برگزیده های پرشین تولز

گنجينه معاصرین

my7xN

Registered User
تاریخ عضویت
24 می 2009
نوشته‌ها
3,344
لایک‌ها
1,341
شب سرشاری بود.

رود ار پای صنوبرها ٬ تا فراترها می رفت.

دره مهتاب اندود ٬ و چنان روشن کوه ٬ که خدا پیدا بود.



در بلندی ها ٬ ما.

دورها گم ٬ سطح ها شسته ٬ و نگاه از همه شب نازک تر.

دست هایت ٬ ساقه سبز پیامی را می داد به من ٬

و سفالینه انس ٬ با نفس هایت آهسته ترک می خورد ٬

و تپش هامان می ریخت به سنگ.

از شرابی دیرین ٬ شن تابستان در رگ ها

و لعاب مهتاب ٬ روی رفتارت.

تو شگرف ٬ تو رها ٬ و برازنده خاک.



فرصت سبز حیات ٬ به هوای خنک کوهستان می پیوست.

سایه ها بر می گشت.

و هنوز ٬ در سر راه نسیم ٬

پونه هایی که تکان می خورد ٬

جذبه هایی که به هم می ریخت.



در این شعر «پیام» به ساقه ای سبز همانند شده است که پیشکش کردن آن رسم روستایی هاست چنان که اگر دختری بخواهد محبت و دوستی خود را نسبت به پسری آشکار کند ساقه ای ریحان سبز به او می فرستد و شاعر می گوید : دست های تو ٬ ای دوست من به دست من گره می خورد و از دوستی زنده و سبز حیات خبر می داد و پیام دل تو را به من می رسانید. و نفس های تو آن چنان به شدت به آواز از سینه ات شنیده می شد که گویی سفالینه انس ترک بر می دارد و یا سینه ات با نفس هایت بالا می آمد و با صدایی شکننده تکان می خورد و آرامش و خوگیری ما را به هم می زد و دل های ما به شدت می زد و تپش های آن روی سنگ می ریخت و صدای تپش ها به گوش می رسید و یا روی سنگ ها ایستاده بودیم و یا اینکه ما روی سنگ ها نشسته بودیم و زمین لخت بود و هیچ فرش و حصیری آن جا نبود. شن تابستان گرم است و شن تابستان در رگ ها بودن کنایه است از گرما و سوزندگی و سوزان بودن رگ ها و جوشش خون در یک حالت غیر عادی و در حال مستی از شراب کهنه. و لعاب مهتاب ٬ اضافه تشبیهی است و می گوید رفتار تو نه چندان پنهان ٬ بلکه در سایه مهتاب کاملا دیده می شد و تو حالتی شگرف و دل انگیز و عجیب داشتی ٬ خود را از هر قید و بندی رها کرده بودی. تو برازنده خاک بودی و با نهایت فروتنی به خاک افتادی...

دکتر بهروز ثروتیان
 

my7xN

Registered User
تاریخ عضویت
24 می 2009
نوشته‌ها
3,344
لایک‌ها
1,341
خود را به دریا زدم



هیچ در آن نیافتم



به ساحل نشستم



اما حیف که بی تو بودم



آسمان را نگریستم



او هم خاکستری بود





پرندگان آواز غم سر می دادند





چشمانم را بستم تا دیدگانت را بیابم





موج چشمانت مرا برد !

وحيد رشيدي (فردا)

شهريور ۸۵


____________
به نظرم خیلی شعر قشنگیه
از این سبک شعر ها خیلی خوشم میاد
 

my7xN

Registered User
تاریخ عضویت
24 می 2009
نوشته‌ها
3,344
لایک‌ها
1,341
آدمك آخر دنياست بخند



آدمك مرگ همين جاست بخند



آدمك خر نشوي گريه كني



كل دنيا سراب است بخند



آن خدايي كه بزرگش خواني



به خدا مثل تو تنهاست بخند



دست خطي كه تو را عاشق كرد



شوخي كاغذي ماست بخند



فكر كن درد تو ارزشمند است



فكر كن گريه چه زيباست بخند



صبح فردا به ز شب نيست كه نيست



تازه انگار كه فرداست بخند



راستي آنچه كه يادت داديم



پر زدن نيست كه در جاست بخند



آدمك نغمه آغاز مخوان



به خدا آخر دنياست بخند

حامد داراب (شبگير)





اشاره به پوچی دنیا و زندگی داره
و این که نباید غم دنیارو خورد .. . .
 

my7xN

Registered User
تاریخ عضویت
24 می 2009
نوشته‌ها
3,344
لایک‌ها
1,341
شعر مسافر سهراب:
در طول شعر مسافر، قطعاتی آرام و حزن انگیز و بندهایی حماسی و ناشی از نوعی بی‌تابی است. اینجا نیز ریتم شعر تند می‌شود و می‌توان آنرا نوعی رجوع به بندهای تند قبلی دانست. بندهایی نظیر: «شراب را بدهید./ شتاب باید کرد:/ من از سیاحت در یک حماسه می‌آیم/ و مثل آب/ تمام قصه سهراب و نوشدارو را/ روانم.» یا «من از مصاحبت آفتاب می‌آیم/ کجاست سایه؟» :

صدای همهمه می‌آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من می‌آموزند،
فقط به من.


