ببينيد دو فارسى‌ زباني كه در گفت‌وگويِ زير مشغولِ متلك‏گويى به يك‌ديگر اند و موضوعِ صحبت‌شان هم واژه‌يِ فرانسويِ شامپانزه است چه‌قدر طبيعى با اين موضوع برخورد مي‌كنند:

    - دك و دماغ‌ات به شامپانزه گفته زكي!

    - اختيار دارين قربان، شامپانزه‌گي[3] از حضرتِ ابوي است!

    اگر اين مكانيزمِ زنده و پويايِ اسم‌سازى را از طرفِ دومِ اين گفت‌وگو بگيريم، يعني او را از كاربردِ تركيبِ شامپانزه‌گى محروم كنيم، درواقع زبان‌اش را در مقابله با حريف بسته‌ايم.

    برايِ آن كه مطمئن شويم شمِ زبانىيِ فارسى‌گويان استفاده از صامتِ ميانجىيِ گاف در واژه‌هايِ دخيلِِ مختوم‌به‌كسره را مكانيزمي واقعاً زنده و پويا و حتا ناگزير مي‌شمارد كه پابه‌پايِ تحولاتِ روزمره‌يِ زنده‌گي به پيش مي‌رود، موردي را در نظر مي‌گيريم كه چند سالِ پيش در زنده‌گيِ فارسى‌زبانان امكانِ پيش آمدن نداشت اما امروز بدونِ بهره‌گيري از آن بيانِ برخي از انديشه‌هايِ روزمره با اِشكال مواجه مي‌شود.

    مي‌دانيم كه پس از ادغامِ شهرباني و ژاندارمري و كميته و تشكيلِ نيرويِ انتظامي، آن‌چه قبلا" «كلانتري» نام داشت با واژه‌يِ عربيِ «حوزه» نام‌گذاري شد، و باز مي‌دانيم كه عده‌يي از جوانانِ ما خدمتِ سربازيِ خود را در اين «حوزه»‌ها مي‌گدرانند.

    نگارنده اين گفت‌وگو را كه ميانِ دوتن از اين سربازان مي‌گذشت يادداشت كرده است:

    _ به من چه كه حمالي كنم واسه باباننه‌ت بسته ببرم!

    - بابا ايو‌الله به اين رفاقت و رعايتِ حقِ هم‌حوزه‌گي!

    پيشينه‌يِ تاريخى
    چنان كه پيش‌تر هم اشاره شد در فارسىيِ ميانه، يعني زبانِ ادارىيِ دورانِ ساسانى، به جايِ آراسته و بنده و پتياره و جامه و كده و خانه و گنجينه و همه و گونه و كيسه و جامه و نظايرِ آن‌ها اين واژه‌ها رواج داشت: آراستگ، بندگ، پتيارگ، جامگ، كدگ، خانگ، گنجينگ، همگ، گونگ، كيسگ‌، جامگ، و ...

    معنيِ اين سخن آن است كه دستِ‌كم از چهارده قرنِ پيش تا كنون اين گافِ پايانى از حافظه‌يِ زبانىيِ فارسى‌گويان حذف شده و ايشان واژه‌هايِ آراسته و بنده و پتياره و نظايرِ آن‌ها را واژه‌هايِ مختوم‌به‌كسره[4] مي‌شناسند و ميانِ آن‌ها و واژه‌هايِ غيرفارسى مانندِ معشوقه و سياره و شحنه و عمله و قابله و هم‌حوزه و شامپانزه و رفوزه و پروژه و بسياري نمونه‌هايِ مختوم‌به‌كسره‌يِ ديگر تفاوت نمي‌گذارند. اين يعني گافي كه در واژه‌هايِ آراسته‌گي و بنده‌گي و پتياره‌گي و خانه‌گي و همه‌گي به كار رفته است با گافي كه فارسى‌زبانان به هدايتِ شمِ زبانيِ خود و برايِ پاسخ‌گويي به نيازهايِ روزمره در واژه‌هايي مانندِ معشوقه‌گي و شحنه‌گي و عمله‌گي و قابله‌گي و هم‌حوزه‌گي و شامپانزه‌گي و رفوزه‌گي و بي‌پروژه‌گي به كار مي‌گيرند هيچ فرقي ندارد و در هر دو مورد يك صامتِ ميانجى است.

    تغييرِ ماهيت
    ممكن است عده‌يي استدلال كنند كه چون به‌هرحال استفاده از گافِ موردِ بحث به قياس با واژه‌هايِ فارسىيِ ميانه صورت گرفته است بايد آن را الحاقي قياسى دانست نه يك ميانجىيِ مستقل.

    پاسخِ اين استدلال چنين است: چنان كه پيش‌تر هم گفته شد دستِ‌كم چهارده قرن است كه فارسى‌زبانان گافِ پايانىيِ فارسىيِ ميانه را فراموش كرده‌اند، ضمناً بررسىيِ فهرستِ واژه‌هايِ مختوم‌به‌كسره‌يِ موجود در فرهنگِ معين نشان مي‌دهد كه تقريباً نيمي از اين گونه واژه‌ها عربى اند.[5] بنابراين آن‌چه در آغاز مي‌توانسته «الحاقِ قياسى» باشد امروز بايد به خاطرِ گسترده‌گىيِ كاربردش تحول و تغييرِ ماهيت، و در عينِ حال يك قاعده‌يِ زبانى، به شمار آيد. به سخنِ ديگر تعميمِ كاربردِ اين گاف در همه‌يِ واژه‌هايِ مختوم‌به‌كسره، اعم از فارسى و دخيل، دليلِ غيرقابلِ انكاري است بر اين كه نقشِ ساختارىيِ آن ديگر همان نيست كه در فارسى ميانه بوده، و در فارسى دري از ديرباز با آن به صورتِ يك صامتِ ميانجي رفتار مي‌شود.

