آژانس هواپیماییexchanging

..::بي خانمان::..

شروع موضوع توسط s_habibee ‏13 آگوست 2005 در انجمن بایگانی

  1. s_habibee

    s_habibee Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏30 جولای 2005
    نوشته ها:
    33
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    meshkin shahr
    بي خانمان
    ترجمه: صفر حبيبي

    در يک روز سرد و در ايام کريسمس، دختر نوجوان نحيف و مريضي سکندري خوران در خيابان ويزبادن آلمان مي رفت. دختري که براي بردن چمدان سنگينش بيش از حد ضعيف بود. او چمدانش را پشت سرش روي برف مي کشيد. افکار مشوش و آشفته به سرعت از ذهنش مي گذشت:

    نه خانه اي دارم، نه خانواده اي و نه دوستي. من در اين دنياي بزرگ تنها هستم بدون داشتن کسي که از من مراقبت کند. من همان دختر هستم.

    من در سال 1930 در پروسياي شرقي در آلمان به دنيا آمدم براي يک پدر آلماني و يک مادر روسي. در آن زمان، بسياري از آلماني ها تنفر عميقي از روس ها داشتند. والدينم به خاطر اينکه ممکن بود به خاطر مليتم آزار و اذيت ببينم مرا به يک زوج آلماني سپردند تا از من نگهداري کنند. من آن ها را دوست داشتم. آن ها هم با من رفتار خوبي داشتند و مرا دوست داشتند. انگار که دختر خود آن ها بودم.

    در سال 1945، وقتي 15 ساله بودم، جنگ به پروسياي شرقي آمد. چون روس ها مجهز به تانک بودند، شهرمان را با توپخانه بمباران کردند. من و والدينم در حالي که آخرين نيازمندي هايمان را بغل کرده بوديم از خانه فرار کرديم و به خاطر دور شدن از روس ها به سوي منطقه اي در درياي بالتيک عازم شديم.

    خيلي کم مي خوابيدم چون مي ترسيم دستگير شوم و تا لحظه مرگ مرا شکنجه کنند. چند روز بعد، مسافرت ما پايان يافت البته نه در آزادي بلکه در اسارت. ما را دستگير کردند. در اين لحظه هنگامي که پدر و مادرم را بغل کردم قلبم به تندي مي زد.

    روسها، پدر و مادرم و بچه هاي ديگر را قبل از من بردند. آن ها صدها تن از بزرگسالان را با مسلسل اعدام کردند. هنوز هم نمي توانم وحشتي را که زمان افتادن پدر و مادرم بر روي زمين بر من مستولي شده بود فراموش کنم.

    شوکه شدم و فريادي کشيدم. زماني که روس ها اجساد پدران و مادران ما را توي چاله اي مي انداختند و روي آن ها را با خاک مي پوشاندند، ما بچه ها بدون هيچ کمکي نگاه مي کرديم.

    روس ها ما را به يک زيرزمين تاريک و سرد بردند، جايي که چند روز در آن جا بدون آب و غذا نگه داشته شديم.

    بالاخره سربازان آلماني دست به ضدحمله زدند و ما نجات پيدا کرديم. ما را سوار کاميون ها و تانک ها کردند و به درياي بالتيک فرستادند. در آنجا ما را سوار کشتي ها و قايق هاي کوچک و زيردريايي کردند. من با عده اي از بچه ها و زنان سوار يک زيردريايي شدم.

    مدت کوتاهي پس از اينکه ما در زيردريايي بوديم، کشتي هاي انگليسي و امريکايي که در ورودي درياي بالتيک بودند، به کشتي هاي آلماني دستور تسليم شدن دادند.

    تسليم شديم و سوار بر قايق هاي نجات به سوي کشتي هاي انگليسي پارو زديم. انگلستان ما را در اردوگاه اسراي جنگي در نزديکي کپنهاک دانمارک جا دادند. حدود سه سال در آنجا مانديم.

    انگليسي ها تا لحظه اي که ما جايي براي زندگي پيدا کرديم، ما را آزاد نکردند. سرانجام در سال 1948 صليب سرخ جهاني زوج پيري را در شهر ويزبادن آلمان تعيين کردند که به پدر و مادرخوانده من خويشاوند بودند. آنان موافقت کردند که براي مدتي از من نگهداري کنند. بلافاصله عوارض سالهاي اسارت و فقر 1948 ـ 1945 باعث شد تا بيمار شوم. زوج پير مرا به بيمارستان بردند. وقتي از ورود به صومعه سرباز زدم، يک نفر چمدان مرا بست و من در خيابان هاي سرد و برفي ويزبادن رها شدم.

