آژانس هواپیماییexchanging

نامه ی چارلی

شروع موضوع توسط پری ‏12 مارس 2006 در انجمن بایگانی

  1. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    نامه هایی هست که جز اثار ادبی بشمار میام من یه نمونه میذارم

    نامه ی چارلی به دخترش
    البته این نامه که منسوب به چارلی است خیلیا تردید دارن ولی مال هر کسی باشه جالبه بخونین

    چندين سال پيش وقتي ژرالدين تازه مي خواست وارد عالم هنر شود ، چارلي براي او نامه اي نوشت که در شمار زيبا ترين و شور انگيزترين نامه هاي دنيا قرار دارد و بدون شک هر خواننده يا شنونده اي را به تفکر وادار مي کند.


    ژرالدين دخترم:
    اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.
    نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توخيلي دورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
    تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي ، آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني، برق ستارگان چشمانت را مي بينم.
    شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد، در گوشه اي بنشين ، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي، شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ،قصه اژدهاي بيدار در صحرا، خواب که به چشمان پيرم مي آمد، طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
    من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين، رويا.......
    روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه، فرشته اي مي ديدم به روي آسمان، که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند:" دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .
    اسمش يادته؟ چارلي " . آره من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ، و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها ، و بيشتر از آن ، صداي کف زدنهاي تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ، و زندگي مردمان را تماشا کن.
    زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ، که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين ، و در آن شبها ، در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ، به خواب ميرفتي، و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم:چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
    ............. تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است‌:

    داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند ، احساس کرده ام.
    با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد . داستان من به کار تو نمي آيد ، از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم .
    ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني ، تنها رقص و موسيقي نيست .
    نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ، آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسي را که تورا به منزل مي رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ، فقط اين نوع خرجهاي تو را، بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
    گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و دست کم روزي يکبار با خود بگو:" من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .
    و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوب مي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است . در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
    نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟

    اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .
    هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که درخانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد .
    من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو:" دومين سکه مال من نيست . اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهي ، همه جا خواهي يافت .
    اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ، براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم، من زماني درازمدتي در سيرک زيسته ام، و هميشه و هر لحظه، بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند، نگران بوده ام، اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم:مردمان بر روي زمين استوار، بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ، سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .آن شب، اين الماس ، ريسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمي است .
    شايد روزي ، چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند، آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ، هميشه سقوط مي کنند .
    دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ، اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......
    .......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .
    به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
    برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .

    اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري.

    بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد.....



    امیدوارم شما ها (الاخصوص دوستمون :behroozsara)هم نمونه های دیگه ای بزارین
     
  2. shazdeh kocholo

    shazdeh kocholo Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏28 مارس 2005
    نوشته ها:
    697
    تشکر شده:
    49
    محل سکونت:
    Tehran
    من این نامه رو سالها پیش تو کتاب "حجاب" مطهری خوندم. نامه پر محتوایی مخصوصا از زبان کسی که همه اون رو از زاویه طنز و متاسفانه دلقک بازی میبینن. ممنون
     
  3. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    لودويک فن بتهوون

    هر چند هنوز از بستر شبانه خويش بيرون نيامده ام ولی انديشه ام چون پرستويی بی آشيانه بگرد معبد نام تو معشوقه جاودانم بال و پر ميزند.
    با خود فکر ميکنم.
    پيوند قلب من با عشق تو پيوندی ابدی است و من قادر نیستم تا واپسین دم حیات ...
    تا آندم که خون داغ زندگی ام در رگهایم میدود این پیمان آسمانی را از یاد ببرم.
    قادر نیستم جز با تو ...جز در کنار تو سنگینی بار زندگی را بر دوش کشیده و از سرنوشت تو شادمان باشم.
    من اینک از تو دورم و این خواست اجتناب ناپذیر تقدیر است که میان ما جدایی انداخته .
    این فرمان سرنوشت است که مرا در وادی دور افتاده ای سرگردان ساخته است.ولی من این دوره سرگردانی را تحمل میکنم تا روزی که دگر باره ترا با آن سیمای خدایی ات ...با آن چشمهای جادوگرت ببینم.
    ببینم و در آغوشت بفشارم آنقدر که روح شیفته و دیوانه ام با روح تو در آمیخته و همبال با آن به قلمرو فرشتگان پرواز نماید.
    خداوندا !
    چرا دو نفر همدیگر را اینهمه دوست میدارند ناگریزند دور از هم زندگی کنند ؟...
    چرا باید این طور باشد ؟...چرا؟...
    زندگی من زندگی ناگوار و درد ناکی است .عشق تو مرا خوشبخت ترین و در عین حال تیره روز ترین مرد گیتی نموده است .من در این سن بیش از هر چیز نیازمند یک زندگی آرام و پا بر جا هستم ولی تو به من بگو آیا در شرایط موجود چنین امری امکان پذیر است؟
    هم اکنون بمن خبر رسید که ساعت حرکت پست نزدیک میگردد و من برای آنکه این نامه زودتر به دست تو برسد .برای آنکه بتوانم آنرا با نخستین پست بسویت بفرستم به نوشتن خویش پایان میدهم.
    مرا دوست بدار...
    بیاد من باش.
    نمیدانی امروز ...دیروز...و روزهای پیش چه اشتیاق دردناکی برای دیدن تو...
    برای زیارت رخسار مقدس تو داشتم ...تو...تو ای عمر من...ای وجود من .خداحافظ!
    هرگز نسبت به قلب حساس و گرم لودیک محبوبت به غلط قضاوت مکن...زیرا این قلب سرشار از عشق همیشه از آن توست.همیشه از آن منست.همیشه از آن ماست.
    لودویک با وفای تو
     
  4. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    ويليام شکسپير

    خسته و کوفته بسوی بستر خود ميشتابم تا مگر از رنج سفر که تنم را فرسوده است بياسايم .اما در بستر خواب روز تازه ای در سفر من آغاز ميشود زيرا نوبت تلاش روح ما فرا ميرسد .

