آژانس هواپیماییexchanging

به یاد ساعدی

شروع موضوع توسط Behrooz ‏20 ژانویه 2006 در انجمن ادبیات

  1. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    زمستانی دیگری را در غربت آغاز می‌کنیم؛ سرد و سربی. اما ساعدی دیگر نیست تا از غربت و آوارگی بنویسد. در جمع غریبان، صدایی دیگر خاموش شده است.
    او دیگر نیست. او که خود تجسم غربت بود و درعین حال، غربت را برنمی‌تابید و هرگز با غم غریبی و غربت که به جانش چنگ انداخته بود و سایه‌ی شوم «واهمه‌های بی‌نام نشان» ــ و گاه «با نام و نشان» ــ که او را آنی رها نمی‌کردند، نتوانست کنار بیاید.

    «جوانمرگی در ادبیات» را نخستین‌بار هوشنگ گلشیری با نگاهی به زندگی و کارنامه‌ی نویسندگان مطرح کرد؛ این‌که چگونه و چرا نویسندگان ایرانی هنوز به دوران سالمندی نرسیده، «جوانمرگ» می‌شوند (سخنرانی «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی»، سال 1356 در انجمن فرهنگی ایران و آلمان). البته منظور گلشیری فقط مرگ در سنین جوانی یا خودکشی نویسندگان نبود. او می‌گفت اغلب نویسندگانِ بنام ایران در ایام جوانی، زیباترین آثار خود را می‌آفرینند و سپس بنا‌به دلایل بسیاری (که مهم‌ترین‌شان را سانسور و رفتار حکومت‌گران نسبت به نویسندگان و روشنفکران می‌نامد)، «جوانمرگ» می‌شوند و فاقد خلاقیت.
    عباس میلانی در مقاله‌ی «جوانمرگی پیرِ ما» (درباره‌ی هوشنگ گلشیری) موضوع جوانمرگی را به‌زیبایی پی گرفت و به آثار هوشنگ گلشیری پرداخت که هرچند در آثار بعد از «شازده احتجاب» نیزهمواره پویا بود و در زمینه‌های نثر و ساختار داستان کوتاه و بلند به اوج‌های دیگری رسید، اما او هم سرانجام «جوانمرگ» شد و در جوانی درگذشت. («صیاد سایه‌ها»، عباس میلانی، ص 71-87 شرکت کتاب، لُس‌آنجلس).

    غلامحسین ساعدی هم در عرصه‌ی نویسندگی «جوانمرگ» شد! آن‌هم نه یک بار، بلکه دو بار و شاید هم سه بار! او شقه شقه شد! بار اول ساواک او را با آوردن جلوِ دوربین تلویزیون و نمایشِ مثلا “ندامتش” شقه کرد! پس از آن نمایشِ مضحک “ندامت”، ساعدیِِ نویسنده و خالق آثاری چون «عزاداران بَیَل»، «ترس و لرز»، «واهمه‌های بی‌نام و نشان» و… به انسانی ملول و رقت‌آور و حشت‌زده تبدیل شد؛ به الکل پناه برد عزلت گزید و از شور و شر افتاد. و به این ترتیب ساعدی نویسنده مُرد! به قول شاملو: “” آنچه از ساعدی، (هنگامی که) زندان شاه را ترک گفت (باقی ماند) جنازه نيم جانی بيشتر نبود. ساعدی با آن خلاقيت جوشان پس از شکنجه های جسمی و بيشتر روحی زندان اوين، ديگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپيد و تپيد تا مرد.”
    اما با دیدن جرقه‌های انقلاب، ساعدی باز به نوشتن بازگشت و این‌بار، اغلب سرمقاله‌های سیاسی و مطالب تند انقلابی برای نشریه‌های چپ و چریکی می‌نوشت. با چریک‌های فدایی خلق همکاری نزدیک داشت و نوشته‌هایش در دیگر نشریه‌های چپ نیز منتشر می‌شد. اما از ساعدی نویسنده‌ی خلاق دراین ایام، کم‌تر خبری هست. او که در زمان شاه، بهترین رفقایش مانند صمد بهرنگی و بهروز دهقانی و علیرضا نابدل و مناف فلکی و… را از دست داده بود، حالا در طلیعه‌ی حکومت انقلابی هم شاهد اعدام و تیرباران برخی از بهترین دوستانش مانند شکرالله پاک‌نژاد و سعید سلطانپور شد. در همین حال بسیاری از یارانش به زندان افتاده یا در گوشه و کنار جهان آواره شدند. بخش‌های دیگری از او شقه می‌شد!
    با قلع و قمع نیروهای «دگراندیش» و به‌ويژه پس از سرکوبی جبههء دموکراتیک ملی، ساعدی هم سرانجام مخفی شد و ماه‌ها از مخفیگاهی به مخفیگاهی دیگر می‌رفت. نزدیک به یک سال در میهن خود به حالت مخفیانه و تبعیدی می‌زیست. در این دوران بارها و بارها پدر پیر و برادرش را دستگیر کردند تا ساعدی خود را به مقامات معرفی کند. تا آن‌که سرانجام به ناچار از کشور خارج شد و به خیل آوارگان و تبعیدیان و خود‌تبعیدیان و مهاجران پیوست. مرگ دوم او دراین سال‌های آوارگی و غربت اتفاق افتاد. هرچند دراین مدت، تلاش‌های زیادی کرد که باز بنویسد و بیش‌تر بنویسد (و نوشت)، اما غم غربت و بیماری جسمی مانع می‌شدند و نوشته‌هایش در تبعید، هرگز به اوجی که ازآن فرود آمده بود نرسید. ساعدی در تبعید سر شار از اندوه و هول و ولا بود. شاید کمتر نویسنده‌ای مانند ساعدی روزگار دوزخی یک تبعیدی را این چنین جاندار توصیف کرده باشد:
    “… احساس می‌ کنم که از ریشه کنده شده‌ام. هیچ چیز را واقعی نمی‌بینم. تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم. خیال می‌کنم داخل کارت پستال زندگی می‌کنم. از دو چیز می‌ترسم: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدارشدن. سعی می‌کنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم. و در فاصلهء چند ساعت خواب، مدام کابوس‌های رنگی می‌بینم. مداوم به فکر وطنم هستم. مواقع تنهایی، نام کوچه‌ پس کوچه‌های شهرهای ایران را با صدای بلند تکرار می‌کنم که فراموش نکرده باشم. ….. تمام وقت، خواب وطنم را می‌بینم. چند بار تصمیم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل کشور. حتی اگر به قیمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چیز را نفی می‌کنم. از روی لج حاضر نشدم زبان فرانسه یاد بگیرم….. بودن در خارج بدترین شکنجه‌هاست. (فرانسه) هیچ چیزش متعلق به من نیست و من هم متعلق به آنها نیستم. و این چنین زندگی کردن برای من بدتر از سال‌هایی بود که در سلول انفرادی زندان به سر می‌بردم.”
    (شرح احوال، الفبا، شماره 7، پاییز 1365، پاریس، ص 4 و 5 )
    پس از آن دیگر ساعدی تخته‌بند تنی بود بیمار و افسرده و سرشار از ترس و لرز و واهمه که روی دوش خودش سنگینی می‌کرد. در زمستان سردی ( سال 1985) که دیگر از نا رفته و از پا افتاده بود، خسته و کوفته، دلگیر و دلمرده، تخته‌بند تنش را سرانجام زمین گذاشت و رفت، فقط 50 سال داشت. نویسنده‌ای که هنوز شاهکار را ننوشته بود: “… هر شب و روز صدها سوژهء ناب مغز مرا مرا پر می‌کند. فعلا شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یک مرتبه موادی بیرون بریزد….” (همانجا، ص 5) آری، ساعدی در 50 سالگی جان سپرد! با ده‌ها اثر نانوشته که در ذهنش جوانه می‌زد و می‌جوشید. چندتایی شاید از آثار ماندگار ادبیات ما می‌شدند. غلامحسین ساعدی در یک محیط باز و معقول و به ویژه پس از رهایی از چهارچوب‌های تنگ و باریک و تاریک ایدئولوژی‌هایی که دچارش شده بود، می‌توانست آثار بدیعی خلق کند. ساعدی از مارکز و دیگر نویسندگان بزرگ دنیا و برندگان جوایز نوبل و … چیزی کم نداشت. او پیش از مارکز به آن فضاهای اثیری و گاه خوفناک رئالیسم جادویی گام گذاشته بود. تازه می‌خواست به زبان مادری‌اش هم بنویسد. ساعدی که خالق چندین کتابِ اثرگذار در زبان فارسی بود، به زبان مادری خود فقط یک اثر خلق کرده بود: داستانی به ‌نام «قوردلار» (گرگ‌ها). همین!
    *

    من هنگامی که نخستین‌بار ساعدی را در پاریس دیدم، تازه از بستر بیماری برخاسته بود. رنجور و شکسته بود و خیلی بیش‌تر از سن واقعی‌اش (49 سال) نشان می‌داد؛ با موهای انبوه و پریشان جوگندمی و سبیلی پُرپشت و ریشی نتراشیده. آپارتمانش در خارج جاده‌ی کمربندی پاریس (پره فه ریک) در شهرک مهاجرنشین “بانیوله” بود؛ محله‌ای غمگین و بی‌هویت که اصلاً شبیه پاریس نبود؛ با ساکنانی اغلب عرب و آفریقایی. اما آپارتمان ساعدی پُر از گل و گیاه بود. آن روز، درمورد همه چیز صحبت کردیم ؛ از سیاست و هوا و کتاب و شعر و سینما… اما وقتی صحبت به تبریز و سراب و سبلان و سرعین رسید، آن خطوط درهم و برهم رنج و اندوه ناگهان از چهره‌اش زایل شد و چشم‌هایش از پشت عینک درخشیدن گرفتند. ترکی حرف می‌زدیم و او از لهجه‌ی سرابی من خوشش می‌آمد. سخن گفتن به ترکی او را همواره به وجد می‌آورد. خاطره‌ای داشتم که حسابی خنداندش! در شب‌های شعر مجله خوشه، منِ نوجوان شهرستانی که برای همین منظور از سراب به تهران رفته بودم، به صلاحدید دوستی که ساعدی را می‌شناخت، به دفتر خوشه و پیش شاملو رفتم و با ترس و لرز و خجالت خاص شهرستانی‌ها و با فارسی ‌ای که مرتب لکنت زده می‌شده، گفتم که از قوم و خویشان دکتر ساعدی هستم و نیاز به بلیط ورودی دارم. شاملو هم البته بلیطی برایم دستور داد و مرا خوشحال‌ترین “سرابی” روی زمین کرد!
    گاهی تلفن می‌کرد و می‌گفت: «تورکی دانیش تا عینیم آچیلسین!» (ترکی حرف بزن تا دلم واشه!)
    تقریبا وجب به وجب خاک ایران، به‌خصوص آذربایجان، را گشته بود.
    در دیدارهای بعدی‌مان، موسیقی آذربایجانی و سمفونی گوش می‌کردیم و نم‌نم شراب سرخ می‌نوشیدیم و سیگار دود می‌کردیم. عادت داشت زیر سیگاری‌ها را مرتب تمیز کند. اصلا وسواس عجیبی به تمیز بودن نشان می‌داد. مثلاً حتی پرتقال و موز را هم حسابی می‌شُست و بعد روی میز می‌گذاشت. محمد جلالی “م. سحر” شاعر نیز همواره از پاهای ثابت خانه‌ی ساعدی بود و گاهی هم امیر، پسر بدری خانم از همسر اولش، که خیلی کم حرف و محجوب بود. در دیدارهامان، لطیفه‌های زیادی رد و بدل می‌شد و گاه سخن‌مان به گروه‌های سیاسی خارج از کشور نیز کشیده می‌شد.
    روزی که آقای مسعود رجوی و خانم مریم عضدانلو (ابریشمچی) آن ازدواج پُر سر و صدا را انجام دادند، ساعدی سخت مبهوت شده بود. می‌گفت «ازدواج انقلابی» دیگر نشنیده بودیم!
    آن روزها، گاهی مقالاتی با امضای ساعدی در نشریه‌ی «شورا» (ارگان شورای ملی مقاومت، وابسته به سازمان مجاهدین خلق ایران) منتشر می‌شد.
    گفتم: «آقای ساعدی، شما خودتان هم که با ایشان همکاری دارید!»
    گفت: «آخر چطور ممکن است آدمی مثل من با یک من سریشم به آنان بچسبد؟» بعد توضیح داد که: «فی‌الواقع من تو رودروایسی گیر می‌کنم. چون دوستان خوبم منوچهر هزارخانی و ناصر پاکدامن از من مقاله می‌خواهند و من نمی‌توانم به این دوستان خوب نه بگویم!»
    *

    کارهای حروفچینی و صفحه‌بندی «الفبا» اغلب در دفتر «روزگارنو» (چاپ پاریس، به سردبیری اسماعیل پوروالی) انجام می‌گرفت. با پوروالی خیلی اُخت بود و خنده‌های بلندشان هنوز در گوشم طنین می‌اندازد. اغلب سر صبح، صبوحی می‌زد و اندوهش اندکی زایل می‌شد! اما مقالاتی که برای «الفبا» می‌نوشت و خیلی با‌دقت هم تصحیح‌شان می‌کرد، گاه آن‌قدر تلخ بودند که می‌شد حس کرد «چیزی مثل خوره روح او را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد…» با حس آن “خوره”، من غمگین می‌شدم و حدس می‌زدم که دور نیست روزی که به هدایت بپیوندد! کبدش «ویران» بود و به بیماری «سیروز» کبد مبتلا شده بود، اما اصلاً به این بیماری کشنده اهمیت نمی‌داد و مرتب دریانوشی می کرد تا آخرش غرق شود. که شد و به نویسندهء مورد علاقه‌اش که خود را از تبار او می‌دانست، پیوست. حالا در “پرلاشز” پهلوم هم خفته‌اند. آن دو تن. آن دو تنها!
    تنها بود. برخی از دوستانش به‌خاطر آن‌که مقالاتی در «شورا» می‌نوشت، او را ترک کرده بودند و او ازاین موضوع بسیار دلگیر بود. این بیت رودکی همواره ورد زبانش بود: “با صد هزار مردم تنهائی/ بی صد هزار مردم تنهائی”
    *

    یک روز زنگ زد و گفت: «پدرم از ایران آمده. بلند شو بیا این‌جا باهاش ترکی صحبت کن!»
    رفتم دیدن‌شان. پدر در حمام بود. پس از یک ساعت و خُرده‌ای که از حمام بیرون آمد (ساعدی می‌گفت حمامش گاه دو ساعت طول می‌کشد!)، دور سرش حوله یا دستمال سفید پیچیده بود (عینهو پدر من) که سرما نخورد. شب قبل، شنیده بودیم مهندس ناصح ناطق، پدر خانم هما ناطق، درگذشته است. ساعدی به هما ناطق تلفن کرد و ما هر سه تسلیت گفتیم.
    ساعدی آن روز خیلی دمغ بود و من احساس می‌کردم گریه می‌کند بی‌آن‌که اشکی بریزد. اشاره کرد که بروم آشپزخانه و یواشکی توی فنجان چای ویسکی بریزم. (نمی دانم به‌خاطر حضور پدر بود یا منع بدری خانم؟). من دو فنجان پُر کردم و آن‌گاه او سیگار به دست آمد تا برای پدر چای ببرد و ما در همان آشپزخانه، آن دو فنجان را به‌یاد مهندس ناطق نوشیدیم.
    با پدر کلی درد دل کردیم. از وضع جسمی دکتر تا هوای سرد تبریز. از کوچکی و ظرافت کدوهای پاریسی گفتیم . شنیدیم. از “مارشه اوپوس” ( به معنی بازار شپشوها که از بنجل‌ترین اشیاء تا تابلوهای نفیس نقاشی و عتیقه در آن یافت می‌شود) در پاریس خیلی تعجب کرده بود! می‌گفت ما هم در تبریز «گجیل قاپوسی» داریم که مثل همین بازار شپشوهاست! همان روز با‌هم رفتیم مارشه اوپوس اطراف خانه‌ی ساعدی و سیر تماشا کردیم خنزر پنزرها و بُنجل مُنجل‌ها عقیقه‌جات را. پدر دوست داشت تماشا کند و همه‌اش به یاد تبریزش می‌افتاد.
    *

    حالش روز به روز خراب‌تر می‌شد تا این‌که در بیمارستان «سنت آنتوان» بستری شد. گویا کبدش خونریزی کرده بود. به دیدنش رفتم. خواب بود. مزاحمش نشدم و در راهرو بیمارستان، با بدری خانم به گپ مشغول شدم. بار دوم و سوم هم که رفتم، اغلب بیهوش بود. کنارش می‌نشستم و سعی می‌کردم به سرزمین رؤیاهای بیهوشی‌اش سفر کنم؛ به سرزمین سوخته و ویرانش. اما آن سیمای خواب‌آلود و موهای درهم و برهم و سبیل پُرپشت و زخم عمیق ساواک بالای لبش چیزی از رؤیاهایش را نشان نمی‌داد. من خود به رؤیا و کابوس فرو‌می‌رفتم! به یاد شخصیت‌های داستان‌هایش می‌افتادم و گاه می‌لرزیدم. آن گدا و مشهدی حسن که گمان می کرد گاو شده است و شخصیت‌های نمایشنامه‌هایش و عزاداران بیل و تامارای دندیل و… چه دنیای پریشان و درهم و برهمی!
    همان روزها مجبور شدم به سفری یک هفته‌ای بروم. از سفر که برگشتم، دو روز از مرگش گذشته بود. به همین سادگی!
    هوا به‌شدت سرد بود و آسمان سربی. نشستم روی تختخواب سرد اتاقم و بغضم ترکید.

