زندگینامه مشاهیر و بزرگان وادیبان

شروع موضوع توسط F A R A M A R Z ‏5 ژانویه 2008 در انجمن ادبیات

  1. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    در این تاپیک زندگی نامه نویسندگان ،پزوهشگران و غیره را می گزارم
  2. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه مولانا جلال الدین بلخی

    زادگاه مولانا:
    جلال‌الدين محمد درششم ربيع‌الاول سال604 هجري درشهربلخ تولد يافت. سبب شهرت او به رومي ومولاناي روم، طول اقامتش‌ و وفاتش درشهرقونيه ازبلاد روم بوده است. بنابه نوشته تذكره‌نويسان وي درهنگامي كه پدرش بهاءالدين از بلخ هجرت مي‌كرد پنجساله بود. اگر تاريخ عزيمت بهاءالدين رااز بلخ در سال 617 هجري بدانيم، سن جلال‌الدين محمد درآن هنگام قريب سيزده سال بوده است. جلال‌الدين در بين راه در نيشابور به خدمت شيخ عطار رسيد و مدت كوتاهي درك محضر آن عارف بزرگ را كرد.
    چون بهاءالدين به بغدادرسيدبيش ازسه روزدرآن شهراقامت نكرد و روز چهارم بار سفر به عزم زيارت بيت‌الله‌الحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدا به سوي شام روان شد و مدت نامعلومي درآن نواحي بسر برد و سپس به ارزنجان رفت. ملك ارزنجان آن زمان اميري ازخاندان منكوجك بودوفخرالدين بهرامشاه‌نام داشت، واو همان پادشاهي است حكيم نظامي گنجوي كتاب مخزن‌الاسرار را به نام وي به نظم آورده است. مدت توقف مولانا در ارزنجان قريب يكسال بود.
    بازبه قول افلاكي، جلال‌الدين محمددرهفده سالگي ‌درشهرلارنده به‌امرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالاي سمرقندي را كه مردي محترم و معتبر بود به زني گرفت و اين واقعه بايستي در سال 622 هجري اتفاق افتاده باشد و بهاءالدين محمد به سلطان ولد و علاءالدين محمد دو پسر مولانا از اين زن تولد يافته‌اند.

    مولانا و خانواده او
    مولانا جلال الدين محمد مولوي در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شد.هر چند او در اثر خود فيه مافيه اشاره به زمان پيش تري مي كند ؛ يعني در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد .در شهر بلخ زادگاه او بود و خانه آنها مثل يك معبد كهنه آكنده از روح ،انباشته از فرشته سر شار از تقدس بود .كودك خاندان خطيبان محمد نام داشت اما در خانه با محبت و علاقه اي آميخته به تكريم و اعتقاد او را جلال الدين مي خواندند –جلال الدين محمد .پدرش بهاء ولد كه يك خطيب بزرگ بلخ ويك واعظ و مدرس پر آوازه بود از روي دوستي و بزرگي او را ((خداوندگار)) مي خواند خداوندگار براي او همه اميدها و تمام آرزوهايش را تجسم مي داد .با آنكه از يك زن ديگر ـدختر قاضي شرف – پسري بزرگتر به نام حسين داشت ،به اين كودك نو رسيده كه مادرش مومنه خاتون از خاندان فقيهان وسادات سرخس بود ـ ودر خانه بي بي علوي نام داشت- به چشم ديگري مي ديد.خداوندگار خردسال براي بهاءولد كه در اين سالها از تمام دردهاي كلانسالي رنج مي برد عبارت از تجسم جميع شاديها و آرزوها بود .ساير اهل خانه هم مثل خطيب سالخورده بلخ ،به اين كودك هشيار ،انديشه ور و نرم و نزار با ديده علاقه مي نگريستند .حتي خاتون مهيمنه مادربهاء ولد كه در خانه ((مامي)) خوانده مي شد و زني تند خوي،بد زبان وناسازگار بود ،در مورد اين نواده خردسال نازك اندام و خوش زبان نفرت وكينه اي كه نسبت به مادر او داشت از ياد مي برد. شوق پرواز در ماوراي ابرها از نخستين سالهاي كودكي در خاطر اين كودك خاندان خطيبان شكفته بود .عروج روحاني او از همان سالهاي كودكي آغاز شد –از پرواز در دنياي فرشته ها ،دنياي ارواح ،و دنياي ستاره ها كه سالهاي كودكي او را گرم وشاداب و پر جاذبه مي كرد . در آن سالها رؤياهايي كه جان كودك را تا آستانه عرش خدا عروج مي داد ،چشمهاي كنجكاوش را در نوري وصف ناپذير كه اندام اثيري فرشتگان را در هاله خيره كننده اي غرق مي كرد مي گشود .بر روي درختهاي در شكوفه نشسته خانه فرشته ها را به صورت گلهاي خندان مي ديد . در پرواز پروانه هاي بي آرام كه بر فراز سبزه هاي مواج باغچه يكديگر را دنبال مي كردند آنچه را بزرگترها در خانه به نام روح مي خواندند به صورت ستاره هاي از آسمان چكيده مي يافت .فرشته ها ،كه از ستاره ها پائين مي مدند با روحها كه در اطراف خانه بودند از بام خانه به آسمان بالا مي رفتند طي روزها وشبها با نجوايي كه در گوش او مي كردند او را براي سرنوشت عالي خويش ،پرواز به آسمانها ،آماده مي كردند –پرواز به سوي خدا .

    موقعیت خانواده و اجتماع در زمان رشد مولانا
    -پدر مولانا بهاء ولد پسر حسين خطيبي در سال (546) يا (542)هجري قمري در بلخ خراسان آنزمان متولد شد.خانواده اي مورد توجه خاص و عام و نه بي بهره از مال و منال و همه شرايط مهياي ساختن انساني متعالي .كودكي را پشت سر مي گذارد و در هنگامه بلوغ انواع علوم و حكم را فرا مي گيرد .محمد بن حسين بهاء الدين ولد ملقب به سلطان العلما (متولد حدود 542ق/1148ميا كمي دير تر )از متكلمان الهي به نام بود . بنا به روايت نوه اش ؛شخص پيامبر (ص)اين اقب را در خوابي كه همه عالمان بلخ در يك شب ديده بودند ؛به وي اعطا كرده است .بهاء الدين عارف بود و بنا بر برخي روايات ؛او از نظر روحاني به مكتب احمد غزالي (ف.520ق/1126م)وابسته است .با اين حال نمي توان قضاوت كرد كه عشق لطيف عرفاني ؛ آن گونه كه احمد غزالي در سوانح خود شرح مي دهد ؛چه اندازه بر بهاءالدين و از طريق او بر شكل گيري روحاني فرزندش جلال الدين تاثير داشتهاست .اگر عقيده افلاكي در باره فتوايي بهاء الدين ولد كه: زناءالعيون النظر صحت داشته باشد ؛ مشكل است كه انتساب او به مكتب عشق عارفانه غزالي را باور كرد حال آنكه وابستگي نزديك او به مكتب نجم الدين كبري ؛موسس طريقه كبرويه به حقيقت نزديكتر است .بعضي مدعي شده اند كه خانواده پدري بهاءالدين از احفاد ابو بكر ؛خليفه اول اسلام هستند .اين ادعا چه حقيقت داشته باشد و چه نداشته باشد درباره پيشينه قومي اين خانواده هيچ اطلاع مسلمي در دست نيست .نيز گفته شده كه زوجه بهاءالدين ؛از خاندان خوارزمشاهيان بوده است كه در ولايات خاوري حدود سال 3-472ق/1080م حكومت خود را پايه گذاري كردند ولي اين داستان را هم مي توان جعلي دانست و رد كرد .او با فردوس خاتون ازدواج مي كند ،كه برخي به علت اشكال زماني در اين ازدواج شك نموده اند .
    او براي دومين بار به گفته اي ازدواج مي كند .همسر او بي بي علوي يا مومنه خاتون است كه او را از خاندان فقيهان و سادات سرخسي مي دانند .
    از اين بانو ،علاو الدين محمد در سال 602 و جلال الدين محمد در سال 604 روز ششم ريبع الاول هجري قمري متولد شدند.بهاء الدين از جهت معيشت در زحمت نبود خالنه اجدادي و ملك ومكنت داشت .در خانه خود در صحبت دوزن كه به هر دو عشق مي ورزيد ودر صحبت مادرش((مامي))و فرزندان از آسايش نسبي بر خورداربود ذكر نام الله دايم بر زبانش بود وياد الله به ندرت از خاطرش محو مي شد با طلوع مولانا برادرش حسين و خواهرانش كه به زاد از وي بزرگتر بودند در خانواده تدريجاً در سايه افتادندوبعدها در بيرون از خانواده هم نام وياد آنها فراموش شد .جلال كه بر وفق آنچه بعدها از افواه مريدان پدرش نقل ميشد ؛ از جانب پدر نژادش به ابوبكر صديق خليفه رسول خدا مي رسيد و از جانب مادر به اهل بيت پيامبر نسب ميرسانيد .

    پدر مولانا:
    پدرش محمدبن حسين خطيبي معروف به بهاءالدين ولدبلخي وملقب به سلطان‌العلماءاست كه ازبزرگان صوفيه بود و به روايت افلاكي احمد دده در مناقب‌العارفين، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالي مي‌پيوست و مردم بلخ به وي اعتقادي بسيار داشتند و بر اثر همين اقبال مردم به او بود كه محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.
    گويند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودكه بهاءالدين ولدهمواره برمنبربه حكيمان وفيلسوفان دشنام مي‌داد و آنان را بدعت‌گذار مي‌خواند.
    گفته‌هاي اوبر سر منبر بر امام فخرالدين رازي كه سرآمد حكيمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نيز بود گران آمد و پادشاه را به دشمني با وي برانگيخت.
    بهاء‌الدين ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر ديدو براي رهانيدن خويش از آن مهلكه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردكه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گويندهنگاميكه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترك مي‌كرد از عمر پسر كوچكش جلال‌الدين بيش از پنج سال نگذشته بود.
    افلاكي در كتاب مناقب‌العارفين در حكايتي اشاره مي‌كند كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولداز سال 605 هجري آغاز شدومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابراين‌نمي‌توان خبردخالت فخررازي رادردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حدكه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.
    تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولدوبزرگاني مانند شيخ نجم‌الدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتل‌عامها و نهب و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.
    اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسر جلال‌الدين در مثنوي ولدنامه تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

    كرد از بلخ عزم سوي حجاز زانكه شد كارگر در او آن راز
    بود در رفتن و رسيد و خبر كه از آن راز شد پديد اثر
    كرد تاتار قصد آن اقلام منهزم گشت لشكر اسلام
    بلخ را بستد و به رازي راز كشت از آن قوم بيحد و بسيار
    شهرهاي بزرگ كرد خراب هست حق را هزار گونه عقاب

    اين تنها دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است.

    جواني مولانا:
    پس از مرگ بهاءالدين ولد، جلال‌الدين محمدكه درآن هنگام بيست و چهار سال داشت بنا به وصيت پدرش و يا به خواهش سلطان علاءالدين كيقباد بر جاي پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدي شغل فتوي و امور شريعت گرديد. يكسال بعدبرهان‌الدين محقق ترمذي كه از مريدان پدرش بود به وي پيوست. جلال‌الدين دست ارادت به وي داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزيمت كردتا در علوم ظاهر ممارست نمايد. گويند كه برهان‌الدين به حلب رفت وبه تعليم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاويه مشغول تحصيل شد. در آن هنگام تدريس آن مدرسه بر عهده كمال‌الدين ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابن‌العديم قرار داشت و چون كمال‌الدين از فقهاي مذهبي حنفي بودناچاربايستي مولانا درنزد او به تحصيل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتي تحصيل در حلب مولانا سفردمشق كردواز چهار تا هفت سال در آن ناحيه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوم‌اسلامي زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمين شهربه‌خدمت شيخ محيي‌الدين محمدبن علي معروف به ابن‌العربي (560ـ638)كه ازبزرگان صوفيه اسلام وصاحب كتاب معروف فصوص‌الحكم است رسيد. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بيش از چار سال به طول نيانجاميده است، زيرا وي در هنگام مرگ برهان‌الدين محقق ترمذي كه در سال 638 روي داده در حلب حضور داشته است.
    مولانا پس از گذراندن مدتي درحلب وشام كه گويامجموع آن به هفت سال نمي‌رسد به اقامتگاه خود، قونيه رهسپار شد. چون به‌شهرقيصريه رسيدصاحب شمس‌الدين اصفهاني‌مي‌خواست كه مولانارابه خانه خودبرداماسيد برهان‌الدين ترمذي كه همراه او بود نپذيرفت و گفت سنت مولاي بزرگ آن بوده كه در سفرهاي خود، در مدرسه منزل مي‌كرده است.
    سيدبرهان‌الدين‌درقيصريه درگذشت وصاحب شمس‌الدين اصفهاني مولاناراازاين حادثه آگاه ساخت ووي به قيصريه رفت و كتب و مرده ريگ او را بر گرفت و بعضي را به يادگار به صاحب اصفهاني داد و به قونيه باز آمد.
    پس ازمرگ سيدبرهان‌الدين مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدريس بنشست و از 638 تا 642 هجري كه قريب پنج سال مي‌شود به سنت پدر و نياكان خود به تدريس علم فقه و علوم دين مي‌پرداخت.

    اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا
    مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنيا آمد . خوارزمشاه در سال 3(-602ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است …به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام كه خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ايلك خان در ماوراءالنهر وشنسبيان در ولايت غور با اعتلاي او محكوم به انقراض شدند.اتابكان در عراق و فارس در مقابل قدرت وي سر تسليم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسي كه از كاشغر تا شيراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقيان روم تقريباً هيچ جا از نفوذ فزاينده او بر كنار نمانده بود . حتي خليفه بغداد الناصرين الله براي آنكه از تهديد وي در امان ماند ناچار شد دايم پنهان و آشكار بر ضد او به تجريك و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه تركان و خوارزميانش همه جا برد.
    يك لشكر كشي او بر ضد خليفه تا همدان و حتي تا نواحي مجاور قلمرو بغداد پيش رفت فقط حوادث نا بيوسيده و حساب نشده اورا به عقب نشيني واداشت .لشكر كشي هاي ديگرش در ماوراء النهر وتركستان در اندك مدت تمام ماوراءالنهر وتركستان در اندك مدت تمام اوراءالنهر و تركستان را تا آنجا كه به سرزمين تاتار مي پيوست مقهور قدرت فزاينده او كرد .قدرت او در تمام اين ولايات مخرب ومخوف بود و تركان فنقلي كه خويشان مادرش بودند ستيزه خويي وبي رحمي و جنگاوري خود را پشتيبان آن كرده بودند .مادرش تركان خاتون ،ملكه مخوف خوارزميان ،اين فرزند مستبد اما عشرتجوي ووحشي خوي خويش را همچون بازيچه يي در دست خود مي گردانيد .خاندان خوارزمشاه در طي چندين نسل فرمانروايي ،خوارزم و توابع را كه از جانب سلجوقيان بزرگ به آنها واگذار شده بود به يك قدرت بزرگ تبديل كرده بود نياي قديم خاندان قطب الدين طشت دار سنجر كه خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ايي ترك بود و در دستگاه سلجوقيان خدمات خود را از مراتب بسيار نازل آغاز كرده بود .در مدت چند نسل اجداد جنگجوي سلطان اقطاع كوچك اين نياي بي نام و نشان را توسعه تمام بخشيدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدين تكش قدرت پرورندگان خود ـسلجوقيان ـرا در خراسان و عراق پايان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگيده بود.حتي با قراختائيان كه يك چند حامي و متحد خود وپدرش در مقابل غوريان بودند نيز كارش به جنگ كشيده بود.
    تختگاه او محل نشو ونماي فرقه هاي گوناگون ومهد پيدايش مذاهب متنازع بود. معتزله كه اهل تنزيه بودند در يك گوشه اين قلمرو وسيع با كراميه كه اهل تجسيم بودند در گوشه ديگر ،دايم درگيري داشتند .صوفيه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بين آنها پيروان شيخ كبري نفوذشان در بين عامه موجب توهم و نا خرسندي سلطان بود .اشعريان كه به علت اشتغال به ريزه كاريهاي مباحث مربوط به الهيات كلام به عنوان فلاسفه خوانده مي شدند هم نزد معتزله و كراميه و هم نزد اكثريت اهل سنت كه در اين نواحي غالباًحنفي مذهب بودند و همچنين نزد صوفيه نيز كه طرح اين گونه مسائل را در مباحث الهي مايه بروز شك و گمراهي تلقي مي كردند مورد انتقاد شديد بودند .وعاظ صوفي و فقهاي حنفي كه متكلمان اشعري و ائمه معتزلي را موجب انحراف و تشويش اذهان عام مي ديدند از علاقه اي كه سلطان به چنين مباحثي نشان ميداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصريح يا كنايه نا خرسندي خود را آشكار مي كردند.
    دربار سلطان عرصه بازيهاي سياسي قدرتجويان لشكري از يك سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب كلامي از سوي ديگر بود .در زمان نياكان او وجود اين منازعات بين روساي عوام در دسته بندي هاي سياسي هم تاثير گذاشته بود چنانكه خوارزمشاهان نخستين ظاهراً كوشيده بودند از طريق وصلت با خانواده هاي متنفذ مذهبي احساسات عوام را پشتيبان خود سازند ونسبت خويشي كه بعدها بين خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهيان ادعا شد ظاهراً از همين طریق بوجود آمده بود .با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .
    معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.
    در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت _اگر داشت-وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود . در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است .ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟
    فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (616ق/1219م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود…)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ، جلال الدین هم به ارث برد . دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:

    اندر این بحث ار خرد ره بین بدی
    فخر رازی راز دار دین بدی

    به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .

    چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر
    تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری

    مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.در چنین احوالی شایعه احتمال یا احساس قریب الوقوع یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند .مساجد و خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد ((قبة الاسلام ))خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر .تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت .از وقی غلبه بر گور خان ختایی (607)قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر احساس می شد .حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت . جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد .مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود .این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت .تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود . در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت .
    علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می امد .بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند .در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.

    اخلاق وافکار مولانا:
    در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :

    جان من كوره است و با آتش خوش است
    كوره راه اين يبس كه خانه آتش است
    خوش بسوز اين خانه را اي شير مست
    خانه عاشق چنين اولي تر است

    اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:
    آ
    ن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت
    عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه
    منبعد با حريفان دور مدام دارم
    در گوشه خرابات با زخمه چغانه

    مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:

    همچو پروانه شرر را نور ديد
    احمقانه در فتاد از جان بريد
    ليك شمع عشق آن شمع نيست
    روشن اندر روشن اندر روشني است
    او به عكس شمعهاي آتشي است
    مي نمايد آتش و جمله خوشي است

    جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.
    بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .
    مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت :

    من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم
    براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .
    اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ‌‌، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:

    عالم همه مظهر تجلي حق است
    مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ‌،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .
    زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان
    تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم
    آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.

    نردبان روحاني:
    مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ‌،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.
    روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است .
    تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.
    از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از تحسین و تملق آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا سخن نمی گفت ،نسبت به آنها مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .
    معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟
    با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..

    از مقامات تبتل تا فنا
    زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي.
    اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.
    اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد .
    دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد كه ملك عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه ونگراني در وي به وجود نمي آورد.
    مولانا عشقي را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت.كمتر كسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه سوزان را تحمل كند .به كساني كه با اين حال،عاشقانه محو ديدار او ميشدند و چشم در چشم وي مي دوختند خاطر نشان مي كرد كه او همين جسم ظاهر نيست چيز ديگراست و لاجرم او آن جسمي كه به چشم ياران در مي آيد نيست ذوقي است كه در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهاي عاشقانه اوست و اين همه در باطن يارانش پرتو مي اندازد.
    خط سير و سلوك مولانا وخط سير حيات او تعبيري از تصوف بود اما اين تصوف با آنكه از بسياري جهات با آنچه در بين صوفيه عصر او هم رايج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هيچ سلسله اي نمي گنجيد و با طريقه هيچيك از مشايخ عصر وآيين معمول در هيچ خانقاه زمانه انطباق پيدا نمي كرد .مولانا نه قلند بود،نه اهل طريقت اهل صحورا مي وزيد نه در طريق اهل سكر تا حد نفي ظاهر پيش مي رفت ،نه اهل چله نشيني و الزام رياضات شاق بر مريدان بود نه مثل مشايخ مكتب ابن عربي طامات را با نصوف دفتري به هم مي آميخت .وسعت نظر مولانا بيش از آن بود كه تصوف را به هيچ آداب و ترتيب خاص محدود كند.او دنيا را يك خانقاه بزرگ مي شمرد كه شيخ آن حق است و لو خود جز خادم اين خانقاه نيست . آستينهايش را چنانكه خودش يكبار به يك تن از يارانش گفته بود ،به همين جهت در مجالس سما بالا ميزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شيخ .اين طرز تلقي از خانقاه عالم از خادم وقت كه مولانا بود مي خواست به تمام واردان خانقاه وساكنان آن به چش مهمان عزيز نظر كند ،در عين حال از واردان وساكنان خانقاه كه همه طالب خدمت شايق صحبت يك شيخ واحد بودند طلب مي كرد كه هر جا ميرسند در هر مقام و مرتبه كه هستند ،به هر قوم و هر امت كه تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شيخ به خاطر شيخ يكديگر را به چشم برادر بنگرند .تفاوت در زبان وتفاوت در كيش را دستاويز تفوق جويي يابهانه زيادت طلبي نسازندچون به هر حال همه طالبان يك مقصد وعاشقان يك مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان،يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت كه لازمه برادري است در بين آنهابه نفرت كه جانمايه دشمني است تبديل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي وكشمكشهاي مربوط به بازرگاني پامال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد.
    تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهايي بود از اين رو به كتاب ومدرسه و درس نيازي نداشت.از طالب فقط سلوك روحاني مي خواست –سلوك روحاني براي عروج به ماوراي دنياي نيازها وتعلقها.بدين گونه سلوك صوفيانه كه نزد مولانا ازقطع تلق آزاد ميشد تا وقتي به نقطه نهايي كه فناي از خودي است منتهي نمي گشت به هدف سلوك كه اتصال با كل كاينات ،اتصال با دنياي غيب ،و اتصال با مبدا هستي بود نمي رسيد .اما تبتل كه قطع پيوند با خودي بود نزد مولانا به معني تر ك دنيا در مفهوم عاميانه آن نبود .مولانا رهبانيت و فقر دريوزه گران را كه عوام صوفيه از كشيشان روم گرفته بودند تاييد نمي كرد.قطع تعلق به اين معني بود كه روح را از دغدغه وتشويش بيهوده ميرهانيد و بي تعلقي را شرط سلوك روحاني سالك نشان ميداد .مولانا ديانات الهي را در نور اوحدي ميديد كه از چراغهاي مختلف مي تافت و لبته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد .اين به معني هر چند قول به تساوي اديان را بالظروره متضمن نبود باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت .
    با آنكه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم ميشد تفاوت داشت جوهر فكر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بايزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوك بود ،او طالب عمل و سلوك مجاهده آميز و بدون وقفه بود.
    مولانا وقتي از اوج قله حكمت و همت كه موضع روحاني او بود به دنياي عصر مينگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف ميديد .در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .
    خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.
    رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .
    نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.

    رحلت مولانا
    درسال672وجودمولانا به ناتواني گرائيد ودر بستر بيماري افتاد و به تبي سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبيبان به مداواي او كوشيدند و اكمل‌الدين و عضنفري كه از پزشكان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعي كردند، سودي نبخشيدتادر روزسكشنبه پنچم ماه جمادي‌الاخر سال672 روان پاكش از قالب تن بدرآمد و جان‌به‌جان آفرين تسليم كرد.
    اهل قونيه ازخردوبزرگ درتشييع جنازه ‌او حاضرشدند و حتي عيسويان و يهوديان در ماتم او شيون و افغان مي‌كردند. شيخ صدرالدين قونوي برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجليل بسيار در تربت مبارك بر سر گور پدرش بهاءالدين ولد به خاك سپردند.
    پس از وفات مولانا،علم‌الدين قيصر كه از بزرگان قونيه بود با مبلعي بالغ بر سي‌هزار درهم بر آن شد كه بنائي عظيم بر سر تربت مولانا بسازد. معين‌الدوله سليمان پروانه كه از اميران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت كردوپنجاه هزارديگربه حوالت بدو بخشيد و بدين‌ترتيب تربت مبارك كه آنرا قبه خضراء گويند بنا شد و علي‌الرسم پيوسته چند مثنوي خوان و قاري بر سر قبر مولانا بودند.
    مولانادرنزد پدرخود سلطان‌العلماء بهاءالدين ولدمدفون است واز خاندان و كسان وي بيش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاك سپرده شده‌اند.
    بنا به بعضي از روايات،ساحت اين مقبره پيش ازآمدن بهاءالدين ولد به قونيه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدين كيقباد آن موضع را به وي بخشيد و سپس آنرا ارم‌باغچه مي‌گفتند.
    افلاكي در مناقب‌العارفين مي‌نويسد كه:«افضل‌المتأخرين نجم‌الدين طشتي روزي در مجمع اكابر لزيفه مي‌فرمودند كه در جميع عالم سه چيز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اول‌كتاب مثنوي‌است كه هردومصراع رامثنوي مي‌گفتند،دراين زمان چون‌نام مثنوي گويند عقل به بديهه حكم مي‌كند كه مثنوي مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا مي‌گفتند،درين خال چون نام مولانا مي‌گويند حضرت او مفهوم مي‌شود. هركورخانه‌راتربت مي‌گفتند،بعداليوم‌چون يادتربت مي‌كنندوتربت مي‌گويند،مرقد‌مولاناكه‌تربت است معلوم مي‌شود».
    پس از رحلت مولاناحسام‌الدين چلبي جا نشين وي گشت. چلبي يا چالابي كلمه‌اي است تركي به معني آقا وخواجه ومولاي من، واصل آن چلب يا چالاب به معني معبود ومولاوخدااست درتركيه غالبأاين لغت عنوان بر پوست تخت نشينان وجانشينان مسندنشيني مولانا اطلاق مي‌شود حسام ا لدين در683 هجري در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبي جانشين وي گشت .سلطان ولدكه مردي دانشمد وعارفي متتبع بود تشكيلات درويشان مريد پدرش را نظم‌وترتيبي تازه دادوبارگاه مولانارامركزتعلييمات آن طايفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجري پسرش اولو عارف چلبي جانشين اوشد. پس ازوي درسال720هجري برادرش شمس‌الدين اميرعالم پيشواي‌دراويش مولويه گشت .وي درسال 734 هجري در گذشت. درزمان اوخانقاه‌هاي فراواني دراطراف واكناف آناطولي براي دراويش مولويه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسه‌ومركزتعليمات صوفيان‌درآمدوزيارتگاه اهل معرفت ازترك‌وعرب وعجم گرديد .شمار چلبياني كه پس ازمولانا پياپي برتخت پوست درويشي اونشسته‌اند تا1927 به سي و دو تن ميرسد .دراين اين سال اين بارگاه تبديل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.

    تربت و مقبره مولانا
    تربيت مولانادرشهر قوانيه است .قوانيه كه اصلاكلمه يوناني است درآن زبان ايكونيومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهاي صليبي به صور ايكونيوم Yconium و كونيوم Conium و استانكونا Stancona ذكر شده است وآن اسلام به شكل قونيه تعريب گرديده است .قونيه كه خودنام ايالتيدرمركز آناطولي است از طرف مشرق به نيغده واز جنوب به ايجل وآنتاليا واز مغرب به اسپرته وافيون‌واز جنوب‌غربي به‌اسكي شهرواز شمال‌به‌‌آنكارا محدوداست مقبره مولانا متشكل ازچندعمارت است كه بعضي ازآنها درعصرسلجوقي وبرخي‌درزمان سلاطين عثماني بناگرديده است .درآنجا تزييناتي از چوب و فلز و خطاطيهاي زيبا و قاليها و پارچه‌هاي قيمتي ديده مي‌شود .مقبره مولانا عبادتگاهي است كه درآن قبور بسياري ازكسان مولاناومريدان او قرار گرفته است.حجرات دراويش و مطبخ مولانا وكتابخانه نيز ملحق به اين بناست ومجموع آن به چندرواق تقسيم مي‌شود كه سبك همه رواقها گنبدي وشبيه يبگديگراست. صورت قبرها يي كه آن مشاهده مي‌شودهمه باكاشي فرش شده باپارچه‌هاي زربفت مفروش گرديده است. برروي صورت قبر پدر مولاناصندوقي‌ازآبنوس‌قرارداردكه‌خودازشاهكاري هنري‌است موزه مولانانسبتاغني است وپرازاشياوآثارعصر سلجوقي وعثماني مي‌باشد اين موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد كوچكي و حجرات درويشان و رواقهايي پراز پارچه‌هاي زربفت وقالي است. بعضي ازاين رواقها به نسخه‌هاي خطي قديم اختصاص داده شده است .

    مدخل بزرگ تربت مولانا:
    بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» مي‌گويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشان‌ازطرف مغرب به‌سوي حياط موزه باز مي‌شود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقة‌الارواح گشاده مي‌شودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز مي‌شود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي مي‌گذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فواره‌اي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب مي‌ريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجره‌هايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزه‌اي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامه‌هاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچه‌اي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرمي‌شدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوان‌روزنامه‌قونيه چنين‌آمده‌است.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است:

    شي سلطان مرادخان بن سليم‌خان يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد
    اولالر مولويلر بونده ساكــــــــــن اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد
    گورب دل بو بناي ديد تاريــــــــــخ بيوت جنت اسا اولدي آباد

    تصاویر مقبره مولانا
    كتابخانه‌هايي چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد كه از جمله كتابخانه دانشمند شهير و معاصر ترك عبدالباقي گل ـ پينارلي، و ديگر كتابخانه محقق معروف ترك جناب آقاي محمداندر Onder معاون نخست‌وزير و مدير كل اداره و سازمان فرهنگ و هنر كشور تركيه است.
    در قرائت‌خانه مولانا (شماره 3 درنقشه) كتابهاي دست‌نويس ومرقعاتي به خط خوش وجود دارد كه آنها را در جعبه آيينه‌هاي بلندگذارده‌اند. ازجمله نسخه‌هايي كه‌درآنجا مشاهده كردم چندنسخه مذهب به قطع‌رحلي‌مربوط به سالهاي 1278، 1288، 1323، 1367،1371ميلادي‌بودكه‌نسخه‌اول‌مقارن با676هجري‌درقديمترين‌نسخ مثنوي‌كه‌به‌خط خطاطي به نام محمدبن عبدالله مي‌باشد. ديگرديوان كبيرمثنوي به قطع رحلي مربوط به سال1366ميلادي و ديوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 ميلادي را در آنجا مشاهده كردم.

    دربالاي مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعليق برروي تابلويي نوشته شده«ياحضرت مولانا».سپس بربالاي مدخل رواقي كه به حرم وارد مي‌شود اين بيت پارسي از ملاعبدالرحمن جامي نوشته شده است:
    كعبة العشاق آمد اين مقام هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام بردولنگه درورودي بارگاه مولانا كه از چوب ساخته شده و به سبك رومي منبت‌كاري گرديده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاح‌المومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گرديده است.

    در نقره‌اي:
    ازقرائت‌خانه مي‌توان ازدرنقره‌اي به بارگاه مولانا واردشد. جناحين اين دربه قسمتهاي چهارگوش تقسيم مي‌شودواز چوب گردواست كه برروي آن روكشي از طلا و نقره كوبيده‌اند. بنا به كتيبه‌اي كه در آنجا موجود است اين در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزير اعظم دوره عثماني در 1599 ميلادي ساخته شده است.

    شبستان بارگاه مولانا
    از در نقره‌اي به تالار مركزي بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد مي‌شوند كه آنرا «حضور پير»‌خوانند. اين تالار با گنبدهايي پوشيده شده و قبور بسياري برصفه بلندي درآن قراردارد. قبة‌الخضراء يا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). اين گنبددرست بالاي قبرمولانا قرارگرفته است. روي‌صفه درطرف چپ تالارزيرطاقديسهايي كه محوطه رابه دوقسمت سماع‌خانه ومسجدتقسيم مي‌كند، شش قبراست كه دردورديف قراردارند. اين قبورمتعلق به خراسانيان ودرويشاني است كه همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونيه آمده‌اند. گنبدي كه بالاي قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه كرسي يا پست قبسي (شماره 9 در نقشه) خوانده مي‌شود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسام‌الدين چلبي محرابي قراردارد به ارتفاع2 مترونيم كه برروي آن بر زمينه سياه به خط طلايي نوشته شده: «ومن دخله كان آمنا»،ودومترپائين‌تركتيبه‌اي كوچكترازچوب به شكل محراب نهاده‌اندكه برروي‌آن نوشته شده: «شفاء‌الغليل لقاء‌الخليل».
    برديوارتربت مولانا تابلويي به خط خوش وجوددارد كه برروي آن نوشته شده: «يا حضرت نعمان‌بن ثابت رحمة‌الله» كه مقصود امام ابو حنيفه است.

    قبة‌الحضراء
    قبة‌الخضراء يا گنبد سبز بربالاي رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانكه در پيش گفتيم بارگاه مولانا در جايي بنا شده كه سابقاقسمتي ازباغ علاءالدين كيقباد بودكه آنرا به پدرمولانا بخشيد و چون بهاء‌الدين ولد را در آنجا به خاك سپردند آنرا «ارم باغچه» ناميدند. ساختمان اين بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 ميلادي مطابق با 673 هجري به پايان رسيد. اين بنا به نقطه گورجو خاتون زن سليمان پروانه، واميرعلاءالدين قيصر، و سلطان ولد، و به دست معماري هنرمندبه نام بدرالدين‌تبريزي ساخته شده بودويك شبستان ويك بام‌هرمي داشت. سپس در حدود سال 1396 ميلادي ابنيه ديگري بر آن افزوده شد. درزمان بايزيد دوم (1481ـ1512) ديوارهاي شرقي و غربي آنرا بر داشته و بناهايي بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز اين بارگاه بنايي مربع و داراي 25 مترارتفاع است. گنبد اصلي اين بارگاه پوشيده از كاشيهاي لاجوردي است و از آنجهت آنرا گنبد سبز يا قبة‌الخضراء نامند. اين گنبد در پائين به صورت استوانه و در بالا مخروطي كثيرالضلاع است كه بر عرشه آن ميله‌اي از طلاوجقه‌اي هلالي نصب كرده‌اند. اين گنبد به تعداد ائمه اثني‌عشر داراي دوازده ترك است و شباهت بسياري به كلاه صوفيان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردي شيعي مذهب بوده است. سه مناره در طرفين اين گنبد قرار گرفته كه مناره‌هاي چپ متعلق به مسجد سليميه و مناره طرف راست به مسجد كوچك تربت مولانا است.
    برديوارشرقي‌زيرپنجره‌گنبدمولاناباخط‌كوفي اين عبارات‌آمده است: «اعوذبالله من‌الشيطان‌الرجيم بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم نقشت‌القبة‌الخضراء في ايام دولة‌السلطان‌المؤيد بتابيد الله‌المستعان بايزيدبن محمدخان علي يدالعبد الضعيف المولوي عبدالرحمن بن محمدالحلبي وانشد في تاريخه هذين‌البيتين :
    هر كه خدمت كرد او مخدوم شد هر كه خود را ديد او محروم شد زير گنبد،

    قبر مرمرين مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.
    قبر مولانا پوشيده ازاطلس سياهي است كه توسط‌سلطان عبدالحميد دوم در1894هديه شده است. براين اطلس آياتي از قرآن با مهر پادشاهي نقش گرديده و خطاط آن حسن سري بوده است. ضريح اصلي مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدين ولد قرار دادند. ضريح بلندمولاناشاهكاري ازمنبت‌كاري دوران سلجوقيان روم است و آن توسط دو هنرمند يكي به نام سليم پسر عبدالواحد وديگري به نام حسام‌الدين محمد پسر كنك كنده‌كاري شده و در پيشاني و پهلو و عقب اي ضريح آياتي قرآني و اشعاري عرفاني از مولانا آمده است .

    کتیبه ها و نوشتهای مقبره مولانا :
    نخست كتيبه‌اي است بر قبر مولانا كه بر آن آية‌الكرسي را نوشته‌اند.

    ديگر بر جبهه صندوق قبر مولانا كتيبه‌اي است كه اين عبارات به عربي بر آن نوشته شده است:‌
    1ـ بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم و به نستعين والعاقبة‌للمتقين و لا عدوان الي علي‌الظالمين.
    2ـ قد صعد من‌زار هذالمرقد و هو مقبل مولانا سلطان علماء‌‌المشارق والمغارب.
    3ـ نورالله‌الازهر في‌الغياهب‌الامام بن‌الامام بن‌الامام اسطوان‌الاسلام هادي.
    4ـ الانام الي حضرة عزة‌ذي‌الجلال والاكرام موضع معالم‌الدين بعد.
    5ـ اندراس آياتها منير مناهيج‌اليقين بعد انطماس علاماتها مفتاح خزائن.
    6ـ العرش بحاله مظهر كنوزالفرش بقاله منمم بساتين ضمائرالخلائق بازاهيرالحقائق.
    7ـ نور مقلة‌الكمال مهجة صورت‌الجمال قرة‌اطباق احداق‌العشاق محلي اعناق.
    8ـ عارفي الآفاق باطواق محبة‌الخلاق محيط اسرارالفرقانيه مدارالمعارف‌الربانيه.

    پس ازآن كتيبه‌اي است كه درقسمت پائين آمده و نام عبدالرحمن بن سليم معمار سازنده آن ضريح بر پايان آن آمده است:
    1ـ قطب‌العالمين محيي نفوس.
    2ـ العالمين جلال‌الحق والمله.
    3ـ والدين وارث‌الانبياء والمرسلين.
    4ـ خاتم‌الاولياء‌المكملين ذي‌المراتب.
    5ـ والمنازل‌العليه والمناقب والفضائل.
    6ـ السنيه محمدبن محمدبن‌الحسين.
    7ـ البلخي عليه تحية‌الرحمن وسلامه.
    8ـ و قد اتتقل قدس‌الله.
    9ـ نفسه ور وح رمسه.
    10ـ في خامس جمادي‌الآخر.
    11ـ سنة اثنين و سبعين و ستمائه.
    12ـ هذا ضريح من صنعة.
    13ـ عبدالرحمن بن سليم.
    14ـ المعمار عفاالله عنه.