    روح من از اقامتگاه دور افتاده ام چون پارسايی زائر رو به قبله وجود تو مي آورد و ديدگان خواب آلود مرا در دنيای تاريکی که قلمرو برگزيده کوران است گشوده نگاه ميدارد .اما من در تاريکی با چشم دل جمال دل آراي تو را ميبينم که چون گوهر شب چراغی در ظلمتی گورآسا ميدرخشد و چهره شب تيره را با زيبايی خود جوان ميکند .
    دلدار من حالا میبینی که هم در روز تن من از رنج کار میفرساید و هم در شب روان واله ام از عشق تو آرام ندارد...

    هنگامیکه از دست طالع ناسازگار و تنگ نظری مردم جهان در گوشه تنهایی میگریم و از سرنوشت غم انگیز مینالم ..
    وقتی که از جور آسمان ستمکار که گوش به ناله های بی حاصل من نمیدهد شکوه میکنم .زمانیکه حال زار خود را میبینم و بر اقبال بد خویش لعنت میفرستم وآرزو میکنم که چون مردم خوشبخت امیدی در دل ویارانی در پیرامون خود داشتم .وقتی که آرزوی هنرمندی هنرمندان میکنم و حسرت رفاه آنان را میخورم که میتوانند جمله حوسهای خود را به آسانی ارضا کنند.

    وقتی که به همه این اندیشه های دور و دراز که مرا از خود بیزار میکند فرو میروم ناگهان یاد از روی دل آرای تو میکنم و روحم چون سحرگاهان که جمال بامدادی را ببیند و نغمه شادی سر دهد از زمین تیره روی بجانب آسمان درخشان میکند و سرود امید میخواند زیرا آنوقت که یاد از عشق تو میکنم خود را چنان توانگر میبینم که مقام خویش را با همه شاهان جهان برابر نمینهم.
     
  5. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست


    ویلیلم شکسپير

    ای موجود زيبا که مانند پرندگان بر روی گلها مينشينی .پس چرا ديگر در اين بهار زيبا بسوی گلها باز نمي آيی.
    بمن بگو چه خطا از من سر زد که روی از من بر تافتی و ديگر نگاه نوازشگری بسويم نيفکندی .
    ترا چه ميشود که چنين سردی بمن روا ميداری و دنيای هستی را در نظرم تيره مينمايی و تاروپود قلبم را بلرزه در ميآوری .
    به خدای تو سوگند گناهکار نيستم .آيا اين طبيعت پست است که باعث جدايی تو و من گشته؟
    هر دقيقه هر ساعت مهر و محبت من بتو افزون است و هر روز از روز گذشته بيشتر به تو علاقه داشته و بيشتر طالب تو ومحبت و عشقت هستم .ولی افسوس که تو از من فرسنگها دوری و بعظمت ترديد ناپذير عشق بی آلايش من پی نبردی .
    پس چرا آرام نشسته ای ؟
    ای بلبل زیبا تمام گلهای بهاری در انتظار قدوم تو هستند که بر روی آن بوسه زنی و نغمه سرایی بر آنها نمایی و دل شکسته و خسته آنها را شاد سازی و قلب مجروحشان را التیام بخشی.
    دل و امید و آرزوی من تنها تو هستی .همینقدر بدان سعادت و خوشبختی و لذت بردن از زندگی و زیبایی های آن هنگامی برای من میسر است که شریک زندگی ام تو باشی .اگر چنین نباشد آن زندگی برای من مرگ تدریجی خواهد بود .چندی نخواهد گذشت که این مرغ سبکبال روح هر چه زودتر به پرواز خواهد آمد و از این قفس خاکی نجات خواهد یافت .
    هیچ کل و گیاه معطری را روی تابوت سیاه رنگ من نگذارید زیرا گلی در سینه من هست که پژمردنی نیست.دوستانم را نیز خبر کنید زیرا نمیخواهم از معشوق من دلتنگ شوند و کینه اش را در دل گیرند.
     
  6. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    لودويک فن بتهوون

    تو...تو ای عزيز تر از جمله کسان من رنج ميبری؟
    تو نيز در شراره های آتش غم ...در شعله های اندوه و حزن ميسوزی ؟
    چرا کبوتر اميد من؟
    مگر نميدانی من در هر کجا که باشم نگران تو هستم ؟
    مگر آگاه نيستی که همواره بتو ميانديشم ؟
    در روياهايم...در خواب و بيداری ام...
    در تصور و خيالم .تو چون خورشيدی تابناک ...چون شهابی پر فروغ ميدرخشی.ميدرخشی و به قلب من نيز نور عشق...
    نور آرزو و اميد ميتابانی .
    هميشه با تو هستم.
    پيوسته با خيال تو زندگی ميکنم .و همه وقت وجودت را کنار خود احساس مينمايم.
    تو ديگر خود من هستی ...همه چيز من هستی ...
    وقتيکه ميانديشم که ممکن است تا چند روز ديگر نامه ام ...اين پيک آشنای قلبم به تو نرسد اشک در چشمهايم موج ميزند ؟
    آخر ميدانی؟
    بهر ميزان که تو مرا دوست ميداری من بيش از آن بتو عشق ميورزم.عشق من به تو عشقی خدايی و جاودانی است .
    راستی اين عشق مقدس بيک کاخ آسمانی و سرفراز چون گنبد افلاک نمي ماند؟
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    ويکتور هوگو

    بياد داری که امروز یکسال از روزیکه سرنوشت من معلوم شد میگذرد؟
    آن شب فراموش نشدنی بود که کنار هم نشستیم و راز دل به یکدیگر گفتیم .چون با دلی سوزان عشق بی پایانم را پیش رویت آشکار ساختم و تو نیز باسادگی پرده از روی عشق پنهانی خویش برداشتی .سرودی در خود احساس کردم .دلم آسوده گردید و شادمانی و خوشبختی ام از این بود که دانستم کسی مرا دوست دارد .اوه.ترا بخدا بگو که آیا هنوز آن شب را فراموش نکرده ای ؟بگو که آن شب را بیاد داری ؟زیرا غم وشادی و همه چیز من از آن شب است .هنوز یکسال از آن شب زیبا و شادیبخش نگذشته است ولی در این اندک زمان رنج بسیار برده ام . بگذار رازی را که بهیچ کس جز تو نمیتوانم بگویم برایت آشکار سازم.
    تو نمیدانی که آن روز که خانواده مان از عشق ما آگاه گشتند و قرار شد دیگر من تو یکدیگر را نبینیم و با هم سخنی نگوییم چقدر آشفته و پریشان شدم.بی درنگ به اتاق خویش رفتم و در تنهایی به تلخی گریستم.
    ابتدا میخواستم به آغوش مرگ پناه ببرم ولی زود چهره زیبایت پیش چشمانم آمد و دانستم که باید برای عشق تو زنده بمانم.آنگاه بر تیره روزی خویش اشک ها ریختم .زیرا آن بی تو و دور از زندگانیم از مرگ تلخ تر بود .
    از آن روز هر جا میروم هر کار میکنم و بهرچه مینگرم روی ترا پیش چشمم میبینم و یکدم فراموشت نمیتوان کرد.امیدوارم آنچه که در این نامه میخوانی سبب اندوه و آزردگیت نشود.
    خیلی شادمان میشوم اگر تو هم آنچه در دل داری بی پرده برایم بنویسی.امروز صبح و عصر تو را دیدم .باید هم دیده باشم زیرا امروز که یکسال از اقرار عشق من و تو بهم میگذرد نمیبایست بدون شادکامی سپری گردد.
    امروز صبح جرات نکردم که با تو حرفی بزنم چون اجازه نداده ای که تا بیست و هشت ماه با تو سخنی نگویم .هر چند این فرمان مرا بسیار رنج داده است ولی باز هم گفته ات را گرامی وارجمند شمرده فرمانبرداری نمودم .
    دیری از شب گذشته است .تو اکنون بی خیال در خواب ناز رفته ای و نمی دانی که نامزد وفادارت همه شب پیش از خواب چند تار مویت را بنرمی بر لب مینهد و با پاکی میبوسد.
    ویکتور تو
     
  9. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    ژوليت

    آيا آن شب بتو خوش گذشت.
    از من بپرس ای معبود من از لذتی که برده ام .از آن لذت دردناک .
    آنشب برای من يکشب بی پايان بود شبی فنا ناپذير و ابدی بود.
    من نميدانم نام آن شب را چه بگذارم.از آن شب با ياری گرفتن از کدام لغت و يا کلمه ای ياد کنم؟
    تنها میگویم که آنشب خدای من خدای کهکشان های پر جلال و افلاک فریبنده و زیبا .بزرگترین آرزوی مرا به آغوش من انداخت.
    عمری بود که در عطش انتظار میسوختم.
    عمری بود که در قصر رویاهایم با شبح خیال آرزوهایم را رنگ وجود میزدم تا آنروز...
    آنروز جاودانی که از دکتر...شنیدم موجودی در زیر قلب من آرمیده.از شدت شوق و از فرط التهاب و شادمانی حدود ناپذیری که سراسر وجودم را تسخیر نمود فریاد کشیدم....گریه کردم...خنده کردم...
    او به من با چشم حیرت نگاه میکرد .ولی نمیدانست که ثمره عشق چه میوه عزیزی است.او نمیتوانست..قادر نبود احساس مرا ...احساس پر شکوهم را در آن لحظه بی هنگام درک نماید.
    من چه میگویم؟
    خدای من ای کاش لغتی در دهانم داشتم که میتوانست ترجمان سعادت من باشد.
    گوش کن ویکتور .
    در زير قلب من يک ويکتور ديگر پرورش مييابد اما بايد بگويم اين یکی دیگر مال خودم است.
    این ویکتور مال من است.مال من تنها.این ویکتور را دیگر هیچکس نمیتواند از دستم بگیرد.
    اما تو چطور؟
    از این اعتراف شیرین...از شنیدن این حقیقت مقدس خوشت آمد؟
    این من هستم که خوشبختم.این من هستم که یک آرزومند به آرزو رسیده ام.
    من ترا دوست میدارم.با تمام توانایی خود این حرف را میزنم.آنچه بگویم همین است و آنچه در وجودم ادراک میکنم همین عشق است. همین عشق...
    ژوليت تو
     