او در مقابل همگان و بر فراز «جهان» است. همهمه‌ی تمام موجودات شنیده می‌شود. در مقابل این «همه»، «من» قرار دارد. بادهای جهان مسافر را گرد جهان می‌برد و راه را به او نشان می‌دهند و «زورق قدیمی اشراق» او را هدایت می‌کنند. همچنانکه رودها در دریاها محو می‌شوند، او نیز در جهان محو شده است. (این نگرشی شرقی نسبت به انسان است که انسان جزئی از طبیعت و جهان است و روان انسان با روان دیگر موجودات یگانه است.) و بدین ترتیب «وسیع» شده است و «تنها». (عبارتی که زیر بانیان سبز تنومند به ییلاق ذهنش وارد شد: وسیع باش، و تنها، و سربه‌زیر، و سخت)
اما نکته قابل توجه این همه تاکید روی «من» و تنها بودنش به عنوان مخاطب جهان است. این من می‌تواند به معنای «من ِ انسان» یا «من ِ شاعر» باشد. در مورد اول، منظور نوعی «من محوری» به عنوان نوع انسان است: مرکز تمام هستی «من» است. و در حقیقت، هستی به دو نیم شده است: من درون و جهان بیرون. و مخاطب جهان بیرون «من» هستم و جهان چیزها به من می‌آموزد. اما در برداشت دوم من به عنوان شاعر-پیامبر حضور دارد. این برداشت با توجه به جملات بعدی محکمتر می‌شود. شاعر-پیامبر، زبان جهان را می‌فهمد (و فقط او می‌فهمد) و وظیفه‌اش انتقال این مفاهیم به بشر است:

و من مفسر گنجشک‌های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده «سرنات» شرح داده ام.


پس وظیفه شاعر-پیامبر، برداشتن فاصله بین جهان و انسانهایی است که زبان جهان را نمی فهمند. زبان گنجشکها را برای زائرین دره گنگ شرح می‌دهد و آنها را از رسوم مذهبی به اصل طبیعت بازمی گرداند (رابطه ملموسی بین گنجشگ و رودخانه گنگ نیافتم. فقط در جایی خواندم صدای بودا به گنجشگ تشبیه شده). همچون بودا اصول رستگاری را «زیر سایه بانیان سبز تنومد» دریافته و به سوی شهر روانه شده و در «سرنات» آن آموزه‌ها را ارائه می‌کند: گوشواره‌ی نیایش بوداییان تبتی را برای دختران فقیر بنارس شرح می‌دهد. اینجا هم می‌خواهد فاصله ای را که بین اصل عرفان گذشته، و مذهبی که آیینهایش بی‌معنا جلوه می کنند بردارد. و در پاسخ به فقر مادی ساکنان هند (ساکنان زمین)، آنها را متوجه جواهری اساطیری کند: نگهبان مقدس تبت.
 

my7xN

Registered User
تاریخ عضویت
24 می 2009
نوشته‌ها
3,344
لایک‌ها
1,341
حال این پیامبر شاعر برای انجام این رسالت نیایش می‌کند و کمک می طلبد. همچون موسی که دعا کرد گره از زبانم بگشا:

به دوش من بگذار ای سرود صبح «ودا»ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.


تمام وزن طراوت را از الهه صبح دوران اساطیری وداها می‌طلبد:
«اوشس تابان، با درخشش طلوع می‌کند، در میان شکوه و جلالش همچون امواج آب. او تمام مسیرها را آسان می‌کند، مناسب برای سفر، و او که غنی است، خود را مهربانانه و دوستانه، نشان می‌دهد.» (ریگ ودا - سروده اوشس LXIV)
او از سرودهای ستایش اوشس (و نه خود اوشس!) طراوت سپیده‌دمان را می‌خواهد و می‌خواهد که بار سنگین انتقال طراوت را به او بسپارند. زیرا این شاعر-پیامبر دچار گرمی گفتار است (از مصاحبت با آفتاب آمده) و به دنبال سایه‌ی پرطراوتی است که آرام بگیرد:
[COLOR=""]
و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
به این مسافر تنها، که از سیاحت اطراف "طور" می آید
و از حرارت "تکلیم" در تب و تاب است.
[/COLOR]

او همچون موسی در طور سینا اصول رستگاری (ده فرمان) را دریافته و به پایین روانه شده در حالی که هنوز از گرمای آتش تکلیم با خدا در تب و تاب است. و حال از تمام درختان باغهای زیتون آن منطقه سایه آرامش طلب می‌کند. (سایه‌های درختان زیتون ما را به یاد بهشت در روایات اسلامی می‌اندازد: زیتون میوه‌ای بهشتی است)
او یادآوری می کند مسافری تنهاست که در زمانها و مکانها سیر می کند. مسافری که شعرش پیامی دارد. و برای همین پیام‌بر است. این بند به شدت نگاهی جهانی دارد. بادهای جهان مسافر را به این سو و آنسو می‌کشند: از شرق به بودا، پیامبر اشراق و از غرب به موسی، پیامبر وحی اشاره می‌کند. این پیامبر مسافر نیز همچون بودا و موسی اصول رستگاری خود را در مدتی که از انسانها دور بود (سفر) دریافته و اینگونه تمام میراث معنوی فرهنگهای مختلف را به هم می پیوندد و همه را یکی می‌داند. سهراب جهانی بودن این بند را با تداعی هر چهار عنصر اصلی تاکید می کند: باد (مخاطب تنهای بادها)، آب (رودهای جهان)، آتش (حرارت تکلیم و گرمی گفتار) و خاک (خاک فلسطین). جالب است بدانید قدمت تقریبی سروده های وداها با زمان زندگی موسی یکی است: بین سه هزار تا سه هزار و پانصد سال پیش. و این نیز تاکید دیگری است برای توازن و تقارن غرب و شرق.

