وصف بهار در شعر شاعران پارسي گوي

شروع موضوع توسط سعدي ‏12 مارس 2008 در انجمن شعر

  1. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    به نام بنام​


    سلامي چو بوي خوش اشنايي / برآن مردم ديدهﺀ روشنايي
    درودي چو نور دل پارسايان / بدان شمع خلوتگه پارسايي

    شمس الدين محمد حافظ شيرازي

    و اما بعد
    معروض راي برادران جاني، دوستان روحاني و ياران نيك پيماني مي دارد كه اندكي بيش تا آغاز بهار و بهاران باقي نيست.زمستاني مي گذرد و بوي باد نوروزي دگربار مشاممان را مي نوازد:

    برخيز كه مي‌رود زمستان / بگشاي در سراي بستان​

    در ادب و فرهنگ ايران زمين همچو آن مردمان پاك روشن ضمين، بهارو نوروز جايگاهي والا و ديرين داشته و دارد.
    در اين مجال با ياري ياران نيك كردار و نيك انديش برآن خواهيم بود كه تا شاخ گلي از گلستان هميشه جاويد شعر و ادب پارسي را به محضر دوستان و دوستداران ايران تقديم كنيم.
    از تمامي دوستان ديرين مي خواهم كه زيباترين و دل انگيزترين اشعار شاعران پارسي گوي را در وصف بهار و نوروز يافته ، به قلم طبع نگاشته وبه الوان جان نواز آراسته و در اين مجال عرضه دارند.


    روز و روزگار بر شما خوش، نوروز مبارك و بهار عمرتان پاينده باد

     
  2. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار
    خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار

    صوفى، از صومعه گو خيمه بزن بر گلزار
    كه نه وقت است كه در خانه بخفتى بيكار

    بلبلان، وقت گل آمد كه بنالند از شوق‏
    نه كم از بلبل مستى تو، بنال اى هشيار

    آفرينش همه تنبيه خداوند دل است‏
    دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار

    اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
    هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار

    كوه و دريا و درختان همه در تسبيح‏اند
    نه همه مستمعى فهم كند اين اسرار

    خبرت هست كه مرغان سحر مى‏گويند
    آخر اى خفته، سر از خواب جهالت بردار

    هر كه امروز نبيند اثر قدرت او
    غالب آن است كه فرداش نبيند ديدار

    تا كى آخر چون بنفشه سر غفلت در پيش‏
    حيف باشد كه تو در خوابى و، نرگس بيدار

    كه تواند كه دهد ميوه الوان از چوب؟
    يا كه داند كه برآرد گل صد برگ از خار؟

    وقت آن است كه داماد گل از حجله غيب‏
    به درآيد، كه درختان همه كردند نثار

    آدمى زاده اگر در طرب آيد نه عجب‏
    سرو در باغ به رقص آمده و بيد و چنار

    باش تا غنچه سيراب دهن باز كند
    بامدادان چون سر نافه آهوى تتار

    مژدگانى، كه گل از غنچه برون مى‏آيد
    صد هزار اقچه بريزند درختان بهار

    باد گيسوى درختان چمن شانه كند
    بوى نسرين و قرنفل برود در اقطار

    ژاله بر لاله فرود آمده نزديك سحر
    راست چون عارض گلبوى عرق كرده يار

    باد بوى سمن آورد و گل و سنبل و بيد
    در دكان به چه رونق بگشايد عطار؟

    خيرى و خطمى و نيلوفر و بستان افروز
    نقشهايى كه درو خيره بماند ابصار

    ارغوان ريخته بر دكه خضراء چمن‏
    همچنان است كه بر تخته ديبا دينار

    اين هنوز اول آذار جهان افروز است‏
    باش تا خيمه زند دولت نيسان و ايار

    شاخها دختر دوشيزه بالغ‏اند هنوز
    باش تا حامله گردند به الوان ثمار

    عقل حيران شود از خوشه زرين عنب‏
    فهم عاجز شود از حقه ياقوت انار

    بندهاى رطب از نخل فرو آويزند
    نخلبندان قضا و قدر شيرن كار

    تا نه تاريك بود سايه انبوه درخت‏
    زير هر برگ چراغى بنهند از گلنار

    سيب را هر طرفى داده طبيعت رنگى‏
    هم بدان گونه كه گلگونه كند روى، نگار

    شكل امرود تو گويى كه ز شيرنى و لطف‏
    كوزه چند نبات است معلق بر بار

    آب در پاى ترنج و به و بادام، روان‏
    همچو در پاى درختان بهشتى انهار

    گو نظر باز كن و، خلقت نارنج ببين‏
    اى كه باور نكنى فى الشجر الاخضر نار

    پاك و بى عيب خدايى كه به تقدير عزيز
    ماه و خورشيد مسخر كند و ليل و نهار

    پادشاهى نه به دستور كند يا گنجور
    نقشبندى نه به شنگرف كند يا زنگار

    چشمه از سنگ برون آرد و، باران از ميغ‏
    انگبين از مگس نحل و در از دريا بار

    نيك بسيار بگفتيم درين باب سخن‏
    و اندكى بيش نگفتيم هنوز از بسيار

    تا قيامت سخن اندر كرم و رحمت او
    همه گويند و، يكى گفته نيايد ز هزار

    آن كه باشد كه نبندد كمر طاعت او؟
    جاى آن است كه كافر بگشايد زنار

    نعمتت، بار خدايا، ز عدد بيرون است‏
    شكر انعام تو هرگز نكند شكر گزار

    اين همه پرده كه بر كرده ما مى‏پوشى‏
    گر به تقصير بگيرى نگذارى ديار

    نااميد از در لطف تو كجا شايد رفت؟
    تاب قهر تو نداريم خدايا، زنهار!

    فعلهايى كه زما ديدى و نپسنديدى‏
    به خداوندى خود پرده بپوش اى ستار

    حيف ازين عمر گرانمايه كه در لغو برفت‏
    يارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار

    درد پنهان به تو گويم كه خداوند منى‏
    يا نگويم، كه تو خود مطلعى بر اسرار

    سعديا، راست روان گوى سعادت بردند
    راستى كن كه به منزل نرسد كج رفتار

     
  3. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    برآمد باد صبح و بوي نوروز
    به کام دوستان و بخت پيروز

    مبارک بادت اين سال و همه سال
    همايون بادت اين روز و همه روز

    چو آتش در درخت افکند گلنار
    دگر منقل منه آتش ميفروز

    چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
    حسدگو دشمنان را ديده بردوز

    بهاري خرمست اي گل کجايي
    که بيني بلبلان را ناله و سوز

    جهان بي ما بسي بودست و باشد
    برادر جز نکونامي ميندوز

    نکويي کن که دولت بيني از بخت
    مبر فرمان بدگوي بدآموز

    منه دل بر سراي عمر سعدي
    که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز

    دريغا عيش اگر مرگش نبودي
    دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز
     
  4. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    بهار آمد كه هر ساعت رود خاطر ببستاني
    بغلغل در سماع آيند هر مرغي بدستاني

    دم عيسي است پنداري نسيم باد نوروزي
    كه خاك مرده بازآيد درو روحي و ريحاني

    بجولان و خراميدن درآمد سرو بستاني
    تو نيز اي سرو روحاني بكن يك بار جولاني

    به هرگوئي پريروئي بچوگان ميزند گوئي
    تو خود گوي زنخ داري، بساز از زلف چوگاني

    بچندين حيلت و حكمت گوي ازهمگنان بر دم
    بچوگاني نمي افتد چنين گوي زنخداني

    بياراي باغبان سروي ببالاي دلارامم
    كه ياري من نديدستم چنين گل در گلستاني

    تو آهو چشم نگذاري مرا از دست تا آنگه
    كه همچون آهو از دستت نهم سر در بياباني

    كمال حسن رويت را صفت كردن نمي دانم
    كه حيران باز مي مانم چه داند گفت حيراني

    وصال تست ا گر دل را مرادي هست و مطلوبي
    كنارتست اگر غم را كناري هست و پاياني

    طبيب از من بجان آمد كه سعدي، قصه كوته كن
    كه دردت را نمي دانم برون از صبر درماني
     