    زماني که در خيابان مي رفتم و چمدان را پشت سرم مي کشيدم، مکثي کردم و به آسمان خيره شدم. خسته بودم. از شدت ناراحتي گريه سر دادم: «اگر تو هستي، به من کمک کن!» به فکر فرو رفتم. آيا واقعا اکنون خداوند مي داند که چه اتفاقي براي من مي افتد؟ آيا مرا نجاتي مي دهد؟

    حسي به من گفت که درِ روبرو را بزنم. زني با صورتي مهربان جواب داد و مرا به داخل دعوت کرد. هنگامي که داستانم را برايش تعريف کردم گفت: «خانه ما، خانه توست.»

    بعدا فهميدم که من به صورت تصادفي به اين خانه نيامده ام. خدايي که با او گفتگو کرده بودم مرا به خانه يک خانواده مسيحي، خانم و آقاي «پرِديگر هنتز» فرستاده بود. آقاي هنتز کشيش يک کليساي پروتستان بود. هنگامي که خانواده انجيل مي خواندند و هر روز نماز مي خواندند عشقي را نسبت به خدا احساس مي کردم که قبلا نمي دانستم و احساس نمي کردم.

    هنگامي که بهتر شدم خانم هنتز گفت: «مي خواهي تو را به کليسايت ببرم؟» گفتم: «من کليسايي ندارم. مي خواهم به کليساي شما بيايم.» و در آنجا براي اولين بار در عمرم انجيل عيسي مسيح را شنيدم.

    چند روز بعد، هنگامي که داشتم دوچرخه سواري مي کردم، با يک ماشين تصادف کردم. تصادف جزئي بود و من به طور جدي زخمي نشدم. فهميدم که من آمادگي ملاقات با خدا را ندارم.

    دوچرخه خرابم را برداشتم و گريه کنان به طرف خانه دويدم. «کمکم کن! کمکم کن!» آقاي هنتز پرسيد: «چه اتفاقي افتاده است؟» گفتم: «من مي خواهم مسيح را باور کنم، من مي خواهم نجات پيدا کنم.» آقاي هنتز گفت: «مسيح به خاطر گناهان تو بر روي صليب مرد و دوباره زنده شد. اگر تو او را باور کني تو را نجات خواهد داد.»

    زانو زدم و از مسيح خواستم تا گناهان مرا ببخشد، من او را به عنوان نجات دهنده خود برگزيدم. از شادي در پوست خود نمي گنجيدم، از خدا تشکر کردم که مرا فرزند او قرار داده است.

    زندگي ام به کلي تغيير کرد. اوضاع و احوال و حوادثي که برايم پيش آمده بود همه اش يکسان بود. خانواده ام ناشناخته بود. خانه اي از آنِ خود نداشتم و نظري هم در مورد آنچه که در آينده بود نداشتم. اما ديدگاهم تغيير کرده بود. الآن من منجي اي داشتم که مرا دوست داشت. کسي که به من آرامش و شادي مي داد. من پي بردم که او هميشه مرا نگه مي داشت و مواظب من بود.

    سپس با مارک ميلز، جواني در نيروي هوايي امريکا آشنا شدم که در آلمان مستقر بود. عشق شکوفه داد و ما ازدواج کرديم.

    يک سال بعد، هنگام برگشتن به امريکا، مارک با ستواني ملاقات کرد که چندي پيش در کره به خاطر انفجار نارجک زخمي شده بود. ستوان مارک را راهنمايي کرد تا مسيح را به عنوان ناجي خويش برگزيند.

    در سال 1953 مارک به جزاير فيليپين فرستاده شد. جايي که خدا از او براي ساختن کليسا استفاده کرد که الآن به حدود 5 کليسا رسيده است. در برگشت به امريکا مارک در کليساي مي سي سي پي به کشيشي مشغول شد. او همچنين در چند کليساي ديگر کشيش بود و در دانشکده انجيل تدريس مي کرد. خدا يک چيز خوشايند ديگري نيز به ما داد. چندي قبل شروع کردم به جستجوي خويشاوندانم در آلمان. در سال 1993 دريافتم که دو خواهر در قيد حيات و يک برادر داشته ام که مرده است. اولين تلفن من بين اروپا و امريکا، تلفن به هِلگا بود. نزديک بود قلبم از کار بيفتد. اسم پدر و مادر را از او پرسيدم و او اسم آن ها را به من گفت. گفتم: «اين اسم ها، اسم هاي پدر و مادر من هم بوده اند.»

    سکوتي طولاني برقرار شده بود. هلگا گريه مي کرد: «آه، من خواهر گمشده ام را پيدا کرده ام.» هلگا گفت که مادرمان در سال 1981 مرده است: «در اين سال ها، مادر با ناراحتي از تو ياد مي کرد. وقتي مي خواست بميرد، اسم تو را بر زبان آورد. آرزوي بزرگ من الآن اين است که خواهرم را که به مسيح اعتماد کرده و نجات پيدا کرده است ببينم.»

    بله، خداوند آن دختر تنها و بي خانمان را مدت هاي دراز قبل نجات داد. حالا، بيش از 50 سال بعد، خوشحالم که خوبي و مهرباني او مرا به سوي پشيماني و توبه و زندگي خوشايندي آورده است.