  10. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    رابيند رانات تاگور

    بيا...همانگونه که هستی بيا با آرايشت دير مکن ...
    گيسوان مواجت آشفته.فرق مويت پاشيده .بيا دلگير مشو...
    بيا همانگونه که هستی .بيا با آرايشت دير مکن...
    چمن ها را پايمال کرده به سرعت بيا.اگر چه مرواريدهای گردنبندت بيفتد و گم شود.باز بيا و دلگير مشو.
    از کشتزارها بيا تندتر بيا.
    ابرهايی که آسمان را پوشيده است ميبينی؟
    در طول رود که در آن ديده ميشود.دسته های پرندگان وحشی در پروازند.بادی که از روی چمن ها
    ميگذرد .هر آن شدت ميگيرد.
    چراغ آرايشت را روشن مکن باد آنرا خاموش خواهد کرد.
    چه کسی ميتواند ترديد داشته باشد که به ابروان و مژگانت سرمه نپاشيده ای زيرا ديدگان طوفانی ات از ابرهای بارانی هم سياه ترند.
    اگر هنوز حلقه گل بافته نشده چه مانعی دارد؟
    اگر زنجير طلايت هم بسته نشده آن هم بماند
    آسمان از ابر آکنده است.
    دير شده همانگونه که هستی بيا...بيا.
     
  11. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    شکسپير

    وقتيکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار ميشوند بياد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر ميکشم و غمهای کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده ميکنم .
    با ديدگان اشکبار ياد از عزيزانی ميکنم که ديری است اسير شب جاودان مرگ شده اند .
    ياد از غم عشق های در خاک رفته و ياران فراموش شده ميکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بيدار ميشوند .افسرده و نااميد بدبختيهای گذشته را يکايک از نظر ميگذرانم و بر مجموعه غم انگيز اشکهايی که ريخته ام مينگرم .و دوباره چنانکه گويی وام سنگين اشکهايم را نپرداخته ام
    دست به گريه ميزنم .اما ای محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو کنم غم از دل يکسره بيرون ميرود. زيرا حس ميکنم که در زندگی هيچ چيز را از دست نداده ام.
    بارها سپيده درخشان بامدادی را ديده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مينگريست
    گاه با لبهای زرين خود بر چمن های سر سبز بوسه ميزد و گاه با جادوی آسمانی خويش آبهای خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
    بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
    خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.
     
  12. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    آلام ورتر(گوته)

    دنيای خالی از عشق چه ارزشی دارد؟قلبی که با عشق بيگانه است ...دلی که از عشق بهره ای ندارد چون چراغی است که روشنايی ندارد .و همينکه با شعله ای روشن شد پيرامون خويش تصاويری لرزان و مبهم چون رويايی رنگين يا جلوه هايی خيالی پديد مي آوردکه ما آن را چون کودکانی ساده لوح و معصوم با تجلی ابهام آلودش در نشئه لذت غرق ميسازد.
    امروز نتوانستم به ديدار او روم.
    نتوانستم چون جمال پرستی عابد .به عبادت حرم مقدس وجودش بشتابم.ناگزير پيکی از جانب خويش به سويش فرستادم.اين پيک سفير قلب من بود که برای او...برای شارلوت زيبا غنچه های طلايی احساس مرا...شکوفه های آسمانی عشق آسمانی مرا بصورت پيام ساده احوالپرسی ميبرد.
    وقتی پيک من.
    اين سفير عشق که از نزديک به زيارت بت جاويد من رفته بود بازگشت.در کشاکش هيجان آميز
    يک لحظه شور و شيدايي ميخواستم او را بجای شارلوت...بجای معبود ملکوتی و رويا آفرينم در آغوش بفشارم.
    آخر این مرد از سر کوی یار بازگشت.بوی او را میداد .از وجودش نور پر جلال او میتابید.در چشمهایش مستی شراب شرر انگیز نگاه او موج میزد.
    میگویند سنگ بولونی دارای خاصیتی است که در پرتو آتشین خورشید . نور و حرارت آنرا بخود میگیرد و شبها ...در میان امواج تاریکی پرتو آفتاب را از خود منعکس میسازد.پیک من نیز چون همین سنگ بود.
    نور شارلوت از مرمر پیشانی اش میتابید .گرمی شارلوت از نزدیکی اش ...از ذرات وجودش احساس میگردید .
    با خود میاندیشم که دیدگان شعله افروز شارلوت من.بر چهره و گونه های او لغزیده و همین اندیشه بود که پیک ساده را برایم به صورت یک پیامبر مقدس که حامل آیات و پیامهای ملکوتی است در آورده بود.
    لابد تو که اکنون سطور پریشان نامه مرا...این نامه ای که جنون عشق من بشکل کلمات و عباراتی سرگردان بر پهنه روح آن ریخته میخوانی. به باد تمسخرم میگیری.تصور میکنی که اینها ...این هیاهوی عشق آمیز و دیوانه .هذیان روحی و خود گم کرده من است.
    ولی آیا مگر در این حقیقت لحظه ای تردید داری که انسان تنها با خیال های پر نقش و نگار و رویاهای واهی و پوچ بخود نیرو میبخشد؟به روان فرسوده و ناتوان خویش شور زندگی میدهد ؟
    اگر این نیست پس موجوداتی که منبع الهام ما هستند آنها که با آبرنگ احساس و قلم موی رویا بر تابلوی اندیشه ما تخیلات بی پایان و فریبا را نقاشی میکنند باید در زمره اشباح باشند.
     
