انديشه

شروع موضوع توسط newmind ‏21 ژوئن 2004 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. newmind

    newmind کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2004
    نوشته ها:
    14
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    tehran
    سلام.
    من از بعضي از مقالات صفحه ي انديشه ي روزنامه ي شرق خوشم مياد. يعني گاهي خيلي عالي هستن. مي خواستم به مرور يه سري رو جدا كنم - البته تو آرشيو سايتشون هم هست - و اينجا بزارم.
    اميدوارم مفيد باشه اين كار.

    اولين موضوع هم مقاله ايه كه دكتر اباذري راجع به زلزله ي بم نوشت كه البته قبلش به صورت سخنراني تو دانشكده جامعه شناسي دانشگاه تهران ارائه شده بود. متن زيبا و قشنگيه.

    لينكش رو اينجا ميزارم.

    يا هو!
     
  2. خرید بک لینکبازدیدیار - افزایش بازدید سایت و سیگنال های برند
  3. Kako

    Kako کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏18 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    1,160
    تشکر شده:
    8
    مرسي از نيومايند. كار خوبيه. چرا خود مطلبو نمياري ؟ اينجا بعضي ها مثل من ×ون گشاديشون مياد برن بيرون پي تي. البت شوما باس ببخشي بي ادبيه روم به ديفال ! بي ادبي كردم . شرموندتم. ولي مطلبو بياري كار بيتري بيد ببم جانيان من !
    شوما تو تاپيك خب كه چي هم تك مضراب هايي اومدي كه خوب به دل صاب مرده ما نشست. هر چند روزه بوديم و نتونستيم درست و درمون جواب بديم. فقط خونديم. ببينيم اينجا چه ميكني .
     
  4. newmind

    newmind کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2004
    نوشته ها:
    14
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    tehran
    مخلصيم دااش كاكو. اتفاقا مي خواستم همين كار رو هم بكنم. البت به يه شكل ديگه.
    يعني يه قسمتهاييش كه شايد جالبتر باشند رو از متن جدا كنم بزارم اينجا تا اگه كسي دوست داشت اصل مطلب رو هم بخونه. گرچه اين مطلب رو من اكثرش رو خوشم مياد و خوب نوشته شده. دكتر اباذري تقريبا بهترين استاد جامعه شناسي دانشگاه تهرانه. و ... همين ديگه! اينم يه تيكه هايي از متن:



    "
    تئودور آدورنو نوشت كه بعد از آشويتس هر نوع سخن گفتن درباره فرهنگ كار مهمل يا « آشغالي» بيش نيست و در جاي ديگر گفت كه بايد در برابر فاجعه سكوت كرد اما نبايد آن را به فراموشي سپرد، بايد خاطره آن را زنده نگه داشت
    "


    "
    سخن گفتن از آنچه در بم اتفاق افتاد ناممكن است، اما ما محكوميم كه درباره آن سخن بگوييم. بنابراين ناگزيريم كه در مرز ميان معنا و بي معنايي، ميان اخلاق و عدم اخلاق، ميان مهرباني و سبعيت سرگردان بمانيم. ما بايد سخني با معنا درباره اين رخداد بگوييم و نفس اين سخن گفتن نوعي رفتار اخلاقي باشد و نشان مهرباني ما با قربانيان. اما درست زماني كه دهان به سخن گفتن باز مي كنيم مي بينيم كلمات مي گريزند، نفس سخن گفتن به نوعي همدردي كليشه اي و غيراخلاقي فرو كاسته مي شود و مهرباني ما به نوعي خودنمايي بدل مي شود كه چيزي به جز سبعيت نيست. آنچه در اين نوع رخدادها فرو مي ريزد در و ديوار نيست بلكه زبان نيز هست. ما از لابه لاي ويرانه ها تكه پاره هايي را بيرون مي كشيم كه زماني انسان بودند. بنابراين ناگزيريم كه از ويرانه هاي زبان نيز چيزهايي را بيرون كشيم كه زماني معنايي داشتند. رسم روزگار ماست كه براي توصيف اين رخداد از الفاظ فاجعه بار و دهشتناك «فاجعه» و فاجعه بارتر و دهشتناك تر از آن، «عمق فاجعه» استفاده كنند. كليشه هاي «فاجعه» و «عمق فاجعه» براي هر آن كس كه به جان انسان و جان زبان- اين دو يكي بيش نيستند- اندك حساسيتي دارد نشان سرسري گرفتن همان رخداد است و در نتيجه نشان سبعيت و نامهرباني ما. آيا بايد واژه اي جديد جعل كرد؟ جعل واژگان، خاص زمانه تنعم است نه زمانه عسرت. وانگهي اگر واژه اي نيز جعل كنيم دو روز ديگر به سرنوشت كليشه هاي «فاجعه» و «عمق فاجعه» دچار نخواهد شد؟