    در قسمت جلوي صندوق قبر مولانا اين نه بيت از ديوان كبير او يعني ديوان شمس آمده است:
    1ـ بروز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
    2ـ براي من مگري و مگو دريغ دريغ بيوغ ديو در افتي دريغ آن باشد
    3ـ جنازه‌ام چو ببيني مگو فراق فراق مرا وصال ملاقات آن زمان باشد
    4ـ مرا بگور سپاري مگو وداع وداع كه گور پرده جمعيت جنان باشد
    5ـ فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر غروب شمس وقمررا چرازيان باشد
    6ـ ترا غروب نمايد ولي شروق بود لحدچوبحس نمايدخلاص‌جان باشد
    7ـ كدام‌دانه‌فرورفت درزمين‌كه نرست چرا بدنه انسانيت اين گمان باشد
    8ـ كدام دلو فرو رفت و پر برون نامد ز چاه يوسف جان را فغان آمد
    9ـدهان‌چوبستي‌ازين‌سوي‌آن‌طرف‌بگشا كه هاي وهوي تودرجولامكان باشد

    سپس اين ده بيت از قسمت جلوي صندوق آغاز شده و پشت سر اشعار فوق آمده است، و آن ابيات نيز از ديوان كبير مي‌باشند:
    1ـ زخاك من اگر گندم بر آيد از آن گر نان پزي مستي خزايد
    2ـ خمير و نانوا ديوانه گردد تنورش بيت مستانه سرايد
    3ـ اگر بر گور من آيي زيارت ترا خر پشته‌ام رقصان نمايد
    4ـ ميابي دف بگورم اي برادر كه در بزم خدا غمگين نمايد
    5ـ ز نخ بر بسته ودرگورخفته دهان افيون آن دلدار خايد
    6ـ بدري‌زان‌كفن برسينه بندي خراباتي ز جانت در گشايد
    7ـ زهرسوبانگ‌چنگ‌وچنگ‌بستان ز هر كاري بلا بد كار زايد
    8ـ مراحق ازمي عشق‌آفريدست همان عشقم اگر مرگم بسايد
    9ـ منم مستي واصل‌من‌مي‌عشق بگو از مي بجز مستي چه آيد
    10ـ زبرج‌روح‌شمس‌الدين‌تبريز بنزد روح من يكدم بتابد

    در عقب صندوق قبر مولانا در قسمت هلالي و وتر صندوق باز اين ابيات از ديوان كبير آمده است:
    1ـ چون جان تو مي‌ستاني چون شكرست مردن با تو ز جان شيرين شيرين ترست مردن
    2ـ بر دار اين طبق را زيرا خليل حق را باغست و آب حيوان گر آرزوست مردن
    3ـ اين سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

    در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابياتي از جابه جاي مثنوي بر گزيده شده و آنها را دنبال هم نوشته‌اند:
    1ـ باز سلطانم گشتم نيكو پيم فارغ از مردارم و كركس نيم
    2ـ باز جانم باز صد صورت تند زخم بر ناقه نه بر صالح زند
    3ـ حال صالح گر بر آرد يك شكوه صد چنان ناقه بزايد متن كوه
    4ـ چشم دولت سحر مطلق مي‌كند روح شد منصوراناالحق مي‌كند
    5ـ صورت معشوقه‌چون‌شددرنهفت رفت‌وشدبامعني معشوق جفت
    6ـ جسم ظاهرعاقبت خودرفتنيست تا ابد معني بخواهد شادزيست
    7ـ آن‌عتاب‌اررفت هم‌برپوست‌رفت دوست‌بي‌آزارسوي‌دوست‌رفت
    8ـ من شدم عريان ز تن او از خيال مي‌خرامم در نهايت الوصال
    9ـ كارگاه گنج حق در نيستيست غره‌هستي‌چه‌داني‌نيست‌چيست
    10ـ جمله استادان پي اظهار كار نيستي جويند و جاي انكسار
    11ـ لا جرم استاد استادان صمد كارگاهش نيستي و لا بود
    12ـ هركجااين نيستي‌افزون‌تراست كارحق و كارگاهش آن سراست
    13ـ نيستي چون هست بالاتر طبق بر همه بردند درويشان سبق
    14ـ زانكه كان و مخزن سر خدا نيست غير نيستي در انجل
    15ـ چون‌نه‌شيري‌هين‌منه‌توپاي‌پيش كان‌اجل‌گرگست‌وجان‌تست‌ميش
    16ـ ور ز ابدالي و ميشت شير شد ايمن آگه گرگ تو سر زير شد
    17ـ كيست‌ابدال‌آنكه اومبدل شود خمرش‌از تبديل يزدان خل‌شود
    18ـ هست از روي بقاي ذات او نيست‌گشته‌وصف اودروصف هو
    19ـ چون زبانه شمع پيش آفتاب نيست‌باشد هست باشددرحساب
    20ـ مي‌پرد چون آفتاب اندر افق باعروس‌صدق‌وصورت‌چون‌تتق
    21ـ انهم تحت قباني كامنون جز كه يزدانشان نداند آزمون
    22ـ درخور دريا نشدجزمرغ آب ختم كن و الله اعلم بالصواب

    در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبت‌كاري بطورعمودي چهارضلعي درمقابل هم قرارگرفته كه به سبك رومي تزئين يافته و نام صنعتگر آن چنين آمده است: «عمل همام‌الدين محمدبن كنك‌القنوي».

    كتيبه‌اي ديگر در مقابل آن است كه بر آن اين عبارت به عربي آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنكم حيوة‌الدنيا ولا يغرنكم بالله‌الغرور».

    كتيبه‌اي در قاعده صندوق قبر مولانا به خط كوفي نوشته شده و اين كلمات از آن قابل خواندن است:
    1ـ واحد………….
    2ـ عليك باخوان……….. علينا
    3ـ ان……………….
    4ـ ………… قلنا اذا اموالك من زمانك
    در قسمت جنوبي مرقد مولانا اطاقي ايت مه نام دايره چلبي و اكنون كتابخانه است.
    بر روي پنجره‌اي كه آنرا پنجره نياز مي‌خوانند اين اشعار نوشته شده است:
    درها همه بسته‌اند الا در تو تا ره نبرد غريب الا بر تو
    اي دركرم عزت نورافشاني خورشيدو مه‌وستارگان چاكرتو

    قبور ديگر:
    درمغرب قبة‌الخضراء ونزديك بالا سرمولانا قبركراخاتون زن مولانا جاي دارد كه بر صندوق قبرش چنين نوشته شده است:
    1ـ الله‌الباقي.
    2ـ انتقلت‌المخدره‌المصوفه ثقية‌الذات.
    3ـ مرضية‌الصفات رفيعة‌القدر مشروحة‌الصدر.
    4ـ ذي‌الهمة‌العاليه والمناقب‌المعاليه عصمة.
    5ـ الدين‌المخصوصه بصفات‌العاملين مريم‌الثاني.
    6ـ بحرالمعاني مقبولة‌الحق محمودة‌الخلق والخلق.
    7ـ صاحبة مولانا قدس‌الله سره.
    8ـ كراخاتون رضي‌الله عنها و ارخلها الي.
    9ـ حظائرالقدس اواها من دارالهوان.
    10ـ الي جوارالرحمن اخير يوم‌الخميس‌الثالث عشر.
    11ـ من شهر رمضان من شهور سنة احدي و تسعون و ستمائه.

    صندوق قبر ملكه خاتون دختر مولانا نيز در همانجا جاي دارد و بر آن چنين نوشته شده است:
    1ـ الله‌الباقي.
    2ـ هذه تربت‌الست‌الزنانيه افتخار مخدرات.
    3ـ العالم تاج مستورات بني‌آدم مكله خاتون.
    4ـ ابنة سلطان‌المشايخ والعارفين قطب‌الاوتاد.
    5ـ والمحققين وارث‌الانبياء والمرسلين.
    6ـ جلال‌الحق والملة والدين قدس‌الله.
    7ـ سر هما في‌ثاني عشر شعبان سنة‌ثلث و سبعمائه.

    مرقد مظفرالدين چلبي امير عالم پسر مولانا (درگذشته در 676) نيز در آنجا قرار دارد كه كتيبه آن چنين است:
    1ـ هذه تربة شمس.
    2ـ مشارق‌المعالي تاج مفارق‌الاعالي.
    3ـ مظفرالدين امير عالم‌بن.
    4ـ مولانا سلطان‌المحبوبين جلال.
    5ـ الحق والدين محمدبن محمدبن الحسين.
    6ـ البلخي قدس.
    7ـ الله سر هم نقله من دارالغرور.
    8ـ الي‌دارالسرور في سادس جمادي.
    9ـ الاول سنة ست و سبعين.
    10ـ وستمائه غفرالله لهم.

    ديگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا كه بر كتيبه صندوق قبرش چنين نوشته شده است:
    هذه قبر الست
    الزاهدة الدار الطاهرة
    جلاله خاتون حفيدة سلطان
    العلماء والمحققين جلال‌الملة
    والدين قدس‌الله روحهما
    في عرة محرم سنة اثني و ثمانين و ستمائه

    ديگر صندوق قبر ملكه خاتون دختر قاضي تاج‌‌الدين كه در سال 730 كشته شده قرار دارد و كتيبه آن چنين است:
    الله الباقي
    انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعيدة
    الشهيدة مقتولة الاولياء تاج‌المخدرات افتخار
    المستورات ملكه خاتون نور الله ضريحها
    ابنة اقضي القضاة مولانا تاج‌الملة والدين
    ادام‌الله فضائله من دارالعرور الي دارالسرور
    ليلة‌الاربعاء سادس عشر جمادي‌الاخر سنة ثلثين و سبعمائه

    بالاخره قبر حسام‌الدين چلبي است كه بر صندوق قبرش چنين آمده:
    1- هذه تربة شيخ‌المشايخ قدوة العارفين امام
    2- الهدي واليقين مفتاح خزائن العرش امين كنزالفرش
    3- جنيدالزمان بايزيد الدوران ابوالفضائل ضياءالحق
    4- حسام‌الدين حسن‌بن محمدبن الحسين المعروف باخي ترك
    5- رضي‌الله عنه و عنهم الارموي الاصل بماقال اميست كرديأ
    6- واصبحت عربيأ قدس‌الله روحه في تاريخ يوم‌الاربعاء
    7-في ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانين و ستمائه

    ديگر صندوق قبر نوه حسام‌الدين چلبي (درگذشته در 747) است كه بر كتيبه آن چنين آمده است:
    انتقل من دارالفناء الي دارالبقاء
    حسام‌الدين حسن‌بن صدرالدين محمد
    بن‌چلبي حسام‌الحق والملة والدين نورالله
    مضجعهم في يوم السبت التاسع و العشرين
    شوال سنة سبع و اربعين و سبعمائه

    قبورعده‌اي چلبيان كه ازخويشان مولانابودندودختران ايشان نيز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد(شماره 8 در نقشه).به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذيل مشاهده مي‌شود:

    بهاءالدين ولد پدر مولانا كه در عقب صندوق قبر مولانا قرار داردوبرروي صندوق قبرش اين كتيبه نوشته شده‌است:
    الله الباقي
    هذه تربة مولانا و سيدنا
    صدرالشريعة منبع الحكمه
    محي‌السنة قامع‌البدعه و قدوة
    العالم العالم‌العامل الرباني سلطان العلماء
    مفتي‌الشرق و الغرب بهاءالملة والدين
    شيخ‌الاسلام والمسلمين محمدبن
    الحسين‌بن احمد البلخي رضي‌الله عنه و عن
    اسلافه توفي في ضحوة يوم‌الجمعه الثامن
    10- غشر شهر ربيع‌الاخر سنة ثمان عشرين و ستمائه

    شيخ صلاح‌الدين زركوب(درگذشته در 657)كه در بالاي صندوق قبرش چنين نوشته شده:
    الله الباقي هذه تربة شيخنا
    شمس‌العارفين علم‌الهدي و اليقين ملك‌الابدال كامل‌الحال و
    القال امن‌القلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم
    سلطان البصيرة طاهرالسيرة والسرة بحرالاسرار الالهيه ترجمان الرموز
    لعيبة امام‌التقوي محرم عرائب‌النجوي بايزيدالعصر جنيدالزمان
    صلاح‌الحق والدين ابوالمفاخر فريدون‌بن ياعيبسان
    القونوي الذهبي قدس‌الله سره في عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسين و ستمائه

    شيخ كريم‌الدين بكتيمور‌اوعلو يكي از‌مريدان مولانا كه استاد‌سلطان ولد‌بود(درگذشته در691)كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين آمده است:
    هذه تربة الشريفة فخرالاصحاب العارفين
    الفائق‌العاشق والصادق شيخ كريم‌الدين
    ابن‌الحاج بكتيمور المولوي رجمةالله عليه
    قي تاريخ شهر ذي‌الحجة سنة احدي و تسعين و ستمائه
    ديگر علاءالدين چلبي پسر مياني مولانا(درگذشته در660)است كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين نوشته شده است:
    الله الباقي هذه تربة
    الصدر المرحوم علاءالدين محمدبن شيخ‌المشايخ
    سلطان‌العلماء والعارفين جلا‌الحق والدين محمد
    ين‌محمدبن الحسين البلخي افاض‌الله بركاته
    علي‌المسلمين و خصص ولده بمزيد كل عناية
    اواخر شوال سنة ستين و ستمائه
    دیگر شمس‌الدين يحيي برادر مادري(فرزند خوانده)مولانا است كه كتيبه صندوق قبر او چنين است:
    تربة امير شمس‌الدين يحيي
    بن‌محمد شاه برادر مادري يا او
    لاد مولانا قدس‌الله سره العزيز
    در تاريخ هفتم ربيع‌الاخر سنه اثني و تسعين و ستمائه
    ديگر قبور نجم‌الدين فريدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبي ،وبيوك زاهد چلبي،و شمس‌الدين عابد چلبي ، و واجد چلبي پسر سلطان ولد و ديگر چلبيان و ساير دختران ايشان است.
    رويهم 65 صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد كه بالاي قبر مردان عمامه‌اي گذاشته‌اند،ولي قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولانا شمعها وشمعدانها واشياء نفيس نهاده‌اندكه همه آنها توسط مشتاقان و عشاق زيارت آن بزرگوار تقديم شده است.مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه يافت و سماع‌خانه و مسجد كوچك به آن افزوده گشت
    بر گرفته از http://linkto.ir

    از سایت http://mycrack.blogfa.com
    زندگي نامه مولوي
    جلال‌الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسين بن حسيني خطيبي بكري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يكي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار است. خانواده‌ي وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبتش به ابوبكر خليفه مي‌رسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده‌ي سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و بهمين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.
    وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت چون پدرش از سلسله لطفي نداشت بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خود خراسان را ترك كرد و از آن راه بغداد به مكه رفت و از آنجا در الجزيره ساكن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه(ملطيه) سلطان علاءالدين كيقباد سلجوقي كه عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت كرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال‌الدين پنج ساله بود و پدرش در سال629 هجري در قونيه رحلت كرد.
    [​IMG]
    پس از مرگ پدر مدتي در خدمت سيد برهان‌الدين ترمذي بود كه از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجري به‌ آن شهر آمده بود شاگردي كرد و سپس تا سال 645 هجري كه شمس‌الدين تبريزي رحلت كرد جزو مريدان و شاگردان او بود آنگاه خود جزو پيشوايان طريقت شد و طريقه‌اي فراهم ساخت كه پس از وي انتشار يافت و به اسم طريقه‌ي مولويه‌ معروف شد و خانقاهي در شهر قونيه برپا كرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت و آن خانقاه كم‌كم بدستگاه عظيمي بدل شد و معظم‌ترين اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا اين زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونيه باقي است و در تمام ممالك شرق پيروان بسيار دارد. جلال‌الدين محمد مولوي همواره با مريدان خود مي‌زيست تا اينكه در پنجم جمادي‌الاخر سال 672 هجري رحلت كرد، وي يكي از بزرگترين شاعران ايران و يكي از مردان عالي ‌مقام جهان است و در ميان شاعران ايران شهرتش به پاي شهرت فردوسي و سعدي و عمرخيام و حافظ مي‌رسد و از اقران ايشان بشمار مي‌رود. آثار وي به بسياري از زبانهاي مختلف ترجمه شده، اين عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندي انديشه و بيان ساده و دقت در خصال انساني يكي از برگزيدگان نامي دنياي بشريت بشمار مي‌رود و يكي از بلندترين مقامات را در ارشاد فرزند آدمي دارد و در حقيقت او را بايد در شمار اولي دانست. سرودن شعر تا حدي تفنن و تفريح و يك نوع لفافه‌اي براي اداي مقاصد عالي او بوده و اين كار را وسيله‌ي تفهيم قرار داده است. اشعار وي به دو قسمت منقسم مي‌شود نخست منظومه‌ي معروف اوست كه از معروفترين كتابهاي فارسي است و آنرا مثنوي معنوي نام نهاده است. اين كتاب كه صحيح‌ترين و معتبرترين نسخه‌هاي آن شامل 25632 بيت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضي به اسم صيقل‌الارواح نيز ناميده‌اند. دفاتر شش‌گانه آن همه بيك سياق و مجموعه‌اي از افكار عرفاني و اخلاقي و سير سلوك است كه در ضمن، آيات و احكام و امثال و حكايتهاي بسيار در آن آورده است و آن را به خواهش يكي از شاگردان خود حسن بن محمد بن اخي ترك معروف به حسام‌الدين چلبي كه در سال 683 هجري رحلت كرده است به نظم در‌آورده. جلال‌الدين مولوي هنگامي كه شوري و وجدي داشته چون بسيار مجذوب سنايي و عطار بوده است به همان وزن و سياق منظومه‌هاي ايشان اشعاري با كمال زبردستي بديهه مي‌سروده است و حسام‌الدين آنها را مي‌نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجري تمام شده و در اين موقع به واسطه‌ فوت زوجه‌ي حسام‌الدين ناتمام مانده و سپس در سال 664هجري دنباله‌ي آن را گرفته و پس از آن بقيه را سروده است. قسمت دوم اشعار او مجموعه‌ي بسيار قطوري است شامل نزديك صدهزار بيت غزليات و رباعيات بسيار كه در موارد مختلف عمر خود سروده و در پايان اغلب آن غزليات نام شمس‌الدين تبريزي را برده و جهت به كليات شمس تبريزي و يا كليات شمس معروف است و گاهي در غزليات خاموش و خموش تخلص كرده و در ميان آن همه اشعار كه با كمال سهولت ميسروده است غزليات بسيار رقيق و شيواست كه از بهترين اشعار زبان فارسي بشمار تواند آمد.
    جلال‌الدين بلخي پسري داشته است به اسم بهاءالدين احمد معروف به سلطان ولد كه جانشين پدر شده و سلسله ارشاد وي را ادامه است. وي از عارفان معروف قرن هشتم بشمار مي‌رود و مطالبي را در مشافهات از پدر خود شنيده است در كتابي گرد آورده و «فيه مافيه نام نهاده است و نيز منظومه‌اي بهمان وزن و سياق مثنوي، بدست هست كه به اسم دفتر هفتم مثنوي معروف شده و به او نسبت مي‌دهند اما از او نيست. ديگر از آثار مولانا مجموعه‌ي مكاتيب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.
    هرمان اته خاورشناس مشهور آلماني درباره‌ي جلال‌الدين محمد بلخي (مولوي) چنين نوشته است:«به سال ششصد و نه هجري بود كه فريدالدين عطار اولين و آخرين بار حريف آينده‌ي خود كه مي‌رفت در شهرت شاعري بزرگترين همدوش او گردد يعني جلال‌الدين را كه آن وقت پسري پنج ساله بود در نيشابور زيارت كرد و گذشته از اينكه (اسرار نامه) را براي هدايت او به مقامات عرفاني به وي هديه نمود با يك روح نبوت عظمت جهانگير آينده‌ي او را پيشگوئي كرد.
    جلال‌الدين محمد بلخي كه بعدها به عنوان جلال‌الدين رومي اشتهار يافت و بزرگترين شاعر عرفاني مشرق زمين و در عين حال بزرگترين سخن‌پرداز وحدت وجودي تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسين الخطيبي‌البكري ملقب به بهاءالدين ولد در ششم ربيع‌الاول سال ششصد و چهار هجري در بلخ به دنيا آمد. پدرش با خاندان حكومت وقت يعني خوارزمشاهيان خويشاوندي داشت و در دانش و واعظي شهرتي بسزا پيدا كرده بود. ولي به حكم معروفيت و جلب توجه‌ي عامه كه وي در نتيجه دعوت مردم بسوي عالمي بالاتر و جهان‌بيني و مردم‌شناسي برتري كسب نمود، محسود سلطان علاءالدين خوارزمشاه گرديد و مجبور شد به همراهي پسرش كه از كودكي استعداد و هوش و ذكاوت نشان مي‌داد قرار خود را در فرار جويد و هر دو از طريق نيشابور كه در آنجا به زيرت عطار نايل آمدند و از راه بغداد اول به زيرت مكه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطيه رفتند و در آنجا چهار سال اقامت گزيدند بعد به لارنده انتقال يافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند و در آنجا بود كه جلال‌الدين تحت ارشاد پدرش در دين و دانش مقاماتي را پيمود و براي جانشيني پدر در پند و ارشاد كسب استحقاق نمود. در اين موقع پدر و فرزند بموجب دعوتي كه از طرف سلطان علاءالدين كيقباد از سلجوقيان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونيه كه مقر حكومت سلطان بود عزيمت نمدند و در آنجا بهاءالدين در تاريخ هيجدهم ربيع‌الثاني سال ششصد و بيست و هشت(628 هجري) وفات يافت. جلال‌الدين از علوم ظاهري كه تحصيل كرده بود خسته گشت و با جدي تمام دل در راه تحصيل مقام علم عرفان نهاد و در ابتدا در خدمت يكي از شاگردان پدرش يعني برهان‌الدين ارمذي كه 629 هجري به قونيه آمده بود تلمذ نمود، بعد تحت ارشاد درويش قلندري به نام شمس‌الدين تبريزي درآمد و از سال 642 تا 645 در مفاوضه‌ي او بود و او با نبوغ معجزه‌آساي خود چنان تأثيري در روان و ذوق جلال‌الدين اجرا كرد كه وي به سپاس و ياد مرشدش در همه غزليات خود به جاي نام خويشتن نام شمس تبريزي را بكار برد. همچنين غيبت ناگهاني شمس در نتيجه‌ي قيام عوام و خصومت آنها با علوي‌طلبي وي كه در كوچه و بازار قونيه غوغائي راه انداختند و در آن معركه پسر ارشد خود جلال‌الدين يعني علاءالدين هم مقتول گشت تأثيري عميق در دلش گذاشت و او براي يافتن تسليت و جستن راه تسليم در مقابل مشيعت طريقت جديد سلسله مولوي را ايجاد نمود كه آن طريقت تاكنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال‌الدين انتخاب مي‌گردند. علائم خاص پيروان اين طريقت عبارتست در ظاهر از كسوه‌ي عزا كه بر تن مي‌كنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعي عرفاني يا سماع كه برپا مي‌دارند و واضع آن خود مولانا هست و آن رقص همانا رمزيست از حركات دوري افلاك و از رواني كه مست عشق الهي است. و خود مولانا چون از حركات موزون اين رقص جمعي مشتعل مي‌شد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهي سرشار مي‌گشت، آن شكوفه‌هاي بي‌شمار غزليات مفيد عرفاني را مي‌ساخت كه به انضمام تعدادي ترجيع‌بند و رباعي ديوان بزرگ او را تشكيل مي‌دهد و بعضي از اشعار آن از لحاظ معني و زيبايي زبان و موزونيت ابيات جواهر گرانبهاي ادبيات جهان محسوب است. اثر مهم ديگر مولانا كه نيز پر از معاني دقيق و داراي محسنات شعري درجه اول است همانا شاهكار او كتاب مثنوي يا به عبارت كاملتر «مثنوي معنوي» است در اين كتاب كه شاهد گاهي معاني مشابه تكرار شده و بيان عقايد صوفيان به طول و تفصيل كشيده و از اين حيث موجب خستگي خواننده گشته است از طرف ديگر زبان ساده و غير متصنع به كار رفته و اصول تصوف به خوبي تقرير شده آيات قرآني و احاديث به نحوي رسا در شش دفتر مثنوي به طريق استعاره تأويل و عقايد عرفاني تشريح گرديده است. آنچه به زيبايي و جانداري اين كتاب مي‌افزايد همانا سنن و افسانه‌ها و قصه‌هاي نغز پر مغزيست كه نقل گشته. الهام‌كننده‌ي مثنوي شاگرد محبوب او «چبلي حسام‌الدين» بود كه اسم واقعي او حسن بن محمد بن اخي ترك، است. مشاراليه در نتيجه‌ي مرگ خليفه (صلاح‌الدين زركوب) كه بعد از تاريخ 657 هجري اتفاق افتاد به جاي وي به جانشيني مولانا برگزيده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال به همين سمت مشغول ارشاد بود تا اينكه خودش هم به سال 683 هجري درگذشت. وي با كمال مسرت مشاهده نمود كه مطالعه‌ي مثنوي‌هاي سنائي و عطار تا چه اندازه در حال جلال‌الدين جوان ثمر بخش است. پس او را تشويق و ترغيب به نظم كتاب مثنوي كرد و استاد در پيروي از اين راهنمايي حسام‌الدين دفتر اول مثنوي را بر طبق تلقين وي به رشته‌ي نظم كشيد و بعد به واسطه‌ي مرگ همسر حسام‌الدين ادامه‌ي آن دو سال وقفه برداشت. ولي به سال 662 هجري استاد بار ديگر به كار سرودن مثنوي پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه‌ي بزرگ خود را در شش دفتر به پايان برد. دفتر ششم كه آخرين سرود زيبا و در واقع سرود وداع اوست كمي قبل از وفاتش كه پنجم جمادي‌الثاني سال 672 هجري اتفاق افتاد، پايان يافت و اگر ابيات نهايي طبع بولاق مثنوي كه به تنها فرزند جلال‌الدين يعني بهاءالدين احمد سلطان ولد نسبت داده شده اصيل باشد، دفتر ششم به طور كامل خاتمه نيافته بود و به همين علت به طوري كه طبع لنكو نشان مي‌دهد شخصي به نام محمد الهي‌بخش آن را تكميل كرده است. به حكم اين سابقه، اين كه در شرح مثنوي تركي تأليف اسماعيل‌ بن احمد الانقيروي از يك دفتر هفتم سخن به ميان آمده صحيح نيست و باطل است. اما در باب عقايد صوفيانه مولانا بايد گفت كه وي لزوم افناي نفس را بيشتر از اسلاف خود تأكيد مي‌كند و در اين مورد منظور او تنها از بين بردن خودكامي نيست بلكه در اساس بايد نفس فردي جزئي كه در برابر نفس كلي مانند قطره‌ايست از دريا، مستهلك گردد. جهان و جمله‌ي موجودات عين ذات خداوند است زيرا همگي مانند آبگيرهايي كه از يك چشمه بوجود مي‌آيند از او نشئت مي‌گيرند و بعد به سوي او بازمي‌گردند. اساس هستي، خداي تعالي است و باقي موجودات در برابر هستي او فقط وجود ظلي دارند. در اينجاست به طوري كه وينفليد هم در مقدمه خود به مثنوي بيان كرده، فرق عقيده‌ي وحدت وجودي ايراني از كافه‌ي عقايد مشابه ديگر مبين مي‌گردد. و آن عبارت از اينست كه به موجب تعليم ايراني وجود خداي تعالي در كل مستهلك نمي‌گردد و ذات حي او را از بين نمي‌برد بلكه برعكس وجود كل است كه در ذات باري‌تعالي مستهلك مي‌شود. زيرا هيچ چيز غير از او وجود واقعي ندارد و هستي اشياء بسته به هستي اوست و به مثابه سايه‌اي است از مهر وجود او كه بقايش بسته به نور است. اين برابري خالق و مخلوق اشعار مي‌دارد كه انسان عبارت از ذره‌ي بي‌مقداري نيست بلكه داراي اراده‌ي مختار و آزادي عمل است و از اين رهگذر مسئول اعمال و كردار خويش است و بايد به واسطه‌ي تجليه و تهذيب نفس كه در نتيجه‌ي سلوك در راه فضايل نظير تواضع و بردباري و مواسات و همدردي به دست مي‌آيد بكوشد و خود را به وصال حق برساند. البته اور است كه در اين سلوك دشوار رنج‌آور توسط پير و مرشد روحاني راهنمايي شود و پيداست كه اين حيات دنيوي فقط يك حلقه‌اي است از حلقه‌هاي سلسله‌ي وجود كه آن را در گذشته پيموده و بعد هم خواهد پيمود. نيز در تعليمات جلال‌الدين مذهب تناسخ را كه در فرقه‌ي اسماعيليه هست، مشاهده مي‌كنيم مولانا آن را به سبك اصول تصوف آنچنان پرورانده كه گويي عقيده تطور يا تكامل عصر ما را پيشگويي كرده است.
    آدمي از مراحل جماد و نبات و حيوان تطور نموده و به مرحله‌ي انسان رسيده است و پس از مرگ از اين مرحله هم ارتقا مي‌جويد تا به مقام ملكوت و مرحله‌ي كمال برسد و در وجود باري‌تعالي به وحدت نائل گردد. همانطور كه به حكم اين وحدت اساسي بهشت و دوزخ در حقيقت يكي مي‌گردد و اختلاف بين اديان مرتفع مي‌شود، فرق ميان خير و شر هم از ميان بر‌مي‌خيزد زيرا اين همه نيست مگر جلوه‌هاي مختلف يك ذات ازلي. مي‌دانيم كه بعضي درويشان از اين عقيده چه نتيجه‌هاي محل تأمل و ترديدي گرفتند و چطور مسائل نظري استاد را به صورت عمل در‌آوردند و نه تنها تمام اعمال را از نيك و بد يكسان شمردند بلكه كارهاي عاري از هر نوع اخلاق را مجاز شمردند. ولي نه عطار چنين تفسيري از اصول تصوف كرده بود نه سنايي، و نه جلال‌الدين و هرگز خود در عمل راه نرفتند. به عكس جلال‌الدين بي‌انقطاع پيروان خود را به لزوم اعمال حسنه و رفتار نيكو ترقيب نموده و اگر حاجتي به اثبات باشد كافيست به كلمات توديع استاد خطاب به شاگردان خود(كه در نفحات‌الانس جامي نقل شده) و به وصيت‌نامه‌ي او به پسرش ارجاع شود كه در آنها به طور تأكيد به ترس از خدا و اعتدال در خواب و خوراك و خودداري از هر نوع گناه و تحمل شدايد، و تنبه و مبارزه با شهوت و تحمل در مقابل تمسخر و اعتراض از دنيا و احتراز از معاشرت با اشخاص پست و احمق، و به پيروي از تقوا دعوت مي‌نمايد و كسي را بهترين انسان مي‌نامد كه درباره‌ي ديگران نيكي كند و سخني را نيكوترين سخن مي‌داند كه مردم را به راه راست ارشاد نمايد.
    بهترين شرح حال جلال‌الدين و پدر و استادان و دوستانش در كتاب مناقب‌العارفين تأليف حمزه شمس‌الدين احمد افلاكي يافت مي‌شود. وي از شاگردان جلال‌الدين چلبي عارف نوه‌ي مولانا متوفي سال 710 هجري بود. همچنين خاطرات ارزش‌داري از زندگي مولانا در «مثنوي ولد» مندرج است كه در سال 690 هجري تأليف يافته و تفسير شاعرانه‌ايست از مثنوي معنوي. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست و او به سال 623 هجري در لارنده متولد شد و در سال 683 به جاي مرشد خود حسام‌الدين به مسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجري درگذشت. نيز از همين شخص يك مثنوي عرفاني به نام«رباب بنامه» دردست است».
    در ميان شروح متعدد كه به مثنوي نوشته شده مي‌توان از اينها نام برد: جواهرالاسرار و ظواهرالانوار تأليف كمال‌الدين حسين بن حسن خوارزمي كه به روايتي در سال 840 هجري و به روايت ديگر در سال 845 هجري درگذشته، اين كتاب تمام مثنوي را شرح مي‌كند و مقدمه‌اي مركب از ده فصل دارد كه در باب عرفان است و در ظاهر قديم‌ترين شرح مثنوي است، ولي به موجب نسخه‌هاي خطي كه در دست است فقط سه‌ كتاب اول آن باقي مانده. ديگر شرحي است بنام«حاشيه‌ي داعي»تأليف نظام‌الدين محمد‌بن‌حسن الحسيني‌الشيرازي متخلص به داعي كه به سال 810 هجري تولد يافت و در سال 865 هجري كليات خود را جمع كرد كه مركب است از ديوان عرفاني و رسالات منثور و هفت مثنوي كه در آن از سبك جلال‌الدين پيروي كرده و عبارتند از «كتاب مشاهده» سال 836 هجري «كتاب گنج روان» سال 841 هجري«كتاب چهل صباح» سال 843 هجري«ساقي نامه» كه نيز از عقايد سوفيانه بحث مي‌كند.
    ديگر «كشف‌الاسرار معنوي» در شرح دو دفتر اول تأليف ابوحامد بن معين‌الدين تبريزي كه اين تأليف نيز مقدمه‌ي سودمندي دارد و تاريخ تأليف آن مقارن است با دو تاريخ شرح مذكور در فوق (نسخه‌ خطي در موزه بريتانيا موجود است)ديگر«شرح شمعي» به زبان تركي كه در سال 999 هجري تأليف يافته، ديگر«لطائف‌المعنوي» و «مرأه‌المثنوي» دو شرح از عبداللطيف‌ بن عبدالله العباسي و او همان است كه حديقه‌ي سنائي را هم شرح كرده. هم او يك نسخه‌ي منقح مثنوي را به نام«نسخه‌ي ناسخه‌ي مثنويات سقيم» تهيه كرده و شرحي براي لغات آن به نام لطايف‌اللغات تأليف نموده است.
    ديگر «مفتاح‌المعاني» تأليف سيد عبد الفتاح الحسيني العسكري كه در سال 1049 هجري از طرف شاگردش هدايت منتشر شد. از همو منتخباتي از مثنوي به نام« درمكنودن» به جا مانده، گذشته از شروحي كه مذكور افتاد اشخاص زير هم شرح‌هايي به مثنوي نوشته‌اند:
    ميرمحمد نورالله احراري كه شارح حديقه‌ي سنائي هم بوده، مير محمد نعيم كه در همان زمان ميزيسته و خواجه ايوب پارسي 1120 هجري. ديگر از شروح معروف «مكاشفات رضوي» تأليف محمدرضا است سال 1084 هجري.
    ديگر «فتوحات‌المعنوي» از مولانا عبدالعلي صاحب (موزه بريتانيا«o.R» 367) و ديگر«حل مثنوي» از افضل‌الله آبادي.
    ديگر تصحيح مثنوي(1122 هجري)تأليف محمدهاشم فيضيان.
    ديگر«مخزن‌الاسرار» از شيخ ولي محمد بن شيخ رحم‌الله اكبرآبادي(1151 هجري). يك شرح مخصوص دفتر سوم مثنوي نيز هست كه آن را محمدعابد تأليف كرده و نامش را«مغني» نهاده، شرحي نيز به دفتر پنجم به زبان فارسي توسط معرف معروف شعراي ايران يعني سروري (مصطفي ابن شعبان) اهل گليبولي تركيه متوفي سال969 هجري تأليف يافته، از منتخبات مثنوي، گذشته از «در مكنون» كه مذكور افتاد تأليفات ذيل را هم مي‌توان نام برد:
    «لباب مثنوي» و«لب الباب» واعظ كاشفي (حسين بن علي بيهقي كتشفي) متوفي سال 910 هجري هم‌چنين «جزيره مثنوي» از ملايوسف سينه‌چاك، با دو شرح به زبان تركي سال 953 هجري، «گلشن توحيد» از شاهدي متوفي سال 957 هجري و «نهر بحر مثنوي» از علي‌اكبر خافي 1081 هجري هم‌چنين «جواهراللعالي» از ابوبكر شاشي.
    شرحي ديگر تأليف عبدالعلي محمد بن نظام‌الدين مشهور به بحر‌العلوم كه در هند بچاپ رسيده و استناد مؤلف در معاني به فصوص‌الحكم و فتوحات محي‌الدين بوده است. از شروح معروف مثنوي در قرنهاي اخير از شرح مثنوي حاج‌ملاهادي سبزواري و شرح مثنوي شادروان استاد بديع‌الزمان فروزانفر كه متأسفانه به علت مرگ نابهنگام وي ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوي علامه محمدتقي جعفري تبريزي بايد نام برد. عابدين پاشا در شرح مثنوي اين دو بيت را به جامي نسبت داده كه درباره‌ي جلال‌الدين رومي و كتاب مثنوي سروده:

    آن فريـدون جـهان معـنوي
    بس بود برهان ذاتش مثنوي

    من‌چه‌گويم وصف آن عالي‌جناب
    نيست پيغمبر ولي دارد كتاب

    شيخ بهاءالدين عاملي عارف و شاعر و نويسنده مشهور قرن دهم و يازدهم هجري درباره‌ي مثنوي معنوي مولوي چنين سروده است:

    من نمي‌گويـم كه آن عالي‌جناب
    هست پيغمبر ولي دارد كتاب

    مثنـوي او چـو قـرآن مـدل
    هادي بعضي و بعضي را مذل

    مي‌گويند روزي اتابك ابي‌بكر بن سعد زنگي از سعدي مي‌پرسد:«بهترين و عاليترين غزل زبان فارسي كدام است؟» سعدي در جواب يكي از غزلهاي جلال‌الدين محمدبلخي(مولوي) را مي‌خواند كه مطلعش اين است:

    هر نفس آواز عشق مي‌رسد از چپ و راست
    ما بفلك مي‌رويم عـزم تماشـا كراست

    برخي گفته‌اند كه سعدي اين غزل را براي اتابك فرستاد و پيغام داد: « هرگز اشعاري بدين شيوائي سروده نشده و نخواهد شد اي‌كاش به روم مي‌رفتم و خاك پاي جلال‌الدين را بوسه مي‌زدم.» اكنون چند بيت از مثنوي معنوي مولوي به عنوان تبرك درج مي‌شود:

    مـوسيا آداب‌دانــان ديـگـرند
    سوخته جان و روانان ديگرند

    رد درون كعبه رسم قبله نيست
    چه غم ار غواص را پاچيله نيست

    هنديان اصطلاح هند مدح
    سنديان اصطلاح سند مدح

    زان كه دل جوهر بود گفتن عرض
    پس طفيل آمد عرض جوهر غرض

    آتشي از عشق در خود برفروز
    سر به سر فكر و عبارت را بسوز

    موسي و عيسي كجا بد آفتاب
    كشت موجودات را ميداد آب

    آدم و حوا كجا بود آن زمان
    كه خدا افكند در اين زه كمان

    اين سخن هم ناقص است و ابتراست
    آن سخن كه نيست ناقص زان سراست

    من نخواهم لطف حق را واسطه
    كه هلاك خلق شد اين رابطه

    لاجرم كوتاه كردم من سخن
    گر تو خواهي از درون خود بخوان

    ور بگويم عقل‌ها را بر كند
    ور نويسم بس قلمها بشكند

    گر بگويم زان بلغزد پاي تو
    ور نگويم هيچ از آن اي واي تو

    ني نگويم زان كه تو خامي هنوز
    در بهاري و نديدستي تموز

    اين جهان همچون درخت است اي كر ام
    ما بر او چون ميوه‌هاي نيم‌خام

    سخت گيرد خام‌ها مر شاخ را
    زان‌كه در خامي نشايد كاخ را

    ابلهان تعظيم مسجد مي‌كنند
    بر خلاف اهل دل جد مي‌كنند

    اين مجاز است آن حقيقت اي خران
    نيست مسجد جز درون سروران

    عبدالرحمن جامي مي‌نوسيد: «به خط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته‌اند كه جلال‌الدين محمد در شهر بلخ شش ساله كه روز آدينه با چند ديگر بر بام‌هاي خانه‌هاي ما سير مي‌كردند يكي از آن كودكان با ديگري گفته باشد كه بيا از اين بام بر آن بام بجهيم جلال‌الدين محمد گفته است: اين نوع حركت از سگ و گربه و جانواران ديگر مي‌آيد، حيف است كه آدمي به اينها مشغول شود، اگر در جان شما قوتي است بياييد تا سوي آسمان بپريم و در آن حال ساعتي از نظر كودكان غايب شد. فرياد برآوردند، بعد از لحظه‌يي رنگ وي دگرگون شده و چشمش متغير شده بازآمد و گفت: آن ساعت كه با شما سخن مي‌گفتم ديديم كه جماعتي سبزقبايان مرا از ميان شما برگرفتند و به گرد آسمانها گردانيدند و عجايب ملكوت را به من نمودند و چون او از فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند » « و گويند كه در آن سن در هر سه چهار روز يك بار افطار مي‌كرد و گويند كه در آن وقت كه( همراه پدر خود بهاءالدين ولد به مكه رفته‌اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد‌الدين عطار رسيده بود و شيخ كتاب اسرانامه به وي داده بود و آن پيوسته با خود مي‌داشت. . . فرموده است كه: مرغي از زمين بالا پرد اگرچه به آسمان نرسد اما اينقدر باشد كه از دام دورتر باشد و برهد، و همچنين اگر كسي درويش شود و به كمال درويشي نرسد، اما اينقدر باشد كه از زمره‌ي خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمتهاي دنيا برهد و سبكبار گردد. . . يكي از اصحاب را غمناك ديد فرمود همه دلتنگي از دل نهادگي و اين عالم است. مردي آن است كه آزاد باشي از اين جهان و خود را غريب داني و در هر رنگي كه بنگري و هر مزه‌يي كه بچشي داني كه به آن نماني و جاي ديگر روي هيچ دلتنگ نباشي.
    و فرموده است كه آزادمرد آن است كه از رنجانيدن كس نرنجد، و جوانمرد آن باشد كه مستحق رنجانيدن را نرنجاند.
    مولانا سراج‌الدين قونيوي صاحب صدر و بزرگ‌بخت بوده اما با خدمت مولوي خوش نبوده، پيش وي تقرير كردند كه مولانا گفته است كه من با هفتاد و سه مذهب يكي‌ام، چون صاحب غرض بود خواست كه مولانا را برنجاند و بي‌حرمتي كند، يكي را از نزديكان خود كه دانشمند بزرگ بود فرستاد كه بر سر جمعي از مولانا بپرس كه تو چنين گفته‌يي؟ اگر اقرار كند او را دشنام بسيار بده و برنجان. آن‌كس بيامد و بر ملا سؤال كرد كه شما چنين گفته‌ايد كه من با هفتاد و سه مذهب يكي‌ام؟ ! گفت: گفته‌ام. آن كس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز كه تو مي‌گويي هم يكي‌ام، آن كس خجل شده بازگشت، شيخ ركن‌الدين علاءالدوله(سمناني)گفته‌است كه مرا اين سخن از وي به غايت خوش آمده است.
    روزي مي‌فرمود كه آواز رباب صرير باب بهشت است كه ما مي‌شنويم منكري گفت: ما نيز همان آواز مي‌شنويم چون است كه چنان گرم نمي‌شنويم كه مولانا، خدمت مولوي فرمود كلا و حاشا كه آنچه ما مي‌شنويم آواز بازشدن آن درست، و آنچه وي مي‌شنود او از فرا شدن (بسته شدن) و فرموده است كه كسي به خلوت درويشي درآمد، گفت: چرا تنها نشسته‌يي؟ گفت: اين دم تنها شدم كه تو آمدي و مرا از حق مانع آمدي.
    از وي پرسيدند كه درويش كي گناه كند؟ گفت: مگر طعام بي‌اشتها خورد كه طعام بي‌اشتها خوردن، درويش را گناهي عظيم است. و گفته كه در اين معني حضرت خداوندم شمس‌الدين تبريزي قدس سره فرموده كه علامت مريد قبول‌يافته آن است كه اصلا با مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند كه منافق در مسجد و كودك در مكتب و اسير در زندان.
    [​IMG]
    و در مرض اخير با اصحاب گفته است كه: از رفتن من غمناك مشويد كه نور منصور رحمه‌الله تعالي بعد از صد و پنجاه سال بر روح شيخ فريد‌الدين عطار رحمه‌الله تجلي كرد و مرشد او شد. و گفت در هر حالتي كه باشيد با من باشيد و مرا ياد كنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسي كه باشم.
    ديگر فرمود كه در عالم ما را دو تعلق است يكي به بدن و يكي به شما، و چون به عنايت حق سبحانه فرد و مجرد شوم و عالم تجريد و تفريد روي نمايد آن تعلق نيز از آن شما خواهد بود.
    خدمت شيخ صدر‌الدين قدس‌سره به عيادت وي آمد و فرمود كه شفاك‌الله شفاء عاجلا رفع درجات باشد اميد است كه صحت باشد خدمت مولانا جان عالميان است، فرمود كه: بعد از اين شفاك‌الله شما را باد همانا كه در ميان عاشق و معشوق پيراهني از شعر بيش نمانده است، نمي‌خواهيد كه (بيرون كشند) و نور به نور پيوندد؟»
    از گفتار اخير اعتقاد به فلسفه‌ي حكمت و اشراق و(نورالانوار) فهميده مي‌شود كه در ورقهاي پيش در اين تأليف به تفصيل از آن صحبت شد.

    گفت لبش گـر ز شعر ششتر است
    اعتناق بي‌حجابش خوشتر است

    من شدم عريان ز تن او از خيال
    مي‌خرامم در نهايات الوصـال

    افلاكي ضمن تأييد داستان اخير مي‌نويسد:«شيخ با اصحاب اشك‌ريزان خيزان كرده روان شد و حضرت مولانا اين غزل را سرآغاز كرده مي‌گفت و جميع اصحاب جامه‌دران و نعره‌زنان فريادها مي‌كردند.»

    چه داني تو؟كه در باطن چه شاهي همنشين دارم
    رخ زرين من منگر كه پاي آهنين دارم

    بدان شه كه مرا آورد كلي روي آوردم
    وز آن كوه آفريدستم هزاران آفرين دارم

    گهي خورشيد را مانم، گهي درياي گوهر را
    درون عز فلك دارم، برون ذل زمين دارم

    درون خمره‌ي عالم چو زنبوري همي گردم
    مبين تو ناله‌ام تنها كه خانه‌ي انگبين دارم

    دلا گر طالب مايي بر آبر چرخ خضرايـي
    چنان قصريست حصن من كه امن‌الامنين دارم

    چه با هولست آن آبي كه اين چرخست ازاوگردان
    چو من دولاب آن آبم چنين شيرين حنين دارم

    چو ديو آدمي و جن همي بيني بفرمانم
    نمي‌داني سليمانم كه در خاتم نگين دارم؟ !

    چرا پژمرده باشم من؟ ! كه بشكفتست هر جزوم
    چرا خر بنده باشم من؟ براقي زير زين دارم

    كبوتر خانه‌ي كردم كبـوترهاي جانها را
    بپراي مرغ جان اين سو كه صد برج حصين دارم

    شعاع آفتابم من اگر در خانها گردم
    عقيق و زر و ياقوتم، ولادت زاب و طين دارم

    تو هر گوهر كه مي‌بيني بجو دري دگر در وي
    كه هر ذره همي گويد كه در باطن دفين دارم

    تو را هر گوهري گويد:« مشو قانع به حسن من
    كه از شمع ضمير است آنكه نوري در جبين دارم»

    برخي نوشته‌اند كه مولانا جلال‌الدين محمد مولوي هنگام مرگ اين رباعي را سروده و مي‌خوانده است:
    هر ديده كه در جمال جانان نگرد
    شك نيست كه در قدرت يزدان نگرد

    بيزارم از آن ديده كه در وقت اجل
    از يار فرومانده و در جان نگرد

    علي دشتي نويسنده‌ي شيرين قلم معاصر زير عنوان «روح پهناور» درباره‌ مولانا جلال‌الدين بلخي(مولوي) چنين اظهار نظر مي‌كند: «جلال‌الدين محمد شايد بيش از هر شاعري شعر گفته باشد، گفته‌هاي وي رباعي و غزل و مثنوي از هفتاد هزار بيت تجاوز مي‌كند، در صورتي كه بزرگترين و پرمايه‌ترين كتاب شعري ما شاهنامه‌ي فردوسي، كمي بيش از پنجاه‌هزار بيت مي‌شود، با اين تفاوت مهم و اساسي كه قسمت اعظم اين كتاب ارجمند به ذكر نقل افسانه‌هاي تاريخي صرف شده است. به عبارت ديگر بيشتر شاهنامه موضوع خارجي دارد كه عبارت از حواديث تاريخ افسانه‌آميز ايران است و آنچه از روح خود فردوسي تراوش كرده و در شاهنامه، حتي طي بيان تاريخ و حوادث ريخته شده است خيلي كمتر. با وجود اينها وجه تمايز مولانا در كثرت اشعار وي نيست بي‌شبه جلال‌الدين محمد يكي از پرمايه‌ترين گويندگان ماست. احاطه‌ي وي بر معارف عصر خود، از قبيل: فقه، حديث، تفسير، علوم‌عربيه و ادبيه. فلسفه و اصول عرفان و تصوف، همچنين اطلاعات دامنه‌داري بر شعر و ادب فارسي و عربي قابل ترديد نيست. ولي بزرگي و تشخص وي حتي در فضل و دانش او نمي‌باشد. وجه تعيين و تشخص وي در گنجايش اين روح تسكين‌ناپذير و پر از تموج، در پهناوري فضاي مشاعر غير ارادي او، در اين دنياي اشباح و احلامي است كه در جان وي زندگي مي‌كنند. . .در افق پهناور وجود او ابرها به اشكال گوناگون ظاهر مي‌شوند، هر لحظه اين اشكال به اشكال ديگر برمي‌گردند، نور خورشيد با اين ابرها يك بازي مستمر و تمام نشدني دارد. هر دم رنگ بديع ديگري به‌وجود‌ مي‌آورد. چشم از اين همه تنوع شكل و گوناگوني الوان بديع و متحرك خسته نمي‌شود. در اين افق دوردست گاهي اشعه‌ي خورشيدي، ابرها را مي‌شكافد و بر كائنات نور مي‌پاشد و گاهي ضربتهاي سوزان برق آنها را پاره كرده و بارانهاي سيلابي زمين و زمان را فرا مي‌گيرد. در فضاي بي‌پايان روح جلال‌الدين اشباح درآمد و شدند، با هم نجوا دارند. اين فضا خالي نمي‌ماند پر از غوغاست پر از ظهور است پر از حركت است.
    آنچه جذاب و غير عادي و عظيم، آنچه شايسته‌ي مطالعه و ستايش مي‌باشد اين است، ور نه تفاوت سبك و شيوه‌ي گويندگان و نويسندگان چندان مهم و غامض نيست و رجحان يكي بر ديگري بسته به ذوق و سليقه خوانندگان است. آنچه ثابت و جاويدان و باارزش مي‌باشد اين گسترش روح است كه(مولانا جلال‌الدين بلخي) را از سايرين ممتاز مي‌كند. . . . پس هر كس قصه‌ روحش درازتر، متنوع‌تر، پيچيده‌تر و حوادث در آن طاغي‌تر، تقديرها كورتر و مستولي‌تر باشد بيان آن مشكل‌تر و براي آن كساني كه در پي مجهول و غامض مي‌گردند و از حل معما و مسائل رياضي بيشتر لذت مي‌برند جاذب‌تر مي‌شود. اين نكته همان چيزي است كه جلال‌الدين محمد را از ساير شعرا متمايز مي‌كند. داستان روح او تمام‌نشدني، همهمه‌ي جهان مرموز درون خاموش‌نشدني(طومار دل او بدر ازاي ابد) و «همچو افسانه‌ي دل بي‌سر و بي‌پايان‌ست».
    اگر اين تصور و پندار من غلط نباشد بي‌گمان، مولوي شاعر شاعران است. هفتادهزار بيت مثنوي و ديوان شمس تبريزي سرگذشت(جان سرگردان) او و آينه‌ي موجدار و نيم‌تاريكي از فضاي نامحدود و پر از اشباح اندرون اوست. آنچه او مي‌گويد مفاهيم متداول و معمولي يعني معارف مكتسبه نيست. در اين دو كتاب روح او گسترده است، رنگهاي گوناگون فضاي پر ابر، پر باد، پر ستاره، پر رعد و برق جان او در آنها افتاده است. معارف مكتسبه و معلومات فقط وسيله‌ي اين تجلي و انعكاس انديشه‌ي متموج اوست. حوزه‌ي زندگي او به شكل غير قابل انكار، ولي در عين حال غير قابل تفسيري در آنها، مخصوصاً در ديوان شمس منعكس است. هر پيشامد و حادثه و هر مشاهده‌ي جزئي بهانه‌ايست براي بيرون ريختن آنچه در وي مي‌جوشد». با اينجا با نقل چند بيت از اشعار علامه محمد اقبال لاهوري متفكر بزرگ مشرق‌زمين در عصر حاضر كه درباره‌ي مولانا جلال‌الدين بلخي(مولوي) سروده و همچنين غزلي را كه نگارنده(رفيع) در مرداد سال 1366 خورشيدي در قونيه بر سر مزار اين عارف بزرگ ايراني سروده‌ام اين قصه‌ي بي‌پايان را به پايان مي‌برم:

    مرشد روشن ضمير
    پـير رومـي مـرشد روشن ضـمير
    كـاروان عشـق و مستي را اميـر

    منزلش برتر ز مـاه و آفتاب
    خيمه را از كهكشان سازد طناب

    نور قرآن در ميان سينه‌اش
    جـام جـم شرمنده از آئيـنه‌اش

    از ني آن ني‌نواز پـاك‌زاد
    بـاز شـوري در نـهاد مـن فـتاد

    فيض پير روم(مولوي)
    خيز و در جامم شراب نـاب ريـز
    بر شب انديـشه‌ام مهتاب ريز

    تا سوي منزل كشم آواره را
    ذوق بي‌تابي دهـم نـظاره را

    گرم رو از جستجوي نو شوم
    رو شناس آرزوي نـو شـوم

    چشم اهل ذوق را مـردم شوم
    چون صدا در گوش عالم گم شوم

    قيمت جنس سخن بالا كنم
    آب چشم خويش در كالا كـنم

    باز برخوانم ز فيض پير روم
    دفتر سربسته اسرار علوم

    جان او از شعله‌ها سـرمايه‌دار
    من فروغ يك نفس مثل شرار

    شمع سوزان تاخت بر پروانه‌ام
    باده شبخون ريخت بر پيمانه‌ام

    پير رومي خاك را اكسير كرد
    از غبارم جلـوه‌ها تعمير كرد

    ذره از خاك بيابان رخت بست
    تا شعاع آفتاب آرد بدست

    موجم و در بحر او منزل كنم
    تا در تابنده‌ئي حاصل كنم

    من كه مستي‌هازصهبايش‌كنم
    زندگاني از نفس‌هـايش كنم

    مقام مولوي

    مردي اندر جستجو آواره‌ئي
    ثابتي با فطرت سياره‌ئي

    پخته‌تر كارش ز خامي‌هاي او
    من شهيد نا تماي‌هاي او

    شيشه خود را بگردون بسته طاق
    فكرش از جبريل مي‌خواهد صداق

    چون عقاب افتد به صيد ماه و مهر
    گرم رو اندر طواف نه سپهر

    حرف با اهل زمين رندانه گفت
    حور و جنت را بت و بتخانه گفت

    شعله‌اش در موج دودش ديده‌ام
    كبريا اندر سجودش ديده‌ام

    هر زمان از شوق مي‌نالد چو نال
    مي‌كشد او را فراق و هم وصال

    من ندانم چيست در آب و گلشن
    من ندانم از مقام و منزلش

    مطرب غزلي، بيتي از مرشد روم‌آور
    تا غوطه‌ زند جانم در آتش تبريـزي

    بزم رفيع مولانا
    اي جلال ملك جان برخيز مهمان آمده
    جان و دل آشفته‌اي از خاك ايران آمده

    اي مهين مولاي مولاي من در شور عشق و عاشقي
    ديده بگشا عاشقي زار و پريشان آمده

    حسرت آزادي جان در دل شيداي اوست
    تا كه ره يابد به جانان مست و حيران آمده

    از شرار شاعري آتش بدلـها بر زده
    در بيان مثنوي انديشه سوزان آمده

    بس غزلها دارد از ديوان شمس تو ز بر
    در هواي شمس جان افتان و خيزان آمده

    از جدائيها شكايت دارد و افسرده است
    در هواي شور ني با سوز هجران آمده

    گرچه از سرگشتگان وادي حيـرت بود
    با خبرهاي خوشي از بحر عـرفان آمده

    «بايزيد» از باده‌اش سرمست جانان كرده است
    با پيامي رهگشا از «شيخ خرقان» آمده

    «سعديش» هم ناله باشد در نواي عـاشقي
    همدم «حافظ» ز سوز جان غزل‌خوان آمده

    از «علاءالدوله» تضمين سخن آورده است
    همره وجد و سماع شيخ سمنان آمده

    اي جلال‌الدين بيا تا بزم دل روشن كنيم
    چونكه مشتاقي به جان با چشم گريان آمده

    بزم ما كامل شود از شمس تبريزي به نور
    بشنود گرآشنائي همدم جـان آمده آشنايي همدم جان آمده

    حلقه گرد هم زنيد اي عاشقان خوش‌نـوا
    اين نواها از ازل در ساز امكان آمده

    زين سماع عاشقي غوغا فتد در ملك جان
    چونكه مفتوني به مهماني ز تهران آمده

    باده در جامش كن اي سرحلقه‌ي دلدادگان
    چون«رفيع» خسته‌جان دردي‌كش آن آمده

    قونيه27 مرداد سال 1366 خورشيدي
    مولوي شعر عرفاني را به حد اعلي رسانيده است. افكار اين شاعر بلند مرتبه دنباله افكار عطار و سنايي است و خود وي به اين امر متعرف است. مولوي مانند عطار رسيدن به معشوق حقيقي را فرع ترك علايق و گذشتن از"خود" مي‌داند. فلسفه وحدت وجود را نيز مكرر با تعبيرات مختلف در اشعار خود آورده است. مولوي در بيان حقايق بي‌پرواست و هرگز معني را فداي لفظ نمي‌كند چنانكه خود مي‌گويد:

    قانيه انديشم و دلدار من
    گويدم منديش جز ديدار من

    گزيده‌اي از اشعار مولوي

    آن خانه لطيفست نشانهايش بگفتيد
    از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد

    يك دسته‌ي گل كو؟ اگر آن باغ بديديد
    يك گوهر جان كو؟ اگر از بهر خداييد

    با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
    افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

    بيا تا قدر يكديـگر بدانيـم
    كه تا ناگه زيكديگر نماييم

    كريمان جان فداي دوست كردند
    سگي بگذار ما هم مردمانيم

    غرض‌ها تيره دارد دوستي را
    غرض‌ها را چرا از دل نرانيم

    گهي خوش‌دل شوي از من كه مي‌رم
    چرا مرده‌پرست و خصم جانيم

    چو بعد مرگ خواهي آتشي كرد
    همه عمر از غمت در امتحانيم

    كنون پندار مردم آشتي كن
    كه در تسليم ما چون مردگانيم

    چو بر گورم بخواهي بوسه‌دادن
    رخم را بوسه ده كه‌اكنون همانيم

    خمش كن مرده‌وار اي دل ازيرا
    به هستي متهم ما زين زبانيم

    من مستو تو ديوانه ما را كه برد خانه
    صد بار ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه

    در شهر يكي كس را هشيار نمي‌بينم
    هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه

    جانا به خرابات آي تا لذت جان بيني
    جان را چه خوشي باشد بي‌صحبت جانانه

    هر گوشه يكي مستي دستي زده بر دستي
    زان ساقي سر مستي با ساغر شاهانه

    اي لوطي بربط زن تو مست‌تري يا من
    اي پيش چو تو مستي افسون من افسانه

    تو وقف خراباتي خرجت مي‌ و دخلت مي
    زين دخل به هوشياران مسپار يكي دانه

    از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
    در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه

    چون كشتي بي‌لنگر كژ مي‌شد و مژ مي‌شد
    وز حسرت آن مرده صد عاقل و فرزانه

    گفتم ز كجايي تو تسخر زدو گفت اي جان
    نيميم ز تركستان نيميم ز فرغانه

    نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
    نيميم لب دريا باقي همه دردانه

    گفتم كه رفيقي كن با من كه منت خويشم
    گفتا كه بنشناسم من خويش ز بيگانه

    من بي‌سر و دستارم در خانه‌ي خمارم
    يك سينه سخن دارم آن شرح دهم يا نه

    رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
    ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

    ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
    خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

    از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي
    بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

    ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده
    بر آب ديده‌ي ما صد جاي آسيا كن

    خيره كشي است ما را دارد دل چو خارا
    بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

    بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
    اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

    درديست غير مردن كان را دوا نباشد
    پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن

    در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
    با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن

    گر اژدهاست در ره عشقست چون زمرد
    از برق آن زمرد‌هين دفع اژدها كن

    بس كن كه بيخودم من ور تو هنر فزايي
    تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا كن

    ازين رو اشعر مولوي از جنبه‌ي لفظي يكدست نيست ولي گيرا و داراي مضامين بديع است.

    برويد اي حريفان بكشيد يار ما را
    به من آوريد آخر صنم گريز پا را

    به ترانه‌هاي شيرين به بهانه‌هاي زرين
    بكشيد سوي خانه مه خوب خوش‌لقا را

    و گر او به وعده گويد كه دمي دگر بيايم
    همه وعده مكر باشد بفريبد او شما را

    دم گرم سخت دارد كه به جادوي و افسون
    بزند گره بر آبي و ببندد او هوا را

    به مباركي و شادي چو نگار من در‌آيد
    بنشين نظاره مي‌كن تو عجايب خدا را

    چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
    كه رخ چو آفتابش بكشد چراغها را

    برو اي دل سبك رو به يمن به دلبر من
    برسان سلام و خدمت تو عقيق بي‌بها را

    ببستي چشم يعني وقت خوابست
    نه خوابست آن حريفان را جوابست

    تو مي‌داني كـه ما چندان نپاييم
    وليكن چشم مستت را شتابست

    جفا مي‌كن جفاات جمله لطفست
    خطا مي‌كن خطاي تو صوابست

    تو چشم آتشين در خواب مي‌كن
    كه ما را چشم و دل باري كبابست

    بسي سرها ربوده چشم ساقي
    به شمشيري كه آن قطره آبست

    يكي گويد كه اين از عشق ساقي است
    يكي گويد كه اين فعل شرابست

    مي و ساقي چه باشد نيست جز حق
    خدا داند كه اين عشق از چه بابست

    اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد
    معشوق همين جاست بياييد بياييد

    معشوق تو همسايه‌ي ديوار به ديوار
    در باديه سر گشته شما در چه هواييد

    گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد
    هم خواجه هم خانه هم كعبه شماييد

    ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
    يك بار ازين خانه برين بام برآييد

    تاريخ عرفان-شاهكارهاي غزل فارسي
  3. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه شمس تبريزي

    سلطانالاوليا و الاقطاب تاج المعشوقين شمسالدينوالحق، محمدبن علی بن ملك تبريزی به سال 582هجری قمری در تبريز قدم به عرصة هستی نهاده است نسب شريفش به تركان قبچاق منتهی ميگردد در اين رابطه مولوی مي گويد (زهی بزم خداوندی زهی مي هاي شاهانه - زهی يغما كه ميآرد شه قبچاق تركانه) دردوران جوانی در تبريز به (شيخ ابوبكر سله باف) عارف مشهور آن عصر اظهار ارادت نموده و در محضرش از رموز طی مراحل عرفان به كسب اطلاعاتی موفق گرديده است و از اين مصاحبت شورسر و جنب و جوشی بر اوعارض شده كه نتوانسته است در وضع زندگی آسايشي داشته باشد و خودش گفته كه تمام ولايتها را از شيح ابوبكر سله باف دريافتم مع الوصف از حضور او استغناي احساس كرده به فكر درك حضور شيوخ شهرهای ديگرميافتد از تبريز رخت سفر بربسته سياحت در عالم را درجستجوی اوتاد وجهة همت خود قرار ميدهد و در جايي قرار نميگيرد. عده يی از ساكنين طريقت عرفان او راملقب به (كامل تبريز)ی ميگردانند و جماعتی ازمسافران صاحبدل احتمالاً برطی الارض او، او را مستمي’به (طاير) يعنی پرنده مينمايند مخالفانش او را (شمس آفاقي) لقب ميدهند هدفشان نسبت ولگرد دادن بر اوبوده است شمس چون بر حلب وارد ميشود مقيم يكی ازحجرههای مدرسةيی آن شهر ميشود و در آنجا متحمل چهارده ماه رياضت ميگردد و از نمد سياه لباس بر تن ميكند شمس را در سير سلوك عرفان افراط استيلاداشته ولی از يك جهت منزهترين دامن را در طريقت به خود اختصاص داده آن هم اين است كه در رديف امام احمد غزالي، ركن الدين عراقي، كمال فجندی و امثالهم قرار نگرفته است تا به صبيان بازی از خود تمايل نشان بدهد وقتی كه به بغداد وارد ميشود و با اوحدالدين كرمانی شيخ يكی از خانقاههای مهم بغداد ملاقات مينمايد از او استفساد ميكند در چيستی شيخ اوحدالدين ميگويد ماه را در ميان آب طشت ميبينم(يعنی در رخ غلام زيبا جمال حق را) شمس تبريزيميگويد اگر در پشت گردنت دنبل نداشتی به آسمان مينگريستی خود ماه را در آنجا ميديدی ضمناً پس ازرسيدن در قونيه به محضر جلال الدين مولوی در شصت سالگی با دختری بنام كيميا ازدواج ميكند كه اين كار راغلام بارگان مبادرت نورزيده اند. شمس تبريزی دست ارادت به شيخ ركن الدين سجاسی متوفای 606 هجري قمری داده او به شمس اشاره نموده كه به قونيه رفته وجلال مولوی را به طريقت هدايت نمايد. دربارة شرح حال شمس تبريزی ميتوان از سه مأخذمهم استفاده نمود اين سه مأخذ مثنوی بهاءالدين سلطان ولد فرزند مولانا جلالالدين مولوی و رسالة فريدون بن احمد سپهسالار و كتاب مناقب العارفين شمس الدين احمد افلاكی است كه به سال 718 هجری قمری نوشته اين سه مأخذ مخصوصاً مناقب العارفين شمس تبريزی رادر سير سلوك عرفان آنچنان در فراز و نشيب قراردادهاند كه جهت صحيح بر حركت او معين نيست و آثارخودش هم حاكی از سرگردانی او در شريعت و طريقت اوست او از سران معتقدين وحدت وجود به افراط ميباشد و در شريعت اين قول افلاكی كه شمس گفت (هركس در عهد خود به مسند مردی نشسته بعضی كاتب وحی بودند و بعضی محل وحی اكنون جهد كن كه هر دوباشی هم محل وحی حق و هم كاتب وحی خود) حق وحساب او را تصفيه ميكند. گفتيم شمس جهت مجذوب ساختن جلال الدين مولوي به اشارة شيخ سجاسی ميبايست به شهر قونيه برود ولی عده يی بر اين سرند كه شمس تبريزی اقاليم را زيرپا نهاد و نظير خود را در لفظ و معنا نيافت چون كمالات او به حدّ كمال رسيده بود در جستجوی اكملی بود كه روز شنبه بيست و ششم جمادي الاخرای 642 هجري قمری كه مصادف بود با 26/9/623 شمسی در قونيه حضور مولانا جلال الدين بلخی ثم رومی را درك نمودمولوی فقيه حنبلی و مدرس علوم دينی بود شمس او راچنان مجذوب خود ساخت كه از تدريس علوم منقول دلبر داشت و به تقديس قديس اعظم نوظهور خود يعني شمس تبريزی پرداخت سه ماه هر دو در حجرة خلوت نشستند و بر كسی ظاهر نشدند النهايه اين ملاقات يك فقيه حنبلی را به اعرف العارفين و اشعرالشاعرين مبدل ساخت كه مثنوی و ديوان شمس تبريزی و فيه و مافيه وساير آثار مولوی ثمرة شجرة اين ملاقات ميباشند. شمس در مولوی چنان شور درسر و سودا در دل به جوشش ميآورد كه تنها خودش را در نظر او مجسم ميدارد تا آنجا كه مولوی ميگويد (پير من و مراد من -درد من و دوای من فاش بگفتم اين سخن - شمس من وخدای من - كعبة من كنشت من - مونس روزگار من -دوزخ من بهشت من - شمس من و خدای من) الی آخردر چنين حال مولوی ديگر از آن خود نيست از شريعت دل برداشته است مدرسه شريعت او بر مركز سماع ورقص مبدل گرديده است شمس تبريزی هم دم از انسان سالاری ميزند و حديث (مَنْ عَرَفَ نفسه فَقَدْ عَرَفَ رَبِّهُ)را تفسير به رأی ميكند و ميگويد وقتی خودش راشناخت خدا را شناخت پس خودش همين خداست سخنرا به جايی ميكشاند كه در مقالاتش ميگويد (او (يعني پيغمبر) ندانم از چه حيا داشت كه نگفت مَنْ عَرَفَ نفس يفَقَدْ عَرَفَ رَبِّهُ هر كه مرا شناخت پس خدايش را شناخت)اين بيان نمونه يی از مقالات اوست در ساير مقالات مسلك وحدت وجودی و انسان سالاری خود را درمراحل خطرناك قرار ميدهد و پا از هندوئيسم هم كه در(الله، انسان، عشق) خلاصه است فراتر مينهد بر سرشيطان كه در نظام الله سالاری شرّ مطلق و عدوالله وعدوالناس مسلّم است غسل توبه ميريزد و رئوف الناس ميگرداند كار به جايی ميانجامد كه مردم شهرقونيه و علما و بعضی از عرفا از همه بيشتر فرزند دوم مولوی علاءالدين محمد عليه شمس تبريزی قيام كرده واذيت آزارش را وجهة همت خود قرار ميدهند در اين حئص و بئص كيميا زن فرشته جمالش هم در اثر ايجادحاد ثهئی هستی خود را از دست ميدهد. يك هفته پس از فوت او روز پنجشنبه بيست يك ماه شوال سال 643پس از مرور 457 روز سكونتش در قونيه ناگهان ازابصارالناس غايب ميگردد جلال الدين مولوی در آتش مفارقتش ميسوزد و ميسازد و ميگويد: (ای صباحالی زخدّ و خال شمس الدين بيار - عنبر ومشك ختن از چين به قسطنطين بيار - من نه تنهاميسُرايم شمس دين و شمس دين - ميسرايد عندليباز باغ و كبك از كوهسار) الی آخر كه غزل زيبايي ميباشد تاب مفارقت او را نياورده فرزندش سلطان ولدرا مأمور بر جستجوی شمس ميگرداند او پس ازانقضای پانزده ماه شمس را از دمشق به قونيه ميآورد وبر دل پدرش آرامش ميبخشد اما كار در اينجا خاتمه نميپذيرد آتش كينه و ديك مخالفين را بر جوشش ميافزايد ميكوشند كه غيبت صغرای شمس را به غيبت كبری مبدل گردانند تحمل ندارند كه شمس موسيقی راتا حدودی (وحی ناطق پاك) و نوای چنگ را تا حد(قرآن فارسي) انگاشته و به مولوی بر گفتن اين بيت ولو بعد از ناپديد شدنش هم باشد بگو يا ند (خشك سيم وخشم چوب و خشك پوست از كجا ميآيد اين آوازدوست) و تحمل ندارند شمس بگويد (آن لحظه كه صادقی بر قصد موسی اگر در مشرق بود محمد در مغرب هر دو بر قصند و وجدشان حاصل شود) چگونه بر غيبت كبرايش مخالفين موفق شدند اقوال گوناگون ذكر شدهاست كه به نقل يكی پرداخته ميشود. مولوی را با شمس مجالستی بود چند نفر از دراويش آمدند شمس را احضارنمودند شمس از جای برخاست در حالی كه متذكر اين ذكر بود (به پای مرگ ميبرندم) او را به محلی آوردندكه طرح كشتنش را در آنجا كشيد بودند ضرباتی بر او وارد ساخته به حياتش خاتمه دادند و جسدش را درچاهی افكندند كه بعدها پسر بزرگ مولوی او را بيرون كشيد و در جوار جدش به خاك سپرد اين حادثه به سال645 هجری قمری اتفاق افتاد گروهی هم بر اين قولند كه از نظر ايشان غايب گرديد كه باوری بيش نيست عبدالرحمن جامی هم در نفحات الانس متذكر شده كه شمس را به سال 645 در قونيه كشتند
    بر گرفته از http://linkto.ir
  4. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    نظامي گنجوي
    نام وي الياس و لقب يا تخلص وي ( چنانکه خود در آغاز ليلي و مجنون به آن اشاره کرده ) نظامي است. نام پدرش يوسف نام جدش ” ذکي ” و نام جد اعلايش ” مويد ” بوده و سه همسر و يک فرزند به نام محمد داشته است. زادبوم نظامي را شهر گنجه و اجدادش را اهل تفرش گفته اند.
    نظامي مانند اغلب اساتيد باستان از تمام علوم عقلي و نقلي بهره مند و در علوم ادبي و عربي کامل عيار و در وادي عرفان و سير و سلوک راهنماي بزرگ و در عقايد و اخلاق ستوده پايبند و استوار و سرمشق فرزندان بشر بوده و در فنون حکمت از طبيعي و الهي و رياضي دست داشته و گويند که اگر وارد مرحله شاعري نبود و به تدريس و تاليف علوم حکميه مي پرداخت در رديف بزرگان حکمت و فلسفه به شمار مي آمد….
    در پاکي اخلاق و تقوي، نظير حکيم نظامي را در ميان تمام شعراي عالم نمي توان پيدا کرد. در تمام ديوان وي يک لفظ رکيک و يک سخن زشت پيدا نمي شود و يک بيت هجو از اول تا آخر زندگي بر زبانش جاري نشده است. از استاد بزرگ گنجه شش گنجينه در پنج بحر مثنوي جهان را يادگار است که مورد تقليد شاعران زيادي قرار گرفته است، ولي هيچکدام از آنان نتوانسته اند آنطور که بايد و شايد از عهده تقليد برآيند. اين شش دفتر عبارتند از:
    مخزن الاسرار، خسرو و شيرين، ليلي و مجنون، هفت پيکر، شرفنامه و اقبالنامه که همگي نشان دهنده هنر سخنوري و بلاغت گوينده توانا آن منظومه هاست. وفات نظامي را بين سالهاي 599 تا 602 و عمرش را شصت و سه سال و شش ماه نوشته اند.
    بر گرفته از http://linkto.ir
  5. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه پروین اعتصامی
    پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از گویندگان قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین گویندگان مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.
    در جامعه ما با همه اهتمام و نظام فکری اسلام به تعلیم و تربیت عموم و لازم شمردن پرورش فکری و تقویت استعدادهای زن و مرد، باز برای جنس زن به علت نظام مرد سالاری امکان تحصیل و پرورش تواناییهای ذوق کم بوده و روی همین اصل تعداد گویندگان و علماء زن ایران در برابر خیل عظیم مردان که در این راه گام نهاده اند؛ ناچیز می نماید و پروین در این حد خود منحصر به فرد است.
    رمز توفیق این ارزشمند زن فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر نامور اوست که علیرغم محرومیت زن ایرانی از امکانات تحصیل و فقدان مدارس دخترانه، خود به تربیت او همت گماشت و دختر با استعداد و با سرمایه معنوی خود را به مقامی که در خورد او بود رسانید.
    پدر پروین میرزا یوسف اعتصامی (اعتصام الملک) پسر میرزا ایراهیم خان مستوفی ملقب به اعتصام الملک از اهالی آشتیان بود که در جوانی به سمت استیفای آذربایجان به تبریز رفت و تا پایان عمر در همان شهر زیست.
    یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .
    کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بیخبری عموم از اهمیت پرورش بانوان در جامعه ایرانی رخ می نمود.
    اعتصام الملک از پیشقدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی بنام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.
    [​IMG]
    زندگینامه
    رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند و سخندان خود که با انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود، به رشد پرداخت.
    در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.
    در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان” زن و تاریخ” ایراد کرد.
    او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می گفت .خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می کند.
    “پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می یافت شوق وافر اظهار می نمود.”
    خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، در مقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند.
    پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.
    این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد.
    پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.
    شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همگامی این دو طبع مخالف نمی توانست دیری بپاید و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.
    با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.
    بعد از آن واقعه تأثیرانگیز پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار ناب خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت در حالی که بعد از آن سالها می توانست عالی ترین پدیده های ذوقی و فکری انسانی را به ادبیات پارسی ارمغان نماید. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.
    در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند.
    در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت و دنیای فارسی زبان از ظهور بلبل داستانسرای دیگری در گلزار پر طراوت و صفای ادب فارسی آگاهی یافت و از غنچه معطر ذوق و طبع او محفوظ شد.
    پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.

    ویژگی سخن
    او در قصایدش پیرو سبک متقدمین بویژه ناصرخسرو است و اشعارش بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی می باشد. پروین موضوعات حکمتی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می دارد که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می دهد. او در قدرت کلام و چیره دستی بر صنایع و آداب سخنوری همپایه ی گویندگان نامدار قرار داشته و در این میان به مناظره توجه خاص دارد و این شیوهء را که شیوهء شاعران شمال و غرب ایران بود احیاء می نماید. پروین تحت تاثیر سعدی و حافظ بوده و اشعارش ترکیبی است از دو سبک خراسانی و سبک عراقی .
    چاپ اول دیوان که آراسته به دیباچه پر مغز شاعر و استاد سخن شناس ملک الشعرای بهار و حاوی نتیجه بررسی و تحقیق او در تعیین ارزش ادبی و ویژگیهای سخن پروین بود شامل بیش از یکصد و پنجاه قصیده و مثنوی در زمان شاعر و با قطعه ای در مقدمه از خود او تنظیم شده بود. پروین با اعتقاد راسخ به تأثیر پدر بزرگوارش در پرورش طبعش، دیوان خود را به او تقدیم می کند .

    ***
    نمونه اثر
    این قطعه را برای سنگ مزار خود سروده است

    اینکه خاک سیهش بالین است
    اختر چرخ ادب چروین است
    گر چه جز تلخی ز ایام ندید
    هر چه خواهی سخنش شیرین است
    صاحب آنهمه گفتار امروز
    سائل فاتحه و یاسین است
    دوستان به که ز وی یاد کنند
    دل بی دوست دلی غمگین است
    خاک در دیده بسی جان فرساست
    سنگ بر سینه بسی سنگین است
    بیند این بستر و عبرت گیرد
    هر که را چشم حقیقت بین است
    هر که باشی و ز هر جا برسی
    آخرین منزل هستی این است
    آدمی هر چه توانگر باشد
    چون بدین نقطه رسید مسکین است
    اندر آنجا که قضا حمله کند
    چاره تسلیم و ادب تمکین است
    زادن و کشتن و پنهان کردن
    دهر را رسم و ره دیرین است
    خرم آنکس که در این محنت گاه
    خاطری را سبب تسکین است
    قریحه سرشار و استعداد خارق العاده پروین در شعر همواره موجب حیرت فضلا و دانشمندانی بود که با پدرش معاشرت داشتند، به همین جهت برخی بر این گمان بودند که آن اشعار از او نیست.
    پروین اعتصامی بی تردید بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در طول تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است. اشعار وی پیش از آنکه بصورت دیوان منتشر شود در مجلد دوم مجله بهار که به قلم پدرش مرحوم یوسف اعتصام الملک انتشار می یافت چاپ می شد (1302 ـ 1300 خورشیدی) دیوان اشعار پروین اعتصامی که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است.
    مقدمه دیوان به قلم شادروان استاد محمد تقی ملک الشعرای بهار است که پیرامون سبک اشعار پروین و ویژگیهای اشعار او نوشته است.

    سخن آخر
    عمر پروین بسیار کوتاه بود، کمتر زنی از میان سخنگویان اقبالی همچون پروین داشت که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد. پنجاه سال و اندی است که از درگذشت این شاعره بنام می گذرد و همگان اشعار پروین را می خوانند و وی را ستایش می کنند و بسیاری از ابیات آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری گشته است.
    شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمونهای متنوع پروین مانندباغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می درخشد چنانکه استاد بهار در مورد اشعار وی می فرمایند در پروین در قصاید خود پس از بیانات حکیمانه و عارفانه روح انسان را به سوی سعی و عمل امید، حیات، اغتنام وقت، کسب کمال، همت، اقدام نیکبختی و فضیلت سوق می دهد.
    سرانجام آنکه او دیوان خوبی و پاکی است
    بر گرفته از http://linkto.ir

    از سایت http://mycrack.blogfa.com/
    زندگی نامه پروین اعتصامی
    پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از شاعران قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین شعرای مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است. رمز توفیق این شاعرارزشمند فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر اوست . یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرار گرفت.
    چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت . کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت .
    اعتصام الملک از پیشقدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی بنام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند
    [​IMG]

    زندگینامه
    رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25 اسفندسال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند خود که با انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود رشد کرد.
    در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.
    در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.
    او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می گفت . خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می کند:
    "پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می یافت شوق وافر اظهار می نمود."
    خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، در مقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند.
    پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.
    این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد. پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.
    شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همراهی این دو طبع مخالف نمی توانست دوام یابد و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.
    با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود. در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت. ، پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند. در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند.
    پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.

    اینکه خاک سیهش بالین است
    اختر چرخ ادب پروین است

    گر چه جز تلخ ی ز ایام ندید
    هر چه خواهی سخنش شیرین است
    صاحب آن همه گفتار امروز
    سائل فاتحه و یاسین است

    دوستان به که ز وی یاد کنند
    دل بی دوست دلی غمگین است

    خاک در دیده بسی جان فرساست
    سنگ بر سینه بسی سنگین است

    بیند این بستر و عبرت گیرد
    هر که را چشم حقیقت بین است

    هر که باشی و ز ه جا برسی
    آخرین منز ل هستی این است

    آدمی هر چه توانگر باشد
    چون بدین نقطه رسید مسکین است

    اندر آنجا که قضا حمله کند
    چاره تسلیم و ادب تمکین است

    زادن و کشتن و پنهان کردن
    دهر را رسم و ره دیرین است

    خرم آن کس که در این محنت گاه
    خاطری را سبب تسکین است

    ویژگی سخن
    پروین در قصایدش پیرو سبک متقدمین به ویژه ناصرخسرو است و اشعارش بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی می باشد. پروین موضوعات حکمتی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می دارد که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می دهد. او در قدرت کلام و چیره دستی بر صنایع و آداب سخنوری همپایه ی گویندگان نامدار قرار داشته و در این میان به مناظره توجه خاص دارد و این شیوه ی را که شیوه ی شاعران شمال و غرب ایران بود احیاء می نماید. پروین تحت تاثیر سعدی و حافظ بوده و اشعارش ترکیبی است از دو سبک

    خراسانی و سبک عراقی .
    شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمونهای متنوع پروین مانندباغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می درخشد.
    چاپ اول دیوان که آراسته به مقدمه شاعر و استاد سخن شناس ملک الشعرای بهار و حاوی نتیجه بررسی و تحقیق او در تعیین ارزش ادبی و ویژگیهای سخن پروین بود شامل بیش از یکصد و پنجاه قصیده و مثنوی در زمان شاعر و با قطعه ای در مقدمه از خود او تنظیم شده بود. پروین با اعتقاد راسخ به تأثیر پدر بزرگوارش در پرورش طبعش، دیوان خود را به او تقدیم می کند .
    قریحه سرشار و استعداد خارق العاده پروین در شعر همواره موجب حیرت فضلا و دانشمندانی بود که با پدرش معاشرت داشتند، به همین جهت برخی بر این گمان بودند که آن اشعار از او نیست.
    پروین اعتصامی بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است اشعار وی پیش از آنکه بصورت دیوان منتشر شود در مجلد دوم مجله بهار که به قلم پدرش مرحوم یوسف اعتصام الملک انتشار می یافت چاپ می شد (1302 ـ 1300 خورشیدی).
    دیوان اشعار پروین اعتصامی که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است.

    نمونه اثر
    آرزوی پرواز

    کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
    بجرئت کرد روزی بال و پر باز

    پرید از شاخکی بر شاخساری
    گذشت از بامکی بر جو کناری

    نمودش بس که دور آن راه نزدیک
    شدش گیتی به پیش چشم تاریک

    ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
    ز رنج خستگی درماند در راه

    گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
    گه از تشویش سر در زیر پر کرد

    نه فکرش با قضا دمساز گشتن
    نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن

    نه گفتی کان حوادث را چه نامست
    نه راه لانه دانستی کدامست

    نه چون هر شب حدیث آب و دانی
    نه از خواب خوشی نام و نشانی

    فتاد از پای و کرد از عجزفریاد
    ز شاخی مادرش آواز در داد

    کزین سان است رسم خودپسندی
    چنین افتند مستان از بلندی

    بدن خردی نیاید از تو کاری
    به پشت عقل باید بردباری

    ترا پرواز بس زودست و دشوار
    ز نو کاران که خواهد کار بسیار

    بیاموزندت این جرئت مه و سال
    همت نیرو فزایند ، هم پر و بال

    هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
    هنوز از چرخ ، بیم دستبرد است

    هنوزت نیست پای برزن و بام
    هنوزت نوبت خواب است و آرام

    هنوزت انده بند و قفس نیست
    بجز بازیچه ، طفلان را هوس نیست

    نگردد پخته کس با فکر خامی
    نپوید راه هستی را به گامی

    ترا توش هنر میباید اندوخت
    حدیث زندگی میبای د آموخت

    بباید هر دو پا محکم نهادن
    از آن پس ، فکر بر پای ایستادن

    پریدن بی پر تدبیر ، مستی است
    جهان را گه بلندی، گاه پستی است

    سخن آخر
    عمر پروین بسیار کوتاه بود، کمتر زنی از میان سخنگویان ، اقبالی همچون پروین داشت که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد. پنجاه سال و اندی است که از درگذشت این شاعره بنام می گذرد و همگان اشعار پروین را می خوانند و وی را ستایش می کنند و بسیاری از ابیات آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری گشته است.
    استاد بهار در مورد اشعار وی می گویند :" پروین در قصاید خود پس از بیانات حکیمانه و عارفانه روح انسان را به سوی سعی و عمل امید، حیات، اغتنام وقت، کسب کمال، همت، اقدام نیکبختی و فضیلت سوق می دهد.
  6. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    بابا طاهر عریان
    بابا طاهر عر یا ن پیری وارسته و درویشی فروتن بود که دل به حقیقت بسته و صفای عشق به معبود را با خلوت دل در هم آمیخته بود. بابا طاهر از شاعران اواسط قرن پنجم هجری قمری و از معاصران طغرل بیک سلجوقی بوده است .امروز آگاهی زیادی از زندگی بابا طاهر در دست نیست. فقط در بعضی از کتب صوفیه ، ذکری از مقام معنوی و مسلک و ریاضت و درویشی، تقوی و استغنای او آمده است . نامش طاهر و باطنش طاهرتر و منزه تر از نامش ، شهرتش به بابا به خاطر سیر کامل او در طریقت زهد ، عشق به حقیقت و شیدایی او بوده است. او مسلک درویشی و از خود فانی بودن و بی توجهی به علایق دنیوی را در زندگی همواره مراعات می کرد. آنچنانچه در خور سالکان حقیقی است دل در گرو دوست بسته و از جنبه خودبینی و خویش گرایی دور ساخته و موجب شده که او هیچگاه در صدد تظاهر و خودستایی بر نیاید. مقبره بابا طاهر در شهر همدان واقع است که اکنون مرقدش طوافگاه اهل دل می باشد.

    • شب تاریک و راه باریک و من مست قدح از دست ما افتاد و نشکست
    • نگه دارنده اش نیکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست
    • ز دست چرخ گردون داد دیرم هزاران ناله و فریاد دیرم
    • نشسته، دلستانم با خس و خار دل خود را چگونه شاد دیرم
    • دلا، خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو ، که خوبان این پسندند
    • متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن ، گروهی این پسندند
    • ندونم لوت و عریونم که کرده خودم جلادو بی جونم که کرده
    • بده خنجر که تا سینه کنم چاک ببینم عشق بر جونم چه کرده
    • بشم، واشم از این عالم بدر شم بشم از چین و ماچین دورتر شم
    • بشم از حاجیان حج بپرسم که این دیری بسه یا دورتر شم
    • اگر دل دلبره ، دلبر کدمه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
    • اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون
    • یکی را داده ای صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون
    • مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند
    • ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد
    • بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
  7. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    امام محمد غزالی
    [​IMG]
    ابوحامد محمد معروف به امام محمد غزالی در نیمه دوم قرن پنجم‎ ‎هجری (سال 450 هجری) در عصر شدت منازعات سیاسی و ‏فکری در‎ ‎طوس‎ ‎متولد شد، ایرانی نژاد بود. پدرش مردی‎ ‎از صلحا بود که در دکانی در بازار پشم فروشان کسب روزی می‌کرد. ابوحامد ‏دو برادر‎ ‎بودند که در دوران خردسالی پدرشان فوت کرد، اما وی قبل از فوتش، پسران خود را به‎ ‎یکی از دوستان صوفی خود سپرد تا ‏آنها را آموزش دهد‎. ‎

    تحصیلات وی‎ ‎
    پس از مدتی ابوحامد و برادرش به یکی از نظامیه‌ها رفتند و در‎ ‎آنجا سخت به تحصیل‎ ‎فقه‎ ‎پرداختند. ابوحامد محمد (امام محمد‎ ‎غزالی) تحصیلات خود را در طوس آغاز کرد، سپس به گرگان رفته و بعد از آن در‏‎ ‎نیشابور‎ ‎ساکن گردیده و در همانجا به‎ ‎امام الحرمین‎ ‎پیوست و تا آخر عمر او نیز همراه‎ ‎وی بود‎.‎
    اما تحصیلاتش فقط منحصر در‎ ‎فقه‎ ‎نبوده بلکه وی در علوم مختلف مانند‎ ‎علم اختلاف مذاهب،‎ ‎جدل،‎ ‎منطق،‎ ‎فلسفه‎ ‎هم دانشی‎ ‎اندوخت تا جائیکه بر همه همدورئیهایش برتری یافت. مدت شش سال در تحت حمایت نظام‎ ‎الملک زندگی کرد، تا اینکه‎ ‎نظام الملک‎ ‎او را به تدریس در‎ ‎نظامیه بغداد‎ ‎فرستاد. در آنجا مورد توجه‏‎ ‎دانشپژوهان قرار گرفت. غزالی علاوه بر تدریس در بغداد به تفکر و تالیف در ‏فقه و‎ ‎کلام و رد بر فرق گوناگون چون‎ ‎باطنیه‎ ‎و‎ ‎اسماعیلیه‎ ‎و‎ ‎فلاسفه‎ ‎مشغول بود‎. ‎

    آغاز شک گرایی وی‎ ‎
    مقارن با همین ایام، در‎ ‎معتقدات دینی‎ ‎و همه معارف حسی و عقلی خود به‎ ‎شک افتاد که البته بسیار طول نکشید و پس از رسیدن ‏به یقین به تحقیق در فرق گوناگون‎ ‎مبادرت ورزید و در علم کلام، به درجه استادی رسیده و صاحب تالیفاتی در این زمینه‎ ‎گردید. اما ‏ایشان در فلسفه استادی نداشت بلکه ظرف سه سالی که در نظامیه بغداد مشغول‎ ‎تدریس بود به برکت هوش سرشار خویش به ‏دقت در مطالعه‎ ‎مکاتب‎ ‎فلسفی‎ ‎پرداخت؛ البته ایشان به‎ ‎عرفان‎ ‎و‎ ‎تصوف‎ ‎نیز گرایش شدیدی‎ ‎داشت‎. ‎

    ایام گوشه‌نشینی وی‎ ‎
    ایشان در مسافرتی که شام داشته نزدیک به دو سال در‎ ‎آنجا به عزلت و ریاضت و‎ ‎مجاهدت نفس‎ ‎پرداخت و از آنجا به‎ ‎بیت المقدس‎ ‎نیز راهی شد. تا اینکه به قصد‎ ‎سفر حج، عازم حجاز گردید. سپس به زادگاه خود بازگشته و در آنجا نیز گوشه عزلت را‎ ‎برگزید. و در ‏این ایام که ده سال به طول انجامید، مشهورترین کتابهای خود مخصوصا‎ ‎احیاءعلوم الدین را تالیف کرد. تا اینکه در سال 469 ه از ‏گوشه عزلت بیرون آمد و در‎ ‎نظامیه نیشابور مشغول تدریس گردید‎. ‎

    تالیفات غزالی‎ ‎
    در میان متفکران اسلام هیچ کدام به اندازه غزالی تالیف و‏‎ ‎تصنیف نکرده است مشهور است که می‌گویند تالیفاتش را ‏بر روزهای عمرش تقسیم کرده‌‌اند‎ ‎که برای هر روز، چهار جزوه شد‎. ‎اینک نمونه ای از تالیفاتش‎
    ‎1- ‎البسیط،‎ ‎الوسیط، الوجیز در باب فقه‎.
    ‎2- ‎مقاصد الفلاسفه در باب تفسیر‎.
    ‎3- ‎تهافت‎ ‎الفلاسفه در باب کلام (در سال 488) محک النظر، معیار العلم، میزان العلم در باب‎ ‎منطق‎
    ‎4- ‎الاقتصادی العتقاد- فوائد العقائد- رساله القدسیه در باب کلام‏‎.
    ‎5-‎جواهر القرآن، کتاب الاربعین، کیمیای سعادت و.. کتابهای دیگر‎.

    خلاصه‎ ‎ایشان پس از دوسال توقف در‎ ‎نیشابور‎ ‎به طوس بازگشت تا اینکه در سال 505 هجری در طوس در پنجاه و چهار سالگی دار ‏فانی را‎ ‎وداع کرد‎. ‎
    برای مطالعه بیشتر مراجعه شود به‎ ‎
    • شاگردان امام محمد غزالی‎ ‎
    • استادان امام محمد غزالی‎ ‎
    • امام محمد غزالی و لقب امام المشککین‎ ‎
    • شک گرایی‎ ‎

    منابع‎ ‎
    ‏1.‏ حنا الفاخوری/ خلیل الجر، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبدالمحمد آیتی،‎ ‎چاپ پنجم سال 1377، انتشارات ‏شرکت انتشارات علمی و فرهنگی‎. ‎
    ‏2.‏ حمید طالب زاده، آشنایی با فلسفه اسلامی، شرکت چاپ و نشر ایران، چاپ دوم 1375‏‎ ‎

    [​IMG]

    زندگينامه امام محمد غزالی به قلم حسين خديوجم
    حجة الاسلام، ابو حامد، امام محمد غزّالی طوسی، بزرگمردی که در سال 450 هجری قمری در روستای طابران طوس از مادر بزاد، کودکی و جوانيش صرف دانش اندوزی و جهانگردی شد تا آنکه در مرز چهل سالگی در انواع رشته های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار خود گشت و نامش در سراسر جهان اسلام آن روزگار زبانزد همگان گرديد.
    غزالی با نوشته های عميق و پرمغز خود به قالب انواع علوم اسلامی جان تازه ای دميد، و در زمينه تصوف و عرفان، فلسفه و کلام، روان شناسی و اخلاق، نوآوريها کرد. وی از 39 سالگی به بعد برای تصفيه روح و نگارش ارزنده ترين آهار خود مردم گريز شد و تا پايان عمر در گمنامی و گوشه نشينی بسر برد. سرانجام در سال 505 هجری پس از پنجاه و پنج سال زندگی پر ثمر چراغ زندگیش در زادگاهش فرومرد، اما مشعل پرفروغ انديشه در کنار آثار فراوان و ارزنده ای که از خود باقی گذاشته همچنان فروزان برجای مانده، و اين فروزندگی تا کيش مسلمانی برجای باشد و زبانهای تازی و پارسی پايدار، صاحبدلان را در مسائل دينی و اخلاقی و اجتماعی و ادبی روشنگر بسياری از حقايق خواهد بود.

    زندگی نامه غزالی
    سال ميلاد غزالی (450 ه.ق = 1058 م)
    نام کامل وی حجة الاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزّالی طوسی است. “غزال” (با فتح غين و تشديد ز) بر پيشه وری اطلاق می شده که نخِ پشم می فروخته، پيشه وری که پشم خام تهيه می کرده و پس از حلاجی با دستمزدی اندک به زنان پشم ريس می سپرده تا به نخ تبديل شود و برای فروش آماده گردد. اين پيشه هنوز در مشهد به نامهای حلاج، نداف، نخ فروش رايج است. اين معنی را خود امام غزالی در کتاب احياء علوم الدين يادآور شده است.
    پدر غزالی پارسا مردی بوده صوفی مسلک، که در شهر طوس حرفه غزالی يا نخ پشم فروشی داشته است. چون مرگ اين صوفی نزديک ميشود، دو فرزند خود – محمد و احمد – را با مختصر اندوخته ای که داشته به دوستی از هم مسلکان خويش می سپرد و به او می گويد: چون بر اثر محرومی از هنر خواندن و نوشتن اندوه فراوان خورده ام آرزودارم که فرزندانم ازين هنر بهره ور گردند.

    آغار يتيمی (احتمالاً 457 ه.ق = 1065 م)
    پس از يتيم شدن اين دو کودک، وصی درستکار تربيت آنان را برعهده می گيرد تا هنگامی که ميراث اندک پدرشان تمام ميشود و خود صوفی از اداره زندگی آنان فرو می ماند. آنگاه با اخلاص به آن دو پيشنهاد ميکند تا برای گذران زندگی و ادامه تحصيل در زمره طلاب جيره خوار مدرسه ای از مدارس دينی شهريه بدهِ روزگار خود درآيند؛ و آنان از راه ناچاری پيشنهاد وی را می پذيرند. اين سخن ابوحامد محمد غزالی که “برای غيرِ خدای عمل آموختم، ولی علم جز خدای را نپذيرفت” می تواند مؤيد اين حقيقت باشد.

    راه يافتن به مدرسه (463 ه.ق = 1070 م)
    اين تاريخ نيز تقريبی است، يعنی ممکن است يکی دو سال پيش از اين در شمار طلاب جيره خوار مدرسه جای گرفته باشد. زيرا خودش در نامه ای که به پادشاه سلجوقی می نويسد ازين راز چنين پرده برميگيرد:
    «بدان که اين داعی پنجاه و سه سال عمر بگذاشت، چهل سال در دريای علوم دين غواصی کرد تا به جايی رسيد که سخن وی از اندازه فهم بيشتر اهل روزگار درگذشت».
    اگر اين گفته غزالی را که “چهل سال در دريای علوم دين غواصی کردم” بپذيريم، تاريخ راه يافتن او به جرگه علمای دين به روزگار سيزده سالگی وی مسلم ميشود. يعنی درين هنگام مقدمات کار دانش اندوزی را فراگرفته بوده است.
    پس ازآنکه در مدرسه دينی از حداقل نيازمنديهای زندگی برخوردار شد، با خاطر آسوده و اميد فراوان، دل به کتاب سپرد و گوش به سخن استاد فرا داد تا هنگامی که برای آموختن علم فقه آمادگی پيدا کرد و توانست در رديف شاگردان خوب نخستين استادش، احمد بن محمد رادکانی، جای گيرد. نخستين دوره طلبگی غزالی را در طوس – براساس برخی قراين – می توان حدود پنج سال حدس زد؛ يعنی هنگامی که وی از شهر طوس رهسپار جرجان شد تا از محضر دومين استادش، ابوالقاسم اسماعيلی جرجانی، بهره ور شود، احتمالاً نوجوانی هيجده يا نوزده ساله بود.

    نخستين سفر (احتمالاً 468 ه.ق = 1075 م)
    بی ترديد نخستين سفر دانشجويی غزالی سفری است که وی از طوس به جرجان رفته است، اما اين سفر در چه سالی انجام شده و غزالی در آغاز اين سفر چندساله بوده است، در مآخد موجود روشن نيست. اگر فرض کنيم در هيجده يا نوزده سالگی راهی اين سفر شده، و احتمالا مدت رفت و برگشت و دوران اقامتش در جرجان حدود دوسال بوده است، اين حدس با حکايتی که امام اسعد ميهنه ای از غزالی روايت ميکند تا حدی هم آهنگ ميشود. امام اسعد می گويد:
    از ابوحامد محمد غزالی شنيدم که می گفت: «در راه بازگشت از جرجان دچار عياران راهزن شديم. عياران هرچه را که باخود داشتيم گرفتند. من برای پس گرفتن تعليقه (جزوه، يادداشت درسی) های خود در پی عياران رفتم و اصرار ورزيدم. سردسته عياران چون اصرار مرا ديد گفت: “برگرد، وگرنه کشته خواهی شد” وی را گفتم:” ترا به آن کسی که از وی اميد امينی داری سوگند می دهم که تنها همان انبان تعليقه را به من باز پس دهيد؟ زيرا آنها چيزی نيست که شمارا به کار آيد” عيار پرسيد که” تعليقه های تو چيست؟” گفتم: “درآن انبان يادداشتها و دست نوشته هايی است که برای شنيدن و نوشتن و دانستنش رنج سفر و دشواريها برخويشتن هموار کرده ام.” سردسته عياران خنده ای کرد و گفت: “چگونه به دانستن آنها ادعا می کنی، در حالی که چون از تو گرفته شد دانايی خود را از دست دادی و بی دانش شدی؟” آنگاه به يارانش اشارتی کرد و انبان مرا پس دادند.»
    غزالی گويد: «اين عيّار، ملامتگری بود که خداوند وی را به سخن آورد تا با سخنی پندآموز مرا در کار دانش اندوزی راهنما شود. چون به طوس رسيدم سه سال به تأمل پرداختم و با خويشتن خلوت کردم تا همه تعليقه ها را به خاطر سپردم، و چنان شدم که اگر بارديگر دچار راهزنان گردم از دانش اندوختهء خود بی نصيب نمانم.»

    سفر به نيشاپور (473 ه.ق = 1080 م)
    از اين سخن غزالی که «چون به طوس رسيدم، سه سال به تأمل پرداختم…» می توان نتيجه گرفت که غزالی پس از بيست و سه سالگی از طوس رهسپار نيشاپور شده تا از محضر عالم بلند آوازه، امام الحرمين ابوالمعالی جوينی، بهره ور شود. غزالی در محضر اين استاد نامدار چنان کوشيد و درخشيد که پس از يکی دوسال در شمار بهترين شاگردان وی جای گرفت، و امام الحرمين چنان شيفته اين شاگرد درس خوان و هوشيار گرديد که در هر محفلی به داشتن شاگردی چون او به خود می باليد.
    اين دوره از دانش اندوزی غزالی که سبب شد در جمع فقيهان نيشاپور مشهور و انگشت نما شود، بيش از پنج سال نپاييد، يعنی چون چراغ زندگی امام الحرمين به سال 478 هجری خاموش شد، غزالی در حدی از دانش دينی روزگار خود رسيده بود که ديگر نيازی به استاد نداشت، یا آنکه استادی که برايش قابل استفاده بوده باشد پيدا نکرد. بنابراين به نگارش و پژوهش پرداخت تا شايسته مسند استادی شود.

    آشنايی با خواجه نظام الملک طوسی (478 ه.ق = 1085 م)
    دراين سال غزالی به لشکرگاه ملکشاه سلجوقی، که در نزديکی نيشاپور واقع بود، راه يافت و به خدمت همولايتی سياستمدار خود خواجه نظام الملک طوسی پيوست. در محضر اين وزير شافعی مذهب و ادب دوست و گوهرشناس، بارها فقيهان و دوانشوران به مناظره پرداخت، و در هر مورد برمخالفانِ عقيده و انديشه خويش پيروز گشت. ديری نپاييد که خواجه نظام الملک با اشتياق به حمايتش برخاست و در بزرگداشت وی کوشيد تا آنجا که اورا «زين الدين» و «شرف الائمه» لقب داد و به استادی نظاميه بغداد برگزيد.

    آغاز استادی در نظاميهء بغداد (484 ه.ق = 1091 م)
    غزالی در سال چهارصد و هشتاد و چهار از طوس رهسپار بغداد شد، مردم اين شهر مقدمش را بگرمی پذيرا شدند. خيلی زود زبانزد خاص و عام گرديد. در محافل علمی از نبوغ سرشار و دانش بسيارش داستانها گفتند و کاروانيانی که از بغداد رهسپار شرق و غرب می شدند برای مردم شهرهای سرِ راه از نبوغ و هوشياری وی حکايتها روايت ميکردند تا آنکه حشمت و شوکتش به پايه ای رسيد که حتی در اميران و پادشاهان و وزيران معاصر خود اثر گذاشت.
    در سال 478 هجری، غزالی يکی از بزرگانی بود که با عنوان حجةالاسلام و استاد برگزيده نظاميه بغداد، در مراسم نصب المستظهر بالله – بيست و هشتمين خليفه عباسی- بر مسند خلافت، شرکت جست و با وی بيعت کرد. خودش در نامه ای که به سال 504 هجری در پاسخ نظام الدين احمد نوشته است، ضمن ابراز ندامت از زندگی جنجالی و اشرافی گذشتهء خويش، چنين می نگارد: «در بغداد از مناظره کردن چاره نباشد، و از سلام دارالخلافه امتناع نتوان کرد.»

    مردم گريزی (488 ه.ق = 1094 م)
    پس از آنکه در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسيد، و در ميان خاص و عام مقامی برتر از همه پيدا کرد، دريافت که ازاين راه نمی توان به آسايش و آرامش روحی رسيد. پس از ترديد بسيار سرانجام دنباله روِ صوفيان وارستهء بی نام و نشان شد. به بهانه زيارت کعبه از بغداد بيرون رفت، چندی به گمنامی به جهانگری پرداخت و سالها در حجاز و شام و فلسطين با خويشتنِ خويش به خلوت نشست تا داروی درد درونی خود را پيدا کند. به تاريخ اين گوشه نشينی نيز در پاسخ غزالی به نامه نظام الدين احمد چنين اشارت رفته است:
    «چون بر سر تربت خليل – عليه السلام – رسيدم، در سنه تسع و ثمانين و اربعمائه (489 ه.ق)، و امروز قريب پانزده سال است، سه نذر کردم: يکی آنکه از هيچ سلطانی هيچ مالی قبول نکنم، ديگر آنکه به سلام هيچ سلطانی نروم، سوم آنکه مناظره نکنم. اگر دراين نذر نقض آورم، دل و وقت شوريده گردد…»

    بازگشت به ميان مردم (499 ه.ق = 1105 م)

    ازاين راز هم خودش چنين پرده برگرفته است:
    «اتفاق افتاد که در شهور سنهء تسع و تسعين و البعمائه (499 هجری) نويسندهء اين حرفها، غزالی، را تکليف کردند- پس ازآنکه دوازده سال عزلت گرفته بود، و زاويه ای را ملازمت کرده- که به نيشاپور بايد شد، و به افاضت علم و نشر شريعت مشغول بايد گشت که فترت و وهن به کار علم راه يافته است. پس دلهای عزيزان از ارباب قلوب و اهل بصيرت به مساعدت اين حرکت برخاست و در خواب و يقظت تنبيهات رفت که اين حرکت مبدأ خيرات است و سبب احيای علم و شريعت. پس چون اجابت کرده آمد و کار تدريس را رونق پديد شد و طلبه علم از اطراف جهان حرکت کردن گرفتند، حسّاد به حسد برخاستند…»
    اين حسودان که غزالی به آنها اشاره کرده است، روحانيون حنفی مذهب بوده اند که در دستگاه سنجر شوکت و قدرتی يافته بودند. پس برای حفظ مقام و منصب خويش با برخی از فقيهان مالکی مذهب، از مردم طرابلس غرب، همداستان شدند تا بزرگمردی چون غزالی را با تهمت و نيرنگ از ميدان بدر کنند، يا برای پيشبرد مقاصد خود از قدرت شافعی مذهبان بکاهند. غزالی در حضور سلطان سنجر که به لشکرگاه اش حاضر گشته بود، چنين دفاع می کند:
    «و اما حاجت خاص آن است که من دوازده سال در زاويه ای نشستم و از خلق اعراض کردم. پس فخرالملک- رحمة الله عليه- مرا الزام کرد که به نيشاپور بايد شد. گفتم: “اين روزگار سخن من احتمال نکند که هرکه درين وقت کلمةالحق بگويد در و ديوار به معادات او برخيزد.” گفت: “[سنجر] ملکی است عادل، و من به نصرت تو برخيزم.” امروز کار به جايی رسيده که سخنهايی می شنوم که اگر در خواب ديدمی گفتمی اضغاث احلام است. اما آنچه به علوم عقلی تعلق دارد، اگر کسی را برآن اعتراض است عجب نيست، که در سخن من غريب و مشکل که فهم هرکس بدان نرسد، بسيار است. لکن من يکی ام، آنچه در شرح هرچه گفته باشم، با هرکه در جهان است درست می کنم و از عهده بيرون می آيم؛ اين سهل است. اما آنچه حکايت کرده اند که من در امام ابوحنيفه- رحمة الله عليه- طعن کرده ام، احتمال نتوانم کرد…»

    در کنار مردم ديار خود (503 ه.ق = 1109 م)
    پس از آنکه وسوسه نامردمان در دل سلطان سنجر اثر گذاشت، اين پادشاه کس فرستاد و حجةالاسلام را، که در زادگاه خود طابران طوس به تعليم و عبادت سرگرم بود به لشکرگاه خويش، تروغ- نزديک مشهد امروز- فرا خواند. غزالی چون دريافت که در کف شير نر خونخواره ای قرار گرفته و از رفتن چاره نيست، بهانه آورد و با نامه ای استادانه خشم سلطان سنجر را فرونشانيد.
    پس از درگذشت شمس الاسلام کيا امام هراسی طبری، فقيه شافعی و استاد نظاميه بغداد که او نيز از شاگردان برگزيده امام الحرمين و همدرس غزالی بوده است، به اشارت خليفه عباسی و سلطان سنجر، وزير عراق ضياء الملک احمد فرزند نظام الملک به وزير خراسان صدرالدين محمد فرزند فخرالملک نامه ای نوشت که غزالی را با نوازش و دلجويی به بغداد بازگرداند تا شاگردان مدرسه نظاميه از نابسامانی نجات يابند. ولی غزالی وارسته و دست از همه چيز شسته، تسليم نشد و اعراض کرد.

    پيوستن به جاودانگان (505 ه.ق = 1111 م)
    مرتضی زبيدی نويسنده بزرگترين شرح بر احيائ علوم الدين پايان زندگی غزالی را، در مقدمه خويش بر شرح احياء با نقل از گفته های ديگران، نيک نگاشته است که ترجمه بخش اول آن چنين است:
    گفته اند که اوقات خود را پيوسته به تلاوت قرآن و همنشينی با صاحبدلان و گزاردن نماز مشغول می داشت تا جمادی الآخر سال پانصد و پنج فرا رسيد. احمد غزالی، برادر حجةالاسلام، گفته است: «روز دوشنبه به هنگام صبح، برادرم وضو ساخت و نماز گزارد و گفت “کفن مرا بياوريد” آوردند. گرفت و بوسيد و بر ديده نهاد و گفت: “سمعاً و طاعةً للدخولِ عَلی الـمَلِک” آنگاه پای خويش را در جهت قبله دراز کرد و پيش از برآمدن خورشيد راهی بهشت گرديد.»

    آثار غزالی
    غزالی در جهان دانش و دورانديشی از جمله بزرگترين نام آوران برخوردار از انديشه انسانی است، متفکرِ وارسته ای است که در ميان مردم روزگار به بالاترين پايگاه انديشه راه يافته است. پس اگر در مورد تعداد آثار مردی پرکار و فراوان اثر چون او، مبالغه شود و حقيقت و افسانه درهم آميزد، جای شگفتی نخواهد بود.
    غزالی همچو ارسطو، از دانشوران بلند آوازه ای است که علاوه بر نوشته های اصلی خودش، با گذشت زمان کتابهای فراوان ديگری به وی نسبت داده اند. کتابهايی که تعدادش شش برابر رقمی است که خودش دوسال پيش از مرگ- در نامه ای که به سنجر نوشته- ياد آورشده است. آميختن همين آثار فراوان با کتابهای اصلی او، کار پژوهش را بر اهل تحقيق چنان دشوار کرده که برای شناسايی درست از نادرست پژوهشگران را به معيار دقيق- يعنی ترتيب تاريخی آثار غزالی- نياز افتاده است، معياری که می تواند تاريخ پيدايش هريک از آثار اصلی غزالی را روشن سازد. شناخت دوران تکامل انديشه اين بزرگ استاد تنها با وجود چنين معياری امکان پذير است و بدين وسيله ممکن است از چگونگی تحول بزرگی که در زندگی پرنشيب و فراز او رخ نموده آگاه شد.
    ترتيب آثار غزالی – خوشبختانه خاورشناسان در زمينه ترتيب تاريخی آثار غزالی بسيار کار کرده اند. از گُشه و مکدونالد و گلد زيهر که بگذريم، نخستين خاورشناسی که در کتاب خويش زير عنوان ترتيب تاريخی مؤلفات غزالی سخن گفته است لوئی ماسينيون است که زمان آثار غزالی را در چهار مرحله تنظيم کرده است. پس از وی، اسين پلاسيوس و مونت گمری وات بحث را درباره تشخيص مؤلفات اصيل و مشکوک غزالی آغاز کردند. آنگاه موريس بويژ برای ترتيب تاريخی آثار غزالی به کار جامع تری می پردازد و در تکميل کار خاورشناسان پيش از خود راه بهتری در پيش ميگيرد ولی پيش ازآنکه حاصل کارش منتشر شود به کام مرگ فرو می رود. خوشبختانه کار نيمه تمام اين دانشمند را استاد لبنانی دکتر ميشل آلارد تکميل نموده و در سال 1959 منتشر کرده است.
    سرانجام دانشمند مصری دکتر عبدالرحمن بدوی از مجموع پژوهشهای خاورشناسان ياری ميگيرد و به نگارش کتاب نفيس خود مؤلفات الغزالی می پردازد. اين کتاب به مناسبت جشنوارهء هزارمين سال ميلاد ابوحامد امام محمد غزالی در تابستان سال 1960 ميلادی منتشر شده است. در اين کتاب از 457 کتاب اصل و منسوب و مشکوک ياد شده که مؤلف، هفتاد و دو تای آنها را بی ترديد از آنِ غزالی دانسته و در صحت بقيه ترديد نموده است:
    - از شماره 73 تا 95 نام کتابهايی است که مشکوک است از غزالی بوده باشد.
    - از شماره 96 تا 127 نام کتابهايی است که به احتمال زياد از غزالی نيست.
    - از شماره 128 تا 224 نام فصلی يا بابی از کتابهای غزالی است که ناروا به جای کتابی مستقل به نام وی ثبت شده است.
    - از شماره 225 تا 273 نام تلخيص کتابی از کتابهای غزالی است يا نام کتابهای ردّی و انتقادی است که ديگران بر آثار غزالی نوشته اند و بخطا به نام وی ثبت شده است. مانند تلخيص احيائ علوم الدين که ابن الجوزی آن را تلخيص و تدوين کرده است.
    - از شماره 274 تا 379 نام کتابهايی است که به عنوان شرح و ستايش درباره آثار غزالی تأليف و تدوين شده و مؤلف آنها نامعلوم است، مانند کتاب الانتصار لماوقع فی الاحياء من الاسرار.
    - از شماره 381 تا پايان کتاب نام نسخه های خطی موجود از آثار غزالی و منسوب به اوست که در کتابخانه های جهان موجود است.

    ترتيب تاريخی آثار امام محمد غزالی در پنج مرحله
    37. جواهر القرآن
    38.کتاب الاربعين فی اصول الدين
    39. کتاب المضنون به علی غير اهله
    40. المضنون به علی اهله
    41. کتاب الدرج المرقوم بالجداول
    42. القسطاس المستقيم
    43. فيصل التفرقه بين الاسلام و الزندقه
    44. القانون الکلی فی التأويل
    45. کيميای سعادت (فارسی)
    46. ايها الولد
    47. اسرار معاملات الدين
    48. زاد آخرت (فارسی)
    49. رسالة الی ابی الفتح احمد بن سلامة
    50. الرسالة اللدنيّه
    51. رسالة الی بعض اهل عصره
    52. مشکات الأنوار
    53. تفسير ياقوت التأويل
    54. الکشف و التبيين
    55. تلبيس ابليس

    د-بازگشت به سوی مردم و دومين دوران درس:
    56. المنقذ من الضلال
    57. کتب فی السحر و الخواص الکيميا
    58. غور الدور فی المسئلة السريجية
    59. تهذيب الاصول
    60. کتاب حقيقة القولين
    61. کتاب اساس القياس
    62. کتاب حقيقة القرآن
    63. المستصفی من علم الصول
    64. الاملاء علی مشکل «الحياء»

    هـ آخرين سالهای زندگی، 503 تا 505 هجری:
    65. الاستدراج
    66. الدرة الفاخرة فی کشف علوم الآخرة
    67. سرالعالمين و کشف ما فی الدارين
    68. نصيحة الملوک (فارسی)
    69. جواب مسائل سئل عنها فی نصوص اشکلت علی المسائل
    70. رسالة الاقطاب
    71. منهاج العابدين
    72. الجام العوام

    الف- آثار سالهای دانش آموزی غزالی، از سال 465 تا 478 هجری:
    1. التعليقة فی فروع المذهب
    2. المنخول فی الاصول

    ب- آثار نخستين دوران درس و بحث:
    3. البسيط فی الفروع
    4. الوسيط
    5. الوجيز
    6. خلاصة المختصر و نقاوة المعتصر
    7. الـمُنـتَحَل فی علم الجدل
    8. مآخد الخلاف
    9. لباب النظر
    10. تحصيل المآخذ فی علم الخلاف
    11. المبادی و الغايات
    12. شفاء الغليل فی القياس و التعليل
    13. فتاوی الغزالی
    14. فتوی (فی شأن يزيد)
    15. غاية الغور فی دراية الدور
    16. مقاصد الفلاسفه
    17. تهافت الفلاسفه
    18. معيار العلم فی فن المنطق
    19. معيار العقول
    20. محک النظر فی المنطق
    21. ميران العمل
    22. المستظهری فی الرد علی الباطنية
    23. حجة الحق
    24. قواصم الباطبيه
    25. الاقتصاد فی الاعتقاد
    26. الرسالة القدسيه فی قواعد العقليه
    27. المعارف العقلية و لباب الحکمة الالهيه
    ج- آثار دوران خلوت نشينی و مردم گريزی:
    28. احياء علوم الدين
    29. کتاب فی مسئلة کل مجتهد مصيب
    30. جواب الغزالی عن دعوة مؤيد الملک له
    31. جواب مفصل الخلاف
    32. جواب المسائل الاربع التی سألها الباطنيه بهمدان من ابی حامد الغزالی
    33. المقصد الاسنی فی شرح اسماء الحسنی
    34. رسالة فی رجوع اسماءالله الی ذات واحدة علی رأی المعتزله و الفلاسفه
    35. بداية الهداية
    36. کتاب الوجيز فی الفقه
    متن فوق بخشی از مقدمهء مرحوم حسين خديوجم است که بر کتاب «کيميای سعادت» نوشته
    بر گرفته از http://linkto.ir
  8. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه ابن نفیس
    علاءالدين ابوالحسن بن علي بن ابي‌الحزم قرشي، در قرن هفتم هجري قمري در روستاي قرش(Gharash) در آن سوي رود سيحون، كه خاندانش از آن‌جا برخاسته‌اند، به دنيا آمد(البته، برخي زادگاه او را قرشيه در نزديكي دمشق مي‌دانند). او پزشكي را در بيمارستان بزرگ نوري، كه به فرمان سلطان ترك نورالدين محمود زندگي در قرن ششم هجري ساخته شده بود، زير نظر مهذب الدين عبدالرحيم بن علي الدخوار فراگرفت.
    ابن‌نفيس پس از فراگيري پزشكي به مصر رفت و در آن‌جا در بيمارستاني، كه هنوز به درستي مشخص نيست، به آموزش پزشكي پرداخت و سرانجام به رياست پزشكان رسيد. او در سال‌هاي پاياني عمر خود، كتاب‌خانه‌اش را وقف دارالشفايي، كه بيمارستان منصوري ناميده مي‌شد، كرد. آن بيمارستان را سلطان مملوك، المنصور سيف الدين قلاوون الفي بنيان نهاده بود. ابن‌نفيس در دوران فرمان‌روايي آن سلطان به سال 687 هجري قمري در سن هشتاد سالگي در قاهره درگذشت.