  13. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    اليزابت براونيک


    عشق هميشه و به هر حال زيباست زيرا عشق است.آتش همه جا يکسان شعله ميکشد خواه در محرابی مقدس باشد خواه در دکه کفاشی.خواه مشت علفی در گوشه خانه ای.عشق نیزآتش سوزان است که يک روز به تو بگويم دوستت دارم .تا به اعجاز اين کلام سراپا دگرگون شوم.وجاذبه کهربايی پيدا کنم .از چهره خود نوری برتافته ببينم که صورت تو را هاله دار در بر گرفته باشد.
    حتی در ناچيز ترين عشق ها نشانی از ناچيزی نيست.اگر جز اين بودخدا عشق را برای همه آفرينندگان خود نمي خواست. اين اعجاز عشق است که ازرش هنر طبيعت را بالاتر ميبرد.
    واقعا ميخواهی عشقی را که به تو دادم با جملات و کلمات زيبا برايت توصيف کنم .و برای بيان آن به سراغ سجع و قافيه بروم می خواهی اين مشعل را سيلی خور طوفان کنم تا دفتر دلهای پر هيجان خودمان را در برابر ديدگان آرزومندان گشوده باشم .
    نه من اين مشعل را به جای بالا گرفتن در پای تو می افکنم زيرا نميخواهم راز عشقی را که در زوايای دلم پنهان کردم و دور از نامحرمان نگاهش داشته ام با نطق و خطابه برای محبوبم فاش کرده باشم .
    اجازه بده که برای اثبات عشق زنانه خود .دست به دامان خاموشی زنانه بزنم تا راز غم درونم را برای ديگران فاش نکند .
    اگر دوستم داری.شبها به خاطر عشق دوست داشته باش مگر که او را برای نگاهش .برای لبخندش برای حرفهای دل پذيرش .برای طرز سخن گفتنش دوست دارم.مگر او را به خاطر فکرش دوست دارم که مرا مجذوب ميکند ؟مرا به خاطر اينها دوست نداشته باش .زيرا همه اينها در تغييرند و عشقی که زاده آنها باشد نيز با مرگ ايشان ميميرد.
    مرا به خاطر اشکهايی که بارها با دست پر مهر خودت بر روی گونه های من خشک کردی دوست نداشته باش. زيرا اکنون با اعجاز عشق تو ديگر از اين غم که مايه نيرومندی من بود اثری باقی نمانده است .
    محبوب من .مرا فقط به خاطر عشق دوست داشته باش تا بتوانی جاودانه دوستم داشته باشی...
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    رابيندرانات تاگور


    ديشب که به ديدارم آمدی دسته ای از گلهای سپيد بر سينه خود آويخته بودی بارها خواستم تمنا کنم آنرا به من هديه دهی.ليکن جرات نکردم.

    وقتی از من جدا شدی و در خوابگاه خويش خفتم ديدگانم خواب را از من گريزان نمودند و هنگاميکه شفق سر زد چون نيازمندی برگهايی از دسته گلت را يافتم وآنها را بوييدم.

    اين برگهای خشکيده خود ارزشی ندارند ولی چون يادبودی از محبت و عشق تو هستند بجای گل و شيشه عطر از آنها نگهداری ميکنم تا روزيکه دگر باره بديدارم بيايی و دلم از نگريستن رخساره همچون برگ گلت آرام گيرد.

    پرتو سحرگاهی از پنجره من ميتابد و از جانب تو پيام می آورد:

    آنچه به دست گرفته ای چيست؟

    پاسخ ميدهم: اين يک شاخه گل يا ريحان و گلاب نيست ولی چون از محبوب به يادگار مانده برای من عزيز است.

    آنگاه بر جای خويشتن نشسته می انديشم:

    اين يادبود وصال را من در کجا نگاهداری نمايم؟

    همه آرايش و زينت ها را به کناری نهاده و با ياد تو که دل از من ربوده ای گوشه ای را بر گزيدم چه زينتی بالاتر از انکه بازمانده دسته گل ياسمنی را که بر سينه داشتی اينک بر روی قلب من قرار گرفته است و مرا به شکيبايی ميخواند.

    تو ای گل زيبای من که دلی آکنده از درد داری و خواب بر وجودت سايه انداخته است مگر به تو نگفته اند زيبايی و شکوه گل بيشتر به خاطر آن است که در دامان خاری جای دارد؟

    بيدار شو و وقت را گرامی بشمار...برخيز و به يار آور که در کنار سنگ ها مردی تنها و بيکس بانتظار تو نشسته که هرگز نبايد او را بفريبی چه ميشود اگر به سوی او روان شوی و هنگاميکه تنها چهره دلارای تو را در نظر خويش مجسم کرده است حقيقت را در برابرش آشکار سازی بنوای گام های خود از رويايی که او را در بر گرفته است برهانی تا وی محبوبش را لختی در آغوش گيرد.

    دست در دست هم نهاده ديدگانمان را به هم دوخته ايم زيرا سرنوشت اينطور ميخواست که ما هم لحظه ای از شراب ابديت سر مست شويم .

    طليعه خورشيد و بوی سکر افرين گلها به ما نويد جوانی و کامرانی ميدهند و اين عشق که ميان ما استوار گرديده است به اندازه ترانه های روستايی که از بيکران دور بگوش ميرسد ساده و بی آلايش است.

    ياسمن هايی که به خاطر من چيده و از آنها دسته گلی آراسته ای به من ميگويند بيدار باش که اين ارمغان با دادن و باز پس گرفتن نگاه شرمساری توام است.

