شعر های تاریک

شروع موضوع توسط Geronimo ‏4 جولای 2010 در انجمن شعر

  1. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    عنوان شاید زیاد واضح نباشه .. ! برای همین بیشتر توضیح میدم
    تو این تاپیک شعر هایی رو قرار بدیم که مضمون و مفهومشون با غم امیخته شده و از جدایی ها یا نرسیدن ها میگه !
    یا هر شعری که معنایی از تنهایی ها و سختی ها داشته باشه توش !

    پ ن : اگه از دوستان کسی تاپیکی با این محتوا دیده تو بخش شعر بگه ! .. من ندیدم تو دو سه صفحه چنین چیزی !
  2. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    زورق شکسته وجودم را

    در ساحل نگاهت

    به گل نشانده ام

    افسوس

    زورق شکسته هم

    در ساحل بی مهریت

    غرق می شود
  3. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    نمی دانم چه میخواهم بگویم
    زبانم در دهان باز بسته است

    در تنگ قفس باز است وافسوس
    که بال مرغ آوازم شکسته است

    نمی دانم چه میخواهم بگویم
    غمی در استخوانم می گدازد

    خیال نا شناسی آشنا رنگ
    گهی می سوزدم گه می نوازد

    پریشان سایه ای آشفته آهنگ
    ز مغزم می تراود گیج وگمراه

    چو روح خوابگردی مات و مدهوش
    که بی سامان به ره افتد شبانگاه

    درون سینه ام دردیست خونبار
    که همچون گریه میگیرد گلویم

    غمی آشفته دردی گریه آلود
    نمی دانم چه می خواهم بگویم

    نمی دانم چه می خواهم بگویم...

    هوشنگ ابتهاج
  4. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    نبسته ام به کس دل ...
    نبسته کس به من دل ...
    چو تخته پاره بر موج ...
    رها رها، رها، من ...

    ز من هر آن که او دور ...
    چو دل به سینه نزدیک ...
    به من هر آنکه نزدیک ...
    از او جدا، جدا من ...

    نه چشم دل به سویی ...
    نه باده در سبویی ...
    که تر کنم گلویی ...
    به یاد آشنا ،من ...



    ستاره ها نهفته ...
    در آسمان ابری ...
    دلم گرفته، ای دوست ...
    هوای گریه با من ...
    هوای گریه با من...
  5. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    آدمک آخر دنیاست بخند
    آدمک مرگ همین جاست بخند
    دست خطی که توراعاشق کرد
    شوخی کاغذی ماست بخند
    آدمک خر نشوی گریه کنی
    کل دنیا سراب است بخند
  6. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    دردهاي من
    جامه نيستند
    تا زتن درآورم
    ‹‹چامه وچكامه››نيستند
    تا به ‹‹رشته سخن››درآورم
    نعره نيستند
    تا ز‹‹ناي جان››برآورم
    دردهاي من نهفتني
    دردهاي من نگفتني
    دردهاي من
    گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
    درد مردم زمانه است
    مردمي كه چين پوستينشان
    مردمي كه رنگ روي آستينشان
    مردمي كه نام هايشان
    جلد كهنه شناسنامه هايشان
    درد مي كند
    من ولي تمام استخوان بودنم
    لحظه هاي ساده سرودنم
    درد مي كند
    انحناي روح من
    شانه هاي خسته غرور من
    تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
    كتف گريه هاي بي بهانه ام
    بازوان حس شاعرانه ام
    زخم خورده است
    دردهاي پوستي كجا؟
    درد دوستي كجا؟
    اين سماجت عجيب
    پافشاري شگفت دردهاست
    دردهاي آشنا
    دردهاي بومي غريب
    دردهاي خانگي
    دردهاي كهنه لجوج
    اولين قلم
    حرف حرف درد را
    در دلم نوشته است
    دست سرنوشت
    خون درد را
    با گِلم سرشته است
    پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
    درد
    رنگ وبوي غنچهً دل است
    پس چگونه من
    رنگ وبوي غنچه را زبرگ هاي تو به وتوي آن جدا كنم؟
    دفتر مرا
    دست درد ميزند ورق
    شعر تازه مرا
    درد گفته است
    درد هم شنفته است
    پس در اين ميانه من
    از چه حرف مي زنم؟
    درد،حرف نيست
    درد،نام ديگر من است
    من چگونه خويش را صدا كنم؟...
  7. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    چه سکوتی
    وچه تاریکی دهشتناکی
    عمق کوچه باغ برفیست
    ردٌ پایی بر تن ِ برفِ سفید
    رفته تا تهِ تاریکی کوچه
    ردٌ پای عابری خسته وتنها
    عابری بی خبراز سردی ِ این شب
    بی خبراز سردی ِ این برف
    عابری که به ما پشت کرده
    می رود تا گم شود
    تا به رنگِ تاریکی ِ تهِ آن کوچه شود
    بی توجه به نگاه من وتو
    به آن تابلوی برفی
    سالهاست که می رود
    و نمی رسد به مقصدی
    او اسیر است
    اسیر تابلویی برفی...


