آژانس هواپیماییexchanging

داستانهای کوتاه و جالب

شروع موضوع توسط Farshad.B ‏11 می 2010 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    کي نوبت من ميشه؟

    يه روز يه جووني سرش رو مي چسبونه به شيشه آرايشگاه و از آرايشگر مي پرسه چقدر طول مي کشه تا نوبت من بشه؟

    آرايشگر يه نگاهي به مغازه اش مي اندازه و جواب مي ده : حدود 2 ساعت ديگه و جوون ميره.

    چند روز بعد دوباره جوونه مي آد و سرش رو مي چسبونه به شيشه مي گه و مي پرسه چقدر طول مي کشه تا نوبت من بشه؟

    دوباره آرايشگر يه نگاهي به مغازه اش مي اندازه و جواب مي ده : حدود 3 ساعت ديگه و جوون بازم مي ره.

    دفعه بعد که جوونه مياد و اين سوال رو مي پرسه ، آرايشگره از يکي از دوستانش به نام Bill مي خواد که بره دنبال طرف ببينه اين آدم کجا مي ره؟ ماجرا چيه که هر دفعه مي پرسه کي نوبتش مي شه اما مي ره و ديگه نمي آد ؟!

    Bill مي ره و بعد از مدتي در حالي که از شدت خنده اشک تو چشاش جمع شده بود بر مي گرده. آرايشگر ازش مي پرسه : حوب چي شد؟ کجا رفت؟

    Bill جواب مي ده: رفت خونه تو !!!
     
  2. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    آمريکايي و ايراني

    سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند.....



    يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟

    يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم .



    همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك دستشويي و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد.

    در دستشويي را زد و گفت: بليط، لطفا!

    در دستشويي باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد.



    آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است. بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند.



    وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند.

    يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟

    يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم



    سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك دستشويي و سه ايراني هم رفتند توي دستشويي بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از دستشويي بيرون آمد و رفت جلوي دستشويي آمريكايي ها و گفت: بليط ، لطفا
     
  3. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    اگه گفتي چرا كريستوف كلمب ازدواج نكرده بود


    - کجا داري ميري؟

    - با کي داري مي ري؟

    - واسه چي مي ري؟

    - چطوري مي ري؟

    - کشف؟

    -براي کشف چي مي ري؟

    - چرا فقط تو مي ري؟




    - تا تو برگردي من چيکار کنم؟!

    - مي تونم منم باهات بيام؟!

    -راستشو بگو توي کشتي زن هم دارين؟

    - بده ليستو ببينم!

    - حالا کِي برمي گردي؟

    - واسم چي مياري؟




    - تو عمداً اين برنامه رو بدون من ريختي٬ اينطور نيست؟!

    - جواب منو بده؟

    - منظورت از اين نقشه چيه؟

    - نکنه مي خواي با کسي در بري؟

    - چطور ازت خبر داشته باشم؟

    - چه مي دونم تا اونجا چه غلطي مي کني؟

    - راستي گفتي توي کشتي زن هم دارين؟!




    - من اصلا نمي فهمم اين کشف درباره چيه؟

    - مگه غير از تو آدم پيدا نمي شه؟

    - تو هميشه اينجوري رفتار مي کني!

    - خودتو واسه خود شيريني مي ندازي جلو؟!

    - من هنوز نمي فهمم٬ مگه چيز ديگه ايي هم براي کشف کردن مونده!

    -چرا قلب شکسته ي منو کشف نمي کني؟




    - اصلا من مي خوام باهات بيام!

    - فقط بايد يه ماه صبر کني تا مامانم اينا از مسافرت بيان!

    - واسه چي؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بيان!

    - آخه مامانم اينا تا حالا جايي رو کشف نکردن!

    - خفه خون بگير!!!! تو به عنوان داماد وظيفته!



    - راستي گفتي تو کشتي زن هم دارين؟
     
  4. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    كارمند تازه وارد

    مردي به استخدام يك شركت بزرگ درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»



    صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي ‌زني؟»

    كارمند تازه وارد گفت: «نه»

    صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق!»

    مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني؟»

    مدير اجرايي گفت: «نه»

    كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.
     
  5. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    ازدواج زيباترين پسر



    پسر جوان و زيبارويي بود که فکر مي کرد بايد با زيباترين دختر جهان ازدواج کند. اوفکر مي کرد به اين ترتيب بچه هايش زيباترين بچه هاي روي زمين مي شوند. پسر مدتي بااين فکر در جستجوي همسر يکتايي براي خودش گشت. طولي نکشيد که پسر با پيرمردي آشنا شد که سه دختر باهوش و زيبا داشت.



    پسر از پيرمرد درخواست کرد که با يکي از دخترانش آشنا شود.

    پيرمرد جواب داد: هيچ يک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که مي خواهيد آشنا شويد.

    پسر خوشحال شد.

    دختر بزرگ پيرمرد را پسنديد و باهم آشنا شدند.

    چند هفته بعد، پسرپيش پيرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خيلي زيبا است، اما يک عيب کوچکدارد. متوجه نشديد؟! دخترتان کمي چاق است.



    پيرمرد حرفش را تاييد کرد و آشنايي با دختر دومش را به پسر پيشنهاد داد.

    پسر با دختر دوم پيرمرد آشنا شد و به زودي با يکديگر قرار ملاقات گذاشتند.

    اما چند هفته بعد پسر دوباره پيش پيرمرد رفت و گفت: دختر شما خيلي خوب است.

    امابه نظرم يک عيب کوچک دارد. متوجه نشديد؟! دخترتان کمي لوچ است



    پيرمرد حرف او را تاييد کرد و آشنايي با دختر سومش را به پسر پيشنهاد کرد.

    بهزودي پسر با دختر سوم پيرمرد دوست شد و با هم به تفريح رفتند.

    يک هفته بعد پسر پيش پيرمرد رفت و با هيجان گفت: دختر شما مثل يشمِ بي لک است.

    همان کسي است که دنبالش مي گشتم. اگر اجازه دهيد، به رويايم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم.



    چندي بعد پسر با دختر سوم پيرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختري به دنياآورد.

    اما وقتي که پسر صورت بچه را ديد، از وحشت در جايش ميخکوب شد.

    اين زشت ترين بچه اي بود که به عمرش مي ديد.



    پسر بسيار غمگين شد و پيش پدر همسرش رفت وبا گِله گفت: چرا با اين که هر دوي ما اين قدر زيبا و خوش اندام هستيم، ولي بچه ما به اين زشتي است؟



    پيرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسيار خوبي بود.

    اما او هم يک عيب کوچک داشت. متوجه نشدي؟!

    او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود
     
  6. hadi_S

    hadi_S Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 جولای 2006
    نوشته ها:
    647
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    کنج دیوار
    پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

    روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

    هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

    پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

    چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

    همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟
     
  7. appbannerkhuniresbanner
  8. hadi_S

    hadi_S Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏5 جولای 2006
    نوشته ها:
    647
    تشکر شده:
    3
    محل سکونت:
    کنج دیوار
    موسی و عیسی و یک پیرمرد ریشو با هم گلف بازی می‌کنند. موسی یک پرتاب بلند می‌اندازد که در محوطه می‌افتد اما مستقیم به سمت دریاچه قل می‌خورد. موسی چوبش را بلند می‌کند، آب را می‌شکافد و توپ به آرامی به سمت دیگر می‌غلتد. عیسی هم پرتاب بلندی به سمت همان دریاچه می‌کند، اما درست همان موقع که در حال فرود آمدن در آب است، بالای سطح آب معلق می‌شود. عیسی خیلی عادی روی دریاچه می‌رود و توپ را به سمت چمن می‌اندازد.

    نوبت پیرمرد است. توپ او به نرده می‌خورد و به سمت خیابان منحرف می‌شود، به یک کامیون در حال حرکت می‌خورد و به محوطه برمی‌گردد. توپ مستقیم به سمت دریاچه حرکت می‌کند، اما روی یک برگ نیلوفر آبی فرود می‌آید. یک قورباغه آن را می‌بیند و می‌بلعد، درست همان موقع عقابی شیرجه می‌زند و قورباغه را می‌گیرد. وقتی عقاب با قورباغه در چنگالش در حال عبور از بالای چمن است، توپ از دهان قورباغه رها می‌شود و داخل سوراخ می‌افتد.

    با دیدن این اتفاق موسی رو به عیسی می‌کند و می‌گوید:" من از بازی با پدر تو متنفرم عیسی!"
     
  9. saeed_021

    saeed_021 Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏27 جولای 2009
    نوشته ها:
    486
    تشکر شده:
    8
    محل سکونت:
    tehran

    پیره مرده گا...ه بودا : ))
    [​IMG][​IMG]
     
  10. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند و برای تبرک و گرفتن نصیحتی از شیوانا نزد او رفتند.



    شیوانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسید : تو چقدر همسرت را دوست داری!؟



    مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!



    شیوانا از زن پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟



    زن شرمناک تبسمی کرد و گفت : من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.



    شیوانا تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلا هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد.



    در آن لحظات حتی حاضرنخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید.



    اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتوافکنی کند.



    در این ایام اصلا به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تاسرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید.



    عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید ، این هردو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد.



    سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...
     
  11. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    تعدادى پيرزن با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند. پس از مدتى يکى از پيرزنان به پشت راننده زد و يک مشت بادام به او تعارف کرد.
    راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره پيرزن با يک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پيرزن باز با يک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسيد چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خوريد؟ پيرزن گفت چون ما دندان نداريم. راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آن‌ها را خريده‌ايد؟ پيرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خيلى دوست داريم!
     
  12. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    روزي يک مريض به دكتر مراجعه کرد و از كمر درد شديد شكايت داشت...

    دكتربعد از معاينه ازش پرسيد : خب، بگو ببينم واسه چي كمرت درد مي کنه ؟!

    مريض گفت : محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم ، امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم!

    وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده ، در بالكن هم باز بود، من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم!

    وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه مي‌دويد و در همان حال داشت لباس مي‌پوشيد!!!

    من هم يخچال را كه روي بالكن بود بلند کردم و پرتاب كردم به طرف اون!

    فکر کنم دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچال باشه...

    مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته!

    دكتر بهش گفت : مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟!

    مريض پاسخ داد : بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود...

    ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم، من

    سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباس‌هايم را مي‌پوشيدم، شما باور نمي‌كنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!!!

    وقتي مريض سوم وارد شد به نظر ميرسيد كه حالش حتي از دو مريض قبلي هم وخيم‌تره !

    دكتر در حالي كه شوكه شده بوده پرسيد : تو ديگه از كدوم جهنمي فرار كردي.....!!!

    و بيمار جواب داد : خب، راستش من بالاي يک يخچال نشسته بودم كه يهو يک نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين....!!!
     
  13. hastia

    hastia Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏2 نوامبر 2009
    نوشته ها:
    108
    تشکر شده:
    8
    محل سکونت:
    persian tools
    اگه دكمه تشكر بود پايين همشون مي فشردم :happy: قشنگ بود دادش فرزان اينا !
     
  14. avajang.com .leftavajang.com.right
  15. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    مخلصیم :rolleyes:
     
  16. rezidentevil

    rezidentevil Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏14 دسامبر 2009
    نوشته ها:
    6,954
    تشکر شده:
    816
    :lol::lol::lol::lol:

    در راستای همین پست :

    رشتیه و قزوینیه توی برزخ همدیگه رو می بینند :

    رشتیه از قزوینه می پرسه چطور شد مردی ؟ می گه از سرما مردم !
    قزوینه از رشتیه می پرسه چطور شد مردی ؟ می گه رفتم خونه دیدم زنم لخته هر جا رو گشتم نتونسم کسی رو که باهاش بوده پیدا کنم از تعجب مردم !
    قزوینیه می گه خوب بی پدر اگه یخچال رو نگا می کردی الان هر دو مون زنده بودیم !:p

    می دونم قدیمی بود اما پارالل بود با این پسن ! :D
     
  17. Farshad.B

    Farshad.B کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 می 2010
    نوشته ها:
    10
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    Earth
    یه پارك در سیدنی استرالیا دو مجسمه بودند یك زن و یك مرد. این دو مجسمه سالهای سال دقیقا روبه‌روی همدیگر با فاصله كمی ایستاده بودند و توی چشمای هم نگاه میكردند و لبخند میزدند.
    یه روز صبح¬ خیلی زود یه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ایستاد و گفت:" از آن جهت كه شما مجسمه‌های خوب و مفیدی بودید و به مردم شادی بخشیده‌اید، من بزرگترین آرزوی شما را كه همانا زندگی كردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده میكنم. شما 30 دقیقه فرصت دارید تا هر كاری كه مایل هستید انجام بدهید." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبدیل به انسان واقعی كرد:
    یك زن و یك مرد.
    دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته‌هایی كه در نزدیكی اونا بود دویدند در حالی كه تعدادی كبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند.
    فرشته هر گاه صدای خنده‌های اون مجسمه‌ها رو میشنید لبخندی از روی رضایت میزد. بوته‌ها آروم حرکت میكردند و خم و راست میشدند و صدای شكسته شدن شاخه‌های كوچیك به گوش میرسید. بعد از 15 دقیقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بیرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون میداد كاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسیدن.
    فرشته كه گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي كرد واز مجمسه ها پرسيد شما هنوز 15 دقيقه ازوقتتون باقي مونده دوست نداريد ادامه بدهيد
    مجمسه زن نگاه شيطنت آميزي به مجسمه مرد ميكند و مي گويد :ميخواي يه
    بار ديگه ادامه اين كارو انجام بديم مجمسه مرد گفت باشه
    مجمسه زن گفت ولي اين بار تو كبوتر رو نگه دار و من می رینم روی سرش:eek: