آژانس هواپیمایی
pop up

چند خطی که ارزش خواندن دارد

شروع موضوع توسط sa ‏6 سپتامبر 2007 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. sa

    sa کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏3 فوریه 2003
    نوشته ها:
    74
    تشکر شده:
    6
    یک گفتگویی جریان داشت ، یک کسی تنها نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. چیزی که در زیر می خوانید ، چیزهایی است که پس از پایان سخن

    همه گفت ...



    زمین... این زمین، 10 هزار سالی هست که انسان را به خودش دیده است، این زمین در یک کهشان است، در یک چهارم این 10 هزار سال،

    همین یک چهارم اخیر، انسان به سیستم امپراتوری دست یافت، امپراتوری شوخی نیست، شما پول یکسان، واحد وزن یکسان ... را در یک جای

    خیلی بزرگ رسمی می کنی، یعنی یک مقدار گندم را اگر در مصر می خواستند بفروشند به همان قیمتی بود که اگر در بیزانس می خواستند

    بفروشند، کلاه نمی شد گذاشت سر کسی، زورگویی به سادگی امکان پذیر نبود، پلیس و دادگر و پزشک بود، امپراتوری شوخی نیست. اوج یک

    سیستم برای زندگی و پیشرفت یک انسان در آن زمان یک امپراتوری بود، اینترنت الان یک امپراتوری است، شما هر کجا باشید تمام داده های

    شما نگاهداری می شود، شوخی نیست، یک قانون کامل و بزرگ در اندازه های باور نکردنی اجرا می شود، این جهان با قانون به اینجا رسید،

    اینها شوخی نیست، از استرالیا تا روسیه، همه اینها همه چیزی که دارند از اروپا است، همین اروپا که از حمام می ترسیدند، من شما را نمی

    گویم، اصلاً نمی گویم ما ، نمی دانم شما به چه دل خوش کردید، من می گویم خودم، مادران و پدران من ذوق و اندیشه داشتند، اروپایی ها را چه

    کسی به دوره رنسانس برد، پدر و مادر من، کتاب های ما هنوز در کتابخانه واتیکان هستند، این کتاب ها را خوانند اروپایی ها، رفتند امریکا

    ساختند، جهان را زیر و رو کردند، چه چیزی در کتاب های پدر و مادر من بود... سالها دل طلب جام جم از ما می کرد، آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا

    می کرد، انچه خود داشت، همان کوزگر از کوزه شکسته آب می خورد، آنچه خود داشت، اگر داشت پس تمنا چرا ، حتماً نمی دانست چه دارد،

    شما نمی دانید چه دارید، یک روز تمام هم به خودتان نگاه کنید نمی فهمید چه چیزی دارید، بوستان و گلستان و شاهنامه همه شما در خانه

    دارید ... گوشه طاقچه ... پلی استیشن جلوی چشم است، صدای بنگ بنگ توی گوش جوان است، ستار کو، چنگ کو، گیتار الکتریک هست ،

    سینتی سایزر هست، ستار کو ، چنگ کو ، سنتور کو ، یک زمانی ، زمان دور ، نیاکان من، شما را نمی گویم، اصلاً نمی دانم دل به چه خوش

    کردید، نیاکان من امپراتوری ساختند، اگر از فضا موجودی بیاید از انسان ها بپرسد چه کسی به شما گفت همدیگر را برده نگیرید می گویند پدر و

    مادر من، پدر و مادر من این انسان ها را اهلی کردند، اینها زن ها را می فروختند و می خریدند، هنوز هم، البته کمتر، این کار را می کنند، این ها

    را اگر پدر و مادر من آدم نمی کردند الان همدیگر را می خوردند، اینها بی هنر هستند، دزدی می کنند، این ها از پدر و مادر من یاد گرفتند بخندند،

    این ها فیلم می سارند که تاریخ داشتند، خوب داشتند ولی از ما داشتند، اینها آدم خوب و باهوش خیلی زیاد دارند، ولی اگر پدر و مادر من می

    گذاشتند اینها بی فرهنگ بمانند الان همه این خوب ها را کشته بودند، همین خوب ها الان تلاش می کنند فیلم بسازند که نشان دهند ما بد

    بودیم، اینها می خواهند پنهان کنند که چه کسی اینها را آدم بودن آموخت ، 50 سال پیش همین ها ظرف های آب طلا داده شده ، پیدا کردند،

    هیچ چیز نگفتند، اینها فهمیدند پدر و مادر من زمان ساسانیان برق داشتند، پیل الکتریکی داشتند آن زمان، ظرف مسی را روکش طلا می دادند،

    اینها این را 50 سال پیش پیدا کردند، ولی تا امروز هیچ صدایی بلند نشد از اینها ، فرماندار ساتراپ خوزستان دختر داریوش بزرگ بوده، یک زن را در

    یونان به چند سکه می فروختند، پدر و مادر من همان ها را می گرفتند به ایران می آوردند با سواد و فرهنگ اینها را آدم می کردند، همین یونانی

    ها را، ببینید چه دروغگو های بزرگی هستند، همین ها آدم ها را که می شمردند زن ها را نمی شمردند، اینها زن را جز اموال یک مرد حساب می

    کردند، پدر و مادر من فرماندار زن داشتند، بوستان و گلستان را شما دست نمی زنید، گوشه خانه خاک می خورد، خونریزی و انفجار پر است در

    این فیلم ها ، چه کسی با این ها به جایی رسید ، شما را با این ها سرگرم می کنند، کتاب هایتان را به زبان خودشان ترجمه می کنند مردمشان

    را آدم کنند، اینها را شما نمی دانی ، اصلاً نمی دانم به چه چیزی دلتان خوش است، پدر و مادر من یک تابلو هستند، یک کتاب هستند، هر

    رهگذری از راه می رسد نگاهی می اندازد و کلی چیزها یاد می گیرد، ولی شما کتاب ها را گوشه خانه تان چال کردید از بس که خاک رویشان

    است، همان پنج نسل دیگر، بچه هاتان شاهنامه را نگاه می کنند ولی نمی توانند بخوانند، باید ترجمه شاهنامه را بخوانند، چرا آنچه خود داشت

    از بیگانه تمنا می کرد، چون نمی دانست چه دارد، 1 روز که نه ، 10 روز هم به خودش نگاه می کرد نمی فهمید چه دارد، چرا راه این را شما ادامه

    می دهید، مشکل ما ماشین آخرین مدل و ساختمان بلند نیست، مشکل نیست اینها، مشکل همین چهار خط بود که سعدی و مولوی و حافظ

    گفتند و شما الان زیر کلی خاک رها کردید به حال خودشان ، بیدار شوید، مرده ها ، بیدار باشید، ببینید چه چیزی دارید، همین به شما کمک

    می کند که فردایتان از امروزتان بهتر شود، شما وقتی چیزی دارید و نمی دانید مانند آن است که ندارید، چه فرقی می کند، باید چیزی را که دارید

    بشناسید تا فردایتان بهتر باشد، اگر همین جور بی نام نشان بگذارید خاک بخورد انگار اصلاً نداشته اید.


    این تکه پایانی همان چیزی هست که من روزی ده بار دارم اینجا به هر شکل می گویم و کسی نمی فهمد و یا می فهمد و به روی خودش نمی

    آورد. این گفته ها را اگر فایل صدایش را می گذاشتم تاثیر خیلی خیلی بیشتری داشت، ولی در همین حد هم که شما یک بار بخوانید بسنده می کند.

    یک نکته : این نوشته را آهسته بخوانید، شخصی که اینها را می گفت یکی از ستارگان درخشان این کشور است و شاید از روی پیری این جور شکسته و آرام سخن می گفت ، پیشنها می کنم شما هم آهسته و با دقت بخوانید، اگر یک بار خوانده اید، یک بار دیگر هم بخوانید.