ما بارها به تقارن نگاه غربی و شرقی در آثار سهراب برمی خوریم. علاوه بر تلفیق این نگاه ها در نقاشی های وی، در کتاب اطاق آبی و خصوصا در فصل ناتمام «گفت و گو با استاد»، سهراب به طرز ظریفی بحث تقارن در طراحی را با تقارن سیاق غربی و شرقی همنشین کرده است. سهراب به خوبی در یافته که حقیقت درونی تمام آیین ها یکی است. و همین حقایق مشترک است که روش نابی برای درک کلیت جهان به ما می دهد. همچون تقارن در نقاشی و معماری، که هر بخش به ظاهر در مقابل همند اما در نهایت به یک وحدت و هارمونی چشمگیر می رسند.

سهراب در این بند از شعر مسافر بازی زبانی ظریفی بین سیاحت یا Tour و «طور» می‌کند. همچنین با مقایسه‌ی گوشواره نیایش بوداییان با گوشواره دختران و نیز تبادر ذهنی گُنگ(به معنای مبهم) در عبارت «مفسر گنجشکهای دره گَنگ (Ganges)» بازیگوشیهای زبانی شایان توجهی انجام می دهد. حتی شاید کنار هم قرار دادن این واژه‌ها با حروف مشترک اتفاقی نباشد و به موسیقی شعر کمک می‌کند: گنجشک و گنگ و گوشواره، سرود صبح، گرمی گفتار، درختان و خاک و خود و خطاب، تب و تاب.


شعر مسافر شعری پرلایه و بسیار پیچیده است. و اگرچه در بسیاری موارد ابهامش خواننده را به چالش می کشاند، اما سبک سهراب نشان داده همیشه سرنخی برای کشف آن باقی می‌گذارد. شعر مسافر، پر از ارجاعات اساطیری و تاریخی است، که در راستای هرچه بهتر بیان کردن مفاهیم بیان می شوند. اما جالب آنکه باوجود این پیچیدگی ها و ارجاعات، مخاطب باز هم ارتباط نسبتا خوبی با آن برقرار می کند، و مفهوم درونی شعر را به شکلی غیرمستقیم و نیمه شهودی درمیابد. شرح ارجاعات اساطیری و ابهام زدایی از روابط آنها، علاوه بر آنکه درک زیبایی شعر را دوچندان می کند، بلکه پیوندهای خوبی به فرهنگها و تمدنهای گوناگون جهان می دهد و از این طریق هم شناخت ما را از حقایق نابی که فراموش شده اند بیشتر می کند، و هم گونه ای «بینش» جهانی و میان-فرهنگی را بدون تعصب روی منطقه ای خاص ارائه می کند. این بی تعصبی، نشانه ای از انسان مدرنی است که بر فراز جهان ایستاده و نوعی «منطق فازی» بر شکل گیری بینش او حاکم است. انسان مدرنی که به میراث روانی خود رو کرده و از باغ اساطیر، راز حقایق فراموش شده را می چیند. انسانی که در این مقطع از سفر خود روی زمین، لقب «پست مدرن» را به خود داده.
 

my7xN

Registered User
تاریخ عضویت
24 می 2009
نوشته‌ها
3,344
لایک‌ها
1,341
سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
سفری که مسافر از باغ چندسالگی آغاز کرد، حالا به قرن صنعت رسيده. به انقلابی بزرگ در شيوه زندگانی انسان: انقلاب صنعتی. حالا ديگر کودکان عراقی (خاورميانه) نسبت به شکوه گذشته‌گانشان (بابل) کورند. و سفر ضمن حرکت در زمان، به سمت غرب هم می رود: تلاطم صنعت و بوی روغن و سياهی. مسافر از هجوم حقيقت به خاکی افتاده بود که اکنون روی آنرا روغن صنعت و شيشه های خالی مشروب پوشانده بود. و اما تلاطم صنعت انسان را آرامش نداد! صنعتی که برای آرامش و رفاه اينجايی داشت دنيا را فرامی‌گرفت، تبديل به سيل متلاطمی شد که زندگی انسان را ويران کرد. و انسان به مشروب و شهوت رو آورد تا مجالی بيابد و بياسايد!

ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
۱- بيماری‌ها نيز هنوز بی درمان ماندند. ۲- راه چاره آن بود که آنانکه دچار يک همه‌گيرند، در «سرای مسلولين» زندگی را بگذرانند تا به ديگران صدمه نزنند: صورت مسئله به طرز وحشتناکی پاک شده بود! ۳- تکرار صدای «س» در اين دو خط واژآرايی زيبا و مرتبطی را شکل داده. البته بسامد «س» و «ش» در کل اين قطعه زياد است و در اين دو خط به اوج می رسد.

زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.

شيار روشن جت‌ها، اثر روشنی بود که جنگ بر آسمان آبی شهر گذاشته بود: زنان فاحشه کودکانشان را رها کرده بودند، و کودکان هم می دويدند، اما به کدام مقصد؟ به دنبال پرپرچه‌ها! می دويدند تا بچرخد! زندگی می‌کردند تا باشند! و همين نبودِ دورنگري، شادشان می کرد...
اما در اين ميان سرود را از سپوران می شنيدی و به جای آن شاعران بزرگ، به برگهای مهاجر نماز می بردند. برداشتها متنوع است: برگهای مهاجر=شاعران فرهنگهای ديگر، موضوعهای زودگذر، رومانتيسيسم،...

و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوی آب می‌پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

راه سفر از ميان اين جنجالها می گذرد و دور می شود. انگار انسان در نيمه راه سفر خود، اتراق کرده و از ادامه راه بازمانده. آدم در جايی به مقابله با آهن نشسته. و راه را اگر امتداد دهيم، به حس غربت دور افتادگی جوی آب از دريا می رسيم، و انتهای راه درياست: برق ساکت يک فلس، آشنايی يک لحن، بی کرانی رنگ آبی دريا...
 

live for what?

مدیر بازنشسته
تاریخ عضویت
18 آگوست 2006
نوشته‌ها
9,054
لایک‌ها
374
محل سکونت
Wish! In Your Mind!
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ی میران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان

تا نسیم از سوی گل با من بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی

چون سرشکم در کنار بنشین ، نشان سوز نهان

بازا ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم

چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آئینه ام عشقت غم دیرینه ام

بازا چو گل در این بهار ، سر را بنه بر سینه ام


sxnfpl7.jpg

بیژن ترقی زاده ۱۲ اسفند سال ۱۳۰۸ خورشیدی در شهر تهران شاعر و ترانه‌سرای ایرانی است. آتش کاروان با صدای دلکش یکی از پرآوازه‌ترین ترانه‌های اوست. بیژن ترقی ترانه‌های به یاد ماندنی بهار دلنشین، آتش کاروان و برگ خزان را سروده‌است.

ترانهٔ «بهار دلنشین» کار مشترک بیژن ترقی با روح الله خالقی بود. این ترانه با صدای بنان ماندگار شد.

بیژن ترقی با پرویز یاحقی نیز سه ترانه ماندگار«برگ خزان»، «افسانه محبت» و «می زده» را ساخت که هر سه ترانه را مرضیه خواند.

گفته می‌شود بیژن ترقی سبک تازه‌ای را وارد ترانه سرایی ایران کرد.

محمود خوشنام، کارشناس موسیقی سنتی ایرانی می‌گوید مهمترین نقش بیژن ترقی، تقویت جنبه‌های روایی و داستانگونه کردن ترانه‌ها و افزودن جنبه‌های تصویری به آنهاست که این پدیده را در آتش کاروان و نیز ترانه‌های تصویری ای چون برگ خزان می‌توان دید.

به گفته آقای خوشنام، سه گانه مشترک بیژن ترقی با پرویز یا حقی، از نظر فرم و ساختار آهنگ، یکسانی‌هایی با هم دارند، از جمله اینکه یاحقی مقدمه وسیعی برای ترانه‌ها در نظر گرفت و ترقی هم در بخش شعر، جنبه‌های تصویری را مد نظر قرار داد.

مجموعه سروده‌های او در کتابی با عنوان «آتش کاروان» گرد آمده‌است. وی در کتاب «از پشت دیوارهای خاطره» پنجاه سال خاطرات خود را در زمینه شعر و موسیقی جمع آوری کرده و از جمله به نقل خاطرات خود با شعرا و ترانه سراهایی چون نیما یوشیج، شهریار، پرویز یاحقی، ابوالحسن صبا، رهی معیری و علی تجویدی پرداخته‌است.

همچنین قرار است ادامه خاطرات او در کتابی تحت عنوان «پنجره‌ای به باغ گل» به بازار کتاب عرضه شود.

وی در این کتاب به چگونگی سروده شدن تعدادی از ترانه‌های خود نیز اشاره کرده‌است.

بیژن ترقی از سال ۱۳۳۵ با رادیو ایران نیز همکاری می‌کرد.

ترقی فعالیت ادبی خود را با استادانی چون ملک‌الشعرای بهار، امیری فیروزکوهی، نیما یوشیج و شهریار آغاز کرده بود و با هنرمندان و آهنگسازان نامی روزگار خود چون ابوالحسن صبا، رضا محجوبی، علی تجویدی، داریوش رفیعی و پرویز یاحقی همکاری نزدیک داشت. وی در ساعت ۲ بامداد شنبه، پنجم اردیبهشت‌ماه ۱۳۸۸ مطابق با ۲۵ آوریل ۲۰۰۹ در سن ۸۰ سالگی در منزلش درگذشت.این ترانه‌سرای پیشکسوت که در تابستان سال ۱۳۸۷ سکتهٔ قلبی کرد و بیماری‌اش تشدید شد، زمانی گفته بود:
« با این‌که مردم هنوز ترانه‌های مرا زمزمه می‌کنند، از یادها رفته‌ام. از وقتی مریض شدم، کسی احوالی از من نمی‌پرسد »

روحش شاد
 

maral-

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
16 آپریل 2011
نوشته‌ها
778
لایک‌ها
11
سن
39
محل سکونت
tehran
نادر یا اسکندر ؟

موج هـا خـوابیـــده انـد آرام و رام، طبل توفان از نوا افتاده است.

چشمه های شعله ور خشکیده اند، آب ها از آسیا افتاده است.

در مـــزار آبـادِ شهـــر بی تپـش وای جغدی هم نمی آید به گوش.

دردمنــدان بی خـروش و بی فغـان. خشم ناکان بی فغان و بی خروش.

آه ها در ســینه ها گم کــرده راه ، مرغـکان سـرشان به زیـر بال ها.

در سکوت جاودان مدفون شده است هر چه غوغا بود و قیل و قال ها.

آب هـا از آســیا افتــاده اسـت ، دارها برچیده، خون ها شسته اند.

جای رنج و خشم و عصیان بوته ها پشکـبُن هـای پلیدی رُسـته اند.

مشت هـای آسـمان کوب قـوی واشده است و گونه گون رسوا شده است.

یا نهان سیلی زنان ، یا آشـکار کاسه ی پست گدایی ها شده است.

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان، و آن چه بود، آش دهن سوزی نبود.

این شب است، آری، شبی بس هول ناک؛لیـک پشت تپه هم روزی نبـود.

باز ما مانـدیـم و شــهر بی تپـش و آن چه کفتار است و گرگ و روبه است.

گـاه می گویم فغـانی بر کـشم ، بـاز می بینـم صـدایم کـوته است.

باز می بینـم کـه پشت میـله ها مـادرم اسـتاده، با چشـمان تـر.