    من اندكي پيشتر ناخودآگاه از واژه هاي «استفاده كنند» استفاده كردم. آيا واژه استفاده در همين مغاك با معنايي و بي معنايي معلق نيست؟

    بنابراين ما نيز از «فاجعه» بم و «عمق فاجعه» در بم سخن مي گوييم اما بايد واقف باشيم كه اين كلمات در عين حال كه نشان همدردي و مهرباني ما با قربانيان اند نشان سبعيت ما نيز هستند.



    "
     
  5. ehsan

    ehsan Administrator

    تاریخ عضویت:
    ‏5 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    7,924
    تشکر شده:
    3,609
    محل سکونت:
    Internet
  6. newmind

    newmind کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2004
    نوشته ها:
    14
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    tehran
    مرسي احسان خان. لطف داري.


    من اين جمله ي آدورنو كه مي گفت:"بعد از آشوويتس سخن گفتن راجع به فرهنگ مهملي بيش نيست." رو درك نمي كردم. تا اين كه كتاب "مرگ كسب و كار من است" رو خوندم كه احمد شاملو ترجمه ش كرده، و تازه با عظمت جنگ جهاني دوم و عمق فاجعه اي (با عرض معذرت از جناب اباذري) كه اونجا رخ داده آگاه شدم. به دوستان پيش نهاد مي كنم حتما بخوننش. زندگي يكي از افسران اس اس در قالب يك رمان آورده شده.



    يه مطلبي تو صفحه انديشه شرق بود راجع به "نيل پستمن". معرفي جالبي بود. من با اين مقاله باهاش آشنا شدم. راجر واترز هم يكي از بهترين آلبوم هاش رو “amused to death” به ايشون تقديم كرده. البته اين عنوان يكي از كتابهاي پستمن هم هست.

    يه تيكه هايي از اين معرفي رو اين زير ميارم به همراه لينك صفحه ي مربوطه!
     
  7. newmind

    newmind کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2004
    نوشته ها:
    14
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    tehran
    نيل پستمن ۵اكتبر سال جاري درگذشت و اين مطلب به همين مناسبت تهيه شده بود. از تأخيري كه در چاپ آن رخ داد پوزش مي خواهيم.

    ساعت ۴۰/۹ دقيقه شب، موقع پخش برنامه «لري كينگ»، خبر، خيلي سريع از گوشه پائين و راست صفحه وارد كادر شد، از جلوي چشم ميليون ها بيننده CNN گذشت و بعد همان طور بي سروصدا- و بي اعتنا به چند ميليون نفري كه محو تصوير و صداي برنامه او را از دست داده بودند- از كادر خارج شد: «استاد دانشگاه نيويورك و منتقد اجتماعي، نيل پستمن در ۷۲ سالگي درگذشت.»با وجود ناراحتي اقليتي كه هم توانستند خبر را بخوانند و هم اين «استاد دانشگاه» و «منتقد اجتماعي» را مي شناختند و با وجود ناراحتي رفقا، همسر و فرزندان پستمن و با اين كه نمي دانم بعد از مرگ دقيقاً چه اتفاق هايي برايش افتاده و كجاها رفته، مي توانم شرط ببندم در هفتاد و دوساعت بعد از مرگش، حداقل دو بار نتوانسته جلوي خنده اش را بگيرد.بار اول در مراسم تدفين وقتي كه در اوج مراسم و وسط سكوت غم انگيز دوستانش يك دفعه زنگ موبايل يكي از مدعوين به صدا درآمد و بار دوم دو روز بعد از مرگش، وقتي آرنولد شوارتزنگر به فرمانداري ايالات كاليفرنيا انتخاب شد.