    ميانجىهايِ ديگر
    غير از گاف صامت‌هايِ ميانجيِ ديگري كه در فارسى كاربرد دارند ازجمله عبارت اند از همزه، واو، ي.[6]

    در فرمول‌هايِ زير جريانِ اضافه‌شدنِ صامتِ ميانجيِ /y/ بين مصوت‌هايِ /á/ ، /u/ ، e// ، /o/ و مصوتِ i//‌ نشان داده شده است:

    /pä/ + /i/ ® /pä y i/ پايي

    /mu/ + /i/ ® /mu y i/ مويي

    /labe/ + /i/ ® /labe y i/ لبه‌يي

    /mäyo/ + /i/ ® /mäyo y i/ مايويي

    و اگر هم به جايِ y// از صامتِ ميانجيِ همزه استفاده كنيم چنين خواهيم داشت:

    /pä/ + /’/ ® /p/ä ? i/ پائي

    /mu/ + /’/ ® /mu ? i/ موئي

    /labe/ + /’/ ® /labe ? i/ لبه‌ئي

    /mäyo/ + /’/ ® /mäyo ? i/ مايوئي

    شيوه‌يِ نوشتن
    در نوشتارِ فعلى وقتي كه صامتِ ميانجىيِ بينِ /e/ و /i/ يا صامتِ /?/ (يعني)همزه است يا /y/، هيچ‌كس به فكر نمي‌افتد ‌كه «ه»يِ نمايشِ كسره را حذف كند و همه چنين مي‌نويسند:

    آراسته‌يي/آراسته‌ئي/ - بنده‌يي/بنده‌ئي - پتياره‌يي/پتياره‌ئي - جامه‌يي/جامه‌ئي - كده‌يي/كده‌ئي - معشوقه‌يي/ معشوقه‌ئي - سياره‌يي/ سياره‌ئي - عمله‌يي/ عمله‌ئي - هم‌حوزه‌يي/هم‌حوزه‌ئي - شامپانزه‌يي/ شامپانزه‌ئي - رفوزه‌يي/ رفوزه‌ئي - پروژه‌يي/ پروژه‌ئي - كليشه‌يي/ كليشه‌ئي[c] هيچ‌كس هم موقعِ خواندنِ اين واژه‌ها هيِ نمايشِ كسره را تلفظ نمي‌كند، و همه از اين كه در آشفته‌بازارِ حذفِ مصوت‌ها دست‌كم در يك مورد نعمتِ ديدنِ يك مصوت به ايشان ارزاني شده سپاس‌گزار هم هستند.

    عقل و تدبير حكم مي‌كند كه اگر صامتِ ميانجىيِ بينِ /e/ و /i/ به جايِ همزه يا /y/ صامتِ گاف هم بود، فارسى‌خوانان را از نعمتِ ديدنِ هيِ نمايشِ كسره محروم نكنيم و چنين بنويسيم:

    آراسته‌گى، بنده‌گى، پتياره‌گى، بي‌جامه‌گى، معشوقه‌گى، سياره‌گى، عمله‌گى، هم‌حوزه‌گى، شامپانزه‌گى، رفوزه‌گى، بي‌پروژه‌گى،

    ضمنا" در پاسخِ كساني هم كه ممكن است اصرار بورزند كه گافِ موجود در نمونه‌هايِ اصلاًفارسىيِ بالا همان گافِ پايانىيِ فارسىيِ ميانه است، مي‌توان موضوع را به اين صورت مطرح كرد كه مصوتِ كسره [رنگِ آبى] در

    آراسته‏يي /äräste y i/ و

    آراسته‏ئي /äräste ? i/ و

    آراسته‏گى /äräste g i/

    صرفِ نظر از اصل‌ونسبِ صامتي كه پس از آن مي‌آيد [رنگِ قرمز]، در همه‌يِ موارد يكي است، بنابراين يا بايد همواره نوشته شود يا برايِ هميشه از نوشتار حذف گردد، به سخنِ ديگر اگر بگوييم بايد نوشت آراستگي، [يعني اگر حكم شود كه هيِ نمايشِ كسره در نوشتار نيايد] يا لازم مي‌آيد كه آراسته‌ئي را هم به صورتِ آراستئي بنويسيم، يا آن كه فرقِ ميانِ همزه و گاف را توضيح دهيم و روشن كنيم در اين‌جا ميانِ همزه و گاف چه فرقي هست كه پيش از يكي مي‌توان هيِ نمايش‌ِ كسره را نوشت و پيش از ديگري نمي‌توان؟.

    به‌علاوه اگر نمونه‌هايِ زير را دوبه‌دو با هم مقايسه كنيم به‏آسانى درخواهيم يافت كه كدام شيوه به سوادآموزان كمك مي‌كند كه نوشتن و خواندنِ واژه‌هايِ موردِ نظر را آسان‌تر و زودتر ياد بگيرند:

    نوكيسگى - نوكيسه‌گى،

    غنچگى - غنچه‌گى

    كساني كه به كودكان و نوسوادان نوشتن مي‌آموزند اين نكته را مي‌دانند كه نوسواداني كه نوشتنِ واژه‌هايي مانندِ همه و بچه و خانه را مي‌دانند به‌ طورطبيعى و به‌پي‌روى از شمِِ زبانىيِ خود مايل اند به‌جايِ همگى و بچگى و خانگى بنويسند همه‌گى و بچه‌گى و خانه‌گى، اما معلم -كه خود نيز در كودكي همين تمايل را داشته- با كوششِ بسيار او را به گونه‌يِ نخستين ‌عادت مي‌دهد تا او نيز معلم كه شد به نوبه‌يِ خود اين تمايلِ طبيعى را در شاگردان‌اش سركوب كند. اين ماجرا بر خودِ ما نيز گذشته است و امروز همه‌مان مي‌توانيم با اندك تأملي خاطراتِ اين دوران را به ياد آوريم.‌

    البته اعتيادِ ديرينِ چشم‌ها به نديدنِ هيِ نمايشِ كسره در نوشتار ممكن است باعث شود نوشتنِ آن ابتدا كمي غريب جلوه كند، اما پس از اندك زماني اين غرابت جايِ خود را به انسي منطقى خواهد داد، و آن‌هايي كه خواندن را از رويِ متن‌هايي مي‌آموزند كه با اين شيوه‌يِ منطقى نوشته مي‌شود، وقتي كه در متن‌هايي كه با شيوه‌يِ مرسومِ فعلى نوشته شده به حذفِ كسره از نوشتار برخورد كنند، همان احساسي را خواهند داشت كه خودِ ما هنگامِ خواندنِ برخي از متن‌هايِ قديمى و ديدنِ مثلاً نامها به جايِ نامه‌ها پيدا مي‌كنيم.

    فضلِ تقدم
    شايانِ ذكر است كه اتحاديه‌يِ نويسنده‌گانِ جمهورىيِ افغانستان در جزوه‌يي كه به سالِ 1363 زيرِ عنوانِ «روش املاي زبان دري، پذيرفتة اتحادية نويسنده‌گان ج.د.ا.»[7] منتشر كرده است تكليفِ «هاي غيرملفوظ» را به اين صورت مشخص كرده است:

    «5- هرگاه واژه‌هاي مختوم به «هاي غير ملفوظ» با }-گان{ يا }-ها{ جمع شوند، «هاي غير ملفوظ» حذف نميشود؛ مانند:

    بنده بنده‌گان بنده ها

    رونده رونده‌گان رونده ها ...

    6- هرگاه با واژه‌هاي مختوم به «هاي غير ملفوظ» هرگونه پسوند يا واژه‌هاي ديگر بيايد «هاي غير ملفوظ» حذف نميشود؛ مانند:

    تشنه تشنه‌گي تشنه وار تشنه‌گونه

    وارسته وارسته‌گي وارسته‌وار وارسته‌گونه»

    اتحاديه‌يِ نويسنده‌گان در پانويسِ اين جزوه چنين توضيح داده‌اند:

    «عده‌يي از دانشمندان به اين عقيده هستند و مجاز ميدانند كه در واژه‌هاي مختوم به «هاي غير ملفوظ» مثل بنده‌گي، آشفته‌گي و نويسنده‌گان }ه{ (هاي غير ملفوظ) نوشته نشود؛ اما كميسيون به خاطرِ رعايتِ وحدت املايي نوشتن }ه{ را در همچو واژه‌ها مرجح مي‌داند.»

    خوش‌نويسى
    يكي از نگراني‌هايي كه هنگامِ بحث درباره‌يِ شيوه‌هايِ تازه‌يِ نگارشي مطرح مي‌شود اين است كه مبادا اين شيوه‌ها زيبايىيِ خطِ فارسى را از بين ببرد و امكاناتِ خوش‌نويسى را محدود كند. اما خوش‌بختانه چنين نيست و شيوه‌يِ تازه در حوزه‌يِ خوش‌نويسى نيز مشكل‌گشا است و دست‌وبالِ خوش‌نويس را در آرايشِ نوشته‌اش باز مي‌كند.

    در گذشته امكانِ اين كه شيوه‌هايِِ پيش‌نهادى را از ديدگاهِ خوش‌نويسى هم به محك بزنيم وجود نداشت، اما ورودِ نرم‌افزارِ نستعليق‌نگار… امكانِ اين بررسي را هم فراهم ساخته است.

    با يك نگاهِ گذرا به شكل‌هايِ گوناگوني كه واژه‌يِ بي‌حوصله‌گى در نستعليق به خود مي‌گيرد روشن مي‌شود كه به‌طوركلي هرچه پيوسته‌گىيِ حروف كم‌تر باشد امكانِ ايجادِ زيبايى و آرايشِ خط بيش‌تر است.


    آن‌چه گفته شد در موردِ اسم‌هايِ مختوم‌به‌كسره‌يي كه با الف‌ونون جمع بسته مي‏شوند‌ نيز صادق است، يعني به همان دلايلي كه ذكر شد صورت‌هايِ نگارشىيِ بيحوصله‌گان و شحنه‌گان و قابله‌گان منطقي‌تر و درست‌تر و فارسى‌تر از شكل‌هاي بيحوصلگان و شحنگان و قابلگان است. زيباتر هم هست.



    --------------------------------------------------------------------------------

    [a] در نقلِ‏قول‏ها شيوه‏يِ نگارشِ اصلِ اثر حفظ شده است.

    اين نام‏گذارى دوباره به صورتِ نخستين برگشته است.

    [c] و نيز آراسته‏اي و …



    --------------------------------------------------------------------------------

    [1]- اگر فاصله‌يِ ميانِ گاف و حروفِ منفصلِ پيش از آن قدري زياد به نظر مي‌رسد به خاطرِ نقصِ برنامه‌يِ واژه‌پرداز است. در واژه‌پردازهايِ كامل‌تر فاصله‌يِ گاف و كاف از حروفِ منفصلِ پيش از آن‌ها به طورِ خودكار تنظيم مي‌شود.

    [2]- البته رسم‌الخطي كه در فرهنگِ معين به كار رفته است همان رسم‌الخطِ سنتى است.

    [3]- بديهى است كه گوينده‌يِ اين جمله به شكلِ نگارشىيِ آن نمي‌انديشد -شايد هم اصلا" سوادِ خواندن و نوشتن نداشته باشد- بنابراين نوشته‌شدنِ «ه»يِ نمايشِ كسره در اين‌جا ربطي به ذهنيتِ او ندارد.

    [4] - و در برخي از گويش‌ها فتحه.

    [5]- برايِ به‌دست‌آوردنِ اين نتيجه به ترتيبِ زير عمل شده است: ابتدا به كمكِ كامپيوتر مدخل‌هاي مختوم‌به‌كسره‌يِ موجوددرفرهنگ ِمعين فهرست شده است، سپس مدخل‌هايِ عربى‌يي كه به نظرِ نگارنده مهجور مي‌آمده حذف شده، اما بيش‌ترِ مدخل‌هايِ فارسى، ولو آن‌ها كه مهجور به نظر مي‌رسيده مانندِ سنجه و نورنجه و فوته و بسوته و نوشنجه، در فهرست نگاه داشته شده، و مدخل‌هايِ اصلا"عربي مانندِ صبحانه و عصرانه و زمانه هم به خاطرِ فارسىبودنِ پس‌وندشان فارسى به شمار آمده است.

    بديهى است كه اين آمار‌گيرى دقتِ چنداني ندارد اما برايِ استفاده در اين مقاله كافى به نظر مي‌رسد.

    [6]- در معدودي مواردِ استثنايى مانندِ رازي و ساوجي از «ج» و «ز» استفاده شده است.

    [7]- صفحه‌يِ 17. رسم‌الخطِ نقلِ قول‌ها برابرِ اصل است.
     
