بهترین قسمت کتاب های داستان

sedo

Registered User
تاریخ عضویت
5 می 2011
نوشته‌ها
810
لایک‌ها
1,574
محل سکونت
deep inside of...
هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است . فقط رفت و آمد است . افت و خیز است معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق

رومن گاری / خداحافظ گاری کوپر
 

sedo

Registered User
تاریخ عضویت
5 می 2011
نوشته‌ها
810
لایک‌ها
1,574
محل سکونت
deep inside of...
در بلکورت، همین طور در باب الواد، مردم زود عروسی می کنند.زود سر کار می روند و در عرض ده سال کل تجربه ی یک عمر زندگی را از سر گذرانده اند.یک کارگر سی ساله دیگر همه ی کارت های دستش را بازی کرده و بین همسر و فرزندانش به انتظار پایان خود نشسته است.لذت های او ناگهانی و بی رحمانه بوده،همانطور که زندگی اش.می شود فهمید که او در سرزمینی زاده شده که درش همه چیز را می دهند تا پس بگیرند.زندگی قرار نیست ساخته شود و رشد کند، قرار است بسوزد و تمام شود.

تابستان الجزایر-آلبر کامو
 

sedo

Registered User
تاریخ عضویت
5 می 2011
نوشته‌ها
810
لایک‌ها
1,574
محل سکونت
deep inside of...
استفادۀ ما از مدارک به این دلیله که طرف مقابلمون رو نسبت به وظایفش آگاه کنیم. قصد داریم با این کار خیال خودمون رو راحت کنیم و مطمئن باشیم که اون خودش مسئولیت هاش رو می دونه: قراردادها، کارت های شناسایی، مجوزها، شهادت توی دادگاه، قبض های مختلف، رضایت نامه، گواهی های مالی، گواهی درآمد، حتی شجره نامه نوشتن....... نمی دونم همش رو گفتم یا نه، چیزی یادم رفته؟! چیزی که می خوام بگم اینه که زن و مرد بردۀ ترسشون هستن. همش می ترسن که بهشون خیانت بشه، برای همین هم هست که همش در فکر جور کردن مدارک جدیدی هستند تا به وسیلۀ اون بتونند معصومیت و بی گناهیشون رو ثابت کنند............

زن در ریگ روان- هیروشی تشیگاهارا
 

sedo

Registered User
تاریخ عضویت
5 می 2011
نوشته‌ها
810
لایک‌ها
1,574
محل سکونت
deep inside of...
پفیوز کیست؟
پفیوز کسی است که فکر می کند خیلی باهوش است، هیچ وقت نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. مهم نیست بقیه چی می گویند، او باید مخالفتش را بکند. یک آدم پفیوز تمام سعی اش را می کند که تو همیشه خیال کنی گند زده ای. مهم نیست تو از چی حرف میزنی، او بهتر از تو می داند .

گهواره ی گربه - کورت ونه گات
 

ParsPatogh

Registered User
تاریخ عضویت
3 فوریه 2012
نوشته‌ها
2,850
لایک‌ها
2,034
سن
26
محل سکونت
Tehran : D
" این واضح و روشن بود که آن سگ و او ، هردو بنا به دلیل مشترکی از ترک کردن حیاط اجتناب میکردند : عادت اسارت و بندگی "
آنتوان چخوف - روزمرگی های یک نویسنده
 
Last edited:

helia999

Registered User
تاریخ عضویت
8 فوریه 2013
نوشته‌ها
833
لایک‌ها
1,339
محل سکونت
جــــــــــهرم

manuela89

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
5 نوامبر 2007
نوشته‌ها
1,636
لایک‌ها
1,239
سادگی ها شاید حاصل خیزترین سهمی است که زندگی به ما می دهد و سپس باز می گیرد.

برای امیدوار بودن نیاز به این هست که انسان تنها نباشد و تمام قوانین اجتماع بزرگ بشری از همین ضرورت آغاز می شود.