    [​IMG]

    گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
    من شکستم هر دو را
    گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
    به خاموشی مغرورانه ات
    شکستی تو مرا
    با تو گفتم
    از همه تنهایی ام، خستگی ام
    با تو گفتم تا بدانی
    با همه ناجیگری، بی ناجی ام
    تو، سکوتت خنجریست
    بر قلب من
    و حضورت، مرهمی
    بر زخم من
    پس، باش
    تا همیشه با من باش
    حتی اگر خاموشی...
  8. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    من گمان میکردم دوستی همچو سروی سبز
    چهار فصلش همه آراستگیست
    من چه می دانستم هیبت باد زمستانیست.........؟
    من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی .......
    یخ می زند از سردی دی
    من چه می دانستم دل هر کس دل نیست
    قلب ها از آهن و سنگند
    " قلب ها بی خبر از عاطفه اند"

    من چه می دانستم...
  9. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    الفبای درد از لبم می تراود ............................. نه شبنم که خون از شبم می تراود

    سه حرف است مضمون سی پاره ی دل............ الف. لام. میم از لبم می تراود

    چنان گرم هذیان عشقم که آتش................... به جای عرق از لبم می تراود

    ز دل بر لبم تا دعایی برآید............................. اجابت ز هر " یا رب " م می تراود

    ز دین ریا بی نیازم, بنازم.............................. به کفری که از مذهبم می تراود

    بنازم به کفری که از مذهبم می تراود....

    قیصر امین پور
  10. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    آنچنان سوزانم
    که نگاهم
    هر احساسی را به آتش می کشد



    آنچنان محزون ، آنچنان غمگین
    که صدایم
    بغض سنگ را می شکند


    افسونی که بر من نشسته است
    تا مرگ مرا بدرقه می کند
    تا تابوتم را در هم شکند
  11. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    هیچ احساسی نیست
    که مرا
    بر زخم عمیق خویش طاقتم دهد
    آه ای سیاه بارانی ای ابر
    ببار.......
    بر اندوه بی شمار من ببار
    طاقت فرسوده ام را
    ذهن غم آلوده ام را
    شستشو ده
  12. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    من از غصه،من ازاندوه،نه از خاک و که از گردم
    من از وحشی مه آلود،من ازاسطوره غربت،من ازآلاله زردم
    شبم غمگین،شبم خاموش،شبم افسانه وحشت
    پر از احساس تنهایی ، پر از گریه ، پر از دردم
  13. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    نه بسته ام به کس دل
    نه بسته کس به من دل
    چو تخته پاره بر موج
    رها رها رها من

    ز من هر آن که او دور
    چو دل به سينه نزديک
    به من هر آنکه نزديک
    از او جدا جدا من

    نه چشم دل به سويي
    نه باده در سبويي
    که تر کنم گلويي
    به ياد آشنا من

    ستاره ها نهفته
    در آسمان ابري
    دلم گرفته اي دوست
    هواي گريه با من

    هوای گریه با من...