  21. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    243
    محل سکونت:
    Tehran
    كدام‌يك از دو جمله‌يِِ زير درست است:

    «اتاق‌ها تاريك است» يا

    «اتاق‌ها تاريك‌اند»؟

    يا به زبانِِ دستورى:

    آيا فعلِِ جمله‌هايي كه مسنداليه يا فاعل‌شان بي‌جان است مي‌تواند به صيغه‌يِِ جمع باشد؟


    اگر نوشته‌هايِِ چاپ‌شده در دهه‌هايِِ اخير را بررسى كنيم به اين نتيجه مي‌رسيم كه گروه بزرگي از صاحب‌قلمانِِ معاصر در اين ديار هنوز برايِِ اين پرسش‌ پاسخِِ قطعى ندارند.

    نگارنده كه تا چندي پيش خود در زمره‌يِِ همين بلاتكليفان بوده است بر آن است كه طيِِ گزارشي به هم‌قلمان چه‌گونه‌گِىيِ رسيدن به پاسخ را شرح بدهد. اما پيش از آن ذكرِِ چند نكته درباره‌يِِ تحول در زبان ضروري است.





    شمِِ زباني و تحولِِ زبان
    معيارِِ بازشناسِىيِ درست از نادرست در زبان كاربردِِ اكثريتِِ اهلِِ آن زبان يعني شمِِ زبانِىيِ ايشان است نه تشخيصِِ استادان و كارشناسان.

    مثلا امروز غالبِِ فارسي‌زبانان هنگامِِ دريافتِِ هديه

    به جايِِ ممنون از بابتِِ هديه‌تان

    مي‌گويند ممنون از هديه‌تان

    يا وقتِِ پوزش‌خواهي به خاطرِِ ايجادِِ مزاحمت مي‌گويند

    از مزاحمتي كه فراهم كرديم معذرت مي‌خواهيم.



    اما نمي‌توان به ايشان ايراد گرفت و گفت كه اين جمله‌ها به معنِىيِ تشكر از هديه است و عذرخواهي از مزاحمت، نه سپاس‌گزاري از هديه دهنده و پوزش‌خواهي از كسي كه براي‌اش مزاحمت فراهم شده- زيرا در اين‌جا حذفِِ كلمه‌يِِ «بابت» حاصلِِ يك تمايلِِ طبيعي برايِِ كوتاه كردنِِ سخن است و با روندِِ تحولِِ زبان هم‌آهنگي دارد.





    از سويِِ ديگر

    سهل‌انگارى خواهد بود اگر يك كاربردِِ تازه را بدونِِ مطالعه و به‏صِرفِ اين كه ميانِِ جمعِِ كثيري از اهلِِ زبان رواج دارد نشانه‌يي از تحول بگيريم و بي‌چون وچرا بپذيريم.

    بسيار اتفاق مي‌افتد كه گروهي از نيمه‌باسوادانِِ اهلِِ زبان كه نگران اند مبادا به بي‌سوادي متهم شوند شمِِ زبانِىيِ خود را دست‌كارى و از مسيرِِ طبيعى منحرف مي‌كنند. طبيعى است كه كاربردِِ اينان نمي‌تواند ملاكِِ تحولِِ زبان باشد.

    شيوعِِ «درب‌نويسي» و «درب‌‌گويي» در دورانِِ اخير دقيقاً از همين گونه دست‌كاري‌ها در شمِِ زبانى سرچشمه مي‌گيرد. همه ديده‌ايم كه اين «درب‌نويسان» وقتي با خانواده‌يِِ خود هستند مثلاً مي‌گويند:

    1- دارن در مي‌زنن، برو در و واكن!

    2- در و پنجره را محكم بستي؟

    3- چرا هي به درو ديوار مي‌خوري؟

    4- عجب خونه‌يِِ بي‌در و پيكري!

    يا اگر بخواهند اظهارِِ فضلي بكنند و در گفت‌وگوهايِِ خود بيتي را شاهد بياورند مثلاً مي‌گويند:

    انگشت مكن رنجه به دركوفتنِِ كس...

    بر درِِ اربابِِ بي‌مروتِِ دنيا...

    اما اگر زنگِِ درِِ خانه‌شان خراب بشود ماژيكي به دست مي‌گيرند و در جلدِِ «سواددارى» فرو مي‌روند و رويِِ كاغذ مي‌نويسند

    زنگ خراب است، لطفاً درب بزنيد

    و آن را مي‌چسبانند بر درِِ خانه.



    تجربه نشان داده است كه اين گونه تظاهرهايِِ بي‌ريشه با يك بار تذكر از ذهن و زبان و قلم پاك مي‌شود.

    يكي از معيارهايِِ بازشناسِىيِ انحراف از تحول هم مي‌تواند همين باشد. يعني مي‌توان گفت اگر شيوه‌يِِ كاربردِِ به‌ظاهرغلطي ميانِِ اهلِِ زبان به رواجِِ همه‌گانى برسد و با وجودِِ گوش‌زدهايِِ مكرر رايج باقى بماند، آن كاربرد بر روندِِ تحولِِ زبان منطبق است و پذيرفتني. از همين رو

    نگارنده معتقد است آثارِِ «تجويزى» مانندِِ «غلط ننويسيم»ِِ ابوالحسنِِ نجفي كه از موضعِِ صلاحيتِِ فنى مواردِِ اختلافِِ برخي كاربردهايِِ جارى با پيشينه‌يِِ تاريخِىيِ زبان را گوش‌زد مي‌كنند، در گير و دارِِ تحول نقشي تاريخى برعهده دارند، زيرا گوش‌زدهاي ايشان تغييراتِِ هم‌سو با روندِِ تكاملى را از انحرافاتِِ كاربردى جدا مي‌كند.



    شمِِ زبانى و مسندّاليه‌هايِِ بي‌جان

    پس از توافق بر سرِِ معيارِِ موردِِ قبول برايِِ بازشناسِىيِ درست از غلط لازم است بدانيم شمِِ زبانِىيِ فارسي‌زبانان در باره‌يِِ پرسشي كه در صدرِِ مقاله آمد چه حكمي مي‌كند، و

    آيا اصولا گونه‌يِِ «اتاق‌ها تاريك است» در شمِِ زبانِىيِ امروزِِ ما زنده است يا به تاريخِِ زبان پيوسته؟





    براي رسيدن به پاسخ كافي است كاربردِِ فارسى‌گويان را در دو حوزه‌يِِ گفتار و نوشتار بررسى كنيم.