    او لختی بر تو لبخند خواهد زد و دمی شرمگين لب بر لبت خواهد فشرد و زمانی نيز بی سبب از خود بی خود خواهد شد.اما من ميگويم عشق من و تو از ترانه هايی که برايت خواندم و آنها را بخاطر تو سرودم بی زنگارتر است.

    ساعتی خوشتر از اين دم که ما موجوديت يکديگر را احساس مینماييم وجود ندارد و آنچه را که امکان ناپذير و محال ميدانند در ميان من وتو نيست حتی در ماورای اين طلسم سايه ای ما را تهديد نميکند.
     
  16. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    سارا برنهارت


    در اين لحظه که من اين نامه را مينويسم...

    در اين شامگاه غم پرور و سياه چهره تو عزيز من ... پادشاه سرزمين قلب من کجا هستی؟

    پيام تو...

    آن نامه سراپا شور و احساس تو درست يکساعت پيش به دستم رسيد .

    يکساعت پيش.

    چه ساعت حزن آلود و پر شکوهی...چه دقايق جاودان و پر التهابی...آرزو داشتم آن لحظات مدهش و در عين حال شيرين را در کنار تو و در ميان حلقه بازوان تو بودم.

    آرزو داشتم در آن دم در بستر گرم آغوش تو بسر ميبردم و زمزمه عشقت را در گوش خويش می شنيدم.

    نامه ات را...

    همان چند کلمه موزون و زيبا که سرشار از عاطفه ای محبت آلود و سرکش بود چند بار با اشتياقی جنون آسا خواندم.

    خواندم و به ياد تو...

    با خاطره های دلپذير تو در دژ سکوت و درون اتاق تنهايی مدتها به سر بردم.

    عزيز من...

    ای عزيز مقدسی که شراره های عشق سوزانت در اعماق قلب من هميشه شعله ميکشد.

    شهر بی وجود تو برای من چون گورستان خاموش و اندوه آفرينی است که در آن جز نعش های بيجان ...و جز اموات سرد نميبينم.

    پيش از آنکه تو را بشناسم.

    قبل از آنکه نگاه تو از روزنه ديدگانت که چون ابديت پرشکوه و آسمانی بود بر نگاه من قلاب شود و قلبم را در همان دقايق نخستين تسخير نمايد.اينجا اين شهر پر تب و تاب

    و ناآرام برايم شهر جلال آميزی بود که من آنرا چون بهشت ملکوت گرامی می شمردم ولی اکنون همان بهشت ملکوتی برايم به صورت صحرای بی سامان...

    بيابانی بی رهگذر و نفرين شده و پر از فراق و تنهايی و غم در آمده است.

    اين شهر بی تو به صفحه ساعتی شبیه است که عقربه های آنرا کنده و گردونه اش را از حرکت و از تکاپو و هياهو باز داشته باشند.

    تمام تصاويری که پيش از ديدن تو بر لوحه خاطرم ميدرخشيد اکنون در برابر اشعه تابان دقايق و ساعات عزيزی که با يکديگر گذرانيده ايم رنگ و روی خود را از دست داده اند و در اين لحظات پر خاطره ماتم پرور من...منی که نيمی از زندگی ام ...نيمی از قلبم تو بودی .احساس ميکنم بطرز غير قابل انکاری به وجودت در کنار خود نيازمندم.

    سخن تو...

    گفتار جادويی و لحن سحر آميز تو حتی اگر با کلماتی تلخ و نيشدار...با مفاهيمی تند و عصبانی همراه باشند ميتوانند تمام غم های مرا ... حزن جانکاه و اندوه بی پايانم را از من گرفته و جانم را...قلب و وجودم را در شکوفه های شادمانی و سرور غرق نمايند.

    هنر من...

    اين هنری که ديگران شيفته آنند از سينه سخن تو سيراب ميشود و در گاهواره عشق مقدس تو ای عزيز مقدس من پرورش می يابد.

    من به اين دو...

    به سخن و به عشق فروزان تو چون پرتو خورشيد و هوا برای بقای زندگی احتياج دارم.

    من گرسنه گفتار شور انگيز تو هستم همانطور که برای غذا در ساعات گوناگون شبانه روز احساس بيقراری ميکنم.

    من تشنه چشمه گوارای سخنان تو هستم و اين عطش ...اين عطش بی پايان تحمل پذير نيست.

    سخن تو حرف تو معشوق پرستيدنی ام غذای من . و نفس تو نگاه تو شراب سکرپرور و روح انگيز جان من ...و وجود تو عشق گرمی بخش تو همه چيز من است.
     
  17. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    دکتر ميمندی نژاد(نويسنده معاصر)


    آرزو...

    ای آرزو ای سرچشمه هستی ای مايه خوشی و سعادت بشر ای شراب روح ای لطيفتر از نسيم و شديدتر از طوفان!

    آيا تو نيز هيچ با من همراه و يار بوده اي؟

    پروردگارا: در اين جهان آرزو چرا كلبه كوچكی كه جز دل نام ندارد نصيب من كرده ای .كاشانه محقری كه در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد كلبه خونينی كه جز تقدير را در آن راهی نباشد .خانه ويرانيكه در آن بجز اشك و صبر همدم و مونسی را صاحب نيست.

    دير گاهی بود كه آرزو ميكردم ترا ببينم ترا بهرآنچه كه زيباست تشبيه مينمودم.اما لحظه ای بعد افسرده و سرافكنده ميشدم زيرا اين زيبايی هاست كه شبيه تواند.تو خود الهه زيبايی هستي.

    خواستم ترا به ماه تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابيت چيزی در آن نيافتم .ميخواستم شايد معجزه ای شود و تو در كنارم بيايی .ميخواستم كه روبرويم بنشينی و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نيم شكفته ات تماشا كنم و نفس گرمت را ببويم.

    افسوس كه تو اشكها و حسرت های مرا نمی بينی .نمی بينی كه در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است.

    اكنون تو ای جان شيرين .بيا بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است .وقت آن رسيده كه بدانی تو روح منی و حقيقت من هستي.

    چنانچه يك گل احتياج به آفتاب دارد منهم برای زنده بودن بعشق تو محتاجم .اگر بسويم باز گردی گناهانت را ناديده ميگيرم و باز دامنم را بسويت ميگشايم.

    كاش هم اكنون باز ميگشتی تا اشعه آفتاب اميد بخش حزن و افسردگيم را پايان دهد و اين قلب شكسته ام به اميد تو به اميد ديدار تو به اميد عشق تو به اميد وصال تو بار ديگر حركت از سر گيرد و به ادامه حيات اميدوار سازد .

    برای من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است .اما دور بودن و تو را نديدن را نميتوانم تحمل كنم .تو آن چشمه نوشی ای مايه حيات كه ميتوانی مرا با بوسه عمر دوباره دهی فراموش مكن كه جز تو من كسی را ندارم .و به غير از تو به مهر ديگری پايبند نيستم .تو مرا تنها گذاشتی . تو به من كتاب دوستيابی دادی ولی درس دشمنی آموختی تو از وفا و عاطفه سخن گفتی در حاليكه نامهربانی و بی مهری پيشه ساختي.

    اكنون همه چيز جز نگاه تو از ياد برده ام.

    چندی است تو را نمی بينم و گرچه تو را هرگز فراموش نميكنم و در پرتو درخشان و سايه حياتبخش تو زندگی ميكنم .اما با وجود اين خودت را آزار نميدهم .تو برو و با هر كه ميخواهی سعادتمند باش.

    اين تنها آرزوی من است.
     
  18. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    ويکتور هوگو

    به ياد داري كه امروز يكسال از روزيكه سرنوشت من معلوم شد مي گذرد ؟
    شب 26 آوريل 1819بود كه كنار هم نشستيم و راز دل به يكديگر گفتيم . چون با دلي سوزان ، عشق بي پايانم را پيش رويت آشكار ساختم ، و تو نيز با سادگي پرده از روي عشق پنهاني خويش برداشتي ، سروري در خود احساس كردم . دلم آسوده گرديد ، و شادماني و خوشبختيم از اين بود كه دانستم كسي مرا دوست مي دارد. اوه . تو را به خدا بگو كه آيا آن شب را فراموش نكرده اي ؟ بگو كه آن شب را به ياد داري ؟ زيرا غم و شادي و همه چيز من از آن شب است . هنوز يكسال از آن شب زيبا و شادي بخش نگذشته است ، ولي در اين اندك زمان رنج بسيار برده ام ، بگذار رازي را كه به هيچ كس جز تو نمي توانم بگويم برايت آشكار سازم .

    نمي داني كه آن روز كه خانواده مان از عشق ما آگاه گشتند و قرار شد كه ديگر من تو يكديگر را نبينيم و با هم سخني نگوييم ، چقدر آشفته و پريشان شدم . بي درنگ به اتاق خويش رفتم و در تنهايي به تلخي گريستم ، ابتدا مي خواستم به آغوش مرگ پناه ببرم ، ولي زود چهره زيبايت پيش چشمانم آمد ، و دانستم كه بايد براي عشق تو زنده باشم . آنگاه بر تيره روزي خويش اشك ها ريختم . زيرا آن بي تو و دور از زندگانيم از مرگ تلخ تر بود ، از آنروز هر جا مي روم ، هر كار مي كنم و به هر چه مي نگرم ، روي تو را پيش چشمم مي بينم ، و يك دم فراموشت نمي توانم كرد . اميدوارم آنچه كه در اين نامه مي خواني سبب اندوه و آزردگي ات نشود .

    خيلي شادمان مي شوم اگر تو هم آنچه در دل داري بي پرده براي من بنويسي . امروز صبح و عصر تو را ديدم . بايد هم ديده باشم زيرا امروز كه يكسال از اقرار عشق من و تو به هم مي گذرد نمي بايست بدون شادكامي سپري گردد.

    امروز صبح جرات نكردم كه با تو حرفي بزنم چون اجازه نداده اي كه تا بيست و هشتم ماه با تو سخني گويم . هر چند اين فرمان ، مرا بسيار رنج داده است ، ولي باز هم گفته ات را گرامي و ارجمند شمرده ، فرمانبرداري نمودم. ديري از شب گذشته است . تو اكنون بي خيال در خواب ناز رفته اي و نمي داني كه نامزد وفادارت همه شب پيش از خواب چند تار مويت را به نرمي بر لب مي نهد و با پاكي مي بوسد .
     
  19. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست
    لودويک فن بتهوون


    فرشته من

    اي وجود من .....اي همه چيز من ...

    امروز در اين نامه ...در اين نامه اي كه به خواست قلبم براي تو مي نگارم تنها مي خواهم چند كلمه ..

    چند جمله كوتاه بنويسم:

    اينك كه روزها اينگونه با شتاب از زندگي ما مي گريزند.

