آژانس هواپیماییfootbal
nexpay

سلام من مي خوام

شروع موضوع توسط ALPHAKILO ‏31 آگوست 2003 در انجمن گفتگوی آزاد

  1. ALPHAKILO

    ALPHAKILO کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏31 آگوست 2003
    نوشته ها:
    0
    تشکر شده:
    0
    سلام :p من مي خوام 1 شبه ره 100 ساله برم و زود حرفيه بشم :D
    چاکريم
    8) 8) 8) ;) :idea: [/img]
     
  2. ROZEGAR

    ROZEGAR کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2003
    نوشته ها:
    134
    تشکر شده:
    6
    اين ادرس خونتون منوكشه!
     
  3. persian_londoner

    persian_londoner کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏22 می 2003
    نوشته ها:
    294
    تشکر شده:
    8
    محل سکونت:
    uk
    آره راست میگه این روزگار، اما چرا شماره پلاکتونو ننوشتی؟؟
     
  4. en2fa

    en2fa Pocket PC کاربر فعال کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏15 مارس 2003
    نوشته ها:
    1,630
    تشکر شده:
    7
    محل سکونت:
    tehran
    بابا مگه نميبينين تازه وارد براش زده!!!حتماً دليل داره ديگه!!!
     
  5. ehsan

    ehsan Administrator

    تاریخ عضویت:
    ‏5 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    7,914
    تشکر شده:
    3,495
    محل سکونت:
    Internet
  6. Aliennation

    Aliennation کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏21 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    59
    تشکر شده:
    6
    يه ايميل به ادمين بزن :;):
     
  7. panypay
  8. aaber_piade

    aaber_piade Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    1,662
    تشکر شده:
    28
    محل سکونت:
    Tehran
    آقا من هم بازي ;) من هم تازه واردم ;)
     
  9. Kamran_t

    Kamran_t کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏18 آگوست 2003
    نوشته ها:
    37
    تشکر شده:
    0
    محل سکونت:
    kohan diar
  10. Aliennation

    Aliennation کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏21 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    59
    تشکر شده:
    6
    يادم رفت بگم خواستن توانستن است:D
     
  11. shaar

    shaar Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏21 آپریل 2003
    نوشته ها:
    721
    تشکر شده:
    55
    محل سکونت:
    Iran
  12. ALPHAKILO

    ALPHAKILO کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏31 آگوست 2003
    نوشته ها:
    0
    تشکر شده:
    0
    خوب مثل اینکه بجوری در انتضار بودين
    خوب اشکل ندره
    در ضمن چاکريم ديگه
    ادرسم وادرساي قديم
     
  13. ROZEGAR

    ROZEGAR کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2003
    نوشته ها:
    134
    تشکر شده:
    6
    چي شد ره صد ساله طي شد؟
     
  14. avajang.com .left
  15. ehsan

    ehsan Administrator

    تاریخ عضویت:
    ‏5 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    7,914
    تشکر شده:
    3,495
    محل سکونت:
    Internet
  16. ROZEGAR

    ROZEGAR کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2003
    نوشته ها:
    134
    تشکر شده:
    6
    عجب دوراني بود احسان ساله 47! داغمونو تازه كردي!
     
  17. ROZEGAR

    ROZEGAR کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2003
    نوشته ها:
    134
    تشکر شده:
    6
    ميگم اگر پا يه ايد بياد تو همين ساله 47 بمونيم!
     
  18. ROZEGAR

    ROZEGAR کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2003
    نوشته ها:
    134
    تشکر شده:
    6
    آقا خاطرات سال 47 ميگم براتون! احسان زدي تو خال! توهم بگو! اصلا همه بگن! از سال 47-42 هرچي خاطرست!
     
  19. ROZEGAR

    ROZEGAR کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2003
    نوشته ها:
    134
    تشکر شده:
    6
    خدا بيامرزه سال چهل و دو رو.......
     
  20. ROZEGAR

    ROZEGAR کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2003
    نوشته ها:
    134
    تشکر شده:
    6
    آقا اگر پا يه ايد بياد يه چند تا پايه ثابت بشيم يه داستان از سال 42 بسازيمو هركسي يه تيكشو بگه! درسته تو ساله 42 نبوديم ولي بالا خره ميدنيم چي به چي بوده! من يه داستان از سال 42 مينويسم كه با اصول قضيه آشنا شيد! ماجراي خودمو احسانو ميگم تو سال 42 تا 47! اگر پايه بو ديد بگيد يه تاپيك ديگه بزنيمو هركي يه ذره از داستانو بگه! به خاطر دوران قديم بودننش فكر ميكنم باحالباشه!
    پست بعدي رو بخونيد ببينيد كه منو احسان چه دنيايي داشتيم!
     