    شما هم اگر مانندِِ نگارنده به گفتارِِ فارسى‌گوياني كه اهلِِ نوشتن نيستند و پروايِِ «درست‌نويسى» شمِِ زبانىشان را از مسيرِِ طبيعى منحرف نكرده است دقت و شنيده‌ها‌تان را يادداشت كنيد پي خواهيد برد كه

    شمِِ زبانِىيِ فارسي‌زبانان هر دو گونه‌يِِ «اتاق‌ها تاريك است» و «اتاق‌ها تاريك اند» را درست مي‌شمارد، اما برايِِ هركدام مفهومِِ خاصي قايل است.

    در حوزه‌يِِ نوشتار هم اگر مطالبِِ چند روزنامه و مجله و كتاب را بررسي كنيد به همين نتيجه خواهيد رسيد.

    نكته‌يِِ جالب آن كه

    هر چه انسِِ صاحبانِِ قلم با زبان‌هايِِ خارجى بيش‌تر باشد احتمالِِ كاربردِِ فعلِِ مفرد براي مسنداليهِِ جمعِِ بي‌جان در نوشته‌شان كم‌تر مي‌شود، تا آن‌جا كه تاجيكان زيرِِ تاثيرِِ زبانِِ روسى تقريبا كاربردِِ فعلِِ مفرد براي مسنداليهِِ جمعِِ بي‌جان را از ياد برده اند.

    از ميانِِ نمونه‌هايِِ بسياري كه نگارنده از اوراقِِ مطبوعات يادداشت كرده است چند مورد را در زير ملاحظه مي‌كنيد كه مربوط به كاربردِِ فعلِِ مفرد برايِِ مسنداليه بي‌جان است در صيغه‌يِِ جمع:

    1- هر سال دستِِ كم ده بهمن در جاده‌‌يِِ چالوس فرود مي‌آيد.

    2- در بيست سالِِ گذشته فقط در اين نقطه هجده بهمن فرود آمده.

    3- تا شش ماهِِ ديگر ده هزار خانه‌يِِ تازه‌ساز به بهره‌برداري مي‌رسد.

    4- در سالِِ گذشته سه هزار ازدواج به طلاق انجاميد.

    5- درگيري‌ها دو باره آغاز شد.

    6- در هفته‌يِِ گذشته پنج مسابقه‌يِِ فوتبال برگزار شد.

    7- پنجاه قراردادِِ نفتيِِ تازه منعقد گرديد.

    8- چندين پروازِِ شركتِِ هواپيمايى لغو شد.

    9- بينِِ دو طرف گفت‌وگوي‌هايِِ تندي درگرفت.

    10- همه‌يِِ اميد‌هايِِ كارشناسانِِ بورس به يأس انجاميد.

    11- در اثر سيل خسارت‌هاي بسياري بر كشاورزان وارد شد.

    12- پنجاه سمينار توسطِِ اين سازمان برگزار شده است.

    13- چراغ‌هايِِ اين چهارراه با كامپيوتر كنترل مي‌شود.

    جمله‌يِِ آخري از تابلوِِ سرِِ يك چهارراه يادداشت شده.





    خودآزمايي

    به آن‌ها كه هنوز تصور مي‌كنند مفرد آوردنِِ فعلِِ مربوط به مسنداليه‌هايِِ بي‌جان در صيغه‌يِِ جمع به كلي از شمِِ زبانِىيِ فارسى‌گويان حذف شده است پيش‌نهاد مي‌شود جمله‌هايِِ زير را بخوانند و ببينند آيا مي‌توانند بدونِِ فشار آوردن برخود فعلِِ آن‌ها را به صيغه‌يِِ جمع بگويند؟

    1- اين‌جاچه باران‌هايِِ تندي مي‌بارد!

    2- با شروعِ برنامه چراغ‌ها خاموش شد.

    3- فكرهاي عجيبي به سرم زد.

    4- آب‌ها از آسياب افتاد.

    5- قيمت‌ها بالا رفت.

    6- اميد‌هاي‌اش بر باد رفت.

    7- همه‌يِِ پول‌هايي كه داشتيم خرج شد.

    8- همه‌يِِ املاك‌اش از دست‌ رفت.

    9- گفت‌وگوهاي تندي ردوبدل شد.

    10- كاسه‌كوزه‌ها رو سرِِ من شكست.

    11- اين‌پول‌ها از گلويِِ ما پايين نمي‌رود.

    12- تو اين فهرست اسم‌ها‌يِِ زيادي هست.





    چه اتفاقي ‌افتاده؟

    آن‌ها كه در موردِِ مسئله‌يِِ موردِِ بحثِِ اين مقاله از بلاتكليفي مصون‌ اند احتمالاً كساني هستند كه در مدرسه يكي از معلمان‌شان در اين باره به آن‌ها تذكري داده است، اما گروهِِ بلاتكليفان، از جمله نگارنده‌ي اين مطلب، هيچ‌كدام اين بخت را نداشته‌اند و از توصيه‌يِِ «پنج استاد» هم كه در كتابِِ مشهورِِ «دستور زبان فارسي» آمده بي‌توجه گذشته ‌اند.

    استادان در بخشِِ «مطابقة فعل با فاعل» چنين مي‌نويسند[2]:



    هرگاه فاعل جمعِِ غيرِِذي‌روح باشد بهتر آن است كه فعل و ضمير را مفرد آورند: اشعارِِ فردوسي سنجيده و محكم است، اشعارِِ سعدي و حافظ لطيف و پخته است، امسال شكوفه‌ها جلوه‌يِِ خاصي دارد، خبرهايِِ خوش از هر طرف مي‌رسد...