    كتاب‌هاي ابن‌نفيس
    ابن‌نفيس كتاب الشامل في صناعه الطيبه را بين سي و چهل سالگي نوشت. اين كتاب شامل بخش جالب توجهي پيرامون شيوه‌هاي جراحي است و اطلاعات فراواني درباره‌ي ابن‌نفيس جراح به ما مي‌دهد. در اين بخش سه مرحله براي هر عملي برمي‌شمارد: الاعطاء(مرحله‌ي تشخيص، كه بيمار به جراح اعتماد مي‌كند و جسم و جان خود را به دست او مي‌سپارد)، العمل(جريان عمل و جراحي) و الحفظ(نگهداري پس از عمل) و به‌خوبي وظيفه‌ي جراحان و رابطه‌ي بين جراح و بيمار و پرستاران را شرح مي‌دهد. او حتي به چگونگي درازكشيدن بيمار، وضعيت بدنش، حركت‌هاي بدنش و كار كردن با ابزارهاي جراحي مي‌پردازد.
    كتاب ديگر ابن‌نفيس، شرح طبيعه الانسان لبقراط(شرحي بر طبيعت الانسان بقراط) است كه نسخه‌ي خطي آن در يك كتاب‌خانه‌ي خصوصي در دمشق نگهداري مي‌شد تا اين كه در سال 1312 استاد يهودا آن را خريد و به لندن برد. اين نسخه اكنون در كتاب‌خانه‌ي ملي طب در بتسداي مرينلند نگهداري مي‌شود.
    مشهورترين كتاب ابن‌نفيس، شرح تشريح ابن سينا(شرح بر علم تشريح در كتاب يكم و سوم القانون ابن‌سينا) است كه 47 سال قمري پيش از درگذشتش نوشته است و اكنون در دانشگاه كاليفرنيا در لوس‌آنجلس نگهداري مي‌شود. او در اين كتاب نخستين توصيف از گردش خون ششي را نوشته است.
    شرح القانون خود در چهار كتاب است: شرح بر كليات؛ شرح بر مفردات طبي و داروهاي مركب؛ شرح بر امراضي از فرق سر تا نوك پا؛ شرح بر امراضي كه اختصاصي به عضو خاصي ندارند. اين نفيس در نخستين كتاب از اين اثر، كه شرح كليات است، توصيف خود از گردش كوچك خون را اين گونه نوشته است:
    اين حفره‌ي راست از دو حفره‌ي قلب است. هنگامي كه خون در اين حفره رقيق مي‌شود بايد به حفره‌ي چپ جابه‌جا شود كه در آن‌جا روح حيواني توليد مي‌شود. ولي راهي بين اين دو حفره وجود ندارد و ماده‌ي قلب در اين جا سوراخ ندارد، نه راه ناديدني كه گذشتن خون را، چنان‌كه جاليونس تصور مي‌كرد، امكان‌پذير سازد. در اين جا سوراخ‌هاي قلب مسدود و ديواره‌ي قلب ضخيم است. در اين صورت بايد چنين باشد كه هنگامي كه خون رقيق مي شود، از رگ شرياني به ريه مي‌رود تا درون ريه پراكنده شود و با هوا درآميزد. آن‌گاه رقيق‌ترين بخش‌هاي خون در فشار قرار مي‌گيرد و درون وريد ريوي مي‌شود و از اين راه به حفره‌ي چپ مي‌رسد و در اين حال با هوا درآميخته و براي ايجاد روح حيواني مناسب است …
    اين كشف بزرگ سه قرن پيش از آن كه سروتوس و كولومبو، از كالبدشناسان دوره‌ي نوزايي، به آن بپردازند، با كوشش ابن‌نفيس به دست آمده است. مشخص شده است كه سديد الدين محمد بن مسعود كازروني(در سال 723 يا 745) و علي بن عبدالله زين العرب مصري(در سال 729 يا 751) در شرح خود بر كتاب اول از كتاب قانون، درباره‌ي گردش كوچك خون بحث كرده‌اند و زين العرب از كتاب شرح تشريح القانون ابن‌نفيس بهره گرفته است.
    كتاب ديگر ابن‌نفيس، الموجز يا موجز القانون(چكيده‌ي قانون)، كتاب فشرده‌اي است كه مانند كتاب قانون ابن‌سينا، چهار بخش اصلي دارد. اين كتاب بسيار مورد توجه پزشكان قرار گرفت و بسياري به نوشتن شرح بر آن و ترجمه‌ي آن به زبان‌ها ديگر پرداختند. دو ترجمه‌ي تركي و يك ترجمه‌ي عبري از آن در دست است. شرح‌هايي گوناگوني بر اين كتاب نوشته شده است:

    1. شرح عزالدين ابواسحاق ابراهيم بن محمد بن طرخان سويدي
    2. جلال الدين محمد بن عبدالرحمن قزويني
    3. مظفرالدين ابوالثنا محمد بن احمد عينتايي ابن الامشاطي
    4. شهاب الدين محمد ايجي بلبلي
    5. شرح سديد الدين كازروني به نام المغني في شرح الموجز
    6. شرح جمال الدين محمد بن محمد آقسرايي به نام حل الموجز
    7. شرح برهان الدين نفيس بن عوضي كرماني به نام النفيسي

    ابن نفيس آثار ديگري نيز دارد كه از آن جمله است: منافع الاعضاء الانسانيه؛ شرح ابيذميا(اپيدميا) لبقراط؛ شرح مسائل حنين؛ المهذب في الكحل؛ بغيه الطالبين و حجه المتطببين؛ شرح الهدايه ابن‌سينا؛ فاضل ابن ناطق و آثاري در

    فقه و الهيات
    شيوه‌ي پژوهشي ابن‌نفيس
    مهم‌ترين ويژگي ابن‌نفيس نگاه انتقادي به نظرهاي پيشينيان و نپذيرفت نظرهاي نادرست آن‌هاست. چنان كه در شرح تشريح قانون نيز به آن اشاره كرده و گفته است كه همواره در پي آن بوده است كه:
    “… باورهاي درست را روشن كند و از آن‌ها دفاع نمايد و آن‌چه را نادرست است درگذارد و آثار آن را محو گرداند.”
    اين ويژگي باعث شد او به درستي بر نظر جالينوس درباره‌ي وجود سوراخ‌ها ريز و ناديدني در ديواره‌ي بين دو بطن قلب خرده بگيرد و نظر خود را مطرح كند. مشهور است كه او به جاي بسنده كردن به كتاب‌ها پيشينيان، تجربه‌ها و مشاهده‌ها و برداشت‌هاي خود را ثبت مي‌كرد، چنان‌كه در شرح تشريح قانون نوشته است:
    “… در تعيين و بازشناسي فايده‌ي هر عضو، هر جا كه نياز باشد، بر آزمايش‌هاي مستند و پژوهش‌هاي مستقيم اعتماد خواهيم كرد و اعتنايي نخواهيم داشت كه آيا باورها و نظرهاي ما با نظرهاي پيشينيان سازگاري دارد يا ندارد.”
    ابن نفيس مي‌گويد كه پايبندي‌اش به دين اسلام و رحم‌آوردنش به جانوران او را از تشريح جانوران باز مي‌داشته است. اكنون جاي اين پرسش است كه او با وجود پذيرش اين محدوديت، چگونه به كشف گردش كوچك خون دست يافته است وچگونه در اين باره ” بر آزمايش‌هاي مستند و پژوهش‌هاي مستقيم” اعتماد كرده است.

    منبع:
    اسكندر، آلبرت زكي. ابن نفيس( از مقاله‌هاي زندگي‌نامه‌ي علمي دانشوران، بهخ كوشش احمد بيرشك). بهاءالدين خرمشاهي. شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1366
    بر گرفته از http://linkto.ir
  9. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه پور سینا (ابو علی سینا)

    ابن سینا (شیخ الرئیس ابو علی سینا) یا پور سینا (980 - 1037) دانشمند, فیلسوف و پزشک ایرانی, 450 کتاب در زمینه‌های گوناگون نوشته است که تعداد زیادی از آن‌ها در مورد پزشکی و فلسفه است. جرج سارتون او را مشهورترین دانشمند سرزمین‌های اسلامی می‌داند که یکی از معروف‌ترین‌ها در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها و نژادها است. کتاب معروف او کتاب قانون است.
    ابن سینا یا پورسینا حسین پسر عبدالله زاده در سال 370 هجری قمری و در گذشته در سال 428 هجری قمری، دانشمند و پزشک و فیلسوف. نام او را به تفاریق ابن سینا، ابوعلی سینا، و پور سینا گفته‌اند. در برخی منابع نام کامل او با ذکر القاب چنین آمده: حجة‌الحق شرف‌الملک شیخ الرئیس ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن ابن علی بن سینا البخاری. وی صاحب تألیفات بسیاری است و مهم‌ترین کتاب‌های او عبارتند از شفا در فلسفه و منطق و قانون در پزشکی.
    «بوعلی سینا را باید جانشین بزرگ فارابی و شاید بزرگ‌ترین نماینده حکمت در تمدن اسلامی بر شمرد. اهمیت وی در تاریخ فلسفه اسلامی بسیار است زیرا تا عهد او هیچ‌یک از حکمای مسلمین نتوانسته بودند تمامی اجزاي فلسفه را که در آن روزگار حکم دانشنامه‌ای از همه علوم معقول داشت در کتب متعدد و با سبکی روشن مورد بحث و تحقیق قرار دهند و او نخستین و بزرگ‌ترین کسی است که از عهده این کار برآمد.»(اموزش و دانش در ایران، ص125)
    «وی شاگردان دانشمند و کارآمدی به مانند ابوعبید جوزجانی، ابوالحسن بهمنیار، ابو منصور طاهر اصفهانی و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومی را که هر یک از ناموران روزگار گشتند تربیت نمود.»(خدمات متقابل اسلام و ایران، ص493)
    بخشی از زندگینامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابو عبید جوزجانی بدین شرح است:
    پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم .نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می‌بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان‌که آموزگارانم از دانسته‌های من شگفتی می‌نمودند.
    در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش‌های روزگار خود چیزهایی می‌دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد فقه می‌آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.
    ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می‌گفت می‌گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می‌پرداختم و آن را روشن‌تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی‌گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.
    چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی‌رفت در کوتاه‌ترین زمان در این رشته موفقیت‌های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می‌کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.
    بعد از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمی‌یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان‌که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده‌بودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می‌شدم و می‌گفتم مرا در این دانش راهی نیست… یک روز عصر از بازار کتابفروشان می‌گذشتم کتابفروش دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می‌گشت به من الحاح کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری‌های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.
    وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می‌شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.
    چندی پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب‌هایی نوشته بودم. در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره‌ای در شهرها می‌گشتم تا به گرگان رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.
    ابو عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس‌الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد 4 ماه در زندان بسر برد و در زندان 3 کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می‌رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و هم در آن شهر به خاک سپرده شد.

    مهمترین آثار ابن سینا
    الشفاء یا به پارسی شفا: این کتاب مهمترین و جامع‌ترین اثر مولف در فلسفه مشاء و مبین آراي شخصی اوست. کتاب دانشنامه گونه‌ای است در زمینه منطق،ریاضیات، طبیعیات و الهیات که در سال 410 قمری نوشته شده است. درابتدای کتاب، سخن ابو عبید عبد الرحمن محمد جوزجانی که بیانگر هدف و میزان تبعیت مولف از آراي ارسطوست،ذکر شده است. بخش منطق در نه فن و هر فن شامل چند مقاله است. عناوین آن عبارتند از مدخل،مقولات،باری آرمنیاس،قیاس،برهان،مغالطه و شعر است.این بخش 4 جلد از مجموعه را تشکيل ميدهد.

    اشعار ابن سینا
    ابن سینا در شعر نیز دستی داشته و اشعار زیادی به زبان عربی سروده است و حتی منظومه‌هایی مثل قصیده ارجوزه در مسايل علمی ساخته است. اشعاری نیز به زبان فارسی از او روایت کرده‌اند که برخی از آن‌ها به نام دیگران نیز آمده است و با توجه به اسلوب و معانی آن‌ها باید در انتساب این اشعار به ابن سینا تردید روا داشت. ما در اینجا، برای آشنايی مختصر با اشعار ابن سينا، گزيده‌ای از مستندترین آنها را می‌آوريم:
    غذای روح بود باده رحیق الحق که رنگ او کند از دور رنگ گل را دق به رنگ زنگ زداید ز جان اندوهگین همای گردد اگر جرعه‌ای بنوشد بق به طعم، تلخ چوپند پدر و لیک مفید به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق می از جهالت جهال شد به شرع حرام چو مه که از سبب منکران دین شد شق حلال گشته به فتوای عقل بر دانا حرام گشته به احکام شرع بر احمق شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق حـلال بر عـقلا و حـرام بر جهـال که می‌محک بود وخیرو شر از او مشتق غلام آن می‌صافم کزو رخ خوبان به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمانه به حق حق که وجودت شود به حق ملحق
    * * * * * * * * * * * * * *
    روزکی چـــــند در جهان بودم بر سر خـــــاک باد پیمودم ساعتی لطف و لحظه‌ای در قهر جان پاکــــیزه را بــــیالودم با خرد را به طبع کردم هجو بی خرد را به طمع بـــستودم آتـشــــــی بر فروخــــــتم از دل وآب دیده ازو بــــــــپالودم با هواهای حرص و شــیطانی ساعــــتی شادمـــان نیاسودم آخر الامر چون بر آمد کـــــــار رفتـــم و تخم کشته بدرودم کـس نداند که مــن کـــجا رفتم خود ندانم که من کجا بودم
    * * * * * * * * * * * * * *
    می حاصل عمر جاودانی است، بده سرمایهٔ لذت جوانی است، بده سوزنده چو آتش است، لیکن غم را سازنده چو آب زندگانی است، بده
    * * * * * * * * * * * * * *
    دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت اندر دل من هزارخورشید بتافت آخربه کمال ذره‌ای راه نیافت
    * * * * * * * * * * * * * *
    مایـــیم به عفو تـو تــولاکرده وز طاعت معصیت تبرا کرده آنجا که عنایت تو باشد، باشد ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده
    * * * * * * * * * * * * * *
    هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون در مخزن روزگار گردد محزون چون باز همین وضع شود وضع فلک از پرده غیبش آورد حق بیرون

    * * * * * * * * * * * * * *
    در پرده سنحق نیست که معلوم نشد کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد در معرفتت چو نیک فکری کردم معلومم شد که هیچ معلوم نشد
    بر گرفته از http://linkto.ir
  10. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه خواجه حافظ شیرازی
    شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب با وجود شهرت والای این شاعر در خصوص دوران زندگی حافظ بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاعات دقیقی در دست نیست ولی در حدود سال 726 ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمد است.
    اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا… بهره ها گرفت.
    خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت.
    او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.
    دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت
    دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این ایالت بویژه شیراز کوشید.
    حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.
    پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.
    امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:

    راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی —– خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
    دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ —– که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

    لازم به ذکر است حافظ در معدود مدایحی که گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلکه همچون سعدی ممدوحان خود را پند داده و کیفر دهر و ناپایداری این دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد کرده است.
    اقدامات امیر مبارزالدین با مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و وی با تاختن بر اینگونه اعمال آن را ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.
    سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع که از خشونت بسیار امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز به نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و از آنجا که بهره ای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش را مورد حمایت خاص خود قرار دادند.
    اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی شیراز نهاد.
    مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.
    نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.
    در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:
    قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ —– که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت
    حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در شیراز بود.
    وی در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون هند نیز راه یافت.
    نقل شده است که وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد.
    شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.

    ویژگی های شعر حافظ
    برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:
    1- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی
    رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ را خانه راز کرده است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر وی بیش از هر چیز به آینه ای می ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.
    چنان که در بیت زیر “شب تاریک” و “گرداب هایل” و . . . را می توان به وجوه گوناگون عرفانی، اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:
    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
    کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
    2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات

    این تناسبات که در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر) “مراعات النظیر” نامیده می شد، در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

    به روابط حاکم بر اجزاء این ادبیات دقت کنید:
    ز شوق نرگس مست بلند بالایی
    چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
    شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست
    کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم

    3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها
    ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نیز حسرتبار و اندوهگین.
    بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
    ***
    من و انکار شراب این چه حکابت باشد
    غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد
    ***
    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
    باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

    4- طنز
    زبان رندانه شعر حافظ به طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم گرد آورده است.
    پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار، و حتی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

    فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
    که می حرام، ولی به ز مال او قافست
    باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
    بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

    5- ایهام و ابهام
    شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.
    نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد:
    اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد و از آنجا که ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود، حافظ از بیشترین سود و بهره را از آن برده است.
    دوم آن که زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی که قابل تفسیر به مواضع مختلف باشد و شاعر با رویکردی که به ایهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنین زبان شگفت انگیزی را ابداع کند؛ زبانی که هم قابلیت بیان ناگفته ها را داشت و هم سراینده اش را از فتنه های زمان در امان می داشت.
    سوم آن که در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده می شود و شاعر و عارف متفکر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا که حافظ شاعری با تعلقات عمیق عرفانی است، بی ربط نیست که از ایهام به عالیترین شکلش بهره بگیرد:

    دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
    گفتا غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست

    ایهام در کلمه “عهد” به معنای “زمانه” و “پیمان”

    دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
    زبن نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

    ایهام در ترکیب “نقد قلب” به معنای “نقد دل” و “سکه قلابی”

    عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم
    گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما

    ایهام در کلمه “دوران” به معنای “عهد و دوره” و “دورگردانی ساغر”

    تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.

    جهان بینی حافظ
    از مهمترین وجوه تفکر حافظ را می توان به موارد زیر اشاره کرد:
    1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است، در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.
    حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
    فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟
    من اگر خارم اگر گل، چمن آرایی هست
    که از آن دست که او می کشدم می رویم

    2- عشق جان و حقیقت هستی است و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.
    در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
    عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد
    دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

    3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.
    آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
    اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست
    تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
    راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش

    4- فرزند زمان خود بودن، نوشیدن جان حیات در لحظه، درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی
    به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر
    که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
    فرصت شما و صحبت کز این دو راهه منزل
    چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

    5- انتظار و طلب موعود،
    انتظار رسیدن به فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:
    مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
    که از انفاس خوشش بوی کسی می آید
    ***
    ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
    دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
    ***
    یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
    ***
    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
    چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
    بر گرفته از http://linkto.ir

    از سایت http://mycrack.blogfa.com
    زندگي نامه حافظ
    شمس الدين محمد،درخانواده اي آشنابه علوم ادب،به سال 726هجري قمري،درشيرازبه دنياآمد،جداو،ياپدرش،ازموطن خود(اصفهان ياتويسركان)،درزمان اتابكان فارس به شيرازآمدودرآنجاماندمادرش ازمردم كازرون بود.مسكن حافط،محله«شيادان» شيرازبودكه اين محله بامحله ي«مورستان»درزمان كريم خان زند،يكي شدومجاور«درب شاهزاده» قراردارد.حافظ قريب چهل سال درحوزه درس استادان آن زمان :«قوام الدين عبدالله»،«مولانابهاءالدين عبدالصمدبحرآبادي»،«ميرسيدشريف علامه گرگاني»،«مولاناشمس الدين عبدالله»و«قاضي عضدالدين عيجي»،حضوريافت وبه همين سبب،دراغلب دانش هاي زمان خودتسلط پيداكرد.
    قرآن رابه چهارده روايت ازحفظ داشت وبدين سب،ونيزبه خاطرخوش خواني وموسيقي داني،به«حافظ»مقلب شد:

    عشق ات رسدبه فريادگرخودبه سان حافظ قرآن زبر بخواني با چارده روايت
    دوبرادرحافظ درجواني مردندوهمسرمحبوب اش رانيزازدست داد،كه غزل بامطلع زيررادررثاي وي سروده است:

    آن يار كز او خانه ي ما جاي پري بود سرتاقدم اش چون پري ازعيب،بري بود
    دل گفت فروكش كنم اين شهربه بوي اش بي چاره ندانست كه يارش سفري بود

    طبق ماده تاريخي ازخودحافظ،درسال778ق نيزفرزنداوازدستش رفت:

    آن ميوه بهشتي كه آمدبه دستت،اي جان دردل چرانكشتي،ازدست چون بهشتي؟
    تاريخ اين حكايت ، گر از تو باز پرسند سر جمله اش فروخوان از ميوه بهشتي

    حافظ بافرمانروايان معاصرخود،برخوردهاي گوناگوني داشت كه دراشعارش انعكاس دارد.آن چه مسلم است،حافظ با«شاه ابواسحاق اينجو»،«شاه شجاع»و«شاه منصور»مراودات دوستانه وبا«اميرمبارزالدين محمد»درستيزبوده است.حافظ كه به مناسبتهايي،آن سه تن رامدح كرده است،نه تنهااميرمبارزرامديح نسروده بلكه،باتندترين لحن اوراهدف حملات طنزآلوقرارداد.ازاين فرمانروايان وارتباط شعري حافظ باايشان،يادي مي كنيم:
    [​IMG]
    1.شاه اسحاق اينجو(721-758ق)
    معين الدين يزدي در مواهب الهي درموردشاه ابواسحاق مي نويسد:

    «به حسب مكارم اخلاق،برهمگنان رتبت تقدم داشت،بلكه ازاكثرملوك ،به وفورمكرمت واحساس،ممتازبود».

    شعردوست بود،ازادب بهره داشت وقدرحافظ رامي دانست.چهارده سال براصفهان وفارس حكومت كردوآرام ترين دوران زندگي حافظ درحكومت اين پادشاه طي شد.وي پس ازچندين درگيري وجنگ بااميرمبارزدر37سالگي به دست اوكشته شد.حافظ ازاوبه نيكي ودريغ سخن رانده است:

    يادباد آن كه سركوي توام منزل بود ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
    راستي خاتم فيروزه ي بواسحاقي خوش درخشيد،ولي دولت مستعجل بود

    2.اميرمبارزالدين محمد(700-765ق)
    دردستگاه ايلخانان مغول پيشرفت كردتابريزدوكرمان حكومت راند وپس ازكشتن ابواسحاق،فارس رانيزجزومتصرفات خودكرد،ابتدادرسلك مي خوارگان وفساق بود،سپس عابدشد!درمواهب الهي آمده:
    هاي وهوي مستان به تكبيرخداپرستان مبدل شد،گل بانگ مي خواران به ادعاي دين داران عوض يافت،وچهره مبارك كه افروخته جام مدام بود، سيماي متعبدان گرفت وخاطرشريف كه به نشوه شراب فرحان مي گشت،نشاط«للصائم فرحان يافت».
    به خودلقب«غازي اسلام»داد،دارالسياده وتكيه ومسجدساخت،مصاحب زاهدان شد،شخصاًامربه معروف ونهي ازمنكركرد،خم شكست،شراب خواران راحدزدوبعضي ازكتب را،كه«محرمة الانتفاع »مي خواند،وهمه كتاب هاي فلسفي را،كه«مضل»مي ناميد،سوخت وشست،رقم اين كتاب ازچهارهزاردرگذشت.
    در«روضة الصفا»آمده است:
    «...ودرامربه معروف ونهي ازمنكرودفع فسق وفجور،به اندازه اي جدوجهدداشت كه اولادامجادش
    وظرفاءشيراز،اورامحتسب بزرگ مي گفتند.»

    هرجاكه حافظ شيرازي وعبيدزاكاني ازمحتسب،درشعرخودنام برده اندمنظورشان اوست.
    خشونت وي بدان جامنتهي شدكه به كشتن نزديكان وفرزندان خويش تصميم گرفت ولي مهلت نيافت وهمان كساني كه مغضوب اوبودند،به سركردگي فرزندش،شاه شجاع،اوراكوركردندوبه اطراف اصفهان تبعيدنمودند،تادر65سالگي پس ازگذراندن حوادثي ديگر،مرد.حافظ درشعرهاي زيربه اميرمبارزالدين نظرداشته است:

    اگرچه بادفرح بخش و بادگل بيز است به بانگ چنگ مخورمي كه محتسب تيزاست
    محتسب شيخ شدوفسق خودازيادبرد قصه ماست كه بر هر سر بازار بماند

    3.شاه شجاع(733-786ق)
    فرزنداميرمبارزالدين است كه بافطانت وهوش وفضل،شهره بود.دكترغني معتقداست كه درباره علم وفضل ودادگري او،مبالغه شده است.هم اومي گويدكه حافظ در39موردبه اواشاره داشته.
    مردم،پس ازسخت گيري هاي دوران اميرمبارز،اميدواربودندكه شاه شجاع،آن همه بساط رادرنوردد،ولي اوهم كه مدعي آزادمنشي وشاعري وخوش باشي بود،به فرمان روايي خشك،
    رياكار،متعصب وسبك مغزبدل گشت.اونيزباايجادفضايي خفقان آور،عرصه رابرمردم تنگ كردوحتي براي حافظ،محكمه تفتيش عقايدبرقرارساخت كه درنتيجه ،به نقل ميرتقي الدين اوحدي،خانواده حافظ ازشدت ترس،نوشته هاي اوراپاره كردنديابه آب شستند.شاه شجاع درصددآزارخواجه برآمد؛اومتهم شده بودكه قيامت راانكاركرده است:«واي اگرازپي امروزبودفردايي».
    حافظ محاكمه شد،هرچندبه راهنمايي شيخ تايبادي،ازخودرفع تهمت كرد.
    بااين همه مرگ شاه شجاع رادر53سالگي به علت افراط درشراب خواري وهوس راني،نوشته اند.
    نمونه اي ازشعرهايي كه حافظ درآن به شاه شجاع پرداخته است اين هاست:

    سحرزهاتف غيبم رسيدمژده به گوش كه دورشاه شجاع است،مي دليربنوش
    در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش حافظ، پياله كش شدو مفتي،قرابه نوش

    4.شاه منصور(750-795ق)
    آخرين پادشاه آل مظفراست.شاه منصورموردعلاقه حافظ بوده وبه گفته دكترغني،بيش ازديگرامراموردتوجه بوده است.شاه منصور،برادرزاده شاه شجاع،سرانجام به دستورتيموركشته شد.دراشعارزير،حافظ به آن پادشاه نظرداشته است:

    بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد نويدفتح وبشارت به مهروماه رسيد
    ازمرادشاه منصوراي فلك سربرتاب تيزي شمشير بنگر ، قوت بازوببين

    چنان كه معروف است،حافظ دوبارقصدسفركردكه اولي رابه انجام رساندولي دومي رانيمه تمام رهاكرد.حوالي764ق،درزمان حكومت شاه يحيي ازپادشاهان آل مظفر،وبنابه دعوت او،عازم يزدشد؛دوسال هم درآن جاماندوچون از شاه يحيي ويزديان بي مهري ديد،به شيراز بازگشت.غزل زيررادرشكايت ازآن دوران ودرشهريزدسروده است:

    نمازشام غريبان چو گريه آغازم به مويه هاي غريبانه قصه پردازم
    به يادياروديارآن چنان يگريم زار كه ازجهان،ره ورسم سفربراندازم

    به دعوت سلطان غياث الدين بنگالي وسلطان محمودشاه دكني نيزعازم هندشدوتاجزيره هرمزرفت؛ولي بيم طوفان،اورابازگرداند.خودگفته است:
    دمي باغم به سربردن،جهان يكسرنمي ارزد به مي بفروش دلق ما،كز اين به تر نمي ارزد

    بسي آسان نمود اول غم دريابه بوي سود غلط كردم!كه يك موجش به صدگوهرنمي ارزد

    ازغياث الدين بنگالي هم يادي كرده است:

    حافظ زشوق مجلس سلطان قياث دين غافل مشو كه كار تواز ناله مي رود

    حافظ،ازسوي سلطان احمدبن اويس جلايري كه دربغدادسلطنت مي كرد،نيزدعوت شدكه نرفت:

    نمي دهنداجازت مرابه سيروسفر نسيم خاك مصلي وآب ركن آباد

    ولي گاهي به خاطرناسپاسي همشهريانش،آرزومي كردكه كاش آن دعوت رامي پذيرفت:

    ره نبردم به مقصودخوداندرشيراز خرم آن روزكه حافظ ره بغدادكند

    آرامگاه حافظ(حافظيه):
    [​IMG]
    درسال756دردوره حكم راني ميرزاابوالقاسم گورگاني برفارس ،شمس الدين محمديغمايي وزيرواستاداو،برگورحافظ عمارت گنبدي بناكرد.درزمان سلطان شاه عباس اول اين بناتعميرشد.
    تعميربعدي توسط نادرشاه صورت گرفت.اقدام اساسي ومهم راكريم خان زنددرسال 1189ق انجام داد.بنايي باچهارستون سنگي يكپارچه براي آرامگاه ترتيب دادوباغ بزرگي هم مقابل آن احداث كرد.سنگ مرمري كه هم اكنون برگورحافظ است،درهمان زمان باخط حاج آقاسي بيگ افشار،توسط كريم خان نصب گرديد.
    درسال1295ق حاج معتمدالدوله فرهادميرزا،والي فارس،به دورآرامگاه،نرده اي فلزي كشيدوتعميرات مختصري كرد.
    درسال1317ق ملاشاه جهان زرتشتي يزدي درصددبودكه بقعه مجللي براي حافظ بناكند.
    درسال1319ق منصورميرزاشعاع السلطنه،والي فارس به دستورمظفرالدين شاه تعميراتي انجام داد.
    فرج الله بهرامي استاندارفارس درسال1311ش اقداماتي دراطراف آرامگاه صورت دادوازجمله خياباني ساخت.
    در1315س،باكوشش غلي اصغرحكمت وزيرمعارف اعتباري براي تجديدبناي آرامگاه حافظ مقررشدوكارآغازگرديد
  11. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه علی شریعتی
    [​IMG]
    علی شریعتی
    از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.‏
    علی شریعتی زاده سال ۱۳۱۲ در مزینان، نویسنده مسلمان و روشنفکر ایرانی ‏است

    زندگی ‏
    دکتر شریعتی در دوم آذر ماه سال ۱۳۱۲هـ ش در مزینان متولد شد. شریعتی در ‏سال ۱۳۳۷ برای ادامه تحصیل در رشته دکترای جامعه شناسی به ‌فرانسه رفت.در ‏این هنگام با دکتر احمد بهمنی رئیس دانشگاه هاروارد آشنا شد که این آشنایی ‏موجب تحولات بزرگی در تفکرات شریعتی شد. شریعتی در سال ۱۳۴۳ به‌ایران ‏بازگشت و ابتدا به‌عنوان دبیر دبیرستان و سپس به‌عنوان استادیار دانشگاه مشهد ‏شروع به فعالیت کرد. دکتر شریعتی در سال ۱۳۴۸ به‌ حسینیه ارشاد در تهران دعوت ‏شد و از آن زمان با سلسله سخنرانی های معروف خود به مبارزه ضد حکومت شاه ‏پرداخت تا جائی که به دست روح الله ملائی به شهادت رسید. از دکتر شریعتی دهها ‏جلد کتاب و مقاله‌تحقیقی و متون سخنرانی برجای مانده‌است. علی شریعتی روز ۲۹ ‏خرداد سال ۱۳۵۶هـ ش درگذشت. آرامگاه وی در سوریه است.

    بیو گرافی و شرح حال دکتر علی شریعتی
    نگاهی به زندگی دکتر علی شریعتی با بازخوانی کتاب «طرحی از یک زندگی» ‏نوشته پوران شریعت رضوی(همسر دکتر)‏‏در فاصله سال‌های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌کرد، از ‏قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تکنیک‌تهران و ‏دانشکده نفت آبادان. ‏
    مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با ‏دانشجویان قطع کنند و به کلاس‌های وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، ‏بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند.‏
    سال شمار زندگی دکتر : ۱۳۱۲: ‏
    • تولد 2 آذر ماه ۱۳۱۹‏
    • ‏ورود به دبستان «ابن یمین» ۱۳۲۵‏
    • ‏ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد» ۱۳۲۷‏
    • ‏عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی ۱۳۲۹‏
    • ‏ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد ۱۳۳۱‏
    • ‏اشتغال در ادارهٔ فرهنگ به عنوان آموزگار. شرکت در تظاهرات خیابانی علیه ‏حکومت موقت قوام السلطنه و دستگیری کوتاه. اتمام دوره دانش سرا.‏
    • ‏بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان. ۱۳۳۲‏
    • ‏عضویت در نهضت مقاومت ملی ۱۳۳۳‏
    • ‏گرفتن دیپلم کامل ادبی ۱۳۳۵‏
    • ‏ورود به دانشکده ادبیات مشهد و ترجمه کتاب ابوذر غفاری ۱۳۳۶‏
    • ‏دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت ۱۳۳۷‏
    • ‏فارق‌التحصیلی از دانشکده ادبیات با رتبه اول ۱۳۳۸‏
    • ‏اعزام به فرانسه با بورس دولتی ۱۳۴۰‏
    • ‏همکاری با کنفدراسیون‌ دانشجویان ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران آزاد ‏‏۱۳۴۲‏
    • ‏اتمام تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاس‌های ‏جامعه‌شناسی ۱۳۴۳‏
    • ‏بازگشت به ایران و دستگیری در مرز ۱۳۴۵‏
    • ‏استاد یاری تاریخ در دانشگاه مشهد ۱۳۴۷‏
    • ‏آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد ۱۳۵۱‏
    • ‏تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی ۱۳۵۲‏
    • ‏دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی ۱۳۵۴‏
    • ‏خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد ۱۳۵۶‏
    • ‏هجرت به اروپا و شهادت. 1356هـ ش

    سال‌های کودکی و نوجوانی
    دکتر در کاهک متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی ‏بود. سال‌های کودکی را در کاهک گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر ‏داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مکتب دار ده ‏کاهک).‏
    دکتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابن‌یمین در مشهد، ثبت نام ‏کرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضاخان و اشغال کشور توسط متفقین، استاد ‏‏(پدر دکتر)، خانواده را بار دیگر به کاهک فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در ‏مشهد به ابن‌یمین برمی‌گردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد ‏او و خانواده به ده به دلیل مشغولیت‌های استاد کم می‌شود. در این دوران تمام ‏سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در کتاب خانه پدر بود. دکتر در ۱۶ سالگی ‏سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای ‏مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.‏
    در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. این ‏بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان ‏فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی که به تدریج از او روشنفکری مسئول و ‏حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.‏

    آغاز کار آموزی
    با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دکتر در ادارهٔ فرهنگ استخدام شد. ضمن ‏کار، در دبستان کاتب‌پور در کلاس‌های شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم کامل ادبی ‏گرفت. در همان ایام در کنکور حقوق نیز شرکت کرد. دکتر به تحصیل در رشته فیزیک ‏هم ابراز علاقه می‌کرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دکتر در این ‏مدت به نوشتن چهار جلد کتاب دوره ابتدایی پرداخت. این کتاب‌ها در سال ۳۵، توسط ‏انتشارات و کتاب‌فروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند ‏سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس شد. در سال 13۳۴، با باز شدن دانشگاه ‏علوم و ادبیات‌انسانی در مشهد، دکتر و چند نفر از دوستان شان برای ثبت نام در این ‏دانشگاه اقدام کردند. ولی به دلیل شاغل بودن و کمبود جا تقاضای آنان رد شد. دکتر ‏و دوستان شان همچنان به شرکت در این کلاس‌ها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در ‏آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شرکت کنند. در این ‏دوران دکتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را می‌آزمود. هفته‌ ای یک بار ‏نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گه‌گاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ می‌کرد. ‏در این دوران فعالیت‌های او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شکل ‏ایدئولوژیک به خود نگرفته بود.‏

    ازدواج
    در تاریخ ۲۴ تیرماه سال 13۴۷ با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسی‌هایش ‏ازدواج کرد. دکتر در این دوران روزها تدریس می‌کرد و شب‌ها را روی پایان‌نامه‌اش کار ‏می‌کرد. زیرا می‌بایست سریع‌تر آن را به دانشکده تحویل می‌داد. موضوع تز او، ترجمه ‏کتاب «در نقد و ادب» نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دکتر سر موقع ‏رساله‌اش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع کرد و مورد تایید اساتید دانشکده ‏قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شده‌است. ‏پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه ‏تحصیل مهاجرت کرد.

    دوران اروپا
    عطش دکتر به دانستن و ضرورت‌های تردید ناپذیری که وی برای هر یک از شاخه‌های ‏علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد می‌کرد. ورود به فرانسه نه تنها ‏این عطش را کم نکرد، بلکه بر آن افزود. ولی قبل از هر کاری باید جایی برای سکونت ‏می‌یافت و زبان را به طور کامل می‌آموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار ‏توانست اتاقی اجاره کند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس) ثبت ‏نام کند. پس روزها در آلیس زبان می‌خواند و شب‌ها در اتاقش مطالعه می‌کرد و از ‏دیدار با فارسی‌زبانان نیز خودداری می‌نمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری ‏نپایید. زیرا وی نمی‌توانست خود را در چارچوب خاصی مقید کند، پس با یک کتاب ‏فرانسه و یک دیکشنری فرانسه به فارسی به کنج اتاقش پناه می‌برد. وی کتاب ‏‏«نیایش» نوشته الکسیس کارل را ترجمه می‌کرد.‏
    فرانسه در آن سال‌ها کشور پر آشوبی بود. بحران الجزائر از سال‌ها قبل آغاز شده ‏بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفکران خواهان پایان بخشیدن به آن. این ‏بحران به دیگر کشورها نیز نفوذ کرده بود.‏

    تحصیلات و اساتید
    دکتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال 13۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم ‏انسانی ثبت نام کرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در ‏رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد که فقط در ادامه ‏رشته قبلی‌اش می‌تواند دکترایش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع ‏رساله‌اش را کتاب‌ «تاریخ فضائل بلخ»، اثری مذهبی، نوشته صفی‌الدین قرار داد.‏
    بعد از این ساعت‌ها روی رساله‌اش کار می‌کرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. ‏در واقع مطالعاتش گسترده‌تر از سطح دکترایش بود. ولی کارهای تحقیقاتی ‏رساله‌اش کار جنبی برایش محسوب می‌شد. درس‌ها و تحقیقات اصلی دکتر، بیشتر ‏در دو مرکز علمی انجام می‌شد. یکی در کلژدوفرانس در زمینه جامعه شناسی و ‏دیگر در مرکز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی.‏
    دکتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیت‌های سازمان‌های ‏دانشجویی ایران در اروپا شرکت می‌کرد. در سال‌های ۴۰-۴۱ در کنگره‌ها حضور فعال ‏داشت. دکتر در این دوران در روزنامه‌های ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریکا و نامهٔ ‏پارسی حضور فعال داشت. ولی به تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از ‏سوی رهبران جبهه، انتقادات دکتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید کرد و از ‏روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دکتر با خواندن کتاب «دوزخیان روی زمین»، نوشته ‏فرانس فانون با اندیشه‌های این‌نویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای ‏دانشجویان از مقدمه آن که به قلم ژان‌پل سارتر بود، استفاده کرد.‏
    دکتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع کرد و با درجه دکترای تاریخ ‏فارق‌التحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه‌ دیدار می‌کرد و با آنان در ‏مورد مسائل بحث و گفتگو می‌کرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محل‌ها ‏برگزار می‌شد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، ‏دکتر علی‌رغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. ‏وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به کسی چون او – ‏با آن سابقه سیاسی – امکان تدریس در دانشگاه‌ها را نخواهند داد و نیز علی‌رغم ‏اصرار دوستان هم فکرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریکا، برای تداوم جریان ‏مبارزه در خارج از کشور، تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، ‏عمدتاً جهت کسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهٔ ایران و توده‌های مردم بود، ‏همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.‏

    از بازگشت تا دانشگاه
    دکتر سال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک ‏بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دکتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرزهای ‏هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حکم معلق مانده بود. پس اینک لازم‌الاجرا بود. ‏پس بعد از بازداشت به زندان غزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال ‏بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموز گاری دوباره به اداره ‏فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدت‌ها تدریس کرد، تا ‏بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یک آگهی برای استاد یاری رشته تاریخ در ‏تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشکلات و کارشکنی‌های بسیاری بود. ‏ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استاد یاری او مورد قبول واقع ‏شد و او در دانشگاه مشهد شروع به کار کرد. سال‌های ۴۵-۴۸ سال‌های نسبتاً ‏آرامی برای خانوادهٔ او بود. دکتر بود و کلاس‌های درسش و خانواده. تدریس در ‏دانشکدهٔ ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانواده‌اش تمام کارهای او ‏محسوب می‌شد.‏
    دوران تدریس
    از سال ۴۵، دکتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشکده مشهد، استخدام ‏می‌شود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ ‏تمدن‌های غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، بر خوردش با مقررات ‏متداول دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز می‌کرد. بر خلاف ‏رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز می‌کرد. دکتر، ‏مطالب درسی خود را که قبلاً در ذهنش آماده کرده بود، بیان می‌کرد و شاگردانش ‏سخنان او را ضبط می‌کردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده می‌شد و پس از ‏تصحیح، به عنوان جزوه پخش می‌شد. از جمله، کتاب اسلام‌شناسی‌ مشهد و کتاب ‏تاریخ‌تمدن از همین جزوات هستند.‏
    اغلب کلاس‌های او با بحث و گفتگو شروع می‌شد. پیش می‌آمد دانشجویان بعد از ‏شنیدن پاسخ‌های او بی‌اختیار دست می‌زدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی ‏و دوست بود. اگر وقتی پیدا می‌کرد با آنها در تریا چای می‌خورد و بحث می‌کرد. این ‏بحث‌ها بیشتر بین دکتر و مخالفین‌ اندیشه‌های او در می‌گرفت. کلاس‌های او مملو از ‏جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشته‌ها درس خود را تعطیل می‌کردند و به کلاس او ‏می‌آمدند. جمعیت کلاس آن قدر زیاد بود که صندلی‌ها کافی نبود و دانشجویان روی ‏زمین و طاقچه‌های کلاس، می‌نشستند. در گردش‌های علمی و تفریحی دانشجویان ‏شرکت می‌کرد. او با شوخی‌هایشان، مشکلات روحیشان و عشق‌های پنهان میان ‏دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، کتاب «کویر» را چاپ کرد. حساسیت، دقت و عشقی ‏که برای چاپ این کتاب به خرج داد، برای او، که در امور دیگر بی‌توجه و بی‌نظم بود، ‏نشانگر اهمیت این کتاب برای او بود. (کویر نوشته‌های تنهایی اوست).‏
    در فاصله سال‌های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌کرد، از ‏قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تکنیک‌تهران و ‏دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد ‏برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاس‌های وی که در واقع به جلسات ‏سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دکتر، با موافقت ‏مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل ‏اداری دکتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده ‏شد، تا روی آن کار کند. به هر حال عمر کوتاه تدریس دانشگاهی دکتر، به این شکل ‏به پایان می‌رسد.‏

    حسینیه ارشاد
    این دوره از زندگی دکتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغه‌ترین ‏دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، تحولی ‏عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دکتر به دوران حسینیه ارشاد معروف ‏است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عده‌ای از شخصیت‌های ملی و مذهبی، ‏بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامه آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و ‏تعلیم مبانی اسلام.‏
    از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیت‌هایی چون آیت‌لله مطهری دعوت ‏می‌شد تا با آنان همکاری کنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دکتر) که با ‏ارشاد همکاری داشت، از دکتر دعوت شد تا با آنان همکاری داشته باشد که این ‏همکاری با ارائه دو مقاله با رویکرد جدید دینی از سوی دکتر آغاز شد که تمجید استاد ‏مطهری را در پی داشت. در سال‌های اول همکاری دکتر با ارشاد، به علت اشتغال در ‏دانشکده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانی‌های او مشروط به اجازه دانشکده بود، برای ‏همین بیشتر سخنرانی‌ها در شب‌جمعه انجام می‌شد، تا دکتر بتواند روز شنبه سر ‏کلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفکر نبودن دکتر و بعضی از مبلغین، باعث ‏بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این ‏اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد که دکتر دیگر در ارشاد سخنرانی ‏نکند. اما بعد از تشکیل جلسات و و نشست‌هایی، دکتر باز هم در حسینیه سخنرانی ‏کرد. هدف دکتر از همکاری با ارشاد، تلاش برای پیش برد اهداف اسلامی بود. ‏سخنرانی‌های او، خود گواهی آشکار بر این نکته‌است. در سخنرانی‌ها، مدیریت ‏سیاسی کشور به شیوه‌ای سمبلیک مورد تردید قرار می‌گرفت. در اواخر سال ۴۸، ‏حسینیه ارشاد، کاروان حجی به مکه اعزام می‌کند تا در پوشش اعزام این کاروان به ‏مکه، با دانشجویان مبارز مقیم در اروپا، ارتباط برقرار کنند.‏
    دکتر با وجود ممنوع‌الخروج بودن، با تلاش‌های بسیار، با کاروان همراه می‌شود. تا ‏سال ۵۰ دکتر همراه با کاروان حسینیه، سه سفر به مکه رفت که نتیجه آن مجموعه ‏سخنرانی‌های میعاد با ابراهیم و مجموعه سخنرانی‌ها تحت عنوان حج در مکه بود، ‏که بعدها به عنوان کتابی مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرین سفر در راه ‏برگشت به مصر رفت، که این سفر ره‌آورد زیادی داشت، از جمله کتاب آری این چنین ‏بود برادر.‏
    در سال‌های ۴۹-۵۰، دکتر بسیار پر کار بود. او می‌کوشید، ارشاد را از یک موسسه ‏مذهبی به یک دانشگاه تبدیل کند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این کار می‌کند، ‏در حالی که در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دکتر در ‏ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، که باعث به وجود آمدن جوی یک‌دست‌تر و ‏هم‌فکرتر شد. با رفتن این افراد، پیشنهادهای جدید دکتر، قابل اجرا شد. دانشجویان ‏دختر و پسر، مذهبی و غیر مذهبی و از هر تیپی در کلاس‌های دکتر شرکت ‏می‌کردند. در ارشاد، کمیته‌یی مسئول ساماندهی جلسات و سخنرانی‌ها شد. به ‏دکتر امکان داده شد که به کمیته‌های نقاشی و تحقیقات نیز بپردازد. انتقادات پیرامون ‏مقالات دکتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوین تاریخ اسلام و همچنین حضور ‏زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسی برای دانشجویان دختر و مبلمان سالن و از ‏این قبیل مسائل بود. این انتقادات از سویی و تهدیدهای ساواک از سوی دیگر هر روز ‏او را بی‌حوصله تر می‌کرد و رنجش می‌داد. دیگر حوصله معاشرت با کسی را نداشت. ‏در این زمان به غیر از درگیری‌های فکری، درگیری‌های شغلی هم داشت. عملاً حکم ‏تدریس او در دانشکده لغو شده بود و او کارمند وزارت علوم محسوب می‌شد. وزارت ‏علوم هم، یک کار مشخص تحقیقاتی به او داده بود تا در خانه انجام دهد. از اواخر ‏سال۵۰ تا۵۱، کار ارشاد سرعت غریبی پیدا کرده بود. دکتر در این دوران به فعال ‏شدن بخش‌های هنری حساسیت خاصی نشان می‌داد. دانشجویان هنر دوست را ‏تشویق می‌کرد تا نمایشنامه ابوذر را که در دانشکده مشهد اجرا شده بود، بار دیگر ‏اجرا کنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یکی دو ماه قبل از تعطیلی ‏حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواک شد، تا حدی ‏که در زمان اجرای نمایش بعد به نام «سربداران» در ارشاد، حسینیه برای همیشه ‏بسته و تعطیل شد، درست در تاریخ ۱۹/۸/۵۱.‏

    آخرین زندان
    از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود. ‏از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دکتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ‏ماه ۵۲، دکتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد. بعد از جمع‌آوری لوازم شخصیتش ‏و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را ‏معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شکنجه‌های او بیشتر ‏روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام می‌شد و بیشتر مواقع ‏فردی ناظر بر این ملاقات‌ها بود. دکتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی کتاب نه!! ‏بعد از مدتی هم حکم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ‏ساواک سعی می‌کرد دکتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه کند. ولی موفق ‏نشد. دکتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز برخوردار. او با ‏نیروی ایمان بالایی که داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریک ‏تحمل کند. در این مدت خیلی از چهره‌های جهانی خواستار آزادی دکتر از زندان ‏شدند. به هر حال دکتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال ۵۴، به خانه برگشت ‏و عید را در کنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یک سره تحت کنترل و نظارت ‏ساواک بود. در واقع در پایان سال ۵۳، که آزادی دکتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین ‏فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دکتر ‏مکرر به سازمان امنیت احضار می‌شد، یا به در منزل اومی‌رفتند و با به هم زدن ‏آرامش زندگیش قصد گرفتن همکاری از او را داشتند. با این همه، او به کار فکری خود ‏ادامه می‌داد. به طور کلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از کشور ‏می‌نوشت. در همان دوران بود که کتاب‌هایی برای کودکان نظیر کدو تنبل، نوشت.‏
    در دوران خانه‌نشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. ‏در اواخر، بر شرکت فرزندانش در جلسات تاکید می‌کرد. بر روی فراگیری زبان خارجی ‏اصرار زیادی می‌ورزید. در سال ۵۵، با هم فکری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، ‏احسان، را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن ‏شد که نزد او برود و در آنجا به فعالیت‌ها ادامه دهد. راه‌های زیادی برای خروج دکتر از ‏مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم ‏مستعار و …‏
    بعد از مدتی با کوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. ‏در شناسنامه اسم دکتر، علی مزینانی بود، در حالی که تمام مدارک موجود در ‏ساواک به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد ‏برای بلژیک بلیط گرفت. چون کشوری بود که نیاز به ویزا نداشت. از خانواده ‏خداحافظی کرد و قرار به ملاقات دوباره آنها در لندن شد. در روز حرکت بسیار نگران ‏بود. سر را به زیر می‌انداخت تا کسی او را نشناسد. اگر کسی او را می‌شناخت، ‏مانع خروج او می‌شدند. و به هر ترتیبی بود از کشور خارج شد. دکتر نامه‌ای به ‏احسان از بلژیک نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ‏ویزا از امریکا تحقیق کند.‏
    ساواک در تهران از طریق نامه‌یی که دکتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از ‏کشور شده بود و دنبال رد او بود. دکتر بعد از مدتی به لندن، نزد یکی از اقوام ‏همسرش رفت و در خانه او اقامت کرد. بدین ترتیب کسی از اقامت دوهفته‌یی او در ‏لندن با خبر نشد. پس از یک هفته، دکتر تصمیم گرفت با ماشینی که خریده بود از ‏طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جواب‌های گنگ و نامفهوم دکتر، که ‏می‌خواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشکوک می‌شود. ولی به ‏دلیل اصرار های دکتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یکی از اقوام قبول ‏می‌کند. این خطر هم رد می‌شود. بعد از این ماجرا، دکتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه ‏می‌شود که از خروج همسرش و فرزند کوچکش در ایران جلوگیری شده. بسیار ‏خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن می‌رود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به ‏خانه می‌آورد. دکتر در آن شب اعتراف می‌کند که جلوگیری از خروج پوران و دخترش ‏مونا می‌تواند او را به وطن باز گرداند، او می‌گوید که فصلی نو در زندگیش آغاز ‏شده‌است. در آن شب، دکتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را ‏همه در خانه می‌گذرانند و فردا صبح زمانی که نسرین، خواهر علی فکوهی، ‏مهماندار دکتر، برای باز کردن در خانه به طبقه پایین می‌آید، با جسد به پشت افتاده ‏دکتر در آستانه در اتاقش روبه‌رو می‌شود. بینی‌اش به نحوی غیر عادی سیاه شده ‏بود و نبضش از کار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فکوهی تماس می‌گیرند و ‏خواستار جسد می‌شوند، در حالی که هنوز هیچ کس از مرگ دکتر با خبر نشده بود.‏
    پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، بدون انجام کالبد شکافی و علت مرگ را ‏ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام کردند. و بالاخره در کنار مزار ‏حضرت زینب آرام گرفت!…

    وصیت نامه
    وصیت نامه دکتر علی شریعتی از ویکی‌نبشته ‏Jump to‏: گشتن, ‏search‏ … به هر ‏حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به ‏عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال ۱۳۴۸ « امروز دوشنبه ‏سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره‌های بیهوده تر ‏شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار ‏بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست ‏‏(نشانه¬ای از تحمیل مدرنیسم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).‏
    گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، ‏عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.‏
    وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز ‏تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته‌است چه خواهد بود؟ جز این که همه ‏قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم ‏به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم ‏و نوشته هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ‏ضرورتی ندارد.‏
    همه امیدم به «احسان» است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که ‏این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به ‏خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش ‏بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:‏
    یکی؛ همچون کلاغ ِشوم در خانه ماندن و به قار قار کردن های زشت و نفرت بار، ‏احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده¬آل و ‏معنویش در ما تحتش جمع شدن، و تمام ارزش های متعالیش در اسافل اعضایش ‏خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه ‏دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر ‏متعدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِهم، اما وقتی از انسان بودن ‏خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک ‏کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو ‏بیراهه¬ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه ‏حد می¬تواند معجزه آسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِاین ‏سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می¬رود تا کجا می¬تواند بر ‏خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را بر گزیند؟
    ‏۱. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک
    گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح¬های خارق¬العاده چنین اعجازی سر زده‌است. ‏پروین اعتصامی از همین دبیرستان¬های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از ‏همین دانشگاه¬ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته¬ها و مصدق از میان ‏همین «دوله»‌ها و «سلطنه»‌های «صلصال کالفخار من حماء مسنون»، و «اینشتین» ‏از همین نژاد پلید و «شوایتزر» از همین اروپای قسی آدمخوار و «لومومباً از همین نژاد ‏برده و »مهراوه« پاک از همین نجس¬های هند و پدرم از همین مدرسه های آخوند ‏ریزو … به هر حال »آدم« از لجن و »ابراهیم« از »آزر« بت تراش و »محمّد از خاندان ‏بتخانه دار ، به دل من امید میدهند که حسابهای علمی مغز را نادیده انگارد و به سر ‏نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه ‏می¬پرورد امیدوار باشم.‏

    دوست می داشتم که «احسان» متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و ‏مستقل بار آید. خیلی میترسم از پوکی و پوچی موج نوی ها و ارزان فروشی و حرص ‏و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده ها و حسد ها و باد و بروت ‏ها ی بیخودی ِاین روشنفکران سیاسی. که تا نیمه های شب منزل رفقا یا پشت میز ‏آبجو فروشی ها، از کسانی که به هر حال کاری می کنند بد می گویند و آنها را با ‏فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می سنجند و طبعا محکوم می کنند، و پس از ‏هفت هشت ساعت در گوشی های انقلابی و کارتند و عقده گشایی¬های ‏سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِقضایای اجتماعی که قرن حاضر با ‏آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی رسد ‏ــ به منزل بر می گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر ‏کرسی می خوابند.‏
    و نیز می ترسم از این فضلای افواه الرجالی شود:‏
    از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.‏
    و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،‏
    و از روی فیلم¬های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،
    و از روی مقالات و عکس های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست¬های ‏فرنگی که از خیابان¬های شهر می¬گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،
    و یا [ از روی] نشخوار حرف¬های بیست سال پیش حوزه های کارگری حزب توده، ‏ماتریالیست و سوسیالیست چپ،
    و از روی کتاب های طرح نو ، «اسلام و ازدواج» ، «اسلام و اجتماع»، «اسلام و ‏جماع»، اسلام و فلان و بهمان … اسلام شناس،
    و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
    و از روی کتاب چه می¬دانم، در باب کشور¬های در حال عقب رفتن، متخصص ‏کشور¬های در حال رشد،
    و از روی ترجمه‌های غلط و بی¬معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، ‏صاحبنظر ِوراج ِلفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِمریض ِهروئین گرای ِخنگ، که یعنی: ‏ناقد و شاعر نوپرداز و …‏

    خلاصه من به او «چه شدن» را تحمیل نمی¬کنم. او آزاد است. او خود باید خود را ‏انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیسم ویژه خودم؛ ‏نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که ‏از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته ‏ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده ام. هر رشته ای را بخواهد می تواند ‏انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار ‏داشتن و گران خریدنش. من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه ‏شناسی و تاریخ، اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتی جامعه ‏شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا ‏موسسه یا پروژه را اتود می کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می¬رسند که ‏صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی ‏مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که ‏تکلیفش را باید معلوم می¬کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی کردم.‏
    اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت ‏اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و ‏فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله ‏محضری کمتر است؟
    چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاو انسان ‏هایی که فقط از آخور آباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و ‏خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم ‏فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای ‏خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه ‏شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید ‏برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، ‏کوزه آبی آورده باشم.‏
    او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این ‏دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید.‏
    فرزندم! تو می¬توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی ‏انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن ‏نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این ‏کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.‏
    انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و ‏می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می ورزد و می پرستد و انتظار می کشد و ‏همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، ‏موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می زند. اگر این ‏صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می بینیم در این زندگی ‏مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می شود. انسان در ‏زیر بار سنگین موفقیت هایش دارد مسخ می شود، علم امروز انسان را دارد به یک ‏حیوان قدرتمند بدل می کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما … آدم باش.‏
    ‏۲. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.‏
    اگر پیاده هم شده‌است سفر کن. در ماندن، می پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ ‏‏«شدن» انسان ها و تمدن ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، و ‏گرنه کور رفته ای، کر باز گشته ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش ‏اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس می ‏مانی. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته های ماست. از آن ‏اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه¬ای به بیرون می گشایند و پا به درون اروپا می ‏گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می¬آورند حرفی نمی زنم که حیف از حرف زدن ‏است. اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با ‏متن راستین اروپا عوضی گرفته اند. چقدر آدم هایی را دیده ام که بیست سال در ‏فرانسه زندگی کرده¬اند و با یک فرانسوی آشنا نشده اند. فلان آمریکایی که به ‏تهران می آید و از طرف مموش های شمال شهر و خانواده های قرتی ِلوس اشرافی ‏کثیف عنتر فرنگی احاطه می شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] ‏شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده¬است؟
    اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده ای اتاق بگیری که به ‏خارجی¬ها اتاق اجاره نمی¬دهند. در محله¬ای که خارجی¬ها سکونت ندارند. از ‏این حاشیه مصنوعی بی مغز آلوده دور باش. با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته ‏مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. «کن مع الناس و لا تکن مع ‏الناس» واقعا سخن پیغمبرانه‌است.‏
    واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو ‏نمی¬ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با ‏هنر، عشق.‏
    ‏[عشق] می تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی ‏هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه «جواد فاضل»، یا متین ترَش؛ «نظام وفا، یا لطیف ‏تـَرَش؛ »لا مارتین«، یا احمق تـَرَش؛ »دشتی«، یا کثیف تـَرَش؛»بلیتیس«! و نیز ‏می¬تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره ای بگشاید و ‏شاید هم دری … و من نخستینش را تجربه کرده ام و این است که آن را »دوست ‏داشتن” نام کرده ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می¬بخشد و هم ‏همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و ‏زیبایی¬ها (که کشف می کند،که می آفریند) چقدر در این دنیا بهشت ها و ‏بهشتی¬ها نهفته‌است. اما نگاه¬ها و دل ها همه دوزخی است. همه برزخی است ‏که نمی¬بیند و نمی¬شناسد. کورند و کرند. چه آواز های ملکوتی که در سکوت ‏عظیم این زمین هست و نمی¬شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و ‏ورّاجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.‏
    وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار ‏است! لبریز است! چقدر مایه¬های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته¬است! ‏زندگی کردن وقتی معنی می¬یابد که فن استخراج این معادن
    ‏۳. با مردم باش و با مردم مباش
    ناپیدا را بیاموزی و تو میدانی که چقدر این حرف با حرفهای «ژید» به «ناتانائل»ش ‏شبیه‌است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر ‏نام دارد آرزو می¬کنم، تصادف با یکی دو روح فوق¬العاده‌است، با یکی دو دل بزرگ، ‏با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی¬گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. ‏‏« یکی» بیشترین عدد ممکن است. «دو» را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه ‏من به اعجاز حادثه¬ای، این کلام موزون را در واقعیت ِناموزون زندگیم، به حقیقت، ‏داشتم.«برخوردم» (به هر دو معنی کلمه.‏
    ‏«کویر» را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته ام و به میراثت می دهم بخوان ‏و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها ‏‏«نصیحت» که در زندگی مرتکب شده ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه)‏
    اما تو «سوسن» ساده مهربان احساساتی زیباشناسی ِمنظم دقیق و تو “ساراًی ‏رند عمیق ِعصیانگر مستقل. برای شما هیچ توصیه¬ای ندارم. در برابر این تند بادی ‏که بر آینده پیش ساخته شما میوزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در ‏اختیار دارم چه کاری می¬توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به ‏نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده ای شود ‏مسلح به آگاهی ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می آورند و دور افکننده ‏هر لقمه¬ای که می¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ ‏غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان ‏پخته¬اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طبّاخی را بخورند . هیچکس ‏به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می¬خورند غذاهایی است که دیگران هضم ‏کرده¬اند. و چه مهوع!‏
    آن هم کی‌ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر زنان امروز اجتماع ما! آن ها که مدل ‏نوین زن بودن شده اند! «هفده دی ای هاً! آزاد زنان! این تنها صفتی است که آن ها ‏موصوفات راستین آنند؛ آزاد از … عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر‌های سیاه را، ‏نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی ‏با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان ‏درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان »شاباجی خانم” شد که بود، منتها به جای حنا ‏بستن، گلمو می زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب
    ‏۴. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: «پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه ‏پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته¬ام به رسم یادگار به تو تقدیم ‏می‌کنم آثار پیری و »باباً شدن به همین زودی در چهره‌ام نمایان است آن را به یادگار ‏نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می‌نویسم ‏بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه ‏باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد
    چنین گفت مر جفت را نره شیر
    که فرزند ما گر نباشد دلیر
    ببریم از او مهر و پیوند پاک
    پدرش آب دریا و مادرش خاک
    ‏۱۳۳۸ پاریس علی شریعتی‏
    آن هم کی‌ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر زنان امروز اجتماع ما! آن¬ها که مدل ‏نوین زن بودن شده¬اند! «هفده دی¬ای هاً! آزاد زنان! این تنها صفتی است که ‏آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از … عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر‌های ‏سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه ‏آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر ‏اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان »شاباجی خانم« شد که بود، منتها ‏به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب ‏نشینی می¬کند و پاسور می¬زند. یک »ملا باجی” اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا ‏به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟
    اما مسأله به همین سادگی¬ها نیست. «زن روز» آمار داده¬است که از ۱۹۵۶ تا ۶۶ ‏‏(ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده‌است. و ‏این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی ‏همه این تجدد بازی‌ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون ‏فلج بود و زندانی بود و از این حرف¬ها … اما این¬ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی ‏یک امتیاز بر رقبای املشان. …. چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ ‏متجانس ِمتخاصم پیدا کرده¬ام. هر وقت آن «ملاباجی گشنیز خانم¬هاً را می¬بینم ‏می¬گویم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن »جیگی جیگی ننه خانم¬هاً را می¬بینم، ‏می¬گویم باز هم همین¬ها.‏
    و اما تو همسرم. چه سفارشی می¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من ‏هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده¬ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به ‏خصوص بدان گونه که مرا می¬شناسی و بدان صفات که مرا می¬خوانی. نبودن من ‏خلائی در میان داشتن¬های تو پدید نمی¬آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده¬ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به ‏این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.‏
    به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه ‏کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده¬ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده¬ام ‏همسر خوبی نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی¬های خویش ‏را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم ‏همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده‌است جبران کرده‌است و این ‏است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می¬کنم ، احساس محتضر ‏ندارم. که با بودن تو، می¬دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید ‏نمی¬آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده¬است ‏که:‏
    برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم ‏تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود
    از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام ‏زلزله خرج کردم از حساب ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از این ‏کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می¬کنم یا چیزی ‏می¬فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.‏
    آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از «کاهه» بخرم به نام مادرم وقف کنم و ‏درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار ‏تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر ‏فرد و بنا بر این سالی سه محصل می¬توانند از این بابت درس بخوانند البته با ‏کمک¬های اضافی من و خانواده خودش)‏
    کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف¬ها و درس¬های چهار سال ‏دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف¬های من در لابلای ‏همین درس¬های شفاهی و گفت و شنود¬های متفرقه نهفته‌است. … و نیز ‏کنفرانس¬های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته¬های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و ‏نوشته¬های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوری شود ‏و نگهداری، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری ‏شود و سوزانده شود که نماند، مگر «قوی سپید» و «غریب راه» و «در کشور» و ‏‏«شمع زندان» و درس¬های اسلام شناسی، از «سقیفه به بعد»، با «امت و ‏امامت» در ارشاد و کنفرانس¬های مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و ‏دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه¬ها می¬آید از جمله «بیعت» ‏در کانون مهندسین و «علی حقیقتی بر گونه اساطیر» و … همه در یک جلد به نام ‏جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان «امت و امامت» تدوین شود.‏
    اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با «گیوز» به فارسی ترجمه کند. در ‏باره این آثار بخصوص کتاب ‏DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS‏ مرا و ‏همچنین مقاله ‏SOCIOLOGIE D’INITIATION‏ مرا که با چهار جامعه شناس خارجی ‏تحقیق کرده¬ایم و «اوت زتود» چاپ کرده‌است. کتاب ‏L’ANGE SOLITAIRE‏ مرا دلم ‏نمی¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬ای و رفته¬ای است.‏
    همه التماس¬هایت را از قول من نثار … عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در ‏باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می¬برم.‏
    از دوستانم که در سال¬های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت ‏روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش ‏می¬طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن¬ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی ‏نیست.‏
    کتاب «کویر» را با اتمام آخرین مقاله و افزودن «داستان خلقت» یا «دردبودن» پس از ‏پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه¬اش تنها نوشته عین القضاة است. و در ‏اولین صفحه¬اش این جمله «توماس ولف»: «نوشتن برای فراموش کردن است نه ‏برای به یاد آوردن»‏
    در پایان این حرف¬ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می¬کنم که عمرم به ‏خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این ‏بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده¬ام، یک بار ‏در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا … ، در ‏هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و ‏پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی ‏نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی ‏را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج ‏شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می¬گرفتم . و بعد فهمیدم که ‏بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل ‏پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی ‏عفونت را از عمق جانم بلند می¬کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که ‏بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ ‏دوستی بود که شاید می¬توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر ‏چه نمی¬دانستم که به چنین سرنوشتی می¬کشد و نمی¬دانم چه باید ‏می¬کردم. در این کار احساس پلیدی نمی¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر ‏روز هم بدتر می¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمی بوده‌است آتش مکافاتش را دیده¬ام ‏و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه ‏نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.‏
    و خدا را سپاس می¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که ‏بهترین«شغل» را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می¬دانستم و اگر ‏این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از ‏هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران¬ترین ثروتی که می¬توان به ‏دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته¬ام این، و نسبت به ‏کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم ‏نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال¬ترین لقمه‌است.‏
    و حماسه¬ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک ‏جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز ‏دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی¬شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر ‏از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.‏
    و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، ‏و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز ‏نمی¬توانسته¬اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت¬های سنگین به دست ‏آورند اما آنچه را در این معامله از دست می¬دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است ‏که به دست می¬آورند.‏
    و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده¬است که ‏‏«شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز ‏جبرانش را نمی¬تواند».‏
    و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ¬ترین مجهول غامضی است که از آن ‏کمترین خبری نداریم و آن «متن مردم» است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم ‏باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان ‏آنها را از یاد برده¬ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه ‏تلاش¬های ماست.‏
    و آخرین سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و ‏قالبی می¬کوبیدند، این که:‏
    دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من ‏یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
    ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی¬ای است که پس از رسیدن به بام عدالت ‏اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی ‏اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می¬شود.»‏
    ‏۵.بوعلی سینا

    وصیت شرعی دکتر علی شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی
    وصیت شرعی
    مشهد – آذرماه ۱۳۵۵‏‏
    برادرم، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در ‏این فصل بد که هر خبری می‌رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از ‏نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای یاد آورد آن آرزوی ‏دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به ‏گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک ‏کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده‌است و در پیرامون، ‏نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» ‏رویاروی این دن کیشوت‌ها و شومن‌های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی ‏و این همه خیمه شب بازی‌ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی ‏است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از ‏عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و ‏صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با ‏هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و ‏تیموری ایلخانی … در سیاه چال‌های دارالاماره‌های وحشت شکنجه‌ها دیده و در ‏آوردگاه‌های خون و خیانت صلیبی‌ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای ‏مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن‌های غارت و خواب برجان و تن خویش ‏رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج ‏انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و ‏بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث ‏آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و… به ‏مثابه یک «امت» - چون ابراهیم – قلم را تبر کند و بت‌های نمرودی این عصر، عصر ‏جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش‌هایی که بی دفاع مانده‌اند و آن همه ‏یادهای قدسی که دارد فراموش می‌شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج ‏نبوغ‌ها و جهادها و شهادت‌های تمامی تاریخ ماست، بر باد می‌رود، قهرمانانه دفاع ‏کند، به یاد آورد و نگاه دارد.‏
    علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می‌گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. ‏هنوز نسل جوان – که همه این توطئه‌های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه ‏کردن وی به کار می‌رود – تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – ‏که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در ‏جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز ‏حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده‌اند و پنجاه ‏سال است که از بیرون محاصره اش کرده‌اند و در همش می‌کوبند – استعداد معجزه ‏آسای خویش را در خلق انسان‌های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره‌های تابان و تابناک ‏انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ‏ماسک‌های مصخره و آدمک‌های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – ‏نشان می‌دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح‌های عاشق و ‏نبوغ‌های پنهان، از اعماق محروم ترین توده‌های شهری و بیش تر روستایی است و ‏سپس پیرایش و پرورش آن‌ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و ‏والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت‌های زمان و آن گاه سپردن ‏زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد. در چنین یأس و ‏با چنین مایه‌های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور ‏است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید ‏بخش است.‏
    قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان ‏و جبهه بندی‌های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن ‏‏«روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن ‏همه نبوغ‌ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا ‏شده بود، همگی در شما جمع است و می‌دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع ‏می‌شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می‌نامند، بر دوش شما سنگین ‏تر می‌سازد و سکوت و انزوا را – به هر دلیل – بر شما نه خدا می‌بخشاید و نه خلق.‏
    و اما … برادر! من به اندازه‌ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که ‏هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از ‏‏«بچه‌ها» احساس حقارت می‌کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و ‏انعکاسی بخشبده‌است که هرگز بدان نمی‌ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل ‏لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان ‏دچار شود، می‌گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها ‏رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این ‏دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای ‏اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده‌است و به نابودی تهدید ‏می‌شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و ‏عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده‌است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی ‏تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه‌هایی از یک راه، نگاه‌هایی برای بیداری، ‏ارایه طریق، طرح‌هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده‌ها و بالاخره، نوعی ‏بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، ‏توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه‌ای می‌رفت.‏
    آن‌ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری ‏معنوی و لفظی و چاپی شود.‏
    اینک، من همه این‌ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه ‏اندوخته‌ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می‌سپارم و با آن‌ها ‏هر کاری که می‌خواهی بکن.‏
    فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن ‏باشم که خصومت‌ها و خباثت‌ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد ‏برد و ودیعه‌ام را به کسی می‌سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز ‏علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می‌رود، ‏ملت ما مسخ می‌شود و غدیر ما می‌خشکد و برج‌های بلند افتخار در هجوم این غوغا ‏و غارت بی دفاع مانده‌است. بغض هزار‌ها درد، مجال سخنم نمی‌دهد و سرپرستی و ‏تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می‌سپارم و تو را به خدا و … خود در انتظار ‏هرچه خدا بخواهد.‏
    علی
    مشهد آذر۵۵‏
    • وصیت شرعی دکتر علی شریعتی به استاد محمد رضا حکیمی

    مجموعه آثار
    ‏- با مخاطب‌های آشنا - خود سازی انقلابی - ابوذر - ما و اقبال - تحلیلی از مناسک ‏حج - شیعه - نیایش - تشیع علوی و تشیع صفوی - تاریخ تمدن (جلد۱-۲) - هبوط در ‏کویر - حسین وارث آدم - چه باید کرد ؟ - زن - مذهب، علیه مذهب - جهان‌بینی و ‏ایدئولوژی - انسان - انسان بی خود - علی - روش شناخت اسلام - میعاد با ابراهیم - ‏اسلام شناسی - ویژگی‌های قرون جدید - هنر - گفتگوهای تنهایی - نامه‌ها - آثار ‏گوناگون (دو بخش) - بازگشت به خویش، بازگشت به کدام خویش - باز شناسی ‏هویت ایرانی ـ اسلامی - جهت گیری‌های طبقاتی در اسلام - درس‌های حسینیه ‏ارشاد (۳جلد)

    آثار شریعتی
    عمده آثار وی در قالب سخنرانی و تعداد کمی نیز نوشته‌هایی است از وی بر جا ‏مانده‌است.‏
    سخنرانیها:‏
    • اسلام شناسی ‏
    • حسین وارث آدم ‏
    • علی تنهاست ‏
    • علی اسطوره تاریخ ‏
    • مذهب علیه مذهب ‏
    • شیعه علوی، شیعه صفوی ‏
    • نيايش ‏
    نوشته‌ها:‏
    • هبوط ‏
    • کویر ‏
    • گفتگوهای تنهایی ‏
    • مذهب علیه مذهب ‏
    • میعاد با ابراهیم ‏
    • فاطمه فاطمه است ‏
    • ابوذر
    بر گرفته از http://linkto.ir
  12. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه نصرالله خادم
    مهندس نصرالله خادم در سال 1289 تهران متولد شد ، و پس از دريافت ديپلم از دبيرستان علميه تهران ، در سال 1312 همراه آخرين گروه اعزامي به خارج ، رهسپار فرانسه گرديد . در اواخر سال 1317 پس از گذراندن دوره مهندسي معدن از دانشكده معدن پاريس كه شهرت و اعتبار فراواني در زمينه معدن دارد ، به ايران برگشت .او در تمامي مراحل تحصيلي از شاگردان ممتاز و نمونه بود . پس از انجام خدمات سربازي در خدمات دو لتي به ترتيب در سمت هاي مهندسي معدن زغال سنگ شمشك ، نظارت معادن خصوصي حوضه البرز ، رياست معدن ذغال سنگ شمشك ، بازرس شركت سهامي معادن زغال سنگ ، مدير عامل معادن هرمزگان و قشم ، عضو هئيت مديره و سپس مدير عامل شركت سهامي كل معادن و ذوب فلزات به كار پرداخت .

    به موازات اين مشاغل فني و اداري ، آموزش درس زمين شناسي را نيز در دانشكده علوم دانشگاه تهران به عهده گرفت . اكثر كساني كه با فعاليت هاي ايشان كم و بيش آشنا هستند بر اين باورند كه خادم در بنيان گذاري صنعت نوين معدن كاري ايران نقش بسيار ارزشمندي داشته است . كوشش هاي درخشان او در بخش دو لتي ، و راهنمايي هاي مفيد او در تجسس خصوصي معادن در اكتشاف معدن طلاي موته و كشف معدن سرچشمه ( با همكاري زنده ياد مهندس علي انتظام ) و مواردي ديگر از اينگونه ، موجب مي گردد كه در تاريخ معدن كاري جديد ميهن عزيزمان ، نامش جاودان بماند . وي در اواخر سال 1339 پس از تصويب قانون تاسيس سازمان زمين شناسي كشور ، عهده دار تشكيل اين سازمان زمین شناسی گرديد و توانست در زماني كوتاه با گزينش و جلب جوانان مستعد دانش آموخته در رشته علوم زمين و همكاري شماري از كارشناسان سازمان ملل متحد ، اين مؤسسه جوان و نو پا را به سطحي شايسته و در خور تحسين ناظران بين المللي برساند و متخصصان كار آمدي در رشته هاي مختلف علوم زمين تربيت نمايد . در كوتاه زماني براي بخش بزرگي از پهنه گستره ايران زمين ، نقشه هاي زمين شناسي با مقياس 00000 1/1 و 0000 25/1 همراه گزارش هاي آنها با كيفيتي بسنده در سطح جهاني ، تهيه و انتشار يافت . در زمينه شناسايي و كشف كانسار هاي معدني اعم از فلزي و غير فلزي ، بررسي هاي دقيق با همكاري واحد هاي ژئو فيزيك زمين و هوايي و ژئو شيمي به عمل آمد و شماري از ذخاير معدني كشور شناسايي و گزارش هاي آنها تهيه و تاثير زير بنايي اين سازمان در اقتصاد كشور نمايان تر گرديد .

    در واحد كار تو گرافي ، تهيه نقشه هاي زمين شناسي با كيفيت بين المللي چاپ و انتشار يافت . كتابخانه سازمان كه در كشور ، بهترين مرجع در زمينه علوم زمين شناسي و معادن ايران است به وجود آمد . موزه اي زيبا ازكاني ها و سنگها ، فسيل ها و نيز نمايشگا هي كوچك و ديدني از ابزار هاي معدن كاري ايران باستان فراهم گرديد . سر انجام در دوراني كوتاه دانسيته هاي پايه اي زمين شناسي سازمان جهان گسترش يافت و مورد توجه محافل جهاني قرار گرفت كه در اوايل سال 1353 در كميسون بين المللي تهيه نقشه هاي زمين شناسي جهان Cgmw كه در پاريس تشكيل شد ، با وجود پيشينه چندين ده ساله سازمان هاي زمين شناسي در كشور هاي ديگر منطقه ، تهيه و تلفيق نقشه هاي زمين شناسي خاور ميانه ، به سازمان زمين شناسي ايران واگذار شد.
    زنده ياد مهندس نصرالله خادم تا 15 ارديبهشت ماه 1378 كه چشم از جهان فرو بست ، دلبستگي هاي خود را به بررسي هاي علمي و فني و توجه به پيشرفت هاي سازمان زمين شناسي و اكتشاف معدني كشور حفظ نمود
    بر گرفته از http://linkto.ir
  13. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه ابو عبدالله محمّد بن موسی خوارزمی
    [​IMG]
    ابو عبدالله محمّد بن موسی خوارزمی (قرون دوم و سوم هجری) بزرگ‌ترین عالم عصر خود در ریاضی، جغرافی، نجوم و تاریخ بوده است. او در بیت‌الحکمه کار مي‌کرد. یکی از مهمترین پیشرفت‌ها با کارهی خوارزمی شروع شد. ین پیشرفت، شروع جبر نام دارد و حرکتی انقلابی بود در دور شدن از مفهوم یونانی ریاضی که اساساً هندسی بود.
    مهمترین کتاب خوارزمی کتاب حساب ‌الجبر و المقابله است. کلمه‌یAlgebra از نام ین کتاب گرفته شده است. البتّه فقط قسمت اوّل ین کتاب به آنچه جبر مي‌نامیم ارتباط دارد. بید بدانیم که ین کتاب به شکلی کاربردی و بری حلّ مسائل روزمره‌ی قلمرو اسلام نوشته شده است. خوارزمی در ین کتاب ابتدا اعداد طبیعی را معرّفی مي‌کند و سپس به حلّ معادلات مي‌پردازد. او معادلات خطّی و معادلات مربّعی را بررسی مي‌کند. خوارزمی از نماد استفاده نمي‌کند و مسائل را با کلمات بیان مي‌کند. او معادلات را در شش دسته رده‌بندی مي‌کند. ین رده‌بندی با اجری جبر و مقابله انجام مي‌شود؛ جبر یعنی جابجیی جملات بری مثبت بودن همه‌ی ضریب، و مقابله یعنی حذف جملات متناظر در دوطرف تساوی. رده بندی خوارزمی به ین صورت بود:

    مربّع‌ها مساوی ریشه‌ها
    مربّع‌ها مساوی اعداد.
    ریشه‌ها مساوی اعداد.
    جمع ریشه‌ها و اعداد مساوی مربّع‌ها؛ ، و ریشه یعنی X سپس خوارزمی راه حل ریک از شش رده را بیان مي‌کند. او هم از روش هندسی و هم از روش جبری استفاده مي‌کند. او روش جبری خود را چنین بیان مي‌کند:

    … مربّعی و ده ریشه برابر سي‌‌ونه واحد اند. پس مسأله در ین نوع معادله ین‌گونه است: چه مربّعی است که وقتی با ده ریشه‌اش جمع شود مجموع سي‌ونه را مي‌دهد؟ روش حلّ ین نوع معادله ین است که نصف ریشه‌هی مذکور را بگیرید، در ین مسأله پنج، که وقتی در خودش ضرب شود بیست‌وپنج مي‌شود، وقتی که وقتی با سي‌ونه جمع شود شصت‌وچهار را مي‌دهد. ریشه‌ی شصت‌وچهار را مي‌گیریم که هشت است، و نصف ریشه‌ها را از آن منها مي‌کنیم، که سه مي‌شود. پس ریشه عدد سه است و مربّع عدد ۹.

    روش هندسی در شکل زیر مشخّص است:
    [​IMG]
    وارزمی رساله‌ای هم در زمینه‌ی شمار هندی-عربی نوشت، متن عربی گم شده‌است ولی ترجمه‌ی از ین کتاب به لاتین به نام Algoritmi de numero Indorum (به معنی الخوارزمی در باب روش حساب هندی) باعث برخاستن کلمه‌ی الگوریتم شد. البتّه ین ترجمه دقیقاً با متن کتاب خوارزمی انطباق ندارد. بسیاری از ترجمه‌هی ین کتاب با عبارت dixit Algorismi (”الخوارزمی چنین مي‌گوید”) آغاز شدند، که به در قرون وسطی استفاده‌ی کلمه‌ی الگوریسم بری اشاره‌ به حساب با ارقام هندی را سبب شد. کلمه‌ی امروزی الگوریتم از ین واژه مشتق شده است.
    منابع:
    » http://www-history.mcs.st-andrews.ac.uk/Mathematicians/Al-Khwarizmi.html
    » http://www.maa.org/devlin/devlin_0708_02.html
    » دائرة‌المعارف فارسی
    بر گرفته از http://linkto.ir
  14. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه ابو منصور محمد بن احمد دقیقی
    ابو منصور محمد بن احمد دقیقی (وفات حدود ۳۷۰ ه.ق.) شاعر بزرگ ایرانی بود. زادگاه وی بنا به روایات گوناگون، توس، بلخ، سمرقند و بخارا ذکر شده است.
    وی یکی از پیشگامان شاهنامه سرایی در ادبیات فارسی محسوب میگردد. دقیقی در زمان امارت سامانیان کار شاهنامه سرایی آغاز کرد. او که در دربار امیران سامانی میزیست، پس از یک دوره طولانی سکوت از ترس سرکوب بیگانگان، سکوت را شکست و این کار شگفت را آغاز نمود. از اشعار دقیقی بر میآید که وی گرایش زیادی به می و دین زردشتی داشته است. باور متقدمان این است که وی نظم شاهنامهاش را بدستور امیر نوح بن نصر سامانی آغاز نموده است. به قولی هزار بیت و به قول حمدالله مستوفی صاحب تاریخ گزیده سه هزار بیت و به گفته عوفی هزار بیت آنرا در ظهور زرتشت و جنگ گشتاسپ و ارجاسپ به نظم آورد ولی ناگهان به علت نامعلومی بدست غلامش کشته شد
    بر گرفته از http://linkto.ir
  15. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه ابوالفتح عبدالرحمان منصور خازني
    در تاريخ علم ايران به كمتر كسي به اندازه خازني ستم و بي‌توجهي شده است. خازني مي‌توانست از پيشگامان توسعه علمي و فني در ايران باشد؛ اما همچو بسياري از مواقع، دانش او يا به فراموشي سپرده شد و يا از آن به منظور گسترش خرافات و ترويج جهل استفاده شد.
    ابوالفتح عبدالرحمان منصور خازني، دانشمند علم حيل (مكانيك) و اخترشناس بزرگ سده پنجم و ششم هجري، خدمتكار و خادم خزانه‌دار دربار سلجوقي مرو در خراسان بود. شهر مرو در آن زمان يكي از پايگاه‌هاي بزرگ علمي ايران بشمار مي‌رفته است و «ياقوت حموي» از هشت كتابخانه آن نام مي‌برد كه يكي از آنها بنام «عزيزيه» به تنهايي دوازده هزار كتاب در اختيار داشته است. او بدون اينكه هيچگونه امتياز يا اعتبار خانوادگي يا علمي داشته باشد، بدون اينكه مدارج شاگرد و استادي را سپري كند و حتي بدون اينكه از لحاظ شغلي نيازي به دانستن داشته باشد؛ به دلخواه و ميل قلبي خود، فرصت‌هاي روزانه را صرف آموختن مكانيك و اخترشناسي مي‌كند.
    هنگامي كه خيام بزرگ و ديگر دانشمندان همكارش در عصر ملكشاه سلجوقي و به فرمان او، آغاز به تنظيم و احياي نظام گاهشماري خورشيدي ايراني مي‌كنند؛ خازني نيز بطور مستقل و بدون ارتباط با آنان به همين محاسبات مي‌پردازد و از جمله شيوه پيشنهادي خود در محاسبه نوروز يا نخستين روز سال را براي آنان به اصفهان مي‌فرستد. جالب اينكه خيام ، قاعده محاسباتي ایشان مي‌پذيرد و بكار مي‌بندد.
    خازني نتيجه تمامي آن محاسبات و شيوه‌هاي خود را در كتابي به نام «زيج سنجري» ثبت مي‌كند و در اين زيج، همچنين به بررسي گاهشماري هندي، سغدي، عبري، يزدگردي و سلوكي مي‌پردازد. او توابع مثلثاتي با تفاضل‌هاي اول و دوم را با دقت سه رقم محاسبه مي‌كند. در بخش‌هاي متنوعي به محاسبه مسئله تعديل زمان، مسير و زمان حركت‌هاي خورشيد، ماه، ستارگان و سيارات (گاه با دقت يك ثالثه)، جدول‌هاي پيش‌بيني خورشيدگرفتگي و ماه گرفتگي، و نيز جداولي در پيش‌بيني زمان پيدايي و خط‌سير «كيد»ها (دنباله‌دارها) مي‌پردازد. نوشته‌هاي خازني نشان مي‌دهد كه او همواره به دنبال شيوه‌هاي نوين و دقيق‌تر در رصد و محاسبه بوده و صرفاً تكراركننده محاسبات پيشينيان نبوده است. عليرغم اينكه نسخه‌هاي خطي كاملي از زيج سنجري وجود دارد، اما تاكنون اين كتاب مهم و بي‌نظير خازني در ايران منتشر نشده است.
    خازني در بخش ديگري از فعاليت‌هاي علمي و شايد تحت تأثير شغل ارباب خود، به ابداع و اختراع يك ترازوي آبي براي اندازه‌گيري جرم حجمي مواد و ميزان خلوص آلياژها مي‌پردازد. او شيوه‌هاي سنجش و ساخت ترازوي خود را در كتابي به نام «ميزان‌الحكمه» شرح مي‌دهد و شخصاً نمونه‌اي از آنرا براي دربار مرو مي‌سازد. در دايره‌المعارف «زندگينامه دانشمندان جهان» (چاپ نيويورك، ترجمه فارسي گزيده‌اي از آن زيرنظر استاد احمد بيرشك) نقل شده است كه: «برآورد اهميت خازني كاري است دشوار. ترازوي آبي او جاي ترديد باقي نمي‌گذارد كه او در زمره بزرگترين سازندگان ابزارهاي علمي در همه اعصار شمرده مي‌شود. در علم حيل كتاب ديگري شناخته نشده است كه سنت كتاب ميزان‌الحكمه را ادامه داده باشد. پس از آن، علم اوزان تبديل به كاردستي اشخاصي شد كه ترازوهاي ساده مي‌ساختند و از آن پس، اين رشته از سنت علمي خود بيرون رفت.»
    خازني بارها پيشنهادهاي دربار براي پست و مقام‌هاي حكومتي را رد مي‌كند و ترجيح مي‌دهد در مقام يك دانشمند مستقل باقي‌ بماند. اما سرنوشت او بس غم‌انگيز است: كاركنان دربار كه وجود چنين ترازوي شگفتي را برملاكننده تقلب‌هاي خود مي‌دانستند، آنرا به آتش مي‌كشند و خازني از غصه ترازو، دق مي‌كند و مي‌ميرد. به همين سادگي!
    بي‌ترديد، رنج و غصه خازني تنها از نابودشدن ابزار اندازه‌گيري جرم حجمي نبوده است؛ چرا كه مي‌توانسته نمونه‌اي ديگري از آنرا بسازد. رنج او در واقع از جايگاه و وضعيت علمي جامعه‌اي بوده كه هيچگاه امثال او نمي‌توانسته‌اند برنامه‌هاي علمي خود را عملي سازند. جامعه‌اي كه محاسبات نجومي او را تنها در پيشگويي و فال‌بيني و عوام‌فريبي بكار مي‌بستند.
    اما اين همه داستان غم‌انگيز ما نيست؛ غم‌انگيزترين بخش آن در اينست كه خازني نمي‌داند هنوز هم پس نهصدسال از زمان نگارش «زيج سنجري»، ما علاقه‌اي به خواندن آن نداريم و حتي آنرا چاپ و منتشر نكرده‌ايم. هنوز هم پس از نهصد سال، «ميزان‌الحكمه» را نيز چاپ و منتشر نكرده‌ايم (جز گزيده‌اي به همت استاد تقي بينش) چرا كه علاقه‌اي به خواندن و آگاهي از آن نداريم، در حاليكه ده‌ها سال از انتشار آن در مصر مي‌گذرد. اما آنگاه كه اروپاييان، دانشمندان ايراني را، شخصيتي عرب معرفي مي‌كنند، رگ غيرت و غرورمان به جوش و خروش مي‌آيد. هنوز هم جواناني كه داستان ارشميدس را بارها و بارها در كتاب‌هاي درسي و رسانه‌هاي گروهي خوانده‌اند، با نام و دستاورد خازني بيگانه هستند، چرا كه هرگز نخواسته‌ايم دستكم در كنار آشنايي با بزرگان جهان، فرزندان خود را با دانشمندان ايراني نيز آشنا كنيم. دوستداران نجوم در ايران حاضرند با كمال ميل به سرگرمي‌هايي همچو تماشا و ردگيري «فهرست مسيه» بپردازند، اما هيچ علاقه‌اي به «فهرست خازني» ندارند و اصلاً خبري از اين فهرست ندارند. ما بدون توجه جدي به علم و تاريخ علم به كجا مي‌شتابيم؟ تنها با «استفاده صرف از دستاوردهاي علمي ديگران» (و آنهم ناقص) به كجا خواهيم رسيد؟
    بر گرفته از http://linkto.ir
  16. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه ابو موسی جابرین حیان
    ابو موسی جابرین حیان : در 160 هجری قمری در کوفه بر آمد - اهل توس ، شیمیدان و کانی شناس و ستاره شناس بزرگ ایرانی . او با تحقیقات خود پیشرفتهای در علوم به وجود آورد.دوره زندگی جابربن حیان همزمان با اوج عظمت و شکوه و قدرت مسلمانان بوده زمانی که هارون الرشید خلیفه مسلمانان بود و از علم و دانش حمایت می کرده است جابر با امام صادق رابطه داشته و از اصحاب امام جعفرصادق بوده است.وی از حمایت برمکیان برخوردار بود امّا هنگامیکه جعفربرمکی به دستور خلیفه کشته شد ماندن در بغداد را صلاح ندانست و فراری شد و به زادگاهش بازگشت.در آنجا در تنهایی و انزوا به کارهای علمی و تحقیقی پرداخت تا سرانجام از جانب مامون عباسی مورد احترام و حمایت قرار گرفت.در دایرهَ المعارف بریتانیکا ذکر شده که جابربن حیان علوم پنهانی را از امام صادق یاد گرفت.وی راجع به اسطرلاب مطالبی را نوشته است.از کارهای مهمی که جابر در زمینه علم کیمیا انجام داده آن است که اصل عناصر یونانی را تغییر داده و اظهار کرده است که از آن عناصر تنها دو جوهر به نام گوگرد و زیبق به وجود می آید.آزمایشگاه شیمی جابر تا دو قرن از دید مردم پنهان بود تا اینکه زمانی که می خواستند در شهر کوفه در نزدیکی دروازه دمشق بنایی بسازند آزمایشگاه وی را کشف کردند.جابر بیشتر عمر خود را در آزمایشگاه بسر برد وی در آنجا به تجزیه و ترکیب مواد گونان می پرداخت با توجه به به همین مسئله می توان او را از اولین دانشمندان اسلامی که علم شیمی را بر پایه آزمایش و تحقیق بنا کردند نام برد.وی در زمینه رنگها تحقیقات و کشفیات جالبی ارائه نموده است.حدس زده اند که وی به خاصیت رادیواکتیو هم پی برده است.وی روشهایی را برای استخراج و تصفیه فلزات مطرح کرده است.جابر اعتقاد داشت که تبدیل عنصری به عنصرس دیگر از راه وساطت جوهری اسرار آمیز صورت می گیرد او و شاگردانش این جوهر اسرارآمیز را اکسیر نام نهادند.جابر به خوبی از تهیه و ساختن سفیداب سرب آگاه بوده است.ابن الندیم در کتاب الفهرست به بیش ۳۵ کتاب او اشاره می کند که از مشهورترین آنها میتوان به این کتابها اشاره کرد:*کتاب الزیبق*کتاب الرکن*کتاب الاحجار*کتاب القمر*کتاب واحدالاول
    بر گرفته از http://linkto.ir
  17. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه محمد علی اسلامی ندوش
    متولد ۱۳۰۷ يكى از روستاهاى توابع يزد. تحصيلات ابتدايى را در يزد مى گذراند و دوران دبيرستان را در دبيرستان البرز تهران. در سال۱۳۲۵ وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران مى شود و سال۱۳۲۹ از آنجا فارغ التحصيل مى گردد و پس از آن سال۱۳۳۴ را در پاريس و لندن دوره هاى فوق ليسانس و دكتراى حقوق بين الملل را مى گذراند و پس از بازگشت به ايران به عنوان مشاور حقوقى و فرهنگى دانشگاه تهران استخدام مى شود.
    او در طول ساليان مختلف زندگى اش سفرهاى متعددى به كشورهاى مختلف جهان داشته و سفرنامه هايش از بى نظيرترين سفرنامه هاى معاصر است تا جايى كه بخاطر آنها لقب «سلطان نثر معاصر» را به او مى دهند.
    دكتر سلطان حميد سلطان درباره سفرنامه افغانستان دكتر اسلامى گفته است من خودم افغانى هستم ولى براى خودم عجيب بود كه ايشان درباره هراتى ها چيزهايى نوشته اند كه ما خودمان هرگز به آنها فكر نكرده ايم.
    برخى از آثار دكتر محمدعلى اسلامى ندوشن عبارتند از:
    گفتيم و نگفتيم، كارنامه سفرچين، زندگى و مرگ پهلوانان در شاهنامه، روزها: سرگذشت (۳جلد)، در كشور شوراها (سفرنامه اتحاد جماهير شوروى)، ماجراى پايان ناپذيرحافظ، سخن ها را بشنويم، ابر زمانه و ابر زلف (نمايشنامه)، آزادى مجسمه (درباره ايالات متحده آمريكا)، آنتونيوس و كلئوپاترا (ترجمه)، شور زندگى (زندگى نامه ونسان وان گوگ)، گزيده اشعار هنرى لانگ فو، پيروزى و آينده دموكراسى و غيره.
    احمد جلالى فراهانى ـ نوشتن درباره آثارمحمدعلى اسلامى ندوشن وخدمات ارزنده او به فرهنگ و هنر اين مرز و بوم كار صعب و دشوارى است. چه در انتخاب عنوان مناسب و در خور براى اين رند خلوت گزيده مطمئناً هر قلمى وامى ماند. با اين حال بنا به روايتى، شايد بتوان محمدعلى اسلامى ندوشن را يك سفرنامه نويس قهار، قصه گويى مسلط، محققى كامل و مترجمى جامع دانست كه در هر كدام از وادى هاى نقد و داستان وترجمه و تحقيق و سفرنامه يد طولايى دارد و در هر كدام از اين وادى ها بسيط است و صاحب نظر.
    درباره كتابهاى دكتر محمدعلى اسلامى ندوشن گفته اند كه كتابهاى او دريچه اى را مى مانند كه خواننده را به جنگلى از موضوعات و عناوين متنوع و مطلوب مى كشاند و روش دكتر اسلامى ندوشن در نقد وتحليل اين است كه سعى مى كند كه آن شاخ و برگهايى كه در آثار هست و اجازه نمى دهد كه ماخطوط كلى را ببينيم، به كنار بزند و ما را با خطوط كلى اثر آشنا مى كند و نگاه دكتر اسلامى ندوشن، نگاهى فرهنگى وتاريخى عام است كه از جهان بينى خاص خود او تبعيت مى كند و در عين حال از منظر روان شناختى به نقد و بررسى محيط و مطالب پيرامون خود مى پردازد. در واقع كتابهاى او طورى است كه هم دانشكده هاى ادبيات و فارغ التحصيلان آن مى توانند از آنها استفاده كنند و هم كسانى كه در بيرون اين دانشگاهها هستند و نگاهى عام دارند و هيچگونه تخصصى را در مسأله ادبيات دنبال نمى كنند.
    دكتر محمدعلى اسلامى ندوشن متولد سال۱۳۰۷ هجرى شمسى است. درباره تولدش مى گويد: «خوشبختانه من اولاً در ده به دنيا آمدم و ثانيا ًدر يك خانواده متوسط. دوران كوتاهى در ده تحصيل كردم، پس از آن در يزد و بعد از آن تهران و بعد هم در خارج.»
    در هر حال دكتر اسلامى ندوشن به دليل فوت پدر در سن ۹ سالگى مجبور مى شود كه روى پاى خودش بايستد. «حوادث طورى جريان يافت كه تقريباً روى پاى خودم جلو بيايم. » ثروت مختصرى كه خانواده اش داشت، كمك كرد تا بتواند درس بخواند و زندگى متوسط داشته باشد. « اين همان بود كه من طالب بودم؛ نه فقر و نه ثروت، يك زندگى در حد احتياج.» او درباره هم نسلانش مى گويد:
    «ما تنها نسلى هستيم دركل تاريخ ايران كه در يك دوران استثنايى زندگى كرديم. دورانى كه ايران روزگار پرتلاطمى را پشت سر گذاشت و با تنش بسيار بيشتر از ظاهرش متلاطم بود. هيچ نسلى نه قبل از ما اين زندگى را ديده و نه بعد از ما خواهد ديد. براى اينكه در مرز دو دوران زيسته ايم: يكى مرزى كه رفته است و جزو تاريخ شده است و ما بخشى از تاريخ را تشكيل داديم و ديگر آنچه در جلو قرار داشت و در پيش است و به سرعت در حال دگرگونى است. تنها ما بوديم كه اين دوران را درك كرديم. هيچ نسلى ديگر از ايران اين دوران را نديده است و نخواهد ديد.»
    دومين خصوصيت زمانى كه دكتر اسلامى ندوشن و هم نسلانش در آن زيسته اند اين بود كه آنها در مرز دو فرهنگ نشستند. يكى فرهنگ غربى كه فرهنگ غالب در جهان است و ديگرى فرهنگ سنتى. «اين هم خصيصه اى است كه فقط ما ايرانيان توانستيم داشته باشيم. البته هنديان و چينيان هم داشتند. كشورهايى كه تمدن كهنسال داشتند، اين خصوصيت را دارا شدند و مزج اين دو فرهنگ و برخورد اين دو فرهنگ، خصوصيتى به ما داد كه من آن را يك عامل مى دانم. براى اينكه فرنگيها چنين چيزى را ندارند. آنها يك فرهنگى هستند.» از نظر دكتر اسلامى ندوشن اين خصيصه تنها متعلق به كشورهايى است كه يك دوران دراز تاريخى را گذرانده اند و يك كوله بار سنگين از گذشته با خود دارند. «من شخصاً اين را يك امتياز مى دانم كه بين اين دو مرز و دو دوران قديم و جديد و دو فرهنگ غرب و شرق چند صباحى زندگى كردم و درواقع از چيزهايى بهره گرفتم كه چندگانه است.»
    دكتر اسلامى ندوشن چند سال در يزد تحصيلكرده است و دوسال در دبيرستان البرز تهران. درواقع سال ورود او به تهران سال ۱۳۲۳ است. او پس از اتمام تحصيلات دبيرستانى وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران مى شود. «چرا حقوق را انتخاب كردم؟ اولاً نمى خواستم يك اديب سنتى شوم. خوش نداشتم كه بروم بنشينم دركلاسهايى كه درس ادبيات مى دهند. هميشه دلم مى خواست كه به طور آزاد با ادبيات حركت كنم، نه آنكه يك پيوند رسمى مرا به آن اتصال دهد.» و البته همين رشته حقوق بعدها به كمك او مى آيد. «باعث شد تا ذهن من از ادبى بودن صرف خارج شود چون ادبيات تنها كلاس و يك حوزه معينى نيست. يك سلسله معلومات و محفوظات متعين نيست. بلكه يك جهان گسترده است. يك جهان بيرون است و در ارتباط با زندگى حركت مى كند. در ارتباط با تاريخ و سرشت انسان.»
    دكتر ندوشن اصلاً از انتخاب رشته حقوق پشيمان نيست. «پشيمان نيستم از اينكه به دانشكده حقوق رفتم. براى اينكه حقوق مرا با زندگى روز و اجتماع بيشتر پيوند مى داد. براى خودش عالمى داشت كه از دانشكده ادبيات زنده تر بود. سياسى تر بود. ما آن موقع نه آنكه تمام فكر و ذكرمان سياسى باشد، ولى جوان و كنجكاو بوديم. دلمان مى خواست از همه چيز سر دربياوريم. از لحاظ سياسى دوران بسيار زنده اى بود.»
    با اين حال پس از دانشكده حقوق دكتر اسلامى ندوشن به رشته قضايى كشيده مى شود كه «هيچ خوشم نمى آمد و مناسب حالم نبود. ولى به هر حال كشيده شدم.» به هرحال پاى دكتر اسلامى ندوشن به دادگسترى كشيده مى شود. با اين حال تمام حواسش دنياى خارج بود و مسائلى كه در بيرون، در مجلات، كتابها، بحثها و حرفهايى كه پيش مى آمد «تمام حواسمان به اين بود كه روزنامه و مجله بخوانيم و بحث و حرف داشته باشيم. برويم خيابان اسلامبول بگرديم. آن زمان قلب تهران در آنجا مى زد. صبحها يك مقدارى در دانشكده با دوستان به بحث و حرف مى گذشت و برمى گشتيم به كوى دانشگاه و بعد عصر كه مى شد به خيابان اسلامبول سر مى زديم و شب بازمى گشتيم.»
    بعد از سال ۱۳۲۹ دكتر اسلامى ندوشن در دادگسترى استخدام و عازم شيراز مى شود كه بيش از شش ماه دوام نمى آورد و به تهران بازمى گردد و روانه اروپا مى شود و به فرانسه مى رود. سه سال و نيم تمام. يك سال هم در انگلستان سر مى كند و «مجموعاً چهار سال ونيم شد تا اينكه در آذر سال ۱۳۳۴ به ايران برگشتم. اسفند سال ۱۳۲۹ رفتم و آذر ۱۳۳۴ برگشتم و اين آغاز يك دوران سرگردانى براى پيداكردن شغل بود.» او در فرانسه حقوق بين الملل مى خواند. «حقوق بين الملل يك رشته جهانى است و مسائل مهم جهانى در آن مطرح است. مباحث سياسى است. روابط كشورهاست و البته سازمان ملل … ولى آنجا باز حواس من بيشتر در كارهاى بيرون بود. مهمترين هدفم اين بود كه زبان خود را جلو ببرم. براى اينكه زبان دريچه اى است كه انسان را به دنياى بيرون اتصال مى دهد و از محدوديت دنياى محلى خودش خارج مى كند.»
    پس از بازگشت موفق مى شود در دانشگاه تهران براى خودش شغلى دست و پا كند و با اين حال تمام حواسش بيشتر به قلمش بود و با اين همه طى چند سال در دوازده دانشكده تدريس مى كند و يكى از آنها تدريس حقوق اساسى در دانشكده حقوق دانشگاه ملى (شهيد بهشتى امروز) بود. «آنجا بيشتر از نتايج انقلاب فرانسه وحقوق بشر سازمان ملل صحبت مى كردم. كه بعد هسته مركزى كتاب ذكر مناقب حقوق بشر در جهان سوم را تشكيل داد.بطور كلى همان چيزهايى را كه مى نوشتم درس مى دادم».
    پيش از استخدام و تدريس در دانشگاه ، دكتر اسلامى ندوشن در دادگسترى مشغول به كار بود كه به دليل چاپ مقاله هايى تند عليه حكومت در مجله «يغما» او را منتظر خدمت مى كنند. «منتظر خدمت آن زمان قانونى بود كه «عنصرنامطلوب» را از اداره بيرون مى كردند. ولى بهترين پيش آمد در زندگى من شد. همان زمان در چند مؤسسه و دانشكده خصوصى درس مى دادم و وقت بيشترى هم برايم مى ماند و به دلخواه خود زندگى مى كردم. بعد وارد دانشگاه شدم. وقتى آمدم به دانشگاه تهران اين درسهاى متفرقه را رها كردم». او در دانشگاه تهران به دانشكده ادبيات مى رود ولى در دانشكده حقوق هم حضور پيدا مى كند و سالها «تاريخ تمدن و فرهنگ ايران» را درس مى دهد. در دانشكده اقتصاد هم همين درس را مى گيرد و در دانشكده پزشكى هم در حدود شش ماه نگارش فارسى درس مى دهدكه دانشجويان همه دانشكده ها وازجمله پزشكى اين درس را بايد مى گذراندند.
    درباره درس دادن دكتر ندوشن مى گويد: «البته بهترين كارى كه مى توانستم در قبال نوشتن خود انجام بدهم، درس دادن بود. وقتى در سال ۱۳۴۸ وارد دانشگاه تهران شدم ، ديگر از سرگردانى شغلى بيرون آمدم. براى اينكه قبلش حق التدريسى بودم واگر يك روز نمى رفتم از حق التدريس خبرى نبود با اين حال به همين وضع بى ثبات راضى بودم. و تنها زمانى كه مرا مجبور كردند كه به دادگسترى برگردم، به فكر افتادم كه به جاى ديگرى پناه ببرم زيرا قانون «انتظارخدمت» عوض شد و مرا در فشار گذاردند كه برگردم به دادگسترى ».
    دادگسترى براى استاد ابلاغى مى فرستد كه مستشار استيناف مازندران بشود و به سارى برود والبته اين مجازات دوم را هم دكتر قبول نمى كند و پرونده اش را به دادگاه انتظامى قضات مى فرستند كه كيفرش انفصال از خدمت بود. «دراين حين اتفاق افتاد كه با پروفسور رضا، رئيس دانشگاه تهران، آشنا شدم. وى نوشته هاى مرا خوانده بود و مرا مى شناخت. چندتا از كتابهايم را برايش بردم و به دفترش رفتم. «گل ما به هم گرفت» از دادگسترى تقاضاكرد كه به عنوان مشاور فرهنگى وحقوقى به دانشگاه تهران انتقال يابم . دادگسترى پذيرفت وبراثر آن پرونده من در دادگاه انتظامى مختومه شد».
    ورود دكتر اسلامى ندوشن به دانشگاه تهران موجب اعتراض اساتيد دانشكده حقوق آن زمان مى شود «كه در حالى كه ما هستيم ، چرا از خارج مشاور مى آورند». همان زمان پروفسور رضا اختياراتى از هيأت امنا مى گيرد كه بتواند عده اى را به انتخاب خود و بدون تشريفات به دانشگاه بياورد كه ۱۲ نفر از جمله دكتر اسلامى ندوشن ، شهيد مطهرى ، مرحوم فرديد و مرحوم دانش پژوه درميان اين نفرات قرار داشتند.
    يكى از محورهاى اصلى آثار دكتر اسلامى ندوشن فرهنگ وتمدن است و بخشى از آن در باب ايران وتمدن ايرانى كه در برخى ترجمه هايش به اين مقوله هم پرداخته. مخصوصاً هنگامى كه وارد حوزه ادبيات تطبيقى مى شود كه در آن در سفرنامه نويسى و خود زندگى نامه نويسى و يادداشتهاى روزانه تمركز مى كند و از پربارترين كتابهاى دكتر اسلامى ندوشن مى توان به سفرنامه هايى كه او از كشورهاى مختلف مثل چين وشوروى و اروپانوشته است ياد كرد كه يكى از پرخواننده ترين انواع ادبى است . دكتر اسلامى ندوشن دراين باره مى گويد: «مسأله سفرنامه نويسى برمى گردد به كنجكاوى انسان نسبت به مسائل بشرى. ارضاى كنجكاوى نياز به تنوع و ديدن مناظر مختلف دارد كه در سفر به دست مى آيد ذهن مى تواند از طريق سفر تغذيه شود. من هميشه اين علاقه را داشتم. مثلاً وقتى اولين بار خواستم ازاروپا به ايران برگردم از راه زمينى برگشتم. خوب كار طولانى و مشكلى بود كه بيش از بيست روز طول كشيد. با قطار از پاريس تاتهران آمدم و در هر جا چندروزى توقف كردم.دركشورهايى مانند سوئيس، ايتاليا، يوگسلاوى سابق، تركيه و… از همان زمان، اين علاقه مندى براى ديدن دنيا در من بود. البته اين سفرهاى زنجيره اى كه من داشتم ـ كه مجموعاً چهل كشور بوده است ـ به اين علت نيزبود كه واقعاً از كشور خود دلتنگ بودم. اوضاع واحوال به گونه اى بود كه آدم راملول مى كرد. فضاى كشور بسته بود. مى خواستم با سفر خود را مشغول كنم».
    او اولين سفرش را زمانى انجام مى دهد كه در دادگسترى منتظر خدمت مى شود ودانشگاه هاروارد آمريكابراى سمينار بين المللى خود بر حسب اتفاق اورا دعوت مى كند واو مى رود و اولين سفرنامه اش بانام «آزادى مجسمه» هم در همين سفر اتفاق مى افتد «سفرى بود كه دو ماه ونيم طول كشيد.حدود ۴۰ روز آمريكا بودم و از راه خاور دوربا هواپيما برگشتم كه در واقع يك سفر دور دنيا شد كه رفتم به ژاپن، تايوان، سيام، هندوستان وكشمير» .
    در همان سال البته سفر ديگرى را به انگلستان به دعوت بريتيش كونسيل انجام مى دهد.روش سفرنامه نويسى دكتر اسلامى ندوشن هم خواندنى است.مى گويد «اصولاً روش به اين صورت بود: صبح كه براى برنامه روزانه مى رفتيم، هميشه يادداشت و قلم در جيبم بود و فى المجلس تندنويسى مى كردم. شب كه به خانه مى آمدم، اين قلم اندازها تنظيم مى شد.باز هم با سرعت ودست و پا شكسته. مجموع اين يك دفترچه مى شد. بعد كه برمى گشتم سر فرصت ، بعضى از آنهارا بركاغذ مى آوردم و به صورت نهايى در مى آمد».
    البته دكتر اسلامى ندوشن الگوى خاصى در سفرنامه نويسى نداشته اما تحت تأثير سفرنامه ناصرخسرو بوده است. «سالها پيش آنرا خوانده بودم كه خيلى نمونه خوبى است. متجددانه است . ممكن است بين كتابهاى خارجى هم مطالبى از نويسندگان كه سفر كرده بودند خوانده باشم، اما الگوى خاصى نداشتم. البته الگو هم لازم ندارد. سفر مشاهده است، آدم مى بيند وآن چيزهايى كه در نظرش و يادداشت كردنى مى آيد را يادداشت مى كند و آن چيزى كه گفتنى است را انتخاب مى كند وبعد روى كاغذ مى آورد».
    با اينكه دكتر اسلامى ندوشن را «سلطان نثر معاصر» مى نامند، و با اينكه او مترجمى تواناست ودر سفرنامه هايش هم خيلى به داستان نويسى نزديك مى شوداما هرگز رمان ننوشته . خودش در اين باره مى گويد «رمان پرورده تخيل نويسنده است.در مورد رمان وداستان من يك آزمايشهايى كردم، ولى رها كردم. بخاطر اينكه دو سه كار نمى خواستم بكنم. بعضى مقتضيات ايران ايجاب مى كرد كه بهتر خواهد بود كه مستقيم حرف بزنم. بعضاً به صورت نوشته اى مستقيم، به صورت مقاله، تا اينكه بروم به سمت داستان و مقدارى تخيل بانوشته همراه شود.اين بودكه داستان راكنار گذاشتم.»
    با اين حال از اوچندداستان در مجموعه اى به نام «پنجره هاى بسته» توسط انتشارات توس چاپ شده است كه قبلاً اكثر آنها در مجلات چاپ شده بود.اولين آن هم درمجله پيام نو. جالب اينجاست كه داستانهاى اودر حالى در اين مجله چاپ شده اند كه «بزرگ علوى» مدير آن بوده است. جالب تر اينكه همين اولين داستان در مجله اى با نام« جرقه» كه امتيازش با لنين بوده است به زبان روسى ترجمه مى شود. غير از اين يك نمايشنامه هم ازدكتر ندوشن چاپ شده است كه نام آن ابر زمانه وابر زلف است كه اين نمايشنامه هم به زبانهاى آلمانى وعربى ترجمه شده اند. دكتر اسلامى ندوشن مهمترين چهره داستان نويسى ايران را «صادق هدايت» مى داند و درباره او مى گويد: «از آندره ژيد سؤال كردند، مهم ترين شاعر فرانسه كيست؟ گفت « افسوس : ويكتورهوگو» و من هم با افسوس بايد بگويم هنوز هدايت». دكتر اسلامى ندوشن در حوزه تحقيقات ادبى اش بر حافظ و فردوسى تأكيد دارد وكارهاى بزرگ اوبه مثابه پلى است بين ادبا وآنچه درحوزه ادبيات تطبيقى نوشته است واقعاً با همين نگاه بوده است.تلاشهاى فرهنگى اين محقق بزرگ همواره باعث خواهد شد كه از فراموشى اصلها و بنيادهاى فرهنگى جلوگيرى شود و راه نجات ما رادر برون رفتن از بن بستى كه خود به دست خويش ساخته ايم تنها آموزش مى داند و مى گويد «آموزش است كه تفكر وجهان بينى ما راشكل مى دهد و وقتى درست نباشد، اين جهان بينى مختل مى ماند

    از سایت فرهیختگان ایران
    محل تولد : ندوشن
    تاريخ تولد : 1304
    خلاصه : دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن ، در سال 1304 شمسي در ندوشن يزد ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و قسمتي از متوسطه را در ندوشن يزد فراگرفت ، آنگاه به تهران عزيمت كرد و دوره ي متوسطه را به پايان رسانيد و براي ادامه ي تحصيل وارد دانشكده حقوق شد و به دريافت ليسانس توفيق يافت. سپس به منظور تكميل تحصيلات رهسپار اروپا شد و مدت پنج سال در فرانسه و انگلستان به اندوخته هاي علمي خود افزود و به اخذ دكترا در همان رشته نائل آمد. دكتر اسلامي ندوشن ، در شمار شاعران انديشمند و نويسندگان توانا و برجسته اي است كه از سال 1327 اشعارش در مجله ي سخن و برخي مجلات ديگر انتشار يافته است.
    والدين و انساب :
    خاطرات کودکي :
    اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : اسلامي ندوشن در خانواده اي با بضاعت متوسط به دنيا آمد ، پدرش خيلي زود وفات يافت و او ناگزير شد كه روي پاي خود بايستد. [ يزد ؛ يادگار تاريخ ، پژوهش و نگارش : حسين مسرت ، تهران : انجمن كتابخانه هاي عمومي استان يزد ، ص 182 ]
    تحصيلات رسمي و حرفه اي : دكتر اسلامي ندوشن ، تحصيلات ابتدايي را نخست در مدرسه ي ناصرخسرو ندوشن ، سپس مدرسه ي خان يزد ، پس از آن به دبستان دينياري رفت و دبيرستان را تا سوم متوسطه در دبيرستان ايرانشهر يزد گذراند ، آنگاه براي ادامه ي تحصيل در سال 1323 به تهران عزيمت كرد و بقيه ي دوره ي متوسطه را در دبيرستان البرز به پايان رساند. سپس براي ادامه ي تحصيل وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شد و به دريافت ليسانس توفيق يافت. پس از آن به منظور تكميل تحصيلات به اروپا عزيمت نمود .مدت پنج سال در فرانسه و انگلستان به اندوخته هاي علمي خود افزود و با گذراندن پايان نامه ي دكتراي خود به نام « كشور هند و كامنولث » به دريافت دكتراي حقوق بين الملل از دانشكده حقوق دانشگاه پاريس نائل آمد. [ سخنوران نامي معاصر ايران ، تأليف : سيدمحمدباقر برقعي ، ج 1 ، قم : نشر خرم ، صص 260 و 261 ـ يزد ؛ يادگار تاريخ ، پژوهش و نگارش : حسين مسرت ، تهران : انجمن كتابخانه هاي عمومي استان يزد ، ص 182 ]
    خاطرات و وقايع تحصيل :
    فعاليتهاي ضمن تحصيل : اسلامي از ده دوازده سالگي شاعري را آغاز كرد و پس از آمدن به تهران در دوران دبيرستان ، حرفه اي تر شعر مي گفت. وي در اين زمان بعضي از قطعه شعرها را در مجله ي سخن منتشر مي نمود. فعاليت هاي اسلامي ندوشن در دوران تحصيلات در اروپا ، بيشتر آشنايي با زبان فرانسه و شركت در سخنراني هاي دانشگاه سوربن بود و به جز چند داستان كوتاه و چند قطعه شعر و پايان نامه ي دكترايش چيز ديگري ننوشت. [ يزد ؛ يادگار تاريخ ، پژوهش و نگارش : حسين مسرت ، تهران : انجمن كتابخانه هاي عمومي استان يزد ، ص 182 ]
    استادان و مربيان :
    هم دوره اي ها و همکاران :
    همسر و فرزندان : دكتر شيرين بياني استاد تاريخ دانشگاه تهران و نويسنده ي چندين كتاب تاريخي ، همسر دكتر اسلامي ندوشن مي باشد. [ يزد ؛ يادگار تاريخ ، پژوهش و نگارش : حسين مسرت ، تهران : انجمن كتابخانه هاي عمومي استان يزد ، ص 182 ]
    وقايع ميانسالي :
    زمان و علت فوت :
    مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : دكتر اسلامي ندوشن در سال 1334 پس از بازگشت به ايران ، چند سال در شغل قاضي دادگستري خدمت كرد. [ يزد ؛ يادگار تاريخ ، پژوهش و نگارش : حسين مسرت ، تهران : انجمن كتابخانه هاي عمومي استان يزد ، ص 182 ]
    فعاليتهاي آموزشي : دكتر اسلامي ندوشن پس از ترك خدمت در دادگستري ، به تدريس حقوق و ادبيات در برخي دانشگاه ها و آموزشگاه هاي عالي ، از جمله : دانشگاه ملي ، مدرسه ي عالي ادبيات ، مدرسه ي عالي بازرگاني و مؤسسه ي علوم بانكي پرداخت. در سال 1348 به دعوت پروفسور فضل الله رضا ( رئيس وقت دانشگاه تهران ) به همكاري با دانشگاه تهران دعوت گرديد و براساس تأليفاتي كه در زمينه ي ادبيات انتشار داده بود ، جزء هيئت علمي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران قرار گرفت و تدريس نقد ادبي و سخن سنجي ، ادبيات تطبيقي ، فردوسي و شاهنامه ، شاهكارهاي ادبيات جهان در دانشكده ادبيات و تدريس تاريخ تمدن و فرهنگ ايران را در دانشكده حقوق برعهده گرفت و تا سال 1359 كه به انتخاب خود از دانشگاه تهران بازنشسته شد ، ادامه داشت. وي اكنون در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران و در مقطع دكتراي ادبيات به تدريس مكتب هاي ادبي جهان مي پردازد. [ يزد ؛ يادگار تاريخ ، پژوهش و نگارش : حسين مسرت ، تهران : انجمن كتابخانه هاي عمومي استان يزد ، ص 182 ]
    مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن ، در سال 1304 شمسي در ندوشن يزد ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و قسمتي از متوسطه را در ندوشن يزد فراگرفت ، آنگاه به تهران عزيمت كرد و دوره ي متوسطه را به پايان رسانيد و براي ادامه ي تحصيل وارد دانشكده حقوق شد و به دريافت ليسانس توفيق يافت. سپس به منظور تكميل تحصيلات رهسپار اروپا شد و مدت پنج سال در فرانسه و انگلستان به اندوخته هاي علمي خود افزود و به اخذ دكترا در همان رشته نائل آمد. دكتر اسلامي ندوشن ، در شمار شاعران انديشمند و نويسندگان توانا و برجسته اي است كه از سال 1327 اشعارش در مجله ي سخن و برخي مجلات ديگر انتشار يافته است.
    ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : دكتر اسلامي ندوشن ، در شمار شاعران انديشمند و نويسندگان توانا و برجسته اي است كه از سال 1327 اشعارش در مجله ي سخن و برخي از مجلات ديگر انتشار يافت و مورد توجه قرارگرفت. وي در كنار فعاليت هاي علمي و تحقيقي خود ، از زبان شعر كمتر استفاده كرده است ، اما آنچه از او چاپ و در دسترس قرار گرفته است ، بسيار خوب و نمودار استعداد و ذوق سرشار و قريحت تابناك او در شعر مي باشد. استاد بيشتر اوقات خود را صرف در تحقيق آثار علمي و ادبي ايران و ترجمه ي آثار نويسندگان جهان كرده و آثارش در مجلات پيام نو ، سخن ، يغما ، راهنماي كتاب و نگين چاپ شده است. [ سخنوران نامي معاصر ايران ، تأليف : سيدمحمدباقر برقعي ، ج 1 ، قم : نشر خرم ، صص 260 و 261 ]
    شاگردان :
    همفکران فرد :
    آرا و گرايشهاي خاص : دكتر اسلامي ندوشن ، برخي از آثار خود را با امضاي مستعار « م. ديده ور » چاپ و منتشر ساخته است. [ سخنوران نامي معاصر ايران ، تأليف : سيدمحمدباقر برقعي ، ج 1 ، قم : نشر خرم ، صص 260 و 261 ]
    جوائز و نشانها : كتاب « ابر زمانه و ابر زلف » در سال 1342 به عنوان كتاب برگزيده ي سال از سوي انجمن كتاب انتخاب گرديد. [ يزد ؛ يادگار تاريخ ، پژوهش و نگارش : حسين مسرت ، تهران : انجمن كتابخانه هاي عمومي استان يزد ، ص 196 ]