    نيل و كتاب هايش

    اگر كمي صبر كنيد به شرط بندي من، خنده نيل و انتخاب آرنولد هم مي رسيد. منتها قبل از آن بايد آن عده از خواننده ها را كه براي شناختن يك نفر به كنسرو معرفي كتاب هايش اكتفا مي كنند، راضي كنم. اگر از اين دسته هستيد، پس اين بند بايد برايتان كافي باشد در غير اين صورت پيشنهاد مي كنم، خط ها را يكي در ميان بخوانيد و برويد سراغ بند بعد.احتمالاً تا موقعي كه مرگ پستمن، شما را به نوشتن مطلبي براي او وادار نكند، متوجه اين نكته واضح نخواهيد شد كه مشخص كردن رشته اصلي و زمينه كاري او واقعاً كار سختي است؛ او درباره «آموزش» تحقيق مي كرد و مي نوشت. قبل از هر چيز يك معلم بود و حتي تا همين اواخر هم از نوشتن درباره آموزش دست برنداشت. اما وقتي فهميد- و خيلي زود هم فهميد- كه بچه ها بي اعتنا به همه جان كندن هاي معلم ها و متخصصين آموزش، آن بيرون در كلاس هاي واقعي بزرگ مي شوند، كارش را روي اين مدرسه هاي جديد متمركز كرد. روي چيزهايي كه جاي مدرسه ها را گرفته بودند؛ رسانه ها (و مخصوصاً تلويزيون).سال هاي بعد، بيشتر از هرچيزي، (حتي تلويزيون) به تكنولوژي فكر مي كرد و اين كه آيا به همان اندازه كه آگهي هاي خوش رنگ و جذاب تلويزيوني مي گويند، بي خطر و مفيد هست يا نه؟ پستمن اولين كتابش «تلويزيون و آموزش انگليسي» را در ۱۹۶۱ منتشر كرد. در اين كتاب كه يكسال قبل از «كهكشان گوتنبرگ» مك لوهان منتشر شد، او درباره ايده هايي كه مك لوهان بعدها در كتاب هايش مطرح كرد، صحبت مي كند و پايه هاي چيزي را مي ريزد كه بعداً اسمش را «بوم شناسي رسانه اي» مي گذارد.چند كتاب بعدي اش را مشتركاً با چارلز دينگارتز مي نويسد كه دو تا از مهمترين هاشان يكي «زبان شناسي» (گفتم كه مشخص كردن حيطه كاري اش كار سختي است) و ديگري «آموزش به عنوان يك فعاليت مخرب» است (كتاب معروفي كه بخشي از موج اصلاحات آموزشي دهه ۶۰ و اوايل دهه ۷۰ بود).بعد از همكاري با دينگارتز، كتاب« گفت وگوي ديوانه وار، گفت وگوي احمقانه» را در زمينه معناشناسي و ارتباطات بين فردي منتشر كرد كه با استقبال روبه رو شد. در كنار فعاليت هاي دانشگاهي، كم كم تلاش هايش را متوجه تلويزيون كرد تا سه گانه اش را تأليف كند: «آموزش به عنوان يك فعاليت سازنده» (اگرچه اسمش نقيض، كتاب، آموزش به عنوان يك فعاليت مخرب است، بيشتر نوعي دنباله براي آن كتاب محسوب مي شود) «زوال كودكي» (به عقيده چند نفر از دوستانش، بهترين كتاب اوست كه تحت تأثير شهرت كتاب بعدي اش كمتر مورد توجه قرار گرفته) و «زندگي در عيش، مردن در خوشي» (معروفترين كتابش كه در ۱۹۸۵ منتشر و به ۸ زبان ترجمه شد. ترجمه تحت اللفظي اسم كتاب چيزي مي شود شبيه «سرگرم كردن خودمان تا سر حد مرگ»).بعد از چند متن كوتاه، تكنوپولي، تسليم فرهنگ به تكنولوژي را نوشت. سپس به همراه استيو باروس «چگونه اخبار تلويزيون را تماشا كنيم» را تأليف كرد. دو كتاب آخرش «پايان آموزش» و «ساختن پلي به قرن ۱۸» بودند. (آخري در ۱۹۹۹ منتشر شد). در مجموع در زمان مرگش، صاحب ۲۰ كتاب و بيش از ۲۰۰ مقاله بود كه بعضي هايشان را براي نيويورك تايمز و نيشن نوشته بود (با وجود نوشتن براي نيشن اساساً دست چپي بود).از كتاب هاي پستمن، «زوال كودكي»، «زندگي در عيش مردن در خوشي» و «تكنوپولي» به فارسي ترجمه شده اند. محمد صادق طباطبايي هم مترجم كار هاي اوست و كارش را هم خيلي خوب بلد است.