    تبصره- اگر فاعل جمعِِ غيرِِ ذي‌روح باشد ليكن نويسنده آن را به‌منزله‌يِِ ذي‌روح شمرده و از برايِِ او منزلت و شخصيتي خاص قايل شده باشد، يا غيرِِذي‌روح را در سخنِِ خود به ذي‌روحي تشبيه كرده باشد، بايستي فعل را جمع بياورد:

    گل‌بنان پيرايه بر خود كرده‌اند

    بلبلان را در سماع آورده‌اند

    خيمه بيرون بر كه فراشانِِ باد

    فرشِِ ديبا در چمن گسترده‌اند سعدي

    چرخ را انجم به سانِِ دست‌هايِِ چابك اند

    ك‌از لطافت خاكِِ بي‌جان را همي باجان كنند. ناصرخسرو

    از كوه برشدند خروشان سحاب‌ها

    غلتان شدند از برِِ البرز آب‌ها سروش[3]





    آن‌چه بر بيش‌ترِِ ما بلاتكليفانِِ امروزى گذشته است بايد چيزي بوده باشد در اين حدود:

    1- اين بخش از درسِِ دستورِِ زبانِِ فارسي را نياموختيم و گذشتيم؛

    2- در مرحله‌يِِ انشانويسى مشكلِِ چنداني نداشتيم زيرا از شمِِ زبانِىيِ دست‌كاري‌نشده‌مان پي‌روى مي‌كرديم (اگر انشاهايِِ آن دوران را داريد از اين ديدگاه نگاهي به آن‌ها بياندازيد)؛

    3- در آغازِِ دورانِِ «نوقلمى» ميانِِ شمِِ زبانى و منطقِِ خامِِ نوجوانى كش‌مكشي در گرفت و شمِِ زبانى به‌تدريج در برابرِِ «منطق» ميدان خالي كرد؛

    4- پس از آشناشدن با زبانِِ خارجي قواعدِِ مطابقه‌يِِ فعل و فاعلِِ آن زبان‌ها را به فارسى تسرى داديم و همين شد كه شمِِ زبانى موقتاً ميدان را به حريف واگذاشت.

    در موردِِ نگارنده حاصلِِ اين دوره جمله‌هايي است مانندِِ

    تپه‌ها و درختان از برف پوشيده شده بودند.

    جوي‌هايِِ كنارِِ جاده‌ها يخ زده بودند.

    اما خوش‌بختانه شمِِ زبانى مانندِِ احساسِِ مليت حتا اگر به ظاهر منكوب هم بشود در پنهان مي‌بالد و ريشه مي‌دواند و راهِِ رهايى مي‌جويد.

    در موردِِ من خواندنِِ فتوايِِ مختصر اما صريحِِ شادروان جلالِِ همايي در كتابِِ «فنونِِ بلاغت و صناعاتِِ ادبي» به كمكِِ شمِِ زبانى آمد. متنِِ فتوا‌يِِ استاد همايي چنين است:

    ضعفِِ تاليف... مانندِِ مواردِِ ذيل:

    1- آوردنِِ ضمير جمع ذي‌روح در جمله‌هاي: «قلمها شكستند و كاغذ‌ها پاره شدند و مركبها ريختند.» كه بايد همه را ضمير مفرد بياورند: «قلمها شكست و كاغذ‌ها پاره شد و مركبها ريخت.»

    اما متأسفانه خواندنِِ اين دستور هم نتوانست كاملاً بر بلاتكليفِىيِ شمِِ زبانِىيِ من چيره شود زيرا بلافاصله در دنباله‌يِِ همان مطلب جمله‌يِِ شك برانگيزي هست كه يقينِِ ناشي از خواندنِِ جمله‌يِِ قبلي را متزلزل مي‌كند. اين جمله چنين است:

    ... چنانكه جمله‌هاي معطوف به يك فعل تمام شده باشند...

    استاد در اين‌جا نمي‌گويند كه چرا خودشان «باشند» را به صيغه‌يِِ جمع آورده‌اند. در واقع تنها خاصيتي كه خواندنِِ اين فتوايِِ بي‌توضيح برايِِ من داشت آن بود كه به شمِِ زباني‌ام جاني تازه ببخشد[4].



    بلاتكليفِىيِ من تا شروعِِ ‌كارِِ مشترك با




    احمدِِ شاملو


    ادامه داشت.

    شمِِ زبانِىيِ شاعر علي‌رغمِِ آشنايي با زبانِِ فرانسه به بركتِِ تماسِِ پيوسته و نزديك با زبانِِ گفت‌وگو دست‌كاري نشده است از همين‌رو طبيعى مي‌انديشد و طبيعى مي‌نويسد.

    من ابتدا از برخوردِِ تندِِ او با انحرافِِ شمِِ زبانِىيِ خودم جا مي‌خوردم، اما بعد كه دانستم از ديرباز با برخي از شهره‌گانِِ عرصه‌يِِ قلم در اين باره مكابره داشته است دليلِِ حساسيت‌اش را دريافتم و پذيرفتم كه در نگارشِِ ترجمه‌هايِِ مشترك، شمِِ زبانِىيِ او ملاك باشد.

    اما گاهي مي‌پرسيدم پس چرا خودش در برخي از جمله‌ها فعلِِ مربوط به مسنداليهِِ بي‌جان را به صيغه‌يِِ جمع مي‌آورد؟ و او پاسخ مي‌داد كه «در اين‌جا مسنداليه با عملِِ شخصيت‌بخشي، يا به قولِِ دكتر شفيعيِِ كدكني تشخيص، جان‌دار فرض شده». اما چند بار كه از شعرِِ خودِِ او به خيالِِ خودم نمونه‌يِِ دوگانه‌گي و تناقض آوردم طبقِِ معمولِِ هميشه كه از جروبحث در باره‌يِِ شعرِِ خودش تن مي‌زند آن‌چنان توضيحي نداد تا پايِِ چوبينِِ ذهنِِ استدلالِىيِ مرا عصايي بشود.

    نمونه‌يي كه من آن را مظهرِِ دوگانه‌گي يا بلاتكليفي پنداشته بودم اين بود:

    كوچه‌ها باريك‌ان

    دكونا بسته‌اس

    خونه‌ها تاريك‌ان

    تاقا شيكسته‌اس

    بعدها كه معنِىيِ درستِِ «زنده‌انگاري» را دريافتم، متوجه شدم كه در اين نمونه‌ها به درستي از اين فن استفاده شده است.

    پيش از آن كه در اين باره توضيحِِ بيش‌تري بدهيم با بررسِىيِ چند نمونه به استنباطِِ



    قواعدِِ «زنده‌انگاري»

    مي‌پردازيم:

    نمونه‌يِِ اول:

    در اين زمينه مجله‌هايِِ زيادي چاپ مي‌شود اما همه‌يِِ اين مجله‌ها با هم‌ارتباط ندارند.