  5. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    باد بهارى وزيد، از طرف مرغزار
    باز به گردون رسيد، ناله ى هر مرغ زار

    سرو شد افراخته، كار چمن ساخته
    نعره زنان فاخته، بر سر بيد و چنار

    گل به چمن در برست، ماه مگر يا خورست
    سرو به رقص اندرست، بر طرف جويبار

    شاخ كه با ميوه هاست، سنگ به پا مي خورد
    بيد مگر فارغست، از ستم نابكار

    شيوه ى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين
    سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار

    خيز و غنيمت شمار، جنبش باد ربيع
    ناله ى موزون مرغ، بوى خوش لاله زار

    هر گل و برگى كه هست، ياد خدا مي كند
    بلبل و قمرى چه خواند، ياد خداوندگار

    برگ درختان سبز، پيش خداوند هوش
    هر ورقى دفتريست، معرفت كردگار

    وقت بهارست خيز، تا به تماشا رويم
    تكيه بر ايام نيست، تا دگر آيد بهار

    بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان
    طوطى شكرفشان، نقل به مجلس بيار

    بر طرف كوه و دشت، روز طوافست و گشت
    وقت بهاران گذشت، گفته ى سعدى بيار
     
  6. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
    خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد

    ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
    به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

    گل از نسرين همي‌پرسد که چون بودي در اين غربت
    همي‌گويد خوشم زيرا خوشي‌ها زان ديار آمد

    سمن با سرو مي‌گويد که مستانه همي‌رقصي
    به گوشش سرو مي‌گويد که يار بردبار آمد

    بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
    که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد

    همي‌زد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
    بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد

    صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
    که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد

    ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو
    به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد

    ببين کان لکلک گويا برآمد بر سر منبر
    که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد


    مولانا جلال الدين محمد بلخي (ايراني زاد و هميشه ايراني)

    [​IMG]
     
  7. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    برخیز که می‌رود زمستان
    بگشای در سرای بستان

    نارنج و بنفشه بر طبق نه
    منقل بگذار در شبستان

    وین پرده بگوی تا به یک بار
    زحمت ببرد ز پیش ایوان

    برخیز که باد صبح نوروز
    در باغچه می‌کند گل افشان

    خاموشی بلبلان مشتاق
    در موسم گل ندارد امکان

    آواز دهل نهان نماند
    در زیر گلیم و عشق پنهان

    بوی گل بامداد نوروز
    و آواز خوش هزاردستان

    بس جامه فروختست و دستار
    بس خانه که سوختست و دکان

    ما را سر دوست بر کنارست
    آنک سر دشمنان و سندان

    چشمی که به دوست برکند دوست
    بر هم ننهد ز تیرباران

    سعدی چو به میوه می‌رسد دست
    سهلست جفای بوستانبان
     
  8. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    ز کوى يار مي آيد نسيم باد نوروزى
    از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى

    چو گل گر خرده اى دارى خدا را صرف عشرت کن
    که قارون را غلط ها داد سوداى زراندوزى

    ز جام گل دگر بلبل چنان مست مى لعل است
    که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزى

    به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانى
    به گلزار آى کز بلبل غزل گفتن بياموزى

    چو امکان خلود اى دل در اين فيروزه ايوان نيست
    مجال عيش فرصت دان به فيروزى و بهروزى

    طريق کام بخشى چيست ترک کام خود کردن
    کلاه سرورى آن است کز اين ترک بردوزى

    سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آى
    که بيش از پنج روزى نيست حکم مير نوروزى

    ندانم نوحه قمرى به طرف جويباران چيست
    مگر او نيز همچون من غمى دارد شبانروزى

    مي اى دارم چو جان صافى و صوفى مي کند عيبش
    خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزى

    جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اى شمع
    که حکم آسمان اين است اگر سازى و گر سوزى

    به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
    بيا ساقى که جاهل را هنيتر مي رسد روزى