    نيل و تلويزيون

    پستمن هميشه درباره تبعات تكنولوژي ها فكر مي كرد و تلويزيون هم از اين قاعده مستثني نبود. امروز البته اين كه تلويزيون، چه ضررهايي براي فرد و خانواده و جامعه دارد و چيزهايي از اين قبيل را مي توانيد از هر شبكه تلويزيوني اي ببينيد و بشنويد! ولي اواخر دهه ۵۰، اوايل دهه ۶۰ وقتي پستمن تحقيقات جدي اش را روي تلويزيون شروع كرد از چنين اجماعي خبري نبود. برعكس اين ايده كه «تلويزيون، برنامه درسي اول است و مدرسه، دوم»، حرف نسبتاً جديدي بود.معروفترين كتاب او «زندگي در عيش، مردن در خوشي» هم درباره تلويزيون بود: «خيلي سخت است كه بخواهيد درباره تأثير فرهنگ عامه و تلويزيون مطلبي بنويسيد و نخواهيد كه به «زندگي درعيش، مردن در خوشي» ارجاع بدهيد. يكي از آن كتاب هاي پايه است كه مجبوريد به آن ارجاع بدهيد.»نيل در «زوال كودكي» هم به تأثير تلويزيون بر كودكان پرداخت. مقدمه او در زوال كودكي اين بود كه تا قبل از تلويزيون و در جهاني با فرهنگ مكتوب، كودكان، دنيايي مجزاي مخصوص به خودشان را داشتند. بزرگترها حريم اين دنيا را حفظ مي كردند و از وارد شدن مسائلي مثل مرگ، مسائل جنسي و درد به دنياي بچه ها جلوگيري مي كردند. از طرفي بچه ها نمي توانستند تا زماني كه «بچه» هستند، بخوانند. پس به دنياي كتاب ها؛ جايي كه پر بود از مسائل دنياي بزرگ تر ها راهي نداشتند. در حقيقت، «خواندن» دنياي بزرگ ترها و كوچك ترها را از هم جدا مي كرد. اما ورود تلويزيون همه چيز را عوض كرد. تماشاي تلويزيون، نيازي به سواد ندارد. پدر و مادر ها هم عملاً نمي توانند مانعي محسوب شوند. اين طور بچه ها با خشونت، مرگ و مسائل جنسي خيلي زودتر از قبل آشنا مي شوند؛ دوران كودكي به پايان مي رسد. «تلويزيون نسبت به بچه ها بي عاطفه و غير انساني است. چون به آنها جواب سئوال هايي را مي دهد كه هرگز نپرسيده اند.» پستمن نگران بود كه در چنين فرهنگي، مرز هايي كه دنياي بچه ها را از خطر ها و وسوسه هاي دنياي بيرون حفاظت مي كرد، نابود شود.البته تبعات تلويزيون، محدود به اين يكي نمي شد. تلويزيون، «زندگي كردن» را عوض كرده بود هميشه در كلاس هايش مي گفت: «شما بايد بفهميد كاري كه آمريكايي ها مي كنند، تلويزيون تماشا كردن است. نمي گويم آنها كه هستند، ولي اين كاري است كه آنها مي كنند: «آمريكايي ها ... تلويزيون ... تماشا مي كنند.»


    ادامه.....
     
  8. Kako

    Kako کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏18 اکتبر 2003
    نوشته ها:
    1,160
    تشکر شده:
    8
    آقا شرمنده خارج از موضوع بحث میکنم. اینجور متن های بلند با این فونت و اندازه ریز و ترکیب رنگ خیلی رغبت بر انگیز نیست برای خوندن......(با عرض شرمندگی ها جناب نیومایند شرمنده جدا ) حتی پستای بلند خودمم بچه ها نمیخونن :(
    اگر میشد یه روش برای بهتر دیدن اینجور متن ها اختراع میشد خیلی خوب میشد..........اگر............
    درباره این بخش آخر متن درباره تلویزیون موافقم خیلی !نظر درستی داره اونی که نوشته.......کاملا محقه درباره بچه ها و تلویزیون....
    منظورم از اختراع اینه که یه فرمت(ترکیبی از فونت و رنگ و اندازه ) ایجاد کنیم که بدونیم برای خوندن روزنامه واری حتی متون بلند هم خوبه و خسته کننده نیست و تا حدی هم چشم نواز باشه......

    شرمنده این پستمونو شما ندید بگیر..........
    :)
     
  9. newmind

    newmind کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2004
    نوشته ها:
    14
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    tehran
    كاكو جان شرمنده م ها! ولي چرا انقدر نوشتي شرمنده م؟ خوب قبول دارم طولانيه و رقبتي براي خوندنش پيش نمياد. براي همين هم لينك مطلب اصلي رو مي زارم كه اگه كسي خواست اونو بخونه كه احتمالا قشنگتر و واضح تره! ولي فكر نمي كنم اگه راهي هم باشه كه مطلب رو قشنگ تر بكنه، حال اجراش باشه. قبول كن كه صفحه بند نيستيم كه! در هر صورت شرمنده. كمتر تكرار مي شه!

    راستي يه چيز ديگه: من با رفقا كه حرف مي زنم، خيلي از تيكه كلاماي فيلما گاهي استفاده ميشه. مخصوصا! آژانس و شب يلدا. از قبل هم كه آمارت رو گاهي داشتم(!) خيلي رفرنس مي دي به اينا. در هر صورت ايمايه خيلي خوشبختيم. به بزرگي خودتون ببخشين ديه!
     
  10. newmind

    newmind کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2004
    نوشته ها:
    14
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    tehran
    يكي از قشنگترين مفاهيمي كه تو صفحه انديشه باهاش آشنا شدم،‌ مفهوم "ديگري" بود. چيزي كه جالبه واسم اينه كه فيلسوفا (شايد البته) دم دست ترين و بديهي ترين مفاهيمي كه ما روزانه باهاش برخورد مي كنيم و از اول متولد شدن عادي ومعمولي ميشه واسمون رو آناليز مي كنن و به صورت كانسپت هاي اوليه نگاهشون مي كنن.

    يه تيكه هايي از اين مقاله رو اينجا ميارم و لينكش رو هم زير مطلب مي زارم.

    راستي يه توضيحي هم بدم كه اگه بشه دوستان هم اينجا بنويسن و ادامه بديم. بيشتر گرايش فكري خودم اينجا مسائل اجتماعيه. البته مساله اجتماعي نه. منظورم انسانه به مثابه يه موجود اجتماعي. حرفه اي هم اين مطلب رو دنبال نمي كنم. در حد علاقه و مطالعات پراكنده ست. ولي اگه كسي چيزي خونده كه به نظرش جالب بوده، يا مفهومي كه مي تونه كمك كنه به درك موجوديت انساني، خيلي ممنون مي شم اينجا چيزي بنويسه، تا مسير مطالعاتي(!!!) رو تو اين زمينه يه خورده منظم كنم.

