آژانس هواپیمایی
pop up

در پناه خاموشی

شروع موضوع توسط nemessisor ‏7 سپتامبر 2007 در انجمن بایگانی

  1. nemessisor

    nemessisor کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏11 جولای 2007
    نوشته ها:
    460
    تشکر شده:
    4
    داشتم به شعرهای دو تا شاعر نگاه می کردم که به یک نکته جالب برخوردم . اون نکته جالب ابیاتی بود که با مضمونی مشترک اما با ساختاری متفاوت سروده شده بود :

    شاملو :

    آن که دانست زبان بست * وان که می گفت ندانست

    حافظ :

    شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند * هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

    بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست * یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش



    توی دنیایی که ما زندگی می کنیم آدم ها زیاد حرف می زنند و کم فکر می کنند.

    برخی می دانند که سکوت هم سرشار از ناگفته هاست . برخی مدام سنگی می شوند بر بلور نازک سکوتشان . حرمت شکنی می کنند .

    کاش هر آدمی بیندیشد و بعد سخن بگوید . کاش هر آدمی بفهمد که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد . کاش همه فقط حرف هایی را بزنند که ارزششان از سکوت و خاموشی بیشتر باشد و کاش هر آدمی بداند که می تواند گاهی و فقط گاهی می تواند سکوت را تجربه کند.

    باور کنید که گاهی رنجی که از نگفتن می بریم کمتر از رنجی است که از گفتن نا بجا می بریم.

    شاید لازم نباشد همه بفهمند که چقدر می دانیم .

    بهتر نیست که دانسته هایمان را و اندیشه های سبزمان را با سخنان سرخ و شاید سیاه آزرده نکنیم .

    و شاید گاهی سخن عالمانه همان سکوت بجاست. در مقابله با جاهلان آیا همیشه باید پاسخ گفت ؟

    " و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما "

    نظر شما چیست ؟ آیا گاهی سکوت برازنده آدمیت ما نیست ؟
     
  2. dariushiraz

    dariushiraz کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏7 جولای 2006
    نوشته ها:
    1,073
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    شیراز
    حکایت

    یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی‌آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند.

    نور گیتی فروز چشمه هور زشت باشد به چشم موشک کور
     
  3. nemessisor

    nemessisor کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏11 جولای 2007
    نوشته ها:
    460
    تشکر شده:
    4
    در فتنه بستن زبان بستن است ---------------- که گیتی به نیک و بد آبستن است
    پشیمان ز گفتار دیدم بسی ----------------- پشیمان نگشت از خموشی کسی
    صدف زان سبب گشت گوهر فروش ---------- که از پای تا سر همه گشت گوش


    خسرو دهلوی
     
  4. dariushiraz

    dariushiraz کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏7 جولای 2006
    نوشته ها:
    1,073
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    شیراز
    يکی از حکما را شنيدم که می‌گفت: هرگز کسی بجهل خويش اقرار نکرده است مگر آن کس، که چون ديگری در سخن باشد همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.



    سخن را سر است اى خداوند و بُن
    مياور سخن در ميان سخُن

    خداوند تدبير و فرهنگ و هوش
    نگويد سخن تا نبيند خموش
     
  5. nemessisor

    nemessisor کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏11 جولای 2007
    نوشته ها:
    460
    تشکر شده:
    4
    کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی ................. چیزی که نپرسند تو از پیش مگوی
    دادند دو گوش و یک زبان از آغاز .......................... یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
     
  6. nemessisor

    nemessisor کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏11 جولای 2007
    نوشته ها:
    460
    تشکر شده:
    4
    مستمع چون نیست خاموشی به است ......... نکته از نااهل اگر پوشی به است
    هر که از ناگفتنی ها شد خموش ................ در پشیمانی دلش نامد به جوش


    مولوی



    زبان در دهان ای خردمند چیست؟ .................. کلید در گنج صاحب هنر
    چو در بسته باشد چه داند کسی ................... که گوهرفروش است یا پیله ور


    سعدی
     
  7. boxilink
  8. dariushiraz

    dariushiraz کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏7 جولای 2006
    نوشته ها:
    1,073
    تشکر شده:
    1
    محل سکونت:
    شیراز
    خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست یا آیت اِنَّ انکر الاصوات لصوت الحمیر در شأن او.

    مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده بودش. گفت: تو را خوابی دیده ام، خیر باد. گفتا چه دیدی؟ گفت: چنان دیدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت.

    خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که ددی مرا بر عیب خود واقف گردانیدی، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج، توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.

    از صحبت دوستی به رنجم کاخلاق بدم حسن نماید
    کو دشمن شوخ چشم ناپاک تا عیب مرا به من نماید