    مى اندر مجلس آصف به نوروز جلالى نوش
    که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزى

    نه حافظ مي کند تنها دعاى خواجه تورانشاه
    ز مدح آصفى خواهد جهان عيدى و نوروزى

    جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
    جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزى


    [​IMG]
     
  9. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
    شاخه های شسته، باران خورده، پاک
    آسمان آبی و ابر سپيد
    برگهای سبز بيد
    عطر نرگس، رقص باد
    نغمه و بانگ پرستوهای شاد
    خلوت گرم کبوترهای مست
    نرم نرمک ميرسد اينک بهار
    خوش بحال روزگار …
    خوش بحال چشمه ها و دشتها
    خوش بحال دانه ها و سبزه ها
    خوش بحال غنچه های نيمه باز
    خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
    خوش بحال جان لبريز از شراب
    خوش بحال آفتاب …
    ای دل من، گرچه در اين روزگار
    جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
    بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
    نقل و سبزه در ميان سفره نيست
    جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
    ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
    ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
    ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
    گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
    هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …

    [​IMG]
     
  10. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب
    با صد هزار زينت و آرايش عجيب

    شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود
    گيتي بديل يافت شباب از پي مشيب

    چرخ بزرگوار يكي لشگري بكرد
    لشگرش ابر تيره و باد صبا نقيب

    نقاط برق روشن و تندرش طبل زن
    ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب

    آن ابر بين كه گريد چون مرد سوگوار
    و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كثيب

    خورشيد ز ابر تيره دهد روي گاه گاه
    چونان حصاريي كه گذر دارد از رقيب

    يك چند روزگار جهان دردمند بود
    به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب

    باران مشك بوي بباريد نو بنو
    وز برف بركشيد يكي حله قصيب

    گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت
    هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب

    لاله ميان كشت درخشد همي ز دور
    چون پنجه عروس به حنا شده خضيب

    بلبل همي بخواند در شاخسار بيد
    سار از درخت سرو مر او را شده مجيب

    صلصل بسر و بن بر با نغمه كهن
    بلبل به شاخ گل بر بالحنك غريب

    اكنون خوريد باده و اكنون زييد شاد
    كه اكنون برد نصيب حبيب از بر حبيب

    [​IMG]
     
  11. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0

    برافكند اي صنم ابر بهشتي
    زمين را خلعت ارديبهشتي

    بهشت عدن را گلزارماند
    درخت آراسته حور بهشتي

    جهان طاوس گونه گشت ديدار
    به جايي نرمي و جايي درشتي

    زمين برسان خون آلوده ديبا
    هوا برسان نيل اندوده مشتي

    بدان ماند كه گويي از مي و مشك
    مثال دوست بر صحرا نبشي

    زگل بوي گلاب آيد ازآن سان
    كه پنداري گل اندر گل سرشتي

    به طعم نوش گشته چشمه آب
    به رنگ ديده آهوي دشتي

    چنان گردد جهان هزمان كه گويي
    پلنگ آهو نگيرد جز به كشتي

    بتي بايد كنون خورشيد چهره
    مهي كو دارد از خورشيد پشتي

    بتي رخسار او همرنگ ياقوت
    م‍ئي برگونه جامه كنشتي

    دقيقي چارخصلت برگزيدست
    به گيتي در زخوبيها و زشتي

    لب بيجاده رنگ و ناله چنگ
    مي چون زنگ و كيش زرد هشتی

    دقيقي مروزي(طوسي)
     
  12. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود
    تا زصنعش هر درختي لعبتي ديگر شود

    باغ همچون كلبه بزاز پرديبا شود
    راغ همچون طبله عطار پرعنبر شود

    روي بند هر زميني حله چيني شود
    گوشوار هر درختي رشته گوهر شود

    چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني به ناز
    گه برون آيد زميغ و گه به ميغ اندر شود

    افسر سيمين فرو گيرد زسر كوه بلند
    بازمينا چشم و زيبا روي و مشكين سر شود


    عنصري
     
  13. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین
    عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین

    با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد
    کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین

    گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار
    همچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین

    آستین بر دست پوشید از بهاربرگ شاخ
    میوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین

    باد گل‌ها را پریشان می‌کند هر صبحدم
    زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین

    نوبهارازغنچه بیرون شد به یک تو پیرهن
    بیدمشک انداخت تا دیگر زمستان پوستین

    این نسیم خاک شیرازست یا مشک ختن
    یا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین

    بامدادش بین که چشم از خواب نوشین برکند
    گر ندیدی سحر بابل در نگارستان چین

    گرسرش داری چو سعدی سربنه مردانه وار
    با چنین معشوق نتوان باخت عشق الا چنین
     
  14. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    علم دولت نوروز به صحرا برخاست
    زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

    بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
    که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

    تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
    یزک تابش خورشید به یغما برخاست

    طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند
    شکرآن را که زمین از تب سرما برخاست

    این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟
    وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟

    چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟
    چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست

    طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت
    بس که از طرف چمن لل لالا برخاست

    موسم نغمه‌ی چنگست که در بزم صبوح
    بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست

    بوی آلودگی از خرقه‌ی صوفی آمد سوز
    دیوانگی از سینه‌ی دانا برخاست

    از زمین ناله‌ی عشاق به گردون بر شد
    وز ثری نعره‌ی مستان به ثریا برخاست

    عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشست
    که دل زاهد از اندیشه‌ی فردا برخاست

    هر دلی را هوس روی گلی در سرشد
    که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست

    گوییا پرده‌ی معشوق برافتاد از پیش
    قلم عافیت از عاشق شیدا برخاست

    هر کجا طلعت خورشید رخی سایه فکند
    بیدلی خسته کمر بسته چو جوزا برخاست

    هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود
    عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست

    با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت
    با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست

    سر به بالین عدم بازنه ای نرگس مست
    که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست

    به سخن گفتن او عقل زهردل برمید
    عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست

    روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف
    گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست

    ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد
    که حجاب از حرم راز معما برخاست

    سعديا تا كي از نامه سيه كردن بس
    كه قلم را به سر از دست تو سودا برخواست
     
  15. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    مي خواستم به پاي تو تقديم جان کنم
    بختم چنين نخواست که کاري چنان کنم‏

    چون ساغر بلور شکستم به خاره سنگ
    تا در تو از اسف اثري امتحان کنم‏

    گفتي که حيف! گفتمت آري، ولي هنوز‏
    دارم غنيمتي که تو را شادمان کنم‏

    بر خرده هام گر نگري هر شکسته را‏
    در پرتو نگاه تو رنگين کمان کنم

    جز ساعد شکسته چه مي آيدم به کار
    تا با نواي عشق، ني از استخوان کنم!‏

    دير آمدي، اگر چه بهارم ز شاخه ريخت
    شادا خزان که ميوه تو را ازمغان کنم

    مي خواهمت، که خواستني تر ز هر کسي
    کو واژه اي که ساده تر از اين بيان کنم؟

    تنها نه من که يار دگر نيز خواهدت
    مي باش از آن او که تحمل توان کنم‏

    تلخ است دوست داشتن و واگذاشتن
    زان تلخ تر که رنجه دل ديگران کنم

    با آن که نغمه خوان توام، اي بلند سبز‏
    بگذار در درخت دگر آشيان کنم

    [​IMG]
     
  16. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    عيد گلت خجسته، گل بي خزان من!‏
    ياس سپيد واشده دربازوان من!