  21. ROZEGAR

    ROZEGAR کاربر تازه وارد

    تاریخ عضویت:
    ‏4 فوریه 2003
    نوشته ها:
    134
    تشکر شده:
    6
    برمي گرديم به مرداد سال 42.داستان منو همين احسان صاحاب اين خراب شده!احسان(بچهء طهرون) وما(بچهء كرمونشاه)!(( داستانو از زبونه خودم نميگم كه براتون جداب تر باشه و از كلمه من تو ش استفاده نكنم)) اين دوتا بعد از پشت سرگذاشتن سختيها سنگيني كارت پايان خدمت رو توي دستشون حس ميكنن.دو نفر كه از تموم زير و بم همديگه خبر داشتن توي اين دو سال تموم غم و شاديهاشون را با هم نصف كرده بودن دو سال سر يه سفره نشسته بودن و هم غذا بودن خلاصه اينكه توي اين دو سال هر چي داشتن گذاشته بودن وسط.....سربازي اين دو نيز تمام ميشود و هر كس ميره دنبال بدبختي خودش.
    دو سه سالي از اين جريان ميگذره احسان وضع مالي اش بي ريخت ميشه و ورشكست ميشه و طلبكاراش هم زيگيل.پيش هر دوست و آشنايي كه ميره دست رد به سينه اش ميزنن همه سنگ رو يخش ميكنن بچه معروف بودنش هم ديگه ميشه كشك! تا اينكه يادش ميفته ريفيقه دوران خوشيو مردونگيش مهدي روزگار بهش گفته بود هر موقع كم و كثري داشتي فقط به خودم بگو تا وقتي منو داري دستت رو جلوي غريبه دراز نكن.بار و بنديل رو ميبنده و راه ميفته كرمانشاه/يه راست در مغازهء مهدي روزگار. تا مياد دهنش رو باز كنه و داستان رو تعريف كنه مهدي روزگار در دخل رو باز ميكنه و ميگه احسان جون هر چقدر لازم داري بردار مغازه مال خودته من بيشتر از اينها مديون تو هستم تو توي خدمت مردونگي رو در حق من تموم كردي اشك تو چشماي خستهء احسان حلقه ميزنه و ميپره مهدي رو رو بغل ميكنه.......... مهدي احسانو رو شب دعوت ميكنه خونه شام و ميخورن(ديزي دو نفره با دوغ و ترشي و سبزي)و ميگن(از خاطرات سربازي) و ميخندن(تو عالم مستي) تا نيمه هاي شب.مهدي آلبوم خانوادگيشون رو مياره و جلوي احسان باز ميكنه و شروع ميكنه به معرفي كردن تك تك فاميل كه وسطهاش عكس يه دختر جوون چشاي احسانو خيره ميكنه تا مياد از مهدي آمار بگيره مهدي ميگه احسان جون تو بگي ف من فرحزادم تو ميري فهميدم چي ميخواي صبح خروس خون از نزديك ميبينيش احسانم يه دل نه صد دل.همينقدر بگم كه دو روز بعدش احسان با پولها و دختره بر ميگرده تهران دوباره ميزنه به كار تمام بهي هاش رو ميده و با دختره ازدواج ميكنه و ميره سر خونه و زندگيش.
    يه دو سه سالي بدون هيچ مشكلي ميگذره تا اينكه اين بار نوبت مهدي ميشه تا همهء زندگيش رو توي يه قمار از دست بده صبح خروس خون بار و بنديل رو ميبنده و پا ميشه مياد طهرون دنبال احسان پرسون پرسون خونه احسانو رو پيدا ميكنه يه خونه ويلايي تو يه كوچهء خلوت!!! در ميزنه باورش نميشه كه اين خونه مال احسان باشه بيشتر از اين تعجب ميكرد كه احسان با پولهاي خودش (مهدي) اين خونه زندگي رو رديف كرده.نگهبان خونه در رو باز ميكنه:
    بله.بفرمايين؟!!! با كي كار داشتين؟!!!
    ببخشيد منزل احسان خان همينجاست؟!!!
    بله. شما؟!!!
    بهشون بگين.مهدي اومده.خودش ميشناسه....
    يه چند لحظه منتظر بمونين الان برمي گردم.
    ببخشيد.آقا فرمودن من كسي رو به نام مهدي نميشناسم.
    اي بابا بهش بگو منم مهدي...خدمت....كرمانشاه..!!!
    عرض كردم خدمتتون: آقا فرمودن من دوستي به اسم مهدي نداشتم.روزي صد تا مثل شما ميان اينجا و ميخوا از آقا كمك بگيرن....بفرما آقا.....برو خدا روزيت رو جاي ديگه حواله كنه.....برو داداش.
    مهدي نفسش بالا نمياد باورش نميشد كه احسان اينجوري جواب محبتهاش رو بده مهدي خسته از نامردميها.........خسته از جور زمانه خسته از دو رنگي ياران سرشو ميندازه پايين و راه ميفته....فقط ميخواست تا جايي كه ميتونه دور بشه...شايد يادش بره.ولي اين مقاومت تا سر كوچه بيشتر دووم نمياره.قوزك پا ياري رفتن نداشت.بغض گلوش رو ميگيره و ميشينه رو زمين و زانوهاش رو بغل ميكنه و ميزنه زير گريه شروع ميكنه به فحش دادن زمين و زمان رو فحش ميده ....توي همين حال بوده كه دو نفر ميان بالاي سرش و ميگن چي شده داداش؟!!! غمگين نبينمت(مرامو) مهدي يه خلاصه اي از داستان رو تعريف ميكنه و ميگه اينجورياس كه حال و روزم به هم ريخته.اون دو نفر هم ميگن غصه نخور داداش رفيقت پشتت رو خالي كرده ما كه هستيم!!! ما امشب دو تا كوچه بالاتر يه خونه رو خالي كرديم لاي اساسها پول نقد هم بود كه حالا تو بيشتر از ما به اين پول نياز داري...اين پول رو بگير ولي ديگه به هيچكس اعتماد نكن.مشتي تو اين زمونه كه داداش زير آب داداش رو ميزنه تو اومدي پيش رفيقت دست دراز كني.......اي روزگار لا مروت..
    مهدي پول رو ميگيره كه راه بيفته كرمانشاه و دوباره از صفر شروع كنه به سر خيابون كه ميرسه يه پير زن با ماشين جلوي پاش ترمز ميزنه و ميگه بيا بالا مادر....دير وقته.....ماشين گيرت نمياد...بيا تا يه جا برسونمت توي راه پير زنه كليد ميكنه كه چرا انقدر گرفته اي چرا گريه ميكني ؟ مرد كه گريه نميكنه و از اينجور حرفا كه مهدي دوباره بغضش ميتركه و داستان رو براي پير زنه تعريف ميكنه.پير زن هم دلش ميسوزه و پيش خودش ميگه اينم جاي پسر من ميمونه هر كاري از دستم بر بياد براش انجام ميدم.مهدي رو ميبره توي شركت خودش و بهش كار ميده يه دو سالي هم مهدي اونجا مشغول به كار ميشه تا اينكه پير زن به خاطر صداقتي كه مهدي داشته تصميم ميگيره كه دخترش رو بده به مهدي ...حالا از اينجا به بعدش قشنگ ميشه:
    درست شب ازدواج مهدي با دختر پير زن بود كه توي كافه....روي ميز بغلي نگاه مهدي و احسان با هم گره ميخوره مهدي خيلي حرف تو دلش داشت ولي به خاطر اينكه مجلس به هم نخوره شيشهء مشروب رو بر ميداره و بلند ميشه ميگه:
    ميخورم به سلامتي كسي كه بوده و هست
    ميخورم به سلامتي كسي كه اومد در مغازهء من و هر چي پول خواست بهش دادم.
    ميخورم به سلامتي كسي كه دست گذاشت رو عكس نامزدم و نه نگفتم.دستشونو گذاشتم تو دست هم.
    ميخورم به سلامتي كسي كه توي اوج بدبختي من حتي منو توي خونه اش راه نداد.
    ميخورم به سلامتيش........
    يه ضرب شيشه رو ميره بالا و ميكوبه رو ميز.
    احسان بلند ميشه+شيشه مشروب:
    ميخورم به سلامتي اون كه بوده و هست
    ميخورم به سلامتي كسي كه اومد دم خونهء من و من از شرمندگي در رو باز نكردم تا نبينه نامزدش كنار من نشسته.
    ميخورم به سلامتي كسي كه به خاطرش داداشهامو دزد كردم و شبونه فرستادم بالا سرش تا توي اين شهر غريب جيبش خالي نمونه....
    ميخورم به سلامتي كسي كه به خاطرش مادرم رو فرستادم جلو تا بياد تو شركتم كار كنه و وضعش رو براه بشه....
    ميخورم به سلامتي كسي كه از چشام بيشتر قبولش دارم اونقدر كه امشب شب عروسيش با خواهرمه.....


    اينه مرامه احسان همين بچه معروفه تو سال 42-47 حالا مرامه آدما چيطوريه؟
    يادش بخير سال 42 شماهم بگيد از اين سالا! بگيد كه معرفتا و مردونگيا رنگو بويه ديگه اي داشت!
    ;)
     
  22. aaber_piade

    aaber_piade Registered User

    تاریخ عضویت:
    ‏19 دسامبر 2002
    نوشته ها:
    1,662
    تشکر شده:
    28
    محل سکونت:
    Tehran
    يادش بخير اون روز گرم و افتابي Jan 01 1970 رو ميگم!
     

این صفحه را با دیگران به اشتراک بگذارید

خرید بک لینکreviews عسل طبیعی و گرده گل ایرانی