ناله اش گم گشـته در فریادها گویدم گویی که: « من لالم، تو کر.»

آخر انگشتی کند چون *******، دست دیگــر را بسـان نامـه ای.

گویدم « بنویس و راحت شو _» به رمز، « _ تو عجب دیوانه و خود کامه ای. »

مـن سـری بالا زنم ، چون ماکـیان از پس نوشــیدن هـر جــرعه آب.

مـادرم جنبـاند از افســوس سـر ،هر چه از آن گوید، این بیند جواب.

گوید « آخر ... پیرهاتان نیز ... هم ... » گویمش « اما جوانان مانده اند . »

گـویدم « این هـا دروغ اند و فــریب . » گویم « آن ها بس به گوشم خوانده اند. »

گوید « اما خواهرت، طفلت، زنت ... ؟ » من نَهَم دنــدان غفلـت بـر جگــر.

چشم هم این جا دم از کوری زَند ،گوش کــز حـرف نخـستین بود کـر.

گــاه رفـتن گــویدم _ نـومیــدوار و آخرین حرفش که:« این جهل است و لج،

قلعه ها شد فتح؛ سقف آمد فرود ...» و آخــرین حــرفم ستون است و فَــرج.

می شود چشمش پر از اشک و به خویش می دهــد امیــد دیــدار مــرا.

من به اشکش خیره از این سوی و باز دزد مسکین برده سیگار مرا.

آب هـا از آســیا افتــاده ؛ لیـک باز ما ماندیم و خوان این و آن.

میهمـان بـاده و افیـون و بنـگ از عطای دشمنان و دوستان.

آب هـا از آسـیا افتـاده ؛ لیـک باز ما مانـدیم و عـدل ایــزدی .

و آن چه گویی گویدم هر شب زنم: « باز هم مست و تهی دست آمدی؟ »


آن که در خونش طلا بود و شرف شـانه ای بالا تکـاند و جـام زد.

چتــر پـولادین ناپیــدا بـه دست رو به ساحل های دیگر گام زد.

در شگفت از این غبار بی سوار خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم.

آب هـا از آسـیا افتـاده ؛ لیـک باز ما با مـوج و تـوفـان مـانـده ایم.

هر که آمد بار خود را بست و رفت. ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب.

ز آن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟

بـاز می گـوینــد : فـــردای دگــر صبــر کن تا دیگــــری پیـدا شود.

نـادری پیــدا نخـواهد شـد ، امــید ! کاشــکی اســکندری پیــدا شود.

مهدی اخوان ثالث تهران اردیبهشت 1335
 

JVC

Registered User
تاریخ عضویت
31 اکتبر 2011
نوشته‌ها
1,214
لایک‌ها
263
محل سکونت
در پناه خدا
پروین اعتصامی، شاعره نامدارمعاصر معاصر ایران از گویندگان قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین گویندگان مرد برابری کرده وب به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.
در جامعه ما با همه اهتمام و **** فکری اسلام به تعلیم و تربیت عموم و لازم شمردن پرورش فکری و تقویت استعدادهای زن و مرد، باز برای جنس زن به علت **** مرد سالاری امکان تحصیل و پرورش توانایی‌های ذوق کم بوده و روی همین اصل تعداد گویندگان و علماء زن ایران در برابر خیل عظیم مردان که در این راه گام نهاده اند؛ ناچیز می‌نماید و پروین در این حد خود منحصر به فرد است.


رمز توفیق این ارزشمند زن فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر نامور اوست که علی رغم محرومیت زن ایرانی از امکانات تحصیل و فقدان مدارس دخترانه، خود به تربیت او همت گماشت و دختر با استعداد و با سرمایه معنوی خود را به مقامی ‌که در خورد او بود رسانید.



پدر پروین میرزا یوسف اعتصامی ‌(اعتصام الملک) پسر میرزا ابراهیم خان مستوفی ملقب به اعتصام الملک از اهالی آشتیان بود که در جوانی به سمت استیفای آذربایجان به تبریز رفت و تا پایان عمر در همان شهر زیست.
یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبان‌های ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یک صد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که به زودی جزء کتاب‌های درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .
کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بی خبری عموم از اهمیت پرورش بانوان در جامعه ایرانی رخ می‌نمود.


اعتصام الملک از پیش قدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی به نام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.

رخشنده اعتصامی
‌مشهور به پروین اعتصامی ‌در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر به رشد پرداخت.
در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می‌آمدند بهره‌ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق‌العاده خویش دچار حیرت می‌ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می‌کرد طبع آزمائی می‌نمود و به پرورش ذوق می‌پرداخت.
در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانممیس شولر” زن و تاریخ” ایراد کرد.
او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می‌گفت. خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می‌کند.
“پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می‌یافت شوق وافر اظهار می‌نمود.” در ایران اداره می‌شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان
سخن آخر
عمر پروین بسیار کوتاه بود، کمتر زنی از میان سخنگویان اقبالی همچون پروین داشت که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد. پنجاه سال و اندی است که از درگذشت این شاعره بنام می‌گذرد و همگان اشعار پروین را می‌خوانند و وی را ستایش می‌کنند و بسیاری از ابیات آن به صورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری گشته است.


شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمون‌های متنوع پروین مانند باغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می‌دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می‌درخشد چنانکه استاد بهار در مورد اشعار وی می‌فرمایند پروین در قصاید خود پس از بیانات حکیمانه و عارفانه روح انسان را به سوی سعی و عمل امید، حیات، اغتنام وقت، کسب کمال، همت، اقدام نیک بختی و فضیلت سوق می‌دهد. وی این قطعه را برای سنگ مزار خود سروده است.




اینکه خاک سیهش بالین است/اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید/هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار امروز/سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند/دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست/سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد/هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی/آخرین منزل هستی این است
آدمی‌هر چه توانگر باشد/چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند/چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن/دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آنکس که در این محنت گاه/خاطری را سبب تسکین است





c4d78d15f09e402081b1.JPG
 
Last edited:

JVC

Registered User
تاریخ عضویت
31 اکتبر 2011
نوشته‌ها
1,214
لایک‌ها
263
محل سکونت
در پناه خدا
کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد
کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است



شاعر پروین اعتصامی

 

JVC

Registered User
تاریخ عضویت
31 اکتبر 2011
نوشته‌ها
1,214
لایک‌ها
263
محل سکونت
در پناه خدا
امروز و فردا

بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنائی هست
من به پیوند تو یک رای شدم
گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت فردا به گلستان باز آی
تا ببینی چه تماشائی هست
گر که منظور تو زیبائی ماست
هر طرف چهره‌ی زیبائی هست
پا بهرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس
همه جا ساغر و صهبائی هست
نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست
نه ز زاغ و زغن آوائی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است
نه به گلشن اثر پائی هست
هیچکس را سر بدخوئی نیست
همه را میل مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیده‌ی بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست



شاعر پروین اعتصامی

 

JVC

Registered User
تاریخ عضویت
31 اکتبر 2011
نوشته‌ها
1,214
لایک‌ها
263
محل سکونت
در پناه خدا

برزگری پند به فرزند داد


کای پسر، این پیشه پس از من تراست



مدت ما جمله به محنت گذشت

نوبت خون خوردن و رنج شماست




کشت کن آنجا که نسیم و نمی است

خرمی مزرعه، ز آب و هواست




دانه، چو طفلی است در آغوش خاک

روز و شب، این طفل به نشو و نماست




میوه دهد شاخ، چو گردد درخت

این هنر دایهٔ باد صباست




دولت نوروز نپاید بسی

حمله و تاراج خزان در قفاست




دور کن از دامن اندیشه دست

از پی مقصود برو تات پاست




هر چه کنی کشت، همان بدروی

کار بد و نیک، چو کوه و صداست




سبزه بهر جای که روید، خوش است

رونق باغ، از گل و برگ و گیاست




راستی آموز، بسی جو فروش

هست در این کوی، که گندم نماست




نان خود از بازوی مردم مخواه

گر که تو را بازوی زور آزماست




سعی کن، ای کودک مهد امید

سعی تو بنا و سعادت بناست




تجربه میبایدت اول، نه کار

صاعقه در موسم خرمن، بلاست




گفت چنین، کای پدر نیک رای

صاعقهٔ ما ستم اغنیاست




پیشهٔ آنان، همه آرام و خواب

قسمت ما، درد و غم و ابتلاست




دولت و آسایش و اقبال و جاه

گر حق آنهاست، حق ما کجاست




قوت، بخوناب جگر میخوریم

روزی ما، در دهن اژدهاست




غله نداریم و گه خرمن است

هیمه نداریم و زمان شتاست




حاصل ما را، دگران می‌برند

زحمت ما زحمت بی مدعاست




از غم باران و گل و برف و سیل

قامت دهقان، بجوانی دوتاست




سفرهٔ ما از خورش و نان، تهی است

در ده ما، بس شکم ناشتاست




گه نبود روغن و گاهی چراغ

خانهٔ ما، کی همه شب روشناست




زین همه گنج و زر و ملک جهان

آنچه که ما راست، همین بوریاست




همچو منی، زادهٔ شاهنشهی است

لیک دو صد وصله، مرا بر قباست




رنجبر، ار شاه بود وقت شام

باز چو شب روز شود، بی‌نواست




خرقهٔ درویش، ز درماندگی

گاه لحاف است و زمانی عباست




از چه، شهان ملک ستانی کنند

از چه، بیک کلبه ترا اکتفاست




پای من از چیست که بی موزه است

در تن تو، جامهٔ خلقان چراست




خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟

از چه درین دهکده قحط و غلاست




در عوض رنج و سزای عمل

آنچه رعیت شنود، ناسزاست




چند شود بارکش این و آن

زارع بدبخت، مگر چارپاست




کار ضعیفان ز چه بی رونق است

خون فقیران ز چه رو، بی بهاست




عدل، چه افتاد که منسوخ شد

رحمت و انصاف، چرا کیمیاست




آنکه چو ما سوخته از آفتاب

چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست




ز انده این گنبد آئینه‌گون

آینهٔ خاطر ما بی صفاست




آنچه که داریم ز دهر، آرزوست

آنچه که بینیم ز گردون، جفاست




پیر جهاندیده بخندید کاین

قصهٔ زور است، نه کار قضاست




مردمی و عدل و مساوات نیست

زان، ستم و جور و تعدی رواست




گشت حق کارگران پایمال

بر صفت غله که در آسیاست




هیچکسی پاس نگهدار نیست

این لغت از دفتر امکان جداست




پیش که مظلوم برد داوری

فکر بزرگان، همه آز و هوی ست




انجمن آنجا که مجازی بود

گفتهٔ حق را، چه ثبات و بقاست




رشوه نه ما را، که بقاضی دهیم

خدمت این قوم، به روی و ریاست




نبض تهی دست نگیرد طبیب

درد فقیر، ای پسرک، بی دواست




ما فقرا، از همه بیگانه‌ایم

مرد غنی، با همه کس آشناست




بار خود از آب برون میکشد

هر کس، اگر پیرو و گر پیشواست




مردم این محکمه، اهریمنند

دولت حکام، ز غصب و رباست




آنکه سحر، حامی شرع است و دین

اشک یتیمانش، گه شب غذاست




لاشه خورانند و به آلودگی

پنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست




خون بسی پیرزنان خورده‌است

آنکه بچشم من و تو، پارساست




خوابگه آنرا که سمور و خز است

کی غم سرمای زمستان ماست




هر که پشیزی بگدائی دهد

در طلب و نیت عمری دعاست




تیره‌دلان را چه غم از تیرگیست

بی خبران را، چه خبر از خداست


68706794280810228660.jpg


 

JVC

Registered User
تاریخ عضویت
31 اکتبر 2011
نوشته‌ها
1,214
لایک‌ها
263
محل سکونت
در پناه خدا
شاهدي گفت به شمعي كه امشب
ديشب از شوق، نخفتم يك دم
دو سه گوهر ز گلوبندم ريخت
كس ندانست چه سحر آميزي
صفحه كارگه، از سوسن و گل
تو بگرد هنر من نرسي
شمع خنديد كه بس تيره شدم
پي پيوند گهرهاي تو ، بس
گريه ها كردم و چون ابر بهار
خوشم از سوختن خويش از آنك
گر چه يك روزن اميد نماند
تا تو آسوده روي در ره خويش
تا فروزنده شود زب و زرت
خرمن عمر من ار سوخته شد
در و ديوار، من مزين كردم
دوختم جامه و بر تن كردم
بستم و باز به گردن كردم
به پرند، از نخ و سوزن كردم
به خوشي چون صف گلشن كردم
ز آن كه من بذل سر و تن كردم
تا ز تاريكيت ايمن كردم
گهر اشك به دامن كردم
خدمت آن گل و سوسن كردم
سوختم، بزم تو روشن كردم
جلوه ها بر در و روزن كردم
خوي با گيتي رهزن كردم
جان ز روي و دل از آهن كردم
حاصل شوق تو، خرمن كردم
كارهايي كه شمردي بر من
تو نكردي، همه را من كردم

68706794280810228660.jpg
 

JVC

Registered User
تاریخ عضویت
31 اکتبر 2011
نوشته‌ها
1,214
لایک‌ها
263
محل سکونت
در پناه خدا
ای دل عبث مخور غم دنیا را


ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را

کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را

بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانه‌ی رسوا را

این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را

از عمر رفته نیز شماری کن مشمار جدی و عقرب و جوزا را

دور است کاروان سحر زینجا شمعی بباید این شب یلدا را

در پرده صد هزار سیه کاریست این تند سیر گنبد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است نوشیروان و هرمز و دارا را

این جویبار خرد که می‌بینی از جای کنده صخره‌ی صما را

آرامشی ببخش توانی گر این دردمند خاطر شیدا را

افسون فسای افعی شهوت را افسار بند مرکب سودا را

پیوند بایدت زدن ای عارف در باغ دهر حنظل و خرما را

زاتش بغیر آب فرو ننشاند سوز و گداز و تندی و گرما را

پنهان هرگز می‌نتوان کردن از چشم عقل قصه‌ی پیدا را

دیدار تیره‌روزی نابینا عبرت بس است مردم بینا را

ای دوست، تا که دسترسی داریحاجت بر آر اهل تمنا را

زیراک جستن دل مسکینان شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این تن آلوده آلود این روان مصفا را

از رفعت از چه با تو سخن گویند نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن رتبت یکی است مریم عذرا را
68706794280810228660.jpg

 

JVC

Registered User
تاریخ عضویت
31 اکتبر 2011
نوشته‌ها
1,214
لایک‌ها
263
محل سکونت
در پناه خدا
پیرمرد مفلس

پیرمردی مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر , هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این, دوا می خواست, آن یک شوربا
این, لحافش پاره بود آن یک قبا
روزها می رفت بر بازار و کوی
نان طلب می کرد و می برد آبروی
شب به سوی خانه می آمد زبون
قالب از نیرو تهی, دل پر ز خون
روز, سایل بود و شب بیمار دار
روز از مردم, شب از خود شرمسار
صبحگاهی, رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم
نا شمرده, برزن و کویی نماند
دیگرش پای تکاپویی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید, دهقان, یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم, فقیر
شد روان و گفت : «کای حی قدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش, دست
برگشایی هر گره, کایام بست
چون کنم یا رب, در این فصل شتا ؟
من علیل و کودکانم ناشتا ؟
می خرید این گندم ار یک جای کس
آن عسل, زان می خریدم, هم عدس
آن عدس در شوربا می ریختم
وان عسل با آب می آمیختم
بس گره بگشوده ای از هر قبیل
این گره را نیز بگشا ای جلیل...»
این دعا می کرد و می پیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره, بگشوده, گندم ریخته
بانگ برزد : « کای خدای دادگر
چون تو دانایی, نمی دانی مگر ؟
این چه کار است ای خدای شهروده ؟
فرقها بود این گره را زان گره !
چون نمی بیند چو تو بیننده ای
کاین گره را برگشاید, بنده ای
تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را
هرچه در غربال دیدی, بیختی
هم عسل, هم شوربا را ریختی
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کای گره را بگشای و کندم را بریز ؟
ابلهی کردم که گفتم ای خدا
گر توانی این گره را برگشای !
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره را بگشودی و آن هم غلط !»
الغرض, برگشت مسکین, دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت :« کای رب ودود
من چه دانستم تو را حکمت چه بود ؟
هر بلایی کز تو آید, رحمتی است
هرکه را فقری دهی,آن دولتی است
زان به تاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
زان, به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
من به مردم داشتم روی نیاز
گرچه شب و روز, درِ حق بود باز
گندمی را ریختی, تا زر دهی
رشته ام بردی که تا گوهر دهی»