    در هر دويِِ اين جمله‌هايِِ به‌هم‏پيوسته «مجله‌ها» مسنداليه است. اما تفاوتِِ ميانِِ اين دو مسنداليه آن است كه اولي دارايِِ هيچ اراده و فاعليتي نيست زيرا چند صفحه كاغذِِ صحافي شده است كه مطالبي رويِِ آن‌ها چاپ شده، اما دومي مجموعه‌يِِ افراد و تشكيلاتِِ مربوط به مجله‌ها را در برمي‌گيرد، به سخنِِ ديگر به «مجله‌ها»يِِ دومي شخصيتي بخشيده شده است كه در اصل متعلق به گرداننده‌گانِِ مجله‌ها است. از همين رو فعلِِ مربوط به «مجله‌ها»يِِ دومي به صيغه‌يِِ جمع مي‌آيد.

    نمونه‌يِِ دوم:

    از او آثارِِ بسياري چاپ شده است، اما از ميانِِ اين آثار فقط تعدادِِ كمي توانسته‌اند جايِِ خودشان را بينِِ مردم باز كنند.

    «آثار» كه در هر دو بخشِِ اين نمونه مسنداليه است در بخشِِ اول فاقدِِ فاعليت و زنده‌گى است اما در بخشِِ دوم به منزله‌يِِ موجوداتِِ زنده‌يي انگاشته شده‌اند كه مي‌توانند جايِِ خود را در ميانِِ مردم باز كنند‌.

    نمونه‌يِِ سوم:

    چراغ‌هايِِ اين چهارراه به وسيله‌يِِ كامپيوتر كنترل مي‌شود.

    چراغ‌هايِِ اين چهارراه به كمكِِ كامپيوتر خودشان را كنترل مي‌كنند.

    در جمله‌يِِ اول مسنداليه بي‌جان است و منفعل، اما در جمله‌يِِ دوم موجودِِ زنده‌يي انگاشته شده كه مي‌تواند خود را كنترل كند.

    نمونه‌يِِ چهارم:

    در اين‌جا هر سال باران‌هاي سيل‌آسا مي‌بارد.

    اين باران‌هايِِ سيل‌آسا نمي‌خواهند دست از سرِِ ما بردارند.

    «باران‌هايِِ سيل‌آسا» در جمله‌يِِ اول بي‌جان است و فاقدِِ فاعليت، و در جمله‌يِِ دوم زنده و صاحبِِ اراده.

    خوش‌بختانه هنوز شمِِ زبانِىيِ اكثريتِِ مردم ما به خوبي از اين ابزارِِ بيانِىيِ كارآمد استفاده مي‌كند.





    حالا با اين معياري كه در دست داريم برگرديم به نمونه‌يِِ شعرِِ شاملو:

    كوچه‌ها تاريك‌ان (زنده‌انگاشته)

    دكونا بسته‌اس (بي‌جان)

    خونه‌ها تاريك‌ان (زنده‌انگاشته)

    تاقا شيكسته‌اس (بي‌جان)

    در اين‌جا شاعر «كوچه‌ها» و «خونه‌ها» را نماينده ‌و مظهرِِ جمعيت‌هايِِ انسانى گرفته و آن‌چه را غير از اين دو است اعضايِِ بدنِِ اين انسان‌ها شمرده است. هركدام از اين دو جمله شبيهِِ جمله‌يِِ زير است:

    بيماران بي‌هوش اند

    چشم‌هاشان بسته است.

    دامنه‌يِِ تعبير و تفسير و برداشت‌هايِِ گوناگوني كه از زنده‌انگارِىيِ اجسامِِ بي‌جان ممكن مي‌شود بسيار گسترده است و امكانِِ زيادي به جولانِِ تخيلِِ خواننده مي‌دهد. در موردِِ شعرِِ شاملو اين مي‌تواند يكي از اين تعبيرها باشد:

    كوچه‌ها دل‌تنگ‌ان

    دكونا بسته‌اس

    خونه‌ها ماتم گرفته‌ن

    تاقا شيكسته‌اس





    لازم است در حوزه‌يِِ نثر هم موضوع را بررسي كنيم. برايِِ اين كار بيست‌ودو صفحه از آغازِِ رمانِِ داستان يك شهر از


    احمدِِ محمود





    را برمي‌گزينيم. در اين صفحات 28 مورد جمعِِ غيرِِجان‌دار وجود دارد.[5]

    1- .. ماسه‌هايِِ زردِِ كنارِِ دريا است و ..

    2- بادگيرهايِِ بلندِِ شهر پيدا است.

    3- ... كه گونه‌هايش اينهمه برجسته است.

    4- لبهاشان خشك و ورم كرده است.

    5- لبهاي علي‌دادي مي‌جنبد.

    6- گونه‌هاي استخواني‌اش را كه از آتش تنور سوخته است مي‌گيرد.

    7- لبانش سرخي مي‌زند

    8- پستانهاي بزرگ قدم‌خير - كه عينهو دو مشك نيمه پر رو سينه‌اش سنگيني مي‌كرد- زير پيراهن وال آبي‌رنگش جابه‌جا شده بود.

    9- كلمات از چالة گلويش بيرون مي‌ريزد.

    10- شاهپرهايش مثل پرزاغ، سياه است.

    11- چشمان درخشاني زيرپيشاني صافش شكل گرفته است.

    12- لبهاي كبود و قلوه‌اي‌اش از هم باز مانده است و دندانهاي بزرگ و يكدستش كه از جويدن تنباكو زردي مي‌زند، بيرون افتاده است.

    13- همهمة دريا سنگين است. موجها متلاطمند. عينهو موجهاي روزي كه دريا، جسد شريفه را پس داد.

    14- اگر النگوهاي طلا و خلخالهاي نقره‌اي‌اش - كه حالا به گوشتِِ ورم‌كرده نشسته بود- نبود، ...

    15- خورشيد افتاده است تو انبوه نخلهاي حاشية شهر كه از انتهاي خيابان مساح پيداست. انگار كه نخلها گر گرفته‌اند.

    16- چينهاي صورتش تو هم مي‌رود، ...

    17- ماه سر زده است. كوچه‌ها، تنگ و دراز و پيچاپيچ است. انگار كه انتها ندارند.

    18- ده-دوازه خانه بيشتر نيست كه تو يكي‌ش نورمحمد زنده‌گي مي‌كند و تو يكي‌ش طلا و بقيه خالي است.

    19- ... سقفهاي چندلي‌شان شكم داده است.

    20- انتهاي حياط دو اتاق هست كه هر دو، كنار هم، تو ايوان نشسته‌اند.

    21- لبانش، تلخ رو هم نشسته است.