برای آنکه مانع سکوتی که قوی تر از هرگفتاری است شد، باید به کلمات پناه پرد.

لحظات خواب چنان است که نمی دانیم در آن، رویا کدام است و جسم کدام، بال و پرکدام است و آشیانه کدام. حافظه هر لحظه را می گیرد و کنار می گذارد و از آن تاروپودی می بافد که می تواند تمام عمر دوام بیابد.

در درون ما، همیشه امید است که فرمان می دهد و این امید لعنتی هرگز نابود نمی شود!

جملات زیبایی از کتاب بادبادک ها اثر رومن گاری
 

greywarden

Registered User
تاریخ عضویت
9 اکتبر 2012
نوشته‌ها
811
لایک‌ها
2,074
او گفت: (( آدم سه جور است: مرد، نیمه مرد و هپلی هپو و...)) و توضیح داد: (( هپلی هپو کسی است که می گوید و کاری نمی کند. نیمه مرد کسی است که کاری می کند و می گوید. اما...مرد آن است که کاری می کند و نمی گوید.)) و تکرار کرد: (( آن کس که نگوید و بکند مرد است.))

از کتاب ((نون نوشتن)) نوشته استاد محمود دولت آبادی.
 

greywarden

Registered User
تاریخ عضویت
9 اکتبر 2012
نوشته‌ها
811
لایک‌ها
2,074
...چه می توانستم از نیچه یاد بگیرم؟ قساوت؟ شصت سال از مرگ او گذشته بود و فلسفه اش نمدار شده بود. بیرحمی های زمان ما همه ناب و یکدست اند. در زمان ما همه کس، تمام فنون جلادی را به نیکوترین روش میداند. دیگر لازم نیست که در این زمینه کسی بیاید و چیزی به ما یاد بدهد...

از کتاب آتما، سگ من نوشته صادق چوبک
 

manuela89

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
5 نوامبر 2007
نوشته‌ها
1,636
لایک‌ها
1,239
گذر
از سرزمینی آشنا به سرزمینی ناآشنا. گذر از جایی که مردم تو را آنجا می شناسند، به جایی که مردم گمان می کنند تو را آنجا می شناسند. درست مثل اینکه در یک

رودخانه وحشی، پرخروش و خطرناک شنا کنید و اگر قدری جلوتر به ساحل برسید، با آن کسی که شروع کرده بودید، بسیار تفاوت دارد.

چشمان همیشه هشیار/ جویس کرول اتس
 

قوی سیاه

Registered User
تاریخ عضویت
3 فوریه 2015
نوشته‌ها
91
لایک‌ها
96
محل سکونت
Tehran
:angrybirds9:رت باتلر : اسکارلت ، من هیچوقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ی ظرفی را با حوصله ی زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .آنچه که شکست ، شکسته و من ترجیح میدهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تا اینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظروف شکسته را مقابل چشمم ببینم .
رمان برباد رفته
:):general406::general603::general504::general503::general503::general503::confused::general510::general510::angrybirds10::angrybirds3::angrybirds3::angrybirds10:

 

marryK

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
24 آپریل 2015
نوشته‌ها
6
لایک‌ها
5
سن
36
ترس بدتر از جزام از روح انسان تغذيه مي كند و انسان را از درون پوك و خالي مي كند
"زوال كلنل"-استاد دولت ابادي
 

marryK

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
24 آپریل 2015
نوشته‌ها
6
لایک‌ها
5
سن
36
كسانيكه در دريايي از مشكلات غرق مي شوند و حس ارزش گذاشتن به خود را از دست داده اند اغلب دچارخودخواهي مي شوند و از هر چيز و هر كس فاصله گرفته و نسبت به انها بيگانه ميشوند و اين حالت انها را به حد جنون مي رساند اين شرايطي است كه با زندگي كردن در مخيط خصمانه دچار ان شده و بزرگي و عزت خود وا از دست مي دهند
هنگاميكه دنيا طوري رفتار ميكند كه انگار چيزي نيستم توانايي انجام هر كاري را دارم اگر دنيا مرا پس برند و دور بيندازد دنياي خودم را خواهم داشت.
"زوال كلنل" استاد دولت آبادي
 