    مرتضی نگاهی
     
  2. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    عزاداران بيل

    دكتر غلامحسين ساعدی

    ( 1 )
    دمدمه هاي غروب بود كه مشدي جبار وارد بيل شد، بيلي ها در ميدانچه ي پشت خانه ي مشدي صفر نشسته بودند دور هم و گپ مي زدند.
    كدخدا تا مشدي جبار را ديد گفت: « ياالله مشد جبار. سفر به خير. تو شهر چه خبر بود؟ »
    مشدي جبار گفت: « تو شهر خبري نبود. هيچ خبر نبود. »
    مشدي بابا گفت: « پا پياده اومدي؟ »
    مشدي جبار نشست كنار اسلام و در حالي كه كفش هايش را در مي آورد و له له مي زد، گفت: « از لب جاده تا اينجا، آره. »
    اسلام گفت: « كي رسيدي لب جاده؟ »
    مشدي جبار گفت: « ظهر تازه گذشته بود. »
    كدخدا گفت: « پس چرا دير كردي؟ اين همه وقتو تو راه بودي؟ »
    مشدي جبار گفت: « آره، وسط راه به يه چيز غريبي برخوردم و معطل شدم. »
    پسر مشدي صفر پرسيد: « يه چيز غريب؟ چي بود؟ »
    مشدي جبار گفت: « والله هر چي فكر كردم، چيزي نفهميدم. »
    كدخدا گفت: « نفهميدي؟ چطوري نفهميدي؟ »
    مشدي بابا گفت: « آخه چه جوري بود؟ »
    مشدي جبار گفت: « يه چيز گنده. مثل يه گاو. هرچي زور زدم نتونستم تكونش بدم. »
    عبدالله گفت:« چه جوري بود؟ سر و گوش داشت؟ نداشت؟ چه جوري بود؟ »
    مشدي جبار فكر كرد و گفت: « نفهميدم ... چشم و گوش ... كه نداشت. »
    كدخدا گفت: « دست و پا چي؟ »
    مشدي جبار گفت: « دست و پا؟ نه، دست و پام نداشت، آخه خيلي سنگين بود. »
    اسلام گفت: « چه شكلي بود؟ »
    مشدي جبار دوباره فكر كرد و گفت: « چه جوري بگم؟ مثل گاري نبود. »
    مشدي بابا گفت: « اول كه گفتي مثل گاو بود. »
    مشدي جبار گفت: « آره اندازه يه گاو بود. يه ذره بفهمي نفهمي، جمع و جور تر بود. »
    كدخدا گفت: « تو كه گفتي دست و پا نداشت؟ »
    مشدي جبار: « آره، بازم ميگم. دست و پا و چشم و گوش از اين چيزها نداشت. »
    اسماعيل گفت: « شبيه كي بود؟ »
    مشدي جبار، فكر كرد و بعد رفت تو نخ تك تك مرد ها و خانه ها. چند تا سرفه كرد و گفت: « شبيه هيشكي نبود. يه چيزي يه چيز عجيبي بود. مثل يه ... والله نمي دونم چي بگم! »
    عبدالله گفت: « چه جوري راه مي رفت؟ »
    مشدي جبار گفت: « راه كه نمي رفت. سر و گردن و از اين حرف ها تو كار نبود. يه چيز عجيبي بود. مثل يه خانه كوچك. مثل خانه بابا علي كه دگمه هاي گنده اين ور اون ورش باشه. »
    اسلام گفت: « از چي درس شده بود؟ »
    مشدي جبار گفت: « نمي دونم حلبي بود و آهن بود يا يه چيز ديگه. »
    اسلام گفت:« ماشين قراضه نبود؟ »
    مشدي جبار گفت: « نه بابا، چرخ و اين جور چيز ها نداشت. خيلي هم سنگين بود. »
    كد خدا پرسيد:« كدوم طرف ديديش؟ »
    مشدي جبار گفت: « درست چند قدم بالاتر ازشور، تو راه پوروس. »
    اسلام گفت: « آها،حالا دارم مي فهمم. »
    مردها همه اسلام را نگاه كردند.
    كدخدا گفت: « چي چي را مي فهمي مشد اسلام؟ »
    اسلام گفت: « هر چي هس، زير سر اين پوروسي هاس. حالا اونو از يه جايي دزديده ن و انداخته ن وسط راه. »
    مشدي جبار گفت: « راس ميگه، كار كار پوروسي هاس. »
    مردها همه رفتند توي فكر.
    مشدي بابا گفت: « خب، ميگين چكار بكنيم؟ »
    پسر مشدي صفر گفت: « معلومه، راه مي افتيم و ميريم ببينيم چي هس، بدرد بخوري يا نه! »
    اسماعيل آسمان و اطراف استخر را نگاه كرد و گفت: « هواه داره تاريك ميشه، چيزي به شب نمونده. »
    مشدي بابا گفت: « فكر شب رو نكن پدر. »
    كدخدا به اسلام گفت: « تو چي ميگي مشد اسلام؟ »
    اسلام گفت: « بريم. ببينيم چي هستش. »
    كدخدا به پسر مشدي صفر گفت: « مشد جعفر، مي توني دو تا فانوس براي ما بياري؟ »
    پسر مشدي صفر بلند شد و گفت: « چرا نمي تونم؟ »
    با عجله رفت. اسلام گفت: « آره بريم ببينيم چي هستش. اگه به درد بخور بود كه مياريم بيل. اگه بدرد بخور نبود كه ولش مي كنيم به امان خدا. »
    كدخداگفت: « خيلي خب، تا دير نشده بجنبيم ديگه. »
    مردها بلند شدند. نزديكي هاي غروب بود. ماه رنگ پريده و باد كرده، از طرف پوروس ميآمد بالا.


    ( 2 )
    شام كه خوردند، و جمع شدند لب استخر. اسلام اسب را بست به گاري و گاري را آورد زير بيد كنار سنگ سياه مرده شوري. اسماعيل و پسر مشدي صفر با دو تا فانوس آمدند پهلوي مردها، فانوس ها را گذاشتند روي گاري و منتظر شدند.
    كدخدا گفت: « فانوس ها را روشن كردين كه چي؟»
    مشدي جبار گفت: « خودت گفتي كدخدا. »
    كدخدا گفت: « هوا روشنه، ماه رو نمي بينين؟ »
    با دست استخر را نشان داد. مردها برگشتند ماه را توي استخر تماشا كردند.
    پسر مشدي صفر گفت: « خودت گفتي كه فانوس بيارم. مگه نگفتي؟ »
    مشدي جبار گفت: « فانوس لازمه. فانوس كه نباشه كه نميشه فهميد چي هستش. »
    بز سياه اسلام توي پستو ناله كرد. صداي جيرجيرك ها از باغ اربابي شنيده مي شد.
    كدخدا گفت: « تا برسيم شور، نفت فانوس ها تمام ميشه. يه ساعت و خوردهاي تو راه هستيم. »
    مشدي بابا به پسر مشدي صفر گفت: « خاموششان كن. شور كه رسيديم روشن مي كنيم. »
    مشدي جبار فتيله ها را پايين كشيد و فوت كرد. فانوس ها خاموش شد. اسلام كه روي كنده درختي نشسته بود، با صداي بلند پرسيد: « خب، كي ها ميآن؟ »
    كدخدا گفت: « راس ميگه، همه كه نمي تونن برن؟ »
    مشدي بابا گفت: « من ميگم جوان ها برن. اولا كه زورشان بيش تره. ثانيا اگه پوروسي ها برخوردن، درميرن و اگه هم گير افتادن، مي تونن حسابي از پسشون بر بيان. »
    كدخدا گفت: « جوون ها يعني كي ها؟ »
    مشدي بابا گفت: «آخه، من ... »
    كدخدا گفت: « خجالت داره مشدي بابا، پاشو سوار شو. »
    مشدي بابا بلند شد. رفتند طرف گاري. بيل خاموش بود، تنها زوزه ي چند سگ از دور شنيده مي شد. مشدي صفر كه سرش را از سوراخ پشت بام آورده بود بالا، سايه ي مردها را كه سوار گاري مي شدند، تماشا مي كرد و ماه رنگ پريده را كه توي استخر كوچك و بزرگ و كج و معوج مي شد.


    ( 3 )
    مردها كه رفتند، ننه خانوم و ننه فاطمه پيداشان شد كه از كوچه ي اول رد شدند و از بيل آمدند بيرون و راه افتادند طرف تپه ي نبي آقا.
    شب جمعه بود. پيرزن ها مي رفتند از نبي آقا براي شفاي بيماران خاك بياوردند.


    ( 4 )
    صحرا روشن بود. اسب با شتاب جلو مي تاخت و مردها را كه توي گاري نشسته، پاها را توي شكم جمع كرده بودند، با خود مي برد. اسلام شلاق را توي مهتاب دور سر مي چرخاند و با صداي بلند داد مي زد: « آهاي، آهاي آهاي! »
    اسب كه زوزه ي شلاق را مي شنيد، تندتر مي تاخت. اسماعيل كنار به كنار اسلام نشسته بود و آواز مي خواند. مردها به يكديگر تكيه كرده بودند. مشدي جبار فانوس هاي خاموش را بغل كرده بود. كدخدا چپق پسر مشدي صفر را گرفته بود مرتب پر و خالي مي كرد. سراشيبي ها را چنان مي رفتند كه گويي توي چاهي سقوط مي كنند. اسب و سايه اش بزرگ تر از هميشه بود. اسلام مبهوت صحرا را تماشا مي كرد. همه خوش حال بودند. غير از مشدي بابا كه دل خور سرش را روي زانو گذاشته بود، چرت مي زد يا زير لب مي غريد.


    ( 5 )
    نرسيده به شور، اسلام دهنه ي اسب را كشيد. گاري ايستاد.
    كدخدا گفت: « رسيديم؟ »
    اسلام گفت: «نزديك شديم. خب مشد جبار كدام طرف ها ديديش؟ »
    مشدي جبار گفت: «بالاتر از اينجا. تو همون باريكه راهي كه ميره طرف پوروس. »
    اسلام گفت: « پس برم بالاتر؟ »
    مشدي بابا گفت: « نه مشد اسلام، طرف پوروس نري ها. تو را خدا كار دستمان نده. »
    مردها خنديدند. اسلام شلاق را برد بالا. گاري دوباره راه افتاد. به شور كه رسيدند توي خاموشي افتادند. ديگر صداي چرخ ها و قدم هاي اسب شنيده نمي شد. صداي ديگري هم نبود. مشدي جبار فانوس هاي خاموش را توي بغل مي فشرد.
    مشدي بابا آهسته از عبدالله پرسيد: « مي خوان برن كجا؟ »
    اسلام خنديد و پسر مشدي صفر گفت: « ميريم خود پوروس. »
    مشدي بابا گفت: « شوخي نكن، مشدي اسلام هيچ وقت اين كارو نمي كنه. »
    اسلام گفت: « نترس مشدي بابا. اگه پوروس هم بريم، پوروسي ها هيچ وقت كاري با تو يكي ندارن. »
    مشدي بابا گفت: « بازم نريم بهتره. اين طور نيست كدخدا؟ »
    اسلام خنديد. گاري به راه باريكه ي پوروس كه رسيد، سه نفر از پوروسي سوار اسب پيدا شدند و آمدند، از جلو گاري رد شدند و مثل برق زدند به بيراهه. مشدي بابا خودش را پشت سر ديگران قايم كرد. اسلام گاري را نگه داشت. بيلي ها خاموش، سه پوروسي را كه به طرف ميشو مي تاختند، تماشا كردند. مشدي بابا گفت: « نگفتم؟ نگفتم اسلام؟ »
    كدخدا گفت: « كاري كه با ما نداشتن. »
    اسلام خنديد. پسر مشدي صفر گفت: « بريم مشد اسلام! »
    گاري راه افتاد و اسلام گفت: « مشد جبار هرجا كه رسيديم خبرمان بكن. »
    مشدي جبار گفت: « مثل اينكه همين دور و برمان بود. »
    اسلام گاري را نگه داشت. بيلي ها دور و برشان را نگاه كردند.
    كدخدا گفت: « كوش؟ »
    مشدي جبار گفت: « بريم پايين. بريم پايين. »
    مردها همه پياده شدند. پسر مشدي صفر يكي از فانوس ها را روشن كرد و داد دست مشدي جبار و فانوس خاموش را خودش برداشت دسته جمعي، دوش به دوش هم راه افتادند.
    اسماعيل گفت: « ميريم كجا؟ اگه جلوتر ميريم بهتره دوباره سوارگاري بشيم. »
    مشدي جبار ايستاد و بهت زده اطرافش را نگاه كرد و گفت: « همين طرف ها بود. »
    پسر مشدي صفر گفت: « عوضي نيومديم؟ »
    مشدي جبار گفت: « نه، عوضي نيومديم. همين دور و برها بود. »
    فانوس را بالا گرفت و خم شد و شروع كرد زمين را تماشا كردن. پسر مشدي صفر زد زير خنده. اسلام هم خنديد. كدخدا گفت: « دنبال چي مي گردي مشد جبار؟ مي گفتي كه خيلي گنده س و نميشه تكونش داد؟ »
    مردها همه خنديدند. مشدي جبار جواب نداد. همان طور خميده روي زمين دنبال چيز ناپيدايي مي گشت.


    ( 6 )
    ننه خانوم و ننه فاطمه نشسته بودند روي سكوي درگاهي نبي آقا، منتظر بودند كه سر و صدا و رفت آمدهاي داخل زيارتگاه تمام شود بروند تو. بيل زير پاي آن ها، باغ اربابي روبه رويشان و استخر بزرگ كه از وسط خانه ها و زير مهتاب رنگ پريده، مثل چشم مرده اي آسمان را نگاه مي كرد.
    سروصدا كه كم تر شد، ننه خانوم بلند شد و در زيارتگاه را باز كرد و رفت توي تاريكي. با احتياط شمعي روشن كرد. موش ها كه روشنايي شمع را ديدند، هجوم بردند ضريح و از سوراخ هاي صندوق رفتند تو. ننه فاطمه كه ايستاده بود جلوي در، با صداي آرامي گفت: « يا الله، يا حضرت، يا علي، يا محمد، يا حسن، يا حسين، السلام عليك يا الله، يا حضرت، يا امام، يا علي، يا الله، مريض هاي بيل رو شفا بده! »


    ( 7 )
    مشدي جبار خم شده بود زير نور فانوس جلو مي رفت و دور و برش را مي جست و بيلي ها آرام آرام پشت سرش راه مي آمدند.
    اسماعيل گفت: « نكند مشدي جبار چيزيش شده باشد؟ »
    پسر مشدي صفر گفت: « چيزيش نشده. خل بازي در مياره! »
    اسلام گفت: « مشد جبار، مشد جبار! چته؟ چرا همچي مي كني! »
    مشدي جبار نشست زمين و يك دفعه داد زد: « ايناهاش، پيدا كردم. پيدا كردم. »
    مردها حلقه زدند دور مشدي جبار و خم شدند. مشدي جبار زمين را نشان داد و گفت: « مي بينين؟ همين جا بوده كه بردنش. مي بيني مشدي اسلام؟ مي بيني مشدي بابا؟ »
    اسلام گفت: « راس ميگه، يه چيزي اين جا بوده كه زمين را گود كرده. »
    كدخدا گفت: « چه طور شده؟ چه جوري بردنش؟ كي ها بردنش؟ »
    پسر مشدي صفر گفت : « حتما پوروسي ها بردنش. زودتر نجنبيدين، اومدن و بردنش. »
    مشدي جبار دولا دولا رفت و رسيد كنار دره و خم شد و فانوس را برد بالا و توي دره را نگاه كرد و داد زد: « آهاي مشد اسلام، آهاي كدخدا، اينجاست، توي دره است. »
    بيلي ها خود را رساندند كنار دره و خم شدند. در شيب دره، صندوق فلزي گنده اي يك وري افتاده بود و زير نور ماه مي درخشيد.
    اسلام گفت: « خودشه مش جبار؟ »
    مشدي جبار گفت : « آره. خودشه! خودشه! »
    اول مشدي جبار و بعد مردها از شيب دره رفتند پايين، مشدي جبار دور و بر صندوق چرخيد و گفت: « آره، خودشه. »
    پسر مشدي صفر نشست زمين و فانوس خاموش را از دست اسماعيل گرفت و روشن كرد و رفت جلو. گشتي دور صندوق زد و نشست كنار ديگران و فانوس را گذاشت جلوي روي خودش.
    اسلام گفت: « كي ها انداختنش اينجا؟ »
    مشدي جبار گفت: « اول كه من ديدم اينجا نبود، اون بالا بود. »
    كدخدا گفت: « حتما كار پوروسي هاست. »
    اسماعيل گفت: « خوب شد كه پيداش كرديم. »
    مشدي بابا چپق و كيسه توتونش را در آورد و گفت: « فكر مي كني چي چي باشه مشدي جبار؟ »
    عبدالله گفت: « يه صندوق ديگه، يه صندوق حلبي. »
    مشدي بابا گفت: « معلومه كه صندوق، ولي چي توش هس؟ »
    عبدالله بلند شد و دور صندوق را گشت و گفت: « در كه نداره، وقتي در نداشته باشه كه نمي شه فهميد چي توش هس! »
    اسماعيل گفت: « وقتي در نداره، تو هم نداره كه پر باشه يا خالي. »
    عبدالله گفت: « نكنه ماشين كه چپه شده و اين شكلي شده! »
    اسلام گفت: « نه بابا، ماشين نيستش، اگه ماشين بود كه چرخ داشت. »
    كدخدا گفت:« چيز حموم چي؟ »
    اسلام با تعجب گفت:« چي حموم؟ »
    كدخداگفت: « از اونا كه تو شهر پشت بام حاج عنايت ديديم؟ »
    اسلام گفت: « نه، اون توش خالي بود و آب ريخته بودن. اين شكلي هم نبود. »
    پسر مشدي صفر گفت: « اين هيچي نيس، همه اش آهنه. »
    مشدي بابا گفت: « و تازه به چه درد مي خوره؟ مصرفش چيه؟ »
    پسر مشدي صفر گفت: « ميشه ازش ديگ درس كرد، باديه درس كرد. و خيلي چيزهاي ديگه م ميشه درس كرد. »
    اسلام در حالي كه با حالت با جذبه به صندوق خيره شده بود،گفت: « نه اين آهن نيستش. اين يه چيز ساده نيستش. ديوارهاشو مي بينين؟ شبكه هاشو مي بينين؟ دگمه هاشو مي بينين؟ »
    كدخدا گفت: « مشد اسلام راس ميگه، اين بايد يه چيزي باشه واسه خودش. يه چيز خيلي مهم هم بايد باشه. »
    پسر مشدي صفر گفت: « هرچي باشه خيال نمي كنم چيز بدرد بخوري باشه. »
    عبدالله گفت: « بدرد بخور بود كه پوروسي ها دورش نمي انداختن. »
    اسلام گفت: « شايد زورشون نمي رسيده ببرن. »
    كدخدا گفت: « تو رو خدا مشد اسلام. پاشو ببين چي هستش. »
    اسلام بلند شد و رفت طرف صندوق. دست ماليد و وارسي كرد. و نشست پهلوي صندوق، با دگمه هايش ور رفت. ماه روي صندوق مي تابيد و ذرات نور به هر طرف پخش ميشد. اسلام پيش خود گفت: « چي هستش؟ چي مي تونه باشد؟ »
    سرش را برد جلو و صورتش را چسباند به صندوق و بعدگوشش را گذاشت و گوش داد. يك دفعه با عجله بلند شد. مردها نگاهش كردند.
    اسلام گفت: « بلند بشين، بيايين، گوش كنين! كدخدا بيا مشدي بابا! بيا اسماعيل! »
    مردها بلند شدند و رفتند جلو و گوش هايشان را چسباندند به بدنه صندوق.
    اسلام گفت : « مي شنوين؟ »
    كدخدا گفت: « آره، آره. »
    پسر مشدي صفر گفت: « من كه چيزي نمي شنوم. »
    اسلام گفت: « خوب گوش كنين. »
    خودش هم نشست پهلوي ديگران و گوشش را چسباند به ديواره صندوق و دوباره گفت: « مي شنوين؟ »
    مشدي بابا گفت: « من يه چيزهايي مي شنوم. »
    اسماعيل گفت: « راس ميگه، يه چيزايي هس. »
    پسر مشدي صفر گفت: « من كه چيزي نمي شنوم. »
    اسلام گفت: « گوش مي كني كدخدا؟ »
    كدخدا گفت: « مثل اين كه توش باد مي وزه. »
    مشدي بابا گفت: « نه خير صداي آب ميآد. »
    اسماعيل گفت: « نكنه يه مشت زنبور و مگس ريخته باشن اين تو؟ »
    پسر مشدي صفر گفت: « من كه چيزي نمي شنوم. »
    اسلام سرش را بالا برد و گفت: « نه. صداي چيز ديگه نميآد. اين تو گريه مي كنن. صداي گريه و زاري ميآد. »
    مردها گوش ها را چسباندند به بدنه صندوق و با وحشت بلند شدند.
    كدخدا گفت: « آره، به خداوندي خدا صداي گريه ميآد. »
    مشدي بابا گفت: « يعني ميگي اين تو يكي هس كه گريه و زاري مي كنه؟ »
    اسلام گفت: « اين تو هيچ كس گريه و زاري نمي كنه. اين يه ضريحه. ضريح يه امام زاده. نمي بيني چه جوري هستش؟ صداي گريه ها رو شنيدين؟ »
    پسر مشدي صفر گفت: « من كه نشنيدم. »
    مردها عقب عقب رفتند و نشستند روي زمين.
    كدخدا گفت:« وحالا چكار بكنيم مشدي اسلام؟ »
    اسلام گفت: « مي بريمش بيل. مي بريمش بيل. »
    مشدي بابا گفت: « ببريم چه كارش بكنيم؟ ببريم بياندازيم پهلوي اون يكيا توي علم خانه؟ »
    اسلام گفت: « حالا مي بريم و بعد ميگم كه چه كار بكنيم. »
    از جاده صداي شيهه اسب شنيده شد. پسر مشدي صفر با عجله رفت بالا، يك نفر پوروسي قمه به دست، دور وبر گاري مي پلكيد و آن ها را مي پاييد. تا سرو كله پسر مشدي صفر پيدا شد، مثل باد در رفت و در تاريكي حاشيه دره ناپديد شد.
     
  3. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    رشيد كاكاوند در جلسه‌ي نقد و بررسي فيلم “گاو”مدعي شد: همچنانكه فيلمنامه‌ي فيلم گاو ، توسط غلامحسين ساعدي نوشته شده است حتي لوكشين و محيطي كه از نظر طبيعي فيلم آنجا انجام مي‌گذرد نيز توسط غلامحسين ساعدي آماده ‌شده است.
    به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) اين استاد دانشگاه در اين نشست افزود: با توجه به شناخت از متن، شناخت محيط‌هاي روستايي و شهرستان‌هاي دور ايران، يكي از دغدغه‌هاي ذهني ساعدي در فرهنگ‌شناسي و بوم‌شناسي ايران بوده است.
    وي همچنين مدعي شد: انتخاب بازيگران نيز توسط ساعدي انجام شده است. ساعدي ابتدا كار تئاتر را شروع كرده و از اين طريق با بازيگران مطرح تئاتر ايران آشنا بوده است.
    وي در ادامه اظهار داشت: همه بازيگران فيلم گاو، تئاتري هستند و همه بعدا به بازيگران سينما تبديل شدند. عزت‌الله انتظامي كه نقش مشدي حسن، علي نصيريان نقش اسلام، جعفر والي نقش كدخدا و ديگر بازيگران.
    قبلا، اين متن روي تئاتر توسط جعفر والي رفته بود و به كارگرداني داريوش مهرجويي روي پرده رفت.
    وي يادآور شد: اولين فيلم مهرجويي ” الماس بنفش”‌است. يك فيلم بسيار عادي در حد فرم آن موقع سينماي ايران و يك فيلم فارسي پليسي بود.
    عضو هيات علمي دانشگاه آزاد كرج در ادامه‌ي نقد فيلم گاو اظهار داشت: فيلم گاو توسط مهرجويي ساخته شد و ساختار خوبي پيدا كرد. حضور گاو در سال 48 توسط مهرجويي ،” قيصر” ساخته مسعود كيميائي و ” آرامش در حضور ديگران ” ساخته‌ي ناصر تقوائي، موج نوي سينماي ايران را به وجود آوردند.به گزارش ايسنا وي گفت: طبيعي است قيصر بيشتر مورد توجه قرار گرفت چون بيشتر به فضاي زنده اجتماعي روزگارش نزديك است، قهرمان پردازي نيز داشت و بازيگران محبوب سينما نيز دراين فيلم حضور داشتند. اما گاو، محيطي روستائي داشت و با يك سري بازيگران توانا و گمنام كه براي سينما ناشناخته بود و ساختار پيچيده و محتوايي كه آرامش در حضور ديگران داشت باعث شد كه گاو و آرامش در حضور ديگران، زياد مورد استقبال واقع نشود بر عكس ” قيصر” كه يكي از پرفروش‌ترين فيلم هاي تاريخ سينماي ايران محسوب مي‌شود.
    ”‌آرامش در حضور ديگران” حتي از گاو هم معجون‌تر است! چون ساختارش پيچيده‌تر است و از روي متن غلامحسين ساعدي ساخته شده است.
    به گزارش ايسنا، عضو هيات علمي دانشگاه آزاد كرج، اظهار داشت:‌محيط داستان گاو يك محيط ثابت است، محيط يك روستاست و ‌اتفاقاتي كه مي‌افتد تاثيراتي روي داستان‌هاي ديگر دارد.
    قصه‌ي چهارم ساعدي، قصه‌ي گاو است. شخصيت اصلي، داستان مشهدي حسن است كه در آخر داستان مي‌ميرد و ديگر در قصه پنجم نيست. اين داستان،‌ داستان چهارم از مجموع عزاداران است كه ‌به پيشنهاد داريوش مهرجويي به فيلم تبديل مي‌شود.
    اين استاد دانشگاه در ادامه تاكيد كرد: درون مايه‌ي اصلي فيلم گاو به دو بخش تقسيم مي‌شود : نگاه فردي از جنبه شخصيت مشهدي حسن،‌ نگاه اجتماعي كه به مقوله داشته است و نگاه فردي بيشتر روان شناسانه است. غلامحسين ساعدي روانپزشك بوده است و در مورد شخصيت مشهدي حسن كه كه با مرگ گاو هويتش را از دست مي‌دهد و در قالب شخصيت گاو فرو مي‌رود و روانشناسان ” الينه” شدن مي‌گويند يعني ” استهاله شدن” در چيز ديگري.
    مشهدي حسن از لحظه آگاهي از مرگ گاوش تبديل به گاو مي‌شود و با وجود اينكه گاوش را دفن كرده بودند ولي نمي‌توانست باور كند.
    مهمترين حادثه‌ي داستان گاو، مرگ گاو مشهدي حسن است. فيلم به دنبال چرايي مرگ گاو نيست.
    گاو بهترين رابط انسان با ” انسان” زمين است حتي در فرهنگ اساطيري مي‌توان گاو را نماد زمين دانست.
    وي در پايان گفت: در محيط روستا، مهم‌ترين عناصر خاك و آب از مهم‌ترين عناصر زندگي روستائي است و از جانب ديگر گاو منبع و مبدا اقتصادي در روستا است.
     
  4. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    شناختي كوتاه از غلامحسين ساعدي
    ***************************




    دكتر غلامحسين‌ ساعدي‌، روانپزشك‌، داستان‌نويس‌ و نمايشنامه‌نويس‌ ايراني‌ در دي‌ ماه‌ سال‌ هزار و سيصد و چهارده‌ در شهر تبريزبه‌ دنيا آمد. او دومين‌ فرزند خانوادة‌ فقير كارمند اداره‌ دارايي‌ تبريز بود. غلامحسين‌ تحصيلات‌ ابتدايي‌ را در دبستان‌ «بدر» و دورة‌متوسطه‌ را در دبيرستانهاي‌ «منصور» و «حكمت‌» به‌ پايان‌ رساند و در همين‌ دوران‌ دست‌ به‌ اولين‌ تجربه‌هاي‌ ادبي‌ خود زد كه‌ حاصل‌آن‌ چند داستان‌ كوتاه‌ بود. اگرچه‌ كمتر اتفاق‌ مي‌افتاد كه‌ نوشته‌هاي‌ خود را به‌ دوستان‌ و نزديكانش‌ نشان‌ دهد، اما بالاخره‌ بر اثرتشويق‌ دوستان‌ و اصرار آنها چند داستان‌ كوتاه‌ خود را براي‌ هفته‌نامه‌ «دانش‌آموز» كه‌ در سال‌ هزار و سيصد و سي‌ در تهران‌ منتشرمي‌شد، فرستاد كه‌ به‌ تدريج‌ در آن‌ هفته‌ نامه‌ به‌ چاپ‌ رسيد. سپس‌ داستان‌ بلندي‌ به‌ نام‌ «از پا نيفتاده‌ها» براي‌ مجله‌ «كبوتر صلح‌»فرستاد كه‌ بخشي‌ از آن‌ در مجلة‌ مذكور چاپ‌ شد و مورد نقد و بررسي‌ قرار گرفت‌.

    اولين‌ تجربه‌هاي‌ ادبي‌ ساعدي‌ همزمان‌ با آغاز جواني‌ او و مصادف‌ با سالهاي‌ سي‌ و اوجگيري‌ ملي‌ شدن‌ نفت‌ بود. غلامحسين‌ درحاليكه‌ در آنروزها شانزده‌ سال‌ بيشتر نداشت‌ شاهد جوش‌ و خروش‌ و تحول‌ مهمي‌ در ميهن‌ خويش‌ بود. او كه‌ هيجان‌ مردم‌ را مي‌ديدنمي‌توانست‌ بيكار نشسته‌ و نظاره‌گر وقايع‌ باشد. از همين‌ رو برغم‌ سن‌ اندكش‌ پا به‌ عرصه‌ فعاليتهاي‌ سياسي‌ نهاد و در شكل‌گيري‌حركات‌ سياسي‌ دانش‌آموزان‌ و دانشجويان‌ تبريز نقش‌ فعالي‌ بر عهده‌ گرفت‌ و در مدت‌ كوتاهي‌ سخنران‌ اغلب‌ گردهمايي‌ها واجتماعات‌ سياسي‌ شد و در اين‌ راه‌ پرخطر بارها تحت‌ تعقيب‌ مأمورين‌ پليس‌ و ضرب‌ و شتم‌ آنها قرار گرفت‌. اگرچه‌ اين‌ سالها،سالهاي‌ سياست‌ و مبارزه‌ بود، و غلامحسين‌ يكي‌ از فعالين‌ پرشور اين‌ ميدان‌ به‌ شمار مي‌آمد، اما سياست‌ نيز قادر نبود فعاليت‌ ادبي‌ اورا متوقف‌ كند و در ادامه‌ فعاليت‌ ادبي‌ خود مسئوليت‌ سه‌ روزنامه‌ محلي‌ «فرياد»، «صعود» و «جوانان‌ آذربايجان‌» را كه‌ قبل‌ از سال‌ سي‌و دو انتشار مي‌يافتند، پذيرفت‌ و در راه‌ انتشار آنها تلاش‌ بسيار كرد. هرچند كودتاي‌ بيست‌ و هشتم‌ مرداد ماه‌ سال‌ سي‌ و دو كه‌ ترور(آريانس‌ آرزومانيان‌) صاحب‌ امتياز روزنامه‌ «صعود» و توقيف‌ هر سه‌ نشريه‌ را در پي‌ داشت‌ اولين‌ تجربه‌ كار مطبوعاتي‌ او را به‌تعطيلي‌ كشاند اما كار با توقيف‌ انتشار روزنامه‌ها پايان‌ نيافت‌ و پليس‌ در سحرگاه‌ يك‌ روز تابستان‌ به‌ خانه‌ وي‌ ريخت‌ و غلامحسين‌و بنده‌ را دستگير و به‌ زندان‌ شهرباني‌ منتقل‌ كرد. ساعدي‌ چند ماه‌ را در زندان‌ بسر برد و پس‌ از آن‌ با وساطت‌ و ضمانت‌ اولياءدبيرستان‌ آزاد شد و به‌ خانه‌ بازگشت‌. اما پرونده‌هايي‌ كه‌ در آن‌ روزها براي‌ ساعدي‌ گشودند تا پايان‌ عمرش‌ هرگز بسته‌ نشد...

    غلامحسين‌ در سال‌ سي‌ و چهار به‌ دانشكدة‌ پزشكي‌ دانشگاه‌ تبريز راه‌ يافت‌. او در طول‌ دوران‌ تحصيل‌ در اين‌ دانشگاه‌ بارها و بارهابه‌ اتهام‌ رهبري‌ حركات‌ سياسي‌ دانشجويان‌ تحت‌ تعقيب‌ و بازجويي‌ و آزار مأمورين‌ سازمان‌ امنيت‌ قرار گرفت‌. اما هيچ‌ يك‌ از اين‌تنگناها قادر به‌ مهار ساعدي‌ نبودند.

    فعاليت‌ ادبي‌ ساعدي‌ در دوران‌ تحصيلات‌ دانشگاهي‌ شكل‌ منسجم‌تري‌ بخود گرفت‌. او كه‌ قبلاً داستان‌ «خانه‌هاي‌ شهر ري‌» و داستان‌«پيگماليون‌» و نمايشنامه‌اي‌ به‌ همين‌ نام‌ و بر اساس‌ همين‌ داستان‌ را در تبريز بچاپ‌ رسانده‌ بود در سال‌ سي‌ و پنج‌ داستان‌ كوتاهي‌بنام‌ «مرغ‌ انجير» نوشت‌ كه‌ مجلة‌ سخن‌ اقدام‌ به‌ چاپ‌ آن‌ كرد. سپس‌ در سال‌ سي‌ و شش‌ نمايشنامه‌ تك‌ پرده‌اي‌ ليلاج‌ها را در مجلة‌سخن‌ به‌ چاپ‌ رساند و در سال‌ سي‌ و هفت‌ مجلة‌ صدف‌ به‌ چاپ‌، تك‌ پرده‌اي‌ ديگر از او به‌ نامهاي‌ «قاصدها» و «شبان‌ فريبك‌» اقدام‌كرد. سال‌ سي‌ و هفت‌ مقارن‌ با انتشار اولين‌ نمايشنامه‌ چند پرده‌اي‌ ساعدي‌ بود، اين‌ نمايشنامه‌ كه‌ «كاربافكها» در سنگر نام‌ دارد و درسه‌ پرده‌ نوشته‌ شده‌ است‌، در سال‌ چهل‌، نسخه‌هاي‌ چاپ‌ شدة‌ نمايشنامة‌ سه‌ پرده‌اي‌ (در تبريز) «كلاته‌ گل‌» در چاپخانه‌ توقيف‌ شدندو به‌ تاراج‌ رفتند، اما نسخه‌ دستنويس‌ آن‌ در تهران‌ به‌ همت‌ من‌ و فرج‌ صبا به‌ گونه‌اي‌ مخفيانه‌ چاپ‌ و پخش‌ شد.

    اين‌ واقعه‌ مقارن‌ با خاتمه‌ تحصيلات‌ دانشگاهي‌ ساعدي‌ بود، ساعدي‌ در سال‌ چهل‌ پايان‌نامه‌ تحصيلي‌ خود را تحت‌ عنوان‌ «علل‌اجتماعي‌ پسيگونوروزها در آذربايجان‌» به‌ دانشكده‌ ارائه‌ داد. اما اين‌ پايان‌ نامه‌ به‌ علت‌ طرح‌ پاره‌اي‌ ناهنجاريهاي‌ اجتماعي‌ كه‌ به‌ نظرساعدي‌ ريشه‌ اساسي‌ بيماريهاي‌ رواني‌ بودند، ابتدا مردود شناخته‌ شد. اما عاقبت‌ با اكراه‌ شديد مسئولين‌ دانشگاه‌ مورد پذيرش‌ قرارگرفت‌ و ساعدي‌ به‌ دنبال‌ اخذ درجه‌ دكتري‌ براي‌ گذراندن‌ خدمت‌ سربازي‌ راهي‌ تهران‌ گشت‌ اما از آنجا كه‌ پرونده‌ سياسي‌ پاك‌ ومنزهي‌ نداشت‌!!! از دريافت‌ درجه‌ افسري‌ محروم‌ شد و با عنوان‌ سرباز صفر دو سال‌ خدمت‌ سربازيش‌ را در بهداري‌ پادگان‌ سلطنت‌آباد به‌ پايان‌ رساند.

    آشنايي‌ ساعدي‌ با نويسندگان‌ و اديبان‌ معاصر ايران‌ از همين‌ زمان‌ آغاز شد. پرويز خانلري‌، جلال‌ آل‌ احمد، احمد شاملو، رضابراهني‌، م‌.آزاد. جمال‌ ميرصادقي‌ و محمود اعتمادزاده‌ (م‌. به‌ آذين‌) و اسماعيل‌ شاهرودي‌ از جمله‌ اولين‌ نويسندگان‌ و شاعراني‌ هستندكه‌ ساعدي‌ با آنها آشنا گرديد. همچنين‌ گشايش‌ مطب‌ شبانه‌روزي‌ كه‌ ساعدي‌ آنرا به‌ اتفاق‌ همديگر داير كرده‌ بوديم‌ محصول‌ همين‌دوران‌ است‌. خاصه‌ آنكه‌ اين‌ مطب‌ به‌ پايگاهي‌ براي‌ روشنفكران‌ آن‌ روزگار تبديل‌ شده‌ بود.

    ساعدي‌ كه‌ در اواخر سال‌ چهل‌ نمايشنامه‌ «بامها و زيربامها» را نوشته‌ بود و در سال‌ چهل‌ و يك‌ نمايشنامه‌ تك‌پرده‌اي‌ «عروسي‌» را به‌چاپ‌ رسانده‌ بود و در سال‌ چهل‌ و دو از به‌ چاپ‌ رساندن‌ «ده‌ لال‌بازي‌» فارق‌ شده‌ بود در سال‌ چهل‌ و چهار نمايشنامه‌ «چوب‌ به‌دستهاي‌ ورزيل‌» را به‌ عنوان‌ يك‌ نمايشنامه‌نويس‌ سياسي‌ مطرح‌ كرد. او در ادامه‌ اين‌ راه‌ نمايشنامه‌ دو پرده‌اي‌ «آي‌ بي‌كلاه‌، اي‌ با كلاه‌»را در سال‌ چهل‌ و شش‌، دو تك‌ پرده‌اي‌ «ديكته‌ و زاويه‌» را در سال‌ چهل‌ و هفت‌ نمايشنامه‌، سه‌ پرده‌اي‌ «پرواربندان‌» در سال‌ چهل‌ وهشت‌، نمايشنامه‌هاي‌ دو پرده‌اي‌ «جانشين‌» و سه‌ پرده‌اي‌ «واي‌ بر مغلوب‌» را در سال‌ چهل‌ و نه‌، نمايشنامه‌ «بهترين‌ باباي‌ دنيا» ونمايشنامه‌ «چشم‌ در برابر چشم‌» را در سال‌ پنجاه‌ و مجموعه‌اي‌ از پنج‌ نمايشنامه‌ به‌ نام‌ «خانه‌ روشني‌» و نمايشنامه‌ «تشنة‌ انتقام‌» را درسال‌ پنجاه‌ و يك‌ و مجموعة‌ پنج‌ نمايشنامه‌ از انقلاب‌ مشروطيت‌، را در سال‌ پنجاه‌ و سه‌ آماده‌ چاپ‌ و اجرا كرد.