    چگونگي عرضه آثار :
    منابـــــــع
    [ يزد ؛ يادگار تاريخ ، پژوهش و نگارش : حسين مسرت ، تهران : انجمن كتابخانه هاي عمومي استان يزد ، ص 182 ]

    آثار ويژگي
    مجموعه شعر « چشمه » انتشار در سال 1335 .
    مجموعه شعر « گناه » نخستين مجموعه شعر نويسنده با نام مستعار « دكتر ماندا » ، انتشار در سال 1329 .
    ترجمه و مؤخره ي پيروزي آينده ي دموكراسي تأليف : توماس مان ، عنوان پايان نامه ي كارشناسي دانشكده حقوق دانشگاه تهران در سال 1328 با موضوع تحليل فلسفي از نظام دموكراسي.
    ترجمه ي جهاد در اروپا تأليف : دوايت.د.آيزنهاور ، خاطرات آيزنهاور در جنگ دوم جهاني.
    ترجمه ي قطعاتي از رومئو و ژوليت تأليف : شكسپير.
    در كشور شوراها يادداشت هاي سفر نويسنده به اتحاد جماهير شوروي در پاييز سال 1352 . اين كتاب به وسيله ي يونس جعفري به زبان اردو ترجمه و چاپ شده است.
    آزادي مجسمه شامل يادداشت ها و خاطرات سفر نويسنده به ايالات متحده آمريكا.
    ذكر مناقب حقوق بشر در جهان سوم
    گفت و گوها مجموعه ي 11 گفت و گوي مطبوعاتي نويسنده در مجلات گوناگون.
    افسانه و افسون شامل داستاني بلند ، كه به وسيله ي كميساروف به زبان روسي ، به وسيله ي شاراشنيدزه به زبان گرجي و به وسيله ي ويلينوس به زبان ليتواني ترجمه شده است.
    زندگي و مرگ پهلوانان در شاهنامه ترجمه ي فرانسوي اين كتاب به سال 1972 در دستور كار يونسكو بود. همچنين در سال 1371 به وسيله ي مجتمع خدمات بهزيستي نابينايان رودكي بر روي نوار پياده شد.
    ايران را از ياد نبريم شامل مجموعه مقالات منتشره در مجله ي يغما است كه از چاپ چهارم با كتاب « به دنبال سايه ي هماي » چاپ شد.
    به دنبال سايه ي هماي اين مجموعه مقاله از چاپ چهارم با كتاب « ايرانيان را از ياد نبريم » چاپ شد.
    فرهنگ و شبه فرهنگ مجموعه مقالات نويسنده در مجلات مختلف در زمينه ي فرهنگ و آموزش. اين كتاب به وسيله ي دكتر ابراهيم الدسوقي شتا به زبان عربي ترجمه و چاپ شده است.
    درباره ي آموزش
    گفته ها و ناگفته ها مجموعه ي 19 گفت و شنود مطبوعاتي كه طي سال هاي 1344 تا 1374 انجام شده بود.
    صفير سيمرغ يادداشت هاي سفر نويسنده به گوشه و كنار ايران و جهان.
    داستان داستان ها اين كتاب در چاپ اول به نام « داستان رستم و اسفنديار » چاپ شده بود و در سال 1371 به وسيله ي مجتمع خدمات بهزيستي نابينايان رودكي بر روي نوار پياده شده است.
    نوشت هاي بي سرنوشت مجموعه مقالات و ترجمه هاي گوناگون نويسنده از نشريات گوناگون.
    كارنامه ي سفر چين خاطرات سفر نويسنده به كشور چين در بهار سال 1354.
    جام جهان بين در زمينه ي نقد ادبي و ادبيات تطبيقي.
    آواها و ايماها شامل مجموعه مقاله هاي ادبي ( جلد دوم كتاب جام جهان بين ).
    ديدن دگر آموز ، شنيدن دگر آموز گزيده شعرهاي اقبال لاهوري با ديباچه ي دكتر اسلامي ندوشن.
    داستان كوتاه پنجره هاي بسته
    ترجمه ي آنتونيوس و كلئوپاترا تأليف : ويليام شكسپير.
    ابرزمانه و ابر زلف نمايشنامه اي در 14 پرده كه به وسيله ي ابراهيم الدسوقي شتا به زبان عربي و به وسيله ي رودلف گلپكه به زبان آلماني ترجمه شد.
    شور زندگي شرحي از زندگي ونسان ونگوگ نقاش سرشناس هلندي كه در چاپ اول با نام « سوز زندگي » انتشار يافت.
    ترجمه ي ملال پاريس و برگزيده اي از گل هاي بدي تأليف : شارل بودلر ، برگزيده ي شعر و نثر شاعر نامور فرانسه بودلر.
    ترجمه ي بهترين اشعار هِنري لانگ فلو اين مجموعه شعر به دو زبان فارسي و فرانسه چاپ شد.
    روزها ، سرگذشت سرگذشت و خاطرات دكتر اسلامي ندوشن از 4 تا 30 سالگي.
    تحقيق در منظومه ي ويس و رامين گرگاني
    آويزه ي سخن ها
    ايران لوك پير به همراه ترجمه ي نمايشنامه ي ايرانيان ، اثر ايسخيلوس آشيل.
    ايران و تنهايي اش شامل مجموعه مقالات روشنگرِ نكات تاريخي و فكري ايران كه پيشتر در مجله ي هستي چاپ شده بود.
    باران نه رگبار فهرست توضيحي 33 كتاب از نويسنده.
    باغ سبز عشق شرح مثنوي معنوي مولوي.
    سخن ها را بشنويم با موضوع مسائل فرهنگي و اجتماعي ايران.
    سرو سايه فكن با موضوع فردوسي و شاهنامه ، به خط استاد غلامحسين اميرخاني.
    ترجمه ي عمر خيام تأليف : هارولد لمب ، شرح حال عمر خيام.
    كشور هند و كامنولث پايان نامه ي دكتراي دانشكده حقوق پاريس ، به راهنمايي خانم دكتر باستي در سال 1954 به زبان فرانسه.
    گفتيم و نگفتيم گزيده نوشته هاي اجتماعي و فرهنگي نويسنده از درون آثارش.
    ماجراي پايان ناپذير حافظ مجموعه مقالات نويسنده درباره ي حافظ.
    مسئله ي عقب ماندگي
    نامه ي نامور برگزيده ي شاهنامه به نثر و نظم و توضيح

    مصاحبه با دکتر اسلامی ندوشن
    [​IMG]
    مهم‌ترين فصل تاريخ فکر يک قوم، تاريخ «فکر معترض» است. يعنی فکری که رام و مرعوب قدرت نيست و می‌کوشد تا خود را از جريان «باد موافق» که همواره از جانب دستگاه قدرت وزانده می‌شود مستقل و بی‌نياز نگه دارد.
    (محمد علی اسلامی ندوشن - ١٣٥٤)دکتر اسلامی ندوشن در سال ١٣٠٤ خورشيدی در روستای ندوشن يزد زاده شد. وی بعد از اتمام تحصيلات خود در رشته‌ی حقوق از دانشگاه سوربن و مدت کوتاهی اقامت در انگلستان به ايران آمد. چند سالی در کار قضا بود اما به سرعت به سمت علاقه‌ی پايان‌ناپذير خود يعنی تدريس و تحقيق و نگارش در حوزه‌ی تاريخ و ادب فارسی کشيده شد و تا به امروز به سربلندی در اين کرانه باقی است. وی در مدت پنجاه سال بيش از چهل و پنج کتاب و صدها مقاله در باب فرهنگ و تاريخ ايران و ادبيات فارسی به رشته‌ی تحرير درآورده است. تأسيس فرهنگ‌سرای فردوسی و انتشار فصل‌نامه‌ی هستی از اقدامات او در زمينه‌ی اعتلای فرهنگ و ادب فارسی می‌باشد. نام اسلامی با مقاله‌های ارزشمندش هم‌چون زندگی و مرگ پهلوانان، ايران را از ياد نبريم، به دنبال سايه‌ی همای و مجموعه‌های ريز و درشت ديگر بارها تجديد چاپ شد و بر سر زبان اهل کتاب افتاد.
    آن‌چه در زير می‌خوانيد، مصاحبه‌ای است با آقای دکتر ندوشن که در فروردين ماه سال ٨٤ توسط آفتاب انجام گرفته است.
    *****
    آفتاب: جناب آقای دکتر ندوشن، جناب‌عالی در کتاب سخن‌ها را بشنويم به پديده‌ای با عنوان «خلأ فرهنگی» اشاره می‌کنيد. از طرفی آقای دکتر شايگان در برخی از آثار خود از اصطلاح «اسکيزوفرنيای فرهنگی» برای اشاره به وضعيت فرهنگی کنونی ما استفاده می‌کنند. بدين معنی که تصوير فرهنگی ما از تصاوير متعدد اما ناسازگاری تشکيل شده. تصاويری که از منابع مختلفی آمده‌اند. درست مثل تلويزيونی که از فرستنده‌های مختلفی به طور هم‌زمان موج دريافت می‌کند و امواج را چنان روی هم می‌اندازد که هيچ کدام به وضوح قابل رؤيت نيستند. به هر حال گويی که شواهد نوعی ناهنجاری فرهنگی از ديد صاحب‌نظران فرهنگی مشهود است، جناب‌عالی معضل اصلی را در چه می‌بينيد؟ آيا مشکل فرهنگی ما درگير بودن با فرهنگ‌های متعدد ناسازگاری است که عملآ قابل جمع نيستند يا معضل، نوعی خلأ فرهنگی است که از فراموشی فرهنگ گذشته حاصل شده است؟
    [​IMG]
    دکتر ندوشن: خلأ فرهنگی به اين معناست که جايی از فرهنگ خالی مانده است، هم‌چون کبوتری که لانه‌اش را ترک می‌گويد و لانه خالی می‌ماند. بريدگی از فرهنگ و آيين گذشته‌ای که قرن‌ها با ايران و ايرانی بوده است، باعث شده که اين فرهنگ در حد اعلا ضعيف شود و در عين حال يک فرهنگ جديدی جايگزين نشده است. البته ايرانی به فرهنگ دنيای صنعتی غرب روی آورده است ولی اصل و ماهيت فرهنگ غرب را نگرفته و تنها از ابزار آن استفاده می‌کند. بنابراين، جامعه‌ی ايرانی از يک فرهنگ گذشته بريده شده و فرهنگ جديدی هم به دست نياورده است و اين وضعيت خلأ فرهنگی ايجاد کرده است. اين فضای خالی مانده، ما را به حالت معطّل فرهنگی دچار کرده. نه کاملآ فرهنگ گذشته با ماست و از اصالت آن برخورداريم و نه فرهنگ دنيای صنعتی غرب را واجد شده‌ايم. در اين ميان آن‌چه که مانده را خلأ فرهنگی می‌ناميم. اما موضوع ترکيب عناصر ناسازگار در فرهنگ ما، تازگی ندارد و از قرن‌ها پيش گريبان‌گير ايرانی بوده است. ايران کشوری است که در موقعيت جغرافيايی مرکزی واقع بوده است، در ميان دنيای تمدّن گذشته قرار داشته است و بنابراين از تمدن‌های همسايه و تمدن‌هايی که از شرق به غرب يا از غرب به شرق در سفر بوده‌اند حذر يا اقتباس می‌کرده است. بدين ترتيب فرهنگ ما اصولآ يک فرهنگ ترکيبی شده است. تا پيش از ورود اسلام به ايران، اين فرهنگ ترکيبی کم‌تر محسوس بود. فرهنگی ترکيبی در فرهنگ ايرانی ذوب شده و عناصر خارجی راهی برای ورود به فرهنگ و تمدن ايرانی نداشتند و نمی‌توانستند از نزديک تأثيرگذار باشند. به اين ترتيب تمدن ايرانی پيش از اسلام تقريبآ يک‌دست و يک‌پارچه مانده بود. در حالی که بعد از اسلام، از طرفی دروازه‌ها باز شدند و اقوام مختلف وارد کشور شدند و از طرف ديگر، ايران کاملآ از گذشته‌ی خود نبريده بود. فرهنگ گذشته‌ی باستانی ايرانيان هنوز باقی بود ولی ايرانيان دين خود را عوض کرده بودند و بعضی آداب جديد بر آن‌ها عارض شده بود و اين مسأله يک نوع کشاکش فرهنگی را در ايران بعد از اسلام ايجاد کرد. کوشش‌هايی برای سازگار کردن اين عناصر شده است، تا ايرانی بتواند با اين فرهنگ ترکيبی زندگی کند. در هر حال اين برخورد و کشاکش در وجدان و درون ناخودآگاه ايرانی قرار گرفته و کاملآ در ادبيات فارسی انعکاس يافته. به طور مثال، در نزد شاعران عرفانی، به طور محسوسی با عناصر ناسازگار مواجه می‌شويم. نمونه‌ی بارز و تبلور اين مسأله در حافظ، آخرين شاعر بزرگ ما، ديده می‌شود. کش‌مکش ميان عناصر ناسازگار برای سازگار شدن موجب سلسله آثاری شده است که نمايان‌گر هم‌زيستی اين عناصر در کنار کشاکش هستند
    [​IMG]
    فتاب: به نظر می‌رسد که فرهنگ ايران باستان و فرهنگ اسلامی ، دو فرهنگ عمده‌ای که پيش از رويارويی با دنيای جديد داشته‌ايم و هم‌چنين فرهنگ‌های کوچک‌تری که هم‌راه بوده‌اند، به يک امتزاج نسبتا سازگار و موفّقی رسيده‌اند. کش‌مکش‌ها وجود داشته، اما می‌توان ايرانی بود و در عين حال ما‌بقی اين اجزای فرهنگی را نيز با خود داشت گويی که بحران هويتی که بر جامعه‌ی ما سايه انداخته و اين‌که احساس می‌کنيم پاره‌هايی از فرهنگ ما با پاره‌های ديگری از فرهنگمان ناسازگار است از عوارض دنيای جديد است. به اين معنی که ما در رويارويی با دنيای جديد نتوانسته‌ايم يک امتزاج موفق و بدون تضادی از اين پاره‌های فرهنگی ايجاد کنيم. به نظر جناب‌عالی اين نشانه‌ی توانايی نسل پيش از ما را در امتزاج و عدم توانايی ما است، و اين‌که آن‌ها قرن‌ها را طی کردند تا اين امتزاج حاصل شده و نسل کنونی ما تازه‌واردی در دنيای جديد است؟ يا اين‌ که فرهنگ دنيای جديد اصالتا واجد نوعی تضاد با فرهنگ ماست و قابل جمع و امتزاج نيست؟ به اين معنی که اين تضّاد يک تضاد ذاتی است و ما هيچ‌گاه قادر نخواهيم بود اين دو را ممزوج کنيم و در آخر بايد از اين ميان يکی را انتخاب کنيم؟
    [​IMG]
    دکتر ندوشن: اصطلاح هويت ايرانی، هويت فرهنگی در گذشته معنی نداشته و اصطلاح جديدی است. به طور مثال، تا صد سال پيش و حتی هفتاد سال پيش حرفی از هويت ايرانی به ميان نمی‌آمده است. پديدار شدن اين مفهوم ناشی از برخورد دو موج دنيای اصلی و قديمی ايران با دنيای جديد است. رويارويی اين دو موج قديم و جديد، حالتی ايجاد کرده که آن را بحران هويت ايرانی ناميده‌اند. مسأله‌ی حفظ هويت ايرانی به اين معنی است که يک ايرانی بايد دارای يک سری خصوصياتی باشد و نبايد اين خصوصيات را از دست بدهد. فقدان اين خصوصيات را بی هويتی ناميده‌اند به اين معنی که نمی‌توان مشخص کرد که ايرانی فاقد اين خصوصيات چه‌کاره است و در چه قالبی می‌تواند حضور پيدا کند. گذشتگان ما مسأله‌ی بحران هويت را با اين مفهوم جديد نداشتند. يعنی شخصيت ايرانی شکل‌گرفته و جاافتاده بوده، در حالی که با تضادهای درونی خود سر می‌کرده، تمام لوازم يک دنيای معنوی را فراهم آورده و با آن‌ها زندگی می‌کرده است. اما در دوران جديد، برخورد دنيا و فرهنگ ايرانی با دنيای تجدّد غربی اين بحران را پديدار ساخت. اين دو دنيا، ماهيتا متفاوت بودند. خصوصيات دنيای ايرانی و مجموعه‌ی اخلاقيات ايرانی در ادبيات فارسی منعکس شده است. دنيای غربی، دنيای علم است و با قبول اصالت عقل و منطق و هم‌چنين اصالت مادّه، دنيايی است متفاوت از دنيای تفکر ما که دنيای اشراقی و احساسی است. گرايش ما ايرانيان کماکان به سمت دنيای اشراقی و احساسی است، حتی بر سر مسايل مادّی. در مسايل اجتماعی نيز تفکر احساسی در جريان زندگی ما غلبه‌ی بيش‌تری دارد. بنابراين اصولا ديدگاه غربی به زندگی، با ديدگاه شرقی متفاوت است و اين تفاوت عوارضی به همراه می‌آورد که موجب اين بحران شده است. ما در زندگی خود از ابزار غربی استفاده می‌کنيم و ظواهر زندگی ما غربی شده است، از اين رو می‌خواهيم خود را به سمت غرب بکشانيم و قواعدی و اصولی که غربيان دارند در زندگی خود پياده کنيم. اين مسأله طبيعی است چرا که سازمان جامعه‌ی ما نيز غربی شده است، به طور مثال، رأی گرفتن، قوای سه‌گانه‌ی حکومتی و فرستادن سفرا به کشورهای ديگر، همه نوعی تقليد از سازمان جامعه‌ی غربی است. اين مسايل ظواهر زندگی ما را تشکيل می‌دهند، وليکن اين‌که قصد داريم عينا از وسايل ذهنی، مسايل نظری و طرز تفکّر آن‌ها الگو بگيريم، ما را دچار مشکل کرده است. شيمی، فيزيک و رياضی را فرا می‌گيريم ولی از آن تفکری که وظيفه‌ی نتيجه‌گيری از اين علوم را دارد برخوردار نيستيم. ذهن ما نيازمند است تا در زندگی و قوانين اجتماعی خود را به فرمول‌ها و قواعد علمی نزديک کند. ذهن ما هنوز غير علمی است ولی ابزارمان علمی است. ما می‌توانيم معلومات علمی و آهنگ زندگی غرب را نيز بياموزيم. آهنگ زندگی غرب تندتر از آهنگ زندگی ايرانی است. ما هنوز با آهنگ حرکت غربی‌ها هم‌قدم نشديم و اين ناهماهنگی باعث بروز بحران شده است. از زمانی که تجدد وارد ايران شد، اين بحران آغاز شد و سال به سال نيز افزايش می‌يابد. اين به آن دليل است که خواست درونی ما خواهان نزديکی بيش‌تر به دنيای غرب بوده و سعی کرده با استفاده از ابزار بيش‌تر خود را نزديک‌ترکند وليکن از لحاظ فکری يارای همراه شدن با اين حرکت را نداشته است. اين مسأله به بحران هويت دامن زده است. اگر بخواهيم اين بحران‌ها را برطرف کنيم، بايد از بنياد و اساس تغييراتی ايجاد شود تا ما را از بحران بيرون آورد.
    [​IMG]
    آفتاب: با توجه به وقت محدودی که باقی مانده، به عنوان آخرين سؤال: به نظر شما، اگر به برآيند تعامل فرهنگ‌های متضاد در جامعه‌ی ايرانی به منزله‌ی يک بردار نگاه کنيم، اين بردار جهت‌گيری مثبت دارد و يا اين‌که منفی است؟ آيا عوارضی که ما در جامعه می‌بينيم نشان از حرکت به سمت سازگاری بيش‌تر است يا ناشی از جمع ناپذيری ذاتی بين اين فرهنگ‌ها است؟ در توضيح اضافه کنم که در مورد نسل جديد، دو نوع قضاوت کاملا متفاوت وجود دارد. گروهی اين نسل را واجد خصلت‌ها و فرهيختگی‌هايی می‌دانند که نسل‌های پيشين فاقد آن بودند. گروه ديگر، ارزيابی کاملا متفاوتی دارند. اگر ادبيات را بازتاب مشخص فرهنگ بدانيم، نگاه کردن به ادبيات نسل جديد، پيامی گويا خواهد داشت. به طور مثال، نثر وب‌لاگ‌ها، به نظر بعضی‌ها، نثری لجام گسيخته، و بازتابی از نوعی فقر فرهنگی است. آيا چنين مسائلی عوارض اين تعامل است و به نقطه‌ی مثبتی منتهی خواهد شد، يا اين‌که در حال دور شدن از هدف هستيم؟
    مهران راد: با توجه به وقت محدودی که باقی مانده، لطفا به اين سؤال هم پاسخ دهيد که آينده‌ی زبان فارسی را چگونه ارزيابی می‌کنيد؟ آيا زبان فارسی می‌ميرد و از صفحه‌ی روزگار حذف می‌شود يا اين‌که می‌ماند در حالی‌که در کانون اصلی محاورات و مسايل علمی واقع نشده است
    [​IMG]
    دکتر ندوشن: در مورد سؤال اوّل، اعتقاد شخصی من اين است که تا زمانی که ملّتی دارای زمينه‌ی فرهنگی قومی و ملّيتی محکم و استوار نباشد، موفق به جذب فرهنگ جديدی به طور سالم نخواهد شد. اين فرهنگ است که بايد فرهنگی ديگر را جذب کند. يک ذهن خالی و عاری تنها مقداری از ظواهر و آداب را جذب می‌کند، امّا به دليل عدم وجود استحکام و آمادگی پايه‌ی فرهنگی قادر به جذب درون فرهنگ نخواهد بود. اگر ايرانی از کسب خصوصيات فرهنگی که سال‌هاست با سرشت ما پيوند خورده، غافل بماند، فرهنگ ديگری را نيز نمی‌تواند جذب کند. فرهنگ ما، متشکل از يک سلسله يادها ، خاطره‌ها و اعتقادات عميقی است که مانند يک جريان تاريخی در ما حرکت می‌کند و نمی‌توان از آن صرف‌نظر کرد و رو به فرهنگ غربی آورد. مشکل هويت ايرانی نيز از همين جا نشأت گرفته، ما به طور کلّی با آن‌چه که بنيه‌ی ذهنی و درونی گذشته‌ی ما بوده بيگانه شده‌ايم. اين مسأله در کشورهای صنعتی پيشرفته هم رخ داده ولی به اين شدّت نبوده است. دنيای جديد، به صورت همه‌گير نسل‌ها را کمی سطحی کرده و آن‌ها را سرگرم مسايل پيشرفته‌ی دنيای امروز ساخته است. کامپيوتر و اينترنت جای بسياری از ابزارهای قديم را گرفته است. امّا هنوز بنيادها پا برجا هستند و سيستم آموزشی سعی دارد که اين بنيادها را در ذهن فرزندان خود نگاه دارد. ما در اين زمينه دست‌خوش غفلت‌های زيادی بوده‌ايم و اين جدايی بيش از حد محسوس است. در مورد زبان فارسی، من فکر نمی‌کنم زبان فارسی يا هر زبان ديگری به اين آسانی از گردونه خارج شود. زبان مهم‌ترين و طبيعی‌ترين ابزار برای ابراز شخصيت است و زبان مادری هر مليتی، تنها زبانی است که آن ملّت می‌تواند به صورت دل‌خواه و طبيعی به آن سخن بگويد و هر زبان ديگر، هر چه باشد زبان عارضی است و زبانی است که بعد آموخته شده، در حالی‌که زبان مادری در دامان مادر آغاز شده است. البته با استيلای ماهواره‌ها و رسانه‌های جمعی، زبان‌های مسلّط می‌توانند در سطح دنيا حضور پيدا کنند. ولی اين به آن معنی نيست که زبان مادری به آسانی کنار زده خواهد شد. اگر قرار باشد زبان فارسی دچار چنين سرنوشتی در دنيای غير قابل پيش‌بينی آينده شود، اين سرنوشتِ همه‌ی زبان‌های ديگر، به استثنای سه چهار زبان بزرگ، خواهد بود و تصور اين مسأله که مردم دنيا به آسانی از زبان مادری که جزء ذات آن‌ها است دست بکشند مشکل است، ممکن است اين زبان‌های مسلّط در سطح دنيا، محيط‌های علمی هم‌چنين دانشگاه‌ها را تحت تأثير قرار دهند و اين مسأله را در بسياری از نقاط جهان می‌بينيم. ولی اين به آن معنی نيست که زبان مادری به طور کلّی کنار زده شود. تغيير زبان حتّی از تغيير دين و مذهب هم مشکل‌تر است، چرا که زبان ابزار بيان فکر، درون و احساس است و به اين آسانی جداشدنی از ملّت يا قومی نيست
    بر گرفته از http://linkto.ir
  18. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه ابوريحان محمد بن احمد بيرونى
    [​IMG]
    ابوريحان محمد بن احمد بيرونى(351-427 خورشیدی)، دانشمند برجسته‌ى ايرانى، در رشته‌هاى گوناگون دانش، رياضى، جغرافيا، زمين‌شناسى، مردم‌شناسى، فيزيک و فلسفه، سرآمد روزگار خود بود.

    زندگى‌نامه
    در 18 دى‌ماه 351 خورشيدى در شهرکاث، از شهرهاى ولايت خوارزم، به دنيا آمد. پدرش، ابوجعفر احمد بن على انديجانى، اخترشناس دربار خوارزم‌شاه در رصدخانه‌ى گرگانج بود و مادرش، مهرانه، پيشينه‌ى مامايى داشت. چنان که خود گفته است، پدرش را در پى بدگويى حسودان از دربار راندند و به ناچار در يکى از روستاهاى پيرامون خوارزم ساکن شدند و چون براى مردم روستا بيگانه بودند، به بيرونى شهرت پيدا کردند.
    آشنايى بيرونى با امير نصر منصور بن عراقى باعث راه‌يابى او به دربار خوارزم‌شاه و مدرسه‌ى سلطانى خوارزم شد که امير نصر آن را بنيان‌گذارى کرده بود. اما پس از چند سال در پى فروپاشى حکومت خاندان آل عراق بر خوارزم، به رى و سپس گرگان رفت و کتاب آثارالباقيه را در آن‌جا به نام شمس المعالى قابوس وشمگير نوشت.
    بيرونى بين 38 سالگی به خوارزم بازگشت و مدتى را در دربار ابوالعباس مأمون ابن خوارزم بزيست. در زمان شورش خوارزم و لشکرکشى سلطان محمود غزنوى به خوارزم در آن‌جا بود و سلطان محمود او را در بهار46 ساله گی اش به غزنه برد. بيرونى در لشکرکشى‌ها محمود به هندوستان همراه او بود و در اين سفرها با دانشمندان هندى آشنا شد و با آنان به گفت و گو نشست. زبان سانسکريت آموخت و اطلاعات لازم براى نگارش کتاب تحقيق ما للهند را فراهم کرد. بيرونى در 77 سالگى در غزنه درگذشت.

    پژوهش‌ها

    از جمله‌ى پژوهش‌هاى بيرونى مى‌توان به اين‌ها اشاره کرد:
    1. شرح‌شمار هندى
    2. مجموع گندم‌هايى که به تصاعد هندسى در خانه‌هاى شطرنج گذاشته شود
    3. تثليث زاويه و ديگر مسأله‌هايى که با پرگار و ستاره حل نمى‌شود
    4. پايه‌ريزى روشى براى رسم کردن نقشه‌هاى جغرافيايى به نام قاعده‌ى تسطيح کره بر سطح مستوى
    5. پژوهش در جرم مخصوص(چگالى) و تعيين دقيق جرم مخصوص 18 سنگ گرانبها و فلز
    6. بيان علمى چاه‌هاى آرتزين بر اساس قانون ظرف‌هاى مرتبط
    7. پژوهش‌هايى در حساب سال و ماه قوم‌هاى گوناگون
    8. رصد ماه‌گرفت، خورگرفت، سياره‌ها و ستارگان
    9. اندازه‌گيرى دقيق طول و عرض جغرافيايى چند شهر
    10 ساختن ابزارهاى اخترشناسى و چند ابزار علمى ديگر
    11. اندازه‌گيرى دقيق شعاع، قطر، محيط و مساحت زمين
    12. تعيين فاصله‌ى بسيارى از شهرهاى آباد زمان خود

    پژوهش‌هاى زمين‌شناسى
    1. چگالى کانى‌ها. ابوريحان در کتاب الجماهر فى معرفه الجواهر به شرح فلزها و جواهرهاى قاره‌هاى آسيا، اروپا و آفريقا مى‌پردازد و ويژگى‌هاى فيزيکى ماند بو، رنگ، نرمى و زبرى حدود 300 نوع کانى و مواد ديگر را شرح مى‌دهد و نظريه‌ها و گفتارهاى دانشمندان يونانى و اسلامى را درباره‌ى آن‌ها بيان مى‌کند.
    او چگالى‌سنج دقيقى اختراع کرد و چگالى کانى‌هاى شناخته شده را اندازه‌گيرى کرد. اندازه‌گيرى‌هاى او با اندازه‌گيرى‌هاى امروزى، که با ابزارهاى پيشرفته انجام مى‌شود، چندان اختلاف ندارد.
    . چاه‌هاى آرتزين. بيرونى در آثار الباقيه درباره‌ى فوران آب از برخى چشمه‌ها و چاه‌ها چنين مى‌گويد: “اما فوران چشمه‌ها و صعود آب به سمت بالا، علتش اين است که خزانه‌ى آن از خود چشمه‌ها بالاتر جاى دارد، مانند فوران معمولى و گرنه آب هرگز به سوى بالا جز اين که منبع آن بالاتر باشد، نخواهد رفت … بسيارى از مردم که چون علت امرى طبيعى را ندانند، به همين اندازه کفايت مى‌کنند که بگوييد الله اعلم، مطلبى را که ما گفته‌ايم انکار کرده‌اند و يکى از آنان با من به منازعه پرداخت … البته ممکن است آب به قله‌ى کوه هم برود، به شرط آن که قله‌ى کوه از منبع و مخزن آب، پايين‌تر باشد.”
    3. اندازه‌گيرى قطر و محيط زمين. در کتاب قانون مسعودى نوشته است: ” در سرزمين هند، کوهى را مشرف بر صحراى هموارى يافتم که هموارى آن همسان هموارى سطح دريا بود. بر قله‌ى آن محل برخورد ظاهرى آسمان با زمين، يعنى دايره‌ى افق را اندازه گرفتم که از خط مشرق و مغرب به اندازه‌ى اندکى کم‌تر از ثلث و ربع درجه، انحطاط داشت و من آن را 34 دقيقه محسوب داشتم. سپس از تفاع کوه را از طريق رصد کردن قله‌ى آن از دو نقطه الحجر اين قله، که بر يک امتداد بودند، اندازه گرفتم که مساوى ششصد و پنجاه و دو ذراع در آمد … و چون حساب کردم، تقريبا 58 ميل درآمد و از اين‌جا به درستى اندازه‌گيرى منجمان مأمون اطمينان يافتم.” او در پايان کتاب اسطرلاب، روش رياضى به دست آوردن شعاع، محيط، مساحت و حجم کره‌ى زمين ر شرح داده است.
    4. پژوهش‌هاى ديگر. شرح گردش زمين به دور خودش؛ بيان اين که دره‌ى سند را بايد دريايى کهن دانست که با مواد رسوبى پر شده است

    نگارش‌ها
    نوشته‌هاى ابوريحان را بيش از 153 دانسته‌اند که بيش‌تر آن‌ها به زبان عربى بوده و 115 اثر پيرامون رياضى بوده است. از ميان همه‌ى آثار بيرونى، فقط 35 اثر باقى مانده است. او کتاب‌هايى را نيز از سانسکريت به عربى ترجمه کرده و نامه‌نگارى‌هاى مشهورى با ابوعلى‌سينا داشته است. مهم‌ترين نوشته‌هاى او عبارت‌اند از:

    1. آثار الباقيه عن قرون الخاليه؛ اين اثر به کوشش اکبر دانا سرشت منتشر شده است(انتشارات انجمن آثار ملى، 1353)
    2. تحقيق ما للهند؛ اين اثر به کوشش اکبر دانا سرشت منتشر شده است(انتشارات ابن‌سينا، 1353)
    3. قانون مسعودى
    4. التفهيم لاوائل الصناعه التنجيم؛ اين اثر به زنده‌ياد جلال‌الدين همايى تصحيح و منتشر شده است(انتشارات بابک، چاپ سوم، 1362).
    5. الجماهر فى معرفه الجواهر
    6. تحديد نهايات الاماکن لتصحيح مسافات المساکن؛ اين اثر به کوشش احمد آرام ترجمه و منتشر شده است(انتشارات دانشگاه تهران، 1352).
    7. تحرير استخراج الاوتار؛ اين اثر به کوشش ابولقاسم قربانى منتشر شده است(انتشارات انجمن آثار ملى، 1355).

    منبع :
    1. مصاحب و همکاران، مقاله‌ى ابوريحان بيرونى، دايره‌المعارف فارسى(جلد اول)
    2. معتمدى، اسفنديار. ابوريحان و ريحانه. انتشارات مدرسه‌ى برهان، چاپ اول 1380
    3. حسينى، احمد. کانى‌ها. انتشارات مدرسه‌ى برهان، چاپ دوم 1382
    بر گرفته از http://linkto.ir
  19. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه شهاب الدين سهروردي
    شيخ شهاب الدين يحيي بن حبشي بن اميرك سهروردي ، بي شك يكي از بزرگان حكمت و فلسفه و عرفان ايران زمين است .و اين حكيم فرزانه درمدت عمر كوتاه ولي پربار خويش ،آثار ارزنده و ماندگاري به جامعه بشري تقديم كرده است كه از زواياي گوناگون درخور توجه و دقت هستند . هدف اصلي او در پرداختن به مسايل فلسفي ، احياي تفكر فلسفي ايران باستان وبد و با حكيم ابوالقاسم فردوسي دريك مسير قرار گرفت . شهاب الدين ازكودكي انديشه اي نيرومندو هوش سرشار و براي تحصيل علم و طبعي حريص و مولع داشت . دوران كودكي و اوان حداثت سن و آغاز تحصيل را در مولدو مسقط خود سهرورد گذرانيد.
    شهاب الدين دراصفهان كتاب «البصائر النصيريه »تاليف عمربن سهلان الساوي استاد مبرز علم و منطق و حكمت را نزد ظهير پارسي خواند و درمراغه ، پيش شيخ مجد الدين جبلي ،از بزرگان نامدار عصر الياس علوم و حكمت و اصول فقه را آموخت . سهروردي درضمن تحصيل علم و دانش به فعاليت هاي گوناگوني پرداخت . او درباب چگونگي تشكيل و تحقيق علم حصولي و ادراكات حصولي به مراتبي قائل بود كه عبارتند از : 1ـ ادراك عقلي 2ـ ادراك خيالي 3ـ ادراك حسي ز جمله استادان سهرورد مي توان به مجد الدين جبلي و طاهر الدين قاري اشاره كرد . طوريكه جبلي تحصيلات اوليه را به وي آموخته و قاري نيز تحصيلات عاليه را به او آموزش داده است . ا ز جمله استادان سهرورد مي توان به مجد الدين جبلي و طاهر الدين قاري اشاره كرد . طوريكه جبلي تحصيلات اوليه را به وي آموخته و قاري نيز تحصيلات عاليه را به او آموزش داده است . سهروردي درروز جمعه سلخ ذي الحجه ( يا پنجم رجب ) سال 587 هجري قمري وفات يافت .

    اهميت وعمق فلسفه سهروردي كه مهمترين فعاليت آموزشي شيخ شهاب الدين سهروردي بود ،درهمين است كه دو اصل به ظاهر دوراز هم تفكر شرق و غرب را به يكديگر نزديك ساخته است . شيخ شهاب الدين يحيي بن حبشي بن اميرك سهروردي ، بي شك يكي از بزرگان حكمت و فلسفه و عرفان ايران زمين است .و اين حكيم فرزانه درمدت عمر كوتاه ولي پربار خويش ،آثار ارزنده و ماندگاري به جامعه بشري تقديم كرده است كه از زواياي گوناگون درخور توجه و دقت هستند . هدف اصلي او در پرداختن به مسايل فلسفي ، احياي تفكر فلسفي ايران باستان وبد و با حكيم ابوالقاسم فردوسي دريك مسير قرار گرفت .
    شهاب الدين بسيار كم مي خورد و اغلب به يك هفته روزه مي گشود . به امور دنيا و ظاهر حال ، خوراك ،پوشاك ، جاه و مقام ، ضياع، عقار ، تعنيات مادي و تشخيصات اجتماعي بي اعتنا بود و حتي گاهي برخلاف عرف و عادت و منظور درهم شكستن قيود و حدود ،جامه و كلاهي دراز و سرخ مي پوشيد و يا خرقه اي ديگر بر سر مي افكند . اغلب روزها روزه دارو بيشتر شبها در مناجاب و بيدار بود . به آواز و ترانه خوش و نغمات موسيقي و سماع دلكش عشق مي ورزيد و در سخن گفتن دلير و بي با ك بود . شيخ اشراق درطرح وبيان تجربيات عرفاني خويش ، از تجربيات پيشينيان خود بويژه متون حماسي بهره برده است و نه تنها ادامه دهنده راه بزرگاني چون فردوسي دراحياي فرهنگي ايران باستان است ، بلكه درشيوه بيان اين مطالب نيز بيش از پيش تحت تاثير متون حماسي از جمله شاهنامه است .
    آثار: حكمه الاشراق : اين اثر شاهكار فكري و ذوقي سهروردي است . زيرا درآن زبده و نخبه اصول و مسايل حكمت الاشراق يا فلسفه باستان را آورده است و بايد آن را عصاره انديشه و ذوق و خلاصه تفكر و تدبر و ره آورده سير و سياحت درآفاق وانفس و همچنين نتيجه و رياضيات و مكاشفات و حاصل تفحص و تتبع وي به شمار مي آورد .
    بر گرفته از http://linkto.ir
  20. F A R A M A R Z

    F A R A M A R Z کاربر فعال فوتبال

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    2,439
    تشکر شده:
    1,458
    محل سکونت:
    Mashhad
    زندگی نامه ابوسعید فضل الله ابوالخیر
    ابوسعید فضل الله ابوالخیر در سال 357 هجری در« میهنه ازقراء خاوران خراسان» دیده به جهان گشود. پس از تحصیلات مقدماتی در سلک عرفا در آمد و در فضل و کمال سر آمد عصر خویش بود و در سیر و سلوک از مشاهیر و گویندگان بزرگ و از عرفای اهل تصوف بود. وفات وی در سال 440 هجری قمری اتفاق افتاده است. در مورد زندگی و شرح مقام عرفانی او دو کتاب مهم موجود است، «اسرارالتوحید» نوشته محمد منور، نوه ابوالسعید و « رساله حالات و سخنان شیخ ابوسعید» که توسط یکی از نزدیکان او نوشته شده است.
    بر گرفته از http://linkto.ir

این صفحه را با دیگران به اشتراک بگذارید