marryK

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
24 آپریل 2015
نوشته‌ها
6
لایک‌ها
5
سن
36
كلنل در ارتش ديكتاتور خدمت كرده بود و آموخته بود كه قدرت از سر چماق گرفته ميشود اما هرگز تصور نكرده بود كه زماني فرا خواهد رسيد كه اعمال زور از هر دو سر چماق بر خواهد امد.
زوال كلنل /استاد دولت آبادي
 

marryK

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
24 آپریل 2015
نوشته‌ها
6
لایک‌ها
5
سن
36
"انسان بدون اميد چيزي جز يك حشره نيست ، موجودي بي فكر و بدون آينده. و مرد بدون آينده فقط مي تواند به عقب باز گردد . در زندان ما با كساني كه بي طرف بودند، با تندي صحبت ميكرديم زيرا مردان بي عزتي بودند"
زوال كلنل / استاد دولت آبادي
 

marryK

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
24 آپریل 2015
نوشته‌ها
6
لایک‌ها
5
سن
36
تنها دليلي كه آنها ( فرزندان كلنل) وارد اين بازي شدند و صادقانه و ستايشگرانه خود را ب خطر انداختند، اين بود كه معتقد بودند كه زندگي شان به طور جدايي ناپذيري با كشور و مردم گره خورده است . اين چيزي بود كه آنها را از حرام زاده هاي شيطان صفت كه هنوز زنده بودند و لگد مي انداختند ، متفاوت مي كرد ... اين همان چيزي بود كه مي خواستم به امير بگويم ، تا آن دسته از افرادي كه اجازه نحواهند داد تاريخ نوشته شود ، فكر نكنند كه ما همچون خر به دنيا آمديم و مانند خر آن را ترك كرديم.
زوال كلنل / استاد دولت آبادي
 

marryK

کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت
24 آپریل 2015
نوشته‌ها
6
لایک‌ها
5
سن
36
اگر آنهايي كه مي آيند، براي قضاوت در مورد گذشته وقت صرف كنند، احتمالاً خواهند گفت: اجداد ما مردان قدرتمند و تاثير گزاري بودند كه خود را قرباني دروغ بزرگي كردند كه شديداً آن را باور داشتند و آن را گستردند و آن لحظه اي كه نسبت به باور هايشان مردد شدند، سرشان از بدن جدا شد ! شكي نيست كه بازاريان ، تجار و دلالان دوره گرد در ميان آنها به اين نتيجه خواهند رسيد كه ما همه مي توانستيم خوشحال باشيم ، اگر مي توانستيم خودمان انتخاب كنيم كه فرمانده هانمان خفيف ترين مستبدان در ميان ارازل و اوباش بودند.
زوال كلنل/ دولت ابادي
 

woodkid

Registered User
تاریخ عضویت
13 می 2013
نوشته‌ها
241
لایک‌ها
486
محل سکونت
تهران
Физики.jpg