    يه فيلم هم تو اين زمينه هست كه شايد علاقه مندتون كنه به بحث. "كودك وحشي" كه فكر كنم تروفو ساخته ش. خلاصه يه چيزي بنويسين گاهي ديگه. كاك ياسر حداقل شما بنويس يه چيزي!
     
  11. newmind

    newmind کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏20 آپریل 2004
    نوشته ها:
    14
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    tehran
    • شما بحث خود را با تحليلى از هوسرانى و ولع لذت پى مى گيريد: «آنچه نوازش مى شود به معناى درست كلمه لمس نمى شود. نوازش جوياى نرمى يا گرمى اين دستى نيست كه از طريق تماس عرضه مى شود. همين جست وجوى نوازش است كه ذات آن را بر مى سازد، آن هم به ميانجى اين واقعيت كه نوازش نمى داند در جست وجوى چيست. اين ندانستن، اين بى نظمى ساختن بنيادين، نكته اى اساسى و ذاتى است. اين كار همانند بازى با چيزى است كه از دست مى گريزد، بازى اى مطلقاً بدون طرح يا برنامه، نه با چيزى كه مى تواند مال ما يا خود ما شود، بلكه با چيزى ديگر، هميشه ديگر، هميشه دست نيافتنى، و هميشه پيش رو. و نوازش در حكم پيشگويى و استقبال از اين آينده ناب بدون محتوا است.»




    • آنچه در ذيل مى آيد سطورى از فصل مختص به رابطه عاشقانه در «زمان و «ديگرى»» است: «تفاوت جنسى معادل دوگانگى دو جزء مكمل نيست. زيرا پيش فرض دو جزء مكمل، يك كل از قبل موجود است. اما گفتن اين كه وجود يك كل پيش فرض دوگانگى جنسى است معادل آن است كه عشق را از قبل به مثابه آميزش و يگانگى (Fusion) تعريف كنيم. اما شور عشق، برعكس، چيزى نيست جز دوگانگى غلبه ناپذير موجودات؛ اين رابطه اى است با آن چيزى كه هماره از دست مى گريزد. اين رابطه بنا به ماهيتش غيريت را خنثى نمى كند، بلكه آن را برپا نگه مى دارد. [...] ديگرى در مقام ديگرى ابژه اى نيست كه مال ما مى شود، يا به ما بدل مى شود، برعكس، ديگرى به درون رمز و راز خود عقب مى نشيند. [...] آنچه در اين مفهوم از امر مؤنث براى من مهم است نه صرفاً امر غيرقابل شناخت، بلكه وجهى از وجود است كه بر گريختن و دور شدن از نور مبتنى است. امر مؤنت در عرصه هستى نوعى رخداد است، رخدادى متفاوت با تجلى و تعالى مكانى كه به سمت نور مى رود؛ امر مؤنث نوعى گريز از برابر نور است. شيوه بودن امر مؤنث مخفى شدن، يا شرم است. پس مبناى اين غيريت امر مؤنث، بيرونى بودن (exteriority) بسيط و ساده ابژه نيست. اين غيريت از نوعى تقابل اراده ها نيز ساخته نشده است.»

    ...............................................................................................................


    رابطه من _ آن

    ما بيشتر چيزها را به عنوان «آن _ چيزها» تجربه مى كنيم. آنها به ادراك ما پاسخ نمى دهند، ادراك ما آنها را دگرگون نكرده است. ما آنها را به عنوان ابژه، به عنوان «آن» تجربه مى كنيم. حتى اگر ميان تجارب بيرونى و درونى تمايز بگذاريم، باز هم نخواهيم توانست چيزى مهم يا متفاوت به تجربه مان بيفزاييم. به واقع بنابر ادعاى بوبر، حتى ايجاد تمايزى ميان آن دسته تجربه هايى كه گشوده اند و آن دسته اى كه رازآميز و سرى اند، هيچ چيز بيشترى به دست نمى دهد. ما در اساس، «ديگرى» را در مقام يك «آن» تجربه مى كنيم. هيچ ارتباطى و نه هيچ پيوندى ميان نگرنده و نگريسته وجود ندارد. در اين حالت، تجربه كاملاً در طرف فرد نگرنده قرار دارد و نه در آنچه نگريسته مى شود. اما اين قسم تجربه، صرفاً بخشى از آگاهى ما را از جهان تشكيل مى دهد.