68706794280810228660.jpg
 

JVC

Registered User
تاریخ عضویت
31 اکتبر 2011
نوشته‌ها
1,214
لایک‌ها
263
محل سکونت
در پناه خدا
عاقلی، دیوانه‌ای را داد پند
کز چه بر خود می‌پسندی این گزند

میزنند اوباش کویت سنگها
میدوانندت ز پی فرسنگها

کودکان، پیراهنت را میدرند
رهروان، کفش و کلاهت میبرند

یاوه میگوئی، چه میگوئی سخن
کینه میجوئی، چو می‌بندی دهن

گر بخندی، ور بگریی زار زار
بر تو میخندند اهل روزگار

نان فرستادیم بهرت وقت شب
نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب

آب دادیمت، فکندی جام آب
آب جوی و برکه خوردی، چون دواب

خوابگاه، اندر سر ره ساختی
بستر آوردند، دور انداختی

برگرفتی زادمی، چون دیو روی
آدمی بودی و گشتی دیو خوی

دوش، طفلان بر سرت گل ریختند
تا تو سر برداشتی، بگریختند

نانوا خاکستر افشاندت بچشم
آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم

رندی، از آتش کف دست تو خست
سوختی، آتش نیفکندی ز دست

چون تو، کس ناخورده می مستی نکرد
خوی با بدبختی و پستی نکرد

مست را، مستی اگر یک ره بود
مستی تو، هر گه و بیگه بود

بس طبیبانند در بازار و کوی
حالت خود، با یکی زایشان بگوی

گفت، من دیوانگی کردم هزار
تا بدیدم جلوهٔ پروردگار

دیده، زین ظلمت به نور انداختم
شمع گشتم، هیمه دور انداختم

تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان
لیک من عاقلترم از عاقلان

گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود
در جهان، بس عاقل و فرزانه بود

عارفان، کاین مدعا را یافتند
گم شدند از خود، خدا را یافتند

من همی بینم جلال اندر جلال
تو چه می‌بینی، بجز وهم و خیال

من همی بینم بهشت اندر بهشت
تو چه می‌بینی، بغیر از خاک و خشت

چون سرشتم از گل است، از نور نیست
گر گلم ریزند بر سر، دور نیست

گنجها بردم که ناید در حساب
ذره‌ها دیدم که گشته است آفتاب

عشق حق، در من شرار افروخته است
من چه میدانم که دستم سوخته است

چون مرا هجرش بخاکستر نشاند
گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند

تو، همی اخلاص را خوانی جنون
چون توانی چاره کرد این درد، چون

از طبیبم گر چه می‌دادی نشان
من نمی‌بینم طبیبی در جهان

من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست
میشناسم یک طبیب، آنهم خداست


68706794280810228660.jpg
 

JVC

Registered User
تاریخ عضویت
31 اکتبر 2011
نوشته‌ها
1,214
لایک‌ها
263
محل سکونت
در پناه خدا
بزرگی داد یک درهم گدا را
که هنگام دعا یاد آر ما را

یکی خندید و گفت این درهم خرد
نمی‌ارزید این بیع و شرا را

روان پاک را آلوده مپسند
حجاب دل مکن روی و ریا را

مکن هرگز بطاعت خودنمائی
بران زین خانه، نفس خودنما را

بزن دزدان راه عقل را راه
مطیع خویش کن حرص و هوی را

چه دادی جز یکی درهم که خواهی
بهشت و نعمت ارض و سما را

مشو گر ره شناسی، پیرو آز
که گمراهیست راه، این پیشوا را

نشاید خواست از درویش پاداش
نباید کشت، احسان و عطا را

صفای باغ هستی، نیک کاریست
چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را

به نومیدی، در شفقت گشودن
بس است امید رحمت، پارسا را

تو نیکی کن بمسکین و تهیدست
که نیکی، خود سبب گردد دعا را

از آن بزمت چنین کردند روشن
که بخشی نور، بزم بی ضیا را

از آن بازوت را دادند نیرو
که گیری دست هر بیدست و پا را

از آن معنی پزشکت کرد گردون
که بشناسی ز هم درد و دوا را

مشو خودبین، که نیکی با فقیران
نخستین فرض بودست اغنیا را

ز محتاجان خبر گیر، ایکه داری
چراغ دولت و گنج غنا را

بوقت بخشش و انفاق، پروین
نباید داشت در دل جز خدا را



68706794280810228660.jpg
 

ferdowsi

Registered User
تاریخ عضویت
6 اکتبر 2012
نوشته‌ها
76
لایک‌ها
12
تانیارایدگیسوی کبودش را
به شقایقها
صبح فرخنده
در آیینه نخواهد خندید!

هوشنگ ابتهاج
 

pbz

Registered User
تاریخ عضویت
14 دسامبر 2007
نوشته‌ها
107
لایک‌ها
42
محل سکونت
Unit
همونطور که ادب پارسی همیشه وام دار 5 بزرگمرد تاریخ ادبیات خواهد بود ( فردوسی ، نظامی ، سعدی ، مولانا و حافظ)
شعر نو و ادب معاصر هم وام دار 5 شاعر نامی خواهد بود (نیما یوشیج ، سهراب سپهری ، مهدی اخوان ثالث ، فریدون مشیری و احمد شاملو)
و امروز مختصری درباره اخوان!

مهدی اخوان ثالث م.امید

در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان بر و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در این شهر و پیرامون آن به تدریس پرداخت
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد
در سال 1329 ازدواج کرد در سال 1333 برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد
پس از آزادی از زندان در 1336 به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو وتلویزیون ملی ایران به کار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه های تهران ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خک سپرده شد از او 4 فرزند به یادگار مانده است
 
بالا