فیزیکدانان

فریدریش دورنمات

"
سعی در حاکم‌کردن یکسانی و یکنواختی بر تنوع و ناهمسانی، بیهوده است، و کسی که چنین کند، مرتکب گناه می‌شود.
بهترین شاهد این امر در نمایشنامهٔ فیزیکدانان دیده می‌شود که محور آثار دورنمات است. طرح این نمایشنامه بسیار هوشمندانه و ابتکاری است و، از سویی، تمام جوانب این موضوع را در خود جمع دارد که هیچ‌چیز بالاتر از بخت و اتفاق نیست، و از سوی دیگر، ما را به سومین موضوع اصلی اندیشهٔ دورنمات می‌رساند، یعنی ماشینی شدن آدمی.
اینگونه ماشینی‌شدن، بدون ضعف و فسادپذیری فطری آدمی، صورت امکان نمی‌پذیرفت. اعتقاد فلسفی اساسی دورنمات نهایتاً در همین نکته متبلور می‌شود که انسان فطرتاً ناتوان و در معرض فساد است.
فیزیکدانان بر محور مسئلهٔ سرنوشت جهان دور می‌زند و، همانگونه که در خور چنین موضوعی است، وقایع آن در یک تیمارستان روی می‌دهد، منتها تیمارستانی که بیشتر شبیه آسایشگاهی بسیار مجلل است و زیر نظر خانم روانپزشکی گوژپشت اداره می‌شود که دائماً لاف از باکرگی خود می‌زند. یکی از بیمارانِ بخشی که در نمایشنامه با آن سر و کار داریم، مردی به نام موبیوس است که از پانزده سال پیش آنجا بوده است. «موبیوس»، چنانکه می‌دانیم، نام منحنی یا نواری [در ریاضیات] است که دور خود می‌پیچد، و اگر فرض کنیم کسی روی آن حرکت می‌کند، همیشه به‌طور گیج‌کننده‌ای سر جای اول باز می‌گردد. دورنمات این نام جالب توجه را روی یکی از اشخاص نمایشنامه گذاشته است تا بفهماند که صاحب اسم هیچگاه به جایی نمی‌رسد.


و باز جالب نظر اینکه دورنمات این نام نگرانی‌‌برانگیز را به کسی می‌دهد که عمیقترین متفکر بشری و همچنین از خودگذشته‌ترین و اخلاقی‌ترین انسانی است که تاکنون وجود داشته است. در حدود بیست سال پیش، موبیوس هنگامی که هنوز دانشجو بوده، مسئلهٔ «گرانش» و «نظریهٔ میدان واحد» را حل کرده و اکنون معادلهٔ اصل همهٔ اکتشافات را به دست آورده است. البته بیشتر اینها [در نمایشنامه] غلنبه‌پردازیهای بظاهر علمی است. موبیوس چهره‌ای اسطوره‌ای و نمودگار اوج کامیابی و کمال دانش انسانی است. مردی است صاحب فرمولی برای دانستن همه‌چیز که هیچ رازی در جهان، خواه بالقوه و خواه بالفعل، بر او پوشیده نیست. او همچنین نمونهٔ نیک‌سرشتی و ازخودگذشتگی بشری است.
موبیوس آگاه است که انتشار کشفهایش عواقب مرگبار برای بشر در بر خواهد داشت، زیرا انسان برای بردوش‌کشیدن بار گران بالاترین معرفت هنوز آماده نیست و شاید هرگز این آمادگی را پیدا نکند. از فرصتی که اکنون پیش آمده و او می‌تواند با مغتنم شمردن آن، بلندآوازه‌ترین و ستوده‌ترین فرد همهٔ روزگاران بشود، چشم می‌پوشد، زیرا می‌داند که دانایی، توانایی است، و توانایی فساد می‌آورد، و تواناییِ مطلق به فسادِ مطلق می‌انجامد، و اکتشافات او به بشر توانایی مطلق می‌دهد. در عوض، موبیوس تظاهر به دیوانگی می‌کند و می‌گوید حضرت سلیمان بر او ظاهر می‌شود و خلاصه عمداً کار را به جایی می‌رساند که آمرانه وی را در تیمارستان نگه دارند. می‌گوید فیزیکدانان ــ یعنی جویندگان سرشت نهایی و کنه واقعیت و هستی ــ «درندگانی وحشی»اند که هرگز نباید دوباره آنان را به جان بشر انداخت.
موبیوس در تیمارستان با دو بیمار تازه‌وارد همخانه است که یکی خیال می کند نیوتن است و دیگری خود را آینشتاین می‌پندارد. اما، در واقع، هر سه کاملاً از سلامت روانی برخوردارند. موبیوس، چنانکه دیدیم، برای نجات بشر تظاهر به دیوانگی می‌کند. آینشتاین و نیوتن درست به دلایل معکوس، خود را دیوانه وانمود می‌کنند. هر دو فیزیکدانانی برجسته‌اند که به آثار موبیوس برخورده‌اند و به قدرت بالقوهٔ کشفیات او پی برده‌اند، ولی توان و نبوغ او را ندارند و بنابراین، از گرفتن نتایجی که او گرفته است، عاجز مانده‌اند. آینشتاین و نیوتن، در حقیقت، ماموران سرویسهای جاسوسی شرق و غربند. هریک به دستور دولت متبوع خویش برای بردن موبیوس آمده است تا کشورش با دست‌یافتن به توان تخریبی بالقوهٔ اکتشافات او، به برتری بی‌چون و چرا در جهان برسد.
سپس چیزی روی می‌دهد که اوج آرمانخواهی بشردوستانه است. موبیوس ــ یعنی همان چهرهٔ اسطوره‌ای و انسان کامل از لحاظ عقلی و اخلاقی ــ به دو فیزیکدان دیگر می‌پذیراند که از او سرمشق بگیرند، و آنان را متقاعد می‌کند که «درندگانی وحشی» بیش نیستند و افرادی بمراتب ضعیفتر از حیث قدرت ذهنی، از دانششان برای آسیب‌رساندن به دیگران سوء‌استفاده خواهند کرد، و خلاصه قانعشان می‌کند که از شهرت و مال و دوست و خانواده و آزادی دست بشویند و بقیهٔ عمر را با او در تیمارستان بگذرانند تا بشر نجات پیدا کند. می‌گوید:

ما فقط در بیمارستان روانی می‌توانیم آزاد باشیم. فقط در بیمارستان روانی هنوز می‌توانیم فکر کنیم. بیرون از اینجا، اندیشه‌های ما مثل دینامیت است. ...یا ما باید در این تیمارستان بمانیم یا دنیا تیمارستان خواهد شد. یا ما باید از خاطرهٔ بشر محو شویم یا بشر از صحنهٔ جهان محو خواهد شد.

و بعد هر سه فیزیکدان مردانه به حکم تقدیر رضا می‌دهند:
نیوتن: دیوانه‌ایم ولی خردمندتر از پیش.

آینشتاین: در قفسیم اما آزادتر از پیش.
موبیوس: فیزیکدانیم ولی نه آلوده به گناه.

اما این احساس خشنودی از خویش پایدار نمی‌ماند، و همینجاست که نام موبیوس معنا پیدا می‌کند، چون او برمی‌گردد سر جای اول. جهان را نمی‌شود با نیکی و ازخودگذشتگیِ عده‌ای انگشت‌شمار نجات داد. موبیوس و دو مریدش کوشیده‌اند برتری خویش را نادیده بینگارند و به فراموشی بسپارند و از این راه دنیا را نجات دهند، غافل از اینکه با این کار به گناه کبر و گردنکشی ــ و بسا بدترین مورد کبر و گردنکشی ــ آلوده شده‌اند. چنانکه موبیوس پیشتر گفته است، آنچه اندیشیده شده دیگر نااندیشیده نمی‌شود، و در عالم فکر، آب رفته به جوی بازنمی‌آید. سه قهرمان والامنش پی می‌برند که زندانی هستند، و چند جانی حرفه‌ای گردن‌کلفت به جای پرستاران پیشین به مراقبت آنان گماشته شده‌اند، و ناگهان وضعی مضحک پیدا می‌کنند. معلوم می‌شود خانم روانپزشک گوژپشتی که تیمارستان را می‌گرداند در واقع خودش دیوانه است و براستی می‌پندارد حضرت سلیمان بر او ظاهر می‌شود و فرمان می‌دهد دنیا را تسخیر کن. زن روانپزشک یادداشتهای موبیوس را دزدیده و با استفاده از فرمول او، به کلید همهٔ دانشها دست یافته و جهان را قبضه کرده است." جورج ولوارث



نیوتن: دیوانه‌ایم ولی خردمندتر از پیش.
آینشتاین: در قفسیم اما آزادتر از پیش.
موبیوس: فیزیکدانیم ولی نه آلوده به گناه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(لنگه‌های در را باز می‌کند. جسد و همینطور آلات و اشیاء دیگر بیرون برده می‌شود. کارآگاه کلاهش را بر می‌دارد و خسته روی صندلی سمت چپ کاناپه می‌نشیند. هنوز صدای ویولن بگوش می‌رسد که با پیانو همراهی می‌شود. از اتاق شماره 2 هربرت جورج بویتلر با لباس اوائل قرن 18 و کلاه‌گیس وارد می‌شود.)
نیوتن: سر آیزاک نیوتن.
کارآگاه: ریچارد فوث، کارآگاه جنائی.
(همانطور نشسته می‌ماند.)
نیوتن: خوشوقتم. خیلی خوشوقتم. واقعا. صدای داد و هوار، قیل و قال، ضجه و زوزه و ... غیره به گوشم رسید، بعدشم صدای آمد و رفت. اجازه هست بپرسم اینجا چه حادثه‌یی پیش اومده؟
کارآگاه: پرستار ایرنه اشتراوب رو خفه کرده‌اند.
نیوتن: قهرمان تیم ملی جودو؟
کارآگاه: قهرمان ملی.
نیوتن: وحشتناکه.
کارآگاه: توسط ارنست هاینریش ارنستی.
نیوتن: اما اون که داره ویولن می‌زنه.
کارآگاه: برای این که آرامش پیدا کنه.
نیوتن: نزاع باید زیاد خسته‌اش کرده باشه، آخه اون خیلی لاجونه. با چی این کارو...؟
کارآگاه: با سیم چراغ پایه‌دار.
نیوتن: با سیم چراغ پایه‌دار! این هم یک راهی‌یه. این ارنستی دلم براش می‌سوزه. بیش از حد. برای قهرمان جودو هم دلم می‌سوزه. با اجازه، باید یه کمی این چیزهارو جمع و جور کنم.
کارآگاه: بفرمائید. علامت جرم ضبط شده.

(نیوتن اول میز و بعد صندلی‌ها را راست می‌کند.)
نیوتن: من نمی‌تونم بی‌نظمی‌رو تحمل کنم. در واقع به خاطر عشقی که به نظم و ترتیب داشتم فیزیکدان شدم... (چراغ پایه‌دار را راست می‌کند.) تا بی‌نظمی‌های طبیعت رو به نظمی متعالی برگردونم. (سیگاری آتش می‌زند.) سیگار بکشم ناراحت میشین؟
کارآگاه:
(خوشحال) برعکس، من هم... (می‌خواهد سیگاری از داخل قوطی سیگارش بردارد.)
نیوتن: می‌بخشید، بیشتر به این خاطر که ما همین الان از نظم صحبت می‌کردیم: اینجا فقط بیماران اجازهٔ سیگار کشیدن دارن، نه ملاقاتی‌ها. وگرنه هوای تمام تالار فورا کثیف می‌شه.
کارآگاه: می‌فهمم.
(قوطی سیگار را در جیبش می‌گذارد.)
نیوتن: ناراحتتون می‌کنه، اگر من یه گیلاس کنیاک...؟
کارآگاه: ابداً.

(نیوتن از پشت نرده‌های بخاری یک بطری کنیاک و یک گیلاس می‌آورد.)
نیوتن: این ارنستی، هیچ سر در نمیارم. آخه چطور ممکنه آدم یه پرستارو خفه کنه؟
(روی کاناپه می‌نشیند و یک گیلاس کنیاک برای خودش می‌ریزد.)
کارآگاه: شما هم که خودتون یه پرستارو خفه کردین؟
نیوتن: بنده؟
کارآگاه: پرستار دوروتی موزر.
نیوتن: کشتی گیره؟
کارآگاه: دوازده اوت. با بند پرده.
نیوتن: اما این که کاملا یه موضوع دیگه‌ست ، آقای کارآگاه، هر چی باشه من دیوونه نیستم. به سلامتی.
کارآگاه: به سلامتی شما.