    بادبهاري كزسرزلف تو مي وزد ‏
    باگل نوشته نام تورا، برخزان من

    ناشكري است جزتو مهرتوازخدا
    چيزدگربخواهم اگر، مهربان من

    باشادي تو شادم وباغصه ات غمگين
    آري همه به جان تو بسته است جان من

    هنگامه مي كند سخنم درحديث عشق
    واكرده تاكليد تو، قفل زبان من

    بگشاي سينه تاكه درآئينه گل كنند
    باهم اميد تازه وبخت جوان من

    دستي كه مي نوشت براوراق سرنوشت
    پيوست داستان تو با داستان من

    گل مي كند به شوق تو شعرم دراين بهار
    اي مايه شگفتي واژگان من

    اما، مرانمي رسد ازراه عيدگل
    تابوسه ي تو گل نكند بردهان من


    [​IMG]
     
  17. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    امروز روز شادي و امسال سال گل
    نيكوست حال ما كه نكو باد حال گل

    گل را مدد رسيد زگلزار روي دوست
    تا چشم ما نبيند ديگر زوال گل

    مست است چشم نرگس و خندان دهان باغ
    از كرّ و فرّ و رونق لطف و كمال گل

    سوسن زبان گشوده و گفته به گوش سرو
    اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل

    جامه دران رسيد گل از بهر داد ما
    زان مي دريم جامه به بوي وصال گل

    گل آنجهاني است نگنجه درين جهان
    در عالم خيال چه گنجد خيال گل

    گل كيست؟ قاصديست ز بستان عقل و جان
    گل چيست؟ رقعه ايست ز جاه و جمال گل

    گيريم دامن گل و همراه گل شويم
    رقصان همي رويم به اصل و نهان گل

    اصل و نهال گل، عرق لطف مصطفاست
    زان صدر، بدر گردد آنجا هلال گل

    زنده كنند و باز پر و بال نو دهند
    هر چند بر كنيد شما پر و بال گل

    مانند چار مرغ خليل از پي وفا
    در دعوت بهار ببين امتثال گل

    خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار
    مي خند زير لب تو به زير ظلال گل



    [​IMG]
     
  18. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است

    بر طرف چمن روی دلفروز خوش است

    از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست

    خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است

    --------------------------------------------------------------------------------

    مي نوش كه عمر جاوداني اين است

    خود حاصلت از دور جواني اين است

    هنگام گل و باده و ياران سرمست

    خوش باش دمي كه زندگاني اين است


    -------------------------------------------------------------------------------

    با دلبركي تازه تر از خرمن گل
    از دست مده جام مي و دامن گل

    زان پيشترك كه گردد از باد اجل
    پيراهن عمر ما چو پيراهن گل

    ***************************************************
    [​IMG]
    ***************************************************
     
  19. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    نوبت زاهد گذشت دوره عاشق رسيد
    ماه مغارب برفت، مهر مشارق رسيد

    مغبچه گان مژده باد عهد مغان تازه شد
    رفت مجاز از ميان گاه حقايق رسيد

    اي شده مجنون عشق شادي مستانه كن
    راه مخالف بزن،‌ بخت موافق رسيد

    پير خرابات عشق، عازم ميخانه شد
    گاه سماع است و حال عاشق صادق رسيد

    خيل خراباتيان سوي طرب رو كنيد
    دست بكوبيد و دف، ذوق دقايق رسيد

    باد بهاران وزيد، فصل خزان درگذشت
    كبك خرامان شود، فصل شقايق رسيد

    زمزمه نوش نوش مي شنود نوربخش
    دوره زاهد گذشت، نوبت عاشق رسيد

    دكتر جواد نور بخش - ديوان نوربخش (انتشارات يلدا قلم)

    [​IMG]
     
  20. سعدي

    سعدي کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 مارس 2008
    نوشته ها:
    86
    تشکر شده:
    0
    جهان از باد نوروزي جوان شد
    زمين در سايه سنبل نهان شد

    قيامت مي كند بلبل سحرگاه
    مگر گل فتنه آخر زمان شد؟

    ز رنگ سبزه و شكل رياحين
    زمين گويي به صورت آسمان شد

    صبا در طره شمشاد پيچيد
    بنفشه خاك پاي ارغوان شد

    بهار آمد بيا و توبه بشكن
    كه در وقتي دگر صوفي توان شد

    ز رنگ و بوي گل اطراف بستان
    تو پنداري بهشت جاودان شد

    وليكن اوحدي را برگ گل نيست
    كه او آشفته بوي فلان شد
     

این صفحه را با دیگران به اشتراک بگذارید


بک لینک