    رابطه من _ تو

    وقتى به «ديگرى» در مقام «تو»، در مقام موجودى رابطه مند نزديك مى شويم، به سطح ديگرى از آگاهى و وقوف دست مى يابيم. «تو» توسط آگاهى من از او تغيير مى كند و از اين طريق به من پاسخ مى گويد _ و بدين سان رابطه اى ميان «من» و «تو» برقرار مى سازد. بوبر سه زمينه اى را ذكر مى كند كه ما در آن از «تو» آگاه مى شويم:

    ۱- در طبيعت: اين زمينه موجد حداقل آگاهى خام از «تو» است _ ديگر مخلوقات، بسته به آگاهى خودشان از «توبودگى» ما، مى توانند به ما پاسخ دهند يا ندهند. وقتى مى كوشيم با آنها رابطه برقرار كنيم (كه به واقع هرگز با يك ابژه يا شى چنين نمى كنيم)، لاجرم صرفاً در «آستانه كلام» قرار داريم _ زيرا هرگز نمى دانيم آيا آنها ما را در مقام «تو» مى فهمند يا نه.

    ۲- نزد انسان هاى ديگر: اين رايج ترين شيوه تجربه يك «تو»ى ديگر است. ما در همان حال كه مى توانيم اشخاص ديگر را در مقام ابژه يا شى تجربه كنيم، وقتى از آنها در مقام يك «تو»ى ديگر آگاه مى شويم، آنها را به عنوان موجودات كامل، صرفاً «مى شناسيم» - موجودى كه مى توانيم قدم به رابطه با او بگذاريم. وقتى فردى ديگر را مورد خطاب قرار مى دهيم، معمولاً پاسخى دريافت مى كنيم. اين امر، رابطه «من _ تو»يى را با «ديگرى» برقرار مى سازد و در مكالمه و گفت وگو تحقق تام مى يابد.

    ۳- در موجودات معنوى: اينجاست كه شيوه بيان ما به رازدارى و عرفان نزديك مى شود. زيرا بوبر مى گويد «در اينجا رابطه مه آلود مى شود، با اين حال خود را هويدا مى سازد؛ اين رابطه از كلام استفاده نمى كند، با اين حال تمناى آن را دارد.» سرانجام، نمى توانيم از آن «تو»يى كه بدان واقفيم، سخن بگوييم _ با اين حال چنين به نظر مى رسد كه «اينجا» نزد ما حاضر است.

    از كجا مى دانيم آيا «تو» وجود دارد

    بوبر مى گويد: «ولى ما به چه حقى آنچه را بيرون از كلام قرار دارد [و به بيان درنمى آيد] داخل رابطه با جهان كلمه نخستين مى كنيم؟» جانمايه پاسخ او چنين است: ما درمى يابيم كه هر شى اى كه با آن مواجه مى شويم، مى تواند يك «تو» باشد اگر كه تصميم بگيريم آن را چنين ببينيم. «در هر ساحتى، طى هر فرآيندى از شدن و صيرورت، ما به وجهى از «تو»ى ابدى مى نگريم. در هر يك، ما از لمحه و نفسى از «تو»ى ابدى آگاه مى شويم. در هر «تو»، «تو»ى ابدى را خطاب قرار مى دهيم. الاهيات بوبر از دل همين نكته برمى خيزد.



    لينك اصلي مطلب
     
عسل طبیعی و گرده گل ایرانیخدمات پی پال، وسترن یونیون