(نیوتن می‌نوشد.)
نیوتن: پرستار دوروتی موزر. تا اونجا که به خاطر دارم، مو طلائی، تا بخوای پرزور. با وجود خپله بودنش خیلی فرز. اون عاشق من بود و من عاشق اون. تنها چارهٔ این مشکل بند پرده بود.
کارآگاه: مشکل؟
نیوتن: وظیفهٔ من اینه که به «گرانش عمومی» فکر کنم. نه اینکه عاشق زنها بشم.
کارآگاه: درک می‌کنم.
نیوتن: بعلاوه اختلاف زیاد سنی هم مسئله بود.
کارآگاه: بله درسته. شما حتما خیلی بیشتر از دویست سال سن دارین.
نیوتن:
(با تعجب به او خیره می‌شود.) چطور مگه؟
کارآگاه: خب، به عنوان نیوتن دیگه.
نیوتن: دیوونه شدین، آقای کارآگاه، یا خودتونو به دیوونگی زدین؟
کارآگاه: گوش بدین...
نیوتن: شما واقعا خیال می‌کنین، من نیوتن هستم؟
کارآگاه: خودتون اینطور خیال می‌کنین.

(نیوتن مظنونانه به اطرافش می‌نگرد.)
نیوتن: می‌تونم اطمینان کنم و رازی‌رو پیش شما فاش کنم، آقای کارآگاه؟
کارآگاه: معلومه.
نیوتن: من سر آیزاک نیستم. خودمو آیزاک نیوتن جا زده‌ام.
کارآگاه: به چه دلیل؟
نیوتن: به این دلیل که خاطر ارنستی رو پریشون نکنم.
کارآگاه: سر در نمی‌آرم.
نیوتن: آخه بر عکس من ارنستی واقعا بیماره، و این توهم بهش دست داده که آلبرت انیشتن اونه.
کارآگاه: این چه ربطی به شما داره.
نیوتن: اگه ارنستی پی ببره، که در واقع من آلبرت انیشتن هستم، قیامت به پا می‌کنه.
کارآگاه: می‌خواین با این حرف بگین که...
نیوتن: بله، فیزیکدان مشهور و کاشف نظریه نسبیت منم. متولد 14 مارس 1879 در اولم.

(کارآگاه کمی گیج و پریشان بر می‌خیزد.)
کارآگاه: بسیار خوشوقتم.
(نیوتن هم از جایش بلند می‌شود.)
نیوتن: به من فقط بگین «آلبرت».
کاراگاه: شما هم منو «ریچارد» صدا کنین.

