آژانس هواپیماییexchanging

(¯`·._ThE StOrY oF lOvE_.·´¯)

شروع موضوع توسط black_jack_of_black_city ‏10 دسامبر 2003 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. black_jack_of_black_city

    black_jack_of_black_city Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    1,449
    تشکر شده:
    49
    محل سکونت:
    با قلبی شکسته در انتظار مرگ گوشه ای نشستم . به آرز
    The Story Of LOVE


    Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: happiness, sadness, knowldge and all the others, includong LOVE. One day all of the feelings understood that the island was going to sink to the bottom of the ocean. So all the feelings prepared their boats to leave. LOVE was the only one that stayed. She wanted to save the island until the last possible moment.
    When the island was almost totally under, LOVE decided it was time to leave. She began looking for someone to ask for help. Just then Richness was passing by in a big boat. LOVE asked, "Richness, can I come with you on your boat?" Richness answered, "I'm sorry, but there is a lot of silver and gold on my boat, and there would be no room for you anywhere".
    Then LOVE decided to ask Pride for help who was passing in a beautiful boat. LOVE cried out, "Pride, help me please." "I can't help you," Pride said. "You are all wet and will damage my beautiful boat."
    Next, LOVE saw Sadness passing by. LOVE said, "Sadness, please let me go with you." Sadness answered, " LOVE, I'm sorry, but I just need to be alone now.
    Then LOVE saw Happiness. LOVE cried out, "Happiness, please take me with you." But Happiness was so overjoyed that he didn't hear LOVE calling to him.
    LOVE began to cry. Then, She heard a voice say, "Come LOVE, I will take you with me." It was an unknown feeling. LOVE felt so delightful that she forgot to ask his name. When they arrived on land, he went on his way. LOVE realized how much she owed him. LOVE then found Knowldge and asked, "Who was it that helped me?" "It was Time," Knowldge answered. "But why did Time help me when no one else would?" LOVE asked. Knowldge smiled and with deep wisdom answered, "because only Time is capale of understanding how great LOVE is."​
     
  2. خوبی کن

    خوبی کن کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏2 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    1,271
    تشکر شده:
    11
    ترجمه کن بلکي
     
  3. black_jack_of_black_city

    black_jack_of_black_city Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    1,449
    تشکر شده:
    49
    محل سکونت:
    با قلبی شکسته در انتظار مرگ گوشه ای نشستم . به آرز
    داستان عشق

    یکی بود یکی نبود. یه جزیره ای بود که تمام احساسات مثل شادی، غم، دانایی و همه احساسات دیگر از جمله عشق
    زندگی میکردند. یه روز همه احساسات متوجه شدن که جزیره داره زیر آب اقیانوس غرق میشه. بنابراین همه احساسات قایق هاشون رو آماده کردند که جزیره رو ترک کنن. اما فقط عشق
    موند که تا آخرین لحظه ممکن، جزیره رو حفظ کنه.
    وقتی دیگه جزیره داشت بطور کامل زیر آب میرفت، عشق
    هم تصمیم گرفت که جزیره رو ترک کنه. دنبال کسی میگشت که بتونه به اون کمک کنه. بعد از اون عشق
    ثروت رو میبینه که با یه قایق بزرگ رد میشده. عشق
    می پرسه: "من میتونم با قایق بزرگ تو بیام؟". ثروت جواب میده: "متاسفم، ولی انقدر طلا و نقره توی قایق من هست که دیگه جایی برای تو نیست."
    بعدد از اون عشق
    از غرور که با قایق قشنگ خودش داشته میرفته کمک میخواد و گریه کنان میگه: "لطفا کمکم کن". غرور جواب میده: "من نمیتونم کمکت کنم، چون تو تمام بدنت خیسه و اگه بیای توی قایق من قایق قشنگه منو خراب میکنی."
    بعد عشق
    غم رو دید که داشت رد میشد و گفت: "لطفا اجازه بده من با تو بیام" ولی غم جواب داد: "متاسفم ولی در حال حاضر من احتیاج دارم که تنها باشم."
    بعد عشق
    شادی رو دید و گریه کنان گفت: "لطفا اجازه بده من با تو بیام" ولی شادی انقدر غرق در شور و نشاط بود که اصلا متوجه صدای عشق
    نشد.
    عشق
    شروع به گریه و زاری کرد. بعد یه صدایی شنید که میگفت: "ای عشق
    با من بیا، من تو رو با خودم میبرم". اون یه صدای ناشناس بود. عشق
    انقدر خوشحال و ذوق زده شده بود که اصلا یادش رفت اسم اونو بپرسه. وقتی اونا به خشکی رسیدن، عشق
    میخواست بدونه که چقدر باید بابت کمکی که به اون کرده بهش بپردازه که دانایی رو میبینه و از اون میپرسه: "این کی بود که به من کمک کرد؟" دانایی جواب میده: "اون زمان بود که کمکت کرد". بعدد عشق
    میپرسه: "چرا فقط اون کمکم کرد وقتی هیچ کس دیگه ای حاضر کمک کردن به من نبود؟". دانایی با لبخند جواب میده: "چون فقط زمانه که توانایی فهمیدن عظمت عشق
    رو داره".[/b]
     
  4. ....P30....

    ....P30.... کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏27 جولای 2003
    نوشته ها:
    1,141
    تشکر شده:
    9
    محل سکونت:
    World Wide Web 8-)
    دمت گرم ما رو به حال و هواي عاشقي بردي ;)
     
  5. black_jack_of_black_city

    black_jack_of_black_city Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    1,449
    تشکر شده:
    49
    محل سکونت:
    با قلبی شکسته در انتظار مرگ گوشه ای نشستم . به آرز
    چاكريم!!

    ^_^
     
  6. Queen_of_hearts

    Queen_of_hearts کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏7 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    163
    تشکر شده:
    4
    محل سکونت:
    Every where!
    خيلى قشنگ بود!
    ولى بلكى از تو انتظار نداشتم!
     
  7. black_jack_of_black_city

    black_jack_of_black_city Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    1,449
    تشکر شده:
    49
    محل سکونت:
    با قلبی شکسته در انتظار مرگ گوشه ای نشستم . به آرز
    چيه مگه من آهنم؟
     
  8. ....P30....

    ....P30.... کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏27 جولای 2003
    نوشته ها:
    1,141
    تشکر شده:
    9
    محل سکونت:
    World Wide Web 8-)
    نه سنگ آهن !
     
  9. bahar13

    bahar13 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏25 می 2003
    نوشته ها:
    266
    تشکر شده:
    4
    لوس بود!
    و كليشه اي البته.
     
  10. Queen_of_hearts

    Queen_of_hearts کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏7 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    163
    تشکر شده:
    4
    محل سکونت:
    Every where!
    كم نه! ;)
    نه ولى تو از اين حرفا نمى زدى!!
     
  11. black_jack_of_black_city

    black_jack_of_black_city Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    1,449
    تشکر شده:
    49
    محل سکونت:
    با قلبی شکسته در انتظار مرگ گوشه ای نشستم . به آرز
    گفتم كه حالم بد شده
     
  12. daydad

    daydad کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏30 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    186
    تشکر شده:
    0
    بلکی ... خوشحالم که هنوز زیر آسمون خاکستری این شهر نزدیکای من یک نفر زندگی می کنه که می فهمه عشق چیه ... می خوام اینو واسه ی همه ی کسایی که فکر می کنم بهش نیاز دارن تعریف کنم ... و البته بیشتر از همه پیش خودم مرورش کنم.
     
  13. avajang.com .leftavajang.com.right
  14. black_jack_of_black_city

    black_jack_of_black_city Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    1,449
    تشکر شده:
    49
    محل سکونت:
    با قلبی شکسته در انتظار مرگ گوشه ای نشستم . به آرز
    خواهش ميكنم ديداد جون منو شرمنده ميكني


    و قابل توجه اوناييكه كارشون فقط مسخره كردن اين و اونه


    بي هنران هنرمندان را نتوانند ديد همچنانكه سگان بازاري سگان صيد را مشغله بر آرند(از دفتر خاطراتم)
     
  15. nima643a

    nima643a Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    140
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    tehran
    ايول باهال بود
     
  16. black_jack_of_black_city

    black_jack_of_black_city Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    1,449
    تشکر شده:
    49
    محل سکونت:
    با قلبی شکسته در انتظار مرگ گوشه ای نشستم . به آرز
    لا قابل..............
     
  17. Gt_Max

    Gt_Max Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏13 آگوست 2003
    نوشته ها:
    1,663
    تشکر شده:
    80
    محل سکونت:
    In Your Pantz
    اي بابا...

    ددد...

    اااا....

    اي ي ي ي بابا...

    چرا من اين طوري ميشم... :blink:

    ااا...

    ده بيا ... :blink:

    اي بابا...

    انگاري منو گذاشتند رو ويبره ! :D

    داستانش بد جوري منو گرفت ! متحول شدم ! :D

    ببخشيد اگه ما كم سر ميزنيم اين ورا ...

    چه كنيم ديگه داريم متحول ميشيم يه كم وقت مي خواد... :D
     
  18. vmf

    vmf کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏25 نوامبر 2003
    نوشته ها:
    504
    تشکر شده:
    2
  19. black_jack_of_black_city

    black_jack_of_black_city Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 سپتامبر 2003
    نوشته ها:
    1,449
    تشکر شده:
    49
    محل سکونت:
    با قلبی شکسته در انتظار مرگ گوشه ای نشستم . به آرز
    نميدونم كي اينو نبش قبر كرد يادش بخير حتي براي پست ها مون هم وقت ميذاشتيم قرمز كنيم

    هي...................