    سیمین بهبهانی
  14. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    چرا وقتی که آدم تنها میشه، غم وغصش قدریک دنیا می شه؟
    می ره یک گوشه پنهون می شینه،اونجا رو مثل یه زندون می بینه
    غم تنهایی اسیرت می کنه،تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
    وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه
    غم میاد یواش یواش خونه دل در می زنه
    یاد اون شبها می یفتم زیر مهتاب بهار
    توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار....
    میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه،
    دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
    اون بالا باز داره زاغ ابرارو چوب می زنه
    اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه
  15. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    قاصدک!هان چه خبر آوردی؟
    از کجا وز که خبر آوردی؟
    خوش خبر باشی اما اما
    گردبادم و در من بی ثمر میگردی
    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری-باری
    برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو انجا که ترا منتظرند
    قاصدک!
    در دل من همه کورند وکرند!
    دست بردار از این در وطن خویش غریب
    قاصد تجربه های همه تلخ
    با دلم میگوید
    که دروغی تو دروغ
    که فریبی تو فریب!


    قاصدک!هان ولی ...آخر...ای وای!
    راستی آیا رفتی با باد؟
    با توام آی!کجا رفتی؟آی...!
    راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
    مانده خاکستر گرمی جایی؟
    در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟
    قاصدک!
    ابرهای همه غالم شب و روز
    در دلم می گریند......
  16. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
    گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
    غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
    بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
    بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
    حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
    تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
    ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
    تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
    همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
    لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
    من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
    شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
    دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
    شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
    اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
  17. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم
    منانده با چشمان من دودی بجای دودمانم
    ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
    دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم
    ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
    گرچه ویران خکش اما آشنا با خشت جانم
    ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها
    خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
    می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
    بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
    آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
    ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟
    سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
    درد را حس می کنم در بند بند استخوانم
    می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
    مشت خکی روی زخم خونفشانم می فشانم
    خیره بر خکم که می بینم زکرت زخمهایم
    می کشوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم
    می زنم لبخند و برمیخیزم از خک و بدینسان
    می شود آغاز فصل دیگری از داستانم
  18. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    تیکه بر جنگل پشت سر
    روبروی دریا هستم
    آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
    حال دریا آرام و آبی است
    حال جنگل سبز سبز است
    من که رنگم را باران شسته است
    در چه حالی ایا هستم ؟
    قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
    حیف انسانم و می دانم
    تا همیشه تنها هستم
    وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
    من ولی در کار جان شستن
    از غبار فردا هستم
    صفحه ای ماسه بر می دارم
    با مداد انگشتانم
    می نویسم
    من آن دستی که
    رفت از دست شما هستم
    مرغ و ماهی با هم می خندند
    من به چشمانم می گویم
    زندگی را میبینی
    بگذار

    این چنین باشم تا هستم
  19. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    دادند قلم به دست ما ناشی ها ........... افتاد خطی به صورت کاشی ها
    پاشید به روی بوم تنهایی و مرگ ........... رفتند به خواب رنگ نقاشی ها

    ای کاش که درد و داغ می آوردی ........ یک پنجره رو به باغ می آوردی
    وقتی که به دیدن دلم میآیی ............ ای کاش کمی چراغ می آوردی

    می خواهم از این شکسته بالی بروم ....... آهسته شبی از این حوالی بروم
    اکنون که بلیط مرگ در دست من است .... با زندگی . این قطار خالی بروم

    خسته شدم از توالی زندگیم ...... از این همه ماست مالی زندگیم
    انگار فقط سکوت اندوخته اند ...... بر روی نوار خالی زندگیم
  20. Geronimo

    Geronimo کاربر فعال هنرهای نمایشی

    تاریخ عضویت:
    ‏30 اکتبر 2007
    نوشته ها:
    5,770
    تشکر شده:
    102
    محل سکونت:
    Crystal Ship
    شب را نوشيده ام

    و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.

    مرا تنها گذار

    اي چشم تبدار سرگردان!

    مرا با رنج بودم تنها گذار.

    مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

    مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بر دارم

    و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.

    ***

    سپيدي هاي فريب

    روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.

    طلسم شكسته خوابم را بنگر

    بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.

    او را بگو

    تپش جهنمي مست!

    او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.

    نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.

    جهنم سرگردان!

    مرا تنها گذار

این صفحه را با دیگران به اشتراک بگذارید

backlink