    اينك كه گردونه جاوداني زمان ، بي لحظه اي توقف به سير هميشگي اش ادامه ميدهد، و با هر گردش ما را گامي به دروازه هاي شهر سكوت... به دروازه هاي ابديت نزديك مي سازد، آيا دريغ نيست ما قلوب خويش را كه آكنده از عشق است به دست اندوه بسپاريم؟

    به من بگو ستاره من

    آيا هيچ عشقي مي تواند جز از راه فداكاري و ايثار نفس، جز از راه كاستن خواهش هاي رنگين و آلوده پيروز گردد؟

    اگر چنين است پس هيچ نيرويي قادر نيست در عشق ما :

    در اين حقيقت كه تو كاملا به من تعلق داري ، و من با همه وجودم از آن تو هستم تغييري وارد سازد؟

    زيباي مقدس

    به طبيعت ، به شكوه و جلال خفته در آن...

    و به عظمت و ابهت و جبروتش نگاه كن و خود را با اين تابلوي اعجاز انگيز آسماني تسكين ببخش.

    من نيك آگاهم كه تو، تو وجود عزيزي كه فانوس اميد من در شب تاريك حيات هستي ، پيوسته رنج ميبري .

    رنج از آلام زندگي .... از مصائب و درد هاي نا گفتني.

    ولي اگر مي توانستيم با هم زندگي كنيم.

    اگر قادر بوديم فرداي آينده مان را يگانگي بخشيم تحمل اين آلام و رنج ها براي هردوي ما ، هم من و هم تو آسانتز مي نمود.

    دلم از گفتني ها ...از آنچه بايد با تو در ميان بگذارم لبريز است ، ولي افسوس لحظات ملال انگيزي پيش مي آيند كه احساس مي كنم حتي كلمات...

    حتي اين حروف روان نيز نمي توانند ترجمان احساس و خواسته هايم باشند.

    نمي توانند آنچه را كه من مي خواهم ، آنچه را كه قلب من مي خواهد ، براي تو نقاشي نمايند.

    اينك يكي از آن لحظه ها است.

    ازآن لحظه هاي سياه و اندوه بار...از آن دقايق پريشان و سرسام انگيز...

    تو نشاط خود را حفظ كن اي وفادار من ...و اي تنها گنجينه زندگانيم.

    از آن من باش همانگونه كه من به تو تعلق دارم . شايد خداوند آسايش و فراغتي را كه بيش از هر چيز مورد نياز ماست به ما ارزاني دارد.



    (( لودويك با وفاي تو ))
     
  20. پری

    پری کاربر فعال ادبیات کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏5 مارس 2006
    نوشته ها:
    1,591
    تشکر شده:
    20
    محل سکونت:
    اونجایی که نیستی هست

    رسيدن چيست؟؟؟؟
    بخشهایی از نامه های فروغ


    میخواهم همه چیز را سوراخ کنم و هر چه ممکن است فرو بروم میخواهم به اعماق زمین برسم عشق من در انجاست انجایی که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها به هم می رسند وآفرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه می دهد گویی همیشه وجود داشته پیش از تولد و بعد از مرگ گویی بدن من یک شکل موقتی و زود گذر ان است میخواهم به اصلش برسم .میخواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همه شاخه درختان اویزان کنم

    ****

    نمی دانم رسیدن چیست اما بی گمان مقصدی هست که همه وجودم به سوی ان جاری می شود.

    محرومیت های من اگر به من غم میدهند در عوض این خاصیت را هم دارند که مرا از دام تمام تظاهرات فریبنده ای که در سطح یک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات میدهند و با خودشان به قعر این رابطه که مرکز طپش ها و تحولات اصلی است نزدیک می کنند من نمی خواهم سیر باشم بلکه میخواهم به فضیلت سیری برسم

    ****

    بدی های من چه هستند جز شرم وعجز خوبی های من از بان کردن جز ناله اسارت جویی های من در این دنیایی که تا چشم کار میکند دیوار است و دیوار است و دیوار است و جیره بندی افتاب است و قطحی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است


    ***

    از این جا که خوابیدهام دریا پیداست روی دریا قایق ها هستند وانتهای دریا معلوم نیست که کجاست اگر میتوانستم جزیی از این بی انتهایی باشم ان وقت می توانستم هر کجا که میخواهم باشم *دلم میخواهد اینطوری تمام بشموم یا اینطوری ادامه بدهم از توی خاک همیشه یک نیرویی بیرون می اید که مرا جذب میکند بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست فقط دلم میخواهد فرو بروم همراه با تمام چیزهایی که دوست میدارم در کل غیر قابل تبدیل حل بشوم تنها راه گریز از فنا شدن از دگرگون شدن از دست دادن از هیچ و پوچ شدن همین است*
     
  21. roje_aria79

    roje_aria79 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 فوریه 2006
    نوشته ها:
    3,515
    تشکر شده:
    18
    محل سکونت:
    In The Stars
    پری جان خیلی زیبا بود ادامه بدید.
    امیدوارم موفق باشید.
     
  22. barbie

    barbie کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏19 ژانویه 2006
    نوشته ها:
    807
    تشکر شده:
    2
    محل سکونت:
    somewhere
    نامه های عاشقانه نيما
    --------------------------------------------------------------------------------

    عزيزم
    قلب من رو به تو پرواز مي كند
    مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
    اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
    مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
    من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
    بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
    اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم
    دوست كوه نشين تو
    نيما