    ساعدي‌ اين‌ آثار را زماني‌ بوجود آورد كه‌ به‌ دنبال‌ به‌ پايان‌ رساندن‌ خدمت‌ سربازي‌ مدت‌ پنج‌ سال‌ جهت‌ طي‌ كردن‌ دوره‌ تخصصي‌بيماريهاي‌ رواني‌ در بيمارستان‌ روزبه‌ كار كرد. اما به‌ دليل‌ حساسيت‌ زيادي‌ كه‌ ساعدي‌ در مورد زمينه‌ اجتماعي‌ پيدايش‌ بيماريهاي‌رواني‌ از خود نشان‌ مي‌داد از ادامة‌ كار و فعاليت‌ او ممانعت‌ به‌ عمل‌ آوردند. اما اين‌ اشكال‌ تراشيها نتوانستند در كار او خللي‌ ايجادكنند و ساعدي‌ همچنان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ روانپزشك‌ و نويسنده‌ به‌ تلاشهاي‌ خويش‌ ادامه‌ داد.

    غلامحسين‌ ساعدي‌ در خلال‌ نوشتن‌ آثار نمايشي‌ خود در عرصه‌ داستان‌ و رمان‌ نيز تلاش‌ گسترده‌اي‌ داشت‌. «عزاداران‌ بيل‌»،«شب‌نشيني‌ با شكوه‌»، «گور و گهواره‌»، «ترس‌ و لرز»، «توپ‌»، دنديل‌» و... آثاري‌ هستند كه‌ در اين‌ زمينه‌ از او به‌ چاپ‌ رسيده‌اند. درهمين‌ سالها فيلمنامه‌هاي‌ «گاو» را براساس‌ قصه‌اي‌ از عزاداران‌ بيل‌، آرامش‌ در حضور ديگران‌... «دايره‌ مينا» را بر اساس‌ داستان‌آشغالدوني‌ از مجموعه‌ داستاني‌ گور و گهواره‌ و فيلمنامه‌ «ما نمي‌شنويم‌» را به‌ نگارش‌ درآورد. در اين‌ سالها وي‌ به‌ سفرهاي‌ دور ودرازي‌ دست‌ زد كه‌ حاصل‌ اين‌ سفرها چند تك‌ نگاري‌ است‌: (ايلخچي‌)، (خياو يا مشكين‌ شهر)، (اهل‌ هوا) از جمله‌ تك‌ نگاريهايي‌هستند كه‌ ساعدي‌ موفق‌ به‌ چاپ‌ آنها شد. تك‌ نگاري‌ (قره‌داغ‌) اجازه‌ انتشار نيافت‌ و تك‌ نگاري‌ (ساوجبلاغ‌) كه‌ همچنان‌ ناقص‌ باقي‌مانده‌ است‌.

    ساعدي‌ در اوايل‌ سال‌ پنجاه‌ و سه‌ در نزديكي‌ سمنان‌ توسط‌ مأمورين‌ ساواك‌ بازداشت‌ و به‌ زندان‌ اوين‌ منتقل‌ شد. او در زندان‌ زيرسخت‌ترين‌ شكنجه‌ها قرار گرفت‌. اگرچه‌ عاقبت‌ بر اثر اعتراضات‌ گسترده‌ روشنفكران‌ و نويسندگان‌ بنام‌ جهان‌ از جمله‌ ارتورميلر وماركوزه‌، بي‌آنكه‌ محاكمه‌ شود در فروردين‌ سال‌ پنجاه‌ و چهار از زندان‌ آزاد شد. اما تا پايان‌ عمر آثار رواني‌ و جسماني‌ فشارهاي‌ وارده‌در زندان‌ را با خود همراه‌ داشت‌. وي‌ پس‌ از آزادي‌ از زندان‌ ديگر نتوانست‌ همچون‌ گذشته‌ دست‌ به‌ آفرينش‌ آثار متعدد زند. از آنجاكه‌ ذهنيتي‌ فعال‌ داشت‌ و همواره‌ چند طرح‌ داستان‌ و نمايشنامه‌ در خاطرش‌ حضور داشت‌ قادر به‌ جداسازي‌ آنها از يكديگر نبود وعملاً نمي‌توانست‌ چنانكه‌ بايد آنها را به‌ روي‌ كاغذ بياورد. از همين‌ رو است‌ كه‌ ساعدي‌ در سالهاي‌ بعد از پنجاه‌ و چهار در زمينه‌هنري‌ فعاليت‌ گذشته‌ را نداشت‌ و مانند گذشته‌ پركار نبود. احمد شاملو شاعر معاصر كه‌ در اين‌ سالها از نزديك‌ شاهد زندگي‌ ساعدي‌بوده‌ است‌ در اين‌ باره‌ مي‌گويد:

    در مورد ساعدي‌ بايد بگويم‌ آنچه‌ از او زندان‌ شاه‌ را ترك‌ گفت‌ جنازة‌ نيم‌ جاني‌ بيشتر نبوده‌ آن‌ مرد با آن‌ خلاقيت‌ جوشانش‌ پس‌ ازشكنجه‌هاي‌ جسمي‌ و بيشتر روحي‌ زندان‌ اوين‌ ديگر، مطلقاً زندگي‌ نكرد. آهسته‌ آهسته‌ در خود تپيد و تپيد تا مرد... ساعدي‌ براي‌ادامه‌ كارش‌ نياز به‌ روحيات‌ خود داشت‌ و اين‌ روحيات‌ را از او گرفتند. درختي‌ دارد مي‌بالد و شما مي‌آييد و آن‌ را اره‌ مي‌كنيد. شما بااينكار خيلي‌ ساده‌ (او را كشته‌ايد) اگر اين‌ قتل‌ عمد انجام‌ نمي‌شد هيچ‌ چيز نمي‌توانست‌ جلو باليدن‌ آنرا بگيرد. وقتي‌ نابود شد البته‌ديگر نمي‌بالد. و شاه‌ ساعدي‌ را خيلي‌ ساده‌ (نابود كرد) من‌ شاهد كوششهاي‌ او بودم‌. مسائل‌ را درك‌ مي‌كرد و مي‌كوشيد عكس‌العمل‌نشان‌ بدهد. اما ديگر نمي‌توانست‌. او را اره‌ كرده‌ بودند.

    بدينسان‌، غلامحسين‌ ساعدي‌ به‌ دنبال‌ رهايي‌ از زندان‌ همچون‌ گذشته‌ خلاق‌ نبود و نتوانست‌ به‌ خلق‌ آثار جديد بنشيند. اما عليرغم‌چنين‌ شرايط‌ و دشواريها در سال‌ پنجاه‌ و چهار دو تك‌ پرده‌اي‌ «عاقبت‌ قلمفرسايي‌» و «اين‌ به‌ آن‌ در» و در سال‌ پنجاه‌ و هفت‌نمايشنامة‌ «ماه‌ عسل‌» را در سه‌ پرده‌ و تك‌ پرده‌اي‌ «رگ‌ و ريشة‌ دربدري‌» را به‌ چاپ‌ رساند.

    دكتر غلامحسين‌ ساعدي‌ در سال‌ پنجاه‌ و هفت‌ بنابه‌ دعوت‌ انجمن‌ قلم‌ آمريكا و همچنين‌ ناشرين‌ آمريكايي‌ به‌ ايالت‌ متحده‌ آمريكاسفر كرد و ضمن‌ برگزاري‌ سخنرانيها و مصاحبه‌هايي‌، چند قرارداد با ناشرين‌ آمريكايي‌ در زمينة‌ ترجمة‌ آثارش‌ بست‌. چند ماهي‌ نيزدر لندن‌ بسر برد و در انتشار روزنامه‌ ايرانشهر با احمد شاملو همكاري‌ كرد. ساعدي‌ در زمستان‌ سال‌ پنجاه‌ و هفت‌ هنگامي‌ كه‌ انقلاب‌اسلامي‌ آخرين‌ سنگرهاي‌ سلطنت‌ را درهم‌ مي‌كوبيد به‌ ايران‌ مراجعت‌ كرد. اما اين‌ بازگشت‌ با يك‌ فعاليت‌ ادبي‌ همراه‌ نبود و همراه‌ باسكوت‌ گذشت‌. او در سال‌ شصت‌ و يك‌ عليرغم‌ علاقه‌اي‌ كه‌ به‌ ميهن‌ خويش‌ داشت‌ به‌ پاريس‌ رفت‌ و در آنجا اقامت‌ گزيد و در اواخرهمان‌ سال‌ دچار عارضه‌ قلبي‌ شد. اما پزشكان‌ او را از مرگ‌ نجات‌ دادند. با اين‌ حال‌ بيماري‌ دست‌ بردار نبود و ساعدي‌ در آبانماه‌سال‌ شصت‌ و چهار دچار خونريزي‌ داخلي‌ شد و با وجود تلاش‌ پزشكان‌ معالجش‌ در دوم‌ آذرماه‌ سال‌ شصت‌ و چهار در حالي‌ كه‌پدرش‌ بر بالين‌ او حضور داشت‌ ديده‌ از جهان‌ فرو بست‌. ساعدي‌ دور از خانه‌ و در ديار غربت‌ كه‌ هيچگاه‌ تحملش‌ را نداشت‌، درگورستان‌ پرلاشز پاريس‌ در جوار «صادق‌ هدايت‌» بخاك‌ سپرده‌ شد.

    مرگ‌ ساعدي‌ درگذشت‌ انساني‌ بود كه‌ عمر خود را وقف‌ هنر و ادبيات‌ اين‌ سرزمين‌ كرد و در طول‌ حيات‌ خود آثار متعددي‌ از خويش‌بر جاي‌ گذاشت‌، او انسان‌ عاطفي‌ و حساسي‌ بود. در تمامي‌ دوران‌ زندگي‌ خويش‌ برغم‌ پزشك‌ بودنش‌ هيچگاه‌ مالي‌ نيندوخت‌ و تاهنگاميكه‌ در ايران‌ بود گاه‌ در مطب‌ و گاه‌ در منزل‌ پدرش‌ مي‌زيست‌. اگرچه‌ ساعدي‌ نويسنده‌اي‌ سياسي‌ بود، اما هرگز عضويت‌ هيچ‌حزب‌، سازمان‌ و يا جريان‌ خاصي‌ را نپذيرفت‌. او عمر هنري‌ كوتاهي‌ داشت‌ و پيش‌ از آنكه‌ فرصتي‌ براي‌ شكوفايي‌ بيايد، پژمرد ودرهم‌ شكست‌.

    شايد در اين‌ مورد هم‌ كلام‌ شاملو بيانگر آن‌ حقيقتي‌ باشد كه‌ در قبال‌ ساعدي‌ با آن‌ رو در رو هستيم‌:

    نيما شعري‌ دارد كه‌ چند سطر آن‌ اينست‌:

    چون‌ بهاري‌ كه‌ بخنديد و شكفت‌

    بي‌نشان‌ از خود

    در ناحيه‌ دور از راه‌

    به‌ عقيده‌ من‌ ساعدي‌ تصوير آدمهائيست‌ كه‌ در اين‌ مرز و بوم‌ بودند و هستند و نفرين‌ شدند، استعدادهايي‌ كه‌ با پاره‌اي‌ از آنها حتي‌نامدارترين‌ چهره‌هاي‌ غرب‌ قابل‌ مقايسه‌ نيست‌ و معلوم‌ نيست‌ سرنوشت‌ آنها را چه‌ كسي‌ تعيين‌ مي‌كند.
     
  5. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
  6. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    به مناسبت بيستمين سالگرد درگذشت غلامحسين ساعدي

    غلامحسين ساعدي و قهوه خانه بذله گويان

    حميد ملا زاده

    آن روزها تبريز حال و هواي ديگري داشت . سنگيني اشغال كشور از طرف بيگانگان را پشت سر گذاشته بود اما محيط خفقان و پر التهاب كه بعد از جنبش ضد فئودالي بر آذربايجان حاكم گرديده بود عطش آزاديخواهانه به مثابه آتش زير خاكستر زبانه مي كشيد.

    نيمه هاي دوم دهه بيستم بود كه حادثه سو قصد به جان شاه در دانشگاه تهران فضا را براي فشار بيشتر مساعد نموده بود. حاكمان وقت سرمست از يك پيروزي تمام روزنه هاي اميد را براي روشنفكران بسته بودند . با اين حال دگر انديشان دنبال فرصت مناسبي بودند كه دوباره به ميدان مبارزه برگردند.همين خيابان تربيت پايگاه فكر و انديشه بود و كتابفروشي چمن آرا پاتوق انديشمندان نوجوان خوش قيافه اي كه عطش خواندن و نوشتن داشت به كتابفروشي چمن آرا پا باز كرده بود . غلامحسين ساعدي در سن و سالي نبود كه به سادگي پذيرفت او در نوشتن و فكر كردن اعجوبه اي است كه روزگاري يكي از متفكران زمانه خود خواهد شد.

    فراموش نمي كنم كه ما در غيابش او را به استهزا گرفته بوديم كه نوشته هاي صادق هدايت را به نام خود مي سازد. سالهاي پر جنب و جوش ناشي از نهصت ملي شدن صنعت نفت فرا رسيد و فضاي گرفته سياسي باز شد . جوانان و بزرگسالان هيجان زده سرگرم بحث و مطالعه ، نوشتن و مباحثات سياسي بودند و غلامحسين ساعدي هم بين آنان پرسه ميزد . اما اين ذوق زدگي ديري نپاييد و تحولي ديگر در كشور پديدار شد و اميدها را به ياس مبدل ساخت . ساعدي هم مثل ديگر دگر انديشان صحنه سياسي تبريز را ترك گفت . مانند فرج ا... صبا ، ارونقي كرماني ، غلامرضا واحدي و خيلي ديگر از نويسندگان سراغش را از پايتخت دادندو تبريز ناچار خلا آنها را پذيرفت .

    در دهه جهل بود كه غلامحسين ساعدي به گروه جلال آل احمد پيوسته بود . او هر از چند گاهي به اتفاق آل احمد و منوچهر هزار خاني و ديگر همفكران به تبريز مي آمد و خاطرات نوجواني را زنده مي كرد.

    آل احمد و يارانش قهوه خانه بذله گويان تبريز را كشف كرده بودندو آنجا را پاتوق خود قرار دادند. آل احمد از قهوه خانه و بذله هاي آنها خوشش آمده بود و مي گفت : اين قهوه خانه ها براي نوشتن سوژه خوبي است اما قهوه نشينان كه جملگي طنز گويان تبريز بودند آنچنان با آرايش سخن و با جملات شيرين زبان تركي به غريبه ها نيش مي زدند كه ميهمانان نه تمايل به ترك قهوه خانه داشتند و نه تاب تحمل.

    غلامحسين ساعدي گفته هاي طرفين را به آل احمد ترجمه مي كرد و اغلب صداي قهقهه در فضاي بازار مي پيچيد. در همين روزها بود كه شاد روان حاج يداله از ساعدي پرسيد : شما به چه كاري مشغول هستيد؟ ساعدي گفت : پزشك هستم . حاج يداله با دستش آل احمد و دوستانش را نشانه گرفت و گفت : آيا اين عده را مي توانيد طبابت كنيد؟

    وقتي اين گفته حاج يداله را به آل احمد ترجمه كردند مدتها قاه قاه مي خنديد.

    يك روز در قهوه خانه نشسته بوديم كه ساعدي و آل احمد به اتفاق عده اي از هوادارانشان وارد قهوه خانه شدند . قيافه آل احمد با آن سبيل هاي آويزان و كلاه بري براي طنز گويان دستاويزي براي سر به سر گذاشتن با او شده بود . از ساعدي پرسيدند اين رفيق شما چكاره است ؟ ساعدي آل احمد را معلم معرفي كرد اما حاج يداله كه قانع نشده بود با كلام نيشدار اظهار داشت : او بيشتر به شمر ذوالجوشن شباهت دارد و از او بپرس آيا حاضر است سالي يك بار در ماه محرم در نمايشنامه مذهبي ما نقش شمر را بازي كند و پول خوبي از ما بگيرد؟ قهوه خانه از خنده مشتريان مي لرزيد.

    مدتها بود از ساعدي خبر نداشتم . انقلاب شد و روزي از تهران به من تلفن كرد . پس از احوالپرسي گفتم آن روزهايي كه آرزو مي كردي اكنون فرا رسيده است و تو قلم و كاغذ بردار و آن خاطرات را براي من بفرست تا من آنها را بنويسم اما براي هيچكداممان اين فرصت پيش نيامد.

    اين روزها سالروز خاموشي ساعدي است . درست بيست سال پيش در روز دوم آذر 1364 ساعدي چشم برجهان بست.خبرگزاريها اطلاع دادند مراسمي با حضور همسرش و دوستانش بر مزار وي در گورستان پلاشوكت پاريس برگزار گرديد.

    غلامحسين ساعدي در سال 1314 در تبريز به دنيا آمد و در زندگي 50 ساله خود آثار مهمي در داستان نويسي و نمايشنامه نويسي امروز ايران خلق كرد . وي كه روانپزشك بود همچنين در عرصه ديگري نظير روزنامه نگاري و فعاليتهاي سياسي و اجتماعي فعال بود.
     
  7. Behrooz

    Behrooz مدیر بازنشسته کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7 سپتامبر 2004
    نوشته ها:
    10,985
    تشکر شده:
    279
    محل سکونت:
    Tehran
    دانشگاه سواز لندن بزرگداشت ساعدي را برگزار كرد

    هفتادمين سالگرد تولد "غلامحسين ساعدي" (گوهر مراد) از سوي دانشگاه سواز لندن روز 22 ژانويه (دوم بهمن) برگزار شد .

    دانشگاه سواز لندن روز 22 ژانويه (دوم بهمن) هفتادمين سالگرد تولد "غلامحسين ساعدي" (گوهر مراد) نويسنده معروف ادبيات داستاني و ادبيات نمايشي ايران را برگزار كرد .
    دانشگاه سواز كه يكي از مهم ترين بخش هاي شرق شناسي جهان را در خود جاي داده است، اين مراسم را به بررسي بسياري از آثار اين نويسنده بزرگ ايراني اختصاص داد .
    در اين مراسم مقاله اي با عنوان "حيوانات در آثار ساعدي" از "آسيه جوادي" كه تاكنون مقالات متعددي را درباره آثار گوهر مراد به رشته تحرير درآورده است، قرائت شد .

    روز جمعه 23 دي ماه نيز مراسمي به همين مناسبت در منزل برادر غلامحسين ساعدي در ايران برگزار شد كه در آن عزت الله انتظامي، داريوش مهرجويي، نجف دريابندري، جعفر والي، رضا سيدحسيني، محمود دولت آبادي، جواد مجابي، قطب الدين صادقي، ناصر تقوايي، داود رشيدي، آسيه جوادي و فيروزه جوادي به سخنراني پرداختند.
    آسيه جوادي در همين روز مقاله ديگري را با عنوان "صداها و آواها در آثار ساعدي" قرائت كرد.
    غلامحسين ساعدي نويسنده آثار ماندگاري چون "عزاداران بيل"، "ترس و لرز"، "چوب بدست هاي ورزيل" و "گور و گهواره" روز 24 دي ماه سال 1314 در تبريز متولد شد و در دوم آذرماه 1364 در پاريس چشم از جهان فرو بست.
    پيكر اين نويسنده بزرگ ايراني در آرامگاه پرلاشز فرانسه به خاك سپرده شده است.
     
  8. ashena55

    ashena55 کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏28 سپتامبر 2005
    نوشته ها:
    688
    تشکر شده:
    1
  9. DOOSTeKHOOB

    DOOSTeKHOOB Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏12 جولای 2005
    نوشته ها:
    319
    تشکر شده:
    6
    محل سکونت:
    شهر قصه
    بزرگداشت هفتادمين سالروز تولد «غلامحسين ساعدي»

    مراسم بزرگداشت «غلامحسين ساعدي» (گوهر مراد) به مناسبت هفتادمين سالروز تولدش با حضور بسياري از بزرگان عرصه فرهنگ و ادبيات كشور عصر جمعه برگزار شد.

    در ابتداي اين مراسم كه توسط «جواد مجابي» اجرا مي‌‏شد، او با يادي از ساعدي، او را يكي از قلم‌‏هاي شعر فارسي خواند و پس از آن «فيروزه جوادي» گفت‌‏:‌‏ هفتادمين سالروز تولد «گوهرمراد» آغاز دوباره‌اي است براي تجديد پيمان با ادبيات و هنر و اميدواريم كه با جايزه نمايشنامه «گوهر مراد»، خشت اول معبد را در فرهنگ و هنر ايران بگذاريم.



    در ادامه مراسم «عزت‌‏ا... انتظامي»، با اشاره به نمايشنامه‌هاي ساعدي از جمله «امير ارسلان»، «چوب به دست‌‏هاي ورزيل» و «بهترين باباي دنيا» كه در تالار سنگلج اجرا شده‌‏اند، گفت‌‏: اولين بار «داريوش مهرجويي» را هم در يكي از همين اجراها ديديم، مهرجويي تازه از آمريكا به ايران آمده بود و با دكتر «غلامحسين ساعدي» بر سر صحنه آمده بود و قصد ساختن فيلم گاو را داشت. تا آن زمان نيز تازه تئاتر گاو را به روي صحنه برده بوديم.

    «نجف دريا بندري» در ادامه مراسم، پيرامون نحوه آشنايي خود با «غلامحسين ساعدي» گفت‌‏: يك‌‏بار كه به تبريز سفر كرده بودم، ساعدي همراه با «صمد بهرنگي» به ديدن من آمد و ساعتي در كنار هم بوديم. اما رابطه ساعدي با من همواره آميخته با جنگ و جدال بود و ما هميشه با هم لجبازي داشتيم، ولي به هر حال من او را بسيار دوست مي‌‏داشتم و در كل ساعدي انسان بسيار جالبي بود.

    «قطب‌‏الدين صادقي»، نمايشنامه نويس و كارگردان تئاتر، با اشاره به نقش دارالفنون كه ما را با مدرنيته آشنا كرد و با وجود آن تئاتر وارد ايران شد، گفت‌‏: البته ما در ايران تئاتر سنتي داشتيم كه بيشتر جنبه مذهبي و سرگرمي داشت. اما از تئاتري كه جامعه را مورد نقد قرار بدهد، خبري نبود.

    صادقي در پايان گفت‌‏: بدترين دردي كه باعث شد ساعدي خيلي زود از ميان ما برود غم غربت بود. او در آخرين ديدارش مرا در آغوش گرفته بود و مي‌‏گفت: خوشا به حالت كه در ايراني.

    «داريوش مهرجويي»، كارگردان سينما نيز در اين باره گفت‌‏: متاسفانه نام «غلامحسين ساعدي» در ايران تابو شده است و من هربار كه درباره فيلم «گاو» صحبت كرده‌‏ام، بي‌‏شك حرف‌‏هايي نيز از ساعدي گفته‌‏ام. اما همواره اين بخش از گفته‌‏‌‏هاي من سانسور شده است. آثار او از اهميت بالايي برخوردارند و حق اوست كه آثارش در دانشگاه تدريس شود و نگاه جديدي به آثار او صورت گيرد.

    مهرجويي با اشاره به تاثير‌‏گذاري «غلامحسين ساعدي» در سينماي ايران گفت‌‏: «ساعدي» يكي از خلاق‌‏ترين انسان‌‏هاي عصر ما بود و اگر او نبود هرگز نه فيلم گاو ساخته مي‌‏شود و نه به اين شكل شاهد تحول در سينماي ايران مي‌‏شديم.

    ناصر تقوايي ديگر هنرمندي كه در اين مراسم حضور يافته بود با اشاره به مقام هنري زنده ياد ساعدي گفت‌‏: بسيار خوشحالم كه در دوره‌‏اي دست به قلم بردم كه با بسياري از هنرمندان اين مرز و بوم آشنا شدم. همان سال‌ها با غلامحسين به همراه سيروس طاهباز كه مجله آرش را منتشر مي‌كرد آشنا شدم و دوستي ما بسيار صميمي و تنگاتنگ بود.

    محمود دولت‌‏آبادي نيز گفت‌‏: غلامحسين ساعدي مرد ناتمام ادبيات ما بود و از نبوغ خاصي برخوردار بود. او كاشف آدم‌‏هايي بود كه هرگز ديده نمي‌‏شوند و پس از آن داستاني از مجموعه «‏گور و گهواره» را خواند.وي ادامه داد: من همواره در پايين‌‏ترين لايه‌‏هاي زندگي غلتيده‌‏ام و وقتي به آثار ساعدي نگاه مي‌‏كنم مي‌‏بينم كه او از نبوغ و تجربه‌‏هاي خاصي برخوردار بود كه از تجربه من خارج است، ساعدي كاشف آدم‌‏هايي است كه هرگز ديده نمي‌‏شوند، اين امر در لايه‌‏بندي جامعه شناسي كه به آنها اشاره‌‏اي هم نمي‌‏شود با آثار و شخصيت‌‏هايي كه خلق كرد به يكباره ما را در حيرت انداخت.

    در پايان رضا سيد حسيني نيز به دوستي خود و غلامحسين ساعدي اشاره كرد و او را برادر خويش خواند و گفت‌‏: ساعدي همواره به خانه من مي‌‏آمد و داستان‌‏‌‏هايش را برايم مي‌‏خواند و همواره شيطنت‌‏هايي مي كرد كه مرا به تعجب مي‌‏انداخت، زماني كه او در گذشت «رضا براهني» اين خبر را به من داد، با براهني و مهرجويي به خانه سيمين دانشور رفتيم و او گفت شما 3 نفر اين وقت شب حتما خبر بدي براي من آورده‌‏ايد.

    در اين مراسم هما روستا، حميد سمندريان‌‏، جمشيد لايق، جعفر والي، محمد بهار‌‏لو، نجف دريابندري، لاله تقيان، داوود رشيدي، جلال ستاري، سيروس ابراهيم‌‏زاده، ناهيد كبيري،‌‏ نگار اسكندرفر، سيمين بهبهاني، محمدرضا رحمانيان، اسماعيل خلج، عليرضا اسپهبد، محمدرضا جوادي، حميد احمدي، پوران صلح كل و تعدادي ديگر از هنرمندان حضور داشتند.
     
  10. b.sarshar

    b.sarshar کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏24 سپتامبر 2005
    نوشته ها:
    52
    تشکر شده:
    0
    نشریه " سیمیا " که در ابتدا یک نشریه دانش جویی بود چند شماره ای است به هیات یک نشریه جدی حوزه تئاتر ظاهر شده است . این نشریه شماره تازه خود را اختصاص داده به زنده یاد علام حسین ساعدی
    که ضمن مطالب خواندنی خود عکس های فراوانی هم از ساعدی دارد و به این ترتیب بر غنای نشریه هر چه بیشتر کرده افزوده گردیده است .
     
  11. خرداد

    خرداد کاربر فعال ادبیات

    تاریخ عضویت:
    ‏24 اکتبر 2005
    نوشته ها:
    1,093
    تشکر شده:
    82
    محل سکونت:
    زیر این آبی آرام بلند
    گفتم هیفه این تایپیک پایین بمونه
     
  12. lilyrose

    lilyrose مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏24 جولای 2010
    نوشته ها:
    4,132
    تشکر شده:
    8,204
    محل سکونت:
    My Sweet Home
    این مطلب در مد و مه و به مناسبت سالروز وفات دکتر ساعدی (2 آذر )منتشر شده بود .

    «یک نویسنده یک داستان» این هفته را به دلیل مصادف بودن آن با سالمرگ دکتر غلامحسین ساعدی، به داستان کوتاه «ساندویچ» اثری از این نویسنده بزرگ و فراموش نشدنی اختصاص دادیم، نویسنده‎ای که دردمندانه زیست و دردمندانه با زندگی وداع کرد. در کنار این داستان یادداشتی هم درباره ساعدی خواهید خواند، با عنوان: «حکایت مسافری که چمدانهایش را باز نکرد».

    [​IMG]

    ساندویچ
    در، نیمه‌باز شد. مشتری‌ها برگشتند و مرد بلند قد و چهار‌شانه‌ای را دیدند که صورت درشتی داشت، عینک تیره‌ای به چشم زده بود و موهای جوگندمی‌اش را با سلیقه‎ی زیاد شانه کرده بود، و همان‌طور که لای در ایستاده بود، پیشخوان و مرد ساندویچ فروش را نگاه می‌کرد. انگار سراغ تلفنی آمده بود یا می‌خواست نشانی جایی را بپرسد. بعد برگشت و آنهایی را که داشتند تند تند ساندویچ می‌خوردند، زیرچشمی نگاه کرد و مردد بود. …..

    ….. نه می‌خواست حرف بزند، و نه می‌خواست برگردد و نه می‌خواست وارد شود. آخر سر در را هل داد و وارد شد. لباس سرمه‌ای فوق‌العاده شیک و کفش‌های ظریفی پوشیده بود. دستمال سفیدی لای انگشتانش گرفته بود و می‌پیچید. انگار از کثیفی مغازه دل‌آشوبه گرفته بود.

    مردم راه باز کردند و چار‌پایه‌هایی را که جلو یخچال چیده بودند کنار زدند. مرد، چند بار بالا و پایین رفت و از پشت عینک تک‌تک آدم‌ها و دهان‌هایی را که می‌جنبید تماشا کرد، به ظرف آشغال و تکه کاغذهای چرب که گوشه‎ی دیوار روی هم ریخته بودند و زاویة دیوارها را پر کرده بودند خیره شد. صاحب مغازه روی یخچال خم شد و با لبخند گفت: «بفرمایین قربان.» همه ساکت و منتظر شدند که مرد لب باز کند و چیزی بگوید. مرد وقتی همه را وارسی کرد آمد و ایستاد به تماشای غذاهایی که پشت شیشه ی یخچال چیده شده بودند. چند لحظه بعد در حالی که ظرف گوشت را نشان می‌داد، پرسید: «گوشت‌تون تازه‌س؟»

    صاحب مغازه با لبخند گفت: «بله قربان. مال همین امروزه.»

    مرد گفت: «پس چرا رنگ نداره؟»

    صاحب مغازه گفت: «گوشت خوب همیشه صورتی رنگه.»

    مرد پرسید: «کباب حاضر کرده‌ین؟»


    صاحب مغازه گفت: «بله» و خم شد و دیس بزرگ گوشت را بیرون آورد و روی یخچال گذاشت. مرد خم شد و بو کرد و بعد در حالی‌ که نگاه دیگری توی ویترین می‌انداخت، عقب‌تر رفت و مرد آشپز را نگاه کرد که پشت ویترین شیشه‌ای غذا سرخ می‌کرد. هنوز تصمیم نگرفته بود و اکراه و نفرت صورتش را پر کرده بود. به طرف در رفت، ولی ناگهان تغییر عقیده داد و به صاحب مغازه گفت: «یکی از این کباب‌ها را برای من سرخ کنید.»

    صاحب مغازه با سر اشاره کرد و یکی از کباب‌ها را برداشت.

    مرد گفت: «با دست نه آقا، با دست نه قربون.» صاحب مغازه دست‌پاچه شد و کبابی را که برداشته بود کنار گذاشت، و با یک دستمال کاغذی کباب دیگری را گرفت و به طرف آشپز رفت.

    مرد هم‌چنان که دیگران را عقب می‌زد به ویترین آشپزخانه نزدیک شد و به مرد آشپز گفت: «لطفاَ اول این تابه‌تان را تمیز کنید و بعد با کره سرخ کنید.» آشپز قدری روغن توی تابه ریخت. وقتی روغن به جوش آمد، با کفگیری که به‌دست داشت، تندتند روغن‌ها را جمع کرد و تابه رنگ سفید پیدا کرد. صاحب مغازه یک قالب کره آورد و آشپز آن را خرد کرد توی تابه و منتظر شد تا کره آب شود، بعد گوشت را توی تابه انداخت.

    مرد به صاحب مغازه گفت: «یک نون خوب سوا کنید.»

    صاحب مغازه نان سفیدی در‌آورد. مرد گفت: «نون تازه ندارین؟»

    صاحب مغازه گفت: «اینا همه‌شون خوبن آقا.»

    مرد گفت: «نونی که برشته و خوب پخته شده باشه.»

    صاحب مغازه چند نان را روی پیشخوان گذاشت و گفت: «لطفاَ خودتون سوا کنین.»

    و برگشت با اشاره چشم به آن‌هایی که تازه وارد مغازه شده بودند و ساندویچ می‌خواستند فهماند که چند دقیقه‌ای صبر کنند. مرد نان‌ها را جلو و عقب زد و نان برشته‌ای انتخاب کرد و به ساندویچ فروش گفت: «خمیرشو در بیارین.»

    صاحب مغازه نان را تمیز کرد و به طرف آشپز برد. مرد باز پشت ویترین آشپز رفت و گفت: «هله‌هوله توش نریزی‌ها.»

    آشپز با سر اشاره کرد و بعد کباب را آرام داخل نان گذاشت. مرد گفت: «چند قطره آبلیمو هم روش بریز.»

    آشپز، کمی آبلیمو روی کباب ریخت، کاغذی دور ساندویچ پیچید، آن‌را توی بشقاب گذاشت، و به طرف مرد دراز کرد. مرد بشقاب را گرفت و آمد روی یخچال گذاشت و به صاحب مغازه گفت: «چقدر شد.» صاحب مغازه با لبخند گفت: «هر چی شما لطف کنین.»

    مرد کیفی بیرون آورد و یک ده تومنی روی میز گذاشت و بعد به‌طرف ویترین رفت و یک دو تومنی هم به طرف آشپز دراز کرد و بعد آمد طرف یخچال و ساندویچ را از توی بشقاب برداشت.

    مشتری‌ها در حالی که بی‌صدا و با ولع زیاد ساندویچ می‌خوردند، او را تماشا می‌کردند.

    مرد چند بار مغازه را بالا و پایین رفت. انگار فکرش جای دیگر بود و خیلی دلخور وعصبانی به نظر می‌آمد. بعد یک مرتبه متوجه ساندویچ شد و نگاه غریبی به آن کرد. انگار موش مرده‌ای را به‎دست گرفته با عجله به گوشه‎ی مغازه رفت، با پا در ظرف آشغال را کنار زد، ساندویچ را انداخت توی ظرف آشغال و در مغازه را باز کرد و رفت بیرون.

    بیمارستان روزبه (۱۳۴۳)

    حکایت مسافری که چمدان‌هایش را باز نکرد*
    حمید رضا امیدی سرور


    «در پاریس هستم. شهر خودکشی و ملال. شهر فاحشه‌ها و دلال‌ها. جان آدم را به لب می‌رساند. مطلقاً جایی نمی‌روم و ابداً نیز حوصله ندارم از همه چیز نگرانم میزان گریه‌هایی که در کوچه‌های تاریک و زیر درخت‌ها کرده‌ام اندازه ندارد… من در یک اتاق دو متر در دو متر زندگی می‌کنم. اندازه سلول اوین. هر وقت وارد اطاقم می‌شوم احساس می‌کنم به جای پالتو اطاق پوشیده‌ام… تمام شب‌ها را تقریباً می‌نویسم و صبح‌ها افقی می‌شوم و بعد کابوس‌های رنگی می‌بینم. تازگی علاوه بر هیکل‌های عجیب و غریب، توده‌ای‌ها و سگ‌های پاریس هم در خواب من ظاهر می‌شوند…. این چنین زندگی کردن برای من بدتر از سال‌هایی بود که در سلول انفرادی بسر برده‌ام… از همه بریده‌ام در خانه‌ای که مثلاً مردگی می‌کنم، مدام با نفرت دست به گریبانم فکر می‌کنی، چندین خروار به من توهین شده است؟»

    این حکایت روزهای آخر زندگی غلامحسین ساعدی‎ست، در غربت؛ و از زبان خودش با نامه‌ای که در آن برای یکی از دوستانش درد دل کرده است. نویسنده‌ای که در طول دوران پربار ادبی خود، باورها، خرافات، مالیخولیا، اوهام و کابوس‌ها و در یک کلام، زندگی ما را آنگونه که بود، روی کاغذ آورد. شخصیت‎های آثار ساعدی اغلب درگیر چنین فضاهایی بودند، و سرآخر خود نیز بدل به یکی از شخصیت‌های داستان‌هایش شد.

    شخصیتی که در دنیای واقعی‌اش هر روز درگیر کابوس‌هایی ریز و درشت بود، اما این بار ساعدی آن را ننوشت، بلکه آن را زندگی کرد، وی یا بازی کرد، مثل بازیگرکه در فیلمی سیاه، تلخ و بدفرجام حود خواسته ایفای نقش می‌کند. حکایت مرد میانسالی که پیش از انقلاب سالها مبارزه کرد، مبارزه‎ای که هم در آثارس و هم در خصوصایت شخصی و اجتماعی نمودی آشکار دارد. در بحبوحه پیروزی انقلاب در خارج از ایران بسر می‌برد، اما درآستانه انقلاب به وطن بازگشت تا در کنار انقلابی باشد که سال‌های سال برایش مبارزه کرده بود، زندان رفته و طعم شکنجه‌ را چشیده بود. سال‌ها انتظار فرا رسیدن آن را کشیده بود، اما شاید نمی‎دانست که در دوران تازه نیز حضورش را بر نمی‎تابند.


    اقامتش چندان به طول نینجامید سرانجام از سر اجبار چمدان بست و راهی کشوری دیگر شد، اما برخلاف تصور او این سفر، سفری بی‌بازگشت بود. در آنجا هیچ کس انتظارش را نمی‌کشید، سر در لاک خود فرو برد، در تنهایی، به دور از آرامش، بدون تعلق‌خاطر اشک ریخت… چمدان‌هایش را باز نکرد، در انتظار روزی که شرایطی فراهم آید تا به وطن بازگردد. می‌خواست سختی را تاب آورد. به‎سراغ الکل رفت، برای دست‎یابی به تسکینی که نمی‌یافت و در میان سال به پیرمردی دائم‌الخمر بدل شد که تا پایان راه فاصله چندانی نداشت و زیر بار صلیبی که بر دوش می‌کشید در حال خرد شدن…

    ساعدی دو بار به شدت فرو پاشید، اولین بار هنگامی که ساواک در سال ۱۳۵۳ او را دستگیر کرد و تحت شکنجه‌های جسمی، روحی و روانی بسیار او را چنان در هم کوبیدند که وقتی از زندان بیرون آمد تا مدت‌ها منگ و بهت زده بود. آن چنان آشفته و متزلزل که دوستانش در کوتاه‌ترین برخوردها نیز در می‌یافتند که بیش از حد تصور تحت فشار بوده و درهم ریخته است.

    مرتضی کاخی بعد‎ها در گفتگویی می‎گوید در همان روزهای انقلاب ساعدی را در لندن می‎بیند :«در لندن بودم که یک بار مرحوم غلامحسین ساعدی به دیدنم آمده بود، و من دیدم دستش حالت طبیعی ندارد و به طرز دلخراشی گود شده. از او پرسیدم دستت چه شده،؟ گفت در زندان رویش سیگار خاموش کرده‎اند» اینها تنها بخش کوچکی از فشارهای جسمی بودند که در برابر فشارهای روحی که بر او اعمال شد، رنگ می‎بازند. او هنگامی که از زندان اواک بیرون آمد، چنان در هم شکسته بود که تصور از سرگرفتن آن دوران خلاقه گذشته، بعید به نظر می‎رسید و شاید تا اندازه‌ای نیز همین گونه شد. مدت‌ها طول کشید که او به تدریج از کابوس‌های زندان اندکی رهایی یافت و حال قبلی خود بازگشت.

    احمد شاملو که سال‌های سال دوست نزدیک ساعدی و در صف نخست مبارزه برای آزادی بود درباره این روزهای ساعدی می‌گوید:«…آنچه از او زندان شاه را ترک گفت، جنازه نیمه‌جانی بیش نبود. آن مرد با آن خلاقیت جوشانش پس از شکنجه‌های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقاً زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. ما در لندن با هم زندگی می‌کردیم و من و همسرم شهود عینی این مرگ دردناک بودیم… رژیم ساعدی را خیلی نابود کرد. من شاهد کوشش‌های او بودم، مسائل را درک می‌کرد و می‌کوشید عکس‌العمل‌ نشان بدهد، اما دیگر نمی‌توانست او را اره کرده بودند.»

    اما دومین بار که ساعدی فروپاشید هنگامی بود که ناخواسته مجبور به ترک وطن شد. برای نویسنده‌ای که عاشقانه وطنش را دوست داشت برای آن پیکر نیمه‌جان تیر خلاصی بود که کارش را یکسره کرد. به سرزمینی آزاد قدم گذاشت با هزاران زندان درون خود، با کابوس‌هایی که هر دم بر شدتش افزوده می‌شد. جایی را برای زندگی برگزیده بود که خاک خودش نبود، اما می‌پنداشت مسافر است و مسافر باز می‌گردد، چمدان‌هایش را باز نکرد! چو گویی هر دم امکان دارد این مسافر خسته و درهم شکسته به خانه باز گردد، اما خانه‌ای نداشت، مهاجری بی‌وطن شده بود. مهاجری که راه بازگشت ندارد. این را می‌دانست هر چند نمی‌خواست باور کند.

    سختی روزگار مهاجرت، تنهایی، بیگانگی… بر آن پیکر رو به احتضار سنگینی می‌کرد. با افراط در نوشیدن الکل فروپاشی‌اش مراحل آخر را می‌گذراند و اندک زمانی بعد مرگ را برایش به ارمغان آورد.

    در گورستان پرلاشز آرمید نزدیک خلف بزرگش صادق هدایت که او را نه فقط در ادبیات، بلکه در اغلب شئون زندگی‌اش می‌ستود:«هدایت شهامت و شجاعتش تا به آن جا بود که نقطه پایان زندگی‌اش را نه عزرائیل که خود گذاشت و بدان سان که مشت بر سینه زندگی نکبت‌بار آلوده طبقه خویش زد، مشت محکم‌تری بر سینه مرگ اجباری زد و مردن را به اختیار خویش برگزید.»

    *این نوشته بریده‎ای از یک تکنگاری بلند است درباره غلامحسین ساعدی که شاید روزی در قالب کتاب منتشر شود!
     
  13. avajang.com .leftavajang.com.right
  14. lilyrose

    lilyrose مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏24 جولای 2010
    نوشته ها:
    4,132
    تشکر شده:
    8,204
    محل سکونت:
    My Sweet Home
    چند تا عکس از مرحوم ساعدی
    ____________________________

    [​IMG]

    ساعدی در لباس پزشکی- دوران سربازی در بهداری ارتش


    [​IMG]

    ساعدی در دوران سربازی


    [​IMG]

    ساعدی به همراه برادرش (علی اکبر)

    [​IMG]

    ساعدی در بند ساواک!


    [​IMG]

    ساعدی در کودکی


    [​IMG]

    مزار غلامحسین ساعدی در پرلاشز؛ در نزدیکی هدایت!
     
  15. lilyrose

    lilyrose مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏24 جولای 2010
    نوشته ها:
    4,132
    تشکر شده:
    8,204
    محل سکونت:
    My Sweet Home
    «سعادت نامه» داستان زیبایی از غلامحسین ساعدی


    زن مضطرب شد اما وقتی بازوان مرد جوان دور بدنش حلقه شد آرامش تازه ای در خود دید و وقتی که پرنده‌ی پرهنه سوار شاخه‌ی درختی به طرف پل نزدیک می‌شد، مرد مستاجر، زن جوان را...


    خانه روبروی رود خانه بود. پل چوبی ساده و کوچکی دو طرف رود را به هم وصل می‌کرد. آن طرف رودخانه جنگل تاریک و ناشناسی بود و از ایوان خانه مانند دریای پهناور و سبز رنگی در تلاطم دائمی ‌دیده می‌شد. هر روز، دمدمه‌های غروب، پیر مرد می‌آمد و در صندلی راحتی روی ایوان می‌نشست و پیپ بزرگش را روشن می‌کرد و چشم به جنگل می‌دوخت. زن جوانش، پشت به او، توی اتاق، جلو چرخ خیاطی می‌نشست و با خود مشغول می‌شد، گاهی دوخت‌ودوز می‌کرد و گاهی در خود فرو می‌رفت. زن، عصرها، از تماشای جنگل می‌ترسید و از پنجره کوچک عقبی، دشت را تماشا می‌کرد و پیر مرد فکر می‌کرد که زنش مشغول خیاطی و کارهای خانه است، به این جهت راحتش می‌گذاشت و گاه گاهی با صدای بلند زنش را صدا می‌کرد: "چیز جان، این صدا رو می‌شنوی؟ صدای این پرنده رو می‌گم، چه جوریه خدایا، خیلی عجیبه مگه نه؟"
    و هر وقت که زن از حرف های تکراری پیرمرد خسته می‌شد، روی گرامافون صفحه ای می‌گذاشت و اتاق را از موسیقی پر می‌کرد. اما صبح‌ها که پیرمرد برای سرکشی املاک و مستغلاتش می‌رفت، زن جوان می‌آمد و روی ایوان می‌ایستاد و ساعت‌ها محو تماشای جنگل می‌شد و به صداهای غریب و ناآشنا گوش می‌داد. صبح‌ها، روشنایی مبهم و خفه ای از قلب جنگل بلند می‌شد و آفتاب دیگری از میان شاخ و برگ ها، بفهمی ‌نفهمی‌ خودی نشان می‌داد و خنده ناشناس و امید بخشی مژده طلوع دوباره را به گوش ساکنان جنگل می‌رساند. زن در غیاب شوهر از تماشای جنگل نمی‌هراسید. به این ترتیب بود که زندگی زن و شوهر، جدا از هم، در آرامش کامل می‌گذشت. پیرمرد خوش‌زبان و خنده رو و کم حرف و زنده دل بود. همیشه قبل از طلوع آفتاب از خواب برمی‌خاست، خوشبخت و راضی توی خانه این طرف و آن طرف می‌دوید، سماور را آتش می‌کرد، میز صبحانه را می‌چید، شیر را جوش می‌آورد، پرده‌های هر دو پنجره روبرو را کنار می‌زد، منتظر می‌نشست و وقتی آفتاب نوک درختان جنگل را رنگ طلایی می‌زد، به طرف تختخواب می‌رفت و خم می‌شد و زن جوانش را صدا می‌کرد: "خانوم کوچولو، کوچولوی من، کوچولو جان من، پاشو دیگه، پرنده ها بیدار شده‌ن، آفتاب بیدار شده، تو نمی‌خوای بیدار بشی؟"

    زن چشم باز می‌کرد و شانه‌های خود را می‌مالید و تا وقتی پیرمرد از خانه بیرون نمی‌رفت، طاق باز سقف اتاق را تماشا می‌کرد و بعد بلند می‌شد و می‌نشست و بازوان جوانش را دست می‌کشید و به فکر می‌رفت. ظهر که پیرمرد خسته و کوفته از سرکشی املاک و مستغلات به خانه برمی‌گشت، دو نفری غذا می‌خوردند و بعد جلوی پنجره ای که رو به دشت باز می‌شد، می‌نشستند، پیرمرد حرف های خنده دار برایش می‌زد و از گذشته ها می‌گفت و هر وقت حس می‌کرد که زنش بی‌حوصله و کسل شده، به ایوان می‌رفت و مشغول تماشای جنگل می‌شد و او را تنها می‌گذاشت.
    با وجود این، تا آنجا که می‌توانست ناز زن جوانش را می‌کشید و می‌خواست رفتار جوانترها را داشته باشد که نمی‌توانست؛ همیشه در خلوت، از این که عمری نکرده این چنین پیر و فرسوده شده، غصه می‌خورد و فکر بیوه جوانش را می‌کرد که بعد از او مردان جوان و خوش قیافه به سراغش خواهند آمد و او به همه‌شان روی خوش نشان خواهد داد و زندگی تازه ای را شروع خواهد کرد.
    این بود که هر روز چند بار خطاب به جنگل می‌گفت: "به من کمک کنید به این زودی ها از بین نروم و آن قدر عمر کنم که زنم هم مثل من پیر و شکسته شود، آن وقت به بدترین مرگ ها راضی هستم."
    و هر وقت دعایش تمام می‌شد صدای جانوری را از دل جنگل می‌شنید که می‌خندید و می‌گفت: "آمین یا رب العالمین."

    زن جوان، تنها، خسته، عصبانی، ساکت و آرام بود. قربان صدقه های پیرمرد دردش را دوا نمی‌کرد. ناتوانی شوهرش او را مریض کرده بود؛ هر وقت که پشت به شوهر و رو به دشت می‌نشست، فکر روزی را می‌کرد که نعش کشی از افق پیدا شده، به دنبالش چند ماشین پر از اقوام و آشناها و مردان جوانی که با سینه های پهن و کراوات سیاه، سر می‌جنبانند و به او که در لباس سیاه مثل گل شمعدانی شعله ور است لبخند تسلی بخش می‌زنند، بعد آهی سینه اش را می‌شکافت: "خدایا!"
    سکوت خانه و سکوت جنگل، این انتظار را بیشتر دامن می‌زد. بیچاره پیرمرد نمی‌دانست که در دل زنش چه ها می‌گذرد. عاقبت برای رهایی از تنهایی دیرگذر و به اصرار زن جوان، پیرمرد راضی شد که طبقه پایین خانه را در اختیار مستاجری بگذارد. این بود که روزی از روزها، مباشر پیرمرد با مرد خندان و چهار شانه ای که کراوات سیاهی زده بود به خانه آمد. وقتی زنگ در را زدند، زن و شوهر از پنجره بالا خم شدند و نگاه کردند. زن با خوشحالی گفت: "آه، مستاجر."
    لبخندی صورتش را باز کرد و پیرمرد برگشت و او را نگاه کرد. زن برای این که خوشحالیش را پنهان کند، حالت بی اعتنایی به خود گرفت. اما پیر مرد لبخند او را دیده بود، هر چند که به روی خود نیاورد و چیزی نگفت، اما همان شب برای اولین بار کتابی به دست گرفت که در آن از مکر زنان سخن ها رفته بود.
    2

    مستاجر با این که ماموریتی در آن حوالی داشت، ولی روزها بیشتر از دو ساعت بیرون نمی‌رفت و بقیه وقت خود را در خانه می‌گذراند، پنجره بزرگ اتاقش را می‌گشود، بی آنکه توجهی به انبوهی خلوت دشت، بکند، سوت می‌زد و ریش می‌تراشید، لخت می‌شد و توی اتاق ورزش می‌کرد. پیرمرد هر وقت به خانه می‌آمد، ابتدا سر و صدای مرد جوان را می‌شنید و بعد به طبقه بالا می‌رفت، زنش را می‌دید که خوشحال و راضی مشغول طباخی است. از وقتی مستاجر آمده بود، غذاها رنگ و طعم دیگری پیدا کرده بود. عصرها مرد جوان برای شکار پروانه به صحرا می‌رفت و وقتی از زیر پنجره آن ها رد می‌شد، تور شکارش را از روی شانه برمی‌داشت و با احترام به آقا و خانم صاحب خانه سلام می‌کرد. پیر مرد نیم خیز می‌شد و جواب سلام را می‌داد و برای اینکه دلخوری خود را پنهان بکند، لبخندی هم بر لب می‌آورد. با این وجود نمی‌توانست خود را از دست اضطراب و آشفتگی رها کند.
    شبی از شب ها، مرد جوان سوت زنان پله ها را بالا آمد، چند لحظه پشت در ایستاد و بعد آهسته به در زد. زن و شوهر بلند شدند و نزدیک در رفتند، چند ثانیه همدیگر را نگاه کردند. پیر مرد در را باز کرد مرد جوان اجازه خواست و وارد شد و زن و شوهر را برای شام به اتاقش دعوت کرد. این دعوت چنان ناگهانی بود که پیرمرد نتوانست جواب رد بدهد. مرد جوان برای آن ها پرنده غریبی شکار کرده بود و شراب معطری روی میز گذاشته بود. بعد از شام نشستند و از خیلی چیزها صحبت کردند. از زندگی در شهرهای بزرگ و کوچک، از ماموریت ها و سرگذشت‌های خصوصی خود چیزها گفتند. زن جوان با صدای بلند می‌خندید و پیرمرد می‌دانست این خنده ها هیچ علت واضحی ندارند، چند بار سعی کرد از اسرار جنگل و حیوانات عجیب و غریبش صحبت کند، اما مرد مستاجر و زن جوان رغبت چندانی به این حرف ها نشان ندادند، مرد جوان پروانه هایش را نشان آن ها داد که بی جان روی مخمل سفید پشت ویترین بال گشوده بودند و آلبوم گیاهان خشک شده اش را که پیرمرد هیچ علاقه ای به این قبیل چیزها حس نکرده بود. زن جوان از دیدن پروانه های رنگین، مضطرب و ذوق زده شد. مرد جوان مدت‌ها درباره پروانه های خوشحال شب و پروانه های غمگین روز برای زن جوان صحبت کرد.

    چند شب بعد نوبت پیرمرد بود که مرد جوان را به شام دعوت کند. مرد جوان آفتاب نرفته پله ها را بالا آمد، پیر مرد روبروی مرد جوان نشست. آن دو از شهرهای بزرگ و کوچک، از ماموریت‌ها و از سرگذشت‌های خصوصی خود چیزها گفتند، پیرمرد دچار دلهره بود و با مغز آشفته چند بار بلند شد و به ایوان رفت و رو به جنگل دعا کرد: "خداوندا، خودت حفظ فرما."
    زن از آشپزخانه بیرون آمد و طرف دیگر میز نشست و با مرد جوان مشغول صحبت شد. پیرمرد شنید که مرد مستاجر از گذشته و تحصیلات زنش می‌پرسد و زن می‌گوید که چگونه فک و فامیلش نگذاشتند ادامه تحصیل بدهد و پیش از آن که عقلش برسد شوهرش دادند. مرد جوان گفت: "دیر نشده، می‌تونین دوباره ادامه بدین و درس بخونین."
    زن آه کشید و پیرمرد حدس زد که مرد جوان لبخند می‌زند. جنگل، ساکت و تاریک بود و پیرمرد تا آن روز ندیده بود که کسی از روی پل رد شود، همیشه فکر می‌کرد که این پل به چه درد می‌خورد. اما آن شب با خود گفت: "پل بیهوده نیست، دستی آن را ساخته، و برای منظوری ساخته، برای کسی ساخته که تا نیامده و از آن جا رد نشده، پل بر جای خواهد ماند و آن عابر منتظر اوست چه کسی می‌تواند باشد؟" برگشت و توی اتاق آمد. زن خود را جمع و جور کرد و قیافه بی اعتنایی گرفت. مرد جوان به ناخن‌هایش خیره شد. پیرمرد گفت: "هوای جنگل سخت مر طوب و سرد شده و هنوز پل ..."

    زن جوان و مستاجر برگشتند و از پنجره دیگر دشت را نگاه کردند، ماشینی از جاده رد می‌شد و چراغ عقبی آن گاه پیدا و گاهی ناپیدا می‌شد. شام را که کباب ماهی بود خوردند و پیرمرد با این که ماهی را زیاد دوست داشت، اشتهای چندانی نشان نداد، تنها پیاله ای ماست را با قاشق سر کشید. مرد مستاجر، بعد از شام دسته ای ورق بیرون آورد و روی میز ریخت و پیشنهاد بازی کرد. پیرمرد گفت: "دیر وقته، این وقت شب که نمی‌شه بازی کرد."
    مرد جوان ورق ها را جمع کرد و گفت: "بی موقع پیشنهاد کردم، بماند برای شب های بعد."
    زن با حرکت سر موافقت کرد، پبرمرد مضطرب شد و چیزی روی سینه اش سنگینی کرد. شب‌های بعد؟ مگر تمام نشده؟ با حال آشفته، دوباره روی ایوان رفت و به تماشای جنگل ایستاد که باد کرده، مانند دیواری بالا رفته بود.
    آهسته با خود گفت: "از دست این گرگ ها کجا می‌شه رفت؟ چه کار می‌شه کرد؟"

    بعد پیپش را که تازه روشن کرده بود به جاده خالی کرد و ذرات آتش گرفته توتون را، مانند پولک های طلایی روی زمین پاشید. پیرمرد در روشنایی رقیق کنار رودخانه، جانوری را دید که شبیه پرنده بزرگی بود و پاهای بلندی د اشت، اما پر به تنش نبود و لخت بود. پرنده ایستاده بود و او را نگاه می‌کرد، چند لجظه بعد در حالی که سرش را آرام تکان می‌داد به طرف رودخانه رفت و سوار شاخه ای شد و از رودخانه گذشت و به جنگل رفت. پیرمرد وحشت زده به اتاق برگشت و گفت: "خبر دارین چی شد؟" پرنده عجیبی زیر پنجره ایستاده بود و مرا نگاه می‌کرد. پاهای بلند و بدن لخت داشت، از آب رد شد و به جنگل رفت."
    مرد مستاجر گفت: "لابد روباه بود."
    و زن به شوهرش گفت: "گوش کن ببین چی می‌گم، من تصمیم گرفتم از فردا شب شروع کنم، و ایشون به من کمک می‌کنن."
    پیرمرد سردش شد و گفت: "چی رو شروع می‌کنی؟"
    زن گفت: "می‌خوام دوباره درس بخونم."
    وحشتی پیرمرد را گرفت، آن شب تا صبح در رختخواب لرزید و ا این که سال ها در بی‌اعتقادی به عالم غیب به سر برده بود همه را خدا خدا کرد و دعا خواند.
    3

    درس شروع شده بود. پیرمرد نمی‌دانست از کجا شروع کرده اند. زن جوان همیشه کتابی روی دامن داشت و بیشتر با خیالات خود مشغول بود تا با کتاب، دیگر کمتر به موسیقی گوش می‌داد و غذاهای رنگین درست می‌کرد، پرده های روبروی جنگل را می‌کشید و رو به دشت می‌نشست، چرخ خیاطی را کنار گذاشته بود و خود را از خیلی چیزها راحت کرده بود. پیرمرد که از سر کار برمی‌گشت، زن بلند می‌شد و مهربان تر از همیشه به پیشوازش می‌رفت و به حرف هایش جواب می‌داد. اما پیرمرد دیگر مثل سابق، ناز زن جوان را نمی‌کشید و خود را در صندلی راحتی رها نمی‌کرد، همه چیز به نظرش شلوغ و آشفته و درهم بود، بعد از سال ها دوباره به طرف کتاب دعا کشیده شده بود، مثل کسی که می‌خواهد وارد یک غار تاریک و ناآشنایی شود، احساس می‌کرد که باید از عالم غیب، کمک بگیرد،، علیه او توطئه می‌کردند و او جز جنگل انبوه مرداب رنگ، یا پرنده برهنه که خبرهای ناآشنا برای او می‌آورد، پناهی نداشت. دوباره به نمازو عبادت پرداخته بود، و امیدوار بود که از این راه به تسلی خاطر برسد، چند شب فکر کرد و عاقبت تصمیم گرفت که در ساعات درس کنار آن دو بنشیند. شب‌ها که مرد مستاجر به اتاق آن ها می‌آمد، پیرمرد از تماشای جنگل چشم می‌پوشید و روبروی آن دو می‌نشست و در تمام مدت، زن با لبان ورچیده، حالت بی اعتنایی به خود می‌گرفت و مرد جوان ناخن‌هایش را تماشا می‌کرد. پیرمرد چشم از آن دوبرنمی‌داشت و مرتب در فکر و خیال بود که تا کی ادامه خواهند داد. آیا آن دو نفر آشنایی دیگری با هم ندارند و صبح ها وقتی او از خانه بیرون می‌رود، اتفاقی در منزل نمی‌افتد؟ اما زن جوان روز به روز زیباتر می‌شد، و مرد مستاجر هر روز لباس‌های تازه‌ای بر تن می‌کرد. آیا در آن حوالی غیر از آن دو نفر کس دیگری هم بود که مرد مستاجر لباس های جوراجورش رابه خاطر آن ها بپوشد؟ پیرمرد،شب ها دیر می‌خوابید و روزها زودتر از خواب بلند می‌شد و زنش را بیدار نکرده بیرون می‌رفت، فکر می‌کرد بهتر است زن در خواب باشد و مستاجر را موقعی که از خانه بیرون می‌رود، نبیند. اما تا پیرمرد بیرون می‌رفت، مرد جوان با چند شاخه گل صحرایی، آهسته پله ها را بالا می‌آمد و وارد اتاق خواب می‌شد و گل ها را روی میز می‌گذاشت و پاورچین پاورچین برمی‌گشت و وقتی در را پشت سر خود می‌بست زن جوان چشم هایش را باز می‌کرد و به گل هایی که با تکان آهسته سر داخل گلدان به او صبح به خیر می‌گفتند، لبخند می‌زد.
    4

    یک روز که پیرمرد دعای غریبی را از یک کتاب قدیمی‌خوانده بود شاخه، پرنده برهنه پیدا شد. نزدیک غروب بود و او با فانوس کوچکش سوارشاخه درختی از رودخانه گذشت و زیر ایوان آمد و به پیرمرد که روی صندلی راحتی نشسته یود و پیپ می‌کشید، علامت داد. پیرمرد خم شد و پرنده را شناخت و خود را به بی اعتنایی زد. پرنده با حرکت فانوس او را به پایین دعوت کرد. پیرمرد بلند شد و از اتاق گذشت، زن جوان و مرد مستاجر نگاهش کردند. زن پرسید: " کجا؟"
    و پیرمرد جواب داد: "برمی‌گردم."
    زن چهره نگران پیرمرد را نگاه کرد و مرد مستاجر احساس راحتی کرد و لبخند زد. پیرمرد پایین رفت. پرنده فانوسش را روی سنگی گذاشت و خودش روبروی پیرمرد نشست و پرسید: "چی می‌خواهی؟ چه کارم داری؟"
    پیرمرد گفت: "کمکم بکن."
    پرنده گفت: "خیلی ناراحتی؟"
    پیرمرد گفت: "دارم دیوونه می‌شم."
    پرنده گفت: "از قیافه ت معلومه که خسته و فرسوده شده ای."
    پیرمرد گفت: "بله، خسته و فرسوده شده ام، شک و تردید بیچاره ام کرده."
    پرنده گفت: "چرا بی تابی می‌کنی؟"
    پیرمرد گفت: "پس چه کار کنم؟"
    پرنده گفت: "مژده خوبی برایت آورده ام، از جنگل دعای تو را شنیده اند."
    پیرمرد گفت: "حالا چه کار بکنم؟"
    پرنده گفت: "ادامه بده، چهل شب تمام ادامه بده و تکرار کن، روز چهلم بر تو ظاهر خواهد شد."
    پیرمرد گفت: "تا چهل روز؟"
    پرنده گفت: "بله، تا چهل روز، تحمل بکن و امیدوار باش."
    پیرمرد گفت: "از پیری رنج می‌برم و از مرگ می‌ترسم."
    پرنده گفت: "ترس فایده نداره، عاقل و دوراندیش باش."
    پیرمرد گفت: "من عاقل و دوراندیش بودم، اما دیگر بیمار و بیچاره ام."
    پرنده گفت: "و برای همین کمکت می‌کنند که راحت بشوی."
    پیرمرد گفت: "حرف های تو مرا خوشحال و امیدوار می‌کند."
    پرنده گفت: "امیدوار باش، فردا شب دوباره می‌آیم."

    از هم جدا شدند. پیرمرد پله ها را بالا رفت. زن جوان و مرد مستاجر از هم دیگر فاصله گرفتند، زن روی کتاب خم شد. اما پیرمرد بی‌توجه به آن ها از اتاق گذشت و به ایوان رفت و به رودخانه چشم دوخت. پرنده فانوس به دست، سوار شاخه ای بود و از رودخانه می‌گذشت، به آن طرف رودخانه که رسید پیرمرد دستش را بلند کرد و فریاد زد: "خداحافظ پرنده برهنه."
    و پرنده جواب داد: "خداحافظ برهنه."
    زن به مرد مستاجر نگاه کرد. مستاجر پرسید: "چه خبر شده؟"
    زن گفت: "نمی‌فهمم."
    اما پیرمرد صدای آن ها را نمی‌شنید، هوش و حواسش متوجه جنگل بود و از لحظه ای که پرنده فانوسش ر ا خاموش کرده بود، همهمه مبهمی ‌از درون جنگل به گوش می‌رسید. گویی تمام جانوران جنگل، پرنده را دور کرده، سوال پیچش کرده اند. همهمه شیرینی بود. پیرمرد سرش را بین دو دست گرفت و با خود گفت: "جانوران جنگل مغز من، از این برهنه بی خبر چه می‌خواهید؟"
    5

    پیرمرد بی اعتنا به آنچه می‌گذشت هر شب دعا را تکرار می‌کرد، بی اعتنا به گل‌هایی که هر روز در گلدان لعابی روی میز گذاشته می‌شد، بی‌اعتنا به شیفتگی زن جوان، و بی اعتنا به پررویی مرد مستاجر، آفتاب نزده از خانه خارج می‌شد و خطاب به گنجشک جوانی که روی سیم تلگراف می‌نشست می‌گفت: "سلام دوست عزیز، امروز روز بیست و چهارم است، شانزده روز دیگر بر من ظاهر خواهد شد."
    و گنجشک جوان پر می‌گشود و به طرف جنگل پرواز می‌کرد. پیرمرد عصرها با نشاط دیگری به خانه برمی‌گشت و غذا می‌خورد و منتظر پرنده برهنه می‌نشست. اما پرنده برهنه، هر شب می‌آمد و با حرکت فانوس پیرمرد را به پایین می‌کشید و او را به صحبت می‌گرفت تا زن جوان و مرد مستاجر بیشتر به همدیگر برسند. پرنده آن چنان شیرین و گرم صحبت می‌کرد که پیرمرد از مصاحبت او دل نمی‌کند. حتی گاهی از اوقات ساعت‌ها در پای صحبت هم می‌نشستند بی آن که گذشت زمان را متوجه شوند. پرنده صمیمی‌ترین و مرموزترین موجود روی زمین بود.
    پرنده می‌پرسید: "تو از این که آن دو در بالا پیش هم نشسته اند ناراحتی؟"
    پیرمرد می‌گفت: "البته که ناراحتم."
    پرنده می‌گفت: "چرا ناراحتی؟"
    پیرمرد می‌گفت:" برای این که اگر بفهمم غیر از درس، مساله دیگری هم بین آن ها مطرح است، توهین بزرگی برمن شده است."
    پرنده می‌گفت: "تو خودت در تمام عمر از این توهین ها نکرده ای؟"
    پیرمرد فکر می‌کرد و می‌گفت: "نه."
    پر نده می‌گفت: "حقیقت را بگو، در جنگل همه چیز را می‌دانند."
    پیرمرد مجبور می‌شد و می‌گفت: "چرا... یک بار..."
    پرنده می‌گفت: "تعریف کن ببینم..."
    پیرمرد می‌گفت: "آن وقت ها که جوان بودم در همسایگی ما پیرمرد فرتوت و بیچاره ای بود که زن جوانی داشت..."
    پرنده می‌خندید و می‌گفت: "بعدش معلومه... بسیار خب. دیشب دعای چندم را خواندی؟"
    پیرمرد می‌گفت: "دعای سی و سوم را."
    پرنده می‌خندید و می‌گفت: "چیزی نمانده... هفت روز دیگر، هفت روز دیگر بر تو ظاهر خواهد شد." و در آن لحظه که آن دو روبروی پل با هم قدم می‌زدند و صحبت می‌کردند، مستاجر دست های زن جوان را می‌گر فت و با اصرار می‌پرسید: "از زندگی با این پیرمرد خسته نمی‌شی؟"
    زن جواب می‌داد: "چار ه ندارم، چه کار بکنم."
    مرد می‌گفت: "چرا ولش نمی‌کنی؟"
    زن می‌گفت: "گناه داره، دلم به حالش می‌سوزه."
    مر د می‌گفت: "دلت به حال خودت بسوزه، به حال این همه خوشگلی بسوزه که بی جهت تلف می‌کنی."
    زن می‌گفت: "قسمت چنین بوده."
    مرد می‌گفت: "بهم بزن، راه دیگه ای پیدا کن."
    زن می‌گفت: "می‌ترسم."
    مرد می‌گفت: "از چی می‌ترسی؟ وقتی همه دنیا می‌توانند تو را دوست داشته باشند، وقتی من همیشه در فکر تو هستم..."
    پیرمرد از پرنده خداحافظی می‌کرد و روی پله ها پیپش را روشن می‌کرد و وارد اتاق می‌شد. زن و مرد از یکدیگر فاصله می‌گرفتند.
    پیرمر می‌گفت: "اوضاع در چه حاله؟ پیشرفت داره؟"
    مرد مستاجر با پررویی می‌گفت: "عالیه."
    6

    غروب روز چهلم، پیرمرد سخت مضطرب و نگران روی ایوان خانه نشسته بود، زن جوان و مستاجر متوجه بی قراری او بودند. پیرمرد هی بلند می‌شد و جلو می‌رفت و دست هایش را روی نرده ایوان می‌گذاشت، به جنگل، به پل، به رودخانه خیره می‌شد و دوباره برمی‌گشت و روی صندلی می‌افتاد. زن و مرد جوان زیر میز، پای همدیگر را فشار می‌دادند و با حرکات چشم و ابرو به هم اشاره می‌کردند. پیرمرد فکر می‌کرد که اگر او به وعده اش عمل نکند، چه پیش خواهد آمد. آن وقت صدای چرخ های نعش کشی را که از انتهای جاده نزدیک می‌شد، می‌شنید و صدای خنده زن جوان و مرد مستاجر را که با دور شدن نعش کش، کتاب ها را دور ریخته، همدیگر را در آغوش می‌کشند.
    اما پیش از آن که هوا تاریک شود، از میان درختان سر به هم آورده جنگل، مردی که توبره گدایی به دوش و عصای بلندی به دست داشت، پیدا شد و آمد، از روی پل گذشت و زیر ایوان ایستاد. پیرمرد با ترس و لرز نزدیک شد و "او" که قد بلندی داشت دست روی سر پیرمرد گذاشت و گفت: "ای آدمیزاد بیچاره، چه مشکلی داری؟ حاجت خود را به من بگو."
    پیرمرد قبای ژنده "او" را چنگ زد و گفت: "عمر دراز می‌خواهم."
    و "او" گفت: "عمر دراز را برای چه می‌خواهی؟"
    پیرمرد گفت:" نمی‌خواهم او بعد از من گرفتار این جانورها شود."
    "او" گفت: "با رفتن تو که زندگی تمام نمی‌شود، بعد از تو هر اتفاقی بیفتد، چه تاثیری به حال تو دارد؟"
    پیرمرد گفت: "با این یکی کاری نداشته باشند."
    "او" گفت: "چرا؟"
    پیرمرد گفت: "حسادت مرا می‌کشد."
    و "او" خندید و گفت: "بسیار خب، حال با من بیا."

    دست پیرمرد را گرفت، از روی پل رد شدند و وارد جنگل شدند. پیرمرد احساس کرد که هوای جنگل مرطوب و سرد و سنگین است، از وسط درختان می‌گذشتند، پیرمرد دلهره داشت و دنبال نشانه آشنایی می‌گشت، با ترس و لرز پرسید: "او کجاس؟"
    جواب شنید: "پرنده برهنه به ماموریت دیگری رفته است."
    این خبر ترس پیرمرد را بیشتر کرد، برگشت و از بین شاخه های شلوغ جنگل، خانه خود را دید که چراغ پر نور اتاق، ایوان و صندلی خالیش را روشن کرده بود، خواست برگردد ولی "او" محکم بازویش را چسبیده بود. به انبوهی غلیظ جنگل که رسیدند، مرد لاغر اندام و بلند قدی را دیدند که پشت به آنها ایستاده بود و دوچرخه بزرگی به تنه‌ی درختی تکیه داده بود. تا صدای پا را شنید دست دراز کرد و بازوی پیرمرد را گرفت و او را جلو گرفت و او را جلو کشید و سوار دوچرخه اش کرد و خود نیز سوار شد، در حالی که مثل باد از وسط درختان می‌گذشت، پیرمرد را میان بازوان بلندش می‌فشرد. پیرمرد جرات نمی‌کرد که برگردد و صورت دوچرخه سوار را نگاه کند، نفس های سرد و تند دوچرخه سوار که پشت گردنش می‌خورد، او را بی حال و بی حرکت می‌کرد. پیرمرد چند بار ناله کرد، و از دوچرخه سوار پرسید: "کجا میریم؟".
    اما دوچرخه سوار که گویی غیر از دم سرد چیزی در سینه نداشت، جوابی نداد. ساعتی از شب می‌گذشت و جنگل داشت با نور ملایمی ‌روشن می‌شد. پیرمرد حرکت حشرات شبانه را روی برگ ها و ساقه ها می‌دید، شب بزرگی بود، و آن ها مثل باد می‌رفتند، پیرمرد که دیگر رمقی در تن نداشت، با التماس پرسید: "تو رو بخدا، منو کجا می‌بری؟"
    دوچرخه سوار با صدایی که گویی از شیپور مسی بیرون می‌آید گفت: "اونجا". و با انگشت بسیار درازش مرداب عمیقی را که در چند قدمی ‌ظاهر شده بود، نشان داد.
    7

    زن و مرد جوان ساعت ها بعد متوجه غیبت پیرمرد شدند و روی ایوان آمدند، مرد گدایی را دیدند که روی پل نشسته بود و چیز می‌خورد. زن جوان او را صدا کرد و پرسید: "پیرمردی را اینطرفا ندیدی؟"
    گدا گفت: "چرا، او به یک مسافرت طولانی رفت"
    زن دلواپس شد و پرسید: "مسافرت؟، چه مسافرتی؟"
    گدا گفت: "دلشوره او را نداشته باشید. به این زودی ها بر نمی‌گردد"
    زن مضطرب شد اما وقتی بازوان مرد جوان دور بدنش حلقه شد آرامش تازه ای در خود دید و وقتی که پرنده‌ی پرهنه سوار شاخه‌ی درختی به طرف پل نزدیک می‌شد، مرد مستاجر، زن جوان را به داخل اتاق برد، زن خود را میان بازوان مرد مستاجرد رها کرد و توی آلبوم صفحه رقصی انتخاب کرد و روی صفحه گردان گراموفون گذاشت، بعد از مدت ها، دوباره اتاق از موسیقی پر شد.

    منبع:سیمرغ
     
  16. lilyrose

    lilyrose مدیر بازنشسته

    تاریخ عضویت:
    ‏24 جولای 2010
    نوشته ها:
    4,132
    تشکر شده:
    8,204
    محل سکونت:
    My Sweet Home
    کلاس درس؛ داستانی از غلام‌حسین ساعدی

    [​IMG]

    دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله می‏كرد. گاه گداری دست و پایش را تكان می‏داد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و...

    همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل كامیون زوار در رفته‏ای كه هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می‌شدیم و همدیگر را می‏چسبیدیم كه پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم كه فك‌هایش مدام باز و بسته می‌شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود می‏چرخید. نفس می‏كشید و نفس پس می‏داد و آتش می‏ریخت و مدام می‏زد تو سرِ ما. همه له له می‏زدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه می‏كردیم. كسی كسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده ساله‏ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی كه از شدت خستگی دندان‏های عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود كف دستش و مرد چهل ساله‏ای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند. بیشتر از شصت نفر بودیم. همه ژنده پوش و خاك آلود و تنها چند نفری از ما كفش به پا داشتند. همه ساكت بودیم. تشنه بودیم و گرسنه بودیم. كامیون از پیچ هر جاده‏ای كه رد می‏شد گرد و خاك فراوانی به راه می‏انداخت و هر كس سرفه‏ای می‏كرد تكه كلوخی به بیرون پرتاب می‏كرد.