    22- خطهاي مورب گوشه‌هاي لبش عميقتر شده است

    23- يكهو، همة خواهش‌ها تو دلم مي‌ميرد.

    24- صداهاي شب تو هم است.

    25- همة چراغها روشن است.

    26- انگار كه لبانم، زبانم و گلويم سر شده است.

    27- و مي‌رانند بطرف لنجها كه دور از ساحل لنگر انداخته‌اند.

    28- حالا، لنجها دور شده‌اند و ديده نمي‌شوند.

    از اين بيست‌وهشت مورد فقط در شش جا برايِِ جمعِِ غيرِِجان‌دار فعلِِ جمع آورده شده كه هر موردِِ آن ناظر بر يك هدفِِ بيانِىيِ خاص است.

    در شماره‌يِِ 13 تلاطمِِ موج‌ها شبيهِِ همان تلاطمي است كه روزي مانندِِ يك جمعيتِِ هيجان‌زده جنازه‌يِِ شريفه را بر سرِِ دست گرفته آورده است. نويسنده به ملاحظه‌يِِ همين نقشِِ دراماتيك موج‌ها را زنده انگاشته است.

    در شماره‌يِِ 15 درست مانندِِ آن است كه نويسنده بگويد «الو افتاده تو جمعيتي كه از انتهايِِ خيابانِِ مساح پيدا است. همه گر گرفته‌اند. ...» خواننده با خواندنِِ اين جمله داغِىيِ الوگرفته‌گى را بر تنِِ خود احساس مي‌كند.

    شماره‌يِِ 17 تقريبا مانندِِ شعرِِ شاملو است.

    در شماره‌يِِ 20 زنده‌انگارى و شخصيت-بخشى آن‌قدر طبيعى و روشن است كه نيازي به بحث ندارد.

    در موردِِ نمونه‌هايِِ 27 و 28 هم از جمله مي‌توان گفت كه ساكنانِِ كناره‌يِِ خليجِِ فارس نيز مانندِِ ساحل‌نشينانِِ جاهايِِ ديگرِِ جهان، علاوه بر اسم‌گذارى رويِِ وسايلِِ دريانوردى، برايِِ آن‌ها زنده‌گى و شخصيت هم قايل اند. از جمله مانندِِ انگليسيان كه از انواعِِ كشتى و قايق با ضميرِِ مؤنث ياد مي‌كنند و حتا نخستين سفرِِ دريايِىيِ آن‌ها را maiden voyage يا «سفرِِ دوشيزه‌گى‌» مي‌نامند.

    در اين ميان جمله‌يِِ شماره ‌يِِ 23 توجهِِ ويژه مي‌طلبد زيرا در آن از روشِِ «بي‌جان- انگاري» استفاده شده است. آن‌چه مي‌ميرد لزوما بايد جان‌دار بوده باشد، اما در اين‌جا «خواهش‌ها» اگرچه مي‌ميرند اما از ابتدا بي‌جان انگاشته شده‌اند. به نظرِِ نگارنده اين شيوه‌يِِ بسيار كارآمدي است برايِِ القايِِ اين فكر كه «خواهش‌ها» پيش از مردن‌شان هم موجوديت و زنده‌گِىيِ قابلِِ ملاحظه‌يي نداشته‌اند.

    البته احمدِِ محمود هم مي‌توانست مانندِِ برخي ديگر از قلم‌دارانِِ معاصر شانه بالا بياندازد و بر مطابقه‌يِِ «منطقى»يِِ همه‌يِِ فعل و فاعل‌ها اصرار بورزد و تمامِِ اين نمونه‌ها را با فعلِِ جمع بياورد. در آن‌صورت اگرچه ممكن بود با ايرادِِ چنداني هم روبه‌رو نشود، اما بي‌ترديد خود را از يك وسيله‌يِِ بيانِىيِ قدرت‌مند محروم مي‌كرد.



    تأكيد عام

    آن‌ها كه فعل را در «جمعِِ غيرِِذي‌روح» به صيغه‌يِِ جمع مي‌آورند در واقع همه‌يِِ اين فاعل‌هايِِ غيرِِجان‌دار را زنده مي‌انگارند، يعني يك وسيله‌يِِ تأكيدى را به‌طورِِ يك‌سان بر همه‌يِِ فاعل‌ها اِعمال مي‌كنند؛

    اين درست به آن مي‌ماند كه در يك متنِِ چاپي همه‌يِِ كلمات را با حروفِِ سياه چاپ كنيم.

    ترديدي نيست كه در آن صورت اين وسيله‌يِِ تأكيد و جلبِِ توجه را به‌كلي ضايع مي‌كنيم و از اثر مي‌اندازيم.





    مواردِِ الزام

    حالا بايد ديد كه آيا كاربردِِ فعلِِ مفرد برايِِ مسنداليهِِ جمعِِ بي‌جان هميشه يك امرِِ سليقه‌يى است يا ابزاري است كه اگر با دقت و به‏درستى به كار نرود ممكن است باعثِِ بدفهمى هم بشود؟

    قبلاً بگوييم كه در محيط‌هايِِ مربوط به صنعتِِ هواپيمايى واژه‌يِِ پرواز را به جايِِ هواپيما هم به كار مي‌برند و مثلاً مي‌گويند:

    پرواز همين الآن نشست.

    پرواز پر بود.

    پروازِِ اهواز مجبور شد در اصفهان بنشيند.

    در چنين محيطي جمله‌يِِ زير خبر از يك سانحه‌يِِ هوايي مي‌دهد:

    ساعتِِ 3 خبر رسيد كه چند پروازِِ شركتِ هوايي به هم خورده‌اند.

    اما اگر همان جمله را با فعلِِ مفرد بگوييم جز به هم خوردنِِ برنامه‌يِِ چند پرواز معنِىيِ ديگري به ذهن نمي‌آيد:

    ساعتِِ 3 خبر رسيد كه چند پروازِِ شركتِ هوايي به هم خورده است.

    بنابراين نتيجه مي‌گيريم كه

    دستِِ كم در برخي از موارد تشخيصِ دقيقِِ اين كه برايِِ مسنداليهِِ بي‌جان بايد فعلِِ مفرد به كار بُرد يا جمع امري اجبارى است زيرا در مفهومِِ جمله اثر مي‌گذارد.
     
zarpopخرید بک لینک عسل طبیعی و گرده گل ایرانی