(دست همدیگر را می‌فشارند.)
نیوتن: با اجازه، بهتون اطمینان می‌دم که من «سونات کرویتزر» رو بسیار نرم‌تر از اینی که ارنست هاینریش ارنستی اجرا می‌کنه، می‌زدم. «andante» هارو خیلی خشک و بی‌روح می‌زنه.
کارآگاه: من چیزی از موسیقی سرم نمی‌شه.
نیوتن: بنشینیم.
(نیوتن کارآگاه را روی کاناپه می‌نشاند. و دستش را روی شانهٔ او می‌گذارد.) ریچارد.
کارآگاه: آلبرت؟
نیوتن: شما دلخورین که حق بازداشت منو ندارین، درسته؟
کارآگاه: این چه حرفیه آلبرت.
نیوتن: دلتون می‌خواست به خاطر خفه کردن پرستار بازداشتم می‌کردین، یا به خاطر فراهم آوردن زمینهٔ ساختن بمب اتم؟
کارآگاه: این حرف‌ها چیه آلبرت.
نیوتن: اگه شما اون کلید برق کنار درو بزنین چه اتفاقی می‌افته، ریچارد؟
کارآگاه: چراغ روشن می‌شه.
نیوتن: شما یک اتصال برقی بوجود میارین. چیزی از برق سرتون می‌شه، ریچارد؟
کارآگاه: من فیزیکدان نیستم.
نیوتن: منم کمی از برق سرم می‌شه. من فقط از روی بررسی‌های طبیعت یک نظریه براش وضع می‌کنم. این نظریه رو به زبون ریاضی روی کاغذ می‌آرم فرمول‌هایی ازش استخراج می‌کنم. بعدش نوبت مهندس‌هاست. اونها دیگه فقط به فرمول‌ها عمل می‌کنن. اونها با برق همونطور رفتار می‌کنن که واسطه‌ها با روسپی‌ها. اونها از برق سوء‌استفاده می‌کنن، دستگاه‌های مختلف تولید نیرو می‌سازن و یک دستگاه فقط موقعی مورد استفاده قرار می‌گیرد که از شناختی که منجر به اختراعش شده، جدا شده باشه. به این ترتیب امروزه از دست هر الاغی برمیاد که یک لامپ رو روشن کنه... یا یک بمب اتم رو منفجر کنه.
(روی شانهٔ کارآگاه می‌زند.) و حالا می‌خواین منو به این خاطر بازداشت کنین، ریچارد. زیاد صورت خوشی نداره و اصلا عادلانه نیست.
کارآگاه: من که اصلا خیال بازداشت شما رو ندارم، آلبرت.
نیوتن: تنها به این علت بازداشتم نمی‌کنین که خیال میکنین من دیوونه‌ام. ولی شما که چیزی از برق سرتون نمی‌شه، چرا از فشردن کلید برق خودداری نکردین؟ شما در این مورد یک جنایتکارید، ریچارد. خب دیگه باید کنیاکم رو مخفی کنم وگرنه پرستار مارتا بل میاد و داد و بیداد راه می‌اندازه.
(نیوتن بطری را دوباره پشت نرده‌های بخاری مخفی می‌کند، اما گیلاسش را جا می‌گذارد.) خوش باشین.
کارآگاه: شما هم خوش باشین، آلبرت.
نیوتن: در واقع حقش بود که شما خودتونو بازداشت می‌کردین، ریچارد.
(دوباره به اتاق شماره 3 می‌رود.)

Albert Einstein, Robert Oppenheimer.jpg
 

Alamode

Registered User
تاریخ عضویت
20 اکتبر 2015
نوشته‌ها
220
لایک‌ها
137
سن
28
محل سکونت
خیلی دور،خیلی نزدیک

manuela89

مدیر انجمن ادبیات
مدیر انجمن
مدیر انجمن
تاریخ عضویت
5 نوامبر 2007
نوشته‌ها
1,636
لایک‌ها
1,239
94B17339.jpg

سیم های جادویی فرانکی پرستو/ میچ آلبوم

" آدم لازم نیست خیلی چیز از کسی داشته باشد تا به یادش باشه، فرانسیسکو. حتی یه چیز هم کفایت میکنه"
"حقیقت نور است. دروغ ها سایه هستند. موسیقی هر دو است"
گفت: "یادت باشه، فرانسیسکو. راز موسیقی این نیست که بلندتر بزنی؛ بلکه باید دنیا رو آروم تر کنی.»

نمی دانم این عبارت را چه کسی ابداع کرده. نمی دانم آن کلمه را چه کسی ابداع کرده. فقط می تونم بگویم که من از بدو تولد انسان با او روی زمین بوده ام و برای تک تک گره های فرش زندگی صداهایی ساخته ام، صداهایی که القاگر بیداری آدم هستند یا دردهایش یا عشق یا چهار فصل. اما در بی شمار آفریده هایم، هرگز آوایی برای "شغل" نساخته ام.
 
بالا