    چند ساعتی رفتیم و بعد كامیون ایستاد. ما را پیاده كردند. در سایه سار دیوار خرابه‏ای لمیدیم. از گوشه ناپیدایی چند پیرمرد پیدا شدند كه هر كدام سطلی به دست داشتند. به تك تك ما كاسه آبی دادند و بعد برای ما غذا آوردند. شوربای تلخی با یك تكه نان كه همه را با ولع بلعیدم. دوباره آب آوردند. آب دومی بسیار چسبید. تكیه داده بودیم به دیوار. خواب و خمیازه پنجول به صورت ما می‏كشید كه ناظم پیدایش شد. مردی بود قد بلند، تكیده و استخوانی. فك پایینش زیاده از حد درشت بود و لب پایین‏اش لب بالایش را پوشانده بود. چند بار بالا و پایین رفت. نه كه پلك‌هایش آویزان بود معلوم نبود كه متوجه چه كسی است. بعد با صدای بلند دستور داد كه همه بلند بشویم و ما همه بلند شدیم و صف بستیم. راه افتادیم و از درگاه درهم ریخته‏ای وارد خرابه‏ای شدیم. محوطه بزرگی بود. همه جا را كنده بودند. حفره بغل حفره. گودال بغل گودال. در حاشیه گودال‌ها نشستیم. روبروی ما دیوار كاه‏گلی درهم ریخته‏ای بود و روی دیوار تخته سیاهی كوبیده بودند. پای تخته سیاه میز درازی بود از سنگ سیاه و دور سنگ سیاه چندین سطل آب گذاشته بودند. چند گونی انباشته از چلوار و طناب و پنبه‌های آغشته به خاك. آفتاب یله شده بود و دیگر هُرمِ گرمایش نمی‌زد تو ملاج ما. می‌توانستیم راحت‌تر نفس بكشیم. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا معلم وارد شد. چاق و قد كوتاه بود. سنگین راه می‏رفت. مچ‌های باریك و دست‌های پهن و انگشتان درازی داشت. صورتش پهن بود و چشم‌هایش مدام در چشم خانه‏ها می‏چرخید. انگار می‏خواست همه كس و همه چیز را دائم زیر نظر داشته باشد. لبخند می‏زد و دندان روی دندان می‏سایید. جلو آمد و با كف دست میز سنگی را پاك كرد و تكه‌ای گچ برداشت و رفت پای تخته سیاه و گفت: درس ما خیلی آسان است. اگر دقت كنید خیلی زود یاد می‏گیرید. وسایل كار ما همین‌هاست كه می‏بینید با دست سطل‌های پر آب و گونی‌ها را نشان داد و بعد گفت: كار ما خیلی آسان است. می‏آوریم تو و درازش می‏كنیم و روی تخته سیاه شكل آدمی را كشید كه خوابیده بود و ادامه داد: اولین كار ما این است كه بشوریمش. یك یا دو سطل آب می‏پاشیم رویش. و بعد چند تكه پنبه می‏گذاریم روی چشم‌هایش و محكم می‏بندیم كه دیگر نتواند ببیند. با یك خط چشم‌های مرد را بست و بعد رو به ما كرد و گفت: فكش را هم باید ببندیم. پارچه ای را از زیر فك رد می‏كنیم و بالای كله‏اش گره می‏زنیم. چشم‌ها كه بسته شد دهان هم باید بسته شود كه دیگر حرف نزند. فك پایین را به كله دوخت و گفت: شست پاها را به هم می‏بندیم كه راه رفتن تمام شد. و خودش به تنهایی خندید و گفت: “دست‌ها را كنار بدن صاف می‏كنیم و می‏بندیم.» و نگفت چرا. و دست‌ها را بست. و بعد گفت: «حال باید در پارچه‏ای پیچید و دیگر كارش تمام است.» و بعد به بیرون خرابه اشاره كرد. دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله می‏كرد. گاه گداری دست و پایش را تكان می‏داد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و معلم جلو آمد و پیرهن ژنده ای را كه بر تن مرد جوان بود پاره كرد و دور انداخت.

    معلم پنجه‌هایش را دور گردن مرد خفت كرد و فشار داد و گردنش را پیچید و دست‌ها و پاها تكانی خوردند و صدایش برید و بدن آرام شد. سطل آبی را برداشت. روی جنازه پاشید و بعد پنبه روی چشم‌ها گذاشت و با تكه پارچه ای چشم را بست. فك مرده پایین بود كه با یك مشت دو فك را به هم دوخت و بعد پارچه دیگری را از گونی بیرون كشید و دهانش را بست و تكه دیگری را از زیر چانه رد كرد و روی ملاج گره زد. بعد دست‌ها را كنار بدن صاف كرد. تعدادی پنبه از كیسه بیرون كشید و لای پاها گذاشت و شست پاها را با طنابی به هم بست و بعد بی آنكه كمكی داشته باشد جنازه را در پارچه پیچید و بالا و پایین پارچه را گره زد و با لبخند گفت: «كارش تمام شد.»

    اشاره كرد و دو پیرمرد وارد خرابه شدند و جسد را برداشتند و داخل یكی از گودال‌ها انداختند و گودال را از خاك انباشتند و بیرون رفتند. معلم دهن دره ای كرد و پرسید: «كسی یاد گرفت؟»

    عده ای دست بلند كردیم. بقیه ترسیده بودند و معلم گفت: «آنها كه یاد گرفته‏اند بیایند جلو.»

    بلند شدیم و رفتیم جلو. معلم می‏خواست به بیرون خرابه اشاره كند كه دست و پایش را گرفتیم و روی تخته سنگ خواباندیم. تا خواست فریاد بزند گلویش را گرفتیم و پیچاندیم. روی سینه‌اش نشستیم و با مشت محكمی فك پایینش را به فك بالا دوختیم. روی چشم‌هایش پنبه گذاشتیم و بستیم. دهانش را به ملاجش دوختیم و لختش كردیم و پنبه لای پاهایش گذاشتیم. شست پاهایش را با طناب به هم گره زدیم و كفن پیچش كردیم و بعد بلندش كردیم و پرتش كردیم توی گودال بزرگی و خاك رویش ریختیم و همه زدیم بیرون. ناظم و پیرمردها نتوانستند جلو ما را بگیرند.

    راننده كامیون پشت فرمان نشست و همه سوار شدیم. وقتی از بیراهه‏ای به بیراهه‏ی دیگر می‏پیچیدیم آفتاب خاموش شده بود. گل میخ چند ستاره بالا سر ما پیدا بود و ماه از گوشه ای ابرو نشان می‏داد.
     
  17. Kasandra

    Kasandra کاربر قدیمی پرشین تولز*كاربر فعال خاطرات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11 سپتامبر 2009
    نوشته ها:
    2,596
    تشکر شده:
    4,828
    محل سکونت:
    Among the untrodden ways...
    درود

    واقعا چه خوب بوده كه غلامحسين ساعدي در فيلمنامه نويسي هم تبحر داشته. با اينكه چند وقت پيش داستان آرامش در حضور ديگران را خوانده بودم اما همين كه در جايي خواندم بر اساس اين نوشته فيلمي هم ساخته شده، با اشتياق فراوان در جستجوي آن برامدم و پس از مشاهده آن واقعا حس خوبي داشتم. البته مسلما اين حس خوب برگرفته از فضاي غم آلود حاكم بر داستان نبوده ولي اين متفاوت بودن، اين تشوشيهاي حاكم بر زندگي را اينطور به تصوير كشيدن واقعا برايم بسيار جالب بود. استفاده بجا و چنان عميق ساعدي از رئاليسم جادويي واقعا مي توانست نويدبخش چهره اي حتي فراتر از گارسيا ماركز باشد ولي افسوس كه... .


    متن داستان تفكربرانگيز آرامش در حضور ديگران

    فیلم آرامش در حضور دیگران

    خلاصه داستان:سرهنگ بازنشسته ای که پس از فوت همسرش با معلمه جوانی به نام منیژه ازدواج کرده است و در یکی شهرستانها زندگی می کند، مرغداریش را می فروشد و به پایتخت بازمی گردد تا در کنار دخترانش ملیحه و مه لقا زندگی کند. دخترها زندگی بی بندوباری دارند. آمنه، کلفت خانه می کوشد این را از چشم پدرشان پوشیده نگه دارد. پدر از وضع زندگی دخترها آزده خاطر می شود و بیش از پیش به الکل پناه می برد. ملیحه دختر بزرگ تر که از برخوردهای دکتر سپانلو به تنگ آمده با بریدن رگ دست خودکشی می کند و مه لقا به ازدواجی غم بار با علی نراقی تن می دهد. سرهنگ دچار جنون می شود و منیژه او را در آسایشگاه روانی بستری می کند و مراقبت از او را به عهده می گیرد.

    فیلم بلند سینمایی ساخته ناصر تقوایی، تهران، ۱۳۴۹، بر اساس داستانی از مجموعه داستان های ‌واهمه‌های بی‌نام و نشان نوشته دکتر غلامحسین ساعدی. بازیگران: اکبر مشکین، ثریا قاسمی، مهری مهرنیا، پرتو نوری‌علا، لیلا بهاران، علی نراقی، منوچهر آتشی، محمد علی سپانلو و مسعود اسدالهی. پیش از پرداختن به فیلم مایلم از کسانی یاد کنم که در این فیلم به نحوی نقش داشتند و امروز میان ما نیستند:
    
۱- دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده داستان
    
۲- اکبر مشکین که یکی از بهترین کار بازیگریش را در این فیلم نشان داد.
    ۳- علی نراقی که داستان نویسان معاصر ما بود و در جوانی به سکته قلبی درگذشت.
    
۴- همچنین سیروس طاهباز، محقق و نویسنده که در آن زمان که با پوران صلح‌کل ازدواج کرده بود و اولین نوزاد خود را داشتند خانه‌شان را برای فیلم برداری در اختیار گروه گذاشت. خانه در لشگر سابق بود حالا نمی‌دانم نامش چیست. خانه هم مثل آدمهای در حال زوال این فیلم در حال زوال بود.

    فیلم ‌آرامش در حضور دیگران نخستین اثر سینمایی‌ ناصر تقوایی است. تقوایی داستان فیلم را از داستانی با همین نام از مجموعه داستان های "‌واهمه‌های بی‌نام و نشان" از دکتر غلامحسین ساعدی، اقتباس کرد. این فیلم در سال ۱۳۴۹ پس از چند شب نمایش در جشن هنر شیراز، به مدت ۴ سال توقیف شد. سرانجام با انتخاب آن به عنوان فیلم برگزیده سال از طرف فستیوال فیلم ونیز سال ۱۹۷۳، در تهران نیز با حذف صحنه هایی در سینما کاپری به نمایش درآمد. اما ادامه نمایش آن نیز بار دیگر با مخالفت دولت مواجه شد و پس از چند هفته به دلایلی از جمله زندگی‌ی سرهنگ و دخترانش، بار دیگر به محاق توقیف افتاد.
    داستان فیلم : سرهنگ بازنشسته‌ای برای فرار از شلوغی شهر و رهایی از کابوس‌ها و دغدغه‌های روحی، پس از بازنشستگی از ارتش، دخترانش را در تهران ترک می کند و به همراه همسر جدیدش منیژه، که معلمی جوان و شهرستانی است، زندگی در شهرکی آرام را انتخاب می کند. پس از چندی سرهنگ تصمیم می‌گیرد همراه با همسرش و بدون اطلاع قبلی به دیدن دو دختر جوانش ملیحه و مه‌لقا به تهران بیآید. دیدن دختران و نوع زندگی و رفتار آزاد آنان، همچنین وضع غیرعادی خانه، از همان آغاز، کششی برای دیدن فیلم و کشف فرجامی نامعلوم را در تماشاگر بوجود می‌آورد.
    تقوایی در این اولین اثر بلند سینمایی خود با حداقل امکانات موفق شد تا نابسامانی یک جامعه نیمه سنتی‌- نیمه مدرن را در نحوه برخورد افراد آن جامعه با یکدیگر به نمایش بگذارد. او این جامعه و آدم‌هایش را نقد و ارزش گذاری نمی‌کند، فقط آن را که نمادی از خود ما هستند به ما نشان می دهد و قضاوت را به عهده تماشاگران می‌گذارد. در طول فیلم می‌بینیم که دختران سرهنگ گرچه از زندگی‌ آزاد، به دور از قید و بندهای جامعه سنتی برخوردارند اما از آن جا که این آزادی، عمق و ریشه‌ای ندارد تنها موجب تضاد‌ها و نابسامانی‌هایی در زندگی آنان و سایر شخصیت‌های فیلم می‌شود. به بیانی دیگر آن چه در این خانواده می‌گذرد، در بعدی وسیع‌تر ترسیم کننده جامعه‌ای است که میان سنت ریشه‌ای و مدرنیسم تقلیدی، سر درگم، دست و پا می زند.
    هر چند این فیلم نتوانست همانند سایر فیلم‌های آوانگارد و پیشرو سینمای ایران مانند "شب قوزی" اثر فرخ غفاری، یا "گاو" اثر مهرجویی، یا "رگبار" اثر بهرام بیضایی، در عصر و زمان خودش مطرح بشود، اما با همان نمایش محدود توجه علاقمندان و منتقدین فیلم را به خود جلب کرد، و قبل و بعد از انقلاب از فیلم‌های مطرح بوده است. چندین و چند نقد در باره‌اش نوشته اند، از جمله جمال امید، نادر ابراهیمی، حسن هاشمی، کیومرث پوراحمد، شهناز مرادی، احمد طالبی نژاد. همه آن‌ نقدها در کتابی به همت غلام حیدری جمع آوری شده است.
    جمال امید منتقد برجسته سینما، در کتاب تاریخ سینمای ایران ۱۳۷۹- ۱۳۵۷، انتشارات روزبه، تهران، ۱۳۷۳، در باره این فیلم می‌نویسد: آرامش در حضور دیگران نشانه جستجویی شجاعانه برای گشودن افقی گسترده و اندیشمندانه در زمینه سینمای این کشور است. تفاوت این فیلم با دیگر محصولات جدید سینمای خوب ایران، در انتخاب فضای پوشیده و تاریکی است که جنون پنهانی و آرام آدم‌های طبقه متوسط و مرگ خاموش آدم‌های پوسیده این جامعه را فاش می‌کند. زوال آرزوهایی که روزگاری هر انسان معنای زندگی خود و زیستن دیگران را در آن می‌یافت. سقوط ارواح نیمه هوشیاری که می‌توانستند دست بلند مردم افتاده و دهان پر فریاد مردم خاموش باشند، و حالا همه گرفتار بیماری درمان ناپذیر تنهایی و کسالت و بودن پوچ و بی‌التفات خود هستند. وی در ادامه بررسی‌ مفصل فیلم می‌نویسد: آرامش در حضور دیگران یک کار فوق‌العاده است، و چرا نگویم شاهکار؟ تقوایی می‌خواهد زندگی آلوده و بی‌روح و کرخت قشری خاص از جامعه ما را ترسیم کند و نشتری بزند به زخم‌های چرکین آن. در سطح سینمای ملی و در بیان چنین مضمون بکر و گستاخانه‌ای تقوایی اول است و بهترین، و در سطح سینمای بین‌المللی هم برای اثر تقوایی می‌توان ویژگی‌ها و نمودهای درخشانی برشمرد. جمال امید در اواخر نقد خود این سئوال را مطرح می‌کند: چرا چهار سال در نمایش این فیلم تأخیر افتاد. چرا؟ .... مسئولیت چهار سال عقب ماندگی‌ سینمای ایران با کیست؟
    ناصر تقوایی در باره چرایی و انتخاب داستان آرامش در... در مصاحبه‌ای می گوید: ‌در این داستان چیزی بود مثل راز. نه راز به آن صورتی که در داستان‌های پلیسی می‌بینیم. بلکه رازی مثل سرنوشت که نمی‌شود گفت چیست، اما می‌توانی حس اش کنی.
    فیلم آرامش در حضور دیگران، به دلیل ویژگی‌های محتوایی، فرم و فضا سازی، و همچنین به دلیل برخورد صریح با مشکلات اجتماعی و نارسایی‌های یک جامعه سنتی در پوسته مدرن، و همچنین انتخاب سه شاعر (م. ع. سپانلو، زنده یاد منوچهر آتشی، پرتو نوری علا) و یک داستان نویس (زنده یاد علی نراقی) مورد نقد و نظر، و تأیید و تکذیب فراوان قرار گرفت و با ابراز عقاید مختلفی روبرو شد. ناصر تقوایی در مصاحبه‌ای در باره نظریات منفی برخی از منتقدین گفته است: 
‌کار من بی‌نقص نیست. با حداقل امکانات شروع کرده‌ام. اما راضی هستم، چرا که سعی خود را کرده‌ام. من به دنبال ساختن شاهکار نبودم. خواستم فیلمی بسازم که به طور طبیعی فهمیده شود. این فیلم راحت‌ترین میزانسن‌ها را دارد. حرکات، بازی، نور، همه چیز بدیهی است و برای رسیدن به‌این بداهت خیلی‌کار‌کرده‌ام. ما اشکالات زیادی در مورد فیلمبرداری در بیمارستان و سربازخانه داشتیم. این فیلم خیلی سریع‌ساخته شد، یکی‌دو ماهه‌، و‌من تمام کوششم را به‌کار بردم.
    شاید نقل این نکته نیز جالب توجه باشد که در زمان نمایش فیلم در تهران گروهی از پرستاران و پزشکان به چگونگی‌ی نمایش نقش پرستار و دکتر در این فیلم انتقاد و اعتراض داشتند. 

نقدهایی که بعد از انقلاب در باره این فیلم نوشته شد به نقش منیژه و سادگی و پاکی او در برابر دختران سرهنگ بها دادند. منیژه از نگاه نقد پدرسالار که زن را فقط در تصویری از وفاداری و سرسپردگی به مرد می بیند، نماد پاکی گشت و دختران سرهنگ که به اصطلاح در پی ی آزادی بودند، خراب و ناپاک جلوه داده شدند. حال آن که من مطلقاً باور ندارم تقوایی با نمایش رفتار منیژه، قصد آفرینش زن خوب فداکار پارسا داشته است، بلکه رابطه او را با سرهنگ همچون سایر روابط تحریف شده افراد فیلم نشان می‌دهد.
    این نظر برخی از منتقدین است که برای نقش منیژه، یعنی زن فداکار فیلم، ارزش مثبت می‌گذارند. حال آن که نمایش شخصیت منیژه نیز همانند سایر شخصیت ها، نمایش نوعی عدم توازن در فرهنگ یک جامعه نابسامان و روابط نابهنجار افراد آن جامعه است. منیژه، زن جوانی که معلم است و نیاز مالی ندارد. ریشه ازدواج منیژه با مردی همسن پدرش در چیست؟ تقوایی در انتخاب چنین سوژه ای نه بدنبال کلیشه سازی فداکاری و نه سمبل سازی معمول پاکی است، بلکه او همانند سایر قسمت های فیلم به یک معضل اجتماعی – فرهنگی و فردی پرداخته است. از دیدگاه نقد فمینیستی و نقد مدرن، زن جوانی که برای شوهر پیرش نقش مادر یا پرستار را بازی می‌کند، فداکاری نمی کند، بلکه دست به رفتاری می زند که نشان از نوعی بیماری فرهنگی و روحی دارد. 
هنوز که این فیلم را می‌بینم در آن غرق می‌شوم، نه بخاطر این که فیلم شبیه زندگی واقعی است، نه اصلاً خودِ زندگی است. چنین ویژگی ی در اثر هنری مهم است و آن را ماندگار می‌کند. به خاطر بی‌مسئولیتی بعضی‌ها که در کار هنری، فقط شکل تفریحی‌اش را می‌خواستند، یک سیمستر دانشگاه را از دست دادم و همه اعصابم را. اما آرامش و خوش خلقی تقوایی بی نظیر بود.
    آرامش در حضور دیگران
    کارگردان: ناصر تقوایی
    فیلمنامه: ناصر تقوایی، غلامحسین ساعدی
    مدیر فیلمبرداری: منصور یزدی
    تدوین: عباس گنجوی
    موسیقی: هرمز فرهت
    چهره پرداز: جلال معیریان
    بازیگران: اکبر مشکین، ثریا قاسمی، لیلا بهاران، منوچهر آتشی، پرتو نوری علا، علی نراقی، محمدعلی سپانلو، مسعود اسداللهی، مهری مهرنیا، رویا
    سال ساخت: 1349

    منبع:http://book20.mihanblog.com/post/2337
     
    Last edited: ‏17 دسامبر 2010
  18. mohandesmeharbi

    mohandesmeharbi Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏15 نوامبر 2010
    نوشته ها:
    1,928
    تشکر شده:
    257
    محل سکونت:
    I`M HERE
    داستان گاو رو به عنوان یک رئالیسم جادویی می پسندم ولی کلاٌ با شالوده داستان ارتباط برقرار نمیشه